۲۴ بهمن ۱۳۹۶

رقصندگانِ پشتِ فرمان

بلخره برای مرض پوستم رفتم دکتر، دکتر بهم گفت مرضت ژنتیکیه و بعد پرسید کسی هم در خانواده به این بیماری مبتلاست و من واقعا نمی‌دانستم کدام یک از اعضای خانواده‌ام را با دماغ سرخ و لپ‌های گلی توی لیست فرو کنم، در واقع همه خانواده‌مان به این مرض مبتلا هستند و به جای درمان همه این سال‌ها فکر می‌کردند از بس هیجانی و جوگیر هستند این طور سرخ می‌شوند، بعضی‌هایشان هم همیشه توی باد خوشگلی ناشی از سرخی گونه‌هایشان خوابیده‌اند و به نظرشان همه قشنگی آدم به همین سرخی‌هاست. سال‌ها پیش وقتی دکتر ستون فقراتم بهم گفت از وقتی که به دنیا آمدی ستون فقراتت این مشکل را داشته دلم می‌خواست مادرم را کتک بزنم اما امروز فقط زنگ زدم به خواهرم و با هم هرهر به مرض‌های بیشمار ژنتیکی و مادرزادی‌مان خندیدیم. در واقع از صبح که دایی دیوانه‌ام برای بار هزارم از گروه خانواده خارج شد و اکانت تلگرامش را کلا دیلیت کرد و برای بار چند میلیونیوم از تمامی فضاهای عمومی گریخت تا در یکی از سوراخ‌های شخصی‌اش که سالانه جای‌شان عوض می‌شود پنهان شود و با هیجانات افسار گریخته‌اش توی شصت سالگی ساز بزند و نقاشی بکشد و چوب‌ها را بتراشد و به گیاهان رسیدگی کند و باقی قله‌های برف گرفته کشور را فتح کند، با خواهرم در حال خندیدن به این نهاد درخشان بشری هستیم.
همین طور که با خواهرم حرف میزدم دیدم راننده پایش را گذاشته روی گاز تا کمر چرخیده رو به من دارد با سرعت کل میرداماد را دنده‌عقب برمی‌گردد با وحشت گفتم چی کار میکنی؟ همان لحظه به سرعت پایش را روی ترمز فشار داد و عابر پیاده و موتوری پشت سرش فریادشان بلند شد و خواهرم با وحشت تلفن را قطع کرد تا خودم را نجات بدهم، اما راننده بی‌خیال به صدای من و اعتراضات توی خیابان دوباره با همان سرعت و خندان دنده عقبش را ادامه داد. گفتم آقا نکن با تعجب گفت ناراحت میشی دارم از ترافیک فراریت میدم، همه خوشحال میشن بهم کرایه بیشتر هم میدن. گفتم اونا احمقن حالا درست رانندگی کن، همین طور که سعی میکرد با خنده سرم را گرم کند بلخره پیچید توی خیابانی که می‌خواست و گفت آها حالا شد.
شروع کردم با آرامش برایش توضیح دادن که با این کار نزدیک بود به چند نفر آسیب بزند باز هم با خنده گفت خب چیکار کنیم بمونیم تو ترافیک؟ واقعا تمام درها بین ما بسته بود، انگار داشتم با برادر کوچکم که تا حالا سه بار چپ کرده حرف میزدم، همان دیوانگی آشنای موقع رانندگی که انگار یک بچه پشت کنسول بازی نشسته و هیچ فهمی از واقعیت ندارد، صداها را نمی‌شنود و آن قدر در فضای ذهنی خودش فرو می‌رود که دیگر جز تصویر محوی از اطراف چیزی نمی‌بیند و هیچ چیزی توی مغزش قابل ردیابی و دسترسی نیست و فقط با یک ترمز وحشیانه و یا با یک برخورد شدید به خودش می‌آید و از بازی پرت میشود بیرون. اوایل فکر می‌کردم برادرم شیشه مصرف می‌کند بعد که حسابی رفتم توی کارش فهمیدم هیچ چیزی مصرف نمی‌کند ولی آن قدر به هیجان نیاز دارد که فشار دادن پدال گاز زیر پا به نظرش راحت‌ترین و بی‌خطرترین کار ممکن است و از آنجایی که نسبتی منطقی بین فشار دادن یک پدال ساده و دویست کیلومتر سرعت در ساعت وجود ندارد این دیوانگی برایم کمی قابل فهم شد، در واقع انگار آدم‌ها نمی‌توانند خطرات احتمالی رانندگی‌شان را به نسبت کار سبکی در حد عوض کردن دنده و چرخاندن فرمان و فشار دادن یکی دو پدال در لحظه بفهمند وگرنه آنها هم وقتی رانندگی نمی‌کنند عاقل و بالغ‌اند.
راننده دیوانه که نزدیک‌ خانه دیگر حسابی با من دوست شده بود گفت:  "بذار بهت نشون بدم شغل واقعیم چیه" بعد موبایل را آورد بالا و ویدئویی وسط یک عروسی بهم نشان داد که داشت لابه‌لای جمعیت تومبا میزد، با هیجان گفت "این تیک گردنم هم از همینه دیگه" از اول حواسم به تیک گردنش بود اما همان لحظه هم یک بار دیگر با خنده گردنش را لرزاند و تیکش را دوباره نشانم داد و بهم گفت "شماره‌مو سیو کن مجلس داشتین زنگ بزن با بچه‌ها میاییم حسابی گرمش می‌کنم برات فقط امتیاز یادت نره"

