۱۶ بهمن ۱۳۹۶

قصه راننده‌های تاکسی با بوی ماکارونی

دیروز از صبح زیر آسمانی که از کثافت قهوه‌ای شده بود توی ترافیک بودم. غروب موقع برگشتن توی تاکسی همه دلم به ماکارونی‌ای خوش بود که رامین قرار بود بپزد، قبل از رفتن به تمرین شنا توی اتوبوس طی یک فایل صوتی برایش توضیح داده بودم که گوشت باید دست‌کم یک ربع سرخ شود و بعد هم نیم ساعت بپزد و از فکر کم سرخ شدن و پختن گوشت همان‌جا توی اتوبوس می‌توانستم بالا بیاورم.
همین که سوار تاکسی شدم راننده گفت از سر کردستان قفله، گفتم آره حدس میزدم. بعد رسیدیم به کردستان با اشاره به من که کنارش نشسته بودم گفت دیدی قفله؟ گفتم آره از صبح تو ترافیکم برام عجیب نیست. بعد گفت فردا مدارس تعطیله، گفتم ابتدایی؟ گفت آره دیگه دبیرستانیا آبشش دارن و با یکی از مسافرا هرهر خندیدند، من هم همراهی کردم. شوخی آبشش داشتن دبیرستانی‌ها را کمتر از نیم ساعت پیش توی استخر هم شنیده بودم، مربی تیم شنای استخر با موهای وزوزی بلوند و صدای جیغ جیغی رو اعصابش جلوی کفشداری این شوخی را بلند گفت و نصف حضار خودشان را به زمین مالیدند از خنده. 
بعد راننده گفت حتما یه خبریه، منم با بدجنسی گفتم خبر که هست، با هیجان گفت جایی شلوغ شده؟ گفتم آره از دیشب مامورای امنیتی با دراویش توی پاسداران درگیرن، با عصبانیت گفت عجب پس چرا زاهدی به من چیزی نگفت؟  بعد دوباره عصبانی‌تر شد گفت خیلی عجیبه این زاهدی همه اخبار رو به من میده نمیدونم چرا چیزی نگفته باید یه زنگی بهش بزنم. همان لحظه صدایش را کمی پایین آورد دهانش را به گوشم نزدیک کرد و گفت آخه درویش‌ها از همه چیز خبر دارن می‌تونن بهت بگن فلان شخصیت مهم مملکت نیم ساعت پیش کجا داشته چی میخورده، برای همین این ملاها چشم دیدن دراویش رو ندارن. گفتم عه چقدر عجیب ولی هنوز تعجبم تموم نشده بود که شروع کرد داستان رفیقش را تعریف کردن، گفت: «سال هشتاد و سه تریلی رفیقم با بارش گم شد هرچقدر گشتیم و به نیروی انتظامی خبر دادیم و فلان هیچ خبری نشد تا یکی از دوستان ما رو فرستاد پیش یک درویش معروف در فلان‌جا، درویش گفت برید پسری بالغ‌نشده که خوندن و نوشتن بلده بیارین تا تریلی رو پیدا کنم، ما هم رفتیم پسربچه رو پیدا کردیم و اونا مجلسی ترتیب دادن به ما گفتند بشینین هر چیزی که پسره میگه رو بدون جا انداختن یک واو بنویسین. درویش یک کاسه آب گذاشت روبروی پسر بچه و خودش شروع به خوندن آیاتی از قرآن کرد بعد از چندلحظه پسربچه شروع کرد به حرف زدن و آدرس دقیق تریلی رو به ما گفت ما هم رفتیم اطراف مرز ایران و عراق و همون‌جا تریلی پیدا شد.» با هیجان گفتم چقدر جالب چقدر جالب، بعد گفت لابد به من می‌خندی و میگی خرافانی هستم ولی همین حالا به من بگو چه مشکلی داری؟ تا راه حلش رو بهت بگم، با خنده چند ثانیه مکث کردم ،گفت آدم بی‌مشکل که نداریم داریم؟ پس زود باش بگو مشکلت چیه؟ گفتم شوهرم دو ساله پول زیادی طلب داره اما پولشو نمیدن، گفت نماز میخونه؟ گفتم نه، گفت نه دیگه نشد اگه نماز میخوند یه کاری میکردم بدهکاراش بیان به دست و پاش بیفتن بعد رسیدیم به پل گفتم همین جا پیاده میشم گفت پس ادامه داستان دفعه بعد.

از کنار پل روی برف‌های قهوه‌ای که نه یخ بودند نه گل راه رفتم تا رسیدم زیر پل، سوار تاکسی بعدی شدم تا زودتر به ماکارونی برسم، راننده پسرجوانی بود که با بی‌حوصلگی توی ترافیک خمیازه می‌کشید، تلفنش زنگ خورد و با لحنی که ادامه بی‌حوصلگی قبل بود سلام کرد و بعد از چند ثانیه کمی هیجانی شد و گفت عه سمیرا تویی؟ از سمیرا پرسید شمال هوا چطوره و در جواب سمیرا گفت اینجا همون کثافت قبله و هیچ خبری نیست، خدمتم تموم شده و علاف میچرخم، سمیرا مدام اصرار میکرد تا همین حالا بلند شود و برود شمال و راننده بی‌حوصله مدام می‌گفت از دست تو، بعد از ده دقیقه لاس و فلان قطع کرد و گفت از دست این زن‌ها، با پررویی گفتم آخر میری شمال یا نه؟ گفت شاید برم آخه تازه چهل و هشت ساعته خدمتم تموم شده، این دوست‌دختر قبلیم بود زنگ زد گفت رو به دریا نشسته بودم یادت افتادم. گفتم پس حتما باید بری با غرغر گفت آخه نمی‌دونم این یکی دوست‌دخترم رو چیکار کنم، با خنده گفتم می‌پیچونی دیگه گفت آره پیچوندن که کاری نداره ولی گناه داره بعد ازم پرسید تا بابلسر چقدر راهه، وحشت کردم، انگار سمیرا من بودم توی هشت سال پیش رو به دریا تو بابلسر که زنگ میزدم و به پسرا اصرار میکردم همین حالا پاشین بیایین اینجا. سر کوچه پیاده شدم و موقع خداحافظی گفتم حتما بریا. 
راه افتادم سمت خونه، سمت ماکارونی که گوشتاش قرار بود حسابی پخته شده باشن. وقتی رسیدم رامین کمی خانه را مرتب کرده بود و ظرف‌ها را شسته بود و ماکارونی روی شعله در حال دم کشیدن بود. دلم می‌خواست سر تا پایش را بلیسم، پرواز کردم سمت قابلمه تا درش را برداشتم پاستاهای لوله‌ای پست‌قد به جای ماکارونی رشته‌ای مورد علاقه‌ام لابه‌لای گوشت‌های سیاه شده از پختن توی قابلمه چمباتمه زده بودند، دلم می‌خواست جیغ بزنم و فرار کنم ولی خودم را کنترل کردم و با درد گفتم چرا با اینا؟ گفت از اون ماکارونی‌ها نداشتیم سرمو برگردوندم و به شیشه ماکارونی‌های دراز موردنظر پشت شیشه‌های حبوبات نگاه کردم و زیرلب گفتن اوناهاش.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر