۰۲ تیر ۱۳۹۲

عزیزم غصه نخور زندگی با ماست

چند وقته گوشام صداهارو تغییر می‌دن، یعنی یه صدایی میاد مثل صدای بوق ماشین اما من صدای پرنده می‌شنوم، فکر می‌کنم همه دست به دست هم دادن تا من خوشم بیاد. خونه بغلی در حال خراب شدنه و هر لحظه صدای یواشی میاد از جنس عطسه با نظم و آهنگ خاصی اما در حقیقت صدای تیشه و کلنگه به یه سطح نازکی احتمالن ولی من فقط وقتی خیلی حواسم هست یادم میاد صدای چیه در باقی موارد همون صدای عطسه رو می‌شنوم.

جای کش شلوار و جوراب و بند سوتین تا ساعت‌ها روی تنم می‌مونه، یکی از کارهایی که همیشه خوشم میومد دست کشیدن به جای انواع و اقسام کش‌ها روی تنم بود. یه حسی داره مثل این که دقیقن جای خاریدن پشتت رو پیدا کردی و دستت رو می‌کشی روش و قلقلکت میاد از خوشی.

روزای خوشحال و توام با آرامشی رو می‌گذرونم و همه‌شو از خودم و رامین می‌دونم. درس‌مو بلاخره تموم کردم، تصمیم‌های درست گرفتم، کارای جدید شروع کردم، روابط داغون‌مو سر و سامون دادم و خودمو فشار دادم برای خوب بودن، رامین هم به اندازه من جون کند تا این کارارو انجام بدم. یه روزایی در حالی که یه گوشه افتادم نگاه می‌کنم می‌بینم عه این همون جاییه که یه سال پیش آرزو داشتم توش باشم، خوشحال می‌شم و تا برنامه‌ی بعدی با بینندگان عزیز خداحافظی می‌کنم.

۲۴ خرداد ۱۳۹۲

حماسه‌ی مردمی بیست و چهارم خرداد

یک
یک شب خیلی سال‌های پیش که پدرم ایران نبود و آن موقع تلفن زدن به این راحتی‌ها نبود و پولش خیلی بود پدرم زنگ زد، تلفن مشکی کنار رادیوی خاکستری آیوای مادرم تو آشپزخانه بود، هوای شمال شبیه این بود که در کتری در حال جوشیدن را برداری و سرت را بکنی توی بخارش، دور نور سفیدآبی تیر چراغ برق جلوی خانه پشه‌ها توی هوا شبیه منظومه شمسی توی کتاب علوم شده بودند و بوی ماست و خیار توی آشپزخانه بود.
مامانم صدایم زد گفت بابا می‌خواهد با تو حرف بزند، بابا با صدای خسته و دور که بریده بریده می‌رسید گفت تولدت مبارک!با ذوقی که شبیه گریه و غم می‌شد با بابا صحبت کردم و شب موقع خواب به مردنش فکر کردم و گریه کردم. شاید ده سال پیش بود و من هر سال تولدم یاد آن شب تلفن بابا می‌افتم و بعد به مردن مامان و بابا فکر می‌کنم و گریه می‌کنم.

دو
کاش می‌شد بعد از هر اتفاق بد و ناامید کننده آدم به نشانه‌ی اعتراض بمیرد و دنیا از مردنش به هم بریزد، اما متاسفانه امیدها مدام ناامید می‌شوند و آدم هم نمی‌میرد و دنیا هم به هم نمی‌ریزد و فردا صبحش دوباره از خواب بیدار می‌شویم و ساعت را نگاه می‌کنیم.
بچه که بودم یک بار انشایی نوشتم با موضوع می‌خواهید در آینده چه کاره شوید و توی آن انشا گفتم می‌خواهم فضانورد شوم و تهش از ترس پوزخندهای هم‌کلاسی و معلمم نوشتم "بله، من یک روز فضانورد می‌شوم و برمی‌گردم شما مرا ببینید و بفهمید الکی نمی‌گفتم"، حالا هم دوست دارم فردا که امیدم ناامید می‌شود بمیرم و شبش دنیا ببینند ناامیدی الکی نیست و آدم ناامید ممکن است بمیرد حتی.