۲۷ آبان ۱۳۹۵

دِریا موجه کاکا

نمی‌دونم چی شد که دست از درددل‌کردن کشیدم یا شاید اون دست از من کشید. در واقع کسی نیست که بخوام براش درددل کنم و سرمو بذارم رو شونه‌ش دامنش یه جاییش خلاصه و اشک بریزم. مامانم خیلی دوست داره بعد از این همه سال آزار کمی هم نقش مادرای صبور و مهربون رو بازی کنه و پای تلفن همین‌طور که من دارم اشک می‌ریزم پیازداغش رو هم بزنه و از مشکلات پسرهای رشیدرعناش بگه تا من خودمو تو اشک‌ و آه تنها نبینم اما متاسفانه زمانه‌مون به هم نمی‌خوره، یعنی این کارا شاید ده سال پیش روم جواب می‌داد و از داشتن مادری صبور که موقع غرغر من دیوونه نمی‌شه خوشحال می‌شدم اما حالا کسل‌ترم می‌کنه. کسی که باهاش زندگی می‌کنم هم هیچ وقت انتخابم برای درددل کردن نیست چون کسی که هر روز و هر لحظه فقط با اونی قدر تو توی لحظه‌ی سخت فرسوده و داغونه حالا چه کاریه مجبورش کنی رنج تو رو هم به دوش بکشه. دوست و این چیزام که افسانه است، یعنی نه که وجود نداشته باشه ولی کسی که زمان‌بندیش و مکان‌بندیش بهم بخوره تو دست‌وبالم نیست، من خودمم برای کسی شنونده درددل نیستم که کسی برای من باشه، ضمن این که الان اصلا دوره زمونه‌ی درددل نیست الان دوره دوره‌ی نمایش دستاوردها و خوشبختی‌هاست، یه بخشی هم هستن که یک گوشه فقط ناله می‌کنن و اتفاقا خیلی استقبال می‌کنن از درددل شنیدن اما اینا خیلی خطرناکن چون خوشی و تفریح‌شون در گرو شنیدن بدبختی بقیه‌اس و اگه تو یک خط دردت رو یک روزی بهشون بگی اون درد هیچ وقت از بین نمیره، یعنی شما و دردت و رنجت فورا تبدیل به سنگ می‌شین در همون لحظه و تا مدت‌ها مجبورین به رنج کشیدن ادامه بدین چون این‌ها عبور کردن رو از ریشه یاد نگرفتن و منجمد کردن اتفاقات خاصیت اصلی‌شونه.
عملا موضوع درددل منتفیه و چیزی به اسم درددل برام موجودیت نداره، روزایی مثل امروز که تحت فشار هورمون‌ها و خواب بد با گریه از خواب بیدار میشم فقط لحظه‌شماری می‌کنم زودتر تنها شم تا رو به موبایلم برای خودم گریه کنم و گلچینی از تیکه‌های دردناک انیمه‌ها و فیلمایی که تو این مدت دیدم رو دوباره تماشا کنم و اشک بریزم.
حالا الان یه پری مهربون هم از لای موجا بزنه بیرون و بگه خب بفرما دردل چیزی ندارم بگما، یعنی کلا نظری درباره چیزی که بهش میگم درددل ندارم، یه غرغری که با صنعت اغراق هم زده شده و خودمم به خزعبل بودن جزییاتش آگاهم و فشار ناخودآگاه آسیب‌دیده‌ام توی گذشته و زندگی‌هایی که کردم چرا اصلا باید آدم حساب بشه، یعنی نمی‌دونم چی شد که یواشکی این اعتقاد توم جا افتاد که درد و رنج و حرص و غصه همون بهتر که بی‌صدا و یواش و توی خودم باشه تا بزرگتر از ابعاد واقعیش بشه با یه مشت روضه‌خون دورش. البته چون خیلی وقته جز با رامین با کسی حرف از جزییات نیست یادم نمیاد که قبلا وقتی هرجایی سفره دلمو پهن می‌کردم چه شکلی بود، فقط یادمه خیلی تلاش زیادی لازم نبود تا گریه‌ام به خنده برسه، وسط جمعیت کنده شدن از خودم خیلی راحت‌تر بود اما حالا باید بنشینم و صبر پیش گیرم، باید تمرکز کنم و به شاخه‌های نخل پشت پنجره نگاه کنم به پرواز و جیغ زدن پرستوها و دنبال هم دویدن گربه‌ها در حالی که کره‌ی چشمم تو اشک می‌جوشه میاد بالا و آب دماغم خودشو به گردنم می‌رسونه و مغزم وسط غم و رنج و اندوه سعی می‌کنه بیاد روی آب و دستام بال‌بال می‌زنن با مداد سیاه روی کاغذ موج دریا بکشن.

۱۴ تیر ۱۳۹۵

آه ای کفشدوزک

از وقتی تابستون شده، یعنی از آخر فروردین، شته‌ها حمله کردن، اول از همه به شمعدونیِ پیچم حمله کردن که گل‌های قرمرِ گوجه‌ای می‌داد و وقتی می‌ذاشتمش لب پنجره چنان احساس غروری بهم دست می‌داد که انگار خودم گل دادم. شمعدونی به اون ابهتم با چهارتا دونه شته‌ی موذی و چسبناک تو یک هفته به ساقه‌ی خشکیده و شرم‌آوری تبدیل شد، هربار چشمم بهش می‌افتاد دیگه چیزی نبود جز تارهای سفید نازکی دور ساقه‌‌های خشکش، وقتی به سفیدک‌های چندش‌آور شته‌ها نگاه می‌کردم تنم می‌لرزید و دهنم خشک می‌شد از حرص انگار داشتم به شرت اون دختره که دو ماه به اصرار رامین تو خونه‌مون تحملش کرده بودم و آخرش با قهر و بی‌تشکر رفت و شرتش رو جا گذاشته بود نگاه می‌کردم.
 مدام با خودم می‌گفتم بابا شته هم موجود زنده‌اس، حق حیات داره و از این اراجیف علمی انسانی که برای سرگرمی و نمایش انسانیت لازمه، هی گفتم سَم، سم چیه، مگه من کی‌ام که سم بردارم سم بپاشم به بدن ظریف و دردمند گیاه، همین‌طور تو این کشمکش‌های انسانی حیوانیم بودم که یکی دیگه از گیاهان عزیزم گرفتار شد، دیگه چشمام رو بستم و شال و کلاه کردم و با لرزش و تپش‌قلب، سرِ ظهرِ داغِ جمعه حمله کردم سمتِ گل‌فروشی، مثل همون روزِ بعد از سفری که دختره گه زده بود توش، بیدار شدم و گفتم گوربابای مهربونیِ رامین و این همه تحملی که تو این دو ماه کردم، دهنم رو باز کردم و تمام کثافت‌هایی که توی دختره دیده بودم رو اوق زدم توی صورتش، با جیغ و نفس‌نفس و لرزش.
وقتی رسیدم گل‌فروشی، صاحبِ همدونیِ عصبانیش تو کانکس زیر کولر خواب بود، انگار صدای پرپر زدن و جلز و ولزمو شنید، دمپاییش رو کرد لای انگشتاش و لخ‌لخ روی سنگا خودشو کشید سمتم و سرشو تکون داد و با خالکوبی آه ای زندگیِ آبیِ روی مچش  نوک دماغش رو خاروند و به صورت ضمنی گفت ها چه مرگته؟ منم در حالی که توی ظهر داغِ چهل و چند درجه اهواز دندونامو می‌زدم به هم از حرص گفتم سم، سم شته.
اما همه چی همون جا تموم نشد، اون سم تازه شروع داستان شته‌ها بود، همون‌طور که دیدن کثافت‌های یک آدم تازه شروع پیدا کردن نمونه‌ و تشابهش توی خودت و آدم‌های دیگه‌اس، تازه می‌فهمی چیزی به اسم شته وجود داره که می‌افته به جون زیبایی‌ها و توی چند هفته به ساقه‌ای خشک و مرده تبدیل‌شون می‌کنه، چیزی به اسم خودخواهی، خودشیفتگی هم هست که مثل خار به دست و پای اطرافیانت فرو میره، یک روز مجبوری از وقتی چشم باز می‌کنی به گریه‌ها و دردهای آدم خودخواه گوش کنی، فرداش باید لوسی و توهمات‌شون رو تحمل کنی، یه روز هم قیافه گرفتنش رو، وقتی هم حسابی مصرفت کرد و تو اولین فِشِ سم رو پاشیدی توی صورتش ازت فرار می‌کنه میره سراغ یکی دیگه تا حسابی فراموش کنه تو می‌دونی چی بوده و چی هست.
شته‌ها با سم از شمعدونی رفتن سراغ حسن‌یوسف، از حسن‌یوسف سراغ بنجامین و توی یک مدت کوتاه نصف گلدون‌هام قربانی شدن، تا یه روز خیلی اتفاقی یک کفشدوزک لای گل‌گندمی پیدا کردم، بعد هم فورن گشتم دنبال توانایی‌هایش و توی ویکی‌پدیا خوندم کفشدوزک‌ها شته‌خوارن و خیلی از باغ‌دارها به جای سم شیمیایی از کفشدوزک استفاده می‌کنن، دایی رحیم هم تایید کرد و یه پلک سنگین و یه پک عمیق به سیگارش زد و گفت هیچ وقت تو خونه‌ به گیاهان سم نپاش، درست مثل تراپیستم که یک سال و نیم پیش بعد از داستان این دختره بهم گفت هیچ وقت کسی رو تو خونه‌ات سرزنش نکن.
حالام نه شته‌ها رفتن نه سودجویان عرصه‌ی رفاقت دست از سرم برداشتن، اما شمعدونیم برگ تازه درآورده و توی گلدونام کفشدوزک‌ها خونه دارن، منم خوب بلدم به جای سرزنش و کینه با تماشا کردن بدی‌ها با موچین ریشه‌هاش رو از خودم بکشم بیرون و آدم‌هایی رو دوست داشته باشم که موقع تایپ کردن اسم‌شون، انگشتام پرواز می‌کنن برای لمس کردن دست‌هاشون.

