۰۸ مهر ۱۳۹۱

حوصله هیچ کاری ندارم. فقط دوست دارم بشینم و سریال ببینم و حسرت خارج را بخورم. انگار خارج برایم ریده‌اند، این جمله مادربزرگم بود و منظورش این است که خارج خبری نیست. بی‌معنی می‌زند اما خب همه‌ی خانواده منظور این جمله را می‌فهمند و وقت‌هایی که کسی حسرت و آرزوی جایی را داشته باشد اما دستش به آن نرسد این جمله با لحن "خبه حالا انگار چه خبره" برای دلداری فرد و تحقیرش کابرد دارد. تحقیرِ مستتر در دلداری از آن نوع تحقیرهایی‌ست که دهن مخاطب را حسابی می‌بندد. کاری که هر روز برای خودم می‌کنم. روزها که عصبی و خسته‌ام مدام خودم را دلداری می‌دهم که فصل تغییر کرده و طبیعی‌ست و یک مدت که بگذرد به حالت عادی برمی‌گردی و فلان و در پشت همه این‌ها یک نفر دیگر با خنده کثافت تحقیرم می‌کند که باور کرده‌ام بیمارم.‏
بچه که بودیم توهم می‌زدیم رعد و برق عکسی‌ است که خدای گنده از ما در یک آن می‌گیرد. این توهم تا جایی پیش می‌رفت که ما چند دقیقه برای خوب افتادن توی عکس ژست ثابتی می‌گرفتیم و به آسمان زل می‌زدیم. یک روز از این بساط خسته شدم و مامان گفت اول صدا می‌آید بعد نور، هروقت صدا را شنیدی ژست بگیر. همین حالا دو بار اتاق یک جور عجیبی روشن شد بدون این که صدایی بیاید و برای بار هزارم خلاف جمله مامان ثابت شد. همین برای من کافی بود چون خیالم راحت شد عکسم در این لحظه گرفته شد و یک جایی بر جریده عالم ثبت می‌شود و اگر یک روزی ببینمش تمام حرف‌ها و حس‌های حالا دوباره ظاهر می‌شوند و اگر چیز به درد بخوری باشد همان موقع می‌نویسم‌شان.

۱۹ شهریور ۱۳۹۱

شش طبقه را بدون آسانسور رفتم بالا به امید غرغر اما نشد، یعنی خسته‌تر از آن بود که بتوانم خودم را سرش خراب کنم. باید زود می‌‌خوابید، وقتی روی تخت دراز کشید چندبار نزدیک بود خودم را شل کنم و همه‌ش یک جا بریزد بیرون اما فقط بغلش کردم و چند قطره اشک کسشرم که همیشه به راه است افتاد روی صورتش. رفتم توی آشپرخانه و رویم را کردم سمت یخچال تا بقیه متوجه نشوند گریه می‌کنم اما نمی‌شود گریه کردن را پنهان کرد چون تمام مردم دنیا خودشان این‌کاره‌اند. خوب بود مادرش هم آنجا بود، موقع خداحافظی محکم‌تر از همیشه بغلم کرد در حالی که سعی می‌کرد به روی خودش نیاورد گریه کردنم را دیده. یک ساعت قبلش باهم درباره دانشگاه من حرف می‌زدیم و مثل همیشه سعی می‌کرد بهم امید بدهد اما من امید نمی‌خواهم، هیچی نمی‌خواهم در واقع فقط دوست دارم غر بزنم و به همه بفهمانم تقصیر من نیست این وضعیت کثافت.
چند روز است فکر می‌کنم دارم به خودم درباره دانشگاه دروغ می‌گویم، فکر می‌کنم دارم یک چیزهایی را پنهان می‌کنم و جراتش را ندارم لااقل پیش خودم اعتراف کنم که اشتباه کردم. مطمئن نیستم اشتباه کردم، اگر یک سال و نیم پیش درسم را ول نمی‌کردم و همان جا می‌ماندم الان درسم تمام شده بود اما خیلی چیزهای دیگر را نداشتم شاید. روزهای خوب، اتفاقات خوب، کار، خانه مستقل، زندگی جدید. شاید هم می‌توانستم حالا شروع کنم و دوباره یک چیزهای خوبی به دست بیاورم. کاش لااقل حسرت خوردن درست و حسابی بلد بودم ولی حوصله حسرت خوردن ندارم فقط راست گفتن به خودم را لازم دارم. هنوز مطمئن نیستم که اشتباه کردم و فکر اشتباه کردن آزارم می‌دهد.