۲۳ بهمن ۱۳۹۶

درود به شرفم

از کلاس طراحی تا خانه دو ساعت توی راه بودم، اتوبوس خط همیشگی نرسید چون باران می‌بارید. اتوبوس‌ها در باران بعضی وقت‌ها بخار می‌شوند و به آسمان می‌روند و با دانه‌های باران دوباره به زمین برمی‌گردند آن هم در زمان و مکانی کاملا اتفاقی. باز خداراشکر که بی‌آرتی‌های ولیعصر در روزهای بارانی حسابی دم کشیده و ویروس‌زده با فضایی برای پوره شدن همیشه منتظر ما در راه ماندگان هستند، همین‌طور هدفون توی گوش خودم را در آغوش بقیه زنان اتوبوس انداختم تا با هم همین طور کش و قوس بیاییم و پیش برویم. سر و صدایی توی اتوبوس بلند شد اما چون فضای کافی برای در آوردن هدفون از گوش نبود یک گوشم را به کتفم مالیدم یکی از گوشی‌ها افتاد و با یه چشمک به دختر چشم آبی له شده در آغوشم گفتم چه خبر اونم فورا گفت "اون جلو دارن دعوا میکنن" همان طور یک هدفونه باقی راه را ادامه دادم و به صداها گوش کردم و فهمیدم دعوا دیگر بین دو نفر نیست هر کدام توانسته‌اند خایه‌مالان یا همان پیروانی در همین چند دقیقه پیدا کنند و حالا خایه‌مالان طرفین هم توانسته بودند دعوا را با جهت‌گیری خاص‌شان از سر به ته اتوبوس برسانند.
حقیقتش داغ دلم تازه شد چون چند وقته جای خالی خایه‌مال را به شدت در زندگی‌ام احساس می‌کنم، حتی یک بار به رامین گفتم چرا همه خایه‌مال دارن جز من؟ گفت چون تو خایه‌مالاتو جرواجر می‌کنی. خیلی ناراحت شدم،من هم باید مثل بقیه یکی دوتا خایه‌مال دور و برم نگه می‌داشتم تا بعد از هر کاری با صفت‌ها دهان‌پرکن خایه‌مالانه ازم تعریف کنند و همیشه در صف مالیدنم باشند اما متاسفانه من هیچ کسی را ندارم تا یک خط خشک و خالی ازم تعریف کند. حالا الان این را در یک جمع بگویم همه شروع می‌کنند خودشان را به من چسباندن که ما هم خایه‌مال نداریم و فلان ولی مطمئن باشید همه‌شان دروغ می‌گویند، من حتی یکی نفر بی‌خایه‌مال هم  در اطرافم نمی‌شناسم جز خودم، البته من اوضاع واقعا خرابی دارم چون حتی دقت کردم آدم‌ها موقع نام بردن از دوستان و آشنایان سعی می‌کنند اسمی از من نبرند و آن‌هایی هم که گاهی دهانشان را به اسمم آلوده می‌کنند ته اسمم را می‌جوند تا از حالت رسمی خارج شوم، این قدر محبوب و به یاد ماندنی‌ام.
از اتوبوسی که با خایه‌مال احاطه شده بود تنها و بی‌خایه‌مال پیاده شدم. دور میدان وحشیانه شلوغ بود، صف درازی هم جلوی بانک برای پول برداشتن تشکیل شده بود، در صف بودم که دختری از بغل خودش را فرو کرد تو گفت شما پشت منی، گفتم نه من همین جام یهو دختر جلویی برگشت گفت نه بعد از من اون خانومه نه شما، واقعا دلم می‌خواست توی باران خودم را پرت کنم روی زمین و مثل دانشمند دیوانه انیمه مورد علاقه‌ام قهقهه بزنم و خودم را به گل و شل بمالم از فکر این که آدم‌ها حتی توی صف یک دقیقه‌ای عابربانک هم برای خودشان خایه‌مال پیدا می‌کنند و من حتی می‌توانم توی این صف به شدت غریبه و کاملا احتمالی فقط از روی چهره بی‌خایه‌مال بمانم. درود به شرفم.

۲۱ بهمن ۱۳۹۶

بدبختی‌های یک شکم‌پرست


دوست داشتم در را باز کنم ته‌چین روی گاز در حال دم‌کشیدن باشد، سالاد سبز ‌و قرمز و بشقاب‌ها روی میز باشند، شمع هم نبود نبود، موقع غذا هم درباره ذوق معلم زبانم از لهجه و درس خواندنم بگویم و ساعت‌ها از دو ساعت کلاسم حرف بزنم اما وقتی بعد از چهار ساعت رسیدم خانه رامین تازه  داشت به آب سرد مرغ‌ها نمک و زردچوبه میزد تا گفتم تازه؟ جواب‌های تند و کوبنده‌اش درباره هزارتا کاری که امروز داشته را با صدای بلند ریخت روی سرم، یا خوب تمرین کرده بود یا امروز از صبح با دیوانه‌‌های شغلش مودبانه و کشدار و سر صبر و حسابی دعوا کرده بود، فورا بیخیال شدم. ماکارونی هفته پیش را با یه ورق پنیر گذاشتم توی فر و همان‌طور با لباس‌های بیرون ایستادم به  سالاد سبز و قرمز درست کردن تا حداقل نصف رویایم را حفظ کرده باشم.
حوصله حرف زدن نداشتم چون مدام فکر میکردم من اگر قولی بدهم حتما سرش میمانم اما رامین به خودش اجازه می‌دهد سر این قول‌های کوچک نماند و نمی‌فهمد من چقدر به ته‌چین فکر کرده‌ بودم، توی همین فکر‌ها بودم  که یک‌هو گفتم "معلمم پشماش ریخت از لهجه‌ام" گفت عه؟ بعد گفتم "تازه بهم گفت خیلی زیاد تکلیف انجام دادی اینا مال دو هفته بود" اینارو دیگه از خودم ‌درآوردم چون بچه بودم برای این که خیلی به مشق علاقه داشتم‌ جلوجلو مشق می‌نوشتم و هیچ وقت به خاطر این کار تشویق نمی‌شدم و همه‌ش توهین و تحقیر بود و منم چون به خاطر ته‌چین‌ احساس حقارت بهم‌دست داده بود خیلی دلم می‌خواست بیشتر و بلندبلند به خودم خفت بدهم . رامین نکته را برعکس گرفت و شروع کرد تشویق، وحشی‌تر شدم، مثل حیوانی درنده‌ تندتند بدون نگاه کردن به ظرف فقط میخوردم، کثافت بدمزه‌ای که فقط با سالاد پایین می‌رفت و این داستان حقارت ‌بار از زیاد مشق نوشتن انقدر توی سرم کش آمد که مجبور شدم بنویسم، اول تندتند چیزهایی از کلاس اولِ بار سومم که اولین سال قانونی‌ام بود ‌برخلاف دو سال قبلی که برای سرگرمی و‌ بستن دهانم بود نوشتم بعد پاک کردم و به خودم به خاطر حافظه بدردنخورم لگد زدم اما یادم آمد معلمم امروز بعد از دیدن دفترچه لغتم بهم گفته حافظه‌ات خیلی خوبه‌ها. بعد دوباره برگشتم کلاس اول الف مدرسه ف، توی کلاس جلوی پنجره رو به حیاط پشتی نشسته بودم و به بچه‌ پرروهایی که وسط کلاس  بیرون می‌‌زدند و با خونسردی توی حیاط پشتی پنهان می‌شدند نگاه می‌کردم ،همان‌طور با چشم‌هایی به بیرون، جواب سوالاتی که معلم پای تخته نوشته بود را هم‌ می‌گفتم تا معلم عصبانی برگشت سمتم و گفت: «تو رو گذاشتم اونجا که بیرونتو نگاه کنی جواب همه سوالا رو تندتند ندی اگه‌ نمیتونی جلو‌ زبونتو بگیری برو تو حیاط پشتی کنار شاگرد تنبلای فراری از کلاس بشین.»

