۲۲ مهر ۱۳۹۳

ابدیت در شاخه‌هاست

پرنده‌ها توی دسته‌های چندتایی پرواز می‌کردن و هم‌زمان بال می‌زدن، بعد از چند بار بال زدن بال‌هاشون رو باز کردن و بی‌حرکت فقط توی باد سُر خوردن، مثل وقتی که با دوچرخه توی شیب رکاب نمی‌زنی و پاها رو بی حرکت نگه می‌داری و جاده خودش تورو می‌بره، باد هم داشت دسته پرنده‌ها رو با خودش می‌برد. وقتی بال‌ می‌زدن گردن‌شون ایستاده رو به جلو بود اما وقتی بال‌ها رو باز نگه می‌داشتن و بی‌حرکت می‌موندن بدن‌شون شل و ول توی باد مثل موج دریا، تکون می‌خورد و دور می‌شدن، انگار با باد یکی بودن. سر و صدای پرنده‌ها پیچید توی خونه‌‌ی ناتموم پشتِ حیاط، بعد هم پیچید توی همون یک تیکه آسمون حیاط خونه. توی قابِ پنجره‌ای که شیشه نداشت یک تیکه از تپه‌های اون سمت شهر که حالا پشت ردیف ساختمون‌ها گم شدن هنوز معلوم بود، شاید هم یکی عکس همون یک تیکه تپه‌ رو چسبونده بود به قابِ پنجره‌ خونه‌ی ناتموم، تپه هنوز هم سبز بود و دسته پرنده‌ها بعد از چند ثانیه رسیدن به تصویر تپه‌ی سبز، روی دیوار ساختمونِ نیمه‌کاره.
قبلن به جای این خونه ناتموم، خونه مستطیلی سفیدی بود که رنگ سقفش با سقف تموم خونه‌هایی که از این بالا به چشمم می‌اومد فرق داشت، وقتی از اینجا بهش نگاه می‌کردم شبیه قوطی کبریتی بود که روی بازوی لاغرش خوابیده، لابد قهوه‌ای شیروونی‌اش به چشم پرنده‌هایی که بالای سرِ شهر توی باد سر می‌خوردن، وسط سیاهی باقی شیروونی‌ها می‌درخشید. مثل تنها درخت زرد سر راه وسط جاده جنگلی‌ای بود که به شهر می‌رسه، وقتی هنوز پاییزنشده همیشه یک درخت هست که زودتر از همه می‌ره سراغ پاییز، بعد هم زرد و نارنجی وسط سبزیِ مطلقی که به سیاهی می‌زنه از دور برق می‌زنه، انگار همه نور و روشنی جمع شده توش، دسته پرنده‌های بالای سرش اگر چشم‌شون بیفته به درخت زرد شاید فکر کنن زمان دیگه توی جنگل حرکت نمی‌کنه و زندگی فقط توی همون درخت هنوز زنده‌اس.
اون روزی که اومدم این جا نمی‌دونستم تا کی قراره بمونم، حتی نمی‌دونستم بعد از این جا کجا قراره برم، فقط دیگه خونه نداشتم و می‌خواستم برگردم جایی که بیشترین حس خونه بودن رو بهم می‌داد. خونه‌‌ی خودم که این چند سال توش زندگی کردم یه روز که خودم نبودم خالی شد و چند هفته بعدش زنگ زدن گفتن درخواست اومده تا اینترنت رو جمع کنیم یهو فهمیدم زندگی جدید هم توش پهن شده و خیلی زود دیوارهای اون خونه صورت منو فراموش می‌کنن. وقتی با دوتا چمدون رسیدم اینجا دیدم واقعن چیز زیادی برای زندگی کردن ندارم، چیزای با ارزشی که از این خونه برده بودم فقط چندتا دفتر و کاغذ و عکس بود و حالا که دوباره بهش برگشتم حتی از وقتی که می‌رفتم هم چیزهای کمتری دارم. وقتی می‌اومدم از سر کوچه پنجره اتاقم رو ندیدم و به جای خونه خاله لقا ساختمون نیمه تموم بلندی دیدم که قدش از قد خونه ما بلندتر شده و شبیه یک آدم لخته که دستش رو گرفته جلوی چشم خونه‌مون، حس کردم آدما، خونه‌ها،خیابون‌ها و شهرهای مختلف دیگه هیچ فرقی با هم ندارن برام.
از وقتی اینجام دیگه صبح‌ها آفتاب نمی‌تونه بیدارم کنه و وقتی روی تختم دراز می‌کشم ده صب و ده شب برام هیچ فرقی باهم ندارن. بیست و شیش هفت سال پیش وقتی بابا مامانم شروع کردن به ساختن اینجا، تموم خونه‌های دور و بر یک طبقه بودن، خونه ما اون موقع بلندترین خونه‌ی این اطراف بود، تفریح مامانم وقتی اینجا رو می‌ساختن تماشای خونه‌ها، راه‌ها و جاهایی بود که سی سال لابه‌لاشون زندگی کرده بود، می‌گفت همیشه دوست داشت خونه‌شون رو از بلندی ببینه و به خاطر همین وقتی سقف طبقه اول رو ساختن نتونست جلوی خودش رو بگیره و با شکم باد کرده‌ای که من توش بودم خودش رو از پله‌های آجری ناتموم می‌کشید بالا و روی پیت حلبی کارگرای ساختمون می‌نشست و چندتا آجر می‌ذاشت زیر پاهاش تا بیان بالا و ورم نکنن، بعد دور و برش رو تماشا می‌کرد و سعی می‌کرد جاهای آشنا رو از بالا بشناسه، دیگه کم کم این کار شد عادتش، حتی توی برف شدیدی که اون سال بارید و همه شهر رو سفید کرد، مامانم خودش و منو می‌کشوند همین جایی که الان من می‌شینم و به خاطر سایه درخت زیتون روی پام به جوراب پشمی فکر می‌کنم، اون هم همون روزا به سرش زد برای اولین زمستونم لباس گرم ببافه، کامواهای زرد و قرمز و سفید خرید و شروع کرد به بافتن روسری سه گوش سفید با حاشیه زرد و گل‌های قرمز، یک پیراهن زرد هم بافت و همون گل‌های حاشیه روسری رو دور یقه‌اش با نخ قرمز بافت. می‌گفت اون روزا توی اون سرما مدام گر می‌گرفت و تشنه‌اش می‌شد و چنگ می‌زد توی برفا و مشت مشت برف می‌خورد، مدام توی سرما از پله‌ها‌ی نیمه تموم بالا و پایین می‌‌رفت تا بلاخره یکی از همون روزای برفی که لابد از اون بالا به سیاهی کلاغ‌ها روی تپه سفید روبروش نگاه می‌کرد سر خورد و پرت شد وسط حیاط، اولش فکر کرد مرده، چند دقیقه بی‌هوش موند و بعدش که به هوش اومد فکر کرد من مردم.
اولین باری که مادربزرگم داستان سر خوردن مامانم تو برفا رو برام تعریف کرد چهارده پونزده سالم بود، بهش گفتم شاید عمدن خودش رو پرت کرد اما اون عصبانی شد و با داد و هوار گفت تو شیش ماهه توی شکمش بودی و دوتا بچه دیگه هم داشت، منم ترسیدم و دیگه هیچی نگفتم. امروز که بعد از چند روز بارون بلاخره آسمون آبی شد و آفتاب اومد، توی حیاط راه می‌رفتم و انارهای له شده‌ای که از درخت می‌ریزن کف حیاط رو با پا هل می‌دادم توی باغچه، پرنده‌ها هم دسته دسته کوچ می‌کردن و سایه‌شون مثل ابر سیاهی که از جلوی خورشید رد می‌شه چند ثانیه حیاط رو کم‌نور می‌کرد تا یکی از انارا  فرصت پیدا کنه و شاخه رو ول کنه. بابام می‌گه انارای قرمز خوشی می‌زنه زیر دلشون برای همینه که یواش شاخه رو ول می‌کنن و خودشون رو پرتاب می‌کنن روی زمین، من اما فکر می‌کنم انارایی که شاخه رو ول می‌کنن چیز بیشتری جز همون چیزی که هستن نمی‌خوان، همون قدر زندگی راضی‌شون کرده و ولعی برای بیشتر زندگی کردن ندارن، حتی به نظرم از بس که زنده‌ان خودشونو پرت می‌کنن روی زمین، مثل درختایی که به اندازه کافی سبز بودن که زودتر از بقیه برن سراغ پاییز.
کاش به چشم پرنده‌ها من اون نور و روشنی‌ای نباشم که وسط حیاط سبزمون برق می‌زنه، انارای قرمزی که شاخه رو ول کردن خیلی بیشتر از من زنده‌ان اما فقط مورچه‌هان که که اونارو خوب می‌فهمن.

۱۴ شهریور ۱۳۹۳

لحظات خوشِ مجبور نبودن

ظهر جمعه هیچ وقت اون چیزی نبود که می‌خواستم باشه، همیشه وقتی خونه‌ی مامان بابام زندگی می‌کردم ظهر جمعه آخرین لحظات خوشبختی بود چون بعد از نهار و خوابش قرار بود همه چیز تموم شده باشه و شنبه با اون حجم نفرتم نسبت به مدرسه دوباره برگردم مدرسه. بعدش هم که دانشجو شدم جمعه ظهر اون روزی بود که باید از آسایش خونه‌ی مامان بابا می‌کندم می‌رفتم وسط زندگی دانشجویی که ازش متنفر بودم و توی خونه‌ای که برام هیچ معنی نداشت جز تنهایی اغراق شده و استرس دانشگاهی که نمی‌رفتم و درسی که نمی‌خوندم. بعدش هم ظهر جمعه بازم آخرین لحظات آسایش نسبی بود، فرداش دوباره باید برمی‌گشتم به محل کاری که هیچ کس و هیچ چیزی رو توی اون فضا دوست نداشتم و هرگز حتی یک خاطره خوش از تمام مدت کارمندی جز لحظه‌ای که با پولم می‌رفتم کلی غذا می‌خوردم و لباس می‌خریدم، به یاد ندارم.
بیست و چند سال از مسیر زوری زندگی‌ام خسته بودم و هیچ کاری نکردم جز ادامه دادن، به اونایی که ترک تحصیل کردن حسادت کردم و هیچ کاری نکردم، امروز که داشتم می‌رفتم سمت یخچال و با پام یه تیکه پوست گردو که هر وقت پام اشتباهی رفته روش واقعن چشمام از غافلگیری دردش پر از اشک شده رو می‌بردم سمت سطل تا در نهایت با دوتا انگشت پام بیارمش بالا و بندازم تو سطل، ویولن توی اتاق ناله می‌کرد، ناله‌اش غمگین بود و هی یادم می‌آورد امروز باید جمعه باشه. از جام بلند شده بودم که آب بخورم چون دهنم از فکر کردنِ زیاد خشک شده بود، وقتی یه تیکه پوست گردو رو با دو تا انگشت آوردم بالا و خواستم با دست از لای انگشتام برش دارم و اول نگاش کنم ببینم چی شد که از پوست گردو به یه تیکه تیغ تیز تغییر ماهیت داد، پوست گردو از لای انگشتای همیشه بی خاصیتم لغزید و رفت پشت سطل آشغال، دکتر گفته خم نشو، اونم شیش ماه.
پوست گردو رو ول کردم و رفتم همون آبم رو بخورم اما یادم اومد کرفسا و جعفریا بدون نعنا ول شدن تو فریزر، گفتم خب خورشت کرفس اما نه به ناهار می‌رسه نه به شام، فقط می‌شه عصرونه خورد، همین خیلی راضی‌ام کرد. ظهر جمعه‌ام به درست کردن خورشت کرفس می‌گذره و فردا هیچ جایی و هیچ کسی منتظرم نیست، در بهترین حالت ممکنه اولین روز شروع اثاث‌کشی به خونه جدید باشه و در بدترین حالت روزی که می‌تونست شروع اثاث‌کشی به خونه جدید باشه و نبود. احساس می‌کنم با چشمای بسته به پشت خوابیدم روی آب دریاچه‌ای که هر سمتش جایی نیست جز همون جایی که میشه صبح به صبح ازش دریاچه رو تماشا کرد و همین کافیه.
اون چیزی که ظهر جمعه رو مورد علاقه‌ام می‌کرد هیچی نبود جز مجبور نبودن، همیشه مجبور بودم و حالا نیستم.

۲۰ مرداد ۱۳۹۳

اگه ابر بشی رومو بگیری، منم بارون می‌شم چیک‌چیک می‌بارم

اولش فکر می‌کردم وقتی بتونم دوتا بالش بذارم زیر سرم یعنی دیگه خوب خوب شدم، اما اون دو تا بالشی که قراره دردی که یه روز تجربه کردم رو یادم نیارن باید خیلی نرم باشن، از اونایی که سر آدم توش فرو می‌ره اما چیزی رو حس نمی‌کنی، یعنی می‌فهمی سرت توی چیزی فرو رفته اما اون چیزی که توش فرو رفته نه اون‌قدر پیوستگی داره که بتونی حسش کنی و نه تیکه‌های کوچیک و قابل لمسه که مثلن بگی سرم رو گذاشتم روی چند تا تیکه فلان، اون دو تا بالشی که می‌تونم با هم بذارم زیر سرم و اصلن یاد دردی که دیگه گذشته نیفتم، فقط باید پُر از پَرهای نرم نرم‌ترین پرنده‌ها باشه، همون پرنده‌ایی که وقتی به بال‌هاش دست می‌کشی فقط گرمای تنش رو احساس کنی و معنی نرمی بعد از اون برای تو بشه حسِ لمس کردن بال‌های همون پرنده، اون قدر نرم که بعدها شک کنی اصلن بهش دست زدی یا نه، حتی شک کنی اصلن همچین پرنده‌ای وجود داشت! حالا که اون پرنده طرفای ما نیست، اگر هم باشه من اونی نیستم که بتونم سرمو بذارم روی بالِش، حتمن سرم برای اون همه نرمی دردناکه.
تا همین چند وقت پیش هر بار که دراز می‌کشیدم و درد داشتم احساس می‌کردم زمین یه قسمتی از سنگینی‌اش رو از پایه‌های تخت، کف چوبی تخت، تشک‌ فنردار، بالش و روتختی می‌‌رسونه به تن من، شاید فقط می‌خواست بهم بفهمونه درد یعنی چی اما من اون قدر از فشارش کلافه می‌شدم که می‌خواستم نامرئی شم، یک جوری که زمین بودن منو حس نکنه و نتونه هیچ فشاری بهم وارد کنه. اون روزی معنی واقعی درد رو فهمیدم که خودم رو حسابی شل کرده بودم روی زمین و هیچ چیز دردناکی توی زندگی‌ام وجود نداشت که بتونه فکر من رو یک ثانیه مال خودش بکنه، نرم‌ترین بالش خونه زیر سرم بود و تشک‌ام جوری انتخاب شده بود که کمترین وزن زمین روم باشه اما شدت فشار اون قدر زیاد بود که حس می‌کردم من روی زمین نخوابیدم، زمین روی من خوابیده، یک قسمتی از بدنم به شدت به بقیه جاها فشار می‌آورد، انگار نه همه‌ی زمین لااقل یک نیم‌کره‌ی شمالی هم که شده روی کمر من بود.
وقتی درد رو تا ته حس کردم و بعد به هر چیزی آویزون شدم تا فراموش‌ کنم و نشد، بدون این که حواسم باشه شروع کردم خودم رو فراموش کردم. یادم نمیآد چطور شروع شد اما لابد همه‌ی اون چیزایی که تا همون جا دنبالم اومده بودن، اولش فقط یک لحظه‌ ولم کردن و همه‌ی ترسم از نبودن‌شون با ول کردن خودشون ول شد، منم یهو تونستم درد رو فراموش کنم و برای چند لحظه من روی زمین زندگی کنم. بعد از چند روز درد ممتد من بدون این که حواسم باشه تونستم اون قدر خودم رو فراموش کنم و توی تمام چیزهایی که توی روز می‌بینم‌ اون قدر در حالت خوابیده توی رختخواب، فرو برم،  که عادت‌های اونا شد عادت‌های من، شاید انجام‌شون نمی‌دادم اما به زیرسیگاری روی دسته‌ی مبل همون طوری نگاه می‌کردم که رامین نگاه می‌کنه و می‌گه "چیزهای استراتژیک رو جاهای استراتژیک نذارین" بعد زیرسیگاری رو برمی‌داره و می‌ذاره روی کانتر، دنبال شارژر موبایل گشتنِ یکی دیگه رو وقتی غرقِ تماشای فیلم بودم از پشت دیوارهای اتاق تشخیص می‌دادم، حتی از آهنگِ صدای اون یکی بدون شنیدن کلمه‌ها می‌تونستم بفهمم چی می‌گه، وقتی فیلم می‎دیدم و داد می‌زدم شارژت روی میز تلوزیونه با آدم توی فیلم خوابم می‌برد و خواب می‌دیدیم، تماشاگران احتمالی هم خواب‌مون رو تماشا می‌کردن، من حتی یکی از اون تماشاگرا هم بودم. توی کتابی که می‌خوندم با یکی از شخصیت‌ها، توی اندوه عشق چنان فرو رفتم که مجبور شدم چند روز رنج مدام رو تحمل کنم، انگار واکسن مریضی خاصی رو زده بودم و اونی که واقعن به این مرض مبتلا بود جلوی چشمم بود، منم اون مرض رو داشتم اما از دورتر. به اسم‌ها فکر می‌کردم و شبا توی تاریکی وسط نفس‌های خوابِ چند نفر دیگه اون قدر رد نور مهتاب رو می‌پاییدم که تکون خوردن ماه رو می‌دیدم. توی عکس‌هایی که از زندگی مردم می‌دیدم با اون دختر تایلندیه و دوست‌پسر ژاپنی‌اش تو یوکوهاما غروب رو از بالای یک تخته سنگ نزدیک آب تماشا می‌کردم، حتی چند بار یک نوزاد مرده رو بغل کردم و از سردی‌ تنش وحشت کردم. یک بار هم یک تیکه نون خیس رو با نوکم برداشتم چسبوندم به شیشه پنجره‌ای که پشت‌اش چند نفر ناهار می‌خوردن، بعد نوک زدم به شیشه به جای پای پنجره، از روی شیشه پنجره خوردمش. من حتی توی دستشویی هم دیگه خودم نبودم، دانای کل می‌شدم، اون قدر مطمئن درباره همه اتفاقات فکر می‌کردم که مطمئن می‌شدم فقط یک دلیل وجود داره که ما با هم زندگی می‌کنیم، اونم اینه که اون می‌تونه آینده رو پیش‌بینی کنه و بدون این که حواسش باشه آینده رو پیش‌بینی کرده خوشحال‌ترن حالت ممکن رو انتخاب کنه و هر وقت که خواست بپاشه توی خونه، همون صحنه‌ی نورانی و خوش رنگی که همه‌مون توش داریم می‌خندیم. من حتی اون برگی می‌شدم که منتظر می‌موند چند تا قطره آب از روی خاک برسن به کف گلدون و ریشه‌ها، بعد آروم آروم بیان بالا، سرمای اومدن‌شون رو حس می‌کردم و توی یک لحظه که تمام فکرم پیش اون قطره‌ها بود یکی‌شون زودتر از اونی که انتظار داشتم به من می‌رسید.
وقتی خودم نبودم فشار زمین رو فراموش می‌کردم، حتی این من بودم که خیلی زندگی‌ها کرده بودم و قدر تموم اونایی که توی تمرین فراموشیِ خودم توشون زندگی می‌کردم، به زمین فشار می‌آوردم، داشتم می‌فهمیدم اون چیزی که تمام این مدت می‌خواستم باشم و نبودم به خاطر این بود که حواسم به اندازه کافی پرت نمی‌شد، توی همون لحظات حتی هول برم داشت، یک بار یک صفحه سفید برداشتم و توش نوشتم "احساس می‌کنم به رازِ هستی پی بردم" یک بار دیگه هم توی یک جای سفید دیگه نوشتم "فقط وقتی نمی‌تونم فراموش کنم درد دارم".
چند روزه فشار زمین داره میره، دیگه از خوابیدن خسته نمی‌شم اما دکترم گفته هیچ آدم سالمی نباید دوتا بالش بذاره زیر سرش، حتمن منظورش به جز اون بالش نرم‌هاس که وقتی سرت رو می‌ذاری روش نمی‌فهمی اصلن چیزی زیر سرته، الان فهمیدم این اصطلاح مخصوص مامانمه. هر چیزِ درست حسابی از نظر مامانم اون چیزیه که بودنش احساس نشه، مثلن می‌گه "یه مانتو خریدم که وقتی می‌پوشی اصلن احساس نمی‌کنی چیزی تنته" بعد من می‌گم وای، یا وقتی ازش می‌پرسم این چاقوها خوبن؟ می‌گه "خیلی، وقتی باهاش کار می‌کنم انگار نه انگار چیزی دستمه". شاید اگر دو تا از همون بالش‌ها هم داشته باشم بتونم دوباره احساس سلامتی بکنم به شرطی که فراموش کنم هیچ آدم سالمی نباید سرش رو روی دوتا بالش بذاره.
دکترم حتی گفته دیگه هرگز نباید یهو از خواب بپرم، منظورش دقیقن همون از خواب پریدن‌های معروفه که با تمام موهای تنت می‌ترسی و ترس می‌شه پرتاب ناگهانی سرت از روی بالش به بیرون، یهو بلند می‌شی می‌شینی و نفس‌ نفس می‌زنی، باید سعی کنم توی خواب‌هام دانای کل باشم و با خونسردی یهو از خواب بپرم، یعنی اول به پهلو شم بعد یک دستم رو ستون کنم و با کف اون یکی دستم وزنم رو بندازم روی روتختی، تشک، کفه چوبی تخت، پایه‌هاش، سرامیک‌های کفِ خونه، سقف طبقه پنجم و دیوارهاش و پنجره‌هاش، طبقه‌های زیرش و بعد کف حیاط و تموم اون کثافت‌هایی که روی زمین روی هم تلنبار شده تا این جا بشه خونه‌ی ما، تا بتونم یهو توش از خواب بپرم.
امشب بعد از این که برادر کوچیکم پای تلفن گفت "اینایی که می‌گم رو تو نمی‌فهمی، اینا هذیون‌های قبل از سربازیه" بعد با دهنش برام صدای دریا درآورد رفتم دستشویی، یاد هذیون‌های خودم توی بچگی افتادم همون‌هایی که یهو از روی بالش پرتم می‌کرد بالا، وقتی تب داشتم و احساس می‌کردم تمام خونه یک حجم گنده‌ی توخالیه و من افتادم توش و دارم توی پوسته‌ی نرمش فرو می‌رم، بدنم برای خونه‌ سنگین بود و خونه کج شده بود و من توش فرو رفته بودم، حتی وقتی دستم رو می‌ذاشتم روی صورتم فکر می‌کردم الان صورتم له میشه، باز هم توی دستشویی بود که با اطمینان فکر کردم احساس سلامتی اصلن وجود نداره، اگر هم داره مثل مانتوهای راحت مامانم بودنش یه جوریه که انگار هیچی تنت نیست، اصل کاری فراموشیه.
برادر کوچیکم ساعت دو نصف شب اون قدر الکی پای تلفن خندید تا گریه‌اش در اومد اما بازم با دهنش برام صدای دریایی که نبود رو درآورد، منم شدم باد و از دهنش اومدم بیرون و دویدم اشک‌های روی صورتش رو خشک کردم، بدون احساس سلامتی من هنوز هم زندگی‌های خودمو دارم تا وقتی یک پرنده گنده خیلی نرم پیدا شه و بذاره سرم رو بذارم روی دوتا بالش و بخوابم.

۰۹ مرداد ۱۳۹۳

کعبه تو رو به من داد

امروز توی استخر فقط من بودم و اون زنی که هفته پیش وقتی رامین با اون سرچ‌های منحصر به فردش یه استخر پیدا کرد که روزای ماه رمضون بازه، بهش زنگ زدم و گوشی رو برداشت و گفت دَلام بفرمایید. اون جا فکر کردم اگه جاش بودم هر روز از خودم سوال می‌کردم چرا به کلمه‌ای عادت کنم که با سین شروع می‌شه و به جاش نگم الو، بعد نتیجه گرفتم کاش اونایی که نمی‌تونن حرفی رو همون جوری که هست تلفظ کنن لااقل موقع شنیدن هم همونی که واقعن هست به گوش‌شون نرسه، تا نفهمن یه حالت دیگه دَلام هم وجود داره و فقط اونان که دست‌شون بهش نمی‌رسه.
روز اولی که رفتم استخر پایین پیشخون زیرانداز پهن کرده بود روی زمین، بین پیشخون چوبیِ قهوه‌ای سوخته و دیوارهای چوبی از همون جنس پیشخون. یه تیکه زیرانداز ماشینیِ آبی، از همونا که مادربزرگم به پهن بودن‎شون روی قالی‌هایِ همیشه تمیزِ خونه‌اش معتاد بود، یه بالش سبز با گل‌های درشت صورتی هم روی زیرانداز آبی، جای فرو رفتگی سرش رو نشون می‌داد، نمی‌دونم چرا فکر کردم گل‌های بالش کوکبه. خودش پشت پیشخون روی صندلی نشسته بود و با تلفن حرف می‌زد، تا من سلام کردم دستش رو گرفت جلوی دهنِ گوشی و رو به من گفت شما همونی که چندبار زنگ زدی؟
امروز وقتی رسیدم یکی دیگه رو گذاشته بود جای خودش سرش رو بذاره روی گل‌های کوکب بالش‌، منم رفتم کمد شماره چهارده که درش باز بود رو یواش برداشتم برای خودم که بیدارش نکنم، اما دختره بلاخره بیدار شد و وقتی دید نصف کارامو کردم خوشحال شد. از پله‌ها که رفتم پایین همون زنی که روز اول باهاش حرف زده بودم دوباره بهم گفت دَلام منم سلام کردم و رفتم زیر دوش، بعدش که برگشتم سمت استخر رفته بود توی جکوزی، پشت‎‌اش به استخر، پهن شده بود توی آبِ گرمی که من اجازه نداشتم برم توش و ژست خواب گرفته بود.
توی آب فقط صدای پمپ می‌اومد، اون لوله‌هایی که آب رو با فشار می‌فرستن تو هم که دیگه صدایی ندارن وقتی صدای راه رفتن یک نفر آدم توی آب این‌قدر بلنده، فکر می‌کردم اگه قرار بود توی آب زندگی کنیم هیچ کس نمی‌تونست یواشکی یک گوشه بخوابه، چون حتی خوابیدن هم توی آب صدا داره. توی آب راه می‌رفتم و با خودم شهرام شب‌پره می‌خوندم، یک لحظه فکر کردم چقدر بهتر بود اگه آهنگ دیگه‌ای رو برای این لحظه آماده می‌کردم اما چه می‌دونستم یک روزی که با اون وضعِ بیدار شدن توی خون شروع شده به دو نکشیده برام همچین لحظه‌ای رو آماده کنه، هیچی جز "توی هر شهر غریبی با تو میشه موندنی شد" توی دهنم چرخش نمی‌چرخید.
تعطیلی قبلی که یادم نیست چند روز پیش بود، یک روز صبح بیدار شدم دیدم همه رفتن کوه فقط من موندم و رامین، از توی رختخواب شروع کردم خوندن‌اش، بعد هم تو کامپیوترِ هال پلی‌اش کردم، فردا و پس‌فرداش هم دوباره و چندباره پلی شد، روی در یخچال نوشتم‌اش و توی اینستاگرام کپشن‌اش کردم، توی توییتر هم باهاش بامزه‌بازی در آوردم، امروز هم توی استخر وقتی دیدم این همه روز همین یک جمله مثل وِرد جادویی از سقوط به ته چاه غصه که همین پایین تختم درش همیشه به روم بازه، نجاتم داده، ولش کردم تا هر وقت می‌خواد چرخش توی دهنم بچرخه.
توی استخر راه می‌رفتم و به دست و پاهام توی آب نگاه می‌کردم و باورم نمی‌شد، یعنی اولش نفهمیدم حس‌ام باور نکردنه اما همین چند ساعت پیش که بغلم نشسته بود سیر خورد می‌کرد و درباره دو نفری که از لس‌آنجلس رفتن تو غزه آدم کشتن و خودشون هم تهش مردن می‌گفت، دوباره داشتم به دست‌ و پام نگاه می‌کردم و با دست راستم دست چپم رو نوازش می‌کردم. اون‌جا فهمیدم باورم نمی‎شه که دیگه درد ندارم و حالا که درد نداشتن رو بعد از هفتاد روز دردِ ممتد تجربه می‌کنم، دلم می‌سوزه برای تنم که این همه وقت درد داشت و براش عادی شده بود، به پاهام یک جوری نگاه می‌کنم که انگار جنگ تموم شده و زنده موندن، یک جوری دست می‌کشم به تنم که انگار چند وقت نبودم. ظهر به پاهام توی آب موقع راه رفتن نگاه می‌کردم، بدون ترس ازم فاصله می‌گرفتن و دیرتر می‌رسیدن به کف استخر، فکر می‌کردم کاش می‌تونستم توی آب زندگی کنم، حاضر بودم تا آخر عمرم هیچ کار یواشکی انجام ندم و همیشه با هر تکونی، صدای تکون خوردن خودم رو بشنوم، هرکی هم از پشت راه رفتنم رو توی آب می‌بینه یه سر ببینه روی دوتا پای گنده و هرهر بخنده.
بعد از این که یک ساعت تنهایی برای خودم توی آب راه رفتم و هیچ جام درد نگرفت، همون زنه از توی جکوزی بیدار شد و اومد توی استخر، من پشتم رو گرفته بودم جلوی یکی از این لوله‌هایی که آب رو با فشار می‌فرستن تو، جای عمل‌ام می‌خارید و دستم نمی‌رسید بهش، اگر لوله‌های آب دو سانت پایین‌تر بودن می‌تونستم ادعا کنم برای خاروندن پشت من خلق شدن. زنه اومد نشست لبه‌‌ی استخر و پاهای قهوه‌ایش که رنگ دیوارا و کمدای استخر شدن انقد وسط‌‌‌شون خوابیده رو فرو کرد توی آبی که من هیچ وقت باور نکردم آبی نیست، بعد روشو کرد سمتم و گفت درد داری؟ گفتم نه خیلی خوبم، گفت جوونی، خدا شفا بده، بعد هم فرود اومد کف استخر و شروع کرد ازم دور شدن، همین طور می‌رفت و من سرش رو از پشت می‌دیدم که روی آب حرکت می‌کنه، موهای سیاهش یک جوری روی سرش پهن شده بودن که انگار سرش یک جعیه سیاهه روی آب، که دو تا پای قهوه‌ای هم بهش وصله، پاهاش هرچی به پایین می‌رسیدن بزرگ‌تر می‌شدن، می‌دیدم توی آب چقدر همه چیز اغراق شده‌اس، برای خودم می‌خوندم توی هر شهر عجیبی با تو می‌شه موندنی شد و یک مکعب سیاه می‌دیدم روی آب که ازم دور می‌شه، دوتا پای قهوه‌ایش رو بی‌هوا توی آب تکون می‌داد و بدون هیچ ترسی کش و قوس می‌‌‌اومد، توی آب حتی نترسیدن هم اغراق شده‌اس.
از استخر که اومدم بیرون باد داغ می‌اومد، آخرین باری که طرف‌های همین استخر تونسته بودم کنار خیابون بایستم و تاکسی بگیرم، بهار بود هنوز و باد بلد بود آدمو خنک کنه یه ذره. سوار ماشین که شدم رامین گفت درد داری؟ گفتم نه بابا خیلی خوبم، گفت پس چرا کج کج راه می‌ری، نگفتم خیلی فرقی بین راست راست و کج کج قائل نیستم راستش و همین که می‌تونم راه برم و درد نکشم خودش خوبه دیگه ول کن، به جاش گفتم تو استخر هیچ کسی نبود، من بودم و یه زنه که همه‌اش خواب بود.