۱۷ خرداد ۱۳۹۵

دهنت رو باز کن من اومدم

هر روز که از خواب بیدار می‌شم به فولدر موزیکم چشم بسته فرصت می‌دم برای گاز زدن مغزم دست به کار شه، بعضی از آهنگسازا جادوگرن، یعنی فقط قطعه رو ننوشتن، مشخص کردن چطور وقتی موسیقی پخش نمی‌شه و از هیچ جایی صدایی درنمیاد، حتی توی خواب، اشیا و مولکول‌های هوا همون قطعه رو مدام بنوازن و تو حتی یک لحظه هم از شنیدنش رهایی نداشته باشی، من که راضی‌ام، هر چیز جادویی بیرونِ دنیای تخمیِ حالا می‌تونه سوار تخم چشمم بشه. هر روز بعد از پلی کردن موزیک مثل نقاش‌های حرفه‌ای که چهل ساله نقاشی می‌کشن می‌شینم پشت میزی که یک روز می‌خواستم پشتش داستان بنویسم، اما حالا حوصله‌ی کلمه‌ها رو ندارم، زیادی فکرم رو مشغول می‌کنن، یه کاری می‌کنن شبا از سر و صدا و حرف و حرف و حرف نتونم چشمامو ببندم، نمی‌ذارن دو دقیقه خفه شم و تماشا کنم، وقتی به قشنگی‌ها نگاه می‌کنم کلمه‌ها مثل پیچک خودرویی از پاش شروع می‌کنن بالا اومدن و برای بهترین توصیف همه‌ش رو توی چند لحظه می‌پوشونن، جوری که دیگه هیچی برای تماشا نمی‌مونه، می‌مونه اما پیچکی از کلمات قلنبه و بی‌معنیه، من دوست دارم  به جای این همه حرف زدن به خط‌ها و رنگ‌ها و بوها و صداها مشغول شم، اما نه همیشه، یک لحظه‌ای هم هست که اگه درمو برندارم تا کلمه‌ها و حرفا بریزن بیرون ممکنه از تو کرم بندازم. خوبی نقاشی کشیدنِ هر روزم اینه که دیگه شبا موقع خواب تو مغزم داستان نمی‌نویسم، نقاشی می‌کشم، خط‌ها و قوس‌ها رو به هم می‌رسونم و با فشار دادن پلک‌هام روی هم رنگ رو می‌پاشم روش، از اون بهتر اینه که هیچ کسی چیزی رو بهم یاد نداده، یعنی خودم یک روزی هوس کردم حشره بکشم بعد رفتم کتاب آشنایی با حشرات مخصوص بچه‌های شیش هفت ساله رو خریدم و چندتا ملخ و کفشدوزک و حشره‌ی برگی و عنکبوت کشیدم، بعد دوستام برام آبرنگ و مدادشمعی خریدن، منم شروع کردم هرچیزی که جلوم بود رو کشیدن، حالا دیگه چندماهه هر روز نقاشی می‌کشم و بلخره تونستم یک دماغ قشنگ بکشم، از مقایسه رامین‌هایی که می‌کشم می‌تونم بفهمم پیشرفت کردم اما زیاد به پیشرفت فکر نمی‌کنم، مثل باقی مسابقات که ازشون انصراف دادم چون نه می‌خواستم درس‌خون باشم نه پول‌دار نه عاقل نه خوشبخت، حالا هم نمی‌خوام نقاش باشم، می‌خوام نقاشی بکشم، چون وقتی نقاشی می‌کشم نشیمن سفت و سخت صندلی‌م یه تیکه ابر معلق روی هواست و صدای تیک تاک هیچ ساعتی به گوشم نمی‌رسه و من دارم یک جایی که اینجا نیست پرواز می‌کنم و نمی‌فهمم حتی زنده‌ام، غفلت از بودن همون چیزیه که لازمش دارم این روزا، چون وقتی یادم میاد آدمم و الان چه سالیه و خانواده و دوستام و باقی آدما چه درگیری‌هایی دارن دلم می‌خواد بزنم زیر میز و اولین انسانی باشم که با سر میره تو دهن یک عنکبوت زرد چون از آدم بودن متنفره.

۱۳ دی ۱۳۹۴

جزیره‌ منفعلِ جنوبی

صبح صدایِ زنگِ در خونه رو برای اولین بار از اول تا آخر شنیدم. همسایه‌ی طبقه‌ی سوم پشتِ در بود، گفت عروسکِ دخترم افتاده توی حیاط‌ خلوتِ شما. منم برای اولین‌بارطولِ حیاط خلوت رو تا انتها طی کردم و باز هم برای بارِ اول پاهام رو گذاشتم رویِ نرده‌های انتهای حیاط خلوت که برای فرارِ بارون از چنگال سنگ‌ها و سرامیک‌ها ساخته شده و میشه از لاش ماشین‌های توی پارکینگ رو تماشا کرد. خرس سفیدی که دامن بنفش پوشیده بود پاش رو به زور فرو کرده بود لای نرده‌ها و معلوم بود تمام توانش رو جمع کرده تا از دستِ بچه‌ی زرزروی طبقه‌ سومی راحت شه، از دست فریادهای بی‌امون هر روزه‌اش پشتِ در آسانسور، وقتی مادرش میره بیرون و تنها ولش می‌کنه پیش برادرهای وحشی‌اش، از دستِ صدای تق‌تقِ کفشِ پاشنه بلندی که هر روز یواشکی پاش می‌کنه و از طبقه‌ی سوم می‌دوه توی حیاط و گربه‌ی بی‌حال و پررو رو اذیت می‌کنه.
توی همون چند ثانیه که در رو نیمه‌باز گذاشتم تا خرسِ سفیدِ بدبخت رو نجات بدم، همسایه‌ی طبقه‌ی سوم زنگِ واحد روبرو رو هم فشار داده بود و وقتی من عروسک به دست رسیدم دمِ در به نظرم رسید وسط بحث مهم و جذابی هستن، منم شروع کردم دامنِ بنفش خرس که لای پاهاش چروک شده بود رو مرتب کردن تا به خودشون بیان و من رو هم ببینن، همون لحظه بود که برای اولین بار بعد از یک سال به چشم‌های همسایه‌ی روبرویی نگاه کردم، بهم سلام کرد و من خرس سفید رو با عجله‌ای که از گم کردن دست و پام می‌اومد پرت کردم توی بغل زنِ طبقه سومی و تند جواب سلامِ همسایه روبرویی رو دادم و پریدم توی خونه و در رو با عجله بستم. حالا دیگه بیشتر از یک سال شده که از سلام و احوال‌پرسی با همسایه‌های این خونه فرار می‌کنم، اولش فکر می‌کردم بیشتر از چند ماه توی این خونه نمی‌مونم و جای خالیِ سلامم توجه هیچ کسی رو جلب نمی‌کنه اما حالا بعد از یک سال دیگه حتی اگر بخوام هم نمی‌تونم به کسی سلام کنم.
زندگی‌ام توی این خونه جمع و جور و ساکته اما بعضی وقت‌ها هم وسطش طوفان و رعد و برق می‌شه. در اغلب مواقع آفتابِ گرمی از پنجره‌های بدونِ پرده رد می‌شه و قالیِ قدیمیِ وسطِ هال رو بی‌رنگ‌تر می‌کنه، بیشترِ شب‌ها هم وقتی فیلم‌ها و داستان‌ها به آخر می‌رسن ماه توی قاب پنجره ظاهر می‌شه و حواسم رو از تمام پایان‌ها پرت می‌کنه. توی این یک سال هر روز و هر شب لب‌هاش به گوشم نزدیک شدن بهم گفتن زندگی کردن با من خیلی لذت‌بخشه، گوش‌هام هنوز از شنیدن این جمله داغ می‌شن و تمام اجزای صورتم با شنیدنش می‌خندن، منم به چند ساعت کنارش بودن در روز دلخوشم، در حقیقت برام کافیه.
بیشتر روزها تنها از خواب بیدار می‌شم، وسطِ آفتاب، مه، ابر یا بارون. بعد هم دنبالِ آخرین ردِ پاش می‌گردم یا بلند صداش می‌زنم به این امید که هنوز نرفته باشه. تنهایی توی این خونه و وسطِ این شهر بیشتر وقت‌ها همون چیزیه که باید باشه، انگار وسطِ جزیره‌ای دورافتاده و متروک از خواب بیدار می‌شم، هیچ دستی نیست تا شاخه‌های آویزون درخت‌ها توی آب رو بهم نشون بده، هیچ چشمی به انگشت‌هام موقع رقصیدن با موسیقی زل نمی‌زنه و هیچ خنده‌‌ی زننده‌ای فضاهای خالی رو به زور پر نمی‌کنه. اون‌قدر از فضاهای شلوغ و پر از آدم دور شدم که دیگه هیچ مسابقه‌ای نیست که من جز شرکت‌کنندگانش باشم، هیچ راهی نیست که من هم یکی از رهروانش باشم، هیچ عکسی نیست که من هم گوشه‌ی تصویر با صورتِ هیجان‌زده رو به دوربین در حالِ خندیدن باشم. همیشه منم و صدای خالی شدنِ وانِ همسایه‌ی بالایی، من و صدای تق‌تقِ باورنکردنیِ پای اسبی که شب‌های تاریک با صاحبِ آفتاب‌سوخته‌اش برمی‌گرده خونه، من و صدای هلیکوپتریِ کولرهایی که تمام شهر رو هر لحظه آماده‌ی پرواز می‌کنن.
دیگه می‌دونم خودم برای خودم بَسَم اگر صدای توی سرم از یکی بیشتر نشه، روزهایی که تنهایی توی این خونه برام غیرقابل تحمل شده همیشه به جز صدایی که بهش می‌گم من، صداهای دیگه‌ای هم شروع کردن به حرف زدن، خندیدن، نظر دادن و صداهای عجیب و غریب درآوردن، اون روزها خودمو به زور رسوندم لابه‌لای جمعیت، وسطِ بازارِ شلوغی که از هر طرف صدای فریاد دست‌فروش‌هاش بلنده، یا زیر دست و پای رامین وول خوردم و به تلفن‌های کاریش گوش کردم یا پای تلفن به صدایِ زندگیِ کردنِ آدم‌های دور خیره موندم. اما این روزها اون‌قدر کم بودن که حتی یک بار هم وسوسه نشدم به همسایه‌ها سلام کنم یا برای خودم دوستی دست و پا کنم، گاهی دلم می‌خواد با میوه‌فروش عربی که دختر فراریه رو برده بود خونه‌ی عموش چایی بخورم یا برم پیش عبدالساده بشینم روی حصیرهایی که خودش بافته، رو به غروبِ رودخونه و هیچی از حرفاش نفهمم اما دوست خیلی زیادیه برای این لحظات.
وقتی حواسم جمع خودم می‌شه که بی‌دغدغه و آرومم فکر می‌کنم در تمام سال‌هایی که گذشت همون خرسِ بدبختی بودم که به زور می‌خواست از لای نرده‌ها فرار کنه، اما هربار یکی بود که بیاد دمِ در دنبالش و به زندگیِ شلوغ و پر سر و صدای قبل برش گردونه با دامنِ بنفش مسخره‌ای که مدام لای پاهاش جمع می‌شد اما حالا دیگه از یک سال هم بیشتره که هیچ کسی نیومده پشت در دنبالم.