۱۹ بهمن ۱۳۹۶

وای بر دیوانه‌ای که از یاد رفته باشد

چشم باز کردم ویدئو کتک خوردن پسر کم سن و سالی را دیدم که با تمام توانش می‌خواست موتورش را حفظ کند. پلیس‌ها می‌خواستند موتور را ببرند اما پسر با صورت سرخ از گریه دور موتور می‌چرخید، سعی می‌کرد خودش را روی موتور بیندازد تا نبرندش و با گریه می‌گفت " من فقیر آدمم". تمام حرکات بدنش و صدایش و کش و قوس‌هایش زیر دست و پا می‌شد فشار دندان‌ها و لرزش تن من. شروع زیبایی برای صبح بود، درد و بدبختی توی تنم می‌پیچید، حالم از خودم و دور و برم به هم می‌خورد، بلند شدن و صبحانه خوردن و نور صبح هم به نظرم وحشیانه می‌آمد.
 با هق‌هق دیوانگی بلند شدم با خشونت به هال روشن قدم گذاشتم، حقارت و کثافت هنوز افق دیدم را گرفته بود و ساعت کاری‌ام به عنوان تماشاچی لجنزار به صورت رسمی آغاز شده بود. دلم می‌خواست خودم را کتک بزنم تا حساب کار دستم بیاید ولی خودم را راضی کردم چند نفس عمیق بکشم تا این گریه سنگین و حمله روزانه تمام شود، نفسم برگردد سر جایش، قهوه دم کنم تا با آخرین قطعه پای آلبالو بخورم.
هر روز مسیر رسیدن به جنون هموارتر می‌شود، تصاویر خشونت‌بار با دوربین‌هایی که بی‌سر و صدا فقط تماشا می‌کنند، اخبار دقیق جنایت، کشتار، شکنجه و بردگی بدون غلط تایپی، پتکی روزانه بر سر مُختلم هستند. تازه اگر این‌ها هم نباشند باز هم نابسامان و دیوانه‌ام، دیگر کثافت با چشم‌های بسته هم برایم قابل رویت است. همین هوای آلوده برایم تصویری بی‌نقص از عقده است که برای دیوانگی‌ام کافیست. تازه بعد از قورت دادن همه این‌ها نوبت آموزه‌ها علمی یا تخیلی برای پر کردن بیست و چهار ساعت پیش رو می‌رسد که همه‌شان برای سرگرم کردن دیوانه‌ها ساخته شده‌اند. از ورزش و صبح بخیر، شب بخیر، شیر بخور و پوست خیار بمال تا دست و پا زدن برای گهی شدن یا کاری کردن توی این سیاره گشاد، این دیگر خود دیوانگی است. برای توده‌ای نرم در سیاره‌ای با چهار میلیارد سال عمر آن هم برای شصت هفتاد سال نفس کشیدن بهترین کار همان تولیدمثل است تا لااقل با این دلیل تاریخی بتواند میان جمع دیوانگان دراز بکشد و خواب راحتی بکند.
دیوانگی قطعی است اگرچه دیگر شکل قدیمش نیست، کسی توی این دیوانگی به صحرا نمی‌زند و هیچ زنی با لباس سفید و کوتوله‌ها پشت سر دیوانه‌ها نمی‌چرخد. به جای این کارها هر روز به مشغولیتی سرگرم می‌شویم و مواظبیم توی جوب نیفتیم، با کلماتی بکر و تازه  درباره هم حرف میزنیم تا دوست داشته شویم و حواس‌مان هست همه چیز ظاهر محترمانه‌ای داشته باشد تا یک وقت کسی توی جمع به ما نگوید دیوانه، طبق مد روز چند وقت دیوانه‌ای اجتماعی و معلق‌زن میان جمع‌ هستیم و فردا منزوی و تارک دنیا. همیشه حواسمان هست یک دیوانه در میان جمع بهتر از یک دیوانه تنهاست پس گاهی عده‌ای را وادار می‌کنیم کنارمان بنشینند دستی به سرمان بکشند و بعد بهشان می‌گوییم "بیایید برای دیوانه نشدن همه با هم با صدای بلند حرف بزنیم"، این کم خطرترین مدل دیوانگیست اما وای بر دیوانه‌ای که از یاد رفته باشد.

۱۸ بهمن ۱۳۹۶

حقایق پشت پرده پرشین‌ها

صبح با گاری جدید رفتیم خرید هنوز از در بیرون نرفته بودیم و نظرات کارشناسی‌مان درباره چرخ‌هایش، نحوه صعود و فرودش از پستی بلندی‌های کوچه را با هم درمیان نگذاشته بودیم که ت جون همسایه طبقه اول را توی خیابان دیدیم. ت جون عینک آبی روشن زده بود و من از پشت شیشه عینکش کبودی‌های پشت چشمش و بعد بخیه‌های پلکش را دیدم. شروع کرد به آه و ناله و درباره همسایه‌ها، اول فحش به طبقه دومی که یخچال فریزر و اجاق گاز جهیزیه خواهرزاده‌اش را توی حیاط ما پارک کرده بود و بعد از آن لاستیک و ضایعات ماشین جایش گذاشته بود و بعد رسید به کارگاه هنری زیرزمین که تمام حیاط را رنگی کرده‌اند و به گربه‌ها غذا می‌دهند و همه جا را به گند کشیده‌اند و بعد که آدم‌ها تمام شدند عقده‌ه‌پراکنی‌اش رسید به صدای گربه توی کوچه پشتی که هیچ معلوم نیست مریض شده یا بالغ که نمی‌گذارد بخوابم و در انتها هم بوهای توهمی که توی راه‌پله‌ها می‌پیچد؛ من هم مثل مدیرکل‌ها قول دادم همه‌شان را پیگیری کنم چون هیچ کس دیگر جواب تلفن ت جون را نمی‌دهد، هیچ کار دیگری هم از دستم بر نمی‌آمد، نفس کشیدن هوای آلوده خیابان و تماشای زخم‌های ترسناک پلک ت جون و جاخالی دادن نسبت به عقده‌ها واقعا راهی جز قول دادن برایم نگذاشته بود.
سازمان گوشت توی قسمت گوشت قرمزمثل همیشه صف درازی بود اما ماهی‌ها زیر آوار یخ‌، منجمد و سرد در آرامشِ خواسته نشدن به اطراف زل زده بودند، توی یخچال وسطی هم مغز چهارتا گوسفند روشن و شفاف با رگ‌هایی که هنوز از گذر خون قرمز بودند کنار هم مرتب و تفکیک شده توی ظرفی با روکش شفاف نشسته بودند، زیر پای پاچه‌ها و سیرابی‌ها و زبان‌ها. بعد از تمام شدن خرید ته‌برگ خریدمان را توی تنگ بلور بزرگی می‌انداختند تا در قرعه‌کشی شرکت کنیم من با ذوق گفتم پس مال ما رو بدین خودم بندازم، گفت "نه عزیزم اعضا اینجا" بعد لب‌ها رو غنچه کرد و از زیر میز کیسه مچاله‌ شده‌ای بیرون کشید و اسم ما را پرت کرد توی کیسه حقارت‌بار اعضا.
وقتی رسیدیم خانه رفتم زیرزمین تا با خانم ع درباره تعدادی از نکاتی که خانم ت با توپ پر متذکر شده بود حرف بزنم، خواهر قدبلند خانم ع دم در سیگار میکشید و تعدادی خانم دیگر در حال رنگ کردن و تفکیک پشم‌های توی یک کاسه بودند. تا چشمشان به من افتاد گفتند "وااای موهاتو چرا زدی؟" بعد خانم قدبلند سیگاری در جوابشان گفت "از بس شیکه". همین که خانم ع را پشت ستون پیدا کردم و گفتم "راستش خانم ت را دیدم که..." حرفم را قطع کرد و  با عصبانیت گفت: "این خانوم فکر میکنه کیه؟" بعد دهانش را کج کرد و گفت هی "از آلمان اومدم از آلمان اومدم" بعد رو کرد به دختر بغل‌دستی گفت "ما ایرانیا کره ماه هم که بریم..." دختر بغل دستی‌اش توی لباس سرخابی با موهای قهوه‌ای بافته شده دو طرف سرش با صورتی بی‌حس و بی‌واکنش گردنش را به سمت خانم ع چرخاند و لب‌هایش را که با خط لبی متقارن و کشیده روی هم نقاشی کرده بود همان‌طور بی‌حرکت نگه داشت، اگر ژاپن بود می‌توانست به جای زن سیلیکونی با مردی مهربان تا آخر عمر زندگی کند. خانم ع که همین طور از غیبت پشت سر خانم ت عصبانی‌تر میشد و هیچ جوره دلش از این همه نفرت‌پراکنی خنک نمیشد یهو صدایش رفت بالا گفت "منم مهندسم منم درس خوندم، پونزده سال تو صداسیما کار کردم همین حالا برین صداسیما از دم در تا طبقه آخر اسم منو بگین همه منو میشناسن هیچ کسی تو صدا و سیما به معروفیت من نیست" تلاشم برای آرام کردنش بی‌فایده بود، یک پر پرتقال خونی از توی بشقاب برداشتم توی صندلی خودم را شل و ول کردم و شروع کردم نوازش کردن پرشین سفید افاده‌ای صندلی بغلی تا عقده‌های خانم ع به تنم اصابت نکند. خانم ع طی سخنانش چند بار گفت "من می‌تونستم پریشب با سیم‌چین اون سیم برق موتورخونه رو ببرم تا همه ساختمون تا صبح یخ کنن تو سرما ولی به خودم گفتم تو شخصیتت بالاتر از این حرفاس" با وحشت از این که تمام حدس‌هایم درباره خرابکاری در موتورخانه  درست بود  در حالی که به نظر رامین خیال‎‌پردازی‌های مغز دیوانه من بود، از کارگاه هنری خانم ع در رفتم.
قرار شد تعدادی نکته از طرف خانم ع هم به ت برسانم، رساندم و بعد خانم ت تعدادی نکته و تذکر دیگر برای رساندن به خانم م همسایه طبقه دومی بارم کرد. الاغ مهربانی شده بودم، با تذکرات سراسر عقده ع و ت راهی طبقه دوم شدم، در باز شد و عکس آقا روی شومینه خانم م چشمکی ریز بهم زد، هربار از این که خانم م جلوی عکس آقا با تاپ و شلوارک می‌چرخد تعجب میکنم. نکات و تذکرات را گفتم و چندتا فحش و دری وری دیگر درباره ع و ت شنیدم و دمم را گذاشتم روی کولم و پریدم بالا و در خانه پناه گرفتم.
خواب بعد از ظهر کابوسی بود از تمام اتفاقات امروز، پرشین سفیدی که تمام غذاهای باجو را خورده بود، او را کتک زده بود و هربار که سرم را میبردم زیر مبل تا ادبش کنم خودش را تبدیل به دو گربه وحشی و ترسناک میکرد اما همین که رامین را صدا میزدم تا بیاید ببیند دوباره میشد پرشین سفید لش و بی‌آزار قبل، یک جایی از کابوسم توی راه‌پله‌های خانه دوستم توی اتاقی که شش در پنهان زیر لایه  گچی دیوارها داشت گیر افتاده بودم و با پیدا کردن هر کدام از درها فقط وارد دنیایی ترسناک‌تر میشدم، مردی که آلتش را توی دستش گرفته بود و توی خیابان می‌‎چرخید، پارچه‌فروش مخوفی که یک توپ پارچه پشمی سرمه‌ای را تا بی‌نهایت باز می‌کرد و سگی که از نزدیک گربه بود، تنها نقطه امن خواب بعدازظهرم باجو بود، عادی و آشنا.
وقتی بیدار شدم رامین کنارم در آرامش نشسته بود و گفت "بلند و شمرده صدام زدی بیام گربه‌ای رو ببینم که خودشو تبدیل میکنه" گفتم چرا بیدارم نکردی؟ با خنده‌ای شیطانی که معلوم بود حرف زدنم توی خواب جسابی سرگرمش کرده گفت: "آخه تو همیشه تو خواب حرف میزنی".

۱۷ بهمن ۱۳۹۶

میدان ولیعصر همیشه دود می‌کند

از تاکسی هفتتیر پیاده شدم پیچ میدان را به سمت شمال پیچیدم یکهو انگار افتادم‌ وسط صحنه‌یی از فیلم‌های‌ فلینی. خیل عظیم ماشین‌های آتشنشانی قرمز و بزرگ در صفی طولانی پارک شده بودند، نصف عرض خیابان را ماشین‍‌ها، نیروهای پشتیبانی و آتشنشان‌هایی با صورت و لباسهای دودگرفته ولو شده کف پیاده‌رو گرفته بودند. مردچاق قدبلندی از لابهلای ماشینهای پارک شده بعد از صدای عربدهش بیرون آمد در حالی که پای تلفن با تیپ کارمندان عالی‌رتبه، کتوشلوار و کیف و شکم قرص و محکمش بالای کمربند می‌لرزید و از دهنش تف فواره میزد تو هوا، داد زد «تو غلط کردی تو غلط کردی». همان لحظه بود که بلخره رد دود را پیدا کردم، از پشت سر کارمند عربده‌کش توی کوچه لابهلای ساختمان‌های دراز دود باریک و سیاهی به هوا بلند میشد  و به باقی دودهای شهر که دو برابر حد مجاز بودند میپیوست. چه افتخاری بالاتر از این برای یک دود؟ 
مرد کارمند ناگهان چرخید در حالی که همان‌طور پای تلفن داد میزد بی‌توجه به التهاب و شلوغی فضا با عربده گفت تو هنوز پشم سینهات بعد حرفش را قطع کرد چون‌ فهمید‌ اشتباه و بی‌ربط است، دوباره با صدای یواشتر و شمردهتر ولی همان‌قدر با ژست شاکی تصحیحش کرد و گفت «تو هنوز چهارتا خال مو پشت لبت درنیومده واسه من...»، از فریادها و لرزش‌هایش دور شدم داشتم میافتادم بغل آتشنشانی دودگرفته که کاش افتاده بودم ولی فقط از خیلی نزدیک هم رد شدیم با خنده گفتم خسته نباشی، خنده‌ام نسبتی با سر و وضعش و موقعیت بحرانی‌ای فضا نداشت اما بازهم لبخندی زد و گفت قربان شما.
همه می‌دویدند و ماشین‌های بیشتری به صف آتشنشانی اضافه می‌شدند، مامورها سعی داشتند مردم را از فضا دور کنند اما این کار دور میدان ولیعصرخیلی با عقل جور درنمی‌آمد. اتوبوس آبیِ خطی که هر روز حملم میکند چند متر بالاتر معذب میان ماشین‌های قرمز آتشنشانی ایستاده بود همان لحظه فس بلندی کرد، خجالت کشیدم و دید زدن آتشنشانان خسته و دودی کف پیاده‌رو را با غصه تمام کردم و دویدم سمتش، وقتی نشستم توی اتوبوس دیگر تفاوتی بین دودی که از ساختمان در حال سوختن بلند می‌شد با هوایی که نفس می‌کشیدم و دودی که از سر آدم‎های عصبانی بلند می‌شد وجود نداشت، همه چیز آرام آرام دود می‌کرد و بازدمم می‌توانست هوا را آلوده کند.

۱۶ بهمن ۱۳۹۶

قصه راننده‌های تاکسی با بوی ماکارونی

دیروز از صبح زیر آسمانی که از کثافت قهوه‌ای شده بود توی ترافیک بودم. غروب موقع برگشتن توی تاکسی همه دلم به ماکارونی‌ای خوش بود که رامین قرار بود بپزد، قبل از رفتن به تمرین شنا توی اتوبوس طی یک فایل صوتی برایش توضیح داده بودم که گوشت باید دست‌کم یک ربع سرخ شود و بعد هم نیم ساعت بپزد و از فکر کم سرخ شدن و پختن گوشت همان‌جا توی اتوبوس می‌توانستم بالا بیاورم.
همین که سوار تاکسی شدم راننده گفت از سر کردستان قفله، گفتم آره حدس میزدم. بعد رسیدیم به کردستان با اشاره به من که کنارش نشسته بودم گفت دیدی قفله؟ گفتم آره از صبح تو ترافیکم برام عجیب نیست. بعد گفت فردا مدارس تعطیله، گفتم ابتدایی؟ گفت آره دیگه دبیرستانیا آبشش دارن و با یکی از مسافرا هرهر خندیدند، من هم همراهی کردم. شوخی آبشش داشتن دبیرستانی‌ها را کمتر از نیم ساعت پیش توی استخر هم شنیده بودم، مربی تیم شنای استخر با موهای وزوزی بلوند و صدای جیغ جیغی رو اعصابش جلوی کفشداری این شوخی را بلند گفت و نصف حضار خودشان را به زمین مالیدند از خنده. 
بعد راننده گفت حتما یه خبریه، منم با بدجنسی گفتم خبر که هست، با هیجان گفت جایی شلوغ شده؟ گفتم آره از دیشب مامورای امنیتی با دراویش توی پاسداران درگیرن، با عصبانیت گفت عجب پس چرا زاهدی به من چیزی نگفت؟  بعد دوباره عصبانی‌تر شد گفت خیلی عجیبه این زاهدی همه اخبار رو به من میده نمیدونم چرا چیزی نگفته باید یه زنگی بهش بزنم. همان لحظه صدایش را کمی پایین آورد دهانش را به گوشم نزدیک کرد و گفت آخه درویش‌ها از همه چیز خبر دارن می‌تونن بهت بگن فلان شخصیت مهم مملکت نیم ساعت پیش کجا داشته چی میخورده، برای همین این ملاها چشم دیدن دراویش رو ندارن. گفتم عه چقدر عجیب ولی هنوز تعجبم تموم نشده بود که شروع کرد داستان رفیقش را تعریف کردن، گفت: «سال هشتاد و سه تریلی رفیقم با بارش گم شد هرچقدر گشتیم و به نیروی انتظامی خبر دادیم و فلان هیچ خبری نشد تا یکی از دوستان ما رو فرستاد پیش یک درویش معروف در فلان‌جا، درویش گفت برید پسری بالغ‌نشده که خوندن و نوشتن بلده بیارین تا تریلی رو پیدا کنم، ما هم رفتیم پسربچه رو پیدا کردیم و اونا مجلسی ترتیب دادن به ما گفتند بشینین هر چیزی که پسره میگه رو بدون جا انداختن یک واو بنویسین. درویش یک کاسه آب گذاشت روبروی پسر بچه و خودش شروع به خوندن آیاتی از قرآن کرد بعد از چندلحظه پسربچه شروع کرد به حرف زدن و آدرس دقیق تریلی رو به ما گفت ما هم رفتیم اطراف مرز ایران و عراق و همون‌جا تریلی پیدا شد.» با هیجان گفتم چقدر جالب چقدر جالب، بعد گفت لابد به من می‌خندی و میگی خرافانی هستم ولی همین حالا به من بگو چه مشکلی داری؟ تا راه حلش رو بهت بگم، با خنده چند ثانیه مکث کردم ،گفت آدم بی‌مشکل که نداریم داریم؟ پس زود باش بگو مشکلت چیه؟ گفتم شوهرم دو ساله پول زیادی طلب داره اما پولشو نمیدن، گفت نماز میخونه؟ گفتم نه، گفت نه دیگه نشد اگه نماز میخوند یه کاری میکردم بدهکاراش بیان به دست و پاش بیفتن بعد رسیدیم به پل گفتم همین جا پیاده میشم گفت پس ادامه داستان دفعه بعد.

