۳۱ خرداد ۱۳۹۱

خیلی اتفاقی صحبت نون شد، ناخودآگاه واکنشی عصبی نشان دادم. فورن به خودم آمدم دیدم من همیشه نسبت به نون همین طور رفتار کردم و فقط زمانی که فکر می‌کردم خیلی اوضاع احوال زندگی‌ام خفن شده و من دیگر از او بهترم واکنش ترحم‌آمیزی نسبت بهش نشان می‌دادم که البته یک ژستِ تخمی و جنده بود. مدت‌هاست حواسم را جمع می‌کنم روی واکنش‌هایم و سعی می‌کنم یک جوری درست‌شان کنم اما هنوز واکنش‌های بدم خیلی زیادند.‏
می‌دانم واکنش عصبی‌ام نسبت به نون از کجا می‌آید. نون تنها دختر خانواده بود و تمام کودکی‌اش وسط تفریحات خفن و مسافرت‌های عجیب و لباس‌ها و اسباب‌بازی‌ها و مدرسه‌‌های  حسابی ولو بود اما من بچه سوم یک خانواده شش نفره بودم که پدرم برای کار از ایران رفته بود و مادرم با حقوق معلمی و کار نیمه وقت توی همان مدرسه‌ی غیرانتفاعی که نون در آن درس می‌خواند به زور چهارتا بچه‌اش را تا آخر ماه که بابا برسد پیش می‌برد.‏‏
من از نون خوشگل‌تر بودم اما لباس‌های نون و تیپ‌های خفنش بامن کاری می‌کرد که فکر کنم زشتم. من از نون حتی باهوش‌تر بودم اما نون آن قدر همیشه یک هنر جدید از کلاس‌های موسیقی و نقاشی و زبان و فلان رو می‌کرد که من همیشه در برابرش احساس نفهم بودن بهم دست می‌داد.‏
یک بار به اصرار نون رفتم یک هفته خانه‌شان ماندم، خانه‌یی که آن موقع آرزو می‌کردم کاش خانه ما بود. صبح‌ها که مادر و پدرش می‌رفتند سرکار من زودتر بیدار می‌شدم و تمام سوراخ‌های خانه را انگشت می‌کردم تا نون بیدارشود. نون که بیدار می‌شد سرویس می‌آمد و وسط تابستان نون را از این کلاس به آن کلاس می‌چرخاند. من تمام آن یک هفته توی تمام سوراخ‌هایی که نون رفت و آمد داشت سرک کشیدم و چیزها و آدم‌های عجیب دیدم. دخترهای چیتانی که هر روز یک دست لباس می‌پوشیدند و برای من آن روزها روزی یک دست لباس خیلی عجیب بود چون تمام آن یک هفته با شلوار جین و بولیز زرد که مخصوص بیرون رفتن بود این ور و آن ور رفتم. شب‌ها هم مادر و پدر نون یک برنامه تفریحی از یک جایشان بیرون می‌کشیدند و ما را می‌برند پارک و دریا و رستوران و فلان. توی آن یک هفته چیزهایی دیدم که تا مدت‌ها خوراک تعریف کردن داستان‌های توهمی‌ام برای اطرافیان بود. ‏
روزی که پدر نون مرا رساند خانه خودمان روز بدی بود. از یک طرف دوست نداشتم برگردم به جایی که هیچ خبری از تفریحات مدل خانواده نون توی آن نیست و صبح‌ها دوباره توی خانه‌ی خودمان از خواب بیدار شوم از طرف دیگر دلم برای مادرم و بدبختی‌هایش تنگ شده بود و فکر می‌کردم حالا که من نیستم کی غصه‌اش را می‌خورد و یواشکی کیفش را نگاه می‌کند تا بفهمد تا آخر ماه چقدر پول مانده.
یکی نبود من هفت ساله را از دنیای غم‌های مادرم جدا کند و پرت کند یک قبر دیگری. توی هفت سالگی پا به پای مادرم غصه خوردم و منتظر آخر ماه ماندم تا بابا بیاید. یواشکی کنارش نگران شدم، خودم را به زور کنارش جلوی پنجره جا کردم و زل زدم  به خیابان بارانی و رعد و برق تا برادرم از مدرسه برگردد. مشق‌هایم را به موقع نوشتم تا مادرم برای درس خواندن من دیگر حرص نخورد. حتی صبح‌ها از استرس زودتر از او بیدار می‌شدم و برادرم را برای مدرسه رفتن بیدار می‌کردم.
توی همان سن هم بزرگترین دغدغه‌ام تفاوت ظاهرم با درونم بود، نمی‌توانستم بفهمم کدامم! آدمی که مدام با برادرهایش و مادرش دعوا می‌کند و می‌گوید ازشان متنفر است یا کسی که یواشکی نگران همه جا و همه کس است و برای تک‌تک‌شان وسط لباس‌های کمد گریه می‌کند. آدمی که به نون محبت بی‌خودی می‌کند، یک جوری که انگار خیلی دوستش دارد اما یواشکی توی دلش بهش فحش می‌دهد. هزاربار وسط مکاشفاتم به خودم قول دادم همیشه یک شکل باشم اما نشد. توی همان سال‌ها خواهرم بهم گفت چندشخصیتی  و من داغون شدم و به خاطرش ساعت‌ها عر زدم، از این‌که خواهرم فهمیده بود تو و بیرونم یکی نیست به شدت ترسیده بودم.‏ همین الانم که می‌گویم تخمم نیست و خوشحالم همه‌‎ی کثافت‌هایم را پهن در و دیوار می‌کنم ته تهش یک ترسی هست شبیه همان ترس.‏
حالا هروقت کار داغونی می‌کنم، حرف بدی می‌زنم و حس بدی بهم دست می‌دهد تهش را زرتی پیدا می‌کنم و خودم را آرام می‌کنم. کار هر روزم شده به خودم دلداری بدهم که درست می‌شود، یک روز تو هم آدم سالمی می‌شوی.‏

۱۷ خرداد ۱۳۹۱

جوش‌هایی هستند که از دوران بلوغ مدام تجربه‌شان کردم، حالا هم یک سوراخ‌هایی روی صورتم است که جای کندن همین جوش‌هاست.‏
این طور شروع می‌شود، دستت به یک جایی از صورتت می‌خورد ویک دردی حس می‌کنی، وقتی انگشتت را روی آن نقطه فشار می‌دهی یک چیز سفت هم زیر پوستت هست اما وقتی جلوی آینه به خودت نگاه می‌کنی چیزی نیست البته من دیگر حرفه‌ای شدم و جلوی آینه نمی‌روم، همین که درد و توده سفت زیر پوستم را حس می‌کنم می‌فهمم باز هم یکی از همان جوش‌هاست. کم‌کم این توده واضح‌تر می‌شود یعنی لازم نیست چند ثانیه انگشتت را روی ناحیه درد حرکت دهی تا جای دقیقش را پیدا کنی. در این مرحله روی توده دردناک قرمز می‌شود، چند روز همان طور قرمز می‌ماند. بعد پوست رویش نازک می‌شود و قرمزی و درد بیشتر می‌شود. در این مرحله من دوتا انتخاب دارم یا آن قدر فشارش دهم تا خون و یک چیز سفیدرنگی بیرون بپاشد و چند دقیقه همین‌طور خون بیاید و خشک شود و روی صورت جای زخم بماند که در نهایت یکی از همان سوراخ‌ها و لکه‌ها به وجود بیاید یا این که منتظر مراحل بعدی بمانم.
مراحل بعدی اصولن فقط انتظار است، یعنی من هر روز چندبار می‌روم جلوی آینه دور و اطراف جوش را که ملتهب‌تر شده فشار می‌دهم اما خودم را به آرامش دعوت می‌کنم که نه، هنوز وقتش نرسیده، باید بگذاری بپزد. من از اصطلاح پختنِ جوش زیاد استفاده می‌کنم و منظورم رسیدن به مرحله نهایی‌ست. جوش کم‌کم می‌پزد و پوست رویش نازک‌تر می‌شود، دردش خیلی کم می‌شود و مایعی سفید رنگ زیرش جمع می‌شود. این برای من مرحله آخر است چون با یک فشار خیلی کوچک همه چیز می‌پاشد بیرون و باز همان زخم و فلان البته خیلی کم‌عمق‌تر و کم‌دردتر. نسیم می‌گوید یک مرحله دیگری هم دارد که مایع سفید مایل به زرد سفت می‌شود و خودش بیرون می‌زند اما من تا به حال منتظر آن مرحله نمانده‌ام وحتی باورم نمی‌شود آن مرحله هم وجود داشته باشد.
در این دو مرحله خون و مایع سفیدِ مایل به زرد همراه هم می‌آیند اما در مرحله اول که هنوز جوش در عمق است خون بیشتر است به نظر من بهتر، چون زودتر خوب می‌شود گیرم ته تهش یک لکه بماند. تحملِ طی کردن مراحلِ پخته شدن جوش عذاب‌آور است.
جوش برای من چیز وسوسه‌انگیزی‌ست، اگر به احساساتم بها بدهم مدام در حال ترکاندن جوش‌های خودم و مردم هستم و از این کار لذت می‌برم. هنوز هم یک وقت‌هایی می‌افتم به جان صورتم و یک‌چیزهایی که جوش نیستند را به زور فشار می‌دهم تا چیزی ازشان خارج شود. در پیدا کردن سوراخ‌های سیاهی که توی‌شان مو و یک چیز کرم‌طور سفیدِ مایل به زرد وجود دارد اسطوره شده‌ام و دهن خیلی‌ها را سرویس کرده‌ام. گاهی به بعضی‌ها باج می‌دهم تا بگذارند با جوش‌ها و سوراخ‌های سیاه‌شان ور بروم. با یک نگاه به آدم‌ها زود می‌توانم بفهمم از این‌هایی هستند که یک‌جاهایی‌شان جوش و سوراخ دارد یا نه.
راستی این را هم بگویم بعضی از جوش‌ها سال‌ها در همین مرحله توده زیر پوست باقی می‌مانند، درحالی که دردشان تمام می‌شود و هیچ وقت بیرون نمی‌زنند. نه که من نخواهم، خودشان آن قدر عمیق‌اند انگار که نمی‌توان به زور به سطح پوست کشاندشان. یک وقت‌هایی هم هست جوشی را خالی می‌کنی، دوباره پر می‌شود، ته تهش یک سوراخ می‌ماند که تازه توی آن سوراخ هم از همان کرم‌طورها جمع می‌شود. به طور کلی من در جوش بسیار حرفه‌ای هستم و خیلی از راه‌های کم شدن و درمان‌شان را بلدم، با یک نگاه می‌فهمم دلیل به وجود آمدن جوش‌ها چیست و می‌توانم طولانی مدت درباره این صحبت کنم که چطور می‌شود بستری به وجود آورد تا جوش‌ها به وجود نیایند.‏‏

این همه آسمان ریسمان بافتم تا به صورت خیلی کلیشه‌‌یی و کیری ربط‌شان دهم به زندگی‌ام، می‌دانم این کار تهوع محض است اما خیلی هوس این کس‌کلک‌بازی‌ را کرده‌ام.
 من اصولن ترجیح می‌دهم زودتر از موعد جوش‌هایم را فشار بدهم. گاهی یک چیزهایی در رفتار بعضی از آدم‌ها، احساساتم نسبت به بقیه، رفتارهای خودم حس می‌کنم، مدام در موردشان فکر می‌کنم تا یک چیزهایی آرام آرام زیر پوستم جمع می‌شوند، خیلی زود دست به کار می‌شوم و قبل از این که چیزی خراب شود و به اندازه کافی همه چیز بپزد و بالا بیاید، می‌ترکانم‌شان. جدیدن تمرین می‌کنم این کار را انجام ندهم یعنی خیلی میلِ به انجامش زیاد است و به شدت وسوسه‌ام می‌کند اما یکی هست که مدام دستانم را می‌گیرد تا بی‌خود چیزی را فشار ندهم. من آن قدر در فشار دادن جوش‌ها حرفه‌ای شدم که دیگر لازم نیست بگردم و نقطه دقیق فشار دادن را پیدا کنم، حتی یک دستی هم می‌توانم یک جوش را خالی کنم.

یک سری سوراخ و اینها هم هست، که هی تویشان پر می‌شود. من خالی‌شان می‌کنم و بعد از چند وقت دوباره تویشان پر می‌شود. خاطرات توام با درد و احساساتم توی رابطه قبلی یکی از همین سوراخ‌ها به وجود آورده.‏
من نمی‌توانم فراموش کنم یک مدت طولانی بهم خیانت شد هرچند هیچ وقت اسمش را خیانت نگذاشتیم چون معامله‌‌‌یی عادلانه بود. نمی‌توانم فراموش کنم برای تحملِ خیانت، خیانت کردم در حالی که هیچ وقت بهش اعتراف نکردم. نمی‌توانم فراموش کنم چند سال خودم را با آدمی مقایسه کردم که تمام آن سال‌ها نفر سوم رابطه ما بود و کوچک‌ترین عقب‌نشینیِ من و دعوا و فلان او را وارد رابطه می‌کرد. هیچ وقت لحظاتی که با آن می‌گذراند و من فقط حدس می‌زدم را فراموش نمی‌کنم، من مثل دیوانه‌ها هزاربار پشت سر هم زنگ می‌زدم، گوشی را برنمی‌داشت و من مثل روانی‌ها به در و دیوار می‌خوردم. هیچ وقت لاس زدن‌های روانی‌گونه‌ام با آدم‌های دیگر را یادم نمی‌رود، آن شب طوفانی که از خانه یکی از هم‌دانشگاهی‌های ازگلم فرار کردم تا من را نکند یادم نمی‌رود، دروغ‌هایم تا دوستم داشته باشد، تا بهم توجه کند. من پر از مشکل و دروغ  بودم، آدم مقابل هم برای تحمل تمام این‌ها نفر سوم رابطه را همیشه نگه می‌داشت به گفته خودش. این را می‌گویم که فکر نکنید او دیو وحشتناکی بود و من یک قربانیِ بدبخت، اصلن این طور نیست. همه چیز عادلانه بود انگار، همان قدری که اذیت می‌شد اذیت می‌کرد. هیچ وقت نفهمیدم کدام‌مان اول شروع کردیم به این همه آزار و اذیت، اما این یکی دو سال آخر وقتی خیلی چیزها را تمام کردیم و خواستیم مثل آدم باهم رابطه داشته باشیم نه او به من اعتماد کرد و نه من به او که ته تهش تمام شد. به جرات می‌گویم تمام شدن آن رابطه و تحمل کردنِ درد بعدش بزرگ‌ترین کاری‌ست که در تمام زندگی‌ام انجام داده‌ام و به شدت از انجامش راضی‌ام.‏
اما دردهایی که آن روزها کشیده‌ام زیر پوستم جمع شده‌اند. رامین مدام سعی می‌کند به من بفهماند همه چیز آن روزها تمام شده و لازم نیست این همه بی‌اعتماد و محافظه‌کارانه رفتار کنم. درحالی که همیشه یک مشت سنگ توی جیب‌هایم دارم تا اگر طرف مقابل یک قدم جلو آمد بزنم کورش کنم. خودش را روزی هزاربار جر می‌دهد تا من بگذارم این کرم زرده توی همان سوراخ بماند و من فشارش ندهم، به امید این‌که همان تو خشک شود و بلاخره تمام شود. اما من از فشار دادنش لذت می‌برم گاهی، یک‌وقت‌هایی از بی‌کاری‌ست یک وقت‌هایی هم زمانی‌ست که فکر می‌کنم اگر بیرون نکشم‌شان پُرتر می‌شوند. حرف زدن از گذشته‌ام و بیرون کشیدن این کرم‌های سفید مایل به زرد صورتم را برای مدتی پاک می‌کند و من احساس آرامش می‌کنم اما کافی‌ست یک مدتی حواسم به خودم نباشد تا دوباره این کثافت‌ها زیر پوستم جمع شوند.‏
صورت من پر از جوش است، انواع و اقسام مختلف، گاهی از بیرون خیلی دیده نمی‌شوند، وقت‌هایی که حواسم به پوستم باشد و خیلی بهشان برسم پوستم خیلی بهتر می‌شود. گاهی سعی می‌کنم بپوشانم‌شان با کرِم و این حرف‌ها ولی خودتان بهتر می‌دانید که کرِم خودش یکی از دلایل به گه کشیده شدن پوست است. وقتی دست می‌کشم روی صورتم با سطح نرمی همراه با پستی و بلندی مواجه می‌شوم. نسیم می‌گوید بهتر می‌شوند، حتی با لیزر و لایه‌بردار و فلان می‌توانی لکه‌ها و سوراخ‌ها را محوتر و فلان کنی اما هیچ وقت کاملن خوب نمی‌شوند.‏

۱۶ خرداد ۱۳۹۱

 روی تخت دراز کشیده بودیم، به سقف نگاه می‌کردیم و من حس کردم تنها نیستم.‏
قبل از این تنهایی برایم یک کره‌ی شیشه‌ای و توخالی بود که از دنیای بیرون جدایم می‌کرد. توی آن حبس بودم و تماسم با دنیای بیرون از پشت شیشه‌های کره بود. وقتی کسی را دوست داشتم دستانش را حس نمی‌کردم اما به خودم قبولانده بودم همه‌ی دنیا همین است و آدم‌ها همیشه تنها هستند .
حرف که می‌زدم صدایم توی کره می‌پیچید و هزار بار توی گوشم تکرار می‌شد، آن‌قدر حواسم به صدا و بدن خودم بود که آدم‌های بیرون را اغلب فراموش می‌کردم و بیشتر می‌خواستم خودم را به هر قیمتی که شده راضی نگه دارم به خاطر همین خیلی‌ها را آزار می‌دادم. من نمی‌توانستم شیشه‌ها را بشکنم و خودم را پرت کنم بیرون، انتظار داشتم یک نفر آن قدر دوستم داشته باشد که این کار را برایم بکند اما هیچ کس این همه دوستم نداشت و من از این دوست نداشتن زجر می‌کشیدم و با آزار دادن سعی می‌کردم درد دوست نداشته شدنم را کم کنم. حواسم نبود آزارهایم بیشتر از این که آدم‌های بیرون را اذیت کند خودم را داغون می‌کند. آدم‌های بیرون فریاد‌هایم را خفیف‌تر می‌شنیدند و من از صدای بلند خودم به گا می‌رفتم. وقتی اغلب آدم‌های دور و برم پراکنده شدند من بیشتر و بیشتر از تنهایی‌ام درد کشیدم بس که همان دو سه نفر هم نبودند صدایم را بشنوند.
وقتی وارد رابطه شدم مغزم درگیر تمام روابط قبلی‌ام بود و انتظار نداشتم آدم جدید معجزه کند. مطمئن بودم هیچ فرقی با بقیه ندارد و من بازهم تنها می‌مانم. اما او مرا از پشت شیشه نمی‌خواست، اول کار با ناشی‌گری سعی می‌کرد بیرونم بکشد اما توانش را نداشت، من هیچ تلاشی نمی‌کردم و او فقط تلاش بی‌خود می‌کرد. اما تنهایی یک جایی دهنم را سرویس کرد، عاجز و داغون خواستم تمام شود. بودنش بهترین اتفاق آن روزها بود، اوایل یک قدم جلو می‌آمدم و بعد می‌ترسیدم و برمی‌گشتم سرجای اولم. اما بلاخره اعتماد کردم و خودم را حتی جر دادم برای بیرون آمدن از تنهایی.
 دیروز یک لحظه گرمای دستش را زیر سرم حس کردم و سرم را آرام روی دستش حرکت دادم تا مطمئن شوم واقعی‌ست، بعد دستم را دراز کردم سمت صورتش، حس کردم، همه چیز واقعی بود.‏