۱۰ تیر ۱۳۹۳

دل تو، خنده‌ی تو، چشمای تو، دستای تو

خاله لقا خاله‌ی بابام بود، یعنی خواهر مادربزرگم، مادربزرگم بعد از مردن خاله لقا دیگه از خونه‌اش بیرون نرفت و روزی هزار بار آرزو می‌کنه زودتر بمیره اما هنوز زنده‌اس، خاله لقا هم پونزده ساله که مُرده.
مادربزرگم و خاله لقا با هم شریک بودن، شریک مغازه پنج شیش متری درازی که قبل از عریض شدن کوچه، خیلی بزرگ و مخوف به نظر می‌اومد. خاله لقا بازاری محسوب می‌شد، اون موقع ها به همه اهل فامیل پول قرض می‌داد و همه می‌گفتن اگه همین الان خاله لقا رو بتکونی دویست هزار تومن پول ازش می‌ریزه، دویست هزار تومن هم خیلی پول بود وقتی خاله لقا بازاری بود. یک شایعاتی وجود داشت که همه بازاری‌ها می‌شناسن‌اش، هر چند وقت یک بار هم شایعه می شد که به یکی نزول داده. نزول خوری خاله لقا همیشه مسکوت باقی موند اما همیشه از همه طلب داشت.
خاله لقا تو مغازه اش همه چیز می‌فروخت، ماستی که خودش درست می‌کرد، ازگیلی که خودش شور می‌انداخت، پفک، نوشابه، قرقره، توپ و تخم مرغ، بعضی هام شایعه کرده بودن تریاک، این دیگه تو مغز هیچ کدوم مون نمی‌رفت که خاله لقای ما تریاک بفروشه، کسی که دشمن سرسخت همسایه تریاکی اش بود، داستان کتک خوردن مستاجر تریاکی اش هم از دستش سال ها سینه به سینه نقل شد. اما تهش هیچ کس باورش نشد خاله لقا هزینه درمان سرطان کبدش رو خودش داد و هزینه کفن و دفنش رو از قبل به عموم پرداخت کرده بود، اونم فقط با یه مغازه ای که بعد از عریض شدن کوچه توش فقط جای یخچال کوچیک آبی‌اش و صندلی آهنی آبی‌ و یک میز کوچیک چوبی بود که بهش می‌گفت دخل.
من هر روز صبح وقتی خاله لقا می‌رفت تا مغازه رو باز کنه، صداش رو می‌شنیدم، چون حیاط خونه کوچیکش پشت پنجره اتاق من بود، مغازه فسقلی‌اش هم دوتا در اون طرف تر از خونه اش. وقتی در خونه اش رو می‌بست کلونِ روی در بلند می‌شد و چند ثانیه بعد از بسته شدن در، روی درِ آهنی آبی خونه‌اش می‌لرزید و صبح‌های تابستون بی‎خوابم می‌کرد، صداش هنوز تو گوشمه، گاهی وقتا با صدای دور شدن قطار اشتباه می‌گرفتم‌اش.
خاله لقا صبح ها که مغازه رو باز می‌کرد، دقیقن جلوی در شیشه‌ای مغازه، توی سایه می‌نشست و با بیشتر آدمایی که رد می‌شدن سلام و احوال پرسی با یک سری شوخی و خنده و با یک سری دیگه اخم و تَخم می‌کرد. وقتایی که صندلی آبیه توی کوچه جلوی درِ شیشه ای  باز بود یعنی تو مغازه است و مشتری داره، هر وقت تا شده به در شیشه ای مغازه تکیه داده بود یعنی یک دقیقه رفته دستشویی و وقتی هم که از پشت درِ شیشه ای قفل شده‌ی مغازه معلوم بود که تکیه داده به یخچال یعنی خاله لقا رفته خونه بخوابه.
مردم کوچه براش به چند دسته تقسیم می‌شدن، ما که فامیلاش بودیم، هم دهاتی‌هاش که سال ها پیش مثل خودش و مادربزرگم کوچ کرده بودن به شهر ما و غریبه ها که خاله لقا هر روز با زیاد شدن‌شون تو محل مشکل داشت اما بازم اولین کسی بود که با تازه واردهای محل آشنا می‌شد و آمارشون رو در می‌آورد. تازه واردی که ازش خوشش می‌اومد، دوست ما و اونی که خاله لقا چشم دیدنش رو نداشت خیلی زود دشمن همه‌ی ما می‌شد.
خاله لقا برای بی‌خونه‌ها، خونه و برای خونه های‌ خالی مستاجر پیدا می‌کرد، هرکی هر چیزی روی دستش باد می‌کرد می‌سپرد بهش تا سریع آبش کنه. یادمه یک مدتی خاویار می‌فروخت به یه بقالی گنده توی شهر، بعضی وقتام دوستاش براش از خارج لباس می‌فرستادن، اون هم بعضی‌هاشو می‌فروخت به زن‌های محل، لختی‌ها و یقه بازها رو هم می‌بخشید به مامان و زن عموم، یک مدتی هم شایعه شده بود خاله لقا گنج آب می‌کنه.
خاله لقا دوستِ چندانی نداشت اما دشمن خاصی هم نداشت، دشمن‌ترین دشمن‌اش همسایه روبرویی مغازه اش بود، سودابه. سودابه هم بازاری بود اما خیلی پول‌دارتر از خاله لقا، همون سال‌ها خونه شو کوبید و یک آپارتمان دو طبقه با نمای تمام سنگ و چهار تا مغازه زیرش درست کرد و بعدش رفت امریکا، خاله لقا اما هیچ وقت باور نکرد سودابه رفته امریکا، می‌گفت "همه اش دروغه، سودابه دیشب یواشکی اومده خونه‌اش، اصفهانه و بی‌خبر شوهر کرده". خاله لقا معتقد بود سودابه کلاه بردار و خسیسه، خیرش به هیچ کسی نمی‌رسه و یک قرون نسیه نمی‌ده، خودش هم به کسی نسیه نمی‌داد اما از یه آدمایی هم پول نمی‌گرفت، حتی می‌گفتن به بعضی از اهالی محل یواشکی کمک هم می‌کنه.
همه می‌گفتن خاله لقا جوونی‌هاش یک جا بند نمی‌شده و همه‌اش تو سفر بوده، پرستار بود، حتی می‌گفتن جنگ هم رفته، یک عکس سیاه و سفید تو آلبوم بابا هست که خاله لقا یه مسلسل گنده روی شونه‌اش آویزوونه و یه سیگار دستشه و داره قهقهه می‌زنه، اون تصویر غیر عادی از خاله لقا با اون خنده‌‌ همیشگی‌اش اون قدر عادی می‌شد که حتی اگه می‌گفتن آدم هم کشته ما باز هم به خنده‌اش زل می‌زدیم و زحمت متعجب شدن از هیچ چیزی رو به خودمون نمی‌دادیم.
داستان ها درباره جوونی‌هاش تمومی‌نداشت، وقتی بابام به زبون خودشون بهش می‌گفت یه استکان عرق می‌خوری؟ رو به بابام اخم می‌کرد و به زبون خودشون بهش فحش می‌داد، بعد بابام قهقهه می‌زد و درباره جوونی‌های خاله لقا یک داستان‌هایی برامون تعریف می‌کرد که خاله لقا گاهی وسطش فقط سیگار می‌کشید، بدون یک کلمه کم و زیاد کردن داستان بابام.
اما از وقتی که من خاله لقا رو به یاد دارم، از جاش تکون نخورده بود، جز بعضی وقتا که دخترخاله‌های بابام که عاشقش بودن از تهران می‌اومدن و به زور یک ماه می‌بردن‌اش پیش خودشون، اون موقع زندگی ما هم اولاش بی رنگ و رو می‌شد و تا می‌اومدیم به جای خالی‌اش عادت کنیم دوباره برمی‌گشت با کلی داستان از زندگی خواهرزاده‌هاش، گاهی وقتا باهاشون قهر می‌کرد و به مامانم می‌گفت اگه شکوه اینا زنگ زدن خونه‌تون بگو من رفتم سفر.
خاله لقا هر روز قبل از ناهار صندلی رو می‌ذاشت توی مغازه، در شیشه ای رو قفل می‌کرد و برمی‌گشت خونه، فکر کردن به بوی کته سوخته اش وقتی دو ساعت زودتر از ما تو روزای تابستون ناهار می‌خورد هنوز هم گشنه‌ام می‌کنه، وقتایی که تنهام و توی دیگ رویی یک نفره یک پیمونه برنج می‌پزم، خاله لقا رو می‌بینم که از آشپزخونه تاریکش میاد بیرون و می‌شینه رو ایوون خونه‌اش، رو به روی درخت ازگیل و آلوچه، کته و ماست می‌خوره.
ظهرای تابستون وقتی من تازه ناهارمو خورده بودم و لای ملافه‌های خنک تختم غلت می‌زدم، خاله لقا از خوابِ بعد از ناهارش بیدار می‌شد و صدای کلون در خونه‌اش دوباره بلند می‌شد، صدای مامان هم از توی هال می‌اومد که با حرص می‌گفت آخه کی ظهر داغ تابستون میاد از تو چیزی بخره؟ بگیر بخواب تو خونه‌ات.
بعد از ناهار آفتاب دقیقن می‌خورد تو شیشه مغازه، خاله لقا هم پرده برزنتی خاکستری رو باز می‌کرد تا آفتاب بستنی های توی یخچال رو آب نکنه، خودش هم صندلی‌اش رو برمی‌داشت و کوچ می‌کرد به اون سمت کوچه، دقیقن روبروی مغازه، سعی می‌کرد صندلی توی سایه‌ی خونه و درخت های آویزونِ باغ سودابه نباشه، حتی اگه شده بود آفتاب رو روی پاش تحمل کنه یا دمپایی‌اش رو دربیاره و یکی از پاهاش رو جمع کنه توی سینه اش، حاضر نبود چند قدم اون طرف تر، تو سایه درخت های سودابه بشینه، بعد هم سیگار لاغرش رو از توی پاکت سفید می‌کشید بیرون و توی یک وجب سایه‌ی درخت انجیرِ خونه جمشید با یک پای جمع شده توی سینه‌اش سیگار می‌کشید و عرق می‌ریخت.
هر روز غروب همین که آفتاب تقریبن رفته به حساب می‌اومد، صندلی‌اش رو تا می‌کرد و از اون ورِ کوچه قدم زنان می‌رفت توی مغازه‌اش، صندلی رو تکیه می‌داد به یخچال و دخل رو خالی می‌کرد، اول در شیشه‌ای رو قفل می‌کرد بعد کرکره مغازه رو با دست می‌کشید پایین و با پا محکم فشارش می‌داد روی زمین و با قفل آهنی گنده کرکره رو به زمین قفل می‌کرد، همین که صدای پایین کشیده شدن کرکره مغازه می‌اومد مامانم باز از توی آشپزخونه داد می‌زد "انگار مجبوره همه کارارو خودش بکنه".
خاله لقا شبا شام نمی‌خورد، خودش می‌گفت واسه همین انقد لاغرم اما مامانم می‌گفت الکی می‌گه، ژنش لاغره، از جوونیش تا حالا تکون نخورده، چون چهار تا شکم نزاییده، جوری زاییدن‌مون رو می‌کوبید توی سرمون که همه وجودمون یک لحظه پر از نفرت از خاله لقا می‌شد، اما خیلی طول نمی‌کشید.
هر شب بعد از بستن مغازه، می‌اومد پیش مادربزرگم، اولش یک ساعت به زبون خودشون درباره اخبار رادیو و هم‌دهاتی‌ها و هم‌محلی‌ها حرف می‌زدن و بعد از یک ساعت هر دو شروع می‌کردن چُرت زدن با صدای رادیو، بعدها که مادربزرگم قبول کرد براش تلوزیون بخریم همین که صدای انجَزَانجَزَ می‌اومد مامانم می‌گفت "لقا راکَت" به زبون بابام اینا یعنی لقا خوابش برده.
یه شبایی هم خاله لقا با مادربزرگم به قول خودش "یه وری بود"، اون شبا می‌اومد خونه ما، وقتی می‌اومد همه منتظر بودیم تا ببینیم کی رو برای پاسور یا شطرنج انتخاب می‌کنه، همیشه با برادر کوچیکم بازی می‌کرد چون اون می‌ذاشت خاله لقا هر چقدر که می‌خواد ازش ببره و مثل ما از باختن مدام بهش "گوزَکی" نمی‌شد. به برادر کوچیکم می‌گفت "هندی" چون به نظرش سیاه بود اما خودش بیشتر رنگ هندی ها بود، سیاه نبود، قهوه‌ای بود، همیشه منو می‌نشوند روی پاش و دستاش رو می‌ذاشت کنار دستام و می‌گفت ببین، عین شب و روزیم بعدم قهقهه می‌زد. صورتش دارز و لاغر بود، موهای مشکی‌اش رو از فرق سر باز می‌کرد و پشت سرش یک گیس بلندِ نازک می‌بافت، گاهی هم فقط موهاشو دم‌اسبی می‌بست. چشماش دوتا حفره ریزِ سیاه و براق بود آخرِ صورتش، بعد از دماغ استخونی لاغر و لب‌های پهن و کبودش، عمیق ترین نقطه‌ی صورتش چشماش بود، دو تا حفره ی گود و دور از دسترس، وقتی به صورتش نگاه می‌کردی چشماش از چند متر دورتر بهت زل زده بودن و تو حواست نبود.
خاله لقا روزی که فهمید سرطان داره و زیاد زنده نمی‌مونه مغازه رو ول کرد، بدون سر و صدا و بحث با کسی از یه روزی دیگه کرکره مغازه رو بالا نکشید، وقتی شیمی‌درمانی رو شروع کرد دیگه نتونست روی پاش بایسته، چند ماه آخر توی خونه‌ی ما زندگی کرد و مامانم جوری ازش مراقبت کرد که انگار نه انگار بچه‌‌اش نیست، آخه بچه نداشت، شوهر هم نداشت، می‌گفتن جوون که بود شوهر کرده و طلاق گرفته، خودش اما یک بار بهم گفت شوهرش مرده. بعد از چند سال یک پسری رو به فرزند خوندگی قبول کرده بود و خرج درس و زندگی اش رو از راه دور می‌داد اما پسره هیچ وقت سراغش رو نگرفت جز بعد از مرگش.
چند روز قبل از مردنش به مامانم گفت منو ببر خونه‌ام می‌خوام همون جا بمیرم، شبی که مرد من فرداش امتحان ریاضی داشتم، پنجره اتاقم باز بود و بوی محبوب شب حیاطِ خونه خاله لقا نمی‌ذاشت بخوابم، صدای قرآن خوندن عمه‌ام هم می‌اومد که بالای سرش منتظر مردنش بود. من اون شب اصلن نخوابیدم، سایه مرگش هر دقیقه نزدیک‌تر می‌شد و انتظار برای مردنش حتی نمی‌ذاشت به امتحان ریاضی ثلث سوم فکر کنم، آخرین دقیقه هایی بود که خاله لقا چند متر اون طرف ترم هنوز نفس می‌کشید.
نزدیک های صبح، وقتی هنوز خورشید کاملن طلوع نکرده بود و تیرهای چراغ برق کوچه هنوز روشن بودن، یک دسته پرنده با جیغ و داد از دور اومدن و چند دقیقه تموم کوچه پر شد از صدای پرنده‌ها، دویدم پای پنجره و زل زدم به چندتا پرنده مست که بالای خونه خاله لقا دور خودشون می‌چرخیدن و جیغ می‌کشیدن، انگار بازی‌شون گرفته بود، بعد دسته پرنده‌ها دور شدن و اون چندتا هم به خودشون اومدن و تازه یادشون اومد از بقیه جا موندن. بعد از این که صدای پرنده ها دور شد صدای جیغ و گریه از خونه‌اش بلند شد. هیچ وقت باورم نشد کسی برای مردن‌اش جیغ کشیده باشه، اما بعدها که خودم با چشم خودم مردن مادربزرگم رو دیدم فهمیدم وقتی مرگ یهو میاد، جیغ کشیدن راحت‌ترین کار ممکنه.
اون شب تا صبح به صدای مردن خاله لقا گوش کردم که آروم آروم دور می‌شد و آسمون کوچه با دور شدن صدای مُردنش هر دقیقه آبی و آبی‌تر می‌شد، همون موقع بود که برای اولین بار سرد شدن یهویی صبح‌ها رو به چشمم دیدم، هرچی سرمه‌ای آسمون به آبی شدن می‌رفت باد هم سرعتش بیشتر می‌شد و صدای لرزیدن کلون در خونه‌‍‌اش بیشتر کش می‌اومد.
بعد از مردن خاله لقا، مادربزرگم دیگه از خونه‌اش بیرون نرفت، بدون هیچ توضیحی اما همه می‌دونستن نمی‌تونه کوچه بدون لقا رو ببینه، حتی نخواست کوچه بدون لقا براش عادی شه. چند وقت پیش برای این که توی بیمارستان بستری شه بعد از پونزده سال از خونه اومد بیرون، مامانم می‌گفت با ترس دور و برش رو نگاه می‌کرد، حتی اولش فکر کرد خبری شده که توی خیابون این همه ماشین و آدم هست، بعد که فهمید اینا دیگه عادی شده به مامانم گفت خوش به حال لقا، کاش منم باهاش رفته بودم.