از کنار پل روی برف‌های قهوه‌ای که نه یخ بودند نه گل راه رفتم تا رسیدم زیر پل، سوار تاکسی بعدی شدم تا زودتر به ماکارونی برسم، راننده پسرجوانی بود که با بی‌حوصلگی توی ترافیک خمیازه می‌کشید، تلفنش زنگ خورد و با لحنی که ادامه بی‌حوصلگی قبل بود سلام کرد و بعد از چند ثانیه کمی هیجانی شد و گفت عه سمیرا تویی؟ از سمیرا پرسید شمال هوا چطوره و در جواب سمیرا گفت اینجا همون کثافت قبله و هیچ خبری نیست، خدمتم تموم شده و علاف میچرخم، سمیرا مدام اصرار میکرد تا همین حالا بلند شود و برود شمال و راننده بی‌حوصله مدام می‌گفت از دست تو، بعد از ده دقیقه لاس و فلان قطع کرد و گفت از دست این زن‌ها، با پررویی گفتم آخر میری شمال یا نه؟ گفت شاید برم آخه تازه چهل و هشت ساعته خدمتم تموم شده، این دوست‌دختر قبلیم بود زنگ زد گفت رو به دریا نشسته بودم یادت افتادم. گفتم پس حتما باید بری با غرغر گفت آخه نمی‌دونم این یکی دوست‌دخترم رو چیکار کنم، با خنده گفتم می‌پیچونی دیگه گفت آره پیچوندن که کاری نداره ولی گناه داره بعد ازم پرسید تا بابلسر چقدر راهه، وحشت کردم، انگار سمیرا من بودم توی هشت سال پیش رو به دریا تو بابلسر که زنگ میزدم و به پسرا اصرار میکردم همین حالا پاشین بیایین اینجا. سر کوچه پیاده شدم و موقع خداحافظی گفتم حتما بریا. 
راه افتادم سمت خونه، سمت ماکارونی که گوشتاش قرار بود حسابی پخته شده باشن. وقتی رسیدم رامین کمی خانه را مرتب کرده بود و ظرف‌ها را شسته بود و ماکارونی روی شعله در حال دم کشیدن بود. دلم می‌خواست سر تا پایش را بلیسم، پرواز کردم سمت قابلمه تا درش را برداشتم پاستاهای لوله‌ای پست‌قد به جای ماکارونی رشته‌ای مورد علاقه‌ام لابه‌لای گوشت‌های سیاه شده از پختن توی قابلمه چمباتمه زده بودند، دلم می‌خواست جیغ بزنم و فرار کنم ولی خودم را کنترل کردم و با درد گفتم چرا با اینا؟ گفت از اون ماکارونی‌ها نداشتیم سرمو برگردوندم و به شیشه ماکارونی‌های دراز موردنظر پشت شیشه‌های حبوبات نگاه کردم و زیرلب گفتن اوناهاش.

۱۴ بهمن ۱۳۹۶

به جویندگان عزیز درد


هر وقت به اینجا سر میزنم هنوز عده‌ای هستند که در گذشته این وبلاگ دنبال چیزی می‌گردند. ظاهرا من آدمی فراموش‌شده و منزوی هستم بی‌خبر و بی‌‌ربط به تمام موجوادتی که یک روز در این وبلاگ به قول دوستم برایشان دم تکان می‌دادم ولی در کمال ناباوری هنوز عده‌ای اینجا را دنبال می‌کنند، آدم‌هایی که ظاهرا از من متنفرند و هیچ علاقه‌ای به بلند کردن سرشان میان شلوغی رو به من و نگاه کردن توی چشم‌هایم ندارند شاید هم آدم‌های ناشناسی هستند که اتفاقی به احساس حقارت من از اخراج شدن از شغلم در گذشته سر میزنند، آنهایی که دردم از مورد خیانت واقع شدن را ماهانه بررسی می‌کنند تا خیالشان راحت شود سر جایش هست.
نوشتن برایم خاطره دوریست از زندگی تنهایی در خانه رو به اتوبان و جلسه داستان شنبه‌ها یا عصرهایی که خسته از سرکار میرسیدم به خانه کوچه مانی و فورا لخت می‌شدم می‌نشستم پشت لپ‌تاپ قدیمی تا داستان خیابان‌ها و ساختمان‌ها و آدم‌های دور و برم را با گره‌های مغزم بیامیزم و منتظر انفجارهای کوچک برای خلق استعاره و تصویر بمانم. استعاره‌هایی گاه اصل و گاه تقلبی که با ژست الهام، صفحه سفید روبرویم را فتح می‌کردند تا  تصویر بزرگتری را در دوردست روایت کنند. تصویر محو و دوری که در دسترس نبودنش بیشتر وادارم می‌کرد به تلاش برای نوشتن، برای پیدا کردن کلمه و ساختن جمله‌ای که بتواند به فهم بیشتر آن حجم ناشناس ابرگونه‌ توی سرم کمک کند. اما حالا دیگر نه خبری از استعاره  است و نه رغبتی برای نوشتن، حتی کورش اسدی هم مرده.
استعاره‌ها دیگر کار نمی‌کنند و همین کلمات هم دیگر معنای خاصی را به مغزم نمی‌رسانند. از دست ترانه‌های قدیمی فارسی که کلمات‌شان سرراست و دقیق در معنای خودشان استفاده شده‌ کاری برنمی‌آید و حوصله روده‌درازی روس‌ها در داستان گفتن را هم ندارم. شعرهایی به زبان‌ دیگر می‌خوانم تا میان کلمات جدید تصویری از مفهومی گم شده‌ ببینم اما آنجا هم خبری نیست و همه چیز به وضوح تکرار همان چیزهاییست که در گذشته بوده.به جویندگان عزیز درد باید بگویم نوشته‌هایم از درد و سیاهی و اعترافاتم که می‌دانم شنیدنش چقدر برای شما شیرین بود دیگر تمام شده ولی من راه‌ها رسیدن به این دردهای مکتوب را همیشه باز نگه می‌دارم و با دقت از مخدوش شدنش جلوگیری می‌کنم ولی دیگر اعتراف برایم هیجانی ندارد. همه چیز سر جایش باقیست و حتی اگر هزاربار هم همه‌شان را پاک کنم باز هم می‌توانید به جای خالی‌شان  سر بزنید و اثر جادویی اعتراف و تحقیر و تخریب خودم را ببینند ممکن است باور نکنید و یا با من لج کنید و دیگر نگاهی به این سوراخ رها شده نکنید ولی واقعیت همین است که می‌گویم، درد پاک‌شدنی نیست.هیچ اعتراف و توی سر خود زدنی قدرت پاک کردن درد را ندارد، درد کم نمی‌شود فقط می‌توان بخشی از درد یا همه‌اش را فراموش کرد و یا راه‌های دسترسی به درد را مخدوش کرد.   
نوشته‌های دیگری هم اینجا هست برای وقت‌هایی که چیزی برای نوشتن مغزم را حفر نکرده بود و هدفم فقط  بافتن آسمان و ریسمان به سبک نویسنده موردعلاقه‌ام بود تا در انتها نوشته‌ام را مثل پرده‌‌ای توری با بافت‌های ریز و خوش‌نقش در باد بیاویزم و دوستداران زیبایی را ترغیب کنم با دوربین‌هایی که حافظه‌شان از صورت‌ و مناظر ورم کرده دورم بایستند و از پرده خوش نقشم عکس بگیرند ولی این خوانندگان بدشانس گذرشان به آنها نمی‌افتد و کسی نگران پاک شدن آنها نیست. بودن و نبودن‌شان فرقی ندارد، چیزی که بودن و نبودنش فرق دارد تلخی و سیاهی و درد است، کسی دنبال قصه بی‌دردی نمی‌گردد یا شاید آدم بی‌درد قصه نمی‌خواند.

