۱۳ خرداد ۱۳۹۳

بوی پیراهنِ سبزِ آویشنی

ژ آخرِ کلمه‌ی پاساژ همون چیزی بود که پاساژ رو برام کلمه‌ی قشنگی می‌کرد، شمال همیشه پر از پاساژ بود و یکی از تفریحات خواهرم کشف اون همه پاساژ. دورترین نقطه‌ از خونه‌مون که خواهرم یک وقتایی از صبح تا غروب بهش سفر می‌کرد و وقتی برمی‌گشت اون قدر خسته بود که برای شام هم پیداش نمی‌شد، از یک طرف به جنگل می‌رسید و از طرف دیگه به دریا اما خواهرم جنگل و دریا رو با عشق اون روزاش می‌خواست ضمن این که مامانم هم نمی‌ذاشت مفت از زیرش در بره. گاهی مجبور بود برای گذروندن یک روز با عشقش توی دورترین نقطه از خونه، من رو هم با خودش ببره تا معامله با مامانم جور شه. محافظت از خواهرم که دوست پسر داشت در برابر همه‌ی دنیا به عهده مامانم بود، مامانم هم یک تنه حریف همه بود اما اینا یه خرجای ریزی هم برای خواهرم برمی‌داشت که از همه ارزون‌ترش من بودم، چون مامانم می‌تونست برادرم رو بذاره روی میز و اون وقت از سیر تا پیاز سفرهای روزانه خواهرم رو شبا ازش بکشه بیرون، اما مامانم اهل معامله بود، منم بودم. با خواهرم زودتر از خونه می‌زدیم بیرون، چند ساعت زودتر از ساعت قرار، بعد خودمون رو ول می‌کردیم دست حال‌‌مون، حالِ خواهرم همیشه تماشای مغازه‌ها بود و حال من هر چیزی که حالِ اون بود، چون به نظرم خیلی خوشگل بود.
پیراهنی که از سال هشتاد و سه توی همه خونه‌هایی که زندگی کردم، دنبالم اومده رو با خواهرم خریدم، توی روزِ یکی از همون قرارا که خواهرم نتونسته بود با «میرم خونه‌ی الهام» از زیرش در بره. هوای اون روز آفتابی بود و اما تو می‌دونستی همه چیز همین جا تموم نمی‌شه، وقتی توی شهر ساحلی که یکی دو ساعت از خونه‌مون دورتر بود از تاکسی پیاده شدیم اصلن به آفتاب اعتماد نداشتیم. اگه اون روز خواهرم به حرفم گوش می‌کرد و پونصد تومن بیشتر به راننده می‌داد، لب ساحل پیاده می‌شدیم و پاساژی که اون روز کشف کردیم رو هیچ وقت کشف نمی‌کردیم، اون وقت این پیراهن هم از سال هشتاد و سه تا حالا دنبال یکی دیگه رفته بود.
کشفِ بزرگ اون روزِ خواهرم یک درِ بزرگ توی پیاده رو داشت و وقتی اون سمت خیابون از تاکسی پیاده می‌شدی ردیف مغازه‌های دو طرفش رو می‌شد دید، چون سقف پاساژ قدِ یک آدمِ دراز کشیده‌‌ی کش اومده باز بود. اگر چند نفر می‌تونستن دراز کشیده توی آسمون صف بکشن حتمن می‌تونستن دقیقن وسط مستطیلِ پاساژ فرود بیان، نور آفتاب همون قدرم بسش بود تا آخرین مغازه ته پاساژ رو از توی تاکسی در حال حرکت هم بهت نشون بده، چشمای خواهر من برای پیدا کردن پاساژها خیلی بیشتر از این‌ها زحمت می‌کشیدن.
توی پاساژ یک کم بوی دریا از ماسه‌های کفِ کفش آدما خودش رو به دماغت می‌رسوند و هر کاری که می‌کردی باز هم می‌فهمیدی خیلی به دریا نزدیکی. معلوم بود ماسه‌ها حسابی سعی کردن بوی راهی که از اون جا تا اینجا اومدن رو به خودشون نگیرن و فقط بوی دریا بدن اما نمی‌تونستن، برای همین وقتی اولین بار بو رو حس کردم بوی دریا بود اما از دور، از لای خونه‌ها، تاکسی‌ها، مغازه‌ها و آدم‌ها.
دقیقن وسط پاساژ جلوی مغازه‌ای که پیراهنم رو ازش خریدم می‌تونستی سرت رو بالا بگیری و چشمات رو جوری رو به سقف تنظیم کنی تا وقتی قدرِ یه تیکه نخ بازشون می‌کنی فقط آسمون رو ببینی، اون موقع آسمونی که با چشم‌های کاملن باز یک خطِ دراز بود، وقتی آروم لای چشمات رو باز می‌کردی می‌شد خودِ آسمونِ دریا، همون قدر آبی و سرد.
مغازه تاریک‌تر از ده یازده صبح بود و اگه خواهرم به جای من یک خواهر دیگه داشت که قدر خودش لاغر و به اندازه بود، حتمن می‌تونستن هم زمان با هم از ورودی مغازه برن تو و دقیقن کنار هم بایستن اما چون من خواهرش بودم مجبور شد خودش اول بره تو و بعد من پشتِ سرش، توی مغازه هم باید صف رو رعایت می‌کردیم تا به چیزی نخوریم. مغازه خنک بود، شاید یک نفر همین دو ثانیه پیش از دریا مستقیم توی این مغازه فرود اومده بود و کوله پشتیش رو باز کرده بود و یک مشت نسیم ول کرده بود توی مغازه. یه بویی از لای تپه‌های لباسا می‌اومد، یه بویی شبیه بوی آویشن، اما یک قسمتی‌ از بوی آویشن نبود، انگار همین چند دقیقه پیش داشتی سعی می‌کردی بدون این که نوک دماغت بخوره به در قوطی آویشن، بوش کنی و حالا بعد از چند دقیقه، یک‌هو دوباره بو برگشته اما تو هرچی فکر می‌کنی یادت نمیاد بوی چیه، یک چیزی از بوی آویشن کنده شده بود و قاطی نسیم دریا از کوله پشتی آدمی که از دریا فرود اومده بود، ول شده بود توی هوا. 
فروشنده لا به لای تپه‌های ناهمگونِ روسری، شال، پیراهن و دامن، پشت میزی که به زور از زیر تپه‌های لباسا بیرون مونده بود، جدول حل می‌کرد و وقتی من بعد از خواهرم رفتم تو مردمک چشمش داشت از نوک دماغ خواهرم برمی‌گشت نوکِ دماغِ خودش و پشت قاب مستطیلی باریکِ عینکش جا می‌گرفت. به صورت غیر ارادی رها شدم لای تپه‌‌های رنگارنگ لباس، تا اون روز هیچ وقت اون همه روسری و شال بلند و پهن یک جا ندیده بودم، اون سال‌ها چندتا مغازه دار که جدول حل کردن و پهنی و بزرگی براشون مهم بود دور از چشم عشاق روسری های کوتاه و شال‌های لاغر یواشکی به ما این جور روسری‌ها رو می‌فروختن. یک روسری چهارخونه خریدم که می‌شد رد یکی از نخ‌هاش رو راحت از یه این ور روسری به اون ورش دنبال کنی و تموم مسیری که ازش رد می‌شه رو با خیال راحت تماشا کنی. چهارخونه‌های روسری‌ام سرمه‌ای و بنفش و قرمز بودن، دو سال بعدش وقتی همون روسری سرم بود و توی کلاس کنکور فیزیک نشسته بودم دوتا دخترِ قشنگِ پشت سرم با صدای بلند خندیدن و وقتی نگاشون کردم گفتن روسری مادربزرگته؟ بعد دوباره خندیدن، منم با ترس و به زور خندیدم، لابد فکر می‌کردم هرچی خوشگلا می‌گن باید بخندم.
از تپه روسری‌ها که رد شدم به تپه پیراهن‌ها رسیدم. پیراهن‌های نازکی که راحت می‌شد فرو رفتگی ناف رو از پشت‌شون دید، پیراهن‌های بلند، اون قدر بلند که اگه زن عموم که قدبلندترین زن فامیل بود همیشه روی پنجه‌هاش راه می‌رفت، اون وقت می‌شد یکی از اونا رو براش خرید. از اون همه رنگ به نفس نفس افتاده بودم، خواهرم یواش زیر گوشم گفت اینا تاناکوراس. جمله‌ خواهرم هنوز کامل از دهنش بیرون نیومده بود که مغازه دار جدول رو گذاشت روی همون یه تیکه میزی که پشتش نشسته بود بعد مدادش رو گذاشت روی چهارخونه‌های جدول، عینکش رو هم با حوصله از چشمش برداشت و سعی کرد بین چهارخونه‌ها و مداد یه جای راحتی براش پیدا کنه، بعد سرش رو آورد بالا و به ما که یک ربع بی صدا برای خودمون لای تپه‌ها گردش می‌کردیم نگاه کرد. خواهرم سعی کرد خودش رو بزنه به اون راه چون فکر می‌کرد اگه مغازه‌دار شنیده باشه که به اون تپه‌های قشنگ گفتیم تاناکورا ممکنه خیلی از دست‌مون ناراحت شه، حتی چند قدم از من فاصله گرفت و توی جریان همین فاصله گرفتن خورد به تپه شلوارا، چندتا شلوار از خدا خواسته خودشونو پرت کردن روی زمین، مغازه‌دار که انگار از همون چند ثانیه پیش که جدول و مداد و عینکش رو پارک می‌کرد این صحنه رو پیش‌بینی کرده بود روشو کرد سمت خواهرم و جمله‌ی آماده‌اش با آهنگی که به موقع بالا و پایین می‌شد از دهنش اومد بیرون، «هیچ اشکالی نداره دخترم، راحت باش»، خواهرم خیلی خجالت کشیده بود، منم کشیده بودم، آخه مگه می‌شد به اون همه قشنگی بگی تاناکورا و بعد چارتاشو بندازی روی زمین و بهت بگن اشکالی نداره.
خواهرم دلش با پیراهن‌ها صاف نشد اما توی رودرواسی با مغازه دار ولم کرد تا با خیال راحت زیر و روشون کنم، خودش هم همون اول یه چیزی با بی‌میلی خرید که حسابی جبران کنه. خیلی سعی کردم غرق نشم اما نمی‌شد، وقتی فهمیدم هر کدوم از اونایی که لیاقت‌شون خیلی گرون بودنه فقط سه هزار تومن هستن، خودمو شل کردم تا فرو نرم و دستم رو وسط یکی از اون کشف‌هام به اعماق تپه پیراهن‌ها جا نذارم. من بعد از این که مغازه‌دار دو تا چایی برای خودش ریخت و خورد و صدای خرد کردن قندای سفت با دندونش پیچید لای تپه‌ها، جدولش حوصله‌اش رو سر برد و رادیو درباره وضعیت آب و هوا داستان قشنگی برامون تعریف کرد، بعد از بارها تصمیم قاطع گرفتن و منصرف شدن و سر بردن حوصله خواهرم تصمیم گرفتم یک پیراهن جین آبیِ چهارخونه بخرم که خیلی زود برام تنگ شد و فقط یک بار باهاش افتادم توی رودخونه، یک سارافون سبز که تا روی قوزک پام آویزون می‌شد هم خریدم، از زیر بغلش پونزده تا دکمه ریز قهوه‌ای تا روی زانوی راستم می‌اومدن پایین و بقیه‌اش اون قدر باز بود که توی زمستونا گرمای بخاری رو از زیرش می‌فرستادم سمت شکمم، حالام چند وقته دنبالش می‌گردم اما نیست. یک پیراهن صورتی نازک هم خریدم اما اون قدر مامانم بند سوتین و تصویر شرتم رو از زیر پیراهن برام وصف کرد که برای همیشه ته کشوی کمد شمالم جا موند، آخرین پیراهنی که انتخاب کردم اما وفادارترین بود و توی این ده سال خیلی جاها رو با من گشت. از همون سال تا حالا توی هر خونه‌ای که زندگی کردم یا از روز اول یک جایی توی کمد لباسا بود یا دست کم بعد از یکی دو هفته به جمع لباسای اون خونه پیوست.
پیراهنم سبزه، سبز آویشنی، پارچه‌‎اش پر شده از برگ‌های ریزِ سبزِ تیره‌ که توی زمینه‌ی سبزِ روشنِ پیراهن مثل ماهی شنا می‌کنن، رنگ برگ‎های شناورِ پیراهنم رنگ آویشن خشکه روی سطح آب، لبه پیراهن هم یک حاشیه نه چندان پهن داره که رنگ ماسه‌‌های لب دریاس. هفته‌ی پیش وقتی تونستم برم حموم و بعدش روی پام بدون درد بایستم رفتم سراغ کمد لباسام و سعی کردم آروم آروم از زیر تپه تاریک لباسا یه پیراهن راحت پیدا کنم، بعد از چند بار اشتباه بلاخره از اون زیر کشیدمش بیرون، خودمو تا تخت کشوندم و قبل از این که بپوشمش دراز کشیدم، بعد آروم خودمو بالا کشیدم و سرم رو از یقه‌اش سُر دادم تو، اون قدر توی این ده سال پوشیدمش که حالا کافیه فقط سرمو بکنم توش و یک غلت ساده بخورم تا حسابی توش جا بگیرم.
امروز اما وقتی از دوش اومدم یه پیراهن دیگه پوشیدم چون پیراهن سبزم توی یک هفته تا اون جایی که می‌تونست سعی کرد بوی شیر و آب پرتقال و تیکه های کوچیک کمپوت آناناس رو به خودش نگیره اما یک هفته زمان زیادیه برای فرار کردن از دست بوها، هر کدوم از بوهای یک قسمتی از خودشون رو روش جا گذاشته بودن، حتی اگه می‌تونستم الیافش رو بشکافم و به اعماقش دست پیدا کنم حتمن بوی دریا هم یک جایی اون تهش پیدا می‌شد.
بعد از صبحانه دراز کشیدم روی تخت و اونم نشست روبروم روی قالی، ازم عکس گرفت، عکسم خوب نشد، به خوبی عکس دیروز که پیراهن سبزه تنم بود نشد، بعدش که دوباره دراز کشیده بودم و مدام آهنگ پلی می‌کردم و هیچ کدوم راضی‌ام نمی‌کرد که بذارم تا تهش برسه روشو کرد سمتم گفت چرا همون دیروزی رو نپوشیدی، گفتم کثیفه، بعد گفت کثیف باشی اما خوب باشی طوری نیست.
وقتی پیراهن کثیف رو دوباره پوشیدم و داشتم براش می‌گفتم که این پیراهن از کجا اومده خواهرم زنگ زد و گفت خیلی ناراحته که نمی‌تونه بهم سر بزنه، اما حتی اگه اینو نگه هم من هنوز اهل معامله‌ام، همین که یک روز در میون زنگ می‌زنه و سعی می‌کنه نشون بده حواسش بهم هست کافیه. در دورترین نقطه‌ای که دستش بهش می‌رسه زندگی می‌کنه و خودش می‌گه هر روز موقع ظرف شستن گوسفندا از پشت پنجره براش بع بع می‌کنن. چند ماه پیش توی خونه مامان سارافون مشکی بلندی رو دیدم که خواهرم همون روزی که من این پیراهن رو خریدم برای خودش خریده بود، مامانم گفت اینارو این همه ساله توی این چمدون نگه داشتم واسش، دیگه جا ندارم می‌خوام بدم یه بدبخت بیچاره‌ای بپوشه لااقل.