۲۸ مهر ۱۳۹۰


بچه که بودم یه آدم خیالی داشتم که باهاش زندگی می‌کردم، عاشقیش‌ رو می‌کردم، به خاطرش گریه می‌کردم براش خانواده ساخته بودم، شغل، دانشگاه، شخصیت همه چی. همه چیم خوب بود تا یه روز عاشق یه آدم واقعی شدم، دو سال طول کشید تا بش بگم همه چی اون آدم خیالیه. نمی‌تونسم بگم . حس می‌کردم با گفتنش گم می‌شم، ول میشم وسط یه جنگل تاریک، از از دست دادنش می‌ترسیدم ولی دیدم آدمه داره به گا میره باید بگم، گفتم و همه چی به گا رفت، رابطه‌م، آدم خیالیم، همه بازیام، بچگی‌م. دیگه نتونسم بعد از اون اعتراف داشه باشم‌ش، پرونده‌ش بسته شد و من جدی جدی گم شدم. تا خودمو جمع کنم دو سال طول کشید ولی بلاخره جمع شدم.


حالا این روزا ادای عاشقی درمیارم، ادای این‌که یکی رو دوس دارم، از اداش خوشم میاد، ازین‌که تو فازش قرار بگیرم. آدمه و حواشیش تخمم نیس. ینی اصن مهم نیس کیه و چیه، مهم اینه که من یه تصویر و شخصیت ازش ساختم که برا خودم دوست داشتنیه، دیقن هیچ اهمیتی نداره اون آدم واقعن چیه. بعد یه آدمایی پیدا میشن که اینو میکنن تو چشم آدم، که هو داری می‌رینی ولی نمی‌فهمن من این ریدن رو دوس دارم که برام لذت بخشه، که اصن به این مدل ریدن معتادم. بودن نبودن این آدم فرقی نداره، مهم اینه که من یه بازی داشته باشم، مهم اینه که من خوشال باشم، مهم اینه که بپاشم بیرون. پس کیرم تو قضاوتتون، تو حرفای منطقی‌تون، تو هشدارهای مامان‌گونه‌تون.

۲۵ مهر ۱۳۹۰


یه هم‌کلاسی داشتم دوران دبیرستان ازین مذهبی درس‌خونا، نماز می‌خوند کتابای شریعتی می‌خوند همه رو ارشاد می‌کرد فک می‌کرد مصلح اجتماعیه و خیلی خفنه. هیچ وقت بهش نریدم، چون من کلن به آدمایی که فکر می‌کنن خیلی خفنن نمی‌رینم حتی فازشون رو تشدید می‌کنم که آره بابا تو خیلی خفنی. این دختره چندماه پیش زنگ زده خونه‌مون شماره موبایل منو گرفته و هی اسمس می‌ده. چند روزه گیر داده بیا رابطه‌مونو دوباره شروع کنیم. خب من طبعن خندیدم و عنم گرفت اما حواسم بود بهش نرینم. خیلی متمدنانه گفتم نه و فلان اما هی گیر داد چند روز اسمس پشت اسمس که چرا؟ من عوض شدم خیلی یه فرصت دیگه بهم بده اصلن یه وضعیتی. من تو همه اسمسا حواسم بود بهش نگم خیلی داغونی یا نرینم بهش. امروز تو اتوبوس بودم اسمس زد که چرا نمی‌خوای؟ گفتم حوصله ندارم. گفت تو از خودت برام بگو فقط و اجازه بده منم از خودم برات بگم. خنده‌م می‌گرف اما نمی‌خندیدم همش قیافه‌ام آخی بود که چقد تنها و فلانه که آویزون من شده بعدترش گفتم بکش بیرون بابا. اسمس داد یاحق. از صب همش فکر می‌کنم چی میشه که آدم انقدر گیر میده به یه آدمی که پنج شیش سال پیش رابطه‌ش باهاش در حد سلام و احوالپرسی بوده؟ از خودم عنم گرفت ولی جدن حوصله‌شو نداشتم.


حالا نصف شبی فکر می‌کنم اگه یه روز همچین آدم آویزونی بشم قطعن خودمو می‌کشم یا لااقل یه جای تنم خالکوبی می‌کنم کیرم دهنت زندگی.