۲۸ مهر ۱۳۹۶

جمعه بیست و‌چندم مهرماه

بطری سبزم از آب خالی بود و جای چنگ باجو روی مچ دستم می‌سوخت، بطری‌ را از غصه‌ دیروزم پر کردم توی یخچال گذاشتمش تا حسابی خنک شود. حقیقتش من جایی برای غصه خوردن مدام امضا داده‌ام چون به هر حال عزاداری راحت‌تر و قابل دسترس‌تر از باقی قضایاست. من حتی توی اتوبوس در حالی که به پای دختر جلویی نگاه‌ می‌کنم غصه میخورم چون کفش‌ تختش بلخره دهن کمرش را سرویس خواهد کرد.
دیروز وقتی پیرمرد توی ایستگاه برایم تعریف کرد سی سال است هر روز ده تا کار خوب می‌کند و در تمام سال‌هایی که توی اداره درمان و وزارت بهداشت و بیمارستان فلان بوده حتی یک نفر هم نبوده که او در حقش بدی کند چشمانم از غصه برق زد، بعد برایم ماجرای عاشقانه پسرش را که به بن‌بست عجیبی خورده بود تعریف کرد و گفت از حساب کارهای خوب سی‌ساله‌اش کارت کشیده و باعث معجزه‌ای توی آن ماجرا شده. آنجا دیگر از شدت غصه برای پیرمردی که توی ایستگاه اتوبوس با دستان لرزان و روزنامه‌های پیرمردی‌‌اش داستان‌های بامزه می‌گوید چشمانم پر از اشک شد و در حالی که پی اتوبوس تازه رسیده می‌دویدم فریاد زدم برای من هم دعا کن و او گفت پس تو هم به این راه بیا و ده تا کار خوب هر روزه‌‌ات را انجام بده. وقتی سوار اتوبوس شدم دیگر قلبم مثل قبل نمی‌تپید و حجم بزرگی از اکسیژن یک جایی توی رگ‌هایم منتظر بود تا با طوفانی از هیجان فواره بزند توی قلبم و از چشمانم به جا‌ی اشک خون ببارد. 
توی راه از سبزی فروش جلوی سازمان سبزی خریدم و هربار که خواستم پولش را بدهم گفت دوتا بیشتر بردار که بشه انقدر، آخرین‌دسته ترخون را برداشتم و‌ دو هزارتومنی پر سر و صدایی را به فروشنده دادم و غصه‌ جدیدم را مثل  رسید برداشت پول توی جیب بغل کیفم فرو کردم .
وقتی رسیدم خانه  هفته‌ی دومی بود که پنج‌شنبه بود و رامین توی خانه با ناهار منتظرم نبود، غصه‌هایم که دیگر توی بطری‌های کوچک و قابل دسترسی همه جا بودند تا یکی‌شان را بردارم و سر بکشم و اشکم راه بیفتد از چشمم افتاده بودند، باید استراحت می‌کردم، برای غصه خوردن شبانه‌ام باید حتما استراحت می‌کردم. همین که چشمانم گرم شد و پشت پلک‌هایم نارنجی کمرنگی شد که به خاکستری می‌رفت تمام بطری‌های کوچک پر از غصه و رسیدهای مچاله شده‌ی جیب بغل کیفم و خط‌های ناتمام و لرزان طراحی‌های غمگینم طی اقدامی دسته‌جمعی خودشان را بالای سرم رساندند و هم‌زمان توی سرم خورد شدند و تکه‌هاشان به پرواز درآمدند. از خواب نرفته‌ام با گریه‌ای که دیگر اشکی نداشت و خون بی‌رنگی بود که از لابه‌لای عضلات صورتم به بیرون می‌پاشید از خواب پریدم و دهن کج شده و موهای وز شده‌ام را توی آینه نگاه کردم و از این که دیگر خودم دارم تبدیل به مجسمه تمام قد غصه می‌شوم به خودم بالیدم و بار دیگر به رختخواب برگشتم برای ادامه‌ی مسیر.
زمان برای غصه خوردن و اندوه کش می‌آمد و صدایی از گلویم بیرون نمی‌آمد، هیچ کس عجله‌ای نداشت، من بی‌حرکت و شل و ول خودم را به تخت با اندوه بی‌پایانم میخ کرده بودم و  نور عصرانه پاییزی دست و پایش را از میان برگ‌های آماده‌ی جدایی جمع می‌کرد و سایه‌ی خاکستری اندوه ِ تمام  چیزهایی که می‌شناسم‌شان، آرام آرام توی سبد جوراب‌های پشت کمد هم نفوذ می‌کرد، میان این تیرگی تمام نشدنی دندان‌های سفیدی هم بودند میان لب‌های نارنجی براق که توی هوا می‌چرخیدند و خنده‌های بی‌صدای زننده‌‌شان بعد از این که چشمانم را می‌زد تکه‌های ریز و ناپیدای اندوه را هم توی هوا روشن و قابل رویت می‌‌کرد و جهان پیش رویم را هزار برابر غمگین‌تر از چیزی که بود پشت پلک‌هایم جا می‌گذاشت.
صبح وقتی از خواب بیدار شدم از بی‌صدایی و آرامش سرم فهمیدم فرآیند تکاملم به سرانجام رسید و حالا دیگر خودم منبع لایتناهی اندوهم. مجسمه‌ی غصه ‌ای که صاف صاف لابه‌لای دیوارهای سفید خانه‌ای پرنور راه می‌رود و‌ با هر نگاه و بازدمش خاکستر غصه‌های خورده‌اش را به همه چیز می‌پاشد. دیگر چیزی برای غصه خوردن وجود ندارد چون  زبانم از تکه‌های غصه و اندوه ساخته شده‌‌‌اند و نگاهم ادامه‌ی کشدار رنجیست از کف کفش دختر توی اتوبوس و روزنامه‌های پهن شده پیرمرد توی ایستگاه و یک دسته ترخون  روی چرخ‌دستی.

۲۷ آبان ۱۳۹۵

دِریا موجه کاکا

نمی‌دونم چی شد که دست از درددل‌کردن کشیدم یا شاید اون دست از من کشید. در واقع کسی نیست که بخوام براش درددل کنم و سرمو بذارم رو شونه‌ش دامنش یه جاییش خلاصه و اشک بریزم. مامانم خیلی دوست داره بعد از این همه سال آزار کمی هم نقش مادرای صبور و مهربون رو بازی کنه و پای تلفن همین‌طور که من دارم اشک می‌ریزم پیازداغش رو هم بزنه و از مشکلات پسرهای رشیدرعناش بگه تا من خودمو تو اشک‌ و آه تنها نبینم اما متاسفانه زمانه‌مون به هم نمی‌خوره، یعنی این کارا شاید ده سال پیش روم جواب می‌داد و از داشتن مادری صبور که موقع غرغر من دیوونه نمی‌شه خوشحال می‌شدم اما حالا کسل‌ترم می‌کنه. کسی که باهاش زندگی می‌کنم هم هیچ وقت انتخابم برای درددل کردن نیست چون کسی که هر روز و هر لحظه فقط با اونی قدر تو توی لحظه‌ی سخت فرسوده و داغونه حالا چه کاریه مجبورش کنی رنج تو رو هم به دوش بکشه. دوست و این چیزام که افسانه است، یعنی نه که وجود نداشته باشه ولی کسی که زمان‌بندیش و مکان‌بندیش بهم بخوره تو دست‌وبالم نیست، من خودمم برای کسی شنونده درددل نیستم که کسی برای من باشه، ضمن این که الان اصلا دوره زمونه‌ی درددل نیست الان دوره دوره‌ی نمایش دستاوردها و خوشبختی‌هاست، یه بخشی هم هستن که یک گوشه فقط ناله می‌کنن و اتفاقا خیلی استقبال می‌کنن از درددل شنیدن اما اینا خیلی خطرناکن چون خوشی و تفریح‌شون در گرو شنیدن بدبختی بقیه‌اس و اگه تو یک خط دردت رو یک روزی بهشون بگی اون درد هیچ وقت از بین نمیره، یعنی شما و دردت و رنجت فورا تبدیل به سنگ می‌شین در همون لحظه و تا مدت‌ها مجبورین به رنج کشیدن ادامه بدین چون این‌ها عبور کردن رو از ریشه یاد نگرفتن و منجمد کردن اتفاقات خاصیت اصلی‌شونه.
عملا موضوع درددل منتفیه و چیزی به اسم درددل برام موجودیت نداره، روزایی مثل امروز که تحت فشار هورمون‌ها و خواب بد با گریه از خواب بیدار میشم فقط لحظه‌شماری می‌کنم زودتر تنها شم تا رو به موبایلم برای خودم گریه کنم و گلچینی از تیکه‌های دردناک انیمه‌ها و فیلمایی که تو این مدت دیدم رو دوباره تماشا کنم و اشک بریزم.
حالا الان یه پری مهربون هم از لای موجا بزنه بیرون و بگه خب بفرما دردل چیزی ندارم بگما، یعنی کلا نظری درباره چیزی که بهش میگم درددل ندارم، یه غرغری که با صنعت اغراق هم زده شده و خودمم به خزعبل بودن جزییاتش آگاهم و فشار ناخودآگاه آسیب‌دیده‌ام توی گذشته و زندگی‌هایی که کردم چرا اصلا باید آدم حساب بشه، یعنی نمی‌دونم چی شد که یواشکی این اعتقاد توم جا افتاد که درد و رنج و حرص و غصه همون بهتر که بی‌صدا و یواش و توی خودم باشه تا بزرگتر از ابعاد واقعیش بشه با یه مشت روضه‌خون دورش. البته چون خیلی وقته جز با رامین با کسی حرف از جزییات نیست یادم نمیاد که قبلا وقتی هرجایی سفره دلمو پهن می‌کردم چه شکلی بود، فقط یادمه خیلی تلاش زیادی لازم نبود تا گریه‌ام به خنده برسه، وسط جمعیت کنده شدن از خودم خیلی راحت‌تر بود اما حالا باید بنشینم و صبر پیش گیرم، باید تمرکز کنم و به شاخه‌های نخل پشت پنجره نگاه کنم به پرواز و جیغ زدن پرستوها و دنبال هم دویدن گربه‌ها در حالی که کره‌ی چشمم تو اشک می‌جوشه میاد بالا و آب دماغم خودشو به گردنم می‌رسونه و مغزم وسط غم و رنج و اندوه سعی می‌کنه بیاد روی آب و دستام بال‌بال می‌زنن با مداد سیاه روی کاغذ موج دریا بکشن.