۲۷ آذر ۱۳۹۲

قوز نکن

بعد از خریدن تخت به دست بابام تقریبا تمام وقتی که تو خونه می‌گذرونم رو تخت دراز کشیدم. تخت چوبی با تشک جون‌دار و ملافه‌های چارخونه نارنجی. گذاشتم زیر پنجره، روبرو آشپزخونه تو هال. تو اتاق خواب نفسم می‌گیره، همه‌اش کمد و آیینه‌اس، انگار من کی‌ام که بخوام با اون همه تصویر از خودم راحت کنار بیام. این آدما مال فیلما و فیسبوکن، من روزی دو دیقه خودمو تا آیینه دستشویی می‌بینم تا شب بسه برام.
موقع مرتب کردن کمد یه پیراهن مشکی کشیدم بیرون که چند سال پیش عروسی دختر‌عمه‌ام پوشیده بودم اما الان دیدم لباس تو خونه‌اس و در بهترین حالت لباس تولد نه دیگه عروسی. اما من عادت داشتم در گذشته، بچه که بودم برا عروسی پسر‌عمه‌ام یه پیراهن نخی پوشیدم با یقه ملوانی، رو پارچه‌اش هم یه عالم کشتی ریز ریز صورتی داشت. چند سال بعدش عروسی یه پسرعمه دیگه‌ام یه شلوار جین بندیلک‎‌دار پوشیدم، ازونایی که مکانیکا تو فیلما می‌پوشن چون به نظرم خیلی قشنگ بود، خواهرم تو عروسی باهام نرقصید چون به نظرش آبروبر بودم. چند شب پیش هم با مامان دوست‌پسرم رفتیم خرید، من یه پیراهن مردونه کتون دیدم گفتم اینو می‌خوام گف نه این خوب نیس انگار دست دومه، خنده رو لبم خشک شد و از مغازه رفتیم بیرون در حالی که هنوز دلم پیش اون پیراهنه.
پیراهن مشکی رو از تو کمد آوردم بیرون، پوشیدم و دارز کشیدم رو تخت و زل زدم به منظره خونه‌ام در روبرو، یهو لیست آدمایی که ازشون حرص می‌خورم ردیف شدن رو دیوار خونه. در صدر جدول رئیس محل کار قبلی که هنوز پول‌مو نداده، شهرداری منطقه سه که پول‌مو خورده، دختره‌ی کلاس زبان که کارشناسی برق دانشگاه آزاد گرمسار خونده و کارشناسی ارشد مدیریت دانشگاه پیام‌نور و از جلسه اول کلاس هر روز داستان محل کار و همکاراش و سرسپردگی رئیساش رو تعریف می‌کنه. میگه از هرجایی می‌خوام برم رئیسام نمی‌ذارن، نمی‌تونن منو از دست بدن، رئیس قبلی به مناسبت تولدم برام یه جشن سوپرایز گرفت و بهم چندتا سکه داد، رئیس جدید داره همه کارارو می‌سپره به من و میره دبی. از اون شدت نیاز دختره به اثبات خودش برای من لوزر بیکار و دختر دبیرستانی و دانشجوهای جویای کار حرص می‌خورم.
یکی از دوستام هم تو لیست هست، یه بار با برق چشماش موقع تعریف کردن روابط جدیدش با سلبریتی‌های موسیقی و سینمای کشور چشمامو کور کرد، یه بار هم وقتی از لحظه سوار ماشین محمدرضا گلزار شدن و لواسون رفتن تعریف کرد مجبور شد دستمال از جیبش دربیاره و بزاق‌ ترشح‌ شده‌اش رو از گوشه لبش پاک کنه.
نفر بعدی هم خواهرم بود که از مامانم خواست عروسی برادرم رو تو یه رستورانی تو فشم بگیریم که مشروب سرو می‌کنه و بعدش میشه مهمونا رو برد رو تپه پشت رستوان و آتیش‌بازی راه انداخت. چون برادر شوهرش همون جا عروسی گرفت و همه راضی بودن. اینا در حالیه که بابام می‌خواد زمین‌شو بفروشه و برا برادرم عروسی و خونه بگیره.
انقد فرو رفتم یهو با نخی تو دستم مواجه شدم، از پیراهن تنم آویزون بود و داشتم می‌کشیدمش، پیراهن از پایین مدل کیسه جمع شد اومد بالا. یه لیوان آب نجاتم داد، راسته که مایه حیاته.
هر روز تو همه سوراخای زندگی‌ام حواسم جمع آدمایی میشه که برای اثبات خودشون دارن تلف میشن، مجبور شدن یه بخشی از حافظه‌شون رو پاک کنن و یه درصدی کوری بگیرن تا نبینن مخاطبی که دارن خودشونو بهش اثبات می‌کنن، خیلی دنیا و موقعیت‌شون با اونا فرق داره و این تلاشی که دارن می‌کنن تهش به یه "خوش به حالت" خشک و خالی از سر حسودی یا بی‌تفاوتی ختم میشه.‏
اگه پیامبر بودم معجزه‎‌ام یه دست گنده بود از غیب که میزد پشت آدما، وسط عرق ریختن و جون کندن‌ برای اثبات خودشون، هم‌زمان صدایی تو آسمون می‌پیچید و می‌گف قوز نکن، قوز نکن.‏

۱۹ آذر ۱۳۹۲

دختری در رویای تخت غرق شد

رفتم دکتر گفت دیسک ال پنجت زده بیرون، سه روز باید کلن دراز بکشی بعد شروع کنی کم‌کم به نشستن بعد هم یواش یواش چند قدم راه بری. من اما به هیچ کدوم از حرفاش گوش نکردم تقریبا، همون روز رفتم کلاس زبان سه ساعت رو صندلی سخت و کثافت نشستم بعد برگشتم خونه و سعی کردم استراحت مطلق رو شروع کنم. استراحت مطلق همیشه تو ذهنم ازون کلمات دهن‌پر کن بوده که یه ابهت خاصی داره اما از وقتی استراحت مطلق شدم فقط دارم باهاش شوخی و مسخره‌بازی می‌کنم و هیج ابهتی در خودم حس نمی‌کنم، هر چی هست خفت و خواریه. مجبورم یه جا دراز بکشم و به روی خودم نیارم. آخه اصلا نمی‌تونم بشینم یکی جلو روم کار کنه، من خونه مردم میرم می‌بینم دارن غذا درست می‌کنن به زور جلوی خودمو می‌گیرم نپرم وسط و کفگیر و فلان رو از دست‌شون نگیرم و نگم شما بفرما خانوم اون گوشه بشین خودم همه کارارو می‌کنم. باید همه کارارو خودم بکنم و اون وسط هیچ کسی سرک نکشه تو کارم و بهم نگه این کارو بکن اون کارو بکن.
مشکل دیگه کمردردم اینه که باید از توالت فرنگی استفاده کنم اما تو خونه‌م توالت فرنگی ندارم، بعدم باید کلن رو تخت بخوابم و بلند شم اما اونم ندارم. تخت نداشتن تو خونه‌م ازون چیزای عجیبه. از روز اولی که اومدم اینجا هر دفعه خواستم تخت بخرم یه نگاهی به زندگیم انداختم دیدم بابا من این همه نیاز و بدبختی دارم حالا تخت نداشته باشم همچین چیزی هم نمیشه، اما شد. هر وقت میرم شمال رو تختم می‌خوابم یه خواب راحتی میشه که دلم می‌خواد دیگه بلند نشم.
پریروز رفتم تو یه سایتی که تخت و تشک دسته دوم می‌فروخت، یهو دیدم یه آدمی داره دوتا تخت یک نفره‌‌اش رو با تشک رویال فلان می‌فروشه، یکی سیصد و پنجاه، بهش ایمیل زدم گفتم ارزون‌تر نمیدی؟ گفت خودم چند ماه پیش خریدم نهصد، گفتم پس چرا داری می‌فروشی؟ گفت چون می‌خوام برم خونه جدید و دیزاینرمون گفته تختاتون به اونجا نمیاد، منم براش آیکون :)))) فرستادم و خوابیدم.
دیشب قبل خواب یهو زدم زیر گریه از این که این همه سال تخت نداشتم اینجا، از این که این همه بی‌پولی کشیدم در طول زندگیم. نتیجه‌اش شد این که رامین بیدار شه شروع کنه برام خاطرات روزایی که دو ساعت جلو در مدرسه منتظر باباش می‌مونده رو تعریف کنه. هربار من احساس بدبختی می‌کنم اون احساس گناه می‌کنه از این که تو کودکیش خوشبخت بوده و به زور سعی می‌کنه چند تا نقطه تاریک از اون روزاش پیدا کنه و با من همدردی کنه. بعد از گریه بهش گفتم من از فردا میرم خونه خودم استراحت مطلق میشم اونم بلند شد نشست گفت "واااای واااای نه تو روخدا، اونجا نه تخت داری نه می‌تونی بری دستشویی" اما من رومو برگردوندم و گفتم مهم نیست. صبح هم اومدم خونه دراز کشیدم رو زمین، بعدش هم رفتم رو دستشویی سخت جهان سومیم نشستم، انگار دارم از خودم انتقام می‌گیرم به خاطر این همه سال اهمال و بی‌توجهی به خودم.
چیزی که آرومم می‌کنه رویای خونه‌ایه که قراره باهم بگیرم، یه خونه‌ای که تخت داره و مال هیچ کسی نیست.

۱۲ آذر ۱۳۹۲

یه ده بود و یه فلفلی

خونه شمال‌مون یه در بزرگ داره به یه بالکن پهن رو به حیاط، تابستونا مامانم یه پرده نازک توری جلوی در بالکن آویزون می‌کرد و همیشه درو باز می‌ذاشت. شبا که خونه تاریک می‌شد مهتاب از سوراخای پرده میومد تو، خونه آبی خوش‌رنگ می‌شد، باد پرده رو تا وسطای خونه می‌آورد و دوباره برمی‌گردوند سر جاش، سایه پرده می‌افتاد وسط هال و همیشه نصف شبا وقتی تو هال بودی فکر می‌کردی یکی از کنارت رد میشه. من یه شبایی دم در بالکن می‌خوابیدم، هر دیقه منتظر بودم پرده از روم بگذره و تو راه برگشت منو با خودش ببره رو بالکن. مامان نمی‌ذاشت رو بالکن بخوابیم چون می‌گفت خفاش میاد تو چشماتون می‌رینه کور میشین، نمی‌دونم این افسانه از کجا تو همه شمال پیچیده که با هرکی درباره خفاش حرف می‌زدیم می‌گفت می‌دونی اگه ان خفاش بریزه تو چشمات کور میشی؟
یه شب که دم در بالکن خواب بودم یه سایه‌ای از رو سرم رد شد، سعی کردم سیاهی‌شو بذارم پای سایه پرده اما بعد از چند دیقه صدای شرشر یه چیزی اومد، چشمامو وا کردم دیدم برادرم ایستاده جلوی در ماشین لباسشویی که اون وقتا رو بالکن بود و داره می‌شاشه توش، برادرم بچه که بود تو خواب راه می‌رفت اما اون موقع به مغزم نرسید که خوابه، احساس گناه از دیدن برادرم در حال شاشیدن باعث شد صدام در نیاد و خودمو بزنم به خواب، بعدم برادرم همون طور خواب برگشت تو اتاقش. تو خانواده بابام راه رفتن تو خواب ارثیه، خاطره شاشیدن برادرم تو ماشین‌ لباسشویی سال‌هاست با فاصله نسبت به خاطرات بقیه از راه رفتن تو خواب، در صدر جدوله.

از همون موقع ماشین لباسشویی برام چیز عجیبی شد و دیگه هیچ وقت عادی نشد، هر چند وقت یه بار سرمو می‌کنم توش نگاش می‌کنم و مطمئنم یه کاری بیشتر از شستن لباس از دستش بر میاد. یه بوی خوبی هم میده که بوی تمیزی مزمنه انگار، وقتی یه چیز خیلی تمیزی سال‌ها بمونه اون بو رو می‌گیره حتما. قبلا فکر می‌کردم یه روز تکنولوژی پیشرفت می‌کنه و یه ماشین لباسشویی‌هایی میاد که از تو سوراخاش صدا و نور میاد اما تکنولوژی از یه جایی به بعد حواسش از ماشین‌ لباسشویی پرت شد، لااقل از توش که پرت شد و به بیرونش پرداخت. مادربزرگم همون موقع‌ها یه بار درباره ماشین‌لباسشویی ارج درست حسابیش که بعد چند سال خراب شده بود با حسرت به مامانم گفت اگه یه مرغ داشتم که تخم طلا برام می‌کرد اون قدری به دردم نمی‌خورد که این ماشین به دردم خورد.
ماشین لباسشویی‌‌ منم چند ماهه خرابه، یکی اومد درستش کرد کلی پول گرفت اما یه ماه بعد دوباره خراب شد و دیگه پول نداشتم درستش کنم. حالام لباسامو با دست می‌شورم تو حموم، لباس سختارو هر هفته می‌برم خونه رامین تو لباسشویی اونا می‌شورم، این جوری از لباسشویی به عنوان دکور استفاده می‌کنیم. تصمیم دارم هر وقت رفتم سرکار و حقوق گرفتم و قرضامو دادم بعدش ماشین لباسشویی رو تعمیر کنم چون وقتایی که لباس کثیفامو می‌برم خونه رامین شبیه فلفلی می‌شم با اون چوب رو دوشش و بقچه نوک چوب، انگار دارم از ده میرم.
هفته‌ای یه بار توهم برم میداره و درشو وا می‌کنم به امید تخم طلا، اما فقط تلق تلق می‌کنه و ابهت خودشو خدشه دار می‌کنه.

۲۰ آبان ۱۳۹۲

هر که شد منتظر منتقم فاطمیون در حسینیه دل شور محرم دارد

از وقتی بیکار شدم مدام منتظرم، منتظر همه چیز. هر روز صبح وسط خواب و بیداری وقتی برادرم بیدار می‌شه و می‌خواد بره سرکار، منتظر اون لحظه‌ای هستم که بلاخره میره بیرون و درو پشت سرش می‌بنده. بعدش نمی‌فهمم کی خوابم می‌بره و کی بیدار میشم اما حواسم هست که منتظرم خوابم سنگین شه. البته بیشتر وقتا منتظر بودم اما حالا که بیکارم این انتظار بیشتر به چشمم میاد. کلاس اول بودم منتظر بودم برم کلاس پنجم، سیزده چارده سالم که بود منتظر بودم خواهرم شوهر کنه و اتاقش برسه به من، دبیرستان بودم منتظر بودم برم دانشگاه و از خونه‌مون برم و هرشب با یکی بخوابم، تا همین شیش ماه پیش هم منتظر بودم دانشگام تموم شه. اما از وقتی درسم تموم شد انتظارات بلند مدتم ته کشیدن.
بعد از این که بیدار میشم مدام منتظر زنگ آیفون و تلفن و زلزله و طوفانم تا وادارم کنن به بلند شدن از رختخواب، از لحظه‌ای که از جام بلند میشم یهو هزارتا انتظار باهم رو سرم خراب میشن. انتظار جوش اومدن کتری، دم کشیدن چایی، بعدش انتظار باز شدن روده‌ها و دستشویی رفتن. این انتظار خیلی قدیمیه، یه شبای سرد زمستونی از بچگیم یادمه که به انتظار رفع یبوست یک ساعت تو دستشویی می‌موندم تا تهش با کمردرد و زانودرد و گریه می‌رفتم تو رختخواب، در حالی که یه جسم سفت و سنگ رو یه جایی ته روده‌هام حس می‌کردم و یه چیزی توم سنگینی می‌کرد.
البته برای من منتظر موندن بهتر از رسیدن به اون چیزیه که منتظرش هستم، وقتی منتظرم درباره لحظه‌ای که قراره انتظارم تموم شه کلی خیال‌پردازی می‌کنم و یه چیزی که شاید امید باشه توم وجود داره اما به محض رسیدن به لحظه موعود فورن مثل دیوونه‌ها می‌گردم دنبال یه بهونه دیگه برای انتظار کشیدن. بعدش هم به اون لحظه‌هایی که انتظار کشیدم فکر می‌کنم و از شوقی که توم بود غمگین می‌شم.
فردا میریم سفر و من دوست دارم فردا نرسه و همش تو همین حس و حال قبل سفر بمونم. فکر کردن به غروب جمعه که قراره برگردیم از همین الان می‌تونه اشکم رو دربیاره در حالی که شاید تو اون لحظه اون قدری که الان غمگینم غمگین نباشم چون حتمن یه چیز جدید پیدا می‌کنم برای منتظر موندن.
اگه الان گیتا بودم یه دلیل علمی برای این حال من پیدا می‌کرد، به نظر گیتا همیشه یه چیزایی تو آدم ترشح میشه که باعث میشه حال آدم فلان جور بشه. اگه پیدا کنم که چی توم ترشح میشه که انقد به انتظار کشیدن معتادم حتمن میرم سوراخش رو می‌بندم تا از این همه تکراری بودن خلاص شم.

۱۴ آبان ۱۳۹۲

شامپو سدر صحت

دارم گریه می‌کنم و خوابم نمی‌بره و تنها دلیل منطقیش اینه که اخراج شدم از کارم. دوست دارم هی بگم اخراج شدم اخراج شدم اخراج شدم، انقد بگم که اون سنگینی بار حقارتش کم شه اما نمی‌شه، بعد از هربار "اخراج شدم" توضیح می‌دم که چرا اخراج شدم و شروع می‌کنم ریدن به جایی که توش کار می‌کردم تا از دردش کم شه. یکی دوبار سعی کردم نگم اینارو در ادامه‌ی "اخراج شدم" اما حتی اگه به زبون نیارم تندتند دارم تو مغزم تکرارش می‌کنم.
حتی نمی‌تونم راحت برای اخراج شدنم گریه کنم چون یه چیزی تهش هست که بیشتر از اخراج شدن آزارم می‌ده، احساس بی‌عرضگی مفرط و بی‌سوادی و داغونی داره خفه‌م می‌کنه. سخته آدم با خود داغونش راحت کنار بیاد، هزار ساله می‌خوام کنار بیام نمیام. هر دفعه یه سری صغرا کبرا می‌چینم که نه نیستم و فلان اما حالا که آخر شبه و همه خوابن می‌تونم با طیب خاطر داغونیم رو بپذیرم.
هربار داییم درباره کار باهام حرف می‌زنه بهم می‌گه ما هنوز داریم اونایی که "تحصیلات عالیه" دارن رو می‌گیریم و این یعنی بتمرگ با اون لیسانس چرت و پرت قسطی. حتی برای این لیسانس قسطی و اون دانشگاه چرندم کلی صغرا کبرا دارم که الان از حوصله‌م خارجه.
یه زمانی بود که درس تخمم بود اما الان می‌رم دستشویی به کاشی‌های دستشویی که ریخته نگاه می‌کنم می‌گم اگه الان درس درست حسابی خونده بودم تو دو دیقه اینارو می‌چسبوندم، میرم نون بگیرم یه ساعت حساب کتاب می‌کنم ده تا نون چقد می‌شه بعد می‌گم الان اگه مهندس بودم خیلی خانوم، پول دقیق رو تو سی ثانیه می‌دادم و نونارو می‌گرفتم. فیلم می‌بینم هیچی نمی‌فهمم می‌گم ببین، اگه الان درس درست حسابی خونده بودی می‌تونستی ده صفحه نقد بنویسی رو این فیلم. وسط مردم از همه بدترم، درباره یه چیزایی حرف می‌زنن من اصلن نمی‌فهمم چی می‌گن فقط می‌تونم لودگی کنم و ادا دربیارم که نفهمن نمی‌فهمم چی می‌گن.
هر شنبه تصمیم می‌گیرم اطلاعات عمومی‌مو تقویت کنم تا لااقل بفهمم مردم درباره چی حرف می‌زنن، بعد فکر می‌کنم برم مجله دانستنی‌ها بخرم اما یادم میره به خاطر همین به ویکی‌پدیا رجوع می‌کنم و سعی می‌کنم درباره قوانین فیزیک مطالعه کنم، بعد از دو ساعت به خودم میام می‌بینم دارم کلمات بامزه رو در قوانین فیزیک پیدا می‌کنم و جملات بامزه رو توئیت می‌کنم، یه بارم داشتم درباره جنگ جهانی مقاله می‌خوندم تهش دیدم دارم آهنگ لیلا فروهر دانلود می‌کنم.
اینا قسمت خوبای ازگلی‌مه، تقریبن از هر ده نفر آدم دور و برم نه نفر به مطالعه رمان‌های قطور به زبان‌های اینگیلیسی، آلمانی و فرانسه مشغول هستن و من یواشکی کلاس زبان می‌رفتم تا بتونم لااقل کلماتی که در دیالوگ‌ها استفاده می‌کنن رو بفهمم که متاسفانه در این امر هم شکست خوردم.
اپلای و اینام که دیگه شبیه رویاس و برای وقتیه که بزرگ شدم. من حتی نمی‌دونم مردم برای اپلای کردن دقیقن چیکار می‌کنن و هیچ ایده‌ای ندارم که از کجا شروع می‌شه. تقریبن هیچ هنری جز تلاش مذبوحانه برای بامزه بودن و دلقک‌بازی در جمع‌ها ندارم.
احساسم مثل احساس شامپوسدر صحته در صنعت شامپو، در تمام این سال‌ها اوج تغییرش سفید شدن قوطی‌شه به جای اون سبز یواشِ کم‌رو.

۲۰ مهر ۱۳۹۲

قاصد چشم تو آمد مژده‌ی روییدن آورد

دم در شرکت یک گل‌خونه هست از اینایی که گل‌ها رو کنار خیابون چیدن یک راهرو داره به انتهایی که هیچ وقت از بیرون دیده نمی‌شه. یه مبل کهنه‌ جلوی ردیف گل‌ها گذاشتن و مرد چهل پنجاه ساله‌ای هر روز روش می‌شینه زل می‌زنه به پیاده‌رو. هر بار که از جلوش رد می‌شم به چشماش نگاه می‌کنم اما اصلن حواسش نیست، شبیه هومنه وقتی نان دویینگ می‌کنه.
چند روز پیش از جلوش رد می‌شدم همین‌‎جور یهو راه‌مو کج کردم رفتم تو، مرده از روی مبل بلند شد  پشت سرم اومد تو بهم گفت چی می‌خواین؟ هول شدم چون چیزی نمی‌خواستم اما به نظرم بلند کردن یک آدم از روی مبل و کشوندنش  توی گل‌خونه دلیلی محکم‌تر از "می‌خوام نگاه کنم" لازم داشت. گفتم یه گل دارم براش دنبال گلدونم، گفت گلت چی هست؟ مشکل فراموشی اسامی روشن شد و اسم شخصیت داستان‌ها و اسم فیلم‌ها و اسم رستوران‌ها قاطی شد و اسم گل ته اسم‌های بی‌صاحابی که توی سرم می‌چرخیدن گم شد. فکر کردم بگم "سو" چون تنها اسمی بود که توی سرم بود اما بعد فهمیدم اسم شخصیت کتاب زبان راهنمایی بود انگار. گفتم ازین گلا که یه برگ رو می‌ندازی تو آب ریشه می‌زنه بعد می‌کاری تو گلدون راه میوفته رو هوا و زمین همه جارو می‌گیره. یک گلدون پهن برداشت گفت این خوبه؟ گفتم نه این بزرگه، گفت اگه گلی داری که هم زمین رو می‌گیره هم هوا رو باید یه گلدون دهن گشاد برداری. "گلدون دهن گشاد" سعی کردم در بدو ورود اسم "دهن‌گشاد" براش یه جای مناسب تو حافظه‌م پیدا کنم .
گلدون رو توی دستش چرخوند، چشماش یک جور عجیبی بود، گشاد بود و اصرار نداشت برای حفظ تعادلش، همین‌طور که به من نگاه می‌کرد انگار همه جا رو می‌دید، ته گل‌خونه که معلوم نبود، توی دهن من، لا‌به‌لای گل‌ها، حس می‌کردم همه جا تو زاویه دیدش قرار دارن و تصاویری که از اطراف داره سه‌بعدیه. گفت می‌دونی مشکل شما چیه؟ گفتم ها؟ گفت گوش نمی‌کنی به من، اگه گوش می‌کردی می‌فهمیدی این گلدون بهترین گلدون ممکن برای گل‌های زمین‌هواییه. "گل‌های زمین‎‌هوایی".
گلدون رو نخریدم به جاش کلی تو گلخونه راه رفتم و گلارو نگاه کردم، دنبالم میومد و درباره همه چی داستان تعریف می‌کرد. یه گل بهم نشون داد گفت این یه وجب بود که از خارج برام آوردن، روزای اول داشت خشک می‌شد بعد من گذاشتمش جلوی در گل‌خونه تا جلوی چشم باشه، خودمم روزی بیست بار بهش نگاه می‌کردم تا غریبی نکنه، حالا ببین چقدر شده، حواسش جمعه که چیکارش می‌کنی. گفتم اسمش چیه؟ گفت اسم نداره، گلای خوب اصلن اسم ندارن، من بهش می‌گم "حواس جمع".

۰۷ شهریور ۱۳۹۲

نه بابا، بهروز دیگه نمیاد

کسی دوست ندارد به خواب‌های آدم گوش کند، خودم هم حوصله‌ی گوش کردن به خواب بقیه را ندارم اما هزار بار از خوابم می‌نویسم و همه جا ثبت‌شان می‌کنم چون بیماری ثبت کردن دارم. از بچگی فکر می‌کردم اگر تلاش نکنم برای به خاطر سپردن اتفاقات بعدها ممکن است شبیه آدم‌هایی بشوم که حافظه‌شان پاک شده. گاهی خیلی جدی فکر می‌کنم یک روز به مدارکی برای اثبات زندگی کردن نیاز پیدا می‌کنم و این ثبت کردن‌های بدون فکر، مدارک مورد نیاز آن روزی‌ست که هنوز نرسیده.

غیر از همه جا نوشتن و با همه چی عکس گرفتن، ضبط کردن صدا، به یاد سپردن بوی چیزها، به یاد سپردن آهنگِ یک روز خاص، تلاش همیشگی‌ام برای ثبت کردن را بهم یادآوری می‌کند. یک عالمه خاطره دارم از روزی سرد توی زمستان که چشمانم را بستم و سعی کردم سرما را آن قدر عمیق حس کنم تا یک روز تابستانی اگر گرمم شد به آن سرما فکر کنم و کیف کنم. تلاش برای به یاد سپردن، پررنگ‌ترین تلاشی‌ست که از وقتی خودم را به یاد دارم بهش مشغول بودم.

یک سری فایل از  صدای ضبط شده توی تاکسی دارم که توی بیشترشان راننده دارد با صدای بلند نطق می‌کند و بعضی‌ جاها صدای باز و بسته شدن در و رد و بدل کردن کرایه به گوش می‌رسد. صدای خیابان دارم که در حال راه رفتن هستم و گاهی دو نفر از کنارم رد می‌شوند و جمله‌ی "نه بابا، بهروز دیگه نمیاد" از دهن یکی‌شان می‌پرد بیرون. صدای خانه‌ام را دارم وقتی تنها هستم، صدای راه رفتنم، باز و بسته شدن در دستشویی، برداشتن لیوان از میان ظرف‌های شسته، روشن کردن فندک. توی یکی از این صداهای خانه‌ام، ریکوردر را جلوی پنجره گذاشته بودم انگار چون صداهای خانه محو و صدای بیرون واضح است. از خانه‌ی بغلی صدای سوت نرمی از ماشینی که سیمان درست می‌کند می‌آید و همهمه‌ی کارگران صدای اصلی‌ست، صدای بچه‌ها پشت صدای سوت و کارگران می‌آید که جیغ و داد می‌کنند، صدای ناله‌ی گربه هم یک گوشه‌‌ی صداها شنیده می‌شود. بعد از چند دقیقه صدای زنی بلند می‌شود، بلندتر از همه‌ی صداهاست. صدای کارگران شبیه پچ پچ می‌شود، صدای سوت ماشین کمتر شنیده می‌شود، صدای کشیده شدن چیزی روی زمین می‌آید، زن می‌گوید "برین گم شین". هیچ مخاطب احتمالی جواب زن را نمی‌دهد فقط صدای باز شدن در است، بعد از چند ثانیه مکث، زن انگار وسط تصویر احتمالی می‌چرخد، به کارگران و ماشین و بچه‌ها و گربه‌ نگاه می‌کند و دوباره بی‌خیال همه‌ی این نگاه‌ها برمی‌گردد به زندگی خودش و با گریه داد می‌زند "چی فکر کردی برا خودت؟...گه". صدای بسته شدن در می‌آید، گربه اولین کسی‌ست که زندگی قبلش را با ناله کردن از سر می‌گیرد.

۰۱ مرداد ۱۳۹۲

درب را آرام رها کنید تا خودش بسته شود

آپارتمان‌مان دوتا در دارد، یک درش توی کوچه پشتی باز می‌شود و رو به حیاط اصلی آپارتمان است که بقیه همسایه‌ها به آن دسترسی ندارند و مختص خانه‌ی هم‌کف است. خانه‌ی هم‌کف یک در هم به پله‌ها دارد و قدیمی‌ترین ساکن آپارتمان آنجا زندگی می‌کند. همین قدمت و دو درداشتن خانه‌اش باعث شده احساس مالکیت بیشتری نسبت به کل ساختمان داشته باشد، وکیل است اما همه بهش می‌گویند دکتر. حدودن شصت هفتاد سال دارد و از آن مردهایی‌ست که کچل شده‌اند اما کچلی برایشان بزرگ‌ترین درد و رنج است و هنوز نتوانسته‌اند با آن کنار بیایند، موهای کمش را از یک طرف سرش شانه می‌کند به سمت دیگر تا کچلی‌اش کمتر معلوم شود.

دکتر برای ساختمان قوانینی وضع کرده و آنها را با فونت درشت تایپ کرده و به بورد زده، یکی از قوانین این است که درب را آرام رها کنید تا خودش بسته شود. از این قانون بیشتر از همه خوشم می‌آید چون بقیه قانون‌ها ملال آورند، مثلن بعد از ساعت دوازده شب تردد روی پله ها باید آرام باشد  و یا این که آشغال‌ها را موقع پایین بردن چک کنید که یک وقت آب ازش نچکد.

دکتر حتی نسبت به همسایه‌های دیگر هم حس مالکیت دارد، یک بار همان اوایل که خانه بغلی در حال خراب شدن بود و دیوار خانه‌ی من می‌لرزید با همسایه پایینی وارد مذاکره شدیم که یک کاری بکنیم برای جلوگیری از ریزش خانه و دکتر آرام از پله‌ها بالا آمد و ایستاد روبروی‌مان و گفت "به به، می‌بینم که با هم میتینگ تشکیل دادین" من از شنیدن کلمه میتینگ خنده‌م گرفت اما به روی خودم نیاوردم و گفتم نه داریم درباره خونه بغلی حرف می‌زنیم، بعد دکتر گفت چرا نیومدین سراغ من و خودتون یواشکی خلوت کردین. همان جا فهمیدم بیماری حس مالکیت دکتر فراتر از حسش نسبت به چهارتا گلدان توی حیاط و در و پله‌هاست.

یک بار وقتی با برادرم توی خانه دعوا می‌کردیم همسایه بالایی آمد پشت در و چند ضربه به در زد، من با عصبانیت در را باز کردم و قبل از این که حرفی بزند گفتم چی می‌خواین؟ گفت مشکلی پیش اومده؟ گفتم نه ولی اگه اومده باشه هم به خودمون ربط داره. بعد از اون دکتر قوانین آپارتمان را سخت تر کرد و تبصره ای به قوانین روی برد اضافه کرد، روی کاغذ نوشت "درشتی با اهالی ساختمان ممنوع".

یک بار دکتر را توی سوپر سر کوچه دیدم  در حالی که دستش توی کیسه‌ی نخود لوبیا  بود مشت مشت نخود لوبیاها را بیرون می‌آورد  با دقت بهشان نگاه می‌کرد. فروشنده گفت بخر دکتر، خوبه. دکتر دستش را با عصا آورد بالا تا عینکش را درست کند، من و فروشنده فکر کردیم می‌خواهد با عصا به جایی بکوبد برای همین خودمان را کنار کشیدیم، دکتر که از ترس‌مان لذت برده بود رو به فروشنده گفت نه، اینا مورد هجوم حشرات واقع شدن. از جمله‌ی دکتر خنده‌م گرفت و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم اما فروشنده رو به من لبش را گاز گرفت و دکتر بدون خداحافظی رفت بیرون. گفتم این واقعن دکتره؟ گفت نه بابا این وکیل بود جوونیاش، بعد که انقلاب شد از کار بیکارش کردن و خونه نشین شد، اون موقع یه خونه داشت تو کوچه بالایی، بعد از یه مدت هی مردم میومدن می‌گفتن منزل دکتر فلانی کجاست و ما می‌گفتیم بابا یارو دکتر نیس وکیله تا بلاخره یه روز یکی از خانومای سانتی مانتال که اومده بود دنبال خونه‌ش گفت ایشون دکتر روانشناسن. پرسیدم زنش فلجه نه؟ گفت زنش تو سی چهل سالگی پا درد گرفت نشست رو ویلچر، دکتر هم از خدا خواسته همه جا می‌برد و می‌آوردش، نمی‌ذاشت دست به سیاه سفید بزنه، انقد لوسش کرد انقد لوسش کرد که دیگه زنه بدون دکتر آبم نخورد. الانم بچه‌هاش جرات ندارن زنش رو بدون دکتر جایی ببرند.

زمستان دو سال پیش یک شب باران شدیدی می‌بارید، از سرکار برمی‌گشتم دیدم دکتر با چتر دم در ایستاده وقتی خواستم وارد خانه شوم چترش را گرفت بالا سرم و در را باز کرد، گفتم مرسی، دکتر بدون توجه به من در را با دست دیگر نگه داشت تا من بروم تو بعد در را آرام ول کرد تا خودش بسته شود. وقتی رسیدم بالا چند دقیقه از پنجره به پایین نگاه کردم دیدم دکتر با چتر همان جا ایستاده، انگار منتظر بقیه همسایه‌ها بود تا بیایند چتر را بالای سرشان بگیرد در را برایشان باز کند و بعد در را آرام رها کند تا خودش بسته شود.

۲۳ تیر ۱۳۹۲

بی‌چاره

سوار تاکسی ونک کردستان شدم، بعد از من دختر قد بلندی با موهای کوتاه که هیچ نظمی در کوتاهی‌اش وجود نداشت نشست کنارم. ناخن‌هایش را تا ته جویده بود و انگشتر نگین قرمزی توی انگشت وسط سمت چپش بود. تاکسی پر شد و راننده حرکت کرد، پشت چراغ قرمز سر فاطمی دختر دستش را برد سمت کیفش قبل از این که دستش را ببرد توی کیف چند ثانیه همان جا نگه داشت و بعد انگار بهش وحی شده باشد با اطمینان دستش را فرو کرد توی کیف و تلفنش را برداشت و با همان سرعت و اطمینان شماره گرفت، کسی آن طرف خط جواب نداد و دوباره گرفت. موتور پیچید جلوی تاکسی و راننده زد روی ترمز و شروع کرد غرغر درباره‌ی موتوری‌ها و مردی که جلو نشسته بود گفت آمار دادن تو ایران هفتاد ملیون موتور هس یعنی قدر جمعیت کشور، همین می‌شه دیگه، تهران بلا نسبت شهر نیست خیلی عذر می‌خوام جنگله. دختر بغل دستی همین طور شماره می‌گرفت، پشت چراغ قرمز گل‌ها انگار خسته شده بود گوشی را گذاشت روی پایش و زل زد به رو به رو. بوی عطرش شبیه بوی نوزاد بود، دلم می‌خواست سرم را فرو کنم توی گردنش و بو بکشم. اول کردستان دوباره گوشی را برداشت و شروع کرد شماره گرفتن، راننده دنده عوض کرد و شروع کرد گاز دادن. مردی که جلو نشسته بود داشت از ساز و کار غلط شهرداری تهران می‌گفت و مدام غر می‌زد که تهران کلن غلط است و باید کلن خرابش کرد و پایتخت را برد یک شهر دیگر. دختر خودش را سفت بین من و زن بغلی نگه داشته بود و همین طور شماره می‌گرفت، سر خروجی یوسف آباد راننده فیلتر سیگارش پرت کرد توی اتوبان و مرد جلویی گفت خدا آخر و عاقبت همه‌مان را توی این شهر به خیر کند و چند قدم جلوتر کنار اتوبان پیاده شد.
دختر همین طور شماره می‌گرفت، راننده سعی می‌کرد گاز بدهد که دوباره برود دنده سه. سر خروجی برزیل همین که دور زد به سمت پایین بازویم خورد به بازوی دختر و فکر کردم می‌لرزد. همان جا بلاخره یکی آن طرف خط جواب داد، دختر بدون سلام گفت فکر کردی خسته می‌شم؟ یه هفته دیگه هم می‌گرفتمت تا فقط همین دوتا کلمه رو بهت بگم بعد بدون مکث گفت بی‌چاره‌ای، بی‌چاره. تاکسی سرعتش کم شده بود و همه ساکت بودیم، بی‌چاره‌ی دوم را همان طور که می‌لرزید بلندتر گفت، صدایش خورد به سر راننده به شیشه‌ی جلوی ماشین به دنده به صندلی و یک‌هو ده تا بی‌چاره شد و خورد توی سرم. سرم را با ترس کردم توی کیفم دنبال دو هزار تومنی پاره‌ای که ظهر گذاشته بودم همان جا گشتم، مطمئن بودم نیست و من دیگر هیچ پولی ندارم.

۰۲ تیر ۱۳۹۲

عزیزم غصه نخور زندگی با ماست

چند وقته گوشام صداهارو تغییر می‌دن، یعنی یه صدایی میاد مثل صدای بوق ماشین اما من صدای پرنده می‌شنوم، فکر می‌کنم همه دست به دست هم دادن تا من خوشم بیاد. خونه بغلی در حال خراب شدنه و هر لحظه صدای یواشی میاد از جنس عطسه با نظم و آهنگ خاصی اما در حقیقت صدای تیشه و کلنگه به یه سطح نازکی احتمالن ولی من فقط وقتی خیلی حواسم هست یادم میاد صدای چیه در باقی موارد همون صدای عطسه رو می‌شنوم.

جای کش شلوار و جوراب و بند سوتین تا ساعت‌ها روی تنم می‌مونه، یکی از کارهایی که همیشه خوشم میومد دست کشیدن به جای انواع و اقسام کش‌ها روی تنم بود. یه حسی داره مثل این که دقیقن جای خاریدن پشتت رو پیدا کردی و دستت رو می‌کشی روش و قلقلکت میاد از خوشی.

روزای خوشحال و توام با آرامشی رو می‌گذرونم و همه‌شو از خودم و رامین می‌دونم. درس‌مو بلاخره تموم کردم، تصمیم‌های درست گرفتم، کارای جدید شروع کردم، روابط داغون‌مو سر و سامون دادم و خودمو فشار دادم برای خوب بودن، رامین هم به اندازه من جون کند تا این کارارو انجام بدم. یه روزایی در حالی که یه گوشه افتادم نگاه می‌کنم می‌بینم عه این همون جاییه که یه سال پیش آرزو داشتم توش باشم، خوشحال می‌شم و تا برنامه‌ی بعدی با بینندگان عزیز خداحافظی می‌کنم.

۲۴ خرداد ۱۳۹۲

حماسه‌ی مردمی بیست و چهارم خرداد

یک
یک شب خیلی سال‌های پیش که پدرم ایران نبود و آن موقع تلفن زدن به این راحتی‌ها نبود و پولش خیلی بود پدرم زنگ زد، تلفن مشکی کنار رادیوی خاکستری آیوای مادرم تو آشپزخانه بود، هوای شمال شبیه این بود که در کتری در حال جوشیدن را برداری و سرت را بکنی توی بخارش، دور نور سفیدآبی تیر چراغ برق جلوی خانه پشه‌ها توی هوا شبیه منظومه شمسی توی کتاب علوم شده بودند و بوی ماست و خیار توی آشپزخانه بود.
مامانم صدایم زد گفت بابا می‌خواهد با تو حرف بزند، بابا با صدای خسته و دور که بریده بریده می‌رسید گفت تولدت مبارک!با ذوقی که شبیه گریه و غم می‌شد با بابا صحبت کردم و شب موقع خواب به مردنش فکر کردم و گریه کردم. شاید ده سال پیش بود و من هر سال تولدم یاد آن شب تلفن بابا می‌افتم و بعد به مردن مامان و بابا فکر می‌کنم و گریه می‌کنم.

دو
کاش می‌شد بعد از هر اتفاق بد و ناامید کننده آدم به نشانه‌ی اعتراض بمیرد و دنیا از مردنش به هم بریزد، اما متاسفانه امیدها مدام ناامید می‌شوند و آدم هم نمی‌میرد و دنیا هم به هم نمی‌ریزد و فردا صبحش دوباره از خواب بیدار می‌شویم و ساعت را نگاه می‌کنیم.
بچه که بودم یک بار انشایی نوشتم با موضوع می‌خواهید در آینده چه کاره شوید و توی آن انشا گفتم می‌خواهم فضانورد شوم و تهش از ترس پوزخندهای هم‌کلاسی و معلمم نوشتم "بله، من یک روز فضانورد می‌شوم و برمی‌گردم شما مرا ببینید و بفهمید الکی نمی‌گفتم"، حالا هم دوست دارم فردا که امیدم ناامید می‌شود بمیرم و شبش دنیا ببینند ناامیدی الکی نیست و آدم ناامید ممکن است بمیرد حتی.

۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۲

مرسی، پاستای آلفردو را برای خودت کردی

هیچ وقت نتوانستم درست حسابی از روی کتابِ آشپزی غذا درست کنم، به نظر خودم از روی کتاب غذا درست کردن یک صبوری می‌خواهد که من ندارم. اگر بخواهم از روی کتاب آشپزی کنم تا یک جایی به حرف کتاب گوش می‌کنم و یک جایی قاطی می‌کنم و بر اساس خواسته‌های خودم غذا را جلو می‌برم. هزار بار خواستم آدم باشم و فقط به حرف آدمِ همه‌چیز دانِ توی کتاب گوش کنم اما یک جایی نفسم گرفت و کتاب را بستم و گفتم اه ولم کن بابا.
بیشتر اوقات اگر خواستم غذایی درست کنم، اول مواد اولیه‌اش را حدس زدم یا پرسیدم و بعد دوباره از روی حدسیات شروع به آشپزی کردم. این که سسش را با چه چیزی درست کنم، مرغش را چقدر بپزم، کِی فلان چیز را با بهمان چیز مخلوط کنم. این‌ها همه چیزهایی هستند که بعد از نهایتن چهار بار پختن غذای مورد نظرم، بلاخره دستم می‌آید. لذت آشپزی کردن برای من فهمیدن این است که توی آش چقدر سبزی بریزم خوب می‌شود و یا مرغ را چطور بپزم و یا این که کیک کِی پف می‌کند. وقتی غذایی که خوب بلد نیستم را بلاخره همان طوری می‌پزم که به زعم خودم بهترین حالت است، بعد از آن لذتِ پختنش برایم کمتر از قبل می‌شود.
گوگوش توی آکادمی وقتی یکی از هنرجوها آهنگی را خوب می‌خواند می‌گفت "مرسی، آهنگ رو برا خودت کردی"، بعد از هر غذای خوبی که می‌پزم به خودم می‌گویم "مرسی، غذا رو برا خودت کردی".

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۲

مایع توی گوشم راه می‌رود، می‌دَود، فرار می‌کند

صبح با سردرد از خواب بیدار شدم، حرف‌های قبل از خواب دیشب که فکر می‌کردم صبح همه‌شان فراموشم می‌شوند هنوز بودند، انگار این همه ساعت نخوابیده بودم و نشسته بودم بالای سر حرف‌ها تا از فاصله‌ی چند سانتی میان‌مان آن طرف‌تر نروند و صبح وقتی بیدار شدیم یکی یکی‌شان را بردارم بمالم به خودمان تا دوباره پر از کثافت شویم. گفتم بخوابم شاید این بار که بیدار شوم نباشند.

خوابیدم، خواب دیدم عروسی دختر عمه‌ام است، همان که چند وقت پیش یک بار دیگر خواب عروسی کردنش را دیدم و نوشتم چند سال است ندیدمش. عروسی توی یک خانه‌ای بود شبیه خانه‌ی قدیمی‌ مادربزرگم، با اتاق‌های تو در تو و بزرگ اما از بیرون شکل خانه‌ای بزرگ و ویلایی بود که یک بار دیگر توی یکی دیگر از خواب‌هایم دیده بودم و خانه‌ی بابای همین دختر عمه‌ام بود.
خواب‌هایم شده‌اند شبیه داستان‌هایی که به هم ربط دارند اما هر کدام داستان جدایی را روایت می‌کنند، مثلن شخصیت اول یک داستان، همسایه‌ی شخصیت اول یک داستان دیگر است و عروسکی که یک نفر توی یک داستان گم می‌کند همان عروسکی‌ست که شخصیت اول یک داستان برای دخترش می‌آورد. توی خواب دخترعمه با پیراهن بلند آبی روشنِ براق که لباس عروس بود و چند متر دنباله داشت از در یکی از این اتاق‌ها که سقف کوتاهی داشت وارد شد، چند دختر با پیراهن‌های آبی تیره دنباله‌ی لباسش را گرفته بودند و خواهرم با مانتوی مشکی کوتاه داغون و شال کهنه و پیژامه پشت دخترهای دیگر آمد توی اتاق. افسرده و پریشان بود و انگار منتظر بود عروسی زودتر تمام شود.
توی قسمت دیگری از خواب باران می‌بارید و من توی یک ماشینی بیرونِ همان خانه‌ی بزرگ منتظر تمام شدنِ عروسی بودم، خانه از بیرون قهوه‌ای و بلند بود، با پنجره‌های بزرگ قرمز، تا هرجا که چشمم کار می‌کرد عرض خانه کش آمده بود. همه جا تاریک بود و ماشین بدون راننده‌ای که توی آن نشسته بودم شبیه صحنه‌ی یک فیلم، تنها نقطه‌ی نورانی آن فضا بود. باران به سقف ماشین می‌خورد و من صدای جیغ و دست و موزیک را می‌شنیدم و همان‌جا برایم بدیهی شد که من این خانه را خوب می‌شناسم، تمام سوراخ‌هایش را و می‌دانم توی یکی از طبقه‌هایش در مخفی دارد به فضایی شبیه به جنگل.


این بار وقتی بیدار شدم کنارم نبود، باورم نمی‌شد زودتر از من بیدار شده باشد، چایی درست می‌کرد، این را از صدای کتری روز گاز فهمیدم و بعد که بیدارتر شدم صدای به هم خوردن بشقاب و قاشق و این چیزها را هم شنیدم که یعنی ظرف می‌شورد. نمی‌خواستم بیدار شوم، آمد کنارم دراز کشید، همه چیز را فراموش کرده بود و من به فراموش کردنش حسودی‌ام شد و زدم زیر گریه. هق‌هق گریه کردم و وقتی بغلم کرد گفتم من خوشحال نیستم، هزار نفر را نام بردم که انگار همه‌شان خوشحال هستند و به من امضا داده و خوشحالی‌شان را تایید کرده‌اند و فقط من ناراحتم. این جور وقت‌ها مغزم قدرت قبول نکردن چیزهایی که از خودش می‌سازد را ندارد. مطمئن بودم توی جمع ده نفره‌ی شب قبل از همه بدبخت‌تر من بودم و هیچ کدام‌شان قدر من درد و رنج و بدبختی نداشتند و بعد دایره‌ی آدمای خوشبختی که توی ذهنم می‌ساختم به چند میلی‌متری خودم رسید و نگاهش کردم و مطمئن شدم از من خوشحال‌تر و راضی‌تر است و باز هم من از همه بدبخت‌ترم. فکر کردم کاش همین جا دفن شوم و از جایم تکان نخورم آن قدر که زیرم کپک بزند و کپک‌ها تبدیل به یک نوع گیاه زمخت شوند و گیاه تمام انگشتانم را بپوشاند و آن قدر لا به لای شاخه‌هایش فشارم دهد که خونم خشک شود و پوستم بریزد و استخوان‌هایم خورد شوند. دستش را کشید روی صورتم و بلندم کرد و گفت صبحانه برایت درست کردم و من اصلن برایم مهم نبود یک نفر دیگر بهم فکر می‌کند.

گفتم می‌خواهم بروم خانه، نشستیم توی ماشین و از جلوی خیابان خانه‌ام رد شدیم و من از همان جا شروع کردم به گریه کردن. انگار یک نفر به زور داشت خانه‌ام را ازم می‌گرفت و بیرونم می‌کرد. گفتم من از همه بدبخت‌ترم، نخواستم بدبختی‌ام را به چیزهای بزرگ ربط دهم. چیزهای کوچکی که توی آنها بدبخت بودم را گفتم و چیزهای بزرگ را برا خودم مثل راز نگه داشتم. چون اگر یک نفر فکر کند من به خاطر چیزهای کسشر خودم را بدبخت می‌دانم خیلی بهتر است تا فکر کند من چون درس درست و حسابی نخوانده‌ام و کار درست و حسابی ندارم و سوادم کم است و احساس مفید بودن نمی‌کنم خودم را بدبخت می‌دانم و ضمن این که این‌ها برای احساس بدبختی کردن واقعی نیستند انگار. چیزهای کسشر کافی بود برای این که از اول صیاد تا آخر صیاد حرف بزند و من گریه کنم و تهش بگویم می‌خواهم خوب باشم اما نمی‌توانم.

یک دوره‌ای مادرم سرگیجه داشت، دکتر گفت مایع توی گوشت حرکت کرده. مایع توی گوش یک چیزی‌ست که تعادل را حفظ می‌کند و وقتی حرکت کند آدم خیلی تعادل ندارد. مادرم یک مدت طولانی شب‌ها با زاویه چهل و پنج درجه می‌خوابید تا مایع گوشش برگردد سر جای اولش و من همیشه استرس داشتم و مطمئن بودم تمام این‌ها کسشر است و مایع توی گوشش هیچ وقت درست نمی‌شود. توی عباس‌آباد یک کارگر افغانی با سه تا بچه‌ی شیش هفت ساله از خیابان رد شدند و گریه‌ام شدیدتر شد از بدبختی که تمام جاهای آن خیابان منتظرشان است و هر جا که بروند باز هم بدبخت هستند. بعد سرم گیج رفت، گوشم گرفت، مایع توی گوشم را حس کردم که تکان خورد، درد پیچید بین پاهایم که روی صندلی بود و مایع گوشم را حس کردم که از سوراخ بین پاهایم ریخت بیرون.

مایع گوش مادرم درست شد چون خیلی وقت است دیگر خبری از بی‌تعادلی و سرگیجه نیست اما من هیچ وقت درست نمی‌شوم حتی اگر تمام عمرم سرم را با زاویه چهل و پنج درجه نگه دارم.

۳۰ فروردین ۱۳۹۲

دبیرستان که می‌رفتم، سر کوچه‌ی مدرسه‌مان یک مغازه‌ی بزرگ ساخت تابلو و بنر و این‌جور چیزها بود. همیشه دم در مغازه تابلوهای بزرگ روی زمین بود و یک نفر با روپوش رنگی در حالی که چند قوطی رنگ دور و برش بود مشغول کار کردن روی تابلوها بود.  توی مغازه اغلب تاریک بود و تنها چیزهایی که از بیرون معلوم بود شابلون‌‌های عجیب غریب و مقواهای رنگی و بوم‌های گنده‌ای بود که قرار بود بعدن از یک جایی توی همان شهر کوچک آویزان شوند. گاهی یک تابلوهایی را زیر دست و پای صاحب‌مغازه می‌دیدم و بعدها در حالی که از یک جای بلند آویزان بود و حسابی خودنمایی می‌کرد از کنارش عبور می‌کردم و احساس غرور می‌کردم از این که روزهایی که هیچ کسی نمی‌شناختش را من دیده‌ام.
 کنار خرت و پرت‌های توی مغازه یک میز بزرگ چوبی به شیشه‌ی مغازه چسبیده بود و کسی که دلیل تمام نگاه‌ها و کنجکاوی‌های من درباره‌ی مغازه‌ی تابلوسازی بود، پشتش می‌نشست. صبح‌هایی که می‌رفتم مدرسه نبود اما اغلب ظهرهایی که از مدرسه برمی‌گشتم از همان سمت خیابان آن‌قدر نگاهش می‌کردم تا بلاخره چشمش به چشمم بی‌افتد و نگاهم کند. اسمش را نمی‌دانستم اما قیافه‌اش هنوز خوب توی ذهنم است. صورت سبزه و با چشم‌های نسبتن درشت که از آن فاصله به نظرم سیاه بود و یا من دوست داشتم سیاه باشد، موهای صاف مشکی که همیشه روی پیشانی‌اش را می‌گرفت و من عاشق‌شان بودم تا یک روز بلاخره آن‌قدر کوتاه شدند که من پیشانی‌ کوتاهش را دیدم. صورتش پر بود، حتی لپ هم داشت با لب‌هایی که توی نور کم آن مغازه و از پشت شیشه به کبودی می‌زد. صورتش یک جوری بود که معلوم است ریش و سبیل چندانی ندارد اما همان قدر را هم کوتاه می‌کرد و همیشه ته‌ریش سیاهی روی صورتش بود.
رابطه‌ی ما خلاصه می‌شد به نگاه‌هایی که همیشه بین‌مان رد و بدل می‌شد و ادا اطواری که موقع رد شدن از جلوی مغازه‌ برای هم درمی‌آوردیم. یک روزهایی اگر نگاهم نمی‌کرد، فردایش برای تنبیه و قهر از آن سمت خیابان می‌رفتم و یواشکی نگاهش می‌کردم تا ببینم چشمانش دنبالم می‌گردد یا نه و همیشه خیال می‌کردم می‌گردد و از این که پیدایم نمی‌کند، ذوق می‌کردم.
درباره‌اش فقط به صمیمی‌ترین دوستم گفته بودم و یواشکی قربان صدقه‌اش رفته بودم. "د" دختر آرامی بود که از سوم دبستان باهم بودیم. خوشگل بود و همه‌ی معلم‌ها برای مظلومیتش می‌مردند. خانه‌هایمان نزدیک هم بود، تنها کسی بود که تمام داستان‌هایم را با شور و شوق گوش می‌کرد و پا به پایم اشک می‌ریخت و برای خوشحالی‌ام می‌خندید. حالا شوهر دارد، دو سال پیش توی ترافیک میرداماد بودم که بهم زنگ زد و گفت سی و یک شهریور عروسی می‌کند و خواست حتمن بروم، اما من که از عروسی و دیدن آدم‌های قدیمی بیزارم طبعن نرفتم و بعدش هم دیگر خبری ازش نشد. 
یک روز، آخرهای سال اول دبیرستان، هوا شکل همین روزها بود؛ دیرتر از حد معمول از مدرسه تعطیل شدیم و باهم راه افتادیم سمت خانه‌، جلوی تابلوسازی کسی روی زمین پهن نبود اما پسری که من عاشقش بودم دم در مغازه ایستاده بود و زل زده بود به کوچه‌ی مدرسه. همان سر کوچه قلبم شروع کرد تندتند زدن و نمی‌دانستم باید کجا بروم و اصلن چطور رفتار کنم، توی همان چند ثانیه قبل از این که از عرض خیابان عبور کنم بارها خواستم راهم را کج کنم و از یک سمت دیگر بروم اما میخکوب شده بودم و اصلن قدرت کنترل پاهایم را نداشتم. رسیدیم جلوی مغازه، لبخند کم رنگی روی لبش نشست که استرس زیادش نمی‌گذاشت خیلی به چشم بیاید، از کنارش رد شدیم و صدای قدم‌هایش را پشت سرم شنیدم، گفت یه دیقه وایسین، د ترسیده بود و من با پررویی ایستادم و برگشتم سمتش، گفتم کاری داری؟ گفت با تو نه با دوستت.

سال بعد از آن مدرسه رفتم، چون نه می‌توانستم دیگر به د نگاه کنم نه به آن مغازه و پسر مومشکی و تابلوهایش. د هیچ وقت با پسر دوست نشد که خب فرقی هم به حال من نداشت، اما من و د هم دیگر دوستی‌مان مثل قبلش نشد. حالا چیزی حدود ده سال از آن روزها می‌گذرد و من هر وقت این داستان را تعریف می‌کنم بلند بلند می‌خندم و همه‌ی جمع هم با من قهقهه می‌زنند.  وقتی یادم می‌آید که راه آن روز تا خانه را چطور رفتم و روزهای بعدش دیگر هیچ دلیلی برای مدرسه رفتن و بیدار شدن پیدا نمی‌کردم، به این که همان چند ماه آخر سال تحصیلی را دیگر از آن سمت خیابان نرفتم و هیچ وقت دیگر به آن مغازه نگاه نکردم و هیچ وقت با د سر این موضوع حرف نزدم، از این که آن درد گذشته و حالا هیچی ازش نمانده، دردم می‌گیرد.
عید که رفته بودم شمال از جلوی مغازه‌ی تابلوسازی رد شدم، توی ماشین بودم اما توی همان چند لحظه چشمم دوید دنبال پسری که عاشقش بودم، دوست داشتم بروم داستان عشقم را برایش تعریف کنم و باهم بخندیم اما نبود.

۲۸ فروردین ۱۳۹۲

روی دو زانو نشست، خم شد لبه‌های پارچه‌ی گشادی که از من آویزان بود و قرار بود مانتو شود را با دقت به تو تا کرد و با سوزن به هم چسباند، یک سوزن را توی دهانش با دو دندان نگه داشته بود و در همان حال خیلی ماهرانه شروع کرد صحبت کردن، کلمات را قشنگ‌تر از حالتی که سوزن در دهانش نبود می‌گفت، گفت خب، زندگیت چطوره؟ از سوالی با این کلیت تعجب کردم، هیچ وقت خیاطی این قدر کلی ازم سوال نپرسیده بود، کلن خیاط در ذهنم آدمِ جزئیات محسوب می‌شد، منتظر بودم درباره‌ی رنگ سال و اینها حرف بزند. گفتم زندگی‌ام خوب است. گفت خوبی که خوب است اما منظورم این است که چطور زندگی می‌کنی؟ برایش توضیح دادم که زندگی‌ام خیلی شلوغ نیست و کارهایی که دوست دارم خیلی تکراری و کم هستند، بی‌دلیل برایش تعریف کردم که دیروز بعد از چند روز بی‌پولی طلبم را گرفتم و بیست و پنج تومن پول ترخون و مرزه و بادمجون و فلان دادم. خندید و گفت سن تو که بودم پول‌هایم برای خریدن مجله‌ی زنان به هدر می‌رفت تا از وسط‌شان الگوی لباس بیرون بکشم و برای خودم دامن و روپوش بدوزم. گفت روزهای زیادی وسط پارچه‌فروشی‌های بازار دنبال پارچه‌های ارزان و جنس‌خوب گشتم و یک ماه تمام برای خریدن یک پارچه‌ی پشمیِ چهارخونه‌ی سبز با پارچه‌فروش چانه زدم و آخر که زمستان تمام شد پارچه‌فروش پارچه را نصف قیمت بهم فروخت، بعد که آمدم خانه از هول شروع کردم به دوختن کت و دامن اما همان سال حامله شدم و زمستانِ سال بعدش دیگر کت و دامن اندازه‌‌ی تنم نشد، بعد از حاملگی هم آن‌قدر چاق شدم که دیگر هیچ وقت کت و دامن به تنم نرفت. گفت تمام این سال‌ها هر وقت به رژیم فکر کردم فقط برای پوشیدن آن کت و دامن چهارخونه‌ی سبز بوده و هر وقت که یک کیلو لاغر شدم فورن کت و دامن را از چمدانِ قدیمی بیرون کشیدم و به زور سعی کردم خودم را تویش فرو کنم، اما هیچ وقت نشد.
بعد از من پرسید شوهر دارم؟ گفتم نه، گفت شوهر خوب است، زندگی آدم نظم پیدا می‌کند، "سر و ته آدم جمع می‌شود". گفت آدم که شوهر می‌کند زندگی جدید می‌شود و آدم انگیزه دارد صبح‌ها بیدار شود و پول در بیاورد و برای خانه‌اش کتری و قوری بخرد و مدام مهمانی برود و این جور چیزها. بعد من گفتم تنها زندگی می‌کنم و پول درمی‌آورم و برای خریدن کتری و قوری ذوق دارم و مهمانی می‌گیرم و زندگی‌ام نظمِ خوبی دارد. حالت عنی داشتم، یک جور که انگار می‌خواستم بگویم خیلی خوشبختم، یک جوری که انگار برایش مهم نیست و اصلن حرف‌هایم را نشنیده، بدون نگاه کردن سرش را کرد توی چرخ خیاطی و پایش را گذاشت روی پدال و با یک حرکت سر و ته پارچه را به هم دوخت. بعد از چند ثانیه گفت شاید اگر من هم مثل تو تنها بودم شوهر نمی‌کردم، البته حالا هم خیلی فرق نمی‌کند چون شوهرم رفته زن گرفته و ده سال است جدا زندگی می‌کنیم، اما من باز هم دوست دارم شوهر کنم، صبح‌ها یک دستی به صورتش بکشم، غر بزنم، ناز کنم و با دستش ادای ناز کردن درآورد و بلند خندید، صدای خنده‌اش آشنا بود. دوباره سرش را کرد توی چرخ خیاطی و گفت حوصله‌‌ات سر نمی‌رود تا این آستین را آماده کنم؟ قبل از این‌که جوابش را بدهم گفت وا چرا سر برود با خانمی به خوشگلی من، دوباره قهقهه زد. خیاطی‌اش یک اتاق کوچک بود توی آپارتمانِ هشتاد نود متری، رنگ‌هایش همه گرم بودند، قالیِ قرمز و نارنجی، پرده‌ی نازکِ چهارخونه با رنگ‌های زرد و نارنجی، کمدِ قهوه‌ای روشن، میزِ چوبی و صندلی‌های قهوه‌ای سوخته، یک میله‌ی فلزیِ افقی روی دو پایه‌‌ی عمودی بود و نقش جالباسی را بازی می‌کرد. پیراهن مشکیِ برق‌برقی، کت و دامنِ آبیِ تیره، یک مانتوی سفید و چند پارچه‌ی مشکی دیگر که معلوم نبود چی هستند روی جالباسی روی هم تلنبار شده بودند. به مانتوی سفید اشاره کردم و گفتم خیلی خنکه، گفت آره اما از آنهایی‌ست که نوک سینه از زیرش پیدا می‌شود، دخترها هم که از این چیزها دوست دارند. گفتم همه که دوست ندارند، گفت آنهایی که لاغرند دوست دارند تو چاقی. زدم زیر خنده و گفتم حالا این همه چاقی‌ام را به رویم نیاور، بدون خنده گفت خب چاقی دیگر، بگویم نیستی. خودم را جمع و جور کردم یک جوری که نفهمد از این که بهم گفت چاق ناراحت شدم، اصلن تکلیفم این جور وقت‌ها با خودم روشن نیست، این که کسی بهم می‌گوید چاق باید ناراحت شوم یا نه، یاد چند روز پیش افتادم که دوباره توی همچین موقعیتی بودم و باز هم تکلیف نامشخصی با خودم داشتم چون به خودم حق نمی‌دهم ناراحت شوم و به دیگران حق نمی‌دهم این طور توی چشمم نگاه کنند و ضعفم را رک بهم بگویند. شاید مشکل از من است که از آدم‌ها انتظار صداقت درباره‌ی خودم را ندارم و فقط دوست دارم خودم با بی‌رحمی با خودم رفتار کنم. بعد انگار که فهمیده باشد توی فکرم و با بی‌خیالی توام با فضولی پرسید آشپزی‌ات خوب است نه؟ گفتم آره، گفت چیا بلدی؟ گفتم همه چی، گفت یعنی فسنجون قرمه‌سبزی، قیمه؟ گفتم آره همه‌شو، گفت خب منم اگه آشپزی‌م انقد خوب بود دو برابر تو می‌شدم و این را یک جوری گفت که لحنش دلداری بود اما من دوباره حس کردم گر گرفتم. گفتم پنجره باز است؟ گفت نه خاک می‌آید روی لباس‌های مردم می‌نشیند و من حوصله‌ی غرغر زن‌های افاده‌ای را ندارم.
آستین را بلند کرد و روی هوا و دستانش را گرفت دو طرفِ تکه پارچه، یک نگاه تحسین‌آمیز به دوختش انداخت و شروع کرد با سوزن و نخ سفید آستین را چسباند به حلقه‌ی آستینِ مانتو، گفت بیا بپوش ببینم خوبه، جلوی آینه ایستادم و سعی کردم شکمم را به زور به تو فشار دهم تا آن‌قدری چاقی‌ام توی ذوق نزند اما سینه‌ام از بالا و کونم از پایین رقت‌انگیزم می‌کرد. بلاخره شل کردم و دیدمش که کنارم ایستاده و حواسش به من است، گفت انگار دیگه خوب شده، گفتم آره دیگه لازم نیست بشکافین، گفت همون یک بارم چون خوشگلی شکافتم وگرنه من برای هر کسی نمی‌شکافم.
توی آیینه بهش نگاه کردم و مدل کج ایستادنش به نظرم خنده‌دار آمد اما جلوی خودم را گرفتم و عمدن زل زدم به چشمانش توی آینه، انگار که خجالت کشیده باشد از جلوی آیینه کنار رفت و رویش را ازم برگرداند و گفت درش بیار فقط آروم کوکاش وا نشه. تکه‌پارچه‌ها را از تنم بیرون کشیدم و مانتوی خودم را پوشیدم و وقتی داشتم از اتاق خارج می‌شدم پرسید کسی منتظرته پایین؟ گفتم نه، گفت پس بیا کت و دامن‌مو نشونت بدم. توی هالِ نسبتن خالی منتظر ماندم و بعد از چند دقیقه سر و صدای باز و بسته شدن در کمد با یک چمدان بیرون آمد، بدون این که نگاهم کند نشست روی زمین، در چمدان را با ذوق باز کرد، روسری‌های قلاب‌بافی و پارچه‌های مخمل را کنار زد، بوی عجیبی از توی چمدان خورد توی صورتم، بویی شبیه به بوی خاله‌ی مادرم که مُرده. قدش بلند بود و خنده‌هایش معروف. توی عروسی‌ها آن‌قدر می‌رقصید که کمردرد می‌گرفت، همیشه هم دامن می‌پوشید، خودش می‌دوخت دامن‌های بلندِ چین‌دار، مادربزرگم تا دم مرگش معتقد بود شوهرش او را کشته، می‌گفت وقتی جسدش را دیدم همه‌ی تنش کبود بود از کتک اما بچه‌هایش گفتند سکته کرد. کت و دامن را از زیر کلی خرت و پرت بیرون کشید، پارچه‌ی چهارخونه‌ی سبز و خاکستری، یقه انگلیسی بزرگ، برش عصایی، پایینش کمی گشاد با دامن کوتاه که یک پیله پشتش داشت. گفت دور کمرم بود چهل و پنج، گفتم عین اسکارلت، بعد با هم بلند بلند خندیدیم.

۲۵ فروردین ۱۳۹۲

هفته پیش که از شمال برمی‌گشتم توی راه سیاوش قمیشی گوش می‌کردم، توی جاده یک جایی هست قبل از فیروزکوه که دو طرف جاده دشت پهن و بزرگی همین‌طور به اطراف کشیده شده، در انتهای دشت کوه‌ها معلوم هستند، توی بهار و بیشتر توی تابستون دشت سبزِ سبز می‌شود و توی زمستون بیشتر وقت‌ها سفید است. توی قسمت‌هایی از این زمین‌ها سیب‌زمینی می‌کارند و تابستون مردم محلی کنار جاده سیب‌زمینی می‌فروشند، جاده بوی خاک و پوست سیب‌زمینی می‌دهد و سردی و خشکی لذت بخشی که وسط تابستون بعید است راه نفس آدم را خنک می‌کند. هفته‌ی پیش یک جاهایی سبز بود و یک جاهایی قهوه‌ای، سبزی اما بیشتر توی چشم بود، لابد سیب‌زمینی‌ها جوانه زدند. ساعت تقریبن پنج شیش غروب بود و آفتاب خیلی دورتر از ماشین ما، اطراف کوه کم‌رنگ‌ می‌شد. یک جایی توی آهنگ، سیاوش قمیشی گفت " تو به قصه‌ها شبیهی، ساده اما حیرت‌آور، شوقِ تکرارِ تو دارم وقتی می‌رسم به آخر" به نظرم خیلی حس خوبی‌ آمد، وقتی آدم برای از اول دوره کردن چیزی ولع دارد، یک چیزی وجود دارد که فعل تکرار به جای آزار دهنده کردن، لذت بخشش می‌کند.
 
بعد از یک دوره‌ی یک ماهه، چند روزه دوباره به هم ریختم، کلافه‌ام و همه چیزاهایی که آرومم می‌کردند تاثیری ندارند. البته من همه چیز را امتحان نمی‌کنم چون مدام چیز جدید می‌خواهم. چند لحظه‌ی پیش بعد از ساعت‌ها کلنجار رفتن با خودم برای گیر ندادن و دعوا نکردن و غر نزدن خودم را راضی کردم داستان بخوانم، فرار را خواندم و به نظرم مثل سوره‌ای بود که در این لحظه به پیامبر فرضی که منم، نازل شد.

۲۴ فروردین ۱۳۹۲

یک پایانِ باز بهتر از یک بازیِ بی‌پایان است

وسط یک جمع نشسته‌اید  که همه از قضا بامزه و بانمک هستند و هر کدام خاطره‌ای بامزه برای تعریف کردن دارند، از سفرهایی که رفته‌اند، روابطی که داشتند، از تفریحات و فلان‌شان و شما همان فردی هستید که هیچ کدام را ندارد. نه بامزه است نه سفری نه روابطی نه تفریحات خاصی، هیچی برای تعریف کردن ندارید و خب ندارید دیگر زور که نیست. در آن جمع شبیه یک جا حروم‌کن هستید، چند نفرشان وسط خاطره تعریف کردن‌ توی صورت شما می‌خندند اما می‌بینید که می‌گویند این دیگه این جا چی می‌گه؟
برای رها شدن از این نگاه‌ها به زور سعی می‌کنید انگشتی وسط‌شان فرو کنید، خاطره نصفه نیمه‌ای که یک بار مادربزرگ‌تان برای شما گفته را با انتهای خاطره‌ای از هم‌کلاسی دانشگاه‌تان هم می‌زنید و وقتی به نظرتان در حد معقولی جالب شد به امید خدا که خوب در بیاید شروع به تعریف کردن می‌کنید، بدبختانه صدای شما بلند است و همه ناگهان ساکت می‌شوند و زل می‌زنند به شما، شما با آب و تاب تعریف را به دو خط می‌رسانید، یکی قاشق برمی‌دارد سرتان را از تو مثل پوست هندوانه قاشق قاشق می‌تراشد و وسط خاطره تعریف کردن بدون هیچ ایده و کلمه‌ای رها می‌شوید، خاطره‌تان مثل لباس سیندرلا تیکه تیکه می‌شود، دیگر چیزی برای ادامه دادن ندارید، گرم‌تان می‌شود، لحن تغییر می‌کند، صدا می‌لرزد، شبیه خروسک می‌شود، دوست دارید اینجا صحنه کات شود، دوربین از روی شما بپرد و همه دوباره سرگرم خودشان شوند، اتفاقات یک جوری دوباره از سر گرفته شوند که انگار شما اصلن وجود نداشته‌اید اما همه چیز ادامه پیدا می‌کند. سرخ می‌شوید و کلافه، لابد یکی دو نفر می‌فهمند که شما خاطره را از خودتان درآوردید و بقیه هم تخم‌شان است. یک جورِ ناجوری سر و ته قصه هم می‌آید و شما در حالی که عرق سردی بر پیشانی‌تان نشسته با رنگِ پریده و خنده‌ی نصفه نیمه‌ای که روی لب‌تان خشک شده توی مبل‌ خودتان را جا به جا می‌کنید و سعی می‌کنید یک جوری به حال عادی برگردید اما انگار وا رفتید.
 
دوست دارم خودم را از همین جایی که وا رفتم با قاشق جمع کنم بریزم توی سطل، بروم توی حمامی دستشویی جایی دوباره درست کنم.

۱۹ فروردین ۱۳۹۲

داییِ ندیده‌ای دارم که وقتی پنج سالش بود توی حوض آب خفه شد و مرد، مادربزرگم می‌گفت عادت داشت سرش را خم کند زیر شیر آبِ بالای حوض و آب بخورد بعد یک روزی مادربزرگم ترسید از افتادن بچه توی حوض آب و تمام سطح حوض را با چوب و تخته پوشاند، یک روز که مادربزرگم خانه نبود بچه سرش را برد زیر شیر آب و افتاد توی حوض و چون چوب سطحش را پوشانده بود کسی متوجه‌اش نشد و بچه توی آب خفه شد. مادربزرگم لحظه‌ای که بدن بی‌جانِ بچه‌اش را روی سطح آب دید را با جزییات برایم تعریف می‌کرد و می‌گفت بعد از ساعت‌ها دنبال پسرش گشتن بلاخره موهای صاف و سیاه بچه را روی سطح آب دید و با وحشت چوب‌ها را کنار زد و بچه را از آب بیرون کشید.همیشه تنها عکس بچه را لای قرآنی که هر روز می‌خواند داشت و وقت‌هایی که خیلی حوصله داشت برایم از مجیدی که غرق شد می‌گفت. گوش مجید وقتی به دنیا آمد سوراخ بود و مادربزرگم از همان وقتی که به دنیا آمد اعتقاد داشت این بچه نظر کرده است و می‌گفت مطمئن بودم اتفاقی برایش می‌افتد. وقتی مادربزرگم از مجید می‌گفت گریه نمی‌کرد چون به نظرش جایش خیلی بهتر از جای ماها بود اما همیشه قرمز می‌شد و بعد از چند دقیقه حرف زدن گره روسری‌اش را شل می‌کرد و دکمه‌ی بالای پیراهنش را باز می‌کرد تا بتواند نفس بکشد. قبلن همین جا گفتم که مادربزرگم آدم عادی نبود و بیشتر شبیه افسانه بود، هنوز هم معتقدم مادربزرگم شبیه رویا بود تا واقعیت از بس زیر بار از دست دادن و مریضی و بی‌پولی داغون نمی‌شد شاید هم می‌شد و مثل من با داد و هوار نمی‌شد.‏
ماه پیش بعد از دزدیده شدن کیفم برای دکترم با هق‌هق از چیزهایی که توی کیفم داشتم حرف زدم و دکترم ازم پرسید تا حالا چیزی را از دست داده‌ای؟ وقتی فکر کردم جز مادربزرگم چیزی به ذهنم نرسید، البته به دوست‌پسر قبلی هم چند لحظه فکر کردم و دیدم الان دیگر اسم تمام شدن آن رابطه را از دست دادن نمی‌گذارم، شاید آن روزها اگر کسی ازم می‌پرسید اسمش را می‌آوردم اما حالا ابدن حس از دست دادن ندارم. دکترم ازم خواست از مادربزرگم بگویم و من خیلی دقیق مادربزرگم را برایش توصیف کردم، رنگِ پوستِ تیره‌اش، موهای کم و قرمزش، دستان کوچکش با ناخن‌هایی شبیه ناخن‌های خودم پهن و بی‌قواره، بعد از بویش گفتم که تلفیقی از بوی سبزی و دود بود، از اخلاقش گفتم از این‌که هیچ وقت انگار تعادلش را از دست نمی‌داد و همیشه به همه چیز مسلط بود بعد گفتم بودنش شبیه وزنه‌ای بود در کفه دیگر ترازو که یک نفری تعادلِ کل خانواده‌ی بیست نفره‌ی بی‌تعادلش را حفظ می‌کرد. از لحظه‌ی مرگش گفتم، از این که یواشکی تا لحظات آخر جان دادن نگاهش کردم و حرکات آخر انگشت پایش را دیدم. بعد هم گفتم وقتی مرد چادرش را گرفتم و فرار کردم چون بیشتر از همه چیز بویش را می‌داد و من فقط به بو نیاز دارم.
تمام این فرق‌هایی که با مادربزرگم دارم کاری می‌کند که بیشتر عاشقش شوم، گاهی دلم می‌خواهد از در خانه‌اش که حالا به زور سالی یک بار واردش می‌شوم بروم تو و ببینمش که روی ایوان نشسته و بافتنی می‌بافد، خنده‌اش را از پشت عینکش ببینم و با چشم به شمعدانی‌های رنگارنگش اشاره کند و بگوید ببین چقدر گل داده‌اند. دلم برای هیچ کسی و هیچ چیزی جز بوی مادربزرگم تنگ نمی‌شود و از پیدا نکردن بویش لا به لای بوهای دیگر کلافه می‌شوم.
 

۱۳ اسفند ۱۳۹۱

دیشب خواب دیدم توی اتاقک‌ کوچکی زندگی می‌کنم جایی که همیشه یا شب است یا غروب و دم صبح. اتاقک در و دیوار سفید دارد و جنس‌شان یک جور سردی‌ست و با نور مهتابی سفیدی مدام روشن است. سطح اتاق صاف نیست، تخت کوچک فلزی گوشه اتاق کج قرار گرفته و وقتی پایت را روی زمین می‌گذاری چاله چوله دارد. قفسه فلزی گوشه دیوار هم روی پستی و بلندی‌ست و تمام چیزهایی که تویش چیده شده همان طور کج سر جای‌شان مانده‌اند. وقتی روی تخت دراز می‌کشیدم انگار یک نفر که قوز بزرگی دارد روی شکم خوابیده است و من پشتش دراز می‌کشم، بدنم صاف قرار نمی‌گرفت و شکمم مثل کوه بالا می‌آمد. دوتا از دخترهای فامیل‌مان هم توی خواب بودند، یکی‌شان که تازه عروسی کرده بود مانتوی بلند سفید گشاد با روسری ساتن کرم پوشیده بود، موهایش هم روی سرش قمبل کرده بود درست شکل زن‌های دهه شصت هفتاد توی فیلم‌ها، شوهرش هم توی خواب بود اما کلن پشتش به من بود و حتی مطمئن نیستم شوهر واقعیش بود یا نه. دخترخاله‌اش هم توی خوابم بود، تصویری که از دخترخاله‌اش دارم سه ساله روی دوچرخه آبی پسر همسایه‌مان است، با صورت بیش از حد گرد و نیش باز اما دخترخاله‌اش امسال کنکور دارد و توی خواب من شوهر داشت انگار. این دخترخاله توی یکی از اتاق‌های همان جایی زندگی می‌کرد که من بودم. جایی که در آن زندگی می‌کردیم شبیه روستا بود، یک محوطه بزرگ مستطیل شکل که اتاقک‌ها دور تا دورش در ارتفاعات مختلفی نسبت به هم قرار داشتند، کمی هم شبیه زندان‌های امریکا توی فیلم‌ها بود. 
توی خواب دعوای پنهانی بین من و این دو نفر برقرار بود، یک جایی توی خواب این‌ها در فاصله‌ای پایین‌تر از من راه می‌رفتند، برمی‌گشتند نگاهم می‌کردند و مدام می‌خندیدند، همان‌جا توی خواب تازه فهمیدم لالم. دخترخاله کوچک‌تر بلندتر به دست و پا زدنم برای گفتن کلمات می‌خندید و من فقط می‌خواستم بهش بگویم نخند اما نمی‌توانستم و هم زمان گریه می‌کردم. نتوانستم حتی یک کلمه بگویم، نفسم بند آمده بود و هر چقدر به خودم فشار می‌آوردم فقط هوای خالی بریده بریده از دهنم خارج می‌شد.‏
توی خواب شروع کردم نفس کشیدن، حرف‌های دکترم یادم آمد، چند روز پیش بهم گفت هروقت در برابر اتفاقی احساس ناتوانی کردی شروع کن نفس کشیدن، بهم یاد داد چطور درست نفس بکشم تا تمام مشکلاتم حل شود. بهم گفت هر وقت نمی‌توانی چیزی را تحمل کنی، استرس باعث می‌شود بدنت شروع به لرزیدن کند، می‌ترسی، دستانت عرق می‌کنند و ضربان قلبت بالا می‌رود شروع کن درست نفس کشیدن، بعد اضافه کرد هر روز این کار را تکرار کن حتی توی تاکسی بعد من خندیدم گفتم صدا دارد. ‏
دیشب توی خواب هر چقدر درست نفس کشیدم باز هم لال بودم، فکر می‌کنم با ترس از خواب پریدم و ناخودآگاه دویدم سمت پشت‌بوم و درش را محکم بستم چون طوفان شده بود و در پشت‌بوم مدام به هم می‌خورد، اما مطمئن نیستم این کار را کرده باشم. تنها چیزی که یادم می‌ِآید و نمی‌دانم خواب و توهم است یا واقعیت این است که دم درِ پشت بوم باد از لا به لای شیشه‌های شکسته‌‌ی در بریده بریده به صورتم می‌خورد و من فکر می‌کردم توی خواب یک آدم دیگرم که لال شده و سعی می‌کند درست نفس بکشد.

۰۴ اسفند ۱۳۹۱

I can't get you out of my mind

امشب با مهدی و رامین یک بازی جدید شروع کردیم، این جوری بود که من همشهری داستان را باز کردم و عبارت سرمقاله فلان را بلند خواندم. بعد مهدی یک کلمه به قبل سرمقاله اضافه کرد، رامین یک کلمه قبل کلمه‌ای که مهدی اضافه کرده بود و همین طور رفتند. تهش یک جوری می‌شد که سرمقاله فلان که یک زمانی برای خودش تیتر بود و خیلی برو بیا داشت شد ته یک زنجیره‌ی دراز از کلمات با معنی، دردناک بود. شاید من هم باید اتفاقات امشب را از تلفن مادرم شروع کنم.‏
یک روز که هوا نسبتن گرم بود مادرم از تلفن‌‌های بی‌سیم  نسبتن گرونی که هی می‌خرید و هی خراب می‌شدند خسته شد و گوشی بی‌سیمش را پرت کرد روی میز، به پدرم گفت به عمه‌ام بگوید از سوئد برایش یک گوشی تلفن بی‌سیم از همان‌هایی که برای زن‌عمویم آورده و چند سال است مثل سگ کار می‌کند بیاورد. پدرم خودش را لوس کرد اما مادرم راضی‌اش کرد و بلاخره یک روز همان تلفنی که در رویاهایش بارها در دستش گرفته بود رسید. مدت‌ها طول کشید تا مادرم به تمام سوراخ سمبه‌های تلفنش وارد شود، یکی از پایه‌های تلفن را توی آشپزخانه گذاشت تا به قول خودش صبح‌ها که بیدار می‌شود و به عادت هر روزش با من و خواهر و برادرم در یک شهر دیگر صحبت کند از کار و زندگی‌اش نیفتد.
شیش ماه پیش یک شب که در خانه شمال تنها بودم، تلفن را از پریز کشیدم تا جا را برای مودم سیم‌دار کثافت باز کنم و بعد که خواستم تلفن را دوباره وصل کنم، دو شاخه را فرو کردم توی پریز برق و از تلفن دود بلند شد. تلفن مورد علاقه‌ی مادرم سوخت و من سوزاندمش. تلفن را با خودم آوردم تهران تا تعمیرش کنم و بلاخره بعد از شش ماه که یک بار تلفن گم شد و بعد پیدا شد و چند ماه یک گوشه خاک خورد بردمش توپخونه و تعمیرش کردم. دیروز رفتم تلفن را گرفتم و تمام طول راه حواسم بهش بود که خط بهش نیفتد، حتی برایش یک چیزی خریدم که خودشان بهش می‌گفتند ضد برق تا دیگر نسوزد. تلفن را سالم رساندم خانه، زدم به برق تا شارژ شود و مادرم پای تلفن گفت آن جفت دیگرش را هم توی شمال زده به برق تا وقتی این اصل کاری می‌رسد بدون اتلاف وقت دوباره همه چیز را با تلفن‌هایش از نو شروع کند.
 
فردا باید برم شمال، برای درست کردن کار کثافت دانشگاهم که تمامی ندارد، غروب وقتی وسیله‌هایم را جمع می‌کردم تمام مدت حواسم بود تلفن مورد علاقه‌ی مادرم را فراموش نکنم، فکر کردم بگذارمش توی کوله پشتی دوم که جا بیشتر دارد و بهش فشار نمی‌آید. همان موقع کیف بزرگ  سیاه لوازم آرایشی که نسیم برایم خریده بود را برداشتم. عطری که تازه کادو گرفته بودم، موچین تیزی که با اولین حقوق روزنامه خریده بودم، کرمی که ماه‌ها برای خریدنش منتظر مانده بودم تا بلاخره یک ماه پیش بعد از گرفتن حقوق خریدم، ماتیک قرمزی که دوست‌پسر قبلی‌ام برایم خریده بود و همیشه خوش رنگ‌ترین و گران‌ترین ماتیکم بود، دو تا کش موی هم رنگ که وقتی موهایم را دو طرف سرم می‌بافم پایین‌شان را با این کش می‌بندم و هزار تا خرده ریز دیگر که با وسواس مخصوص خودم همه‌شان را یک جا جمع می‌کنم و همه جا با خودم می‌برم را با دقت توی کیف سیاه گذاشتم و کیف سیاه را گذاشتم کنار تلفن توی کوله‌پشتی. یک لحظه تردید کردم، فکر کردم توی کوله پشتی یا کیف دستی؟ بعد فکر کردم ممکن است توی کیف دستی گه شوند و اینجای جایشان امن‌تر است. این کشمکش همیشگی‌ام برای این کیف است از بس به خودش و خرت و پرت‌های تویش معتادم، زیر این‌ها واقعی‌ترین مانتویی که دارم و مخصوص سرکار و دانشگاه است و مقنعه ‌ام را چپانده بودم. راحت‌ترین شرت تاریخ و یکی از سوتین‌ها را هم به محتویات کوله پشتی اضافه کردم و دقیقن لحظه آخر روسری روی سرم که همیشه از خریدنش راضی بودم و این به نوبه خودش عجیب است را برداشتم و با چندتا از تی‌شرت‌ها به زور فشار دادم توی کیف، بعد یک شال قدیمی گذاشتم سرم و فکر کردم چقدر کاردان و عاقلم.
قرار شد رامین بیاد دنبالم بریم خانه مهدی و بعد هم خانه خودش و فردا صبح برم شمال. کوله‌پشتی را گذاشتم روی صندلی عقب ماشین، وقتی رسیدیم خانه مهدی به رامین گفتم کیف‌ها رو بیار تو، یک حرف‌هایی از پدرم مثل پیام بازرگانی ناگزیر از جلوی چشمانم رد شدند. یک ساعت شاید از رسیدن‌مان گذشته بود که دوباره فوبیایی که پدرم با تکرار هزار باره‌ی توصیه‌های ایمنی‌اش دو دستی توی حلقم فرو کرده مثل برق آمد و رفت و من با فاز نب بابا، به فاز قبلی ادامه دادم.
گفتیم بریم بیرون شام بخوریم و یه دوری بزنیم. نشستم توی ماشین، داشبورد ماشین باز بود و فوبیای همیشگی جرقه زد، رامین گفت شاید من باز گذاشتم. پشت را نگاه کردم، لباس‌های سربازی رامین درهم روی صندلی بود، همه را زیر و رو کردم، نبود. مطمئن بودم اشتباه نمی‌کنم اما آن قدر می‌خواستم اشتباه کنم دوباره گشتم، واقعن کوله پشتی نبود.
نمی‌‌دانم برای کدام‌شان این همه گریه می‌کنم. برای تک‌تک‌شان، حتی برای سوهان ناخنی که یک شب تابستان توی بی‌پولی مخصوص خودم وقتی توی ماشین منتظر دوست رامین بودیم، با دو هزار تومنی ته کیفم و پانصد تومنی زیر ترمزدستی ماشین از داروخانه طالقانی سر شریعتی خریدم.
این داستان شاید یک سر دیگری هم دارد، عمه‌ام پای تلفن توی سوئد وقتی پدرم بهش گفت "بی‌زحمت یکی ازون تلفنایی که برای ناهید اینا آوردی برا مام بیار".‏‏

۲۱ بهمن ۱۳۹۱

sorry i'm late

تمام این مدت سعی کردم فراموش کنم چقدر ریده‌ام، در همه‌ی کارهایی که مسئولیت‌شان را قبول کردم. توی کارم و درسم بیشتر از همه، مدام خودم را گول زدم که اوضاع بهتر می‌شود و هیچ اتفاقی نمی‌افتد و تو از پس تمام این کارها بر می‌آیی اما تک‌تک آن کارها از توان من خارج بودند، من سعی می‌کردم خودم را جای آدم‌های قوی جا بزنم و به زور کارهایی را بکنم که نمی‌توانم.‌

من نمی‌توانم هم کار کنم هم درس بخوانم هم خانه‌داری کنم هم نگران خرج کردنم باشم هم غصه بخورم و سعی کنم متعادل بمانم. همین قدر که یکی از این‌ها را انجام دهم کار بزرگی‌ست برای من، گفتن این جمله برایم سخت است چون در تمام این مدت خودم را مثل سیاوش تصور می‌کردم توی آتش که صحنه آخر مقابل چشمان نگران مردم از آتش بیرون می‌آید در حالی که لباس‌هایش سفید و تمیز است و لبخند چندش‌آوری رو به دوربین می‌زند. اما من در بهترین حالت له و داغون بیرون می‌آیم از این وضعیت.
 چیزی که هنوز دنبال خودم می‌کشم توجیه تمام شکست‌هایم از بچگی تا امروز است، برای هر کدام یک دلیل که مو لای درزش نمی‌رود تراشیده‌ام و یا واقعیت را آن‌قدر با دقت تغییر داده‌ام که وقتی به کسی می‌گویم فلان چیز را از دست دادم به این دلیل ابدن به ذهنش نمی‌رسد که من از تنبلی شکست خورده‌ام و اصولن با تاسف سرش را تکان می‌دهد و سعی می‌کند دلداری‌ام بدهد برای این همه رنجی که بر من رفته.‏

بارها سعی کردم دلیل این همه ریدنم را پیدا کنم و بفهمم چرا نمی‌توانم کاری را درست و حسابی تمام کنم، من حتی دیگر نمی‌توانم یک فیلم را از اول تا آخر بدون زجر کشیدن ببینم، کتاب‌های چند صد صفحه‌ای که به زور خوانده‌ام و پنجاه صفحه آخرشان مانده روی هم تلنبار شده‌اند، پنج سال است می‌خواهم درسم را تمام کنم، اضافه وزنم چند سال است صفر نشده، کارهایی که دوست داشتم انجام دهم و همیشه در ذهنم در حد رویا مانده، حتی پست‌های نیمه تمام اینجا که هیچ وقت از ترس گرفتن عذاب وجدان بهشان نگاه هم نمی‌کنم. درد کشیدن از کارهای نیمه تمام آن قدر زیاد شده که حتی رغبت نمی‌کنم کار جدیدی را شروع کنم.‏
شاید تمامش از تنبلی نباشد اما بزرگ‌ترین بخشش است، کارهایی که با بی‌میلی و از سر اجبار شروع‌ می‌کنم به ناتمام ماندن و یا با زجر تمام شدن ختم می‌شوند اما آشپزی و خانه‌داری و کتاب‌هایی که دوست دارم و فیلم‌ها و سریال‌های مورد علاقه‌ام با تعطیل شدن کارهایی که ازشان متنفرم زودتر از حد معمول تمام می‌شوند.
پذیرفتن تنبلی اصلن کار راحتی نیست، همین حالا چند بار نوشتم و پاک کردم تا جرات کنم بنویسم "تنبلی". با درد سعی دارم به خودم بقبولانم که همیشه آدم تنبلی نبودم، بچه که بودم خیلی خوب درس می‌خواندم چون درس خواندن کاری می‌کرد در مرکز توجهات باقی بمانم، اما در دوره دبیرستان به جز امتحان فیزیک نهایی سال سوم که برای اولین بار و آخرین بار در تمام زندگی‌ام دوازده ساعت درس خواندم هیچ وقت دیگر درست و حسابی درس نخواندم. از زمان کنکور تنبلی به صورت جدی آغاز شد و دیگر هیچ وقت تمام نشد، جز ترم پیش که دور روز قبل امتحان خودم را جر دادم و تمام درس‌ها را آن قدر خواندم تا فقط پاس کنم. خاطرات دیگری از تنبلی نکردنم یادم می‌آید اما تمام‌شان مثل گرفتگی ماهیچه یک لحظه مرا گرفته و ول کرده، با حساب تمام این ها من خودم را آدم تنبلی معرفی می‌کنم که سعی می‌کند وانمود کند تنبل نیست. شما اگر فردا من را توی خیابان ببینید و به من بگویید تنبلی نکن آن قدر با سوز برایتان شرح سختی‌هایم را می‌گویم که به گه خوردن بیفتید، یعنی هنوز توانایی شنیدن درباره تنبلی‌ام از دیگران را ندارم.
بیست روز پیش قرار بود ترجمه‌ ده صفحه‌ مقاله برای استادم بفرستم تا بهم نمره بدهد هنوز نفرستادم و فقط دو روز دیگر وقت دارم، چهار ماه وقت داشتم صد و پنجاه نفر را برای کار کسشری دور هم جمع کنم و حالا به زور به چهل نفر می‌رسند، بیشتر از چند هفته است که قرار است جایی بروم برای تحویل گرفتن یک چیزهایی و هنوز نرفتم، الان باید دانشگاه باشم برای برداشتن واحدهای عقب مانده‌‌ی این سال‌ها تا این ترم درسم تمام شود اما نیستم.‏ یکی از این دستگاه‌ها که کاغذ را از یک سرش می‌فرستی تو و از طرف دیگر رشته‌های دراز تحویل می‌گیری برای آدم‌هایی مثل من لازم است، از یک طرف بروم تو و از طرف دیگر مثل ماکارونی بیرون بریزم بعد به عنوان کود رشته‌هایم را بریزند پای درختان، کود انسانی مفیدی می‌شوم.‏

۱۴ بهمن ۱۳۹۱

این جا دیگر جایی نیست که من تویش راحت بنویسم، شده جایی که با احتیاط وسطش قدم می‌زنم، کاربری قبلش را از دست داده. نمی‌توانم هر چیزی که می‌آید و می‌رود را بنویسم چون دوست دارم چیزی باشم که کاملن نیستم و این آزار دهنده است.‏
روراست بودن با خودم در حضور آدم‌های دیگر امکان‌پذیر نیست آن هم برای من که همیشه حواسم به نگاه دیگران است، حتی وقتی توی خانه‌ام یک دقیقه می‌روم جلوی پنجره حواسم هست از پنجره خانه روبرویی خوب به نظر برسم. به آدم‌هایی که برای خودشان زندگی می‌کنند حسودی‌ام می‌شود اما آن قدرها هم مطمئن نیستم وجود داشته باشند. دوست دارم هر گهی که هستم برای خودم باشم اما نمی‌شود، آدم مدام درگیر روابطی می‌شود که توی آنها باید مواظب چه گهی بودن خودش باشد.
چند روز پیش رفتیم خانه مردی که نزدیک‌های لواسان، یک جای نیمه کوهستانی زندگی می‌کرد. درِ خانه‌اش چوبی بود و دیوار نداشت، به جایش پرچین بود شبیه خانه حنا دختری در مزرعه. از شب قبل برف می‌بارید، پایم را که توی خانه گذاشتم از این که رد پایم روی برف می‌ماند ذوق می‌کردم، راه باریکی را طی کردیم و به فضای نسبتن بازی رسیدیم، چهار طرف حیاط باغچه و درخت و صندلی‌های چوبی قدیمی، مبل کهنه و یک صندلی فلزی بود که روی همه‌شان برف نشسته بود، یک سمت دیگر حیاط آلاچیقی پر از چوب بود. از پله‌ها بالا رفتیم و پا روی خرده‌های چوب روی ایوان گذاشتیم و از در دیگری وارد خانه شدیم. بوی الکل و سرما زد توی دماغم، از پله‌ها با تردید بالا رفتم، پله‌های تنگ با موزائیک‌های قدیمی، شبیه خواب‌هایم بود و این را حالا که دوباره به آن فضا فکر می‌کنم می‌فهمم. پاگرد اول پنجره‌ای داشت به پشت خانه، پرده توری قدیمی و کهنه شبیه پرده‌ها توی عکس‌های قدیمی آلبوم مامان، کوزه بزرگ سفالی از آنهایی که مادربزرگم تویش سرکه می‌انداخت روی رف پنجره بود. پله‌ها که تمام شدند فضا باز شد، یک میز چوبی، یخچال و چند قابلمه قبل از در ورودی اتاق روی هم تلنبار شده بودند. در را با فشار باز کردیم، کرسی بزرگی گوشه سمت چپ اتاق بود، سینی مسی بزرگی روی کرسی و وسط سینی ظرف بزرگ میوه، کاسه‌های مسی دیگری توی سینی بودند که با سنجد، گردو، فندق و تخمه پر شده بودند. یک بشقاب پر از علف خرد شده کنار زیرسیگاری فلزی روی کرسی بود.
پیشخوان آشپزخانه شبیه همان پرچین‌های دور خانه بود، اما از یک چوب قهوه‌ براق. پایه‌های پیشخوان تنه درخت بود و رویش چوبی از جنس چوب نیمکت‌های مدرسه ابتدایی‌ام. همه وسایل خانه چرک و رنگ و رو رفته بودند روی رف پنجره سمت راست اتاق یک ردیف گلدان شمعدانی با چند کاکتوس هم بودند که سبزی‌شان کنار قهوه‌ای های مرده و خاکستری‌های اتاق سرما را بیشتر می‌کرد.
پاهایم را با بی‌میلی که از وسواس شدیدم می‌آید فشار دادم زیر کرسی، گرمایش بیشتر استرس‌زا بود تا لذت‌بخش، همه پرسیدند چرا حسابی نمی‌روی زیر کرسی و من خاطره‌ دروغی از کودکی‌ام و کرسی تعریف کردم تا بگویم این کارم از ترس است. بعد پیرمرد صاحب‌خانه رفت توی حیاط و صدای اره‌برقی‌اش بلند شد، همه رفتند کمکش و با چوب‌های خرد شده برگشتند و بخاری را آتش کردند، همه لذت می‌بردند الا من.
از طرفی به بی‌خیالی پیرمرد نسبت به وضعیت زندگی‌اش حسودی می‌کردم و از طرفی باور نمی‌کردم کسی با انتخاب خودش این همه عجیب و بی‌چیز زندگی کند. ملاقه‌اش را زد توی دبه‌ای که کنار کرسی بود و با قیف بطری عرق را پر کرد، گفت توی این برف عرق می‌چسبه، به من خیلی وقت است که عرق نمی‌چسبد، از داغی مسخره‌اش بدم می‌آید و معده‌ام از بوی الکل حتی به هم می‌ریزد. نشستیم به کشیدن و من آن قدر از بودن توی آن فضا استرس داشتم که حتی نمی‌توانستم با خیال راحت چت باشم.‏
بادمجون‌ها را روی بخاری هیزمی گذاشتیم، شروع کردیم سیر خرد کردن برای میرزا قاسمی، توی قابلمه مسی سیرها را سرخ کردم و روی تخته‌ای که به گفته خودش از چوب گردو بود بادمجون‌ها را ساتوری کردم. میرزا قاسمی را بی‌حوصله و تندتند آماده کردم تا زودتر بخوریم و وقت رفتن شود. واقعن کلافه بودم، به حدی که نمی‌توانستم راحت یک گوشه بشینم و مدام در همان چند متر فضا راه می‌رفتم.
 
 توی این چند روزی که می‌گذرد حتی به آن روز فکر هم نکردم، حالا که فکر می‌کنم هیچ دلیل قانع کننده‌ای برای آن همه بد گذشتن به خودم ندارم. پیرمردی که توی حیاط خانه‌اش علف می‌کارد و به قول خودش از زندگی هیچی نمی‌خواهد و به نظر من اگر نمی‌خواست لازم نبود درباره‌اش حتی حرف بزند، تمام خانه‌اش بوی الکل می‌دهد و دستشویی خانه‌اش شلنگ آب ندارد و رختخواب‌هایش همه چرک و کثیف هستند برای من دردناک است. دوست ندارم دوباره به آن خانه برگردم چون شبیه خانه‌های شمال است و همان نمی را دارد که خانه‌های آنجا دارند، نورش همان رنگی‌ است که نور خانه‌مان توی شمال وسط زمستان.
آن خانه اگر برای رامین و بقیه بکر و تازه بود برای من فیک و کلیشه و تکراری بود. ادای نصفه نیمه‌ای بود از صادق هدایتِ بوف کور، آزار دهنده و بغرنج. اگر آن پیرمرد حتی به اینها فکر هم نکرده بود و روحش از چیزهایی که توی سر من درباره‌اش می‌گذرد خبر ندارد باز هم برای من هیچ جذابیتی ندارد. باور نمی‌کنم زندگی آن مرد به نظر بقیه این همه برای خودش باشد و واقعن برای او هم این همه برای خودش بودن معنایی داشته باشد.‏
اگر آن خانه مال من بود حتمن می‌کوبیدم و به جایش خانه‌ای تمیز با دستشویی کاشی شده وشلنگ و رختخواب‌هایی تمیز می‌ساختم. من تحمل مدام بودن رنگ‌های سبز و قهوه‌ای و خاکستری کنار هم را ندارم.، تحمل بوی سرما و الکل برای همیشه. دیگر حتی تحمل ندارم این جا را نگه دارم چون نگاه کردن بهش توی یک قالبی حبسم می‌کند که دلم می‌خواهد از آن فرار کنم.‏ 
دیشب توی کافه روی نیمکتی نشسته بودم که دقیقن وسط بالکن بود و اگر به روبرو نگاه می‌کردی همه چیز قرینه هم بود. خانه روبرو چیزی بین دو طبقه و یک طبقه، ارتفاع معقولی از سطح زمین داشت و شبیه خانه‌ی پیرها بود. بالکن نسبتن پهنی داشت با یک پنجره مستطیلی، از آنجایی که من نشسته بودم به دو قسمت مساوی تقسیم می‌شد و نظم آزار دهنده‌اش اذیتم می‌کرد. باران بند آمده بود و آسمانِ سرمه‌ای تیره رنگ آسمانِ ساعت نه نبود، بیشتر صبح زود بود. هوا سرد بود و صدای ممتد حرکت ماشین‌ها از دور شبیه صدای دریا می‌شد و انگار صدایی نبود. قبلن هم یک بار دیگر این صدا شبیه صدای دریا شده بود برایم، یک شب روی بالکن خانه بهناز.‏
دوست داشتم آدمی بودم توی خانه روبرو که به منِ نشسته‌ روی بالکن کافه نگاه می‌کند و داستانش را حدس می‌زند و جایی ازش می‌‌نویسد یا یک نفر را خفت کنم و بگویم ببین امروز شد یک سال که من یک نفر را بدون قطع و وصل دوست دارم و هنوز از بودنش راضی‌ام وآدمی که خفتش کرده‌ام از حرفم همان قدری تعجب کند که خودم هر دقیقه میکنم. بروم روی بالکن خانه‌ی با ارتفاع ناچیز رو به دریای توهمی آواز عاشقانه‌ زمزمه کنم و خودم را مثل هایده توی ویدئوی روزای روشن خداحافظ بغل کنم.‏
صبح به خاله‌ کوچیکه گفتم اگر همان قدری که احساس بدبختی می‌کنی احساس خوشبختی هم می‌کنی بکش بیرون از خودت چون همه چیز نرمال است و همان جا فکر کردم توی یک سال گذشته تعداد روزهایی که احساس خوشبختی کردم بیشتر از روزهای بدبختی‌ام بوده بعد یاد لحظه‌ای افتادم توی جاده چالوس، جاده یک جوری می‌شد که صخره ها توی هم می‌رفتند، نور هر لحظه کم و زیاد می‌شد، های بودیم و رامین یک‌هو گفت بستنی بخوریم.
 

۰۳ بهمن ۱۳۹۱

Go home

جاده شمال برای من از دم در خانه شروع می‌شود، در آپارتمان را که پشت سرم می‌بندم خانه دیگر مال من نیست انگار، از پله‌ها که پایین می‌آیم خودم را مهمان تصور می‌کنم که دارد برمی‌گردد سر خانه و زندگی خودش، توی کوچه با مردم غریبی می‌کنم، همان‌هایی که تا یک ساعت پیش شاید هم محلی می‌دانستم‌شان می‌شوند آدم‌هایی که من را به چشم غریبه نگاه می‌کنند، تا خود ترمینال هر کسی را که می‌بینم به این که مثل من غریبه نیست حسودی‌ام می‌شود.  در و دیوار بهم می‌گویند گو هوم. دوست دارم ته تمام این غریبی کردن‌ها برای همیشه از آنجا بروم و دیگر چشمم به آدم‌هایی که توی توهماتم این همه من را غریبه می‌دانند نیفتد، انگار می‌خواهم ازشان انتقام بگیرم. دردش تا سوار شدن و راه افتادن است. توی جاده دیگر همه چیز فراموش می‌شود و من غرق خیال‌پردازی‌هایم گاهی زمان و مکان را حس نمی‌کنم.‏‏
یک جاهایی از جاده چشمانم را می‌بندم و سعی می‌کنم تشخیص دهم حالا سربالایی‌ست یا سرپایینی، بیشتر وقت‌ها درست تشخیص می‌دهم البته از صدای ماشین و دنده عوض کردن تقلب می‌کنم وگرنه بعضی جاها خیلی محسوس نیست بالا می‌رویم یا پایین. بیشتر وقت‌ها شب حرکت می‌کنم، شب بهتر است آدم‌های توی ماشین آن قدری معلوم نیستند و کافی‌ست هدفون را توی گوشم فرو کنم تا خیال کنم سوار یکی از آن قطارهای قدیمی شهربازی‌ هستم که با سرعت بالا و پایین می‌رفت. جاده را تقریبن حفظم، بعضی جاها از خودم امتحان می‌گیرم که بعد از این پیچ اولین چیزی که می‌بینم چیست یا چشمانم را می‌بندم و سعی می‌کنم از تغییر نور وارد تونل شدن را بفهمم اما سخت است چون بعضی جاها توی جاده چراغ‌ها پرنور تر از توی تونل است و فکر غالبم که تونل همیشه توی شب روشن‌تر است چرت می‌شود. هزار بار با دیدن هر تابلویی حساب می‌کنم دقیقن کی می‌رسم و هزار بار لحظه رسیدن و بالا رفتن از پله‌ها و بغل کردن مادرم را پیش‌بینی می‌کنم.
توی جاده اصولن به کارهای محال فکر می‌کنم، کارهایی که هیچ وقت نمی‌توانم انجام‌شان بدهم مثل باز کردن کافه‌ای فقط برای صبحانه، دیشب تصمیم گرفتم اسم کافه صبحانه‌مان را بگذارم بلخ، نمی‌دانم چرا اما از مدل تلفظ کلمه بلخ خوشم می‌آید. بعد به پرده‌هایش فکر کردم، فکر کردم پرده‌اش گل‌گلی باشد با گل‌های ریز قرمز و آبی، چین‌دار، گلدان‌های پشت پنجره را حتی انتخاب کردم و منو را هم طراحی کردم. بعد فکر کردم چه چیزهایی برای صبحانه درست کنم، تمام مدل‌های صبحانه را بررسی کردم و یک‌هو فهمیدم پنکیک‌هایم هیچ وقت خوب نمی‌شوند، همان جا هول برم داشت و فکر کردم کاش اینترنت بود دستور پختش را سرچ می‌کردم یا یکی که خیلی بلد بود دم دستم بود، کم بود از راننده بپرسم پنکیک چه جوری درس میشه؟ بعد به خودم آمدم و دیدم هیچ وقت پول همچین کاری را ندارم بعد رفتم توی فکر نویسندگی.
شروع کردم طرح اولیه داستان‌هایم را بررسی کردن، گاهی هزار تا موضوع دارم و بعضی وقت‌ها یک سری چرندیات دسته چندم و کلیشه توی مغزم رد می‌شود. اگر موضوع نداشته باشم شروع می‌کنم اول داستان را توی مغزم طراحی کردن، گاهی با یک دیالوگ و گاهی یک اتفاق وگاهی هم با توصیف یک صحنه شروع می‌شود و بعد سعی می‌کنم برای ادامه‌اش داستان بسازم.‏
بعد از همه این ها آدم‎ها توی ذهنم به صف شدند، آنهایی که به نظرم خوب می‌نویسند، آنهایی که برای خودشان رستوران و کافه دارند و آشپزی می‌کنند، آنهایی که به نظرشان من و نوشته‌ها و آشپزی‌ و متعلقاتم عن هستیم، دوباره فکر انتقام از آدم‌های تخیلی داشت نفرتم را بالا می‌برد که خوشبختانه رسیدم و تمام مسیر پیش‌بینی شده و تکراری به خانه رسیدن اتفاق افتاد. دوباره شروع کردم غریبی کردن با خانه‌ای که تویش به دنیا آمدم و بزرگ شدم، با مادر و پدر و برادری که شوخی‌هایشان را حتی دیگر نمی‌فهمم. 
 

۳۰ دی ۱۳۹۱

دیروز از سرکار رفتم پیش رامین، باهم نهار خوردیم بعد چای و پای سیبی که سه روز پیش برام خریده بود و کسی نخورده بود. بعد گفت خسته‌س و می‌خواد بخوابه، گف پیشم بمون اما من استرس مامان رو داشتم، خونه‌ تنها بود و نمی‌خواستم زیاد بمونم. کنارش دراز کشیدم، صورتمو گذاشتم روی صورتش، صورتش از صورتم گرم‌تر بود، نگاش کردم و یه لحظه باورم نشد این همون آدمیه که من چند روز پیش اون همه نمی‌تونستم تحملش کنم. هنوز نمی‌خوام باور کنم احساساتم نسبت به همه چیز این قدر نامتعادله، دوست دارم فکر کنم همه همینن و اگه نمی‌گن از ترس و دروغگوییه وگرنه نمی‌شه آدم همیشه عاشق یکی باشه. اون لحظه که نگاش می‌کردم از خودم بدم می‌اومد که همچین موجودی رو دوست نداشتم، هرچی بیشتر نگاش می‌کردم بیشتر دلیل برای دوست داشتنش پیدا می‌شد. دیگه آرزو نمی‌کنم تو حس و حالم به تعادل برسم چون به قول ممدحسن که هی می‌گه از من گذشته حس می‌کنم از منم گذشته، فقط سعی می‌کنم یهو تصمیم نگیرم و احساساتمو تو روی اون آدم بروز ندم، یه جایی بریزم بیرون و بعدن که همه چی آروم شد برم بهش بگم ببین من نسبت به تو همچین حسی دارم گاهی.یعنی نمی‌تونم نگم.‏
 
 
دارم یاد می‌گیرم مواظب خودم باشم در برابر آدمایی که آرامشم رو حتی در کمترین حالت دچار نوسان میکن و من می‌تونم ازشون دور باشم. از خیلی چیزا نمی‌شه دور بود اما اون چیزایی که می‌شه رو باید انجام بدم. یه مدل از آدمایی که آرامشم رو به هم می‌ریزن اونایی هستن که خیلی شلوغ و پر رفت و آمدن، مثل خودِ قبلم، به اندازه کافی تجربه‌ش کردم و دیگه حوصله‌شو ندارم. دسته بعدی اونایی‌ان که توی یه ایدئولوژی خاص غرقن و نمی‌تونن راهو باز کنن برای چیزای یه جور دیگه، حوصله آدمایی که گاردشون نسبت به تغییرات بسته‌س رو  ندارم ‏. حوصله آدمای له و داغون و ناامید و چسناله روهم ندارم جز اونایی که خیلی دوسشون دارم، آدمایی که تو این حال کردن کسشر با چسناله می‌مونن برام آزاردهنده‌ ن. آدمایی که دروغ می‌گن و ادا درمیارن و تو ولایت چیزی غرق می‌شن که نیستن و ادا درمیارن تا اونجوری به نظر بیان هم از تحملم خارجن، شاید اگه بعد از به نتیجه رسیدن تلاش‌‌ها ببیینم‌شون انقدی اذیت نشم ولی طی این پروسه آزار دهنده‌ن.
قبلن بارها به این که آدم چیزایی رو تو بقیه می‌بینه که تجربه‌ش کرده خیلی فکر کردم و تو این فکر کردن با خودم روراست بودم تا حد توانم، برای من چیزایی آزار دهنده‌ن که یا خودم بودم یا از نزدیک باهاش زندگی کردم و زجر کشیدم. من شلوغ بودم چون تنها بودم و بلد نبودم تنهایی‌مو پر کنم بدون آدم، با آدمی زندگی کردم که در برابر هر نوع تغییر گارد داشت و زجرم داد، چسناله بودم و از تنبلی تکون نمی‌خوردم و یه مدت طولانی با آدمای له و داغون و غرغرو زندگی کردم و هنوزم زندگی می‌کنم. فیک بودم و انقد از خودم بدم می‌اومد که مدام از رو دست این و اون زندگی می‌کردم و انقد خودمو بهشون فشار می‌دادم تا شاید شبیه اونا بشم و خود داغونمو فراموش کنم.‏ همه اون چیزا یا تموم شدن یا دارن می‌شن و من باید از این مدلا دور باشم تا آرامش داشته باشم، اما شاید یه روز که خیلی از این چیزایی که داشتم و حالا دارم ازشون فاصله می‌گیرم دور بشم که دیگه برام موضوعیت نداشته باشن.
 
بعد از دور شدن ازین فازا یه آدمای خوبی رو دیدم که بهم آرامش می‌دن و زندگی کردن و دوستی باهاشون لذت داره‏. زندگیم از هفته پیش بهتره چون یکی از کارام و پایان نامه و امتحانام تموم شدن ، ماشین لباسشویی و آب‌گرم‌کن درست شدن و دوباره دوست‌پسرمو خیلی دوست دارم و هر روز می‌تونم بغلش کنم. ‏


۲۰ دی ۱۳۹۱

همون شبی که سینک ظرفشویی گرفت و آب و چربی ظرفایِ سه روز مونده توش جمع شد و بعد من لوله‌های سفید زیرش رو باز کردم و بردم تو دستشویی و حجم زیادی از کثافت از توش خارج کردم، رامین اومد اینجا. اولش برام چایی درست کرد و نشست به تلفن حرف زدنم با داییم نگاه کرد، به هق‌هق‌م پای تلفن بعد بلند شد که بره، با حرکات دست و صورت بهش گفتم بمون. تلفنم که تموم شد نشستم جلوی کتابخونه و «خوبیِ خدا» که یه ماه پیش از خونه‌شون آورده بودم رو برداشتم، صفحه اولش مهر کتابفروشی بود که رامین وقتی تو یه شهر دیگه دانشجو بود توش کار می‌کرد و به جای حقوق ازش کتاب برمی‌داشت. بعد از این که یک ماه کتاب دستم بود اولین بار بود بازش می‌کردم و مهر اولش رو می‌دیدم. رفتم سراغ داستان آخر، چون به نظرم از داستان آخر یک کتاب بهتر می‌شه فهمید تو کتاب چه خبره. شروع کردم داستان رو بلند خوندن، می‌خواستم گریه‌م و حسای بدم تموم شه و رامین این همه از دیدنم اذیت نشه، کمتر از یک سومش رو خونده بودم که کتاب رو ازم گرفت و خودش شروع کرد بلند بلند خوندن. یه جاهاییش موقع اتفاقات از خودش یه اداهایی درمی‌آورد که عصبیم می‌کرد گفتم ادا درنیار، گفت اهوع کتاب انگار براش مقدسه. کتاب برام مقدس نیست ولی داستان چرا. هر وقت توی حال بدم داستانی رو شروع کردم بهترین داستانی بود که تو اون حال می‌شد خوند. البته حال خوب و بد نداره، هر وقت هر کتابی رو شروع کردم فکر کردم بهترین کتاب و به موقع‌ترین کتاب ممکنه و این که داستان خودش بلده باهام چیکار کنه و نیازی نیست وسطش بهش حس اضافی داد. داستانش گریه نداشت اما من یه جاهایی از فرط فهمیدن حس شخصیت‌ها بغض می‌کردم که خیلی ربطی به حال بدم نداشت، عادت دارم موقع کتاب خوندن این همه احساساتی بشم. داستان که تموم شد فهمیدم بازم تو انتخاب به موقع‌ترین کتاب اشتباه نکردم. رامین رفت و منم داستان دیگه‌یی نخوندم چون باید منتظر می‌موندم خوبی داستان حسابی بهم حال بده. می‌دونم اگه دوباره این داستان یا بقیه داستان‌هایی که یه وقتایی برام بهترین بودن رو بخونم بهترین بودن‌شون از بین می‌ره چون اون کتاب مال همون حال بود نه یه وقت دیگه. به معجزه خودم تو انتخاب کتاب ایمان دارم و حوصله ندارم با منطق کسشر که همه چیز رو راحت زیر سوال می‌ره برینم بهش.
دیروز یعنی فردای پریشب وسط آب زلال از خواب بیدار شدم و با پتو و ملافه آبارو جمع کردم و زنگ زدم یکی اومد با فنر راه چاه وسط آشپزخونه رو باز کرد، بالای سرش ایستادم تا ببینم چی از توی چاه درمیاد، چیزی جز آب سیاه نبود. یه گوله مو و جرم هم در اومد که برای گیر کردن یک چاه کافی نبود. بعد از این که چاه باز شد آبای زلال باقی مونده رفتن پایین، دوتا صندلی بردم توی اتاق کنار بخاری خوابوندم رو زمین و قالی خیس رو کشون کشون بردم توی اتاق و پهن کردم رو صندلیا تا خشک شه. با مامان پای تلفن دعوام شد و فکر کردم گه خورده که منو زاییده و حالا تحمل غرغرامو نداره. کنار شومینه یه جای گرم درست کردم و خوبیِ خدا رو برداشتم، ورق زدم تا از رو اسم داستانا یکی رو انتخاب کنم. چیزی نظرمو جلب نکرد و از روی حس خوبی که به کارور داشتم شروع کردم «کارم داشتی زنگ بزن» رو خوندن. بازم وسط داستان بغض کردم چون یاد خودم توی رابطه قبلی افتادم و جون کندن‌مون برای نگه داشتن رابطه‌ی داغون شده. داستان که تموم شد فورن رفتم یکی دیگه پیدا کنم چون اون قدری که باید راضیم نکرده بود. اسم داستان بود «فلامینگو» داشتم ازش رد می‌شدم که جمله اولش رو خوندم، بعد دیدم باید روی همین بمونم، از صفحه دوم فهمیدم داستان امروز اینه. از همون جاهاش تقریبن بغض کردم و آخرای داستان به هق‌هق تبدیل شد. داستان که تموم شد دیدم واقعن نمی‌تونم هیچ کار دیگه‌یی انجام بدم. رامین زنگ زد گفتم بیا تجریش منم میام تجریش. بدو بدو جمع کردم و زدم بیرون. شب تو راه برگشت گفت می‌خواستم بگم کتاب رو بیاری بازم باهم بخونیم، گفتم آوردم. کتاب رو درآوردم و از تجریش شروع کردم دوباره همون داستان رو خوندن، نزدیکای خونه‌شون جلوی میوه‌فروشی ایستادیم تا خرید کنیم، اما آخرای داستان بود و مجبور شدیم بشینیم تا داستان تموم شه چون بازم بغض من نمی‌ذاشت داستان به حالت نرمال جلو بره.
 
مامانش بعد یه ماه اومده، وقتی رسیدیم بغلم کرد و بعدش که رامین رفت بخوابه بافتنی‌شو آورد و نشس رو زمین کنار شوفاژ و گفت بدو، بدو بیا حرف بزنیم ببینم چه خبره. نشستم شروع کردم اتفاقای بد رو تعریف کردن و غر زدن بعد داستان یکی از دوستاش رو تعریف کرد که همیشه ناراضی بود و تهش نتیجه اخلاقی گرفت اگه همیشه ناراضی و ناامید باشی اتفاقای بد از در و دیوار می‌ریزه رو صورتت. خیلی کلیشه‌ای و خنده‌داره اگه یکی بهم تو این وضعیت اینارو بگه اما مامان رامین فرق داره، واقعن مامانه، مامانی که خودم هیچ وقت نداشتم‌ش انگار. یه مامان کلاسیک که مثل مامان من خودش رو با بچه‌هاش مقایسه نمی‌کنه و خودش نیازمند نگه‌داری و توجه نیست انقد قویه. بیشتر شبیه مادربزرگِ افسانه‌ای‌مه، مامان‌بزرگم حالا بعد از شیش سال که از مردنش می‌گذره برام چیزی شبیه افسانه‌س تا واقعیت. آدمی که همیشه فقط می‌گفت «درست می‌شه مادر». هیچ وقت غم و غصه نداشت یعنی داشت ولی هیچ وقت نمی‌دیدی بپاشه رو این و اون، یه نفری با یه شوهر دیوثِ همیشه مست بچه‌هاشو بزرگ کرد و سرطان گرفت و تو شیش سالی که سرطان داشت همیشه خندید و مسخره‌بازی درآورد. عاشق پیتزا و پفک و ژله بود، یواشکی تو کابینتای خونه‌ش پفک نگه می‌داشت و به اسم این که برا ما خریده خودش صب تا شب یه جوری که انگار داره دزدی می‌کنه ازش می‌خورد، هروقت غذا سفارش می‌دادیم می‌گف من که سرطان دارم نباید این چیزارو بخورم ولی وقتی پیتزا می‌گرفتیم نصفش رو آروم و بی‌صدا می‌خورد. یه بار وقتی براش ژله برده بودیم بیمارستان به دختر بغل دستیش که معده‌شو شست‌وشو داده بودن و غر می‌زد گف چرا انقد غرغر میکنی؟ منو ببین یه کلیه ندارم، نصف کبدم نیست، روده‌هام تیکه پاره‌س، حالام تومور زده به معده‌م اما زنده‌م دارم ژله‌ی توت‌فرنگی می‌خورم بعد داستانش میون همه پرستارا چرخید و همه میومدن دیدنش می‌گفتن خانم غیبی شیطون تویی؟ لپش رو می‌کشیدن و وقتی می‌رفتن می‌گف احمق جون، به پرستارا می‌گف. فامیلیش غیبی بود چون خودش می‌گفت همه خونواده‌ش با جن در ارتباط بودن، خودش هم یه داستانای عجیب غریبی از جن و پری داشت. بچه بودم داستانای عجیب غریب توهمی واسم تعریف می‌کرد، داستان زنی که یه روز تو جنگل نزدیک خونه‌شون گرگ شد. داشتم می‌گفتم، مامان رامین حرفاش و نگاه کردنش و مهربونیش شبیه مامان‌بزرگمه برای همین این همه دوستش دارم و بلده حالمو خوب کنه و حرفای کلیشه‌ایش به نظرم معجزه میان.
از صب درس خوندم مثلن، بعدش شاهنامه خوندم و وقتی از نشستن پای لپ‌تاپ خسته شدم رفتم تو جای گرم دیروزم که هنوز کنار شومینه پهن بود دراز کشیدم و کتاب رو از کیفم درآوردم و یه راست رفتم سراغ داستان خوبیِ خدا، گفتم ببینم چرا از میون این همه داستان باید اسم این رو کتاب باشه. اولاش به نظرم کسشر بود چون فازش رو نمی‌گرفتم اما آخرای داستان بازم زدم زیر گریه. حتی از گریه‌م خنده‌م نمی‌گرفت مثل بیشتر وقتا، چون دلیلش برام کسشر نبود. حوصله ندارم توضیح بدم برای چی این همه با داستانا گریه می‌کنم اما فقط داستانا نیستن، با داستان بیشتر از همه چیز گریه می‌کنم اما با یه نگاها و یه دیالوگایی تو فیلمام خیلی گریه می‌کنم با یه جایی که هیچ کسی گریه نمی‌کنه و شاید نمی‌فهمه چرا باید اینجای همچین چیزی گریه کرد. من حتی با یادآوری حرکت دست خودم روی یه چیزایی بعد از چند سال گریه می‌کنم، با فکر کردن به بوی تند چادر مادربزرگم که بعد مردنش از خونه‌ش یواشکی دزدیدم و هنوز همه فک می‌کنن اون چی شد. گریه کردن زیاد شاید از افسردگی بیاد اما برای من همش افسردگی نیست از این همه رقیق بودنم میاد، انگار همیشه حسام هستن که اول از همه چیز پرت می‌شن بیرون و هیچ فرصتی بهم نمی‌دن تا کار دیگه‌یی انجام بدم.‏‏

۱۹ دی ۱۳۹۱

این جور وقتا آدم فکر می‌کنه حرف بزنه خالی می‌شه، سبک می‌شه. آدم حسابیا مامان دارن لابد، زنگ می‌زنن بهش غر می‌زنن گریه می‌کنن اما مامان من خودش یکی رو می‌خواد درداشو بریزه روش، خواهر برادرم که بشاش توش. دوسپسرم که دیگه چقد؟ نمی‌تونه بدبخت، نمی‌کشه. باقی چیزام افسانه‌س. یعنی هیچ آدمی وجود نداره تو براش غر بزنی بعد احساس عدم امنیت خفه‌ت نکنه. هفتاد تومنم ندارم بدم دکترم بگم نوبت زودتر بده می‌خوام بیام عر بزنم. در نتیجه می‌افتم به جون فیسبوک و توییتر و وبلاگ. از همه بهترش وبلاگه چون می‌گی کون لق بقیه مجبورشون نکردم بخونن.‏
بعد از تموم گندایی که به خونه‌م زده شد حالا نشستم وسط دو تا قالی خیس و هزارتا پتو و ملافه که باهاشون آبارو جمع کردم و حالا نمی‌دونم چی کارشون کنم. دلم می‌خواد همه رو بریزم تو یه کیسه و بندازم تو سطل آشغال اما جرات‌شو ندارم. آدم یا باید جرات داشته باشه و زندگی کنه یا اگه نداره مثل من زجر بکشه. رو دستم دو تا زخم دارم که طی کارای فنی دیشب و امروز به وجود اومده و هر دفعه که آب می‌خوره بهش جونم یه دور می‌ره و میاد.
اون روزی که از خونه ننه بابام اومدم تنها زندگی کنم فکر می‌کردم فکر همه جاشو کردم اما گه خوردم، اون موقع‌ها مامانم پولدار بود و اگه دردی داشتم خودش کاری نمی‌کرد پولش می‌کرد اما الان همونم نداره. فکر برگشتن برام کابوسه، تحمل هر روزه‌ی مادر و پدرم و مشکلات‌شون به مراتب سخت‌تر از تحمل تنهایی و بی‌پولی و تعمیر کردن ظرفشویی و گرفتن چاه و شستن کف زمین و بقیه کاراس.
دیشب زنگ زدم به دایی‌م گفتم می‌خوام بمیرم، همون طور که آرامشش رو حفظ می‌کرد بهم گفت حق داری اوضات بحرانیه. همین که یکی بحرانم رو بفهمه و بهم نرینه که اینا که چیزی نیس خاک تو سرت و فلان برام بسه انگار. حوصله حرفای رامین رو ندارم، این که خوب می‌شه درست می‌شه و فلان. تو یه وضعیتی هستم که فکر گذشتن زمان برام چیزی شبیه به معجزه‌س یعنی فکر می‌کنم اگه بشه سال دیگه معجزه شده و واقعیت نداره پس درس می‌شه و فلان همون قدر برام کسشره.
دلم می‌خواد نباشه، یعنی بذارم  و برم و رابطه‌مو تموم کنم چون این روزا اصلن بودنش کمکم نمی‌کنه یعنی شاید شرایطم رو آروم‌تر کنه مثلن اگه نبود این مدت جایی برای موندن نداشتم، کسی نبود یه چسه تفریح برام درس کنه، خوشالم کنه اما اینا کافی نیست برام. دلم می‌خواست انقد قوی بود که معجزه کنه، چیزی شبیه به خدا مثلن، کارای ماورای طبیعی زمانو ببره جلو، یه اصلن نگه داره، منو با دستش ورداره از این زندگی بندازه تو یه زندگی دیگه. دیشب داشتم فکر می‌کردم کاش لااقل به خدا اعتقاد داشتم اون وقت یه کورسوی امیدی بود اما به هیچکی جز خودم اعتقاد ندارم و ته همه اینا می‌گم من درستش می‌کنم. من و مرض.
 
تو همه‌ی این چند سالی که تنها زندگی کردم هیچ وقت این همه مستاصل نبودم، ناامید و به گا. این همه میل به مردن هیچ وقت نداشتم، این همه بی‌جرات نبودم.‏ الان باید پاشم وسط همه اینا کارامو انجام بدم، درس بخونم اما مطمئنم نمی‌تونم چون من که سوپرمن نیستم، نفر اول کنکور از یه روستای دور افتاده هم نبودم که بدون کلاس و تست نفر اول شده باشم، هیچ گه دیگه‌یی بیشتر از اینی که الان هستم نبودم پس همه چی مالیده شد. انقد دست رو دست می‌ذارم که زمان بگذره، همین.‎‏
 

۱۸ دی ۱۳۹۱

هر روز که بیدار می‌شم به بیست و چهارم که سه تا امتحان تو یک روز دارم فکر می‌کنم و خیال می‌کنم بعد بیست و چهارم همه چیز تموم می‌شه و خوشبخت می‌شم. به بیستم فکر می‌کنم که کارم با خبرگزاری تموم می‌شه، اگه کارم تموم شه لااقل یکی از کارام کم می‌شه. به بیست و پنجم که هزارتا گزارش کار باید ارائه بدم به محل کارم و صد تا کار دیگه رو تحویل بدم.
هیچ کدوم از این تاریخا نمی‌رسه و من هر روز صبح افسرده و مضطرب پاچه رامین رو می‌گیرم و به همه چیش گیر می‌دم و فکر می‌کنم اگه تنها باشم کارام بهتر پیش می‌ره. هر روز فکر می‌کنم بسه دیگه، یه سال شد بیشتر از یه سال که نباید رابطه‌مو ادامه بدم بعد یاد حرفای دکترم می‌افتم که گفت باید بمونی چیزایی که خلاف میلت هست رو عوض کنی نه که صورت مسئله رو پاک کنی. چرند می‌گه، چیزی عوض نمی‌شه من حتی اگه خودمو راضی کنم که توی همین وضعیت بمونم دوباره یه روزی به این نتیجه می‌رسم که باید شرایطم رو عوض کنم.
شاید اگه بارون میومد و هوا تمیز می‌شد، سرما خوردگیم خوب می‌شد، مشکلم با برادرم حل می‌شد، خانواده‌م از حافظه‌م پاک می‌شدن، از این کشور می‌رفتم یه جای دیگه و همه چیز رو از زیر صفر حتی شروع می‌کردم انگیزه بیشتری برای ادامه دادن داشتم. اما الان انگیزه‌هام تموم شدن، دیگه حتی داشتن آدمی که دوستم داشته باشه و تحملم کنه راضیم نمی‌کنه. هیچی راضیم نمی‌کنه.‏
هر روز هزارتا جا آرزو می‌کنم دنیا تموم شه، ماشین از روم رد شه، یه چیز از آسمون بخوره تو سرم و همه چیز تموم شه. اینارو که می‌گم تهش فکر می‌کنم باید تاکید کنم داغون نیستم اما کسشره، داغون بودن که فقط گریه کردن و به یه نقطه ثابت خیره موندن نیست. آدم می‌تونه با برنامه ریزی هر روز صبح به همه کاراش برسه، پولاشو جیره‌بندی کنه و برای خریدن تمام چیزایی که لازم داره برنامه بریزه، غذا بپزه و کار خونه رو با دقت انجام بده، مهمونی بره بخنده و خوشحال باشه اما ته همه‌ش دلش بخواد تموم شه، نباشه و خلاص.

۱۶ دی ۱۳۹۱

وسط کارا و حرفا و رفتارا می‌فهمم گند زدم اما این بدتره تا نفهمیدن، یعنی وقتی وسطش می‌فهمی همه چیز یهو از ارزش ساقط می‌شه بعد من نه اون آدمی هستم که به کاری که در حال انجامشم اعتقاد دارم و نه آدمی هستم که از کاره کاملن عنم می‌گیره چون وسطشم. این جور وقتا باید یه رفتار اجتماعی به وجود می‌اومد که معنیش انصراف دادن یا گه‌خوری بود، این جوری آدم اونقدی ضایع نمی‌شد. وسط یه رفتاری وقتی ازش عنم می‌گیره نه دیگه می‌تونم جمعش کنم نه می‌شه ادامه‌ش بدم، اگه بخوام ادامه‌ش بدم رقت‌انگیز می‌شم و اگه بخوای جمعش کنم احمق. بازیش دو سر باخته، فکر می‌کنم باید اون قدر شجاعت از خودم به خرج بدم که این جور وقتا بلند اعلام گه‌خوری کنم.
از رفتارهای گل‌درشت قبل برای جمع کردن گندام استفاده نمی‌کنم، یعنی فکر نمی‌کنم اگه بشینم اعتراف کنم حالم خوب می‌شه، تصویر تحقیرآمیز خودم وقتی وسط خونه بهناز نشسه بودم و گریه می‌کردم یادم نمی‌ره. وقتی یه گندی می‌زنم به جای این که مثل قبل خودمو فشار بدم توش تا دردش کم شه ازش دور می‌شم، می‌ایستم نگاش می‌کنم درد می‌کشم  و انگار دارم خودمو تنبیه می‌کنم.
 
دیروز یه مدت طولانی به آشنایی زدایی فکر کردم، از تحمل راحت یه موزیک به یه زبون دیگه شروع شد و تو مغز من به جاهای باریکی کشیده شد. هر چقدر آشنایی زدایی تو یه چیزایی بیشتر اتفاق بی‌افته و اون چیزه قابل تحمل‌تر می‌شه، اگه یه جور دیگه معنیش کنم این می‌شه که هرچی از یه چیزایی دورتر بشم  تحملش برام راحت‌تره. نزدیکی افیون توده‌هاست شاید.