۱۳ خرداد ۱۳۹۳

بوی پیراهنِ سبزِ آویشنی

ژ آخرِ کلمه‌ی پاساژ همون چیزی بود که پاساژ رو برام کلمه‌ی قشنگی می‌کرد، شمال همیشه پر از پاساژ بود و یکی از تفریحات خواهرم کشف اون همه پاساژ. دورترین نقطه‌ از خونه‌مون که خواهرم یک وقتایی از صبح تا غروب بهش سفر می‌کرد و وقتی برمی‌گشت اون قدر خسته بود که برای شام هم پیداش نمی‌شد، از یک طرف به جنگل می‌رسید و از طرف دیگه به دریا اما خواهرم جنگل و دریا رو با عشق اون روزاش می‌خواست ضمن این که مامانم هم نمی‌ذاشت مفت از زیرش در بره. گاهی مجبور بود برای گذروندن یک روز با عشقش توی دورترین نقطه از خونه، من رو هم با خودش ببره تا معامله با مامانم جور شه. محافظت از خواهرم که دوست پسر داشت در برابر همه‌ی دنیا به عهده مامانم بود، مامانم هم یک تنه حریف همه بود اما اینا یه خرجای ریزی هم برای خواهرم برمی‌داشت که از همه ارزون‌ترش من بودم، چون مامانم می‌تونست برادرم رو بذاره روی میز و اون وقت از سیر تا پیاز سفرهای روزانه خواهرم رو شبا ازش بکشه بیرون، اما مامانم اهل معامله بود، منم بودم. با خواهرم زودتر از خونه می‌زدیم بیرون، چند ساعت زودتر از ساعت قرار، بعد خودمون رو ول می‌کردیم دست حال‌‌مون، حالِ خواهرم همیشه تماشای مغازه‌ها بود و حال من هر چیزی که حالِ اون بود، چون به نظرم خیلی خوشگل بود.
پیراهنی که از سال هشتاد و سه توی همه خونه‌هایی که زندگی کردم، دنبالم اومده رو با خواهرم خریدم، توی روزِ یکی از همون قرارا که خواهرم نتونسته بود با «میرم خونه‌ی الهام» از زیرش در بره. هوای اون روز آفتابی بود و اما تو می‌دونستی همه چیز همین جا تموم نمی‌شه، وقتی توی شهر ساحلی که یکی دو ساعت از خونه‌مون دورتر بود از تاکسی پیاده شدیم اصلن به آفتاب اعتماد نداشتیم. اگه اون روز خواهرم به حرفم گوش می‌کرد و پونصد تومن بیشتر به راننده می‌داد، لب ساحل پیاده می‌شدیم و پاساژی که اون روز کشف کردیم رو هیچ وقت کشف نمی‌کردیم، اون وقت این پیراهن هم از سال هشتاد و سه تا حالا دنبال یکی دیگه رفته بود.
کشفِ بزرگ اون روزِ خواهرم یک درِ بزرگ توی پیاده رو داشت و وقتی اون سمت خیابون از تاکسی پیاده می‌شدی ردیف مغازه‌های دو طرفش رو می‌شد دید، چون سقف پاساژ قدِ یک آدمِ دراز کشیده‌‌ی کش اومده باز بود. اگر چند نفر می‌تونستن دراز کشیده توی آسمون صف بکشن حتمن می‌تونستن دقیقن وسط مستطیلِ پاساژ فرود بیان، نور آفتاب همون قدرم بسش بود تا آخرین مغازه ته پاساژ رو از توی تاکسی در حال حرکت هم بهت نشون بده، چشمای خواهر من برای پیدا کردن پاساژها خیلی بیشتر از این‌ها زحمت می‌کشیدن.
توی پاساژ یک کم بوی دریا از ماسه‌های کفِ کفش آدما خودش رو به دماغت می‌رسوند و هر کاری که می‌کردی باز هم می‌فهمیدی خیلی به دریا نزدیکی. معلوم بود ماسه‌ها حسابی سعی کردن بوی راهی که از اون جا تا اینجا اومدن رو به خودشون نگیرن و فقط بوی دریا بدن اما نمی‌تونستن، برای همین وقتی اولین بار بو رو حس کردم بوی دریا بود اما از دور، از لای خونه‌ها، تاکسی‌ها، مغازه‌ها و آدم‌ها.
دقیقن وسط پاساژ جلوی مغازه‌ای که پیراهنم رو ازش خریدم می‌تونستی سرت رو بالا بگیری و چشمات رو جوری رو به سقف تنظیم کنی تا وقتی قدرِ یه تیکه نخ بازشون می‌کنی فقط آسمون رو ببینی، اون موقع آسمونی که با چشم‌های کاملن باز یک خطِ دراز بود، وقتی آروم لای چشمات رو باز می‌کردی می‌شد خودِ آسمونِ دریا، همون قدر آبی و سرد.
مغازه تاریک‌تر از ده یازده صبح بود و اگه خواهرم به جای من یک خواهر دیگه داشت که قدر خودش لاغر و به اندازه بود، حتمن می‌تونستن هم زمان با هم از ورودی مغازه برن تو و دقیقن کنار هم بایستن اما چون من خواهرش بودم مجبور شد خودش اول بره تو و بعد من پشتِ سرش، توی مغازه هم باید صف رو رعایت می‌کردیم تا به چیزی نخوریم. مغازه خنک بود، شاید یک نفر همین دو ثانیه پیش از دریا مستقیم توی این مغازه فرود اومده بود و کوله پشتیش رو باز کرده بود و یک مشت نسیم ول کرده بود توی مغازه. یه بویی از لای تپه‌های لباسا می‌اومد، یه بویی شبیه بوی آویشن، اما یک قسمتی‌ از بوی آویشن نبود، انگار همین چند دقیقه پیش داشتی سعی می‌کردی بدون این که نوک دماغت بخوره به در قوطی آویشن، بوش کنی و حالا بعد از چند دقیقه، یک‌هو دوباره بو برگشته اما تو هرچی فکر می‌کنی یادت نمیاد بوی چیه، یک چیزی از بوی آویشن کنده شده بود و قاطی نسیم دریا از کوله پشتی آدمی که از دریا فرود اومده بود، ول شده بود توی هوا. 
فروشنده لا به لای تپه‌های ناهمگونِ روسری، شال، پیراهن و دامن، پشت میزی که به زور از زیر تپه‌های لباسا بیرون مونده بود، جدول حل می‌کرد و وقتی من بعد از خواهرم رفتم تو مردمک چشمش داشت از نوک دماغ خواهرم برمی‌گشت نوکِ دماغِ خودش و پشت قاب مستطیلی باریکِ عینکش جا می‌گرفت. به صورت غیر ارادی رها شدم لای تپه‌‌های رنگارنگ لباس، تا اون روز هیچ وقت اون همه روسری و شال بلند و پهن یک جا ندیده بودم، اون سال‌ها چندتا مغازه دار که جدول حل کردن و پهنی و بزرگی براشون مهم بود دور از چشم عشاق روسری های کوتاه و شال‌های لاغر یواشکی به ما این جور روسری‌ها رو می‌فروختن. یک روسری چهارخونه خریدم که می‌شد رد یکی از نخ‌هاش رو راحت از یه این ور روسری به اون ورش دنبال کنی و تموم مسیری که ازش رد می‌شه رو با خیال راحت تماشا کنی. چهارخونه‌های روسری‌ام سرمه‌ای و بنفش و قرمز بودن، دو سال بعدش وقتی همون روسری سرم بود و توی کلاس کنکور فیزیک نشسته بودم دوتا دخترِ قشنگِ پشت سرم با صدای بلند خندیدن و وقتی نگاشون کردم گفتن روسری مادربزرگته؟ بعد دوباره خندیدن، منم با ترس و به زور خندیدم، لابد فکر می‌کردم هرچی خوشگلا می‌گن باید بخندم.
از تپه روسری‌ها که رد شدم به تپه پیراهن‌ها رسیدم. پیراهن‌های نازکی که راحت می‌شد فرو رفتگی ناف رو از پشت‌شون دید، پیراهن‌های بلند، اون قدر بلند که اگه زن عموم که قدبلندترین زن فامیل بود همیشه روی پنجه‌هاش راه می‌رفت، اون وقت می‌شد یکی از اونا رو براش خرید. از اون همه رنگ به نفس نفس افتاده بودم، خواهرم یواش زیر گوشم گفت اینا تاناکوراس. جمله‌ خواهرم هنوز کامل از دهنش بیرون نیومده بود که مغازه دار جدول رو گذاشت روی همون یه تیکه میزی که پشتش نشسته بود بعد مدادش رو گذاشت روی چهارخونه‌های جدول، عینکش رو هم با حوصله از چشمش برداشت و سعی کرد بین چهارخونه‌ها و مداد یه جای راحتی براش پیدا کنه، بعد سرش رو آورد بالا و به ما که یک ربع بی صدا برای خودمون لای تپه‌ها گردش می‌کردیم نگاه کرد. خواهرم سعی کرد خودش رو بزنه به اون راه چون فکر می‌کرد اگه مغازه‌دار شنیده باشه که به اون تپه‌های قشنگ گفتیم تاناکورا ممکنه خیلی از دست‌مون ناراحت شه، حتی چند قدم از من فاصله گرفت و توی جریان همین فاصله گرفتن خورد به تپه شلوارا، چندتا شلوار از خدا خواسته خودشونو پرت کردن روی زمین، مغازه‌دار که انگار از همون چند ثانیه پیش که جدول و مداد و عینکش رو پارک می‌کرد این صحنه رو پیش‌بینی کرده بود روشو کرد سمت خواهرم و جمله‌ی آماده‌اش با آهنگی که به موقع بالا و پایین می‌شد از دهنش اومد بیرون، «هیچ اشکالی نداره دخترم، راحت باش»، خواهرم خیلی خجالت کشیده بود، منم کشیده بودم، آخه مگه می‌شد به اون همه قشنگی بگی تاناکورا و بعد چارتاشو بندازی روی زمین و بهت بگن اشکالی نداره.
خواهرم دلش با پیراهن‌ها صاف نشد اما توی رودرواسی با مغازه دار ولم کرد تا با خیال راحت زیر و روشون کنم، خودش هم همون اول یه چیزی با بی‌میلی خرید که حسابی جبران کنه. خیلی سعی کردم غرق نشم اما نمی‌شد، وقتی فهمیدم هر کدوم از اونایی که لیاقت‌شون خیلی گرون بودنه فقط سه هزار تومن هستن، خودمو شل کردم تا فرو نرم و دستم رو وسط یکی از اون کشف‌هام به اعماق تپه پیراهن‌ها جا نذارم. من بعد از این که مغازه‌دار دو تا چایی برای خودش ریخت و خورد و صدای خرد کردن قندای سفت با دندونش پیچید لای تپه‌ها، جدولش حوصله‌اش رو سر برد و رادیو درباره وضعیت آب و هوا داستان قشنگی برامون تعریف کرد، بعد از بارها تصمیم قاطع گرفتن و منصرف شدن و سر بردن حوصله خواهرم تصمیم گرفتم یک پیراهن جین آبیِ چهارخونه بخرم که خیلی زود برام تنگ شد و فقط یک بار باهاش افتادم توی رودخونه، یک سارافون سبز که تا روی قوزک پام آویزون می‌شد هم خریدم، از زیر بغلش پونزده تا دکمه ریز قهوه‌ای تا روی زانوی راستم می‌اومدن پایین و بقیه‌اش اون قدر باز بود که توی زمستونا گرمای بخاری رو از زیرش می‌فرستادم سمت شکمم، حالام چند وقته دنبالش می‌گردم اما نیست. یک پیراهن صورتی نازک هم خریدم اما اون قدر مامانم بند سوتین و تصویر شرتم رو از زیر پیراهن برام وصف کرد که برای همیشه ته کشوی کمد شمالم جا موند، آخرین پیراهنی که انتخاب کردم اما وفادارترین بود و توی این ده سال خیلی جاها رو با من گشت. از همون سال تا حالا توی هر خونه‌ای که زندگی کردم یا از روز اول یک جایی توی کمد لباسا بود یا دست کم بعد از یکی دو هفته به جمع لباسای اون خونه پیوست.
پیراهنم سبزه، سبز آویشنی، پارچه‌‎اش پر شده از برگ‌های ریزِ سبزِ تیره‌ که توی زمینه‌ی سبزِ روشنِ پیراهن مثل ماهی شنا می‌کنن، رنگ برگ‎های شناورِ پیراهنم رنگ آویشن خشکه روی سطح آب، لبه پیراهن هم یک حاشیه نه چندان پهن داره که رنگ ماسه‌‌های لب دریاس. هفته‌ی پیش وقتی تونستم برم حموم و بعدش روی پام بدون درد بایستم رفتم سراغ کمد لباسام و سعی کردم آروم آروم از زیر تپه تاریک لباسا یه پیراهن راحت پیدا کنم، بعد از چند بار اشتباه بلاخره از اون زیر کشیدمش بیرون، خودمو تا تخت کشوندم و قبل از این که بپوشمش دراز کشیدم، بعد آروم خودمو بالا کشیدم و سرم رو از یقه‌اش سُر دادم تو، اون قدر توی این ده سال پوشیدمش که حالا کافیه فقط سرمو بکنم توش و یک غلت ساده بخورم تا حسابی توش جا بگیرم.
امروز اما وقتی از دوش اومدم یه پیراهن دیگه پوشیدم چون پیراهن سبزم توی یک هفته تا اون جایی که می‌تونست سعی کرد بوی شیر و آب پرتقال و تیکه های کوچیک کمپوت آناناس رو به خودش نگیره اما یک هفته زمان زیادیه برای فرار کردن از دست بوها، هر کدوم از بوهای یک قسمتی از خودشون رو روش جا گذاشته بودن، حتی اگه می‌تونستم الیافش رو بشکافم و به اعماقش دست پیدا کنم حتمن بوی دریا هم یک جایی اون تهش پیدا می‌شد.
بعد از صبحانه دراز کشیدم روی تخت و اونم نشست روبروم روی قالی، ازم عکس گرفت، عکسم خوب نشد، به خوبی عکس دیروز که پیراهن سبزه تنم بود نشد، بعدش که دوباره دراز کشیده بودم و مدام آهنگ پلی می‌کردم و هیچ کدوم راضی‌ام نمی‌کرد که بذارم تا تهش برسه روشو کرد سمتم گفت چرا همون دیروزی رو نپوشیدی، گفتم کثیفه، بعد گفت کثیف باشی اما خوب باشی طوری نیست.
وقتی پیراهن کثیف رو دوباره پوشیدم و داشتم براش می‌گفتم که این پیراهن از کجا اومده خواهرم زنگ زد و گفت خیلی ناراحته که نمی‌تونه بهم سر بزنه، اما حتی اگه اینو نگه هم من هنوز اهل معامله‌ام، همین که یک روز در میون زنگ می‌زنه و سعی می‌کنه نشون بده حواسش بهم هست کافیه. در دورترین نقطه‌ای که دستش بهش می‌رسه زندگی می‌کنه و خودش می‌گه هر روز موقع ظرف شستن گوسفندا از پشت پنجره براش بع بع می‌کنن. چند ماه پیش توی خونه مامان سارافون مشکی بلندی رو دیدم که خواهرم همون روزی که من این پیراهن رو خریدم برای خودش خریده بود، مامانم گفت اینارو این همه ساله توی این چمدون نگه داشتم واسش، دیگه جا ندارم می‌خوام بدم یه بدبخت بیچاره‌ای بپوشه لااقل.

۰۲ خرداد ۱۳۹۳

روح‌انگیزترین روح‌انگیزِ مامانم

اگر از من بپرسن دیروز چی شد می‌گم روح‌انگیز از کنارم رد شد و من نفهمیدم.
سال‌ها هر بار هر جایی، هرکسی، از روح‌انگیز نامی حرف زده یا خیلی اتفاقی صفت روح‌انگیز از دهنش پریده بیرون مامان فورن حرفش رو قطع کرده با و با تاکید روی واو روح‌انگیز و تکرارِ دوباره‌‌اش، از اولین و مهم‌ترین روح‌انگیز زندگی‌اش حرف زده. ما هم از پنج شیش سالگی تا همین چند سال پیش هزار بار خاطره اولین روح‌انگیزی که مامان می‌شناخته رو شنیدیم. الان چند ساله هربار توی تنهایی اسم روح‌انگیز رو شنیدم، خاطره اولین روح‌انگیزِ مامان آروم و موقر از جلوی چشم‌ام رد شد و من بهش پوزخند زدم. از یه سالی به بعد هم هر بار که دهن مامان به تعریفِ هزار و چندباره‌ی خاطره روح‌انگیز باز شده همه با یک ادایی بهش فهموندن قبلن این خاطره رو تعریف کردی، مامان هم لابد خورده تو ذوقش و خاطره روح‌انگیز با اون همه ابهت روی دستش باد کرده.
فکر می‌کنم خاطره روح انگیز حالا بعد از چند سال دیگه واسه خودِ مامان هم رنگ و بوی سی سال پیش رو نداره، اون قدر ازش حرف زده که روح انگیز سفت و رنگ‌پریده مثل مرده‌ها فقط یک جایی توی سرش نشسته و جم نمی‌خوره، گوشواره‌های روح‌انگیز دیگه به گوشش چنگ نزدن، آویزون و شل و ول هر لحظه سوراخ گوشش رو گشادتر می‌کنن، بعد از بارها بافتن موهای روح‌انگیز و باز کردن اون خرمن و شونه کردن اون همه سیاهی حالا دیگه هرکاری هم که بکنه موهاش وزوزی و کم پشته، بعد از اون همه یواشکی زیاد کردن صدای خنده‌ی روح‌انگیز، حالا دیگه صدای خنده‌اش شبیه صدای یک جیغ خفیف از چندتا خونه دورتره، فکر کنم دیگه مامان هم وقتی این صدا توی سرش می‌پیچه، نمی‌فهمه این صدای خنده‌ایه که داره تموم میشه. حالا دیگه نفس خود مامان هم داغی زمانی که با روح‌انگیز ته کلاس قهقهه می‌زد رو نداره و هر چقدر پشت قاشق هایی که به زور سعی می‌کنه لکه‌های چند ساله رو از روشون پاک کنه، ها می‌کنه، دیگه تصویر گنده‌ی دماغش تار نمی‌شه.
لابد روح‌انگیز یک روز غروب وقتی مامان خیلی بی‌حوصله به بچه‌های توی پارک زل زده بود، بی‌هوا از خیابون رفت بالا، صدای خنده‌اش همین طور دورتر شد. از یک جایی مامان روح‌انگیز رو دید که دیگه فقط یک نقطه سیاه تو بغل برگ‌هاس، انگار دیگه از برگردوندن تصویر شفاف و واضح روح انگیز ناامید شده بود. بعد از چندتا سرفه سعی کرد به تصویر یک نفس تازه‌ بده و به زور تیکه پاره‌هاشو از همه جا جمع کنه و کنار هم بچسبونه، اما حواسش پرت باد لای پرزای نرم و طلایی پشت لبش شد، حتی از قلقلک باد لای موهای دماغش عطسه هم کرد، حتمن همون لحظه بود که روح‌انگیز و اون همه سال رنگ و صدا، مثل آخرین لکه‌های ابر توی آسمون صاف و آبی، فقط با یک لحظه غفلت ناپدید شدن.
بعد از بودن مدام روح‌انگیز توی تمام سال‌هایی که رفت حالا دیگه فقط یک جایی از خاطره‌ مامان که قبلن جای روح‎‌انگیز بود، گاهی وقتا می‌خاره. دیگه شنیدن اسم روح‌انگیز چشماش رو گشاد نمی‌کنه اما همون لحظه زبونش یواش می‌خوره به جای خالی یکی از دندون‌هاش.
بعد از سال‌ها سکوت درباره اولین و جذاب‌ترین روح‌انگیز زندگی مامان، دیروز وقتی جلوی پارک توی ماشین نشسته بودم و حواسم به بچه‌ها و پیرزنا بود، یک دسته مو توی صورتم ورجه وورجه می‌کرد و در کمال ناباوری هیچ تار موی نامرئی وجود نداشت که چشمام رو بخارونه، همون لحظه‌ها بود که روح‌انگیز آروم از کنار ماشین رد شد لابد. صدای خنده‌ی روح‌انگیز نبود اما صدای لخ لخ یواشِ صندل گل و گشاد روح‌انگیز روی آسفالت بود. دسته‌ی بافته‌ی موهای روح‌انگیز، نازک و قهوه‌ای روی روپوش نرم گلدارش با هر قدم آروم پشتش رو قلقلک می‌داد. روح‌انگیز رسید به سر خیابون و بعدش لابد راهش رو کج کرد به سمت همون خیابونی که ازش اومده بود پایین، منم یهو تکون خوردم، انگار اشتباهی توی خواب یکی دیگه سرک کشیدم و باید زود فرار کنم. خوابم نبرده بود اما احساسی که تجربه‌اش کردم شبیه بیداری نبود. توی همون چند لحظه غفلت تموم نفرت و رنج و کینه‌ای که توی تموم این سال‌ها از مامانم جمع کرده بودم مثل آخرین قطره‌های آب از لای انگشتام چکید و ناپدید شد. چند قطره اشک هم از چشمام سر خوردن، مثل ته‌مونده‌های شاشی که آدم بعد از چند ساعت به زور کنترل کردنش توی جاده وقتی به دستشویی داغون بین راهی میرسه و با ترس و لذت همه‌شو ول می‌کنه، اون آخرِ آخر وقتی خیال می‌کنه دیگه چیزی نمونده و باید خودش رو خشک کنه و بلند شه، یهو چند تا قطره‌اش ول میشن و سر می‌خورن توی کاسه‌ی توالت. فکر کردم باید زود برگردم خونه، باید بشینم روبروی مامانم و نگاش کنم.
از صبح چند بار وسط شیشه پاک کردن و تخم‌شربتی شستن و شونه کردن موهای نازک و بی‌جونش نگاش کردم و سعی کردم باهاش درباره روح‌انگیز حرف بزنم، اما زبونم بند اومد، تصویر روح‌انگیز دیگه مال اون نیست. حالا مال منه، منم که باید هر وقت اسم روح‌انگیز رو شنیدم برای هرکسی که دستم بهش رسید داستان روح‌انگیزترین روح‌انگیزِ مامانم رو تعریف کنم.

۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۳

موسی در بن‌بست مانی

یک حالتی  رو توی درد کشیدن تجربه کردم که قبل از این هیچ تصوری ازش نداشتم، از بیمارستان رسیدیم خونه، سر کوچه از ماشین پیاده شدم و گفتم من بهترم می‌تونم این پیتزا رو با خودم تا بالا بیارم، یک کم دروغ گفتم اما مجبور بودم، چون اگه پیتزا رو تا بالا نمی‌آوردم رامین مجبور بود یک بار دیگه برگرده پایین، سه تا کوله پشتی و یک کیسه از لباسای رامین و یک کم دیگه خرت و پرت سهم اون بود چون من طبق معمول لج کردم و گفتم می‌خوام تو خونه‌ی خودم مریض باشم نه خونه‌ی شما.
پیتزا رو برداشتم و چند قدم اول دیدم واقعن صاف شدن قرار نیست به قلوب مومنین برگرده، سعی می‌کردم سرم رو صاف نگه دارم اما صاف نسبت به چی نمی‌دونم، عمود بر خط فرضی استوا یا مماس با درخت سر کوچه! اگر فرض کنیم گردنم با ساختمون سر کوچه زاویه‌اش صفر بود که نبود، بین زاویه شونه‌ام و ساختمونِ سر کوچه دوتا گربه می‌تونستن آزادانه روی هم وا برن و تولید مثل کنن، همه‌ی اینا در حالیه که از شکم تا کون اگر یک خط صاف می‌کشیدیم و از شونه تا گردن، این دوتا خط می‌تونستن قطرهای یک مستطیل باشن، می‌خوام بگم کج به اون معنایی که شما تابلو رو می‌زنی رو دیوار چند قدم می‌ری عقب می‌بینی نه گوشه سمت راستش باید یک کوچولو بیاد بالا نه، کج به اون معنا که سر می‌تونه به کون پنالتی بزنه اون قدر که زاویه دید خوبی نسبت بهش داره و همه چیز تحت کنترله.
از سر کوچه تا در آپارتمانم بارها قدم‌ها و ثانیه‌ها و درها و پنجره‌ها رو شمرده بودم، در حالتی که خیلی با طمانینه و وقار راه برم هفتاد هشتاد ثانیه با پریز توی هال فاصله دارم اما دیشب تمام این‌ها رویایی دور و دست نیافتنی بودن، من از ماشین پیاده شدم و راه افتادم سمت در ورودی ساختمون در حالی که رامین داشت ماشین رو پارک می‌کرد، قدم‌های اول همیشه سخت‌ترین‌ها هستن نپرسین چرا. توی چند قدم اول به خودم دلداری دادم گفتم بابا همین الان خانم دکتر گلی گلپایگانی پاهاتو بیشتر از دو میلیمتر آورد بالا و تو روش خندیدی و اونم خسته و داغون سعی کرد خنده‌شو قایم کنه، این یعنی بهتر شده بودی، بعدش هم آمپول و فلان فرو کردن بهت، اینا که الکی نیست، تا چند ثانیه دیگه همه چیز میشه شبیه دیروز غروب و تو می‌تونی بی‌درنگ قدم‌های استوارت رو بر فرق سر بن‌بست مانی بکوبی. همه‌اش گه‌خوری اضافه، من حتی نمی‌تونستم تابلوی بن‌بست مانی رو ببینم و این در حالی بود که رامین از وقتی پیاده‌ام کرده بود تونسته بود جای پارک دردناک رو بلاخره پیدا کنه و پارک بی همه چیز دوبلش رو هم انجام بده، صدای خش خش کیسه‌‌ و کوله‌پشتی‌ها از چند متر اون طرف‌تر می‌اومد. بازم سعی کردم خودمو راضی کنم که تازه چهار قدم اول رو برداشتم و از این به بعد دنیا یک شکل دیگه میشه و این کوچه میشه تشک فنری و با هر قدم چند متر می‌بردم هوا و دم در خونه دوباره میام پاینن، بعد از چند دقیقه رسیدم به زیر تابلوی بن‌بست مانی، شبیه جک بود برام چون قبل از این پیاده شدن سر کوچه به منزله زیر بن‌بست مانی بودن بود اما حالا یکی دو دقیقه طول کشید تا بهش برسم.
یک دستم پیتزا بود و یک دست دیگه‌ام قوطی نوشابه اما احساس می‌کردم دو کیلو سیب‌زمینی تو این دستمه و یک هندونه گنده‌ی شیرین و قرمز توی اون یکی دستم، نمی‌تونستم دستم رو به دیوار بگیرم و از دیوار خواهش کنم پا به پام بیاد به جاش چند ثانیه مکث کردم و یه نگاهی به در خونه انداختم بعد هم به دیوارهای دو طرف و درها و پنجره‌ها، در واقع یک جوری سعی کردم تو رودرواسی قرارشون بدم و به زور قسم‌شون بدم تا نذارن پخش زمین شم، فورن "پخش زمین شدن" رو به ضد ارزش‌ها اضافه کردم و سعی کردم موضع سریع و تندی مقابلش بگیرم شاید از خر شیطون بیاد پایین. تو قدم‌ها بعدی احساس بندبازی رو داشتم که تو ارتفاع چند صد متری داره روی یک طناب نازک با قطر فقط چند سانتیمتر راه میره و تماشاچیان زل زدن بهش، نفس عمیق کشیدم و سعی کردم تعادلم رو حفظ کنم اما بازدم نفس عمیق یه هااا بلند نبود دیگه، یک ناله‌ی دردناکی بود که حتی یادم نمیاد آخرین بار شبیه‌اش رو کجا شنیدم، ناله‌ی دردناک در قالب یک حیوان مستقل درون من زندگی می‌کرد و تمام این مدت منتظر بود تا بپره بیرون وگرنه چطور میشه اختیار یه صدایی با این عمق و منزلت کنترلش دست خودم نباشه. خواستم دستم رو بگیرم جلوی دهنم تا جلوی پنجره‌ها و بن‌بست مانی آبروداری کنم اما پیتزا کج شد و به آستانه ریختن کف آسفالت رسید، فورن خودمو جمع کردم و این بار با تشر بیشتری به خودم نهیب آدم باش زدم. وسطای بن‌بست مانی بودم که رامین از پشت سر بهم نزدیک شد، احساس کردم موسی با عصاش داره میاد و الان همچین میزنه به رود نیل که کل کوچه میشه پر قو و می‌تونم توش سینه‌خیز برم اما فقط تونستم یه ورم رو بندازم رو شونه‌اش و تا دم در برسم.
در رو باز کردم و یه نگاهی به بیست تا پله‌ای که تا دیروز ناقابل بودن و امشب شبیه عذاب آسمانی به سرم نازل شدن انداختم و بدون فوت وقت افتادم روشون، پیتزاها رو همون جا گذاشتم و چهار دست و پا ده تا پله رو رفتم بالا، رامین پشت سرم مات و مبهوت بهم نگاه می‌کرد، مبهوت بودنش ناتوانی‌مو مثل پتک می‌کوبید توی سرم. بعد از رسیدن به هر پاگرد ادامه‌ی مسیر رو برام شرح می‌داد و سعی می‌کرد تشویقم کنه برای تحمل کردن و ادامه دادن، وقتی رسیدیم به پاگردی که روبروش در آپارتمان بود انگار خود مسیح روبروم ظاهر شد، از سوراخ قفل در نور می‌اومد و مطمئن بودم بهشت پشت همون سوراخه. کلید رو چرخوندم و رسیدم تو، دوباره همون صدا که تو تمام طول مسیر خفیف بود و یواشکی می‌پرید بیرون اعلام استقلال کرد و کنترل کامل امورات رو در دست گرفت، ساعت یازده و نیم شب شروع کردم فریاد کشیدن، نه از این فریادایی که توش حواست هست همسایه و بغل‌دستی و فلانی صداتو نشنون، صدا از توی دهنم مثل یک دود سیاه می‌ریخت بیرون و همه‌ی خونه رو تو چند ثانیه پر می‌کرد، درد مردمک چشمم رو تو مشتش فشار می‌داد و اشک فواره می‌زد بیرون، فقط چند قدم به تختم مونده بود اما یک‌هو مطمئن شدم دیگه بهش نمی‌رسم، رامین همه چیزو پرت کرد رو زمین و شیرجه زد سمتم منم که غرق شدن توی گل‌های فرش برام قطعی شده بود دوباره به خودم اومدم و قدم آخرو اون قدر بلند برداشتم که نوک انگشت شست پام پایه تخت رو لمس کرد، چهار دست و پا خودمو پرتاب کردم رو تخت و سعی کردم بالش رو با دستم بگیرم اما احساس کردم یه رعد و برقی همون لحظه بهم زد و خشکم کرد. درد توی تنم شبیه هیچی نبود، هیچ توصیفی براش ندارم، فقط یادمه موهام مونده بود لای دست و پام، شده بودم شبیه پرنده‌ها وقتی لای چیزی گیر می‌کنن اما دست ندارن تا بتونن خودشونو رها کنن، من دستم داشتم اما تکون دادن هر یک از قسمت‌های بدنم شبیه کوبیده شدن یک پتک سنگین به کمرم بود. شاید اگر یک روزی از شکم به پایین زیر آوار یک ساختمون چند طبقه بمونم دیگه این همه باهاش غریبی نکنم و خندون و سربلند از زیرش خودمو بکشم بیرون و با یک تکون پرواز کنم توی آسمون.

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

بیش از هفتاد درصد وزن بدن وی را غم تشکیل می‌داد

فشارش چند روزه شروع شده اما اگه بخوام دقیق‌تر بگم اولین حمله رو دیروز صبح وقتی توی تاکسی نشستم حس کردم. آفتاب اردیبهشت که تو داستانا و شعرای قدیمی یه شکل دیگه بود با یک شیب تندی از شیشه تاکسی رد شد، از مانتو و شلوارم، بعدم پوستم رو شکافت و رفت توی استخونم، زانوهام شدن دوتا سنگ داغ زیر آتیش که می‌‌شد دو سر سیخ کباب رو بذارم روش و خیالم راحت باشه که جم نمی‌خورن. راننده کلافه روشو کرد سمت پنجره جوری که صداش قبل از این که به من برسه تو صدای ماشینای بیرون گم بشه، اما من «شده هزار تومن» رو به زور نجات دادم و رسوندمش به گوشم، دستم توی کیف خورد به یه چیز داغ که گرماش در بهترین حالت بیست و دو تیر بود نه بیست و دو اردیبهشت، سکه رو گذاشتم کف دست راننده و توی این تماس مقداری غم از سلول‌های کف دست راننده حمله کردن به نوک انگشتام و یادم رفت باید سر سهروردی پیاده شم. 
امروز صبح هم که از خواب بیدار شدم دوباره فشار حمله‌ها رو حس کردم، اولش در مربای توت فرنگی که مامان از شمال آورده رو باز کردم یه بوی شیرینی با تصویر مامانم موقع آواز خوندن و هم زدن مربا دست در دست هم شیرجه زدن توی دماغم، پاهام از زمین کنده شدن و تونستم چند دقیقه معلق توی آشپزخونه‌ی شمال به صدای مامانم گوش کنم که تنهایی برای خودش مربا می‌پزه و آواز می‌خونه. بعد از چند ثانیه صدای مامان و بوی مربا دست همو ول کردن و هر کدوم پرت شدن یه سمتی، از فاصله چند متری محکم خوردم زمین، یه چیزی با فشار فضای خالی بین اعضا و جوارحم رو درنوردید، انگار دماغمو کردم تو شیشه‌ی غم. بعدش زنگ زدنم به بابام، یک صدایی هم بک گراند صدای من و بابام توی گوشی تلفن بود، اگه گوشی تلفن هنوز از اون گوشی قدیمیا بود، سبز لجنی، گرد و قلنبه، یه توجیه منطقی برای اون صدای بی صدایی که همیشه پشت صدامون هست وجود داشت اما حالا چی، گوشی تخت و صافی که مولکول‌های هوا هم برای جا شدن توش باید همو جر بدن، بابام گفت «روز پدر خودت مبارک من که پدر ندارم»، همونی که چند روزه منتظر شنیدنش هستم، بعد هم یه خنده بی جونی کرد و خداحافظی کردیم. تلفن رو قطع کردم و آب دهنم رو از مسیر پر از دست‌انداز گلوم فرو دادم پایین بعدم از سوراخای دماغم یه مقدار غم اضافی رو پس دادم توی هوا. 
از پله‌ها اومدم بالا مادرِ لالِ همسایه بغلی پشت در بود، مدام می‌کوبید به در خونه دخترش و گریه می‌کرد، در خونه بسته بود و در آهنی سفید هم تا ته کیپ شده بود، یک قفل گنده هم روش بود. بهش سلام کردم، بدون این که هیچ واکنشی شبیه جواب سلام نشون بده سعی کرد برام یه چیزی رو توضیح بده. توی اون لحظه داشتم سعی می‌کردم به صورت منطقی تشخیص بدم فقط لاله یا کر هم هست اما هیچ نشونه‌ی درستی پیدا نمی‌کردم، یاد ثریا دوست مادربزرگم افتادم، کر و لال بود، هفته‌ای یک بار می‌اومد کنار مادربزرگم روی ایوون می‌نشست و با هم سبزی و باقالی و نخودفرنگی و هر چیز پاک کردنی و پوست کردنی ممکن رو پاک می‌کردن و پوست می‌کندن. یه روز همین که رفتم توی حیاط خونه مادربزرگم دیدم ثریا و مادربزرگم دارن بادمجون پوست می‌کنن، ثریا تا چشمش افتاد به من شروع کرد دست زدن و با همون صداهای عجیب و ترسناکش آواز خوندن، مادربزرگم به من نگاه کرد و چشمک زد بعدم دوتا با کف دست زد رو سینه‌اش و شروع کرد قربون صدقه‌‌ام رفتن. من یک کم از ثریا می‌ترسیدم چون خیلی محکم بود، بوساش پر از آب بود و هربار بغلم می‌کرد اون قدر فشارم می‌داد که بعدش تا یک ربع سرخ بودم. چشمک مادربزرگم معنی‌اش این بود که باهاش مهربون باشم و اگه خواست بغلم کنه برم بغلش. بعد از این که آواز بی‌معنی ثریا تموم شد یهو زد زیر گریه، مادربزرگم شروع کرد دعواش کردن، من خیالم راحت بود ثریا چیزی نمی‌شنوه اما زل زده بود به صورت مادربزرگم و بعد از یکی دو دقیقه آروم شد. اون روز بعد از این که ثریا رفت مادربزرگم گفت چون ثریا کر و لاله وقتی خوشحال میشه بلندبلند داد میزنه و می‌خنده وقتی هم که یه کم ناراحت می‌شه شروع می‌کنه گریه کردن، چون هیچ کار دیگه‌ای برای نشون دادن بلد نیست، بعد هم بهم گفت ثریا خیلی غم داره و من باید باهاش خیلی مهربون باشم تا گریه‌اش نگیره.
سعی کردم به مامان همسایه بفهمونم که می‌تونه بیاد خونه‌ی ما تا دخترش بیاد اما اون اصلن توجه نمی‌کرد و فقط گریه می‌کرد. نمی‌دونم چرا یهو دستم دراز شد سمت گردنش، انگار می‌خواستم به زور بغلش کنم، اولش ترسید اما بعدش اومد بغلم و مثل ثریا محکم فشارم داد. اون قدر باهام تماس داشت که تموم غم توی تنش وقت پیدا کردن با فشار از پوست تنم رد بشن و حسابی توم جا بگیرن.
از در خونه که اومدم تو احساس کردم استخون پاهام خشک شده و ممکنه هر لحظه پودر شم، رفتم سراغ فایل صدای مادربزرگم، همونی که سال‌های آخر خودش تنهایی خوند و ضبطش کرد تا بعد مرگش گوش کنیم و غم نبودنش همه بندای تن‌مونو از هم بشکافه، با همون ضبط قرمز کوچیکش که یه روز براش توضیح دادم کدوم دکمه رو باید فشار بده تا صداش ضبط شه. وقتی پلی کردم اولش چند ثانیه صدای پرنده‌هاش خونه رو پر کرد، انگار همین بغل دارن به خورده نونا نوک می‌زنن، بعدم صدای عطسه‌اش، بعدم صدای خنده‌ ریز و یواشکی‌اش از صدای عطسه‌ی بی‌موقع خودش، پاز کردم، چون همون قدر بس بود تا هیچی جز غم برام نمونه.
مطمئنم سوراخ شدن لایه اوزون یا تموم شدن آب و تموم شدن غذا نیست که بلاخره زمین رو نابود می‌کنه، پر شدن هوای زمین از غم آدماس.

۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۳

حتی برخی ایرانیان اروپا آن را با پیازچه یکی می‌انگارند

امروز توی کلاس زبان معلم‌مون گفت بیایین پای تخته و با شروع شدن موزیک تصویر یک سری خوردنی رو نقاشی کنین، از یک گروه چهار نفره نمی‌دونم چرا یهو روشو کرد سمت من و ماژیک آبی رو داد دستم، بعد هم به دختر بغل دستی‌ام یک ماژیک مشکی داد و موزیک پلی شد. هرچی گفتم بابا من اصلاً نقاشی بلد نیستم، ماژیک تو دستِ من سر می‌خوره، من اصلاً می‌رم پای تخته یهو دستام شروع می‌کنه به لرزیدن بعدم خیس میشه ماژیک می‌افته، اینارو البته نگفتم اما همین طور داشتم برای خودم با بدبختی‌هام کلنجار می‌رفتم حس کردم هیچ کسی حواسش به من نیست و ممکنه هر لحظه موزیک تموم شه. هم‌گروهی‌ام مثل پیکاسو به کشیدن همبرگر و پیتزا و سیب و لیوان چای مشغول بود، از لیوان چایی‌اش بخار بلند می‌شد حتی، ماژیک رو روی تخته یک بار حرکت می‌داد و حاصلش می‌شد یک ظرف بستنی با تکه‌های کوچک آناناس و موز، من همین طور زل زدم بهش و محوِ تحسینش شدم بعد یکی دیگه از هم گروهی‌ها گفت بابا تو هم بکش زودتر و من سعی کردم به خودم بیام و از حالت مبهوت خارج شم. هی به خودم گفتم بابا این همه چیز خوردنی تو هم یه چی بکش اما تو اون لحظه همه چیز تو مغزم در برابر "بدبخت یه کوفتی بکش" قدر ذرات ریز گرد و غبار بودن روی چرخ و فلکی که تندتند داره می‌چرخه، خلاصه‌اش اینه که با چشم غیرمسلح به هیچ وجه امکان نداشت به تصویر یک چیزِ خوردنی توی مغزم برسم. تنها چیز خوردنی مغزم میرزا قاسمی شد یهو، دستم رفت سمت تخته و یک خط از بشقاب میرزا قاسمی رو هم کشیدم اما دیدم به بن بست بدی خوردم، با نوک انگشت خطِ بی‌هویت رو پاک کردم و گفتم خب میرزا قاسمی از چی درست میشه همونو بکش تو، تنها چیزی که به نظرم اومد بادمجون بود، نه گوجه نه تخم‌مرغ نه سیر، هیچ چیز دیگه‌ای جز بادمجون به ذهنم نمی‌رسید اون هم بعد از دو سه دقیقه که هم گروهی‌ام کل تخته رو پر کرده بود از تمام غذاهایی که ممکن بود من از صبح تا شب بخورم. من توی اون لحظه فقط می‌تونستم کیسه زباله‌ای بکشم پر از ته مونده‌هایی از تمام خوردنی‌های عالم.
 دست از مقایسه کشیدم وگفتم خب تو همون بادمجونت رو بکش. همون طور که داشتم شکل بادمجون رو تو مغزم مجسم می‌کردم شروع کردم با ماژیک آبی یک شبه‌بادمجون کشیدن، گفتم بابا نگران نباش الان یه بادمجونی می‌کشی از همه بادمجونای عالم بادمجون‌تر. دستم می‌لرزید، انگار بعد از چند سال تمرین مداوم و سخت، بلاخره توی مسابقات جهانی بادمجون کشیدن حاضر شدم و اگر ببازم کل زندگی‌ام میره هوا. انقد به قوس بادمجون فکر کردم که دستم همون اول یک قوس کشید که هیچ جوره بادمجونی نمی‌تونست بهش بچسبه، بعد مجبور شدم با انگشتای خیسم قوسِ بادمجون رو پاک کنم و دوباره بکشم. بعد از چند بار بالا پایین کردن ماژیک و پاک کردنِ یه خطایی با دستم بلاخره یک دول‌مانندِ دراز و بی‌قواره کشیدم و بالاش با مهارت یک برگ کشیدم تا لااقل برای لحظاتی حس بادمجون رو به بیننده القا کنم.
 نمی‌دونم بادمجونم چرا انقد به مرز دیوار و تخته چسبیده بود، باز شانس آوردم رو دیوار نکشیدم، دختر بغل دستیم صدای خندیدنش با بقیه هم گروهی‌هایی که از من کشیده بودن بیرون، تنها صدایی بود که توی اون لحظه بیرون از بادمجون آبی وجود داشت. بعد دیدم این همه زمان گذشته و من بلاخره یک بادمجونِ آبی کشیدم رو پس زمینه تخته‌ای که هم گروهی‌ام سیاهش کرده، به زور یک فضای خالی چند میلیمتری پیدا کردم بین بادمجون آبیِ حقیرم و باقی غذاهای عالم و با ظرافت دوتا قرص کشیدم. یک کپسول کشیدم که شبیه باکتری تو کتاب علوم دبستان شد بعدم یک دایره کوچیک کج کشیدم و از وسط به دو قسمت تقسیمش کردم تا شبیه قرص به نظر برسه. دختر نقاشه نگام کرد و گفت وا اینا چیه؟ گفتم اینا قرصه بعد شروع کرد قاه قاه خندیدن، ابروهای قهوه‌ای پهنش با هر قاه از روی پیشونی‌اش می‌اومد روی چونه‌اش و با قاه بعدی برمی‌گشت سر جاش.
از ظهر فکر می‌کنم می‌تونستم به جای بادمجون و قرص یک دسته تره بکشم، اگه تصویرش تو مغزم گم نمی‌شد، فقط لازم بود کش دورش رو خوب دربیارم و نگاهم رو از پیتزا و همبرگرایی که داشتن تخته رو قورت می‌دادن بردارم.

۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۳

انگار سرکار برام ریدن

بهم ایمیل زد و گفت شرکت‌مون استخدام می‌کنه رزومه بفرست بعد من فوراً جای نشستنم رو از روی مبل به بالای مبل، یعنی همون جایی که تا چند ثانیه پیش بهش تکیه داده بودم، تغییر دادم و بعد از چند ثانیه رفتم توی آشپزخونه ایستادم روی سه پایه زرد موردِ علاقه‌ام که در مواقع خستگی از مهمان‌ها و انتظار داغ شدنِ روغنی که هیچ وقت داغ نمیشه، روش می‌شینم و به دیوار سیمانی اتاق خواب همسایه روبرویی چشم می‌دوزم. حس کردم فقط ارتفاع می‌تونه حالم رو خوب کنه. همین طور از سی سانت بالاتر به خونه زندگی‌ام نگاه کردم و رامین که اومد توی آشپزخونه فهمیدم بلاخره می‌تونم از این بالا پشت گردنش رو ببوسم، همون جایی که همیشه وقتی داره ظرف می‌شوره مجبورم خودمو رو پنجه بلند کنم تا به زور یه جایی بین دماغ و لبم برسه به یه جایی بین کتف و گردنش، افسوس خوردم که چرا هیچ وقت موقع ظرف شستنش این سه پایه رو نذاشتم زیر پام تا یک بار هم که شده واقعاً با لبم گردنِ حقیقی‌اش رو ببوسم.
همین طور که از اون ارتفاع به گلدون‎‌هایی که تازه جون گرفتن و خونه‌ای که تازه شده خونه‌ی مورد علاقه‌ام نگاه می‌کردم چشمم خورد به قایقی که هفته پیش با کاغذ دورِ شالم درست کرده بودم، بالای جعبه سفید و بیکارِ زنگِ در، زنگی که فقط کارگر ساختمون یک روز در میون دو بار فشارش میده تا کلید موتورخونه رو بهش بدم و بعد هم ازش پس بگیرم. فکر کردم کاش می‌شد من هم از بالای جعبه سفیدِ زنگ به خونه نگاه کنم، اون جوری حتماً بهتر می‌تونستم تصمیم بگیرم.
این تصمیمی که باید بگیرم خیلی چیز پیچیده‌ای نیست اما من همین جوری در حالت معمول بانک رفتن رو هم تبدیل به نخ می‌کنم واز یک روز قبل اون قدر دور خودم می‌پیچمش که روز موعود تمام وقتم رو باید صرف باز کردن نخ‌ها بکنم، تصویرِ دختری که وارد بانک میشه، میره میشینه جلوی باجه در حالی که لبخند به لب داره هم به رویایی دور تبدیل میشه.
حالا هم باید تصمیم بگیرم که می‌خوام برم سرکار یا می‌خوام همین طور به خانه‌داری و ولگردی توی خونه ادامه بدم. خانه‌داری شغل موردِ علاقه‌ی منه، چون لازم نیست هر روز به خاطرش ساعت هشت از خواب بیدار شم و مانتو و روسری بپوشم، می‌تونم گاهی ساعت یازده بیدار شم و در بدترین حالت لازمه برم سوتین بپوشم. خونه‌داری توش آشپزی داره که تقریباً تنها کاریه که بدون هیچ فشار روحی و روانی انجامش می‌دم، هر بار که با یکی دعوام میشه اون شب بهترین شام عمرم رو می‌پزم و در نهایت این که وسط خونه‌داری کلی کتابِ از ده سال پیش تلنبار شده رو می‌خونم، فیلم‌هایی که همه دیدن جز من رو می‌بینم، تمرکز و توجه‌ام قبل از همکار و بقال و مسافرین اتوبوس روی خودمه، کلاس زبان می‌رم و به زبان روسی از دست رفته‌ام می‌پردازم.
اینا همه یک طرفه که طرف من و رامینه و اما طرف مامانا که طرف سنگین قضیه‌اس دهن‌ سرویس کن ترین بخش این تصمیمه، مامانم و مامانش هر روز داستان آدم‌های عقب مونده و تباهی رو برام تعریف می‌کنن که بعد از ده سال تونستن از چنگال شوهر وحشی نجات پیدا کنن و با ویلچر یا سینه‌خیز به محل کار برگردن، زن‌های کدبانو و خانه‌دار زیبارویی که در این سال‌ها در زندانی تاریک حبس بودن و برای خرید یک دانه نون باید از شوهر وحشی اجازه‌نامه کتبی دریافت می‌کردن. بعد که تازه می‌فهمن چقدر دارن بهم توهین می‌کنن و ممکنه ناراحت شم اون سپر طلایی که بمب اتم هم روش اثر نداره رو می‌کشن بیرون و با شمشیر ادامه تحصیل بهم حمله می‌کنن. ادامه تحصیل مال من نیست آخه، من اصلاٌ علاقه‌ای به تحصیل ندارم و گه بخورم اگر حتی یک بار توی رویاهام به خودم خانوم دکتری چیزی گفته باشم، من دوست دارم درس نخونم و به جاش فقط داستان بخونم، شما اگه درسی سراغ داری که توش از حیوان کثیف رقابت خبری نیست و از صبح تا شب وادارت می‌کنن به داستان خوندن و آشپزی و فیلم دیدن من حاضرم خانه‌داریِ محبوبم رو رها کنم و شونزده سال در اون دانشگاه زندانی شم.
یک چیز دیگه هم هست و اون پوله، همونی که اگه باشه مادر پدر مرده‌ها باهاش به سفر اروپا می‌رن و برای لحظاتی چند بدبختی رو به دست فراموشی می‌سپرن، دختران و پسران مورد خیانت واقع شده باهاش راکت تنیس می‌خرن و با ضربه‌های محکمی که به توپ می‌زنن نعره می‌کشن و درد خیانت رو به دست فراموشی می‌سپرن، تعدادی جوان شکست عشقی خورده هم به رستورانی مشرف به کوه حمله می‌کنن و اون قدر می‌بلعن تا راه نفس‌شون بند بیاد و شکست عشقی در قالب گوز از بدن خارج شه. من اما فکر همه جاشو کردم، اگر یک روزی مامان بابام مردن با قطار می‌رم شمال و وسطای راه یک جایی پیاده میشم و آش رشته درست می‌کنم با پیاز داغ فراوون، شوهرم هم هر وقت بهم خیانت کرد می‌رم جمعه بازار عبا می‌خرم، شکست عشقی و اینام که قبلاً خوردم و تو اوج بی‌پولی  یه دبه عرق خریدم و سربلند همچون ابراهیم از آتش خارج شدم.
ته همه اینا یه روزی اما می‌رم سرکار اما نه از این سرکارا، یه کاری که وقتی به سمتش حرکت می‌کنم عشق در قالب بلورهای رنگی ازم خارج شه و کل مسیر شبیه رنگین کمون شه، البته اگه ماه دیگه که پریود شدم رزومه نفرستادم و نرفتم سر همین کارایی که هر روز صبح با گریه از خواب بیدار میشم و تمام مدت در حال نقشه کشیدن برای قتل همکارام هستم.

۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۳

کریستف کلمبِ بی آمریکا

سال هشتاد و هفت توی یک خونه‌ای لبِ دریا زندگی می‌کردم، هم‌خونه‌های عوضی و معتاد داشتم و دوست‌پسر خائن و اعصاب خورد کن اما خودم انگیزه زیادی داشتم برای این که بهم خوش بگذره فکر کنم، چون دو ماه با دوست پسرم تموم می‌کردم و توی اون دو ماه کلی کار می‌کردم. عصرا می‌رفتم لب ساحل پیاده‌روی، تو بلوار ساحلی برای خودم موزیک گوش می‌کردم و روزا بعد از کلاس تا خونه پیاده می‌اومدم و از بازار ماهی فروشا ماهی می‌خریدم، هر روز هم بساط سبزی خوردن و آشپزیم به راه بود، با پسرای زیادی حرف می‌زدم و خیلی بیشتر از قبل بیرون می‌رفتم اما همیشه شبا مثل خاک بر سرا گریه می‌کردم چون خیلی کلافه و عاشق پیشه بودم.
یک شبی توی اون خونه برق رفت و فکر کردیم الان بهترین کار اینه که بریم لب دریا، هم‌خونه‌هام هر آشغالی که بودن عوضش خیلی از چیزای زیادی نمی‌ترسیدن. رفتیم لب دریا و هیچ صدایی جز صدای آب نبود، گاهی صدای یکی از مغازه‌دارا می‌اومد و یه چندباری صدای پارس سگ اما بعد از ده دقیقه همه جا ساکت شد و نور چندتا قایق وسط آب تنها نقاط روشن اون شب بود. اولاش همه‌مون زر می‌زدیم و بدبخت‌ترین بودیم اما بعدش اون همه تاریکی و بزرگی نمی‌ذاشتن اصلاٌ احساس چیزی بودن داشته باشیم چه برسه به بدبختی، بعد از نیم ساعت همه‌مون ساکت شدیم و به تاریکی پیوستیم. من توی اون تاریکی فقط یک دغدغه داشتم، اونم این بود که سعی می‌کردم از خودم یک تصویر واقعی بسازم نه تصویر یکی که خودشو تو یه چیزی به زور فشار میده، همه فکرم درگیر این بود که من باید الان خودم باشم نه اون چیزی که دوست دارم باشم و نیستم که اگر بودم شبا با گریه نمی‌خوابیدم چون ظاهر همه چیز قشنگ بود اما یک جای کار می‌لنگید. یادم نمیاد ته اون شب چی شد احتمالاً تهش نتیجه گرفتم عاشق دوست‌پسر خائنم هستم و بهتره بهش زنگ بزنم و اعتراف کنم منم قدر تو خیانت‌کارم و بهتره برگردیم و دست از خیانت برداریم، شایدم آخر شب موقع گریه شبانه تو رختخواب بهش اسمس زده باشم و اینارو گفته باشم اما الان اونی که برام قشنگه اینه که من واقعاً اون آدمی بودم که نمی‌ذاشت هیچی بهش بد بگذره، حتی دوست پسر خائن و هم‌خونه‌ای معتاد عوضی، چون هنوز هم همونم.
توی کتابی که دارم می‌خونم یکی از شخصیت‌ها به شخصیت اصلی داستان گفت من بدونِ تو مثل کریستف کلمبِ بی‌ آمریکام، منم بدونِ احساس بدبختی‌هایی که تا حالا تجربه کردم مثل کریستف کلمبِ بی‌ آمریکام.

۲۱ فروردین ۱۳۹۳

فریدون

مدام اصرار می‌کرد بیا تو آب و منم از خدام بود بپرم تو آب اما بدیش این بود که یه عالمه آدم ایستاده بودن و زل زده بودن به ما، چند نفر با دوربین رو تخته سنگ‌های کنار رودخونه ایستاده بودن و لنز دوربینا به نوبت روی تک‌تک‌مون زوم می‌شد، حتی یکی بالاتر از همه روی تپه نشسته بود و با موبایل از شناگران و دوربین به دستان فیلم‌برداری می‌کرد. خیلی سخت بود چون اولین بار بود این آدما رو می‌دیدم، برای اونا من عروس جدیده بودم و هر حرفی که از دهنم در می‌اومد و هر حرکتی که می‌کردم چند برابر بزرگتر می‌شد و بعد به گیرنده‌هاشون می‌رسید. تهش قبول کردم چند متر دورتر جایی که از لنزا و آدما خبری نیست و عمقش بیشتره بپرم تو آب، رامین پرید تو آب و بهم گفت اول پاتو بذار رو این سنگ بعد سر بخور تو آب بعد هم سعی کن بتونی شنا کنی و خودت رو روی آب نگه داری، فشار و سرعت آب زیاد بود، یه صدایی داشت که اگه همین جوری کنارش می‌نشستی و فقط بهش نگاه می‌کردی بهترین صدای دنیا بود اما کافی بود پاتو بذاری توش تا همون صدا بشه صدای یک حیوون ترسناک که می‌خواد به هر قیمتی که هست تو رو با خودش ببره. شمال پره از داستان آدم‌های از آب نجات پیدا کرده و نکرده، چند سال پیش یک روز غروب لب دریا یک زن خوشگل بدون روسری با موهای روشن و درهم نشسته بود با گریه مدام فریدون رو صدا می‌زد و هیچ کس جواب نمی‌داد، بعدش فهمیدم فریدون چند ساعت پیش تو آب غرق شده و حالا این زنه منتظره تا آب فریدونش رو برگردونه. غروب به اون قشنگی با زنی که دامن پوشیده و روسری سرش نیست قشنگ‌تر شده بود اما فکر فریدون نمی‌ذاشت کسی به غروب و زنِ بی‌روسری فکر کنه، آخرش یکی از دور اومد و یه چادر کشید سر زنِ بی‌فریدون و اونم همون جا دراز کشید و چادر سیاه رو مثل پتو کشید روی سرش.
پامو که گذاشتم روی سنگ، خزه‌های لیز سُرم دادن توی آب، همه‌ی تنم منقبض شد از ترس و هیچ جور نمی‌تونستم خودمو شل کنم و روی آب نگه دارم، یه جیغ خفیفی کشیدم و تا اومدم از رامین بخوام کمکم کنه رفتم زیر آب، هوشیار بودم اما ترس شده بود سنگ و دست و پامو محکم بسته بود، تو اون چند ثانیه‌ای که زیر آب بودم هیچ صدایی نمی‌شنیدم و هیچ چیزی نمی‌دیدم، انگار گرما و صدا و نور وجود خارجی ندارن. یهو حس کردم رامین رفته و تنهای تنهام و اگه خودمو نکشم بیرون همه چیز همین جا تموم میشه، تموم شدن تو اون لحظه برام خیلی گنگ بود، یه چیزی بود شبیه همون ندیدن و نشنیدن. حس کردم اگه سرمو از آب بیرون نبرم باید همیشه همین جوری بدون هیچ صدا و هیچ تصویری همین زیر زندگی کنم. تا قبل از این که برم توی آب ترس فرو رفتن بود و اون موقع که بلاخره توی آب فرو رفتم ترسِ ندیدن و نشنیدن و تموم شدن. شاید یه قانون فیزیکی وجود داشته باشه و بهم بگه چطور برآیند این دوتا ترس باعث شد یهو شل شم و قفل پاهام باز شه، تونستم پاهامو حرکت بدم و سرمو از آب بیارم بیرون، رامین تونست کمکم کنه تا از آب بیام بیرون، نشستم روی همون سنگی که سُرم داده بود توی آب، دوست داشتم بلندبلند بخندم و جیغ بزنم اما صدام در نمی‌اومد، فقط می‌تونستم بلرزم و دستای رامین رو فشار بدم. صدای جیغ جیغ بقیه از چند متر دورتر دوباره برگشته بود و گرمای آفتاب بازم معنی داشت برام. سفیدی صورت رامین بیشتر شده بود، آفتاب می‌خورد تو چشماش و چشمای ریزش تنگ‌تر می‌شد، فریدونش برگشته بود و اصلاٌ حواسش نبود چقدر داره دستامو فشار می‌ده.

۱۷ بهمن ۱۳۹۲

انسان، حیوان فراموش‌کار

بیزاری از خودم جز اون احساساتیه که خیلی وقت‌ها تجربه کردم، هر وقت که جایی حرف بیخودی زدم یا درباره کسی فکر اشتباهی کردم این حس اومد سراغم. حالا هم مثل تمام دفعات قبلی این احساس اومده چون اشتباه کردم، اشتباهم اینه که به آدمی که واقعن بهش اعتماد نداشتم، اعتماد کردم. در واقع ادای اعتماد کردن بهش رو درآوردم چون به شغل نیاز داشتم، چند ماه پیش از همون کار اخراج شدم چون خودخواهی اون آدم زد بالا و با رئیس دعواش شد، حالام در نتیجه خودخواهی همون آدم به حقم نمی‌رسم، چون این بار رفت به اونی که مارو برده بود اون شرکت برای کار و دنبال پولم بود گفت نسترن گفته شما گه خوردی، راست گفت من گفتم فلانی گه خورده، هنوزم میگم گه خورده، می‌خوام فلانی گه خورده رو با خط نستعلیق بنویسم براش پست کنم حتی، چون خالی‌بند و دروغ‌گو بود و به خاطر گسترش قلمروش تو اون شرکت مارو عین کسخلا برد اونجا که بشیم آدمش، اما یه جوری وانمود کرد که انگار این ماییم که بهمون لطف شده. دو ماه کار کردن تو اون شرکت برای من هیچی نداشت جز هزینه و اعصاب خوردی و به هم خوردن برنامه زندگیم، حالام به حقم نمی‌رسم و عملاٌ دو ماه تو زندگیم رو زدم به کون سگ. اعتماد کردن به این آدم همون اشتباهیه که باعث میشه از خودم بدم بیاد، چون قبلاٌ هم عین همین رفتار رو ازش دیده بودم اما نمی‌دونم چرا ازش گذشتم، شاید چون کار قبلیش اون قدری تو زندگیم تاثیر نداشت و من هم به نوعی خودخواهی به خرج دادم و منفعت شخصی خودم رو در نظر گرفتم.
ادای اعتماد کردن هم نوعی دروغ‌گویی محسوب میشه و احساس می‌کنم حقمه که به خاطر این دروغ‎ مجازات شم و مجازاتم اتفاقاٌ بهترین نوع مجازاته، مجازات نقدی، پولی که به خاطر دو ماه کار کردن توی شرکت بهم می‌رسید از دستم رفت چون به خاطر نیاز به شغل دروغ گفتم، عادلانه‌اس.

۲۵ دی ۱۳۹۲

آنچه که ما آن را بخش می‌کنیم تنها در پندار ماست

چهار روز دیگر قرار است نامزدی‌مان را به صورت رسمی اعلام کنیم و این یعنی من طور علنی متاهل می‌شوم. قبل از این، در دو سال گذشته هم احساس تاهل را کم و بیش احساس می‌کردم، فقط وقت‌هایی که دعوامان می‌شد و بار بندیلم را جمع می‌کردم به سمت خانه، یک‌هو احساس مجرد بودنم جان می‌گرفت، خودم را آزاد و رها در حال دویدن توی راهروهای تاریک فیلم‌ها می‌دیدم در حالی که صدای تق تق پاشنه کفشم می‌آید و با چادر سیاه دور می‌شوم، همیشه هم در همان بحبوحه دعوا از این که نیکی کریمی نیستم و لازم نیست راه‌های فرار و طلاق را بررسی کنم قند تو دلم آب می‌شد. لابد بعد از این، وقتی برویم توی یک خانه و من خانه‌ای نداشته باشم برای فرار کردن، خیلی حسرت مجرد نبودن را بخورم، اما به نظرم جا برای فرار ریده، زیر دوش، تو خیابون، لای پتو، شاید هم یک راه جدید برای بعد از دعوا کشف کنم که بیشتر حال بدهد.
در این روزهای قبل از نامزدی که مدام درگیر خرید و ادای استرس در آوردن برای مامانم بودم، چندبار خواستم بیایم از خوش گذشتن "ازدواج" بنویسم اما هر بار با دهنم ادای خودم را موقع نوشتن درآوردم و پشیمان شدم. احساس می‌کنم درباره ازدواج نوشتن و حرف زدن احمقانه است، یاد دخترهای کلاس زبان میفتم که همیشه یک سری تز توی جیب‌هایشان آماده دارند و هرکدام که حرف می‌زنند بقیه سرشان را می‌اندازند پایین چون تهش قرار است بدون فوت وقت بگویند  «آی دنت اگری ویت یو» بعدم لبخند گشاد خاص این لحظات را بکوبند و حرف خودشان را شروع کنند. درباره ازدواج فقط یک بار توی کلاس زبان ما توافق شد، آن هم وقتی شراراه جون گفت: «به نظر من برای ازدواج مرد باید حداقل دوبرابر بیشتر عاشق زن باشه»، بعد همه هیجان‌زده و با چشمان گریون گفتند اگزکتلی، اگزکتلی.
ازدواج کردن من اما خیلی سیر منطقی خاصی را طی نکرد، اگر کندی کراش بازی کرده باشید در عجیب‌ترین حالت شبیه اپیزود بعدی بود بعد از سه روز انتظار. فکر می‌کنم از آن چیزهاییست که آدم اگر از اول نسبت بهش گارد نداشته باشد خودش در بهترین موقع پیش می‌آید. من نداشتم، همان دو سال پیش که با رامین آشنا شدم فکر کردم اگر همه چیز خوب پیش برود ازدواج می‌کنم، نرود هم که خب نمی‎کنم. خوب پیش رفت، دو سال گذشته خیلی خوش گذشت و خیلی چیزها همان راهی را رفتند که می‎خواستیم بروند، هر روز بیشتر از قبل به رامین چسبیدم و این چسبندگی به حدی رسید که حالا فیلم دیدن و خوابیدن و شلغم خوردن و سبزی خریدن هم بدون او سخت شده. اگر یک روزهایی نبینمش، میفتم روی عکس‌های موبایل و اسمس‌های دو سال گذشته، اگر مثلن سه روز ندیدنش طول بکشد، گریه زاری هم راه می‌اندازم. در حالت عادی اگر خودم را ول کنم عکسش را روی قاشق، ملاقه، یخچال و کتاب می‌چسبانم تا هر دقیقه ببینمش و از دیدنش شاد شوم. ازدواج کردن یک راهیست در راستای شادی و راحتی بیشتر فکر کنم و خب هرکسی بهتر می‌داند کی وکجا شاد و راحت است، پس حرف زیادی نزنیم درباره‌اش تا خودمان را کمتر مسخره می‌کنیم.
امشب یک فیلم دیدیم درباره مساله غم‌انگیز زمان، بعدش هم یک داستان خواندم درباره پیرمردی که آلزایمر گرفته بود و زمان را قاطی کرده بود، گریه کردم و به رامین گفتم تا به حال موضوع غمگین‌تر از "زمان" نشناخته‌ام. این مدتی که حواسم جمع زمان شده بعد از هر داستانی که از کودکی تا پیری آدم‌ها را روایت می‌کند، گریه می‌کنم. در تمام مدتی که داستان روایت می‌شود من به جای آدمی که دارد پیر می‌شود حسرت می‌خورم، بعد از مرگ پدر و مادرش برمی‌گردم روزهای کودکی‌اش را مرور می‌کنم و گریه می‌کنم، اگر شکست عشقی بخورد یکهو کتاب را صد صفحه می‌روم جلو و سعی می‌کنم یواشکی کلماتی را دید بزنم تا ببینم باز هم عاشق می‌شود یا نه، ته روزهای خوشبختی‌اش می‌ترسم یک اتفاق بدی در راه باشد و آخرش اگر بمیرد احساس پوچی می‌کنم.
وبلاگ و اینستاگرام بیشتر از همه چیز موضوع دردناک زمان را بهم یادآوری می‌کنند، هربار بعد از آپلود کردن هر عکس و نوشتن هر پست، خود پیرم را می‌بینم در حالی که زل زده‌ام به خود بیست و چار ساله‌ام و حسرت می‌خورم، اما چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشد و فوراً درد زمان را با نفس عمیق فرو می‌دهم. همین روزهای خوب قبل از ازدواج کردن، رابطه و آدمی که این همه دوست‌شان دارم، همین صدای خر و پف رامین، همین‌ها طی فرآیند دردناک زمان معلوم نیست اصلا چه بلایی سرشان می‌آید، شاید تبدیل به برگ، شیشه یا انرژی اتمی بشوند شاید هم هیچی.
در این وقت شب فقط یک نفر می‌فهمد من چی می‌کشم آن هم نویسنده داستان اصحاب کهف است که مطمئنم در حسرت سیو کردن خودش مرده.