۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۲

مرسی، پاستای آلفردو را برای خودت کردی

هیچ وقت نتوانستم درست حسابی از روی کتابِ آشپزی غذا درست کنم، به نظر خودم از روی کتاب غذا درست کردن یک صبوری می‌خواهد که من ندارم. اگر بخواهم از روی کتاب آشپزی کنم تا یک جایی به حرف کتاب گوش می‌کنم و یک جایی قاطی می‌کنم و بر اساس خواسته‌های خودم غذا را جلو می‌برم. هزار بار خواستم آدم باشم و فقط به حرف آدمِ همه‌چیز دانِ توی کتاب گوش کنم اما یک جایی نفسم گرفت و کتاب را بستم و گفتم اه ولم کن بابا.
بیشتر اوقات اگر خواستم غذایی درست کنم، اول مواد اولیه‌اش را حدس زدم یا پرسیدم و بعد دوباره از روی حدسیات شروع به آشپزی کردم. این که سسش را با چه چیزی درست کنم، مرغش را چقدر بپزم، کِی فلان چیز را با بهمان چیز مخلوط کنم. این‌ها همه چیزهایی هستند که بعد از نهایتن چهار بار پختن غذای مورد نظرم، بلاخره دستم می‌آید. لذت آشپزی کردن برای من فهمیدن این است که توی آش چقدر سبزی بریزم خوب می‌شود و یا مرغ را چطور بپزم و یا این که کیک کِی پف می‌کند. وقتی غذایی که خوب بلد نیستم را بلاخره همان طوری می‌پزم که به زعم خودم بهترین حالت است، بعد از آن لذتِ پختنش برایم کمتر از قبل می‌شود.
گوگوش توی آکادمی وقتی یکی از هنرجوها آهنگی را خوب می‌خواند می‌گفت "مرسی، آهنگ رو برا خودت کردی"، بعد از هر غذای خوبی که می‌پزم به خودم می‌گویم "مرسی، غذا رو برا خودت کردی".

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲

مایع توی گوشم راه می‌رود، می‌دَود، فرار می‌کند

صبح با سردرد از خواب بیدار شدم، حرف‌های قبل از خواب دیشب که فکر می‌کردم صبح همه‌شان فراموشم می‌شوند هنوز بودند، انگار این همه ساعت نخوابیده بودم و نشسته بودم بالای سر حرف‌ها تا از فاصله‌ی چند سانتی میان‌مان آن طرف‌تر نروند و صبح وقتی بیدار شدیم یکی یکی‌شان را بردارم بمالم به خودمان تا دوباره پر از کثافت شویم. گفتم بخوابم شاید این بار که بیدار شوم نباشند.

خوابیدم، خواب دیدم عروسی دختر عمه‌ام است، همان که چند وقت پیش یک بار دیگر خواب عروسی کردنش را دیدم و نوشتم چند سال است ندیدمش. عروسی توی یک خانه‌ای بود شبیه خانه‌ی قدیمی‌ مادربزرگم، با اتاق‌های تو در تو و بزرگ اما از بیرون شکل خانه‌ای بزرگ و ویلایی بود که یک بار دیگر توی یکی دیگر از خواب‌هایم دیده بودم و خانه‌ی بابای همین دختر عمه‌ام بود.
خواب‌هایم شده‌اند شبیه داستان‌هایی که به هم ربط دارند اما هر کدام داستان جدایی را روایت می‌کنند، مثلن شخصیت اول یک داستان، همسایه‌ی شخصیت اول یک داستان دیگر است و عروسکی که یک نفر توی یک داستان گم می‌کند همان عروسکی‌ست که شخصیت اول یک داستان برای دخترش می‌آورد. توی خواب دخترعمه با پیراهن بلند آبی روشنِ براق که لباس عروس بود و چند متر دنباله داشت از در یکی از این اتاق‌ها که سقف کوتاهی داشت وارد شد، چند دختر با پیراهن‌های آبی تیره دنباله‌ی لباسش را گرفته بودند و خواهرم با مانتوی مشکی کوتاه داغون و شال کهنه و پیژامه پشت دخترهای دیگر آمد توی اتاق. افسرده و پریشان بود و انگار منتظر بود عروسی زودتر تمام شود.
توی قسمت دیگری از خواب باران می‌بارید و من توی یک ماشینی بیرونِ همان خانه‌ی بزرگ منتظر تمام شدنِ عروسی بودم، خانه از بیرون قهوه‌ای و بلند بود، با پنجره‌های بزرگ قرمز، تا هرجا که چشمم کار می‌کرد عرض خانه کش آمده بود. همه جا تاریک بود و ماشین بدون راننده‌ای که توی آن نشسته بودم شبیه صحنه‌ی یک فیلم، تنها نقطه‌ی نورانی آن فضا بود. باران به سقف ماشین می‌خورد و من صدای جیغ و دست و موزیک را می‌شنیدم و همان‌جا برایم بدیهی شد که من این خانه را خوب می‌شناسم، تمام سوراخ‌هایش را و می‌دانم توی یکی از طبقه‌هایش در مخفی دارد به فضایی شبیه به جنگل.


این بار وقتی بیدار شدم کنارم نبود، باورم نمی‌شد زودتر از من بیدار شده باشد، چایی درست می‌کرد، این را از صدای کتری روز گاز فهمیدم و بعد که بیدارتر شدم صدای به هم خوردن بشقاب و قاشق و این چیزها را هم شنیدم که یعنی ظرف می‌شورد. نمی‌خواستم بیدار شوم، آمد کنارم دراز کشید، همه چیز را فراموش کرده بود و من به فراموش کردنش حسودی‌ام شد و زدم زیر گریه. هق‌هق گریه کردم و وقتی بغلم کرد گفتم من خوشحال نیستم، هزار نفر را نام بردم که انگار همه‌شان خوشحال هستند و به من امضا داده و خوشحالی‌شان را تایید کرده‌اند و فقط من ناراحتم. این جور وقت‌ها مغزم قدرت قبول نکردن چیزهایی که از خودش می‌سازد را ندارد. مطمئن بودم توی جمع ده نفره‌ی شب قبل از همه بدبخت‌تر من بودم و هیچ کدام‌شان قدر من درد و رنج و بدبختی نداشتند و بعد دایره‌ی آدمای خوشبختی که توی ذهنم می‌ساختم به چند میلی‌متری خودم رسید و نگاهش کردم و مطمئن شدم از من خوشحال‌تر و راضی‌تر است و باز هم من از همه بدبخت‌ترم. فکر کردم کاش همین جا دفن شوم و از جایم تکان نخورم آن قدر که زیرم کپک بزند و کپک‌ها تبدیل به یک نوع گیاه زمخت شوند و گیاه تمام انگشتانم را بپوشاند و آن قدر لا به لای شاخه‌هایش فشارم دهد که خونم خشک شود و پوستم بریزد و استخوان‌هایم خورد شوند. دستش را کشید روی صورتم و بلندم کرد و گفت صبحانه برایت درست کردم و من اصلن برایم مهم نبود یک نفر دیگر بهم فکر می‌کند.

گفتم می‌خواهم بروم خانه، نشستیم توی ماشین و از جلوی خیابان خانه‌ام رد شدیم و من از همان جا شروع کردم به گریه کردن. انگار یک نفر به زور داشت خانه‌ام را ازم می‌گرفت و بیرونم می‌کرد. گفتم من از همه بدبخت‌ترم، نخواستم بدبختی‌ام را به چیزهای بزرگ ربط دهم. چیزهای کوچکی که توی آنها بدبخت بودم را گفتم و چیزهای بزرگ را برا خودم مثل راز نگه داشتم. چون اگر یک نفر فکر کند من به خاطر چیزهای کسشر خودم را بدبخت می‌دانم خیلی بهتر است تا فکر کند من چون درس درست و حسابی نخوانده‌ام و کار درست و حسابی ندارم و سوادم کم است و احساس مفید بودن نمی‌کنم خودم را بدبخت می‌دانم و ضمن این که این‌ها برای احساس بدبختی کردن واقعی نیستند انگار. چیزهای کسشر کافی بود برای این که از اول صیاد تا آخر صیاد حرف بزند و من گریه کنم و تهش بگویم می‌خواهم خوب باشم اما نمی‌توانم.

یک دوره‌ای مادرم سرگیجه داشت، دکتر گفت مایع توی گوشت حرکت کرده. مایع توی گوش یک چیزی‌ست که تعادل را حفظ می‌کند و وقتی حرکت کند آدم خیلی تعادل ندارد. مادرم یک مدت طولانی شب‌ها با زاویه چهل و پنج درجه می‌خوابید تا مایع گوشش برگردد سر جای اولش و من همیشه استرس داشتم و مطمئن بودم تمام این‌ها کسشر است و مایع توی گوشش هیچ وقت درست نمی‌شود. توی عباس‌آباد یک کارگر افغانی با سه تا بچه‌ی شیش هفت ساله از خیابان رد شدند و گریه‌ام شدیدتر شد از بدبختی که تمام جاهای آن خیابان منتظرشان است و هر جا که بروند باز هم بدبخت هستند. بعد سرم گیج رفت، گوشم گرفت، مایع توی گوشم را حس کردم که تکان خورد، درد پیچید بین پاهایم که روی صندلی بود و مایع گوشم را حس کردم که از سوراخ بین پاهایم ریخت بیرون.

مایع گوش مادرم درست شد چون خیلی وقت است دیگر خبری از بی‌تعادلی و سرگیجه نیست اما من هیچ وقت درست نمی‌شوم حتی اگر تمام عمرم سرم را با زاویه چهل و پنج درجه نگه دارم.