بعد از سه ماه رفتم جلسه داستان، نه برای این که دوباره تصمیم گرفتم داستان بنویسم، فقط رفتم بچه‌ها را ببینم. سر زدن به جاهایی که ترک‌شان کردم برایم هیجان دارد، هیجانش در حد هیجان شخصیت‌های سریال‌های ایرانی‌ست وقتی بعد از ده سال به وطن برمی‌گردند و خم می‌شوند خاک پاک وطن را می‌بوسند، در همین حد مبتذل و احمقانه‌. رفتم ادای یک آدم عاصی کسشر را درآوردم تا مثلن بی‌عرضگی و بی‌استعداد بودنم تابلو نشود. در حالی که مثل روز بر همگان روشن است من چه کودنی هستم در نوشتن. وای که چقدر از تحقیر خودم لذت می‌برم در این لحظه. اگر لازم باشد می‌توانم مثل قبل نوشتن را در حد کثافت‌کاری ادامه دهم اما این همه هم از تحقیر خودم لذت نمی‌برم. هیچ چیزی ننوشتم که بعد از نوشتنش راضی باشم. آدم‌هایی که از نوشته‌هایم تعریف می‌کنند را به چند دسته تقسیم می‌کنم و متاسفانه هیچ کدام‌شان تا به حال نتوانسته‌اند رضایت حقیقی از نوشته‌هایم را بهم منتقل کنند و همیشه یک چیزهایی گفتند که گاهی بیشتر از این که تعریف محسوب شود برایم فحش بوده. اثر تعریف خوب‌ها هم همیشه فقط چند لحظه است و بعدش فقط تصویرشان در حال خواندن نوشته‌هایم توی مغزم می‌ماند که در این لحظات بحرانی به هیچ کارم نمی‌آید. این همه نارضایتی از خودم با این کون گشاد و مغز کم‌هوش برایم خنده‌دار است اما ذات بشر همین قدر کسشر و چرند است لابد.‏
‏‏ کاش لااقل یک رادیویی وجود داشت که مجری‌اش هرشب راس ساعت دوازده خطاب به شنوندگان عزیز می‌گفت: امشبم شما هیچ گهی نیستی پس برو بگیر بخواب.‏

۱۴ شهریور ۱۳۹۱

 
رامین نیست و زندگی خوش نمی‌گذرد. وقتی هست توی خانه ولو می‌شوم سریال می‌بینم، مجبورش می‌کنم کنارم بشیند و برایش داستان می‌خوانم، الاهه فیلم می‌آورد و فیلم می‌بینیم. صبح زود بیدار می‌شود برایم کیک می‌پزد، آشپزی می‌کنیم، خرید می‌رویم، شهر را می‌چرخیم برای شام و من مثل یک آدم عقده‌ای به تمام معنا هرچیزی که دلم بخواهد سفارش می‌دهم، هوس هر چیزی را که بکنم محال و دور نیست، می‌توانم غرغر و گریه کنم و ده دیقه بعد همه چیز فراموش شود، می‌توانم هرچیزی که توی مغزم می‌گذرد را بلند بگویم و نگران هیچی نباشم، چیزهای خنده‌دار پیدا می‌کنیم و همین‌طور بامزه‌بازی را کش می‌دهیم. کلن زندگی‌ام با رامین بر دو اصل حال کردن و خندیدن می‌گذرد در حالی که حالا زندگی‌ام بر اساس منتظر رامین ماندن و آدم مفیدی بودن می‌گذرد که خب خیلی کثافت است.‏
شب اول که زنگ زد رفتم توی دستشویی گریه کردم و دیشب یخچال را بغل کردم و گریه کردم. اولش فکر کردم یخچال بغل کردنم اداست اما بعدش دیدم واقعن لازم داشتم یک چیزی را بغل کنم و گریه کنم. وقتی تنها زندگی می‌کردم هزار بار تنهایی گریه می‌کردم و تخمم نبود اما خیلی وقت است بیشتر توی بغل گریه می‌کنم. به‌به چه زندگی زیبایی داشتم و گه زیادی می‌خوردم. الان دارم حسرتش را می‌خورم و یاد روزهایی می‌افتم که غرغر می‌کردم "این چه زندگی شده پاشو بریم مسافرت" و هیشکی نبود بزند توی دهنم.‏ ‏
زندگی تنهایی‌ام هم آن قدری بد نیست چون وقتی مجبورم تنها باشم اصلن خودآزار و روانی نیستم و مدام به خودم حال می‌دهم. شب اول برای خودم لوبیاپلو درست کردم و دیروز هم کتلت، شب هم برای خودم از طرف رامین لواکر و نواربهداشتی خریدم. پریود نیستم، همین‌جوری از شکلش خوشم آمد و ادای رامین را درآوردم وقتی از چیزی خوشم می‌آید و ناز می‌کنم بعد برای خودم خریدمش تا رامین ناراحت نشود. این بازی خیلی خوب است، جز بهترین بازی‌های من و رامین است. می‌رویم منیریه برای پوریا عینک فوتبال بخریم بعد من توی خیابان یهو عن می‌شوم، بدون برنامه‌ریزی قبلی و ادا، رامین مجبورم می‌کند یک چیزی بخرم تا خوب شوم. زیاد این بازی انجام نمی‌شود چون من حواسم نیست برنامه‌ریزی کنم برای بد شدن حالم اما وقتی انجام می‌شود تا یکی دو روز سرم با چیزی که خریدم گرم است و حالم خوب است.
من در دو حالت آدم خوشبختی می‌شوم، یکی باشد که خیلی دوستم داشته باشد و روانی و تنبل نباشد، در دوران مانیا باشم و هیچ نازکشی نداشته باشم.‏

۱۲ شهریور ۱۳۹۱

حدودن دو ماه پیش پلاس را بستم از ترس مادرم، امروز فکر کردم دوست دارم یک جای دیگر باشد غیر از وبلاگ که بیشتر بنویسم و جایی جز پلاس به ذهنم نرسید. وقتی دوباره اکتیو کردم تمام نوشته‌های قبلی، آیتم‌های شر شده وعکس‌ها محو شده بودند و من خوشحال از این معجزه نوشتم از این‌که گذشته‌‌ام این‌جا پاک شده خوشحالم. حواسم بود حس واقعی‌ام را بنویسم و حالا که چند ساعت می‌گذرد هنوز هم مطمئنم حسم همان خوشحالی بود از این که دیگر لازم نیست از فوضولی‌های مادرم بترسم.‏
لپ‌تاپ را خاموش کرده بودم تا بخوابم، تنهایی خوابیدن برایم سخت است اما حوصله لوس‌بازی و غرغر ندارم. همین‌طور که غلت می‌زدم به سوسکی که نیم ساعت پیش با خاک‌انداز جلو در دستشویی کشتم فکر می‌کردم و به رومیزی میز چوبی خانه‌ای که قرار است با رامین بگیریم و ته همه‌شان جمله‌ی توی پلاس بود.‏
لابد آدم‌های مختلفی با عینک، پشت میز کامپیوتر قدیمی خانه‌شان در حالی که جمله را می‌خوانند پوزخند می‌زنند و با ژست پیشکسوتان فوتبال رو به من می‌گویند "با رویش ناگزیر جوانه چه می‌کنی؟" حالا این رویش ناگزیر از دو طرف حرصم را درمی‌آورد که یک سرش به این‌جا ربط دارد. فکر کردم بروم توی پلاس بنویسم منظورم از خوشحالی چیست و بعد فکر کردم توهم بی‌خودی زدم و کسی به جمله فکر هم نمی‌کند با این حال نتوانستم خودم را راضی کنم که توضیح ندهم  وننویسم.‏

در واقع خواستم مچ خودم را بگیرم ببینم از یک چیزهایی فرار می‌کنم یا نه!‏ من به اشتباهاتم فکر می‌کنم و این فکر کردن درد دارد چون دوست دارم اشتباه نکنم اما باز هم کارهایی می‌کنم که خودم از تصور خودم در آن لحظه حالم به هم می‌خورد اما در نهایت فرار نمی‌کنم، صحنه‌ای که رفتار اشتباهم در آن رخ داد را برای خودم با جزییات بازسازی می‌کنم، دست از خودفریبی و انکار برمی‌دارم، به خودم و گاهی به آدم دیگری حتی اعتراف می‌کنم، مدتی درد می‌کشم از یادآوری مدامش بعد کم‌کم درباره‌اش راست می‌گویم و با سرعت خیلی کم یاد می‌گیرم چطور در مواقع مشابه همچین اشتباهی نکنم.‏‏
سر آدم‌ها و خاطرات هم همین بلا می‌آید. اوایل از دست دادن سخت است، یک صحنه هزار بار توی مغز آدم تکرار می‌شود و آدم از فکر این که دیگر چیزی با این کیفیت را تجربه نمی‌کند محکم‌ به صورت خودش چنگ می‌زند. زمان همین طور می‌گذرد و آدم تبدیل می‌شود به صورتی زخمی. برای من این طوری بود که بلاخره از صورت زخمی و چنگ زدن خسته شدم و فکر کردم برای نقش آدمی که تا ابد در غم از دست دادن می‌سوزد خیلی کیری و نامناسبم و شروع کردم چنگ نزدن و فقط درد کشیدن، از درد کشیدن خسته شدم و شروع کردم دست از یادآوری خاطراتی که دردم را زیاد می‌کردند برداشتن، دست از یادآوری خاطرات که برداشتم صحنه بازی عوض شد. یک مدت گیج بودم اما بلاخره فهمیدم. خودآزاری با یک سری خاطرات دم دستی که از بس گل و پروانه گوشه و کنارشان چسبانده بودم شبیه بهشت موعود شده بودند. بی‌خیال دروغ گفتن به خودم که شدم دیدم وسط تک‌تک خاطراتی که روزی حسرت از دست دادن‌شان جرم داد چیزهای بامزه و خنده‌دار و خجالت‌آوری پیدا می‌شود که می‌توانند بیشتر از قسمت احساساتی قضیه درگیرم کنند. این طوری شد که خاطرات عاشقانه دردناک برایم تبدیل به خاطرات بامزه با تم لوس‌بازی شدند و من دیگر از فکر کردن بهشان نترسیدم.‏‏ آدم‌های دوست داشتنی هم با وضعیتی مشابه اول تبدیل به موجودات نفرت‌انگیز و کم‌کم تبدیل به موجوداتی عادی مثل بقیه آدم‌ها شدند.
اگر بتوانم این سیستم را همین‌طور روی خودم پیاده کنم بیشتر خودم را دوست دارم.‏‏

۱۱ شهریور ۱۳۹۱

توی کارهایی که یک روز فهمیدم از انجام‌شان لذت می‌برم یک لحظه وجود دارد که همه چیز به قبل و بعد از آن لحظه تقسیم می‌شوند. مثلن وقتی شروع کردم به آشپزی از یک چیزهایی لذت می‌بردم، مثل قاطی کردن چیزها باهم، ترکیب کردن مزه‌‌ها، خرد کردن و خود فعل خوردن، همین‌ها باعث شد من به آشپزی ادامه بدهم اما یک روزی فکر کردم خب من از روی دست مادرم، مادرم از روی دست مادرش و همین‌طور تا ته آشپزی می‌کنیم اما چرا قرمه‌سبزی مامان و مامان‌بزرگ و من باهم فرق دارند، بعد حواسم جمع خیلی چیزهای دیگر شد و دیگر آشپزی فقط برایم لذت خرد کردن و مخلوط کردن نبود و من درگیر آزمون و خطا شدم. از آن روز آشپزی هر روز برایم جذاب‌تر از قبل می‌شود .‏
چت کردن هم برایم فازی شبیه به آشپزی داشت، اوایل صرفن فهمیدن بود و از یک شبی من فهمیدم چقدر می‌توانم از چت بودنم لذت ببرم و لذت بردن شروع شد.‏ داستان خواندن وفیلم دیدن، کشف یک زبان دیگر را هم به این لیست اضافه می‌کنم.‏
مطمئنم نوشتن هم همچین خاصیتی دارد اما من هنوزنمی‌توانم به درجه خوبی از لذت توی نوشتن برسم و دوست دارم زودتر این اتفاق بیفتد.‏‏