۱۱ دی ۱۳۹۱

تموم زندگیم لنگ حقوق این سه ماهه که نگرفتم. همش فکر می‌کنم اگر حقوق‌مو بدن انگیزه‌م برای زندگی کردن بیشتر می‌شه. هفته‌ها رو به این امید می‌گذرونم که بلاخره این هفته حقوق می‌دن می‌تونم قرضامو بدم، کادوهای نخریده رو بخرم، می‌تونم بعد چند ماه برم تو بازار بگردم، عطری که قطره قطره مصرف کردم رو تموم کنم و برم عطر نو بخرم. اما هی حقوق نمی‌دن و همه اینا رو هم جمع می‌شن و لیست آرزوهام درازتر می‌شه.
 
شبا خوابم نمی‌بره، از استرس کار و درس. هر روز دیر بیدار می‌شم چون اگه بخوام خودمو مجبور کنم زود بیدار شم سردرد وحشتناک می‌گیرم و به گا می‌رم. دیشب نصف شب بیدار شدم جیغ زدم و دوییدم پیش پوریا، اصلن یادم نیست چه خوابی دیدم اما خیلی ترسیده بودم. پوریا سعی کرد بهم بفهمونه بیدارم اما من از همون لحظه‌ای که بیدار شده بودم ترسم تموم شده بود. صبح که بیدار شدم مطمئن بودم نمی‌رم سرکار. از دیشب مطمئن بودم نمی‌رم و فقط برنامه‌‌ی عصر رو می‌رم و یه سر می‌رم روزنامه برای جمع کردن گند مصاحبه دو روز پیش. افتادم به جون خونه، از جاروبرقی شروع شد و بعد تو همه سوراخا رو دستمال کشیدم و خیالم راحت شد یه کاری انجام دادم.‏
 
رامین داره میاد، میاد که بمونه و یک سال باقی مونده رو تهران بره سربازی، خوشحالم لااقل یه چیز داره خوب می‌شه. صبح زنگ زد گفت بابا می‌خواد برات عطر بخره، ذوق کردم و گفتم همون عطر همیشگی رو می‌خوام. قبلن خیلی تلاش کرد نظرمو عوض کنم و این دفعه یه عطر دیگه بخرم اما من هنوز آمادگی‌شو ندارم، دوست ندارم بوی دیگه‌ای بدم، اعتماد به نفس‌شو ندارم. از اون جایی که بو خیلی تو زندگیم مهمه اگه بوی عطرمو عوض کنم همه چیز یه جور دیگه می‌شه برام و من دوست دارم فعلن همه چیز رو توی همین حالت کج دار مریز نگه دارم.
 
دیروز داییم زنگ زد، یک ساعت باهم درباره حالم حرف زدیم. گفته بودم که به نظر داییم من جز نوابغم، همه چیزو ربط می‌ده به هوشم. گفت اگه الان این همه با خانواده‌ت مشکل داری دلیلش اینه که پیش‌بینی‌هات برای زندگی آینده‌شون دردناکه، توقعت ازشون زیاده، می‌خوای به زور طبق معیارهای خودت خوشبخت باشن در حالی که خوشبختی و بدبختی اونا با معیارهای تو سنجیده نمی‌شه. بش گفتم من به حداقل‌ها راضی‌ام براشون، همین که رنج نکشن برام کافیه اما بازم محکومم کرد به اندازه‌گیری میزان رنج آدما با معیارای خودم. درست نیست، من دارم می‌بینم‌شون که زندگی‌شون بده. خواهرم داره له می‌شه برادرم داره روانی می‌شه و مامانم داره به گا رفتن بچه‌هاشو می‌بینه و نابود می‌شه. بابام هم با نابود شدن مامانم داغون می‌شه. دارن پیر می‌شن و هنوز به حداقل آرزوهاشون نرسیدن. برادر کوچیکم عین من نشسته به گا رفتن بقیه رو تماشا می‌کنه و هیچ کاری برای زندگیش نمی‌کنه چون مثل من از بدبختی می‌ترسه لابد.
 
کارام زیاده، درسام زیاده، دارم جون می‌کنم به همه‌شون برسم. نمی‌رسم و خودمو زدم به خوش‌خیالی که می‌گذره و درست می‌شه. باور نمی‌کنم ممکنه کارام خراب شه و به گا برم. حس می‌کنم بدبختی مال من نیست، آدمای متوسط نه بدبخت می‌شن نه خوشبخت، همیشه همین می‌مونن. دلم به همین خوشه.‏
 

۱۰ دی ۱۳۹۱

گوشم یا گلوم یا یه جایی بین این دو تا درد می‌کنه، قورت دادن آب دهنم سخت شده، اولین باری که فهمیدم گلوم درد می‌کنه و از سرماخوردگی ترسیدم دیشب تو خواب بود. نصف شب از خواب بیدار شدم سردم شد غصه نبودن رامین ریخت رو سرم و فکر کردم سرما خوردم همه‌ش چند ثانیه بیشتر طول نکشید، هیچی دیگه‌ای ازش یادم نیست جز احساسات گنگ و درهمی از دلتنگی و حسرت و درد. صبح بر خلاف روزای دیگه ساعت هشت باید می‌رفتم سرکار قرار بود از اداره کل بازرس بیاد. قبل از این که موبایل زنگ بزنه بیدار شدم، همیشه همینم روزایی که استرس دیر رسیدن دارم قبل از ساعتی که موبایل زنگ بزنه بیدار می‌شم و خوشحال از اینکه به موقع بیدار شدم آلارم موبایل رو خاموش می‌کنم و می‌‌خوابم. صبح خیلی سرد بود، ده دقیقه داشتم از روش‌های نوین برای گرم کردن خودم استفاده می‌کردم. خودمو به خودم گره می‌زدم و سعی می‌کردم تولید گرما کنم اما نمی‌شد، وسط یکی ازون گره زدنا خوابم برد و نه و نیم بیدار شدم و بدو بدو رفتم سرکار. سرکارم سر کوچه‌س و جز دوییدن کاری برای زود رسیدن نمیشه انجام داد.‏
بعد از ظهر بدو بدو اومدم خونه دیدم هومن گشنه تشنه نشسه، دلم کباب شد و نیم ساعته سبزی پلو ماهی درست کردم. اولین بار بود ماهی جنوب سرخ می‌کردم و هیچ ایده‌ای نداشتم فقط یه بار از رو دست رامین دیده بودم که یه حجم زیادی ادویه رو باهم مخلوط می‌کنه و ماهی‌ها رو توش می‌غلتونه و بعد می‌ذاره یه ساعت برا خودشون بمونن اما من حوصله و وقت رامین برای آشپزی رو ندارم در نتیجه به یک دیقه رضایت دادم و ماهی‌ها رو تا جون داشتن سرخ کردم تا اگه بوش نرفت لااقل ترد باشه در آخرم بش آبلیمو زدم و اتفاقن خیلی هم خوب شد. بعد نهار ولو شدم و دو ساعت خوابیدم، وقتی چشمامو باز کردم اولین حس ترس از سرما خوردگی بود اما گفتم نه ماهیچه‌های گلوم دچار گرفتگی شده (گلو ماهیچه داره؟)‏ مطمئن بودم اینا اداهای قوه تشخیص‌مه تا خودمو دلداری بدم که سرما نخوردم.
بلند شدم نشستم و تصمیم گرفتم برای ادامه شب کتاب بخونم، مصاحبه کنم، شام بپزم، دوش بگیرم، ظرف بشورم و یادم بره سرما خوردم. بچه‌ها رو فرستادم خریدم و خودم تو آشپزخونه موقع ظرف شستن از فرط دلتنگی برای مامان و بابام گریه کردم. دوش گرفتم، مصاحبه کردم و وقتی فصل جدید کتابمو شروع کردم یه چیزی دهنمو سرویس کرد. نویسنده یک جور خوبی حسی رو توصیف کرد که سال‌ها بود نمی‌تونستم توصیفش کنم و بعد از توصیف به همون جایی رسید که من بارها بعد از همون حسی که نمی‌تونستم توصیف کنم بهش می‌رسیدم و در نهایت منو دردناک از کتاب پرتم کرد بیرون چون اون قدر همون پاراگراف لذت داش که نباید بعدش جمله جدیدی می‌خوندم. عادت دارم، وقتی یه چیزی خیلی خوبه بعدش دیتای جدید به خودم نمی‌دم تا خوبیش هدر نره. یه ساعت بعدش شروع کردم دکتر هو دیدن، سریال مورد علاقه من و رامین. خیلی دردناک بود، اتفاقی که توش افتاد رو می‌گم. فکر کنم کارگردان می‌خواست تهش همون حسی رو بهم بده که هزار بار قبلن تجربه کرده بودم و اما بلد نبودم ازش حرف بزنم و نیم ساعت قبل ویرجینیا وولف ازش حرف زده بود. هنوز هم نمی‌تونم توضیح بدم که حسه دقیقن چیه. یه جور ناتوانی که تهش به بی‌خیالی می‌رسه، یعنی انقدر ناتوان و ضعیفی در برابر یه چیزایی که تهش شل می‌شی و یه نگاه کلی از همه چیز بهت دست می‌ده و یهو همه چیز از ارزش ساقط می‌شه.
بعد سریال گریه کردم نه از دلتنگی برای رامین و مامان بابام از ناتوانیم در برابر یه چیزی که نمی‌دونم چیه.
هنوز دردناکه همه چیز واسم. از سرما خوردگی می‌ترسم اما هیچ گهی نمی‌تونم بخورم. یهو یاد دوست راهنمایی‌م ‌‌افتادم که از سوم ابتدایی عاشق پسر همسایه‌شون بود و بعد از ده دوازده سال دوری و ندیدن و فراموش کردنش یهو پسره اومد خواستگاریش و باهم عروسی کردن، الانم احتمالن بچه دارن چون من آخرین بار سه سال پیش دیدمش. تنها کسی بود تو راهنمایی که به حرفام خوب گوش می‌کرد، احمق نبود، بعدن چادری شد رفت تجربی می‌خواست دندون‌پزشک شه، شعر می‌گفت و می‌فرستاد برای روزنامه‌ها.‏

۰۵ دی ۱۳۹۱

هر روز میام بلاگر رو وا می‌کنم میگم عجب! این همه آدم از کجا یهو وبلاگ منو پیدا کردن؟ در واقع خودمو می‌زنم به اون راه و از این بازی خودمو به اون راه زدن خوشم میاد. از در و دیوار آدم می‌ریزه تو وبلاگ و من از هر طرف می‌رم احساس ناامنی می‌کنم. احساس ناامنی از این که برادرم که هفته پیش باهاش دعوام شد و از خونه‌ای که دو نفری باهم توش زندگی می‌کردیم زدم بیرون و آواره‌ام اینجارو پیدا کنه و یه شیشه اسید ورداره بیاد سوراخ‌ سوراخم کنه. انگار برادرم بیمار روانی خطرناکه. نیست، یه آدم آروم و معمولی و خونسرده که تا به حال با هیچ آدمی این جوری دعواش نشده بود که هفته پیش با من دعواش شد. عوضی بازی درآوردم، چون همون‌طور که قبلن اشاره کردم تحمل ندارم. گفت می‌خوام زنم که هنوز عروسی نکردیم رو بیارم اینجا یه مدت با ما زندگی کنه و منم گفتم من تورو به زور تحمل می‌کنم و تنها دلیلی که می‌تونم باهات زندگی کنم اینه که سه روز تو هفته از ساعت هشت تا یازده شب می‌بینمت و بعد براش توضیح دادم من مشکل دارم که تحمل ندارم و شماها خوبین. راستش اینه که زنش برای من آدم اعصاب خورد کنی محسوب می‌شه، هیچیش به من نمی‌خوره و همش حرف می‌زنه، منم همش حرف می‌زنم ولی وقتی دارم بیرونِ معاشرت روزانه‌م زندگی میکنم نمی‌تونم حرف بزنم و حرف زدن کسی رو تحمل کنم. خاله‌زنکه، منم هستم اما ما هیچ دوست مشترکی نداریم که پشت سرش خاله‌زنکی جذابی داشته باشیم و تنها نقاط مشترک‌مون فامیلان که من تقریبن همه‌شونو از حافظه‌م پاک کردم و اصلن حوصله فکر کردن بهشون رو ندارم چه برسه بخوام خاله‌زنک بازی دربیارم درباره‌شون. الکی مهربونه، یعنی ادای مهربونی در میاره و وقتی پاش بیوفته جرت می‌ده و من کلن از این آدما می‌ترسم. این جوری شد که گفتم نمی‌تونم و برادرم نفهمید که من نمی‌تونم و من مجبور شدم همه اینارو بگم و برادرم قاطی کرد از این که من درباره زنش اینارو گفتم و در نهایت کار به یه جاهای وحشتناکی رسید و من از فرداش ترجیح دادم یه مدت ازش دور باشم تا آروم شیم.
 
