۲۰ آبان ۱۳۹۲

هر که شد منتظر منتقم فاطمیون در حسینیه دل شور محرم دارد

از وقتی بیکار شدم مدام منتظرم، منتظر همه چیز. هر روز صبح وسط خواب و بیداری وقتی برادرم بیدار می‌شه و می‌خواد بره سرکار، منتظر اون لحظه‌ای هستم که بلاخره میره بیرون و درو پشت سرش می‌بنده. بعدش نمی‌فهمم کی خوابم می‌بره و کی بیدار میشم اما حواسم هست که منتظرم خوابم سنگین شه. البته بیشتر وقتا منتظر بودم اما حالا که بیکارم این انتظار بیشتر به چشمم میاد. کلاس اول بودم منتظر بودم برم کلاس پنجم، سیزده چارده سالم که بود منتظر بودم خواهرم شوهر کنه و اتاقش برسه به من، دبیرستان بودم منتظر بودم برم دانشگاه و از خونه‌مون برم و هرشب با یکی بخوابم، تا همین شیش ماه پیش هم منتظر بودم دانشگام تموم شه. اما از وقتی درسم تموم شد انتظارات بلند مدتم ته کشیدن.
بعد از این که بیدار میشم مدام منتظر زنگ آیفون و تلفن و زلزله و طوفانم تا وادارم کنن به بلند شدن از رختخواب، از لحظه‌ای که از جام بلند میشم یهو هزارتا انتظار باهم رو سرم خراب میشن. انتظار جوش اومدن کتری، دم کشیدن چایی، بعدش انتظار باز شدن روده‌ها و دستشویی رفتن. این انتظار خیلی قدیمیه، یه شبای سرد زمستونی از بچگیم یادمه که به انتظار رفع یبوست یک ساعت تو دستشویی می‌موندم تا تهش با کمردرد و زانودرد و گریه می‌رفتم تو رختخواب، در حالی که یه جسم سفت و سنگ رو یه جایی ته روده‌هام حس می‌کردم و یه چیزی توم سنگینی می‌کرد.
البته برای من منتظر موندن بهتر از رسیدن به اون چیزیه که منتظرش هستم، وقتی منتظرم درباره لحظه‌ای که قراره انتظارم تموم شه کلی خیال‌پردازی می‌کنم و یه چیزی که شاید امید باشه توم وجود داره اما به محض رسیدن به لحظه موعود فورن مثل دیوونه‌ها می‌گردم دنبال یه بهونه دیگه برای انتظار کشیدن. بعدش هم به اون لحظه‌هایی که انتظار کشیدم فکر می‌کنم و از شوقی که توم بود غمگین می‌شم.
فردا میریم سفر و من دوست دارم فردا نرسه و همش تو همین حس و حال قبل سفر بمونم. فکر کردن به غروب جمعه که قراره برگردیم از همین الان می‌تونه اشکم رو دربیاره در حالی که شاید تو اون لحظه اون قدری که الان غمگینم غمگین نباشم چون حتمن یه چیز جدید پیدا می‌کنم برای منتظر موندن.
اگه الان گیتا بودم یه دلیل علمی برای این حال من پیدا می‌کرد، به نظر گیتا همیشه یه چیزایی تو آدم ترشح میشه که باعث میشه حال آدم فلان جور بشه. اگه پیدا کنم که چی توم ترشح میشه که انقد به انتظار کشیدن معتادم حتمن میرم سوراخش رو می‌بندم تا از این همه تکراری بودن خلاص شم.

۱۴ آبان ۱۳۹۲

شامپو سدر صحت

دارم گریه می‌کنم و خوابم نمی‌بره و تنها دلیل منطقیش اینه که اخراج شدم از کارم. دوست دارم هی بگم اخراج شدم اخراج شدم اخراج شدم، انقد بگم که اون سنگینی بار حقارتش کم شه اما نمی‌شه، بعد از هربار "اخراج شدم" توضیح می‌دم که چرا اخراج شدم و شروع می‌کنم ریدن به جایی که توش کار می‌کردم تا از دردش کم شه. یکی دوبار سعی کردم نگم اینارو در ادامه‌ی "اخراج شدم" اما حتی اگه به زبون نیارم تندتند دارم تو مغزم تکرارش می‌کنم.
حتی نمی‌تونم راحت برای اخراج شدنم گریه کنم چون یه چیزی تهش هست که بیشتر از اخراج شدن آزارم می‌ده، احساس بی‌عرضگی مفرط و بی‌سوادی و داغونی داره خفه‌م می‌کنه. سخته آدم با خود داغونش راحت کنار بیاد، هزار ساله می‌خوام کنار بیام نمیام. هر دفعه یه سری صغرا کبرا می‌چینم که نه نیستم و فلان اما حالا که آخر شبه و همه خوابن می‌تونم با طیب خاطر داغونیم رو بپذیرم.
هربار داییم درباره کار باهام حرف می‌زنه بهم می‌گه ما هنوز داریم اونایی که "تحصیلات عالیه" دارن رو می‌گیریم و این یعنی بتمرگ با اون لیسانس چرت و پرت قسطی. حتی برای این لیسانس قسطی و اون دانشگاه چرندم کلی صغرا کبرا دارم که الان از حوصله‌م خارجه.
یه زمانی بود که درس تخمم بود اما الان می‌رم دستشویی به کاشی‌های دستشویی که ریخته نگاه می‌کنم می‌گم اگه الان درس درست حسابی خونده بودم تو دو دیقه اینارو می‌چسبوندم، میرم نون بگیرم یه ساعت حساب کتاب می‌کنم ده تا نون چقد می‌شه بعد می‌گم الان اگه مهندس بودم خیلی خانوم، پول دقیق رو تو سی ثانیه می‌دادم و نونارو می‌گرفتم. فیلم می‌بینم هیچی نمی‌فهمم می‌گم ببین، اگه الان درس درست حسابی خونده بودی می‌تونستی ده صفحه نقد بنویسی رو این فیلم. وسط مردم از همه بدترم، درباره یه چیزایی حرف می‌زنن من اصلن نمی‌فهمم چی می‌گن فقط می‌تونم لودگی کنم و ادا دربیارم که نفهمن نمی‌فهمم چی می‌گن.
هر شنبه تصمیم می‌گیرم اطلاعات عمومی‌مو تقویت کنم تا لااقل بفهمم مردم درباره چی حرف می‌زنن، بعد فکر می‌کنم برم مجله دانستنی‌ها بخرم اما یادم میره به خاطر همین به ویکی‌پدیا رجوع می‌کنم و سعی می‌کنم درباره قوانین فیزیک مطالعه کنم، بعد از دو ساعت به خودم میام می‌بینم دارم کلمات بامزه رو در قوانین فیزیک پیدا می‌کنم و جملات بامزه رو توئیت می‌کنم، یه بارم داشتم درباره جنگ جهانی مقاله می‌خوندم تهش دیدم دارم آهنگ لیلا فروهر دانلود می‌کنم.
اینا قسمت خوبای ازگلی‌مه، تقریبن از هر ده نفر آدم دور و برم نه نفر به مطالعه رمان‌های قطور به زبان‌های اینگیلیسی، آلمانی و فرانسه مشغول هستن و من یواشکی کلاس زبان می‌رفتم تا بتونم لااقل کلماتی که در دیالوگ‌ها استفاده می‌کنن رو بفهمم که متاسفانه در این امر هم شکست خوردم.
اپلای و اینام که دیگه شبیه رویاس و برای وقتیه که بزرگ شدم. من حتی نمی‌دونم مردم برای اپلای کردن دقیقن چیکار می‌کنن و هیچ ایده‌ای ندارم که از کجا شروع می‌شه. تقریبن هیچ هنری جز تلاش مذبوحانه برای بامزه بودن و دلقک‌بازی در جمع‌ها ندارم.
احساسم مثل احساس شامپوسدر صحته در صنعت شامپو، در تمام این سال‌ها اوج تغییرش سفید شدن قوطی‌شه به جای اون سبز یواشِ کم‌رو.