۲۳ مهر ۱۳۹۰

اولاش فکر می‌کردم تا بخوام به زندگی عادی برگردم چند ماه طول می‌کشه، فکر می‌کردم عادیه بعد از پنج سال پنج ماه تو کثافت فرو برم بعد دیدم نمی‌تونم. دیدم دارم به خودم دروغ می‌گم حالم اون‌قدری که دوست دارم بد باشه بد نیست. خودم می‌خواستم شرایطم عوض شه و حالا شرایطم عوض شده پس نباید شاکی باشم. داشتم به خودم دروغ می‌گفتم. یک جایی مچ خودم رو گرفتم گفتم تمومش کن این اداهاتو، چند روز طول کشید تا تمومش کنم اما بلاخره تموم شد. حالا خوشحالم، چیزی که فکر می‌کردم شاید به این زودیا حسش نکنم. هنوزم یه شبایی تو مستی با یه آهنگایی زرتی می‌زنم زیر گریه ولی گریه‌هه واسه از دست دادن آدمه نیست، دلتنگی برای "من"یه که شاید به این زودیا نبینمش.

۱۹ مهر ۱۳۹۰

خوبه که امروز نباید هیچ‌کاری بکنم، یعنی درستش اینه که نمی‌خوام هیچ‌کاری بکنم، شب تا صب تو مستی خندیدم صب که تقریبن پریده بود سرم تو لپ‌تاپ بود یهو یه چی دیدم و بلند شدم، پاهام از سرما می‌لرزید نمی‌تونسم درست راه برم،رفتم بالا سرش گفتم ببین اینو گوش کن همون‌جوری که دندونام می‌خورد به هم شروع کردم براش آواز خوندن، نگام کرد بعد گفت بیا همین‌جا بخواب، نمی‌خواستم اونجا بخوابم می‌خواستم فرو برم توکثافت فکرای خودم. برگشتم توی هال برا خودم گوشه دیوار دراز کشیدم رفتم آرشیو وبلاگای سال 85 اینارو تا همین پارسال شخم زدم ، قیافه‌م برا خودم مدام "آخی" بود ولی از همه جالب‌‌ترش این بود که فک می‌کردم پنج سال می‌گذره ولی اتفاقا همونه ، احساسا همونه فقط درصد خارکسدگی آدما تو خلق اتفاقات و بروز احساسات فرق کرده. از همه جالب‌ترش تو این اتفاقا اون آدمایی‌ان که اصرار دارن بگن این دفعه دیگه فرق داره، حالا گیرم یه فرقایی داشته باشه ولی در کلیت گه همون گهه دست و پای توئم همون خاصیتای قبلی رو دارن، اولش تا یاد بگیری چه جوری تو گه خودتو رو سطح نگه داری شروع می‌کنی دست و پا زدن؛ بعد همین دست و پا زدنه متاسفانه لذت‌بخش‌ترین قسمتشه، تهش که یاد می‌گیری روش بمونی همه چی میشه همون کثافت قبل.

پریشب یکی بهم گفت جمله‌هاتو از حالت قطعیت خارج کن، گفتم که چی بشه؟ گفت که تصویرت تو ذهنم خراب نشه، گفتم خراب نشه که چی بشه؟ گفت هیچی. حالام کیرم تو تصویر و این کسشرا، به نظرم همه چی خنده‌دار و احمقانه‌س، یه مدل وودی‌آلنی(اوق تو سطح مثالم) تو همه چی هس که بیشتر ازین‌که عنم بگیره از شرایط خنده‌داره واسم.

اصن چرا اومدم دارم این چرندیاتو اینجا می‌گم؟ چون فک می‌کنم باید بنویسم اما به دلیل فیلتر بودن نمی‌تونم منظم بنویسم، از گودرم عنم می‌گیره یکی دیگه‌شم اینه که حقیقت همونی میشه که می‌نویسی، ینی اگه الان من داغون و درحال عر زدن اینجا نشسته باشم و اینارو بنویسم حالم میشه همینا، برا من که این‌جوریه وختی می‌نویسم و پست رو فشار می‌دم دیقن ازهمون لحظه من میشم همون آدمی که نوشتم.بعدم تخمم نیس که از در و دیوار بنویسم از یه جا بپرم یه جا دیگه مهم‌ترش اینه که فقد همش بنویسم.

همه‌چی رو یه دور خوبیه، یه روز بهم گف هرچی هم که بشه این وسط برا تو کلی چیز جدیده، راس می‌گف، همین که بعد این‌همه سال واقعیه یه چیزایی رو حس می‌کنم و تنهایی یه چیزایی رو می‌گذرونم برام حس خوبیه گیرم تو خیلی از مواقع تو ژست آدمای درب و داغون و خسته جا بگیرم اما ته تهش برا خودم می‌دونم فرو نرفتم و حالم خوبه.