بعد از این که کار به جاهای وحشتناک رسید از خونه زدم بیرون و اومدم پیش برادرای رامین، با آغوش شبیه باز منو پذیرفتن اما من از مرض خودم مدام استرس مزاحم بودن دارم. برای نگه داشتن یه چیزایی وقتی کون ندی و با صداقت بری جلو اگه آدمای روبرو عوضی باشن معلوم نیست چقدر رابطه طول می‌کشه و چقدر موقعیت حفظ می‌شه، اینایی که باهاشون زندگی می‌کنم عوضی نیستن اما من کلی خاطره از آدمای عوضی دارم و روزانه هزار تا عوضی می‌بینم که فقط باید بهشون کون داد برای همین نمی‌تونم از ته دل به عوضی نبودن آدما اعتماد کنم، اینجوری همش استرس دارم. خودمم هارشم، یعنی یه جاهایی آدمه عوضی بازی در نمیاره اما من عوضی بازی برداشت می‌کنم و همه چیزو خراب می‌کنم برای همین استرسم تشدید می‌شه وقتی با آدما زندگی می‌کنم.‏

چند روز پیشا بعد از ماه ها انکار دیدم دوتا آدم خاص برام مهمن و هرکاری که می‌کنم بعدش برمی‌گردم این دو نفرو نگاه می‌کنم ببینم تایید می‌شم یا نه. همه حواسم شده تایید شدن توسط این دو نفر بعد این وضعیت بسط پیدا کرده به چیزای کوچیک‌تر و روابط کوچیک‌تر. اصلن روی خودم تمرکز ندارم، اون قدر دوست داشتن خودمو در راستای دوست داشتن همون دوتا تعریف کردم که میل شخصی خودم با میل شخصی اونا اشتباه گرفته می‌شه. یه جایی یه کاری می‌کنم اما می‌بینم اون قدری که لازمه تو کاره صداقت ندارم و بیشتر برای تایید شدن انجامش دادم بعد از خودم بدم میاد اما اعتماد به نفس کافی ندارم برای خودم باشم. مدت‌هاست به نظر خودم کسشرم و این کسشر بودن رو یه جوری دردناکی قبول کردم و می‌دونم تا ته دنیام آدم بهتری نمی‌شم، چون مغزم از ریشه درگیر چیزای کسشره. اگه قراره آدم بهتری بشم باید کون خودمو خیلی پاره کنم اما انرژی کافی برای این کار ندارم. همه‌ی اینا تولید استرس می‌کنه، شما نداشتین نمی‌دونین. وقتی همه حواس آدم به تایید کردن دوتا آدم باشه مثل این می‌مونه که هر دیقه امتحان داشه باشی. حتی موقع گوزیدن هم آدم فکر می‌کنه اگه از بوی گوزم خوشش نیاد چی می‌شه و بعد اعصاب آدم مدام داره گاییده می‌شه. این بیماری ریشه‌داره توم اما دایره آدمایی که به تاییدشون نیاز دارم کم و کمتر شده اما بازم زیاده. دوست دارم اونقد برای خودم باشم که ساییده شم.

به همه اینا بی‌پولی، کار دولتی و کثیف خودم و یه کار جدید دیگه‌ای که قبول کردم، ترجمه یه داستان سی صفحه‌ای تا بیس و چارم دی برای پایان‌نامه، ده واحد امتحان ترم رو هم اضافه کنین.‏
 سختش می‌کنم اما دوست دارم وسط همه اینا آدم بهتری باشم نه این گهی که هستم.‌‏

۲۶ آذر ۱۳۹۱

این‌جا همیشه یک صدایی هست، یا صدای تمرین ساز یا صدای سوت و زمزمه کردن زیر لب یه آهنگی. هرکسی آهنگ خودش رو می‌خونه و می‌زنه، بعضی وقتا اتفاقی همه جا ساکته و یک نفر شروع می‌کنه خوندن بعد همه می‌رن سمت همون صدا و صدای اصلی می‌شه همون آهنگ.‏‌
دراز کشیده بودم کتاب می‌خوندم، هومن رفته بود بخوابه پوریا شروع کرد من و گنجشکای خونه رو برای خودش خوندن، من بلند شدم نشستم، هومن اومد بیرون سیگار روشن کرد و پشتش رو تکیه داد به شوفاژ. ناخودآگاه کلن ول کردیم و به خوندن پوریا گوش ‌کردیم.‏
چند وقته آخر شبا همش صدای گوگوش هست.غمگینم، مثل تموم شبای دیگه‌ای که اینجام و وقت خواب می‌شه و من مجبورم تو جای دونفری‌مون تنها بخوابم.‏
کاش تموم شه زودتر.‏

۲۰ آذر ۱۳۹۱

دیروز از ساعت چهار و نیم تا شیش جلوی دانشگاه منتظر ماشین موندم تا بیاد دنبالم و برگردم تهران. اولاش بارون نبود، حتی سرد هم نبود اما بعد نیم ساعت بارون شروع شد، از اون بارونای کج که بند نمیان. حس می‌کردم کونم راه راه شده، شکل نیمکتی که روش نشسته بودم، هی خودمو جابه‌جا می‌کردم که حداقل راه‌راهای ناهمگون بشه. فکر کردم نباید نیمکتای ایستگاه‌ها رو آهنی و راه‌راه بسازن بعد شروع کردم ایده دادن برای ایستگاه‌ها و در نهایت فکر کردم هرچی بسازن یا از باد و بارون خراب می‌شه یا مردم دخل‌شو میارن پس همین مدل از همه بهتره و دوباره کونمو تکون دادم. جلوی چشمم یه عالمه آدم سوار اتوبوسای دانشگاه می‌شدن، یه سری آدم می‌اومدن در یه ماشینی که نیم ساعت منتظرشون بود رو باز می‌کردن خودشونو پرت می‌کردن توش و من به جاشون می‌گفتن آخیییش. دوست داشتم جای تک‌تک آدمایی که جلوی چشمم سوار ماشینای گرم می‌شن بودم. به زندگی دو سه سال پیش خودم تو همون شهر فکر کردم، که منم تو اون شهر خونه داشتم و زندگیم مثل خیلی از این دخترایی بود که الان دوست داشتم جای اونا باشم. بعد فکر کردم لابد همون دو سه سال پیش یکی همین جایی که من نشسته بودم دقیقن تو وضعیتی مشابه من نشسته بود و دوست داشت جای من باشه. بعد انقد حواسم رفت سمت اون آدمی که سه سال پیش جای من نشسته بود و می‌خواست جای من باشه که یادم رفت چقدر سردمه و بدبختم.‏
ظهر دیروز تو کتابخونه نشسته بودم یه دختری اومد تو بعد یه نگاهی به اطراف انداخت، یه پسر و دختری رو دید که سه تا میز جلوتر نشسته بودن کنار هم و باهم حرف می‌زدن بعد خیلی واضح چند ثانیه زل زد بهشون و اومد روبروم نشست. هر چند ثانیه برمی‌گشت به اون دوتا نگاه می‌کرد و پسره هم نگاه می‌کرد اما دختره سعی می‌کرد به روی خودش نیاره در حالی که یه پوزخندی رو لبش بود. دختر قرمز شده بود، اولش فکر کردم از سرماس اما هرچی می‌گذشت قرمزتر می‌شد. سرشو کرد تو یه کتاب شعر که نفهمیدم چی بود اما مطمئن بودم هیچی نمی‌خونه و الکی ورق می‌زنه. هی سرشو برمی‌گردوند سمت دختر پسره و دوباره می‌کرد تو کتاب. استرس ازش می‌ریخت، فک می‌‌کردم اگه بش بگم پخ می‌زنه زیر گریه. خیلی خودمو نگه داشتم هیچی نگم بعد دیگه نتونستم. بش گفتم بی‌خیال، گف ها؟ گفتم ولش کن، گف چیو؟ گفتم هرچیو. بعد سعی کرد بخنده، گف اگه منظورت این دوتان، اینا دوستامن. امروز امتحان دارم، استرسم واسه اونه. دروغ می‌گف اما گفتم بی‌خیال بابا. بعد چند ثانیه دوباره نتونستم، بش گفتم من نوزده سالم بود دوسپسرم رف با یکی دیگه، همه اون مدت فکر می‌کردم مگه من چمه؟ از خودم بدم می‌اومد، اعتماد به نفسم گه بود اما هیچ غلطی نمی‌تونستم بکنم، هزار بار فکر کردم برم بزنم دوتاشونو بکشم، بعد فکر کردم خودمو گم و گور کنم و صدتا ازین چیزا اما هیچ کاری نکردم و اونم دوباره برگشت و سه چار سال بعد رابطه‌مونو تموم کردیم، وقتی دیدمت نمی‌دونم چرا یهو همون حس نفرت از خودم و اون مقایسه وحشتناکه بین خود چاقم با دوسدختر داف لاغر دوسپسر قبلیم اومد جلو چشمم، بعد گرمم شد. زده بودم تو خال ولی قصدم تو خال زدن نبود فقط می‌خواستم بش یه جوری بفهمونم که بعدش آدم بازم خودشو دوست داره و انقد راحت می‌تونه از گذشته‌ش حرف بزنه و خجالت نکشه، انقد همه چی تموم می‌شه که انگار نبود، ولی نمی‌تونستم ینی کسشر بود اگه بهش می‌گفتم. بهم گفت خیلی بهم حس خوبی دادی. حتی تونست یه کم شل کنه یه قطره اشکم بریزه. بعد من خندیدم.‏
دیشب بعد از اون همه منتظر موندن رفتم ترمینال با یه اتوبوس داغون و کثافت برگشتم تهران. اولای راه سعی کردم خودمو فشار بدم تا بدبخت باشم اما گریه‌م نمی‌گرفت. فکر می‌کردم همین که تونستم یه صندلی دو نفره برای خودم جلوی اتوبوس داشته باشم و زل بزنم به جاده و ام‌پی‌فور شکسته‌م هنوز آهنگ پخش می‌کنه و رامین هست که هزار کیلومتر اون ورتر برام پول بریزه که شام بخورم و مامان و برادراش هستن که دوازده شب بیان دنبالم و مامانم هست که پنج دیقه یه بار زنگ بزنه یعنی اون قدرام بدبخت نیستم.‏
 هربار که می‌رم شمال و میام هزارتا استرس میان و میرن و من هر دفعه سالم می‌رسم خونه باورم نمی‌شه همه اون استرسا تموم شدن. بیستم هر ماه که می‌شه و اجاره‌مو می‌دم باورم نمی‌شه یه ماه دیگه هم گذشت، هر هفته که می‌گذره باورم نمی‌شه بازم از بی‌پولی نمردم. از دیروزم باورم نمی‌شه این همه سال گذشته از ساعت ده اون شبی که تو طوفان بابلسر از خونه هم‌دانشگاهیم که می‌خواست به زور باهام بخوابه فرار کردم و تا خونه توی باد و بارون دوییدم و وقتی رسیدم خونه هیشکی نبود که حتی زنگ بزنم بهش گریه کنم و بگم من خیلی بدبختم در حالی که تو همه‌ی اون ساعتا پسری که عاشقش بودم خونه‌ی یه دختر دیگه بود. حتی باورم نمی‌شه بعد از اون شب من سه سال دیگه با دوست‌پسر قبلیم موندم.
‏‏‏‎‏‏

۱۲ آذر ۱۳۹۱

امروز با مامان رامین رفتیم حسن‌آباد برای رامین کاموا بخریم، حسن‌آباد با دفعه قبل فرق داشت. بیشتر اونایی که می‌اومدن توی مغازه‌ها یه کلاف کاموا دست‌شون بود و دنبال همون رنگ و همون جنس می‌گشتن، همه‌شون وسط بافتن یه چیزی کاموا تموم کرده بودن یا استرس تموم کردن داشتن. همه اونایی که کلاف به دست می‌اومدن تو مغازه‌ها سعی می‌کردن همو دلداری بدن و یه آدرس‌هایی به هم بدن و امید بدن که اونجا حتمن کاموای تو هست. یکی از خانوما یه کاموای سبزچند رنگ که بهش می‌گن اسپرت رو آورد جلوی من و مامان رامین و گفت دارم یه پلیور می‌بافم اما استرس گرفتم کاموام کم بیاد، بعد گفت پشتش رو بافتم جلوش مونده و حالا هرجا می‌رم می‌گن این  رنگ رو نداریم،حتی یه جاش نزدیک بود از شدت استرس بزنه زیر گریه که مامان رامین با همون مدل خودش گفت مهم نیست به جاش یه سبز بگیر که توی همین رنگا هست بعد یه طرحی بده تا کم نیاد بعد به خانومه کمک کرد یه رنگ انتخاب کنه و دلداریش داد که خوب می‌شه. خودش وقتی داشت کاموا می‌خرید از هر کدوم یه کلاف بیشتر برمی‌داشت از ترس این که بلاهایی که سر بقیه اومده سرش نیاد. بعد که بهش گفتم چقدر زیاد می‌خرین گفت عیب نداره الان بخرم بهتر از یک ماه دیگه‌ست که همه چی گرون‌تر می‌شه.‏
برای‌ شال‌گردن رامین چهارتا کلاف کاموا خریدیم، نارنجی و آبی. اولین بار بود این همه با حساسیت برای کسی خرید می‌کردم حتی برای خودم هم این همه حساسیت ندارم اما مدام فکر می‌کردم یه چیزی نگیرم که بعدن دوست نداشته باشه و برای این که من ناراحت نشم بگه خوبه. هزارتا کاموا رو هی می‌ذاشتم کنار هم تا ببینم کدوما به هم میان هر چند دقیقه یک بار سرمو بلند می‌کردم و سعی می‌کردم نفس بکشم و استرس زنایی که کاموا تموم کرده بودن منو نگیره اما نمی‌شد. هی یاد بافتنی‌های نصفه نیمه مامانم می‌افتادم بالای کمد که بعد ده سال هنوز همون‌جوری بدون آستین باقی موندن. یاد تلاشش برای این‌که آستینا رو یه رنگ دیگه کنه اما هی می‌بافت و هی می‌شکافت چون راضی نمی‌شد تا این‌که ما انقد بزرگ شدیم که دیگه همه اون کامواها یه آستین‌مونم نمی‌شه و خیال مامانم لابد راحت شده که هیچی بهتر از یه چیز نصفه‌نیمه‌س. یاد این‌که هوا از حد مجاز آلوده‌تره هم باعث می‌شد وسط نفس عمیق سرفه‌م بگیره. خودمو به زور وسط زنایی که تازه داشتن کاموا انتخاب می‌کردن فرو می‌کردم و هی می‌گفتم کم برندارین زیاد بیاد بهتر از اینه که کم بیاد.‏
سر طالقانی با مامان رامین خداحافظی کردم و نشستم توی تاکسی ام‌پی‌فورمو درآوردم دیدم صفحه‌ش شکسته، هرچی سعی می‌کردم آهنگو عوض کنم و صدا رو زیاد کنم نمی‌شد هرچی انگشت‌مو بیشتر فشار می‌دادم هیچی نمی‌شد. بعد به سرم زد از تاکسی پرتش کنم بیرون چون تحمل دیدن هر روزه‌ی یه ام‌پی‌فور خرابو واقعن ندارم.‏
چند دقیقه خوابم برد، رامین را دیدم با تیشرت آبی‌اش که امروز پوشیده بودم جلوی در یخچال با من حرف می‌زند و می‌خندد، کمتر از نیم‌ متر از جایی که ایستاده بود فاصله داشتم، آن‌قدر همان چند ثانیه لذت‌بخش بود و حالم خوب بود که از شدت لذت بیدار شدم.
دیروز از خانه خودم تا خانه‌شان پیاده رفتم و تمام طول راه یک آهنگ گوش کردم، سر ویلا دیدم نمی‌توانم بهش نگویم بعد اسمس دادم و توی اسمس گفتم " من کنار تو تماشایی شدم". واقعن همین حس را دارم، انگار تازه می‌فهمم زندگی کردن چه جوری‌ست، تازه یاد گرفتم لذت ببرم، امیدوار و خوب باشم، روابطم با آدم‌ها را درست کنم، خودم را دوست داشته باشم.‏
دیروز توی راه فهمیدم مسیر خانه‌ام تا خانه رامین سرپایینی‌ست، انگار سر می‌خوردم توی خیابان، همه‌ی راه توی لاین اتوبوس راه رفتم و بلندبلند برای خودم همین یک آهنگ را هزار بار خواندم، دوست نداشتم برسم همین که توی یک راهی بودم که تهش یک جوری به او ربط داشت کیف داشت.‏
خودش توی آن خانه نیست اما کمد لباس‌هایش است، مادرش که دوستش دارد، ماشینش، آهنگی که گوش می‌‌کند، جای خوابش، همه‌شان هستند و من می‌توانم خودم را به همه‌شان بمالم و خوشحال زندگی کنم. ‏

۰۲ آذر ۱۳۹۱

دود سیگار پوریا را از خواب بیدار می‌کند برای همین سرم را از پنجره کردم بیرون تا سیگار بکشم. دیشب روی تختش خوابیدم و مجبور شد وسط هال بخوابد، هرچقدر سعی کردم به وضعیت راحتی وسط سیگار کشیدن برسم نتوانستم، به زور خودم را بین پنجره ‌ی نیمه‌باز و میز کامپیوتر فرو کردم تا دود سیگار برنگردد توی خانه اما باز هم نشد و سیگار را نصفه خاموش کردم تا پنجره را بیشتر باز نکنم و سردش نشود. دیروز از سرکار آمدم اینجا چون حوصله خانه را نداشتم، ماشین لباسشویی خراب شده، آب را رد نمی‌کند. کشیدمش وسط هال و فیلترش را باز کردم و تمیز کردم شاید درست شود اما نشد، بعد همان‌طور وسط هال ولش کردم و ماتم گرفتم. حالا نمی‌توانم بروم خانه و ماشین‌لباسشویی خراب را وسط هال ببینم. رسیدم این‌جا و نهار پختم و خانه را تمیز کردم بعد هم رفتم خوابیدم و شب دوباره شام پختم و تصمیم گرفتم همین‌جا بمانم. رامین گفت یک جوری رفتار نکن انگار آن جا غریبه‌ای اما من نمی‌توانم، مدام حواسم هست مزاحم کسی نباشم و کاری نکنم که راحتی‌شان با بودن من به هم بخورد. دیشب به هومن گفتم می‌خواهم بروم خانه گفت بمان و فلان گفتم نمی‌توانم گفت تمام تابستان اینجا بودی حالا یک شب نمی‌توانی بمانی، دلیل درستی برای این کار نداشتم فقط گفتم خب رامین نیست و سخت است بعد دیدم قبلن هم وقت‌هایی که رامین نبود یک هفته اینجا می‌ماندم. 
صبح که بیدار شدم فکر کردم توی بابلسرم، آسمان دقیقن رنگ آسمان شمال شده اما وقتی سرم را از پنجره بیرون بردم و سیگار کشیدم شبیه پارسال زمستان شد، وقتی سه هفته تمام اینجا زندگی کردم و هر شب جلوی همین پنجره کنت سفید کشیدم. دهانم دقیقن مزه پارسال زمستان را می‌داد، سرم را کمی برگرداندم خودم را با پیراهن رامین توی شیشه پنجره دیدم در حالی که موهایم را بافته‌ام و چشمانم هنوز خواب است. دوست داشتم می‌توانستم همان طور که به همه این‌ها فکر می‌کنم از خودم عکس بگیرم، جوری که فکر و حس‌هایم توی عکس بیفتد. فکر کردم خب می‌توانم فیلم بگیرم، بعد دیدم خیلی مصنوعی و احمقانه است که آدم از خودش که سرش را از پنجره برده بیرون و سیگار می‌کشد فیلم بگیرد. یاد استارآکادمی افتادم، برنامه‌ای که قدیم‌ها از یک شبکه فرانسوی به همین نام پخش می‌شد. چند نفر باهم وارد یک ساختمان می‌شدند تا خواننده شوند فکر کنم، بعد همه جای ساختمان دوربین مدار بسته بود و طی مدتی که آنها آنجا زندگی می‌کردند دوربین‌ها ازشان فیلم می‌گرفت و زنده توی تلوزیون پخش می‌کرد. حتی وقتی می‌خوابیدند دوربین مدار بسته‌ی توی اتاق خواب توی تاریکی ازشان فیلم می‌گرفت. تلوزیون بیست و چهار ساعته کار می‌کرد و هیچ وقت وسطش پیام بازرگانی و اینها نبود یعنی شما فکر کن یک شب تا صبح بشینی چهارتا آدم را ببینی که توی تاریکی خوابند. حشر این برنامه  آن قدر تویم زیاد است که دلم می‌خواهد بروم یک جایی که همه‌جایش دوربین مدار بسته باشد زندگی کنم. البته دوست ندارم جایی پخش شود فقط دوست دارم خودم بعدها هزاربار ببینم مثل همین حالا که هزاربار نوشته‌های گذشته‌ام را اینجا می‌خوانم.
توی یک روز چندین بار خاطراتی از گذشته یادم می‌آید که همه‌شان تکراری‌ست، یعنی صد بار دیگر هم این‌ها را به یاد آورده‌ام و همان‌ها حالم را توی آن لحظه خوب یا بد کردند. مغزم شرطی شده، هرجایی که احساس خوبی بهش دست می‌دهد می‌گردد توی گذشته ببیند مشابه این حس کجا بوده یا با هر بو و صدا و طعمی گذشته را زیر و رو می‌کند تا یادش بیاید قبلن این را کجا حس کرده. واقعی‌ترین چیزی که توی خاطراتم هست همان بو و طعم و هواست وگرنه به حس بینایی‌ و شنوایی‌ام اصلن اعتماد ندارم و مطمئنم خیلی از چیزها را از خودشان درمی‌آورد برای همین اصرار دارم بروم توی استار آکادمی زندگی کنم.‏

۲۹ آبان ۱۳۹۱

همه جا شلوغ و کثیف است و من نشسته‌ام تا یکی بیاید بلندم کند و آشغال‌های زیرم را بردارد. افسرده نیستم فقط تنبل و بی‌حوصله‌ام. صبح همکارم زنگ زد و پای تلفن دعوا کردیم، عصر سر به‌آفرین سوار تاکسی شدم گفت هشصد تا سر بهار شیراز، از ماشین پیاده شدم و در را محکم بستم و فحش دادم. از صبح تا حالا چهار بار با مامان رامین پای تلفن حرف زدم و دو بارش را گریه کردم، رفتم پیش پوریا سیگار کشیدم و بعد توی آسانسور خودم را دیدم که شبیه آنهایی بودم که الان می‌زنند زیر گریه. دوست داشتم پول داشتم تا هرچی می‌خوام بخرم اما ندارم و تا حقوق بدهند حق ندارم ولخرجی کنم. رامین زنگ زد و صدایش پای تلفن غم داشت، قبلن گفته بود اگر مجبورم کنند شب توی پادگان بمانم مجبورم روی تختی بخوابم که تشک ندارد، توی یک اتاق چهار متری پر از مگس. مدام تصورش می‌کنم که روی تخت بدون تشک خوابیده و مگس دور سرش می‌چرخد و از حرص خودم را منقبض می‌کنم. به نظرم آن قدر آدم خوبی‌ست که حق ندارند این همه اذیتش کنند اما سربازی خیلی بیشتر از انتظار من کثافت است. باورم نمی‌شود رامین کم بیاورد، رامین که همه چیز را آسان و قابل تحمل می‌کند و این‌همه بلد است حال خودش را خوب نگه دارد.‏ آن‌قدر توی خیال‌پردازی خودم را بتمن و سوپرمن و ومپایر تصور کردم و رفتم از آن وضعیت نجاتش دادم پشت و گردنم درد می‌کند.‏
این‌جور وقت‌ها سعی می‌کنم خانه را کثیف‌تر کنم تا مجبور شوم تکان بخورم، کیفم را خالی کردم وسط هال، تنها جایی که قابل نشستن بود. از وسط خرت و پرت‌ها یک دستمال پیدا کردم که توی پارک لاله از یک پسر بامزه خریده بودم، آمد لوبیتل هومن را برداشت و گفت این چه جوری کار می‌کند بعد محمدحسن بازش کرد و بهش یاد داد چطور نگاه کند، مدام می‌خندید و بامزه‌بازی درمی‌آورد، آن‌قدر خوش بود که دلم برایش نمی‌سوخت. این‌هایی که بلدند وسط بدبختی خوشحال باشند حسادت‌برانگیزترین آدم‌ها هستند برایم. من اما هنوز بعد از این‌همه جان کندن بلد نیستم وسط اتفاقات بد خوب باشم. شبِ قبل از رفتن رامین مدام بهانه گرفتم و مثل سگ پاچه ‌گرفتم بعد رامین گفت برویم بیرون حالت بهتر شود و من توی ماشین بهش گفتم همه چیز بد و فلان است، بعد بهم گفت این‌ها شرایط عادی زندگی ما هستند و هیچ چیز خاصی وجود ندارد، اگر بخواهی منتظر شرایط خوب باشی چند سال می‌گذرد و تو فقط منتظری.‎‏
باید تکان بخورم، وقتی نیست هم با فکر کردن به حال خوبش و بودنش می‌توانم خودم را از کثافت بیرون بکشم. چقدر دوست داشتنش خوب است.‏

۲۸ آبان ۱۳۹۱

به بچه‌ها گفتم با رامین رفتم مرحله بعد، خندیدن که تمام شد توضیح دادم مرحله‌ی بعد چطور اتفاق می‌افتد. اولین باری که با رامین رفتم مرحله بعد یک بعد از ظهری بود آخرای زمستان که هوا سرد و گرم است، توی مدرس رانندگی می‌کرد و من رفته بودم بگویم رابطه و اینها را ولش کنیم و اصلن شروع نکنیم. هوا آفتابیِ بود و نور یک قرمزی خوبی داشت. همین‌طور که هوا سرد و گرم می‌شد من شیشه ماشین را بالا و پایین می‌کردم و با هربار بالا و پایین کردن بوی عطر رامین بیشتر می‌شد انگار، بعد رویم را برگرداندم سمت منبع بو که نور قرمز خورشید روی صورتش افتاده بود و دستش را گرفتم وهمان‌جا رفتم مرحله بعد و شروع کردم دوست داشتنش و اصلن زرهایی که از قبل آماده کرده بودم را نزدم.‏
چند شب پیش یک بار دیگر بعد از ده ماه با رامین رفتم مرحله‌ی بعد. این دفعه من خواب بودم، رامین بعد از یک هفته نبودن از راه رسید، آمد بالای سرم و بغلم کرد، صورتش سرد بود و بوی خوب می‌داد، چند دقیقه همین‌طور توی بغلش فشارم داد و بعد شروع کرد خندیدن، دوست داشتم خندیدنش را ببینم و هم‌زمان بویش را قورت بدهم یه جوری که انگار می‌ترسیدم تمام شود. مثل بچه‌های دو ساله وقتی تازه یاد می‌گیرند یک کاری انجام دهند و بعد از انجامش ذوق می‌کنند می‌خندد، یک صدایی مثل "هی" ته خنده‌اش هست که بیشتر شبیه بچه دو ساله‌ها می‌شود. آن شب همه فکرهای بدی که توی یک ماه گذشته جمع کرده بودم تمام شد و دیدم چقدر بیشتر دوستش دارم و دوست دارم بیشتر کنارش بمانم.‏
بعد از آن شب مدام بهش فکر می‌کنم و از بودنش احساس خوش‌شانسی می‌کنم. آدم خوبی که با تمام معیارهای گذشته‌ام برای دوست‌پسر فرق دارد و همین فرق داشتنش با معیارهای تخمی قبلم و حتی آدم‌های قبل بیشتر هلم می‌دهد طرفش.‏ دوست دارم برگردم عقب و خودم را به خاطر آن روز توی مدرس که تصمیم گرفتم توی این رابطه بمانم ماچ کنم و برگردم همین‌جایی که هستم و به احساس خوش‌‍‌شانسی کردن ادامه دهم.‏

۱۳ آبان ۱۳۹۱

نشستم به صدای خراب شدن خانه بغلی گوش می‌کنم و دست‌دست می‌کنم. فعل دست‌دست کردن برای من به صورت مستقل بسیار کاربرد دارد چون یک وضعیتی در زندگی‌ام وجود دارد که در آن صرفن دست‌دست می‌کنم و هیچ کار دیگری انجام نمی‌دهم. باید وسیله‌هایم را جمع کنم و بروم شمال، فردا بروم کلاس و شب دوباره برگردم تهران تا پس‌فردا سرکار باشم. این شده کار هر هفته‌ام، شنبه‌ها می‌روم و یک‌شنبه‌ها برمی‌گردم و هر دفعه قبل از رفتن ساعت‌ها دست‌دست می‌کنم. یک مدتی‌ست حوصله ندارم موزیک پلی کنم یا تلوزیون روشن کنم. در واقع صدای خراب شدن خانه بغلی را دوست دارم، هر چند ثانیه یک‌بار توده‌ای از آجر و سیمان و شیشه می‌ریزد روی زمین، از میان این توده صدای خرد شدن شیشه از همه‌شان بهتر است، ته دل آدم را یک‌جوری قلقلک می‌دهد.‏
وقتی در حال دست‌دست کردن هستم تمام کارهایی که باید یک زمانی انجام می‌دادم و برای انجام‌شان دست‌دست کردم یادم می‌آیند. مثلن قرار است یک داستان کوتاه برای پایان‌نامه‌ام ترجمه کنم اما هنوز داستان را انتخاب نکردم حتی دنبالش هم نگشتم. باید به یکی از استادهایم زنگ می‌زدم و بهش خبر می‌دادم که برنامه فلان کلاسم چی شد اما نزدم، باید تلفن شمال را که سوزاندم می‌بردم برای تعمیر. تمام این کارها از جلوی چشمم رد می‌شوند و من فقط نگاه می‌کنم و بعد تصمیم می‌گیرم بنویسم و بزنم به در یخچال اما برای همین هم دست‌دست می‌کنم و طبعن کارها فراموش می‌شوند تا دفعه بدی که در حال دست‌دست کردن هستم همه‌شان یادم بیایند و شکنجه‌ شوم از این همه ناتوانی و قدرت فعل دست‌دست کردن.‏

رفتم دکتر جدید و همه چیز را با دیتیل شرح دادم، مریضی‌ام همان چیزی‌ست که دکتر قبلی تشخیص داده بود با این تفاوت که حالا در خطرناک‌ترین وضعیت بیماری قرار دارم که توی اسمش میکس دارد. دکتر گفت توی این حالت بیمار پرحرف و خطرناک می‌شود مثل شما، زدم زیر خنده. بعد پرسید شیشه می‌کشی؟ گفتم نه، گفت تریاک؟ گفتم نه، گفت کوکایین؟ گفتم نه و در همه این حالت‌ها من و دکتر جدی به هم نگاه می‌کردیم. ازم خواست در این مدت هیچ تغییری در زندگی‌ام به وجود نیاورم، کارم، محل‌زندگی و دوستانم را ترک نکنم و من گفتم تمام تلاشم را می‌کنم برای ترک نکردن اما نگفتم آن‌قدر قشنگ بلدم دست‌دست کنم که با تلاش برای ترک نکردن اشتباه گرفته می‌شود.‏ بعد دکتر با همان قرص‌هایی شروع کرد که دکتر قبلی وقتی همین حالت را توی بابلسر تجربه می‌کردم برایم تجویز کرده بود. خیلی علمی مغزم برگشته به دو سال قبل در چنین روزهایی و من خاک‌برسر و حقیر وسط میکس فلان  وول می‌خورم.
همین که الان این‌ها را نوشتم و توانستم دست‌دست کردن را با کار دیگری مخلوط کنم باید بروم جشن بگیرم.‏

۰۳ آبان ۱۳۹۱

وضعیتم بحرانی شده، وضعیت مغزم در واقع. فکر می‌کردم دیگر هیچ وقت به این روز نمی‌افتم و از این به بعد فقط بهتر می‌شوم اما از اول پاییز به گا رفتن شروع شد و حالا بعد از یک ماه مطمئنم اگر فکری به حال خودم نکنم یک اتفاق بد می‌افتد.‏
نمی‌توانم حالم را برای کسی توضیح دهم چون اصلن چیز قابل وصفی ندارد، بزرگ‌ترین مشکلم همان چیزی‌ست که همیشه بوده، نارضایتی عمیق و وحشتناک از خودم. از همه چیزم، راه رفتن، خندیدن، غذا خوردن، نگاه کردن، از هرچیزی که وجود دارد و ندارد و یک روزی داشت و شاید یک روزی به وجود بیاید. داییم هشدار داده که هیچ تصمیمی نگیرم و گفته هیچ چیز وحشتناکی نیست فقط وسواسم زده بالا اما من هر روز هزارتا تصمیم وحشتناک می‌گیرم. تصمیم می‌گیرم رابطه‌ام را تمام کنم، خودم را توی خانه حبس کنم، کارم را ول کنم، بروم شمال زندگی کنم و همان جا شوهر کنم و بمیرم اما جرات انجام هیچ کدام‌شان را ندارم. خودم را پرت می‌کنم توی شلوغی آدم‌ها اما همین که شلوغی و مهمانی تمام می‌شود همه چیز شروع می‌شود، صبح تا شب سریال می‌بینم اما سریال تمام می‌شود و همه چیز سر جای اول است. مثل دو سال پیش خودم را با تغییر محل زندگی گول نمی‌زنم، خارج شدن از ایران  نهایتن دو سال حالم را خوب کند بعد دوباره همینم، از سیاره و منظومه هم که خارج شوم نهایتن ده سال دیگر دوام بیاورم.‏
تحملم به صفر رسیده، وسط خیابان از ماشین پیاده می‌شوم و فرار می‌کنم، وسط مهمانی آدم‌ها کس می‌گویند می‌روم توی اتاق و می‌خوابم، توی محل کار بند نمی‌شوم، نمی‌توانم هیچ چیزی را دوست داشته باشم، هیچ کاری را با میل انجام دهم. همکارم می‌گوید همش انگار خوابی اما من خیلی بیدارم و تویم باغ وحش است از شلوغی اما توان بروزش را ندارم. دلیلی برای حرف زدن پیدا نمی‌کنم و وقتی خودم را به زور وادار به حرف زدن می‌کنم بعد از خودم به خاطر همان چهارتا کلمه متنفر می‌شوم، دلیلی برای معاشرت پیدا نمی‌کنم، دلیلی برای بیرون رفتن و خرید کردن و نوشتن و هزارتا کار دیگر هم پیدا نمی‌کنم اما چون بلدم که اینها از چیست خودم را وادار به انجام همه‌شان می‌کنم و بعدش یک روز تمام خودم را توی خانه حبس می‌کنم و برای تصویر رقت‌انگیزم موقع انجام همان کارها گریه می‌کنم.
اگر باور کنم همه این‌ها از وسواس شدید است و باید بروم خودم را درمان کنم آن هم با دارو شاید وضعیت بهتر شود اما دوست ندارم دوباره دارو بخورم و عوارض کیری دارو را تحمل کنم. از طرفی باور نمی‌کنم همه چیز به همین شدتی که من بد می‌بینم‌شان بد نباشند.

۲۲ مهر ۱۳۹۱

دلم برای یک چیزهایی تنگ شده که نیستند و تقریبن هیچ‌وقت دیگری هم دستم بهشان نمی‌رسد. برای پنجره‌ای که از بالکن خانه شمال پیدا بود. ده دوازده سال پیش عاشق آدمی شدم که یک‌بار توی همان خانه دیدمش و حالا مطمئن نیستم واقعن خودش بود چون از آن فاصله چیز زیادی پیدا نیست اما ده سال پیش مطمئن بودم  در حالی که کل فضای داخلی آن خانه را حفظ بودم بس که تصورش می‌کردم. حدس می‌زدم مبلی با گل‌های بنفش کنار پنجره قرار دارد، کنار مبل تلفن و روبرویش هم تلوزیون. آدمی که عاشقش بودم را یک‌بار روی همان مبل دیدم در حالی که به مقابل خیره شده بود و می‌خندید. بعدها آن قدر به امید یک بار دیگر دیدنش به آن خانه و پنجره‌اش زل زدم که خانه کهنه شد، خشک شد، رنگ و روی پنجره‌ رفت و بلاخره از یک روزی به بعد من دیگر بازش را ندیدم تا حالا که دیدم دیگر پنجره‌ای از بالکن پیدا نیست. چند سالی هست جلوی آن خانه آپارتمان گنده‌ای بالا رفته و من تازه امشب فهمیدم خانه معشوق فرضی‌ ده سال پیشم دیگر از بالکن پیدا نیست.‏
دلم برای خواهرم هم تنگ شده، خواهر الانم نه برای خواهر همان ده سال پیشم که وسط خانه پارچه گلدار پهن می‌کرد رویش می‌نشست  تخمه می‌خورد و پوست‌شان را پرت می‌کرد به آرزوی کوه شدن پوست تخمه‌ها. سیاوش قمیشی پلی می‌کرد پنجره اتاقش را باز می‌گذاشت تا هم‌زمان با آن قسمت آهنگ که می‌گفت "کاغذای خط خطی از کنار در باز پنجره می‌پرن توی کوچه" باد کاغذهای رمان عاشقانه‌اش را بلند کند و فضا دقیقن به همان شکل بازسازی شود.
دلم برای مامان‌بزرگم تنگ شده، صبح‌هایی که بیدارم می‌کرد صبحانه برایم نون و پنیر و گوجه‌ آماده می‌کرد بعد وادارم می‌کرد وسط برگ‌های گیاهی که از دیوار حیاط خانه‌اش بالا می‌رفتند دنبال یک کرم سبز گنده بگردم تا با محلول مخصوصش که توی یک آب‌پاش زردرنگ ریخته بود پدرش را دربیاورد تا برگ‌ها را نخورد بعد هم پای بساط رب‌پزی و ترشی انداختنش بشینم تا مامان از مدرسه برگردد. کاش لااقل چند سال دیرتر می‌مرد و می‌دید چقدر چیزهایی که به زور به خوردم داد را حالا با لذت انجام می‌دهم.‏
دلم برای یک چیز دیگر هم تنگ شده اما خوشبختانه جرات نوشتنش را ندارم.‏

۰۸ مهر ۱۳۹۱

حوصله هیچ کاری ندارم. فقط دوست دارم بشینم و سریال ببینم و حسرت خارج را بخورم. انگار خارج برایم ریده‌اند، این جمله مادربزرگم بود و منظورش این است که خارج خبری نیست. بی‌معنی می‌زند اما خب همه‌ی خانواده منظور این جمله را می‌فهمند و وقت‌هایی که کسی حسرت و آرزوی جایی را داشته باشد اما دستش به آن نرسد این جمله با لحن "خبه حالا انگار چه خبره" برای دلداری فرد و تحقیرش کابرد دارد. تحقیرِ مستتر در دلداری از آن نوع تحقیرهایی‌ست که دهن مخاطب را حسابی می‌بندد. کاری که هر روز برای خودم می‌کنم. روزها که عصبی و خسته‌ام مدام خودم را دلداری می‌دهم که فصل تغییر کرده و طبیعی‌ست و یک مدت که بگذرد به حالت عادی برمی‌گردی و فلان و در پشت همه این‌ها یک نفر دیگر با خنده کثافت تحقیرم می‌کند که باور کرده‌ام بیمارم.‏
بچه که بودیم توهم می‌زدیم رعد و برق عکسی‌ است که خدای گنده از ما در یک آن می‌گیرد. این توهم تا جایی پیش می‌رفت که ما چند دقیقه برای خوب افتادن توی عکس ژست ثابتی می‌گرفتیم و به آسمان زل می‌زدیم. یک روز از این بساط خسته شدم و مامان گفت اول صدا می‌آید بعد نور، هروقت صدا را شنیدی ژست بگیر. همین حالا دو بار اتاق یک جور عجیبی روشن شد بدون این که صدایی بیاید و برای بار هزارم خلاف جمله مامان ثابت شد. همین برای من کافی بود چون خیالم راحت شد عکسم در این لحظه گرفته شد و یک جایی بر جریده عالم ثبت می‌شود و اگر یک روزی ببینمش تمام حرف‌ها و حس‌های حالا دوباره ظاهر می‌شوند و اگر چیز به درد بخوری باشد همان موقع می‌نویسم‌شان.

۱۹ شهریور ۱۳۹۱

شش طبقه را بدون آسانسور رفتم بالا به امید غرغر اما نشد، یعنی خسته‌تر از آن بود که بتوانم خودم را سرش خراب کنم. باید زود می‌‌خوابید، وقتی روی تخت دراز کشید چندبار نزدیک بود خودم را شل کنم و همه‌ش یک جا بریزد بیرون اما فقط بغلش کردم و چند قطره اشک کسشرم که همیشه به راه است افتاد روی صورتش. رفتم توی آشپرخانه و رویم را کردم سمت یخچال تا بقیه متوجه نشوند گریه می‌کنم اما نمی‌شود گریه کردن را پنهان کرد چون تمام مردم دنیا خودشان این‌کاره‌اند. خوب بود مادرش هم آنجا بود، موقع خداحافظی محکم‌تر از همیشه بغلم کرد در حالی که سعی می‌کرد به روی خودش نیاورد گریه کردنم را دیده. یک ساعت قبلش باهم درباره دانشگاه من حرف می‌زدیم و مثل همیشه سعی می‌کرد بهم امید بدهد اما من امید نمی‌خواهم، هیچی نمی‌خواهم در واقع فقط دوست دارم غر بزنم و به همه بفهمانم تقصیر من نیست این وضعیت کثافت.
چند روز است فکر می‌کنم دارم به خودم درباره دانشگاه دروغ می‌گویم، فکر می‌کنم دارم یک چیزهایی را پنهان می‌کنم و جراتش را ندارم لااقل پیش خودم اعتراف کنم که اشتباه کردم. مطمئن نیستم اشتباه کردم، اگر یک سال و نیم پیش درسم را ول نمی‌کردم و همان جا می‌ماندم الان درسم تمام شده بود اما خیلی چیزهای دیگر را نداشتم شاید. روزهای خوب، اتفاقات خوب، کار، خانه مستقل، زندگی جدید. شاید هم می‌توانستم حالا شروع کنم و دوباره یک چیزهای خوبی به دست بیاورم. کاش لااقل حسرت خوردن درست و حسابی بلد بودم ولی حوصله حسرت خوردن ندارم فقط راست گفتن به خودم را لازم دارم. هنوز مطمئن نیستم که اشتباه کردم و فکر اشتباه کردن آزارم می‌دهد.


بعد از سه ماه رفتم جلسه داستان، نه برای این که دوباره تصمیم گرفتم داستان بنویسم، فقط رفتم بچه‌ها را ببینم. سر زدن به جاهایی که ترک‌شان کردم برایم هیجان دارد، هیجانش در حد هیجان شخصیت‌های سریال‌های ایرانی‌ست وقتی بعد از ده سال به وطن برمی‌گردند و خم می‌شوند خاک پاک وطن را می‌بوسند، در همین حد مبتذل و احمقانه‌. رفتم ادای یک آدم عاصی کسشر را درآوردم تا مثلن بی‌عرضگی و بی‌استعداد بودنم تابلو نشود. در حالی که مثل روز بر همگان روشن است من چه کودنی هستم در نوشتن. وای که چقدر از تحقیر خودم لذت می‌برم در این لحظه. اگر لازم باشد می‌توانم مثل قبل نوشتن را در حد کثافت‌کاری ادامه دهم اما این همه هم از تحقیر خودم لذت نمی‌برم. هیچ چیزی ننوشتم که بعد از نوشتنش راضی باشم. آدم‌هایی که از نوشته‌هایم تعریف می‌کنند را به چند دسته تقسیم می‌کنم و متاسفانه هیچ کدام‌شان تا به حال نتوانسته‌اند رضایت حقیقی از نوشته‌هایم را بهم منتقل کنند و همیشه یک چیزهایی گفتند که گاهی بیشتر از این که تعریف محسوب شود برایم فحش بوده. اثر تعریف خوب‌ها هم همیشه فقط چند لحظه است و بعدش فقط تصویرشان در حال خواندن نوشته‌هایم توی مغزم می‌ماند که در این لحظات بحرانی به هیچ کارم نمی‌آید. این همه نارضایتی از خودم با این کون گشاد و مغز کم‌هوش برایم خنده‌دار است اما ذات بشر همین قدر کسشر و چرند است لابد.‏
‏‏ کاش لااقل یک رادیویی وجود داشت که مجری‌اش هرشب راس ساعت دوازده خطاب به شنوندگان عزیز می‌گفت: امشبم شما هیچ گهی نیستی پس برو بگیر بخواب.‏

۱۴ شهریور ۱۳۹۱

 
رامین نیست و زندگی خوش نمی‌گذرد. وقتی هست توی خانه ولو می‌شوم سریال می‌بینم، مجبورش می‌کنم کنارم بشیند و برایش داستان می‌خوانم، الاهه فیلم می‌آورد و فیلم می‌بینیم. صبح زود بیدار می‌شود برایم کیک می‌پزد، آشپزی می‌کنیم، خرید می‌رویم، شهر را می‌چرخیم برای شام و من مثل یک آدم عقده‌ای به تمام معنا هرچیزی که دلم بخواهد سفارش می‌دهم، هوس هر چیزی را که بکنم محال و دور نیست، می‌توانم غرغر و گریه کنم و ده دیقه بعد همه چیز فراموش شود، می‌توانم هرچیزی که توی مغزم می‌گذرد را بلند بگویم و نگران هیچی نباشم، چیزهای خنده‌دار پیدا می‌کنیم و همین‌طور بامزه‌بازی را کش می‌دهیم. کلن زندگی‌ام با رامین بر دو اصل حال کردن و خندیدن می‌گذرد در حالی که حالا زندگی‌ام بر اساس منتظر رامین ماندن و آدم مفیدی بودن می‌گذرد که خب خیلی کثافت است.‏
شب اول که زنگ زد رفتم توی دستشویی گریه کردم و دیشب یخچال را بغل کردم و گریه کردم. اولش فکر کردم یخچال بغل کردنم اداست اما بعدش دیدم واقعن لازم داشتم یک چیزی را بغل کنم و گریه کنم. وقتی تنها زندگی می‌کردم هزار بار تنهایی گریه می‌کردم و تخمم نبود اما خیلی وقت است بیشتر توی بغل گریه می‌کنم. به‌به چه زندگی زیبایی داشتم و گه زیادی می‌خوردم. الان دارم حسرتش را می‌خورم و یاد روزهایی می‌افتم که غرغر می‌کردم "این چه زندگی شده پاشو بریم مسافرت" و هیشکی نبود بزند توی دهنم.‏ ‏
زندگی تنهایی‌ام هم آن قدری بد نیست چون وقتی مجبورم تنها باشم اصلن خودآزار و روانی نیستم و مدام به خودم حال می‌دهم. شب اول برای خودم لوبیاپلو درست کردم و دیروز هم کتلت، شب هم برای خودم از طرف رامین لواکر و نواربهداشتی خریدم. پریود نیستم، همین‌جوری از شکلش خوشم آمد و ادای رامین را درآوردم وقتی از چیزی خوشم می‌آید و ناز می‌کنم بعد برای خودم خریدمش تا رامین ناراحت نشود. این بازی خیلی خوب است، جز بهترین بازی‌های من و رامین است. می‌رویم منیریه برای پوریا عینک فوتبال بخریم بعد من توی خیابان یهو عن می‌شوم، بدون برنامه‌ریزی قبلی و ادا، رامین مجبورم می‌کند یک چیزی بخرم تا خوب شوم. زیاد این بازی انجام نمی‌شود چون من حواسم نیست برنامه‌ریزی کنم برای بد شدن حالم اما وقتی انجام می‌شود تا یکی دو روز سرم با چیزی که خریدم گرم است و حالم خوب است.
من در دو حالت آدم خوشبختی می‌شوم، یکی باشد که خیلی دوستم داشته باشد و روانی و تنبل نباشد، در دوران مانیا باشم و هیچ نازکشی نداشته باشم.‏

۱۲ شهریور ۱۳۹۱

حدودن دو ماه پیش پلاس را بستم از ترس مادرم، امروز فکر کردم دوست دارم یک جای دیگر باشد غیر از وبلاگ که بیشتر بنویسم و جایی جز پلاس به ذهنم نرسید. وقتی دوباره اکتیو کردم تمام نوشته‌های قبلی، آیتم‌های شر شده وعکس‌ها محو شده بودند و من خوشحال از این معجزه نوشتم از این‌که گذشته‌‌ام این‌جا پاک شده خوشحالم. حواسم بود حس واقعی‌ام را بنویسم و حالا که چند ساعت می‌گذرد هنوز هم مطمئنم حسم همان خوشحالی بود از این که دیگر لازم نیست از فوضولی‌های مادرم بترسم.‏
لپ‌تاپ را خاموش کرده بودم تا بخوابم، تنهایی خوابیدن برایم سخت است اما حوصله لوس‌بازی و غرغر ندارم. همین‌طور که غلت می‌زدم به سوسکی که نیم ساعت پیش با خاک‌انداز جلو در دستشویی کشتم فکر می‌کردم و به رومیزی میز چوبی خانه‌ای که قرار است با رامین بگیریم و ته همه‌شان جمله‌ی توی پلاس بود.‏
لابد آدم‌های مختلفی با عینک، پشت میز کامپیوتر قدیمی خانه‌شان در حالی که جمله را می‌خوانند پوزخند می‌زنند و با ژست پیشکسوتان فوتبال رو به من می‌گویند "با رویش ناگزیر جوانه چه می‌کنی؟" حالا این رویش ناگزیر از دو طرف حرصم را درمی‌آورد که یک سرش به این‌جا ربط دارد. فکر کردم بروم توی پلاس بنویسم منظورم از خوشحالی چیست و بعد فکر کردم توهم بی‌خودی زدم و کسی به جمله فکر هم نمی‌کند با این حال نتوانستم خودم را راضی کنم که توضیح ندهم  وننویسم.‏

در واقع خواستم مچ خودم را بگیرم ببینم از یک چیزهایی فرار می‌کنم یا نه!‏ من به اشتباهاتم فکر می‌کنم و این فکر کردن درد دارد چون دوست دارم اشتباه نکنم اما باز هم کارهایی می‌کنم که خودم از تصور خودم در آن لحظه حالم به هم می‌خورد اما در نهایت فرار نمی‌کنم، صحنه‌ای که رفتار اشتباهم در آن رخ داد را برای خودم با جزییات بازسازی می‌کنم، دست از خودفریبی و انکار برمی‌دارم، به خودم و گاهی به آدم دیگری حتی اعتراف می‌کنم، مدتی درد می‌کشم از یادآوری مدامش بعد کم‌کم درباره‌اش راست می‌گویم و با سرعت خیلی کم یاد می‌گیرم چطور در مواقع مشابه همچین اشتباهی نکنم.‏‏
سر آدم‌ها و خاطرات هم همین بلا می‌آید. اوایل از دست دادن سخت است، یک صحنه هزار بار توی مغز آدم تکرار می‌شود و آدم از فکر این که دیگر چیزی با این کیفیت را تجربه نمی‌کند محکم‌ به صورت خودش چنگ می‌زند. زمان همین طور می‌گذرد و آدم تبدیل می‌شود به صورتی زخمی. برای من این طوری بود که بلاخره از صورت زخمی و چنگ زدن خسته شدم و فکر کردم برای نقش آدمی که تا ابد در غم از دست دادن می‌سوزد خیلی کیری و نامناسبم و شروع کردم چنگ نزدن و فقط درد کشیدن، از درد کشیدن خسته شدم و شروع کردم دست از یادآوری خاطراتی که دردم را زیاد می‌کردند برداشتن، دست از یادآوری خاطرات که برداشتم صحنه بازی عوض شد. یک مدت گیج بودم اما بلاخره فهمیدم. خودآزاری با یک سری خاطرات دم دستی که از بس گل و پروانه گوشه و کنارشان چسبانده بودم شبیه بهشت موعود شده بودند. بی‌خیال دروغ گفتن به خودم که شدم دیدم وسط تک‌تک خاطراتی که روزی حسرت از دست دادن‌شان جرم داد چیزهای بامزه و خنده‌دار و خجالت‌آوری پیدا می‌شود که می‌توانند بیشتر از قسمت احساساتی قضیه درگیرم کنند. این طوری شد که خاطرات عاشقانه دردناک برایم تبدیل به خاطرات بامزه با تم لوس‌بازی شدند و من دیگر از فکر کردن بهشان نترسیدم.‏‏ آدم‌های دوست داشتنی هم با وضعیتی مشابه اول تبدیل به موجودات نفرت‌انگیز و کم‌کم تبدیل به موجوداتی عادی مثل بقیه آدم‌ها شدند.
اگر بتوانم این سیستم را همین‌طور روی خودم پیاده کنم بیشتر خودم را دوست دارم.‏‏

۱۱ شهریور ۱۳۹۱

توی کارهایی که یک روز فهمیدم از انجام‌شان لذت می‌برم یک لحظه وجود دارد که همه چیز به قبل و بعد از آن لحظه تقسیم می‌شوند. مثلن وقتی شروع کردم به آشپزی از یک چیزهایی لذت می‌بردم، مثل قاطی کردن چیزها باهم، ترکیب کردن مزه‌‌ها، خرد کردن و خود فعل خوردن، همین‌ها باعث شد من به آشپزی ادامه بدهم اما یک روزی فکر کردم خب من از روی دست مادرم، مادرم از روی دست مادرش و همین‌طور تا ته آشپزی می‌کنیم اما چرا قرمه‌سبزی مامان و مامان‌بزرگ و من باهم فرق دارند، بعد حواسم جمع خیلی چیزهای دیگر شد و دیگر آشپزی فقط برایم لذت خرد کردن و مخلوط کردن نبود و من درگیر آزمون و خطا شدم. از آن روز آشپزی هر روز برایم جذاب‌تر از قبل می‌شود .‏
چت کردن هم برایم فازی شبیه به آشپزی داشت، اوایل صرفن فهمیدن بود و از یک شبی من فهمیدم چقدر می‌توانم از چت بودنم لذت ببرم و لذت بردن شروع شد.‏ داستان خواندن وفیلم دیدن، کشف یک زبان دیگر را هم به این لیست اضافه می‌کنم.‏
مطمئنم نوشتن هم همچین خاصیتی دارد اما من هنوزنمی‌توانم به درجه خوبی از لذت توی نوشتن برسم و دوست دارم زودتر این اتفاق بیفتد.‏‏

۱۰ شهریور ۱۳۹۱

وقتی هر آدمی که یک زمانی دوستش داشتم برام تبدیل به یک موجود دردناک شد یک سیستم دفاعیِ بدیهی و جنده تو خودم فعال کردم، به هیچ آدمی اون قدری نزدیک نشم که اون بعد دردناکش بعدها اذیتم کنه. زمین و زمان اینو هوار می‌زدن و من نمی‌فهمیدم چی می‌گن. اولاش سخت بود چون عادت کرده بودم اما حالا نمی‌فهمم چطور اتفاق می‌افته. با آدما می‌گم و می‌خندم و خوشحالم اما همه چیز توی همون جمعی که هستیم تموم می‌شه و هیچی به بیرون از جمع راه پیدا نمی‌کنه. همین چند نفری که در یه حد معقولی دوستم دارن برام کافیه و دوست ندارم دایره معاشرت‌هامو گشاد کنم.‏ این چیزیه که تو خیلی از آدمای دور و برم به صورت ناخودآگاه انجام می‌شد اما من بلد نبودم و برای یاد گرفتنش کونم پاره شد. همه آدمایی که برام دردناک بودن با همین سیستم زندگی می‌کردن و من نمی‌تونستم بپذیرم این سیستم بهترین سیستم موجوده در رابطه با آدم‌ها. هنوزم نپذیرفتم ولی چیز بهتری برای جایگزین کردن ندارم.‏‏‏
فکر می‌کنم یک قسمتی‌ش خاصیت سن و سالمه، تو یه سنی نیاز به معاشرت شدید و اگزجره و دوست داشته شدن توسط آدمای مختلف داشتم اما حالا بعد از دو روز معاشرت با آدما دوست دارم چند روز تنها باشم و فقط به خودم فکر کنم. چیزایی که الان راضی‌م می‌کنه شلوغی و معاشرت و دورهمی در حد خفه شدن نیست، بیشتر دوست دارم از خودم راضی باشم و این رضایت تو یک کارهای تنهایی به وجود میاد.‏ همیشه وقتی از خودم راضی باشم برام بهترین حسه و حالا از خودم تو یه چیزایی که قبلن ناراضی بودم راضی هستم و این خیلی حس خوبیه واسم.‏
‏‏

۰۵ شهریور ۱۳۹۱

توی رابطه قبلی فکر می‌کردم اگر از دستش بدهم به گا می‌روم اما از دست دادم و به گا نرفتم و حالا وقتی خیلی همه چیز خوب و خوشحال است دلم می‌خواهد فکر کنم ته خوشحالی عالم همین جاست و اگر نباشد به گا می‌روم اما مطمئنم کس محض است و اگر این رابطه و این روزها تمام شوند من بازهم روزهای خوب و خوشحالی خواهم داشت. خب آدم باید از این موضوع خوشحال باشد اما من نیستم دوست دارم دو دستی بچسبم به چیزهایی که دارم و برای نگه داشتن‌شان تلاش کنم در حالی که نمی‌‌کنم و نمی‌توانم این‌قدر احمق باشم. می‌‌دانم یک روز همه این‌ها تمام می‌شوند و من بعد از کمی درد دوباره مشابه‌شان و شاید با کیفیت متفاوت از این‌ها را تجربه می‌کنم. خنده‌دار است که من دوست دارم حسم این طور نبود و می‌توانستم به اندازه کافی توی یک چیزهایی فرو بروم. دلم می‌خواهد همان آدم قبل بودم که یک شب‌هایی توی رخت‌خواب به آدمی که کنارش خوابیده بودم با بغض می‌گفتم "زندگی من بدون تو کثافت محضه" و واقعن باور داشتم که در نبودش زندگی‌ام کثافت است.‏‏



۱۶ مرداد ۱۳۹۱

قبلن یک جای شلوغ وبلاگ ننوشتم یعنی وقتی دورم شلوغ بود نیازی به نوشتن نداشتم و اگر هم داشتم آن قدر تنبل هستم که سرکوبش کنم و حسابی توی شلوغی گم شوم تا همه چیز یادم برود. بله من از روش فراموش کردن استفاده می‌کنم، نمی‌دانم از کی ولی همین حالا فهمیدم چقدر حواسم نیست و خودم و زندگی‌ام را یک جوری ساخته‌ام که همه چیز دارد فراموش می‌شود.‏ فراموش کردن شاید درست نیست و جایگزین کردن بهتر است.‏
تصاویر زیادی از لحظه‌های زیادی از زندگی‌ام تو مغزم جمع شده و حجم زیادی از این تصاویر مربوط به دو سال گذشته است. شاید چون حافظه تصویری آدم ظرفیت خاصی دارد و وقتی داده زیاد می‌شود شروع می‌کند پاک کردن بعضی‌ها و هل دادن داده‌ها به پایین.‏ شاید هم خاصیت دو سال گذشته است که این قدر تصویر دارند و شاید هم خاصیت سن و سال است که آدم همه چیز را در دوره‌ای تصویری ثبت می‌کند. از تصاویر دو سال گذشته‌ی ذهنم فقط بعضی مکان‌ها ثابت مانده‌اند یعنی اگر بخواهم تصویر را دوباره به همان شکل قبل بسازم تقریبن محال است. هم آدم‌ها عوض شده‌اند هم من به تبعیت از تغییر شرایط تغییر کرده‌ام و داده‌های مغزم درباره خودم مدام در حال تغییر است.
نوعی از زندگی را تجربه می‌کنم که قبلن تجربه نکردم، زندگی با چند نفری که با هر کدام‌شان فقط شش ماه است آشنا شده‌ام. همه چیز این زندگی با قبل فرق دارد. قبلن جز خانواده‌ام مجبور به تحمل هیچ کس نبودم و خیلی راحت توی روابطم گند می‌زدم اما حالا آدم‌هایی وارد زندگی‌ام شده‌اند که فعلن خیال می‌کنم می‌خواهم مدتی بیشتر از روابط تخمی قبلم رابطه‌هایمان را حفظ کنیم، مجبور نیستم خانواده‌ام را تحمل کنم، شهر زندگی‌ام عوض شده و من احساسات جدیدی را تجربه می‌کنم.
این آدم‌ها با من فرق دارند. از من مفیدتر، شادتر، صلح‌طلب‌تر و امیدوارتر هستند. زندگی کلن برایشان یک شکل دیگری‌ست انگار. مثلن من وقتی یک هفته توی آپارتمان‌شان می‌مانم بعدش اگر نروم یک روز خانه خودم با دندان‌هایم همه‌ چیز را تکه‌تکه می‌کنم اما آنها با همه چیز راحت کنار می‌آیند و من را خیلی راحت به عنوان یک عضو پذیرفته‌اند، عضوی که از طرف خودش عمرن پذیرفته شده نیست.
این زندگی برایم چیزهای جدیدی دارد. من فرصت این را دارم که سرنوشت یک نسبت‌هایی را خودم مشخص کنم فعلن. یعنی جوری برخورد کنم که انگار دوستانم هستند و یا خانواده‌ام و یا هیچ‌کدام. ما کارهایی انجام می‌دهیم که با خانواده‌ام انجام نمی‌دهم و جاهایی می‌رویم که من با آنها نمی‌روم در عین حال طوری کنار هم زندگی می‌کنیم که دوست‌ها کنار هم زندگی نمی‌کنند، یک جوری هم را تحمل می‌کنیم که فقط خانواده‌ها هم‌دیگر را تحمل می‌کنند. من فهمیده‌ام که نباید به زور توی یکی از دسته‌ها فرو کنم‌شان و فهمیده‌ام یا باید به روش‌های سنتی یک دسته بسازم و نام‌گذاری کنم و این‌ها را به زور تویشان بچپانم و یا باید به صورت مدرن رهایشان کنم بگذارم بی‌دسته بمانند. از آن‌جایی که من خودم نه توی مدرنیته با سر فرو رفته‌ام و نه حسابی توی سنت غلت می‌خورم بهتر است بگذارم این ‌ها برای خودشان هرجا می‌خواهند فرو بشوند و یا کلن نشوند. فکر می‌کنم قبلن بس که برای همه چیز قالب تعریف می‌کردم به همه چیز گند زدم. چه کثافتی، دنیایی پر از قالب و صفت. همه‌ی آدم‌های یا توی قالب‌های کیری من جا می‌گرفتند و یا صفتی کیری دنبال اسم‌شان می‌دوید، بزرگ‌ترین، بهترین،نزدیک‌ترین.‌
از گذشته خودم تا همین یک ساعت پیشم می‌توانم بالا بیاورم. توانایی این را دارم که به همین یک ساعت پیش خودم فکر کنم و اوق بزنم. رفتارم، نگاهم، مدل نشستن و نگاه کردن و فکر کردنم را به یاد بیاورم و یک کثافتی از توی هر کدام بیرون بکشم و حالم را از خودم به هم بزنم. این هم دلیل دیگری‌ برای فراموشی شده شاید.‏
دوست داشتم کنترل فعل فراموش کردن دست خودم بود اما نیست و اگر بخواهم یک چیزهایی را فراموش نکنم باید با چنگ و دندان بهشان بچسبم و روزی هراز بار به زور بکشم‌شان جلوی چشمم.‏ دوست داشتم می‌توانستم هر وقت می‌خواهم یک اطلاعاتی را از لحظه خاصی وارد کنم و کل لحظه قلمبه برایم ظاهر شود اما مغزم دارد دچار فراموشی می‌شود و من هم روز به روز یک آدم دیگری می‌شوم از بس یک چیزهای جدیدی از خودم توی ذهنم ظاهر می‌شود.
خیلی وقت نیست که فهمیدم یک چیزهایی دارند فراموش می‌شوند و از همان موقع هول برم داشته و شروع کرده‌ام مقاومت کردن که خیلی هم فایده ندارد.‌ همین وبلاگ نوشتن هم نوعی مقاومت کردن است، نشسته‌ام وسط هال، المپیک به یک آدم‌هایی در ژیمناستیک مدال می‌دهند، دو نفر روبرویم سریال می‌بینند، یک نفر خواب است و هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و من نه غم دارم، نه افسرده‌ام نه شاد و نه هیچ حس بارز دیگری در من وجود دارد. قبل از این یک جاها و لحظه‌های مخوفی وبلاگ می‌نوشتم که یاداوری بعضی‌هاشان مو به تنم سیخ می‌کند.‏
نشستم وبلاگ می‌نویسم که یادم نرود دارم فراموش می‌کنم؟ به خودم دلداری بدهم که نه تو فراموش نمی‌کنی؟ بعدن به خودم تقلب بدهم؟ کاش لااقل حرکت علمی باشد این نوشتن و واقعن مبارزه‌ای علیه فراموشی.‏‏

۲۷ تیر ۱۳۹۱

رامین رسیور آورد و مجبورم کرد ماهواره علم کنم، خودم خیلی راضی نبودم چون بیشتر وقت‌ها نیستم و دلم نمی‌آمد این همه پول برای یک مشت کسشر سرگرم‌کننده بدهم اما خر شدم و دادم و حالا صد و پنجاه تا شبکه کنار هم ردیف کرده‌ام و زندگی‌ام شبیه زندگی مامان شده.‏ ‏
همه چیز بهتر است، درس‌ها پاس شدند، کارم تا یکی دو هفته دیگر شروع می‌شود. از همه مهم‌تر حالم است، حالم خیلی بهتر شده. کمتر عصبی می‌شوم خیلی از چیزهایی که قبلن اذیتم می‌کردند حالا تخمم نیستند. کارهای وحشتناکی که انجام می‌دادم هر روز کمتر می‌شوند، آن‌قدر حالم از بعضی کارهای گذشته‌ام به هم می‌خورد که فکر انجام‌شان به سرم نمی‌زند اما یک چیزهایی هم هنوز سر جای‌شان باقی مانده‌اند.‏
از صب تلوزیون روی یک کانال ایرانی مانده، آهنگ‌های قدیمی پخش می‌کند. دوست دارم، موقع کار کردن با این آهنگ‌ها فاز می‌گیرم و خودم را در معرض احساسات مختلف قرار می‌دهم. یاد کار کردن مامان می‌افتم و آواز خواندن‌هایش. تو حمام پتو می‌شستم یک‌هو صدای مهستی آمد، صدای مهستی نبود صدای مامان بود چون من حتی نفس کم آوردنش را هم حس کردم.‏
یک آهنگ‎‌هایی یعنی مامان با پیراهن‌ آستین حلقه‌ای گل‌دار وقتی از توی آشپزخانه می‌دود توی بالکن. صدای پای مامان با صدای پای همه فرق دارد، پاهایش ظریف است اما پاشنه‌هایش را محکم روی زمین می‌کوبد، وقتی راه می‌رود یک‌جور آهنگ خاصی دارد قدم ‌هایش، آهنگی که من از شنیدنش استرس می‌گیرم.‏
مامان یکی از آن چیزهایی‌ست که همیشه سر جایش باقی می‌ماند.‏ وقتی شمال بودم دعوای بدی بین‌مان اتفاق افتاد بعد از آن تصمیم گرفتم شکل رابطه را عوض کنم، دیگر روزی یک بار بهش زنگ نمی‌زنم چون در توانم نیست روزی یک ساعت به غرغرهایش گوش کنم و قربان‌صدقه‌اش بروم و بهش امیدی بدهم که خودم هم ندارمش. بودن کنار مامان حالم را بد می‌کند، چون تمام رفتارهایی که برای کنار گذاشتن‌شان جان می‌کنم و زجر می‌کشم را توی رفتارهایش می‌بینم و از فکر کردن به بیماری‌های مشترک‌مان به گا می‌روم. همین یک ماه پیش توی کمد دیواری اتاق خواب پای تلفن برای رامین زار می‌زدم که می‌خواهم مامانم را خوشبخت کنم اما توانش را ندارم. می‌خواستم خوش‌بختش کنم، می‌خواستم به آرزوهایی که بهشان نرسیده برسانمش، به زور. می‌خواستم همان بچه‌ای شوم که دوست داشت خواهر و برادرهایم بشوند اما نشدند، می‌خواستم من همه را یک جا بشوم. به جای خواهر و برادرهایم قربان صدقه‌اش می‌رفتم، ازش تعریف می‌کردم، بغلش می‌کردم، باهاش حرف می‌زدم. دوست داشتم احساس تنهایی را به زور ازش بگیرم اما نمی‌توانستم، بدیهی بود که نمی‌توانستم اما من باز هم خودم را جر می‌دادم.‏ وقتی به کارهایی که برای‌مان انجام می‌داد فکر می‌کردم دلم می‌خواست دست از همه زندگی‌ام بکشم، برگردم کنارش زندگی کنم و هر روز و هر دقیقه خوشحالش کنم.‏
آخرین دعوا اما همه چیز را برای من بهتر کرد، بدترین دعوایی بود که تا به حال بین‌مان اتفاق افتاد. بعد از دعوا تا شب گریه کردم، مامان باورش نمی‌شد من برای موضوعی به آن کسشری این طور داغون شوم اما من اصلن حواسم نبود دعوا سر چی بود. دو هفته برای امتحان‌ها شمال مانده بودم و آن روز  بلاخره سر یک موضوع کسشر ترکیده بودم. همه‌ی آن روز خاطرات بچگی‌ام یادم آمد و برای خودم که آن‌قدر وحشتناک ذره ذره کنار مادرم روانی شدم گریه کردم.‏
مامان برای من سمبل تمام لوس‌بازی‌ها و ناز کردن‌هاست، برای همین تا خرتناق از لوس‌بازی حالم به هم می‌خورد در عین حال خودم هم لوسم. همیشه با گریه و لوس‌بازی به همه چیز رسیده. سی و چند سال است پدرم وظیفه لوس کردن مادرم را به عهده گرفته و به شدت از پسش خوب برآمده و خیلی شیک کمکش کرده تا از ماها یک مشت آدمِ لوس و ضعیف بسازد. کسی نباید بهش بگوید تو، کسی نباید خلاف میلش کاری بکند، کسی نباید به خاطر اشتباهاتش بهش تذکر دهد چون آن وقت آدم لوس و نازنازی می‌شود اژدها و همه را می‎بلعد. او واقعن لازم ندارد ببلعد، کاری می‌کند که خودت خودت را ببلعی. خودزنی بزرگترین ابزار مادرم برای رسیدن به تمامی خواسته‌هایی بوده که با گریه و لوس‌بازی بهشان نرسیده. فداکاری و مهربانی اگزجره، بدبینی مفرط، بی‌ثباتی، بی‌منطقی، هرچیزی که توی خودم می‌بینم ده برابرش توی مامان وجود دارد.‏‏
حالا مطمئنم حسی که تمامی این سال‌ها نسبت به مادرم داشتم دلسوزی مفرط بوده. هنوز هم دلم برایش می‌سوزد که هیچ راه دیگری برای رسیدن به خواسته‌هایش بلد نیست، که نمی‌تواند حقایق را بپذیرد، نمی‌تواند تنهایی خوشحال باشد اما این را هم خوب می‌دانم که زندگی مادرم آن قدری که به نظر من غمگین است به نظر خودش نیست.‏
‏‏‏‎‏

۳۱ خرداد ۱۳۹۱

خیلی اتفاقی صحبت نون شد، ناخودآگاه واکنشی عصبی نشان دادم. فورن به خودم آمدم دیدم من همیشه نسبت به نون همین طور رفتار کردم و فقط زمانی که فکر می‌کردم خیلی اوضاع احوال زندگی‌ام خفن شده و من دیگر از او بهترم واکنش ترحم‌آمیزی نسبت بهش نشان می‌دادم که البته یک ژستِ تخمی و جنده بود. مدت‌هاست حواسم را جمع می‌کنم روی واکنش‌هایم و سعی می‌کنم یک جوری درست‌شان کنم اما هنوز واکنش‌های بدم خیلی زیادند.‏
می‌دانم واکنش عصبی‌ام نسبت به نون از کجا می‌آید. نون تنها دختر خانواده بود و تمام کودکی‌اش وسط تفریحات خفن و مسافرت‌های عجیب و لباس‌ها و اسباب‌بازی‌ها و مدرسه‌‌های  حسابی ولو بود اما من بچه سوم یک خانواده شش نفره بودم که پدرم برای کار از ایران رفته بود و مادرم با حقوق معلمی و کار نیمه وقت توی همان مدرسه‌ی غیرانتفاعی که نون در آن درس می‌خواند به زور چهارتا بچه‌اش را تا آخر ماه که بابا برسد پیش می‌برد.‏‏
من از نون خوشگل‌تر بودم اما لباس‌های نون و تیپ‌های خفنش بامن کاری می‌کرد که فکر کنم زشتم. من از نون حتی باهوش‌تر بودم اما نون آن قدر همیشه یک هنر جدید از کلاس‌های موسیقی و نقاشی و زبان و فلان رو می‌کرد که من همیشه در برابرش احساس نفهم بودن بهم دست می‌داد.‏
یک بار به اصرار نون رفتم یک هفته خانه‌شان ماندم، خانه‌یی که آن موقع آرزو می‌کردم کاش خانه ما بود. صبح‌ها که مادر و پدرش می‌رفتند سرکار من زودتر بیدار می‌شدم و تمام سوراخ‌های خانه را انگشت می‌کردم تا نون بیدارشود. نون که بیدار می‌شد سرویس می‌آمد و وسط تابستان نون را از این کلاس به آن کلاس می‌چرخاند. من تمام آن یک هفته توی تمام سوراخ‌هایی که نون رفت و آمد داشت سرک کشیدم و چیزها و آدم‌های عجیب دیدم. دخترهای چیتانی که هر روز یک دست لباس می‌پوشیدند و برای من آن روزها روزی یک دست لباس خیلی عجیب بود چون تمام آن یک هفته با شلوار جین و بولیز زرد که مخصوص بیرون رفتن بود این ور و آن ور رفتم. شب‌ها هم مادر و پدر نون یک برنامه تفریحی از یک جایشان بیرون می‌کشیدند و ما را می‌برند پارک و دریا و رستوران و فلان. توی آن یک هفته چیزهایی دیدم که تا مدت‌ها خوراک تعریف کردن داستان‌های توهمی‌ام برای اطرافیان بود. ‏
روزی که پدر نون مرا رساند خانه خودمان روز بدی بود. از یک طرف دوست نداشتم برگردم به جایی که هیچ خبری از تفریحات مدل خانواده نون توی آن نیست و صبح‌ها دوباره توی خانه‌ی خودمان از خواب بیدار شوم از طرف دیگر دلم برای مادرم و بدبختی‌هایش تنگ شده بود و فکر می‌کردم حالا که من نیستم کی غصه‌اش را می‌خورد و یواشکی کیفش را نگاه می‌کند تا بفهمد تا آخر ماه چقدر پول مانده.
یکی نبود من هفت ساله را از دنیای غم‌های مادرم جدا کند و پرت کند یک قبر دیگری. توی هفت سالگی پا به پای مادرم غصه خوردم و منتظر آخر ماه ماندم تا بابا بیاید. یواشکی کنارش نگران شدم، خودم را به زور کنارش جلوی پنجره جا کردم و زل زدم  به خیابان بارانی و رعد و برق تا برادرم از مدرسه برگردد. مشق‌هایم را به موقع نوشتم تا مادرم برای درس خواندن من دیگر حرص نخورد. حتی صبح‌ها از استرس زودتر از او بیدار می‌شدم و برادرم را برای مدرسه رفتن بیدار می‌کردم.
توی همان سن هم بزرگترین دغدغه‌ام تفاوت ظاهرم با درونم بود، نمی‌توانستم بفهمم کدامم! آدمی که مدام با برادرهایش و مادرش دعوا می‌کند و می‌گوید ازشان متنفر است یا کسی که یواشکی نگران همه جا و همه کس است و برای تک‌تک‌شان وسط لباس‌های کمد گریه می‌کند. آدمی که به نون محبت بی‌خودی می‌کند، یک جوری که انگار خیلی دوستش دارد اما یواشکی توی دلش بهش فحش می‌دهد. هزاربار وسط مکاشفاتم به خودم قول دادم همیشه یک شکل باشم اما نشد. توی همان سال‌ها خواهرم بهم گفت چندشخصیتی  و من داغون شدم و به خاطرش ساعت‌ها عر زدم، از این‌که خواهرم فهمیده بود تو و بیرونم یکی نیست به شدت ترسیده بودم.‏ همین الانم که می‌گویم تخمم نیست و خوشحالم همه‌‎ی کثافت‌هایم را پهن در و دیوار می‌کنم ته تهش یک ترسی هست شبیه همان ترس.‏
حالا هروقت کار داغونی می‌کنم، حرف بدی می‌زنم و حس بدی بهم دست می‌دهد تهش را زرتی پیدا می‌کنم و خودم را آرام می‌کنم. کار هر روزم شده به خودم دلداری بدهم که درست می‌شود، یک روز تو هم آدم سالمی می‌شوی.‏

۱۷ خرداد ۱۳۹۱

جوش‌هایی هستند که از دوران بلوغ مدام تجربه‌شان کردم، حالا هم یک سوراخ‌هایی روی صورتم است که جای کندن همین جوش‌هاست.‏
این طور شروع می‌شود، دستت به یک جایی از صورتت می‌خورد ویک دردی حس می‌کنی، وقتی انگشتت را روی آن نقطه فشار می‌دهی یک چیز سفت هم زیر پوستت هست اما وقتی جلوی آینه به خودت نگاه می‌کنی چیزی نیست البته من دیگر حرفه‌ای شدم و جلوی آینه نمی‌روم، همین که درد و توده سفت زیر پوستم را حس می‌کنم می‌فهمم باز هم یکی از همان جوش‌هاست. کم‌کم این توده واضح‌تر می‌شود یعنی لازم نیست چند ثانیه انگشتت را روی ناحیه درد حرکت دهی تا جای دقیقش را پیدا کنی. در این مرحله روی توده دردناک قرمز می‌شود، چند روز همان طور قرمز می‌ماند. بعد پوست رویش نازک می‌شود و قرمزی و درد بیشتر می‌شود. در این مرحله من دوتا انتخاب دارم یا آن قدر فشارش دهم تا خون و یک چیز سفیدرنگی بیرون بپاشد و چند دقیقه همین‌طور خون بیاید و خشک شود و روی صورت جای زخم بماند که در نهایت یکی از همان سوراخ‌ها و لکه‌ها به وجود بیاید یا این که منتظر مراحل بعدی بمانم.
مراحل بعدی اصولن فقط انتظار است، یعنی من هر روز چندبار می‌روم جلوی آینه دور و اطراف جوش را که ملتهب‌تر شده فشار می‌دهم اما خودم را به آرامش دعوت می‌کنم که نه، هنوز وقتش نرسیده، باید بگذاری بپزد. من از اصطلاح پختنِ جوش زیاد استفاده می‌کنم و منظورم رسیدن به مرحله نهایی‌ست. جوش کم‌کم می‌پزد و پوست رویش نازک‌تر می‌شود، دردش خیلی کم می‌شود و مایعی سفید رنگ زیرش جمع می‌شود. این برای من مرحله آخر است چون با یک فشار خیلی کوچک همه چیز می‌پاشد بیرون و باز همان زخم و فلان البته خیلی کم‌عمق‌تر و کم‌دردتر. نسیم می‌گوید یک مرحله دیگری هم دارد که مایع سفید مایل به زرد سفت می‌شود و خودش بیرون می‌زند اما من تا به حال منتظر آن مرحله نمانده‌ام وحتی باورم نمی‌شود آن مرحله هم وجود داشته باشد.
در این دو مرحله خون و مایع سفیدِ مایل به زرد همراه هم می‌آیند اما در مرحله اول که هنوز جوش در عمق است خون بیشتر است به نظر من بهتر، چون زودتر خوب می‌شود گیرم ته تهش یک لکه بماند. تحملِ طی کردن مراحلِ پخته شدن جوش عذاب‌آور است.
جوش برای من چیز وسوسه‌انگیزی‌ست، اگر به احساساتم بها بدهم مدام در حال ترکاندن جوش‌های خودم و مردم هستم و از این کار لذت می‌برم. هنوز هم یک وقت‌هایی می‌افتم به جان صورتم و یک‌چیزهایی که جوش نیستند را به زور فشار می‌دهم تا چیزی ازشان خارج شود. در پیدا کردن سوراخ‌های سیاهی که توی‌شان مو و یک چیز کرم‌طور سفیدِ مایل به زرد وجود دارد اسطوره شده‌ام و دهن خیلی‌ها را سرویس کرده‌ام. گاهی به بعضی‌ها باج می‌دهم تا بگذارند با جوش‌ها و سوراخ‌های سیاه‌شان ور بروم. با یک نگاه به آدم‌ها زود می‌توانم بفهمم از این‌هایی هستند که یک‌جاهایی‌شان جوش و سوراخ دارد یا نه.
راستی این را هم بگویم بعضی از جوش‌ها سال‌ها در همین مرحله توده زیر پوست باقی می‌مانند، درحالی که دردشان تمام می‌شود و هیچ وقت بیرون نمی‌زنند. نه که من نخواهم، خودشان آن قدر عمیق‌اند انگار که نمی‌توان به زور به سطح پوست کشاندشان. یک وقت‌هایی هم هست جوشی را خالی می‌کنی، دوباره پر می‌شود، ته تهش یک سوراخ می‌ماند که تازه توی آن سوراخ هم از همان کرم‌طورها جمع می‌شود. به طور کلی من در جوش بسیار حرفه‌ای هستم و خیلی از راه‌های کم شدن و درمان‌شان را بلدم، با یک نگاه می‌فهمم دلیل به وجود آمدن جوش‌ها چیست و می‌توانم طولانی مدت درباره این صحبت کنم که چطور می‌شود بستری به وجود آورد تا جوش‌ها به وجود نیایند.‏‏

این همه آسمان ریسمان بافتم تا به صورت خیلی کلیشه‌‌یی و کیری ربط‌شان دهم به زندگی‌ام، می‌دانم این کار تهوع محض است اما خیلی هوس این کس‌کلک‌بازی‌ را کرده‌ام.
 من اصولن ترجیح می‌دهم زودتر از موعد جوش‌هایم را فشار بدهم. گاهی یک چیزهایی در رفتار بعضی از آدم‌ها، احساساتم نسبت به بقیه، رفتارهای خودم حس می‌کنم، مدام در موردشان فکر می‌کنم تا یک چیزهایی آرام آرام زیر پوستم جمع می‌شوند، خیلی زود دست به کار می‌شوم و قبل از این که چیزی خراب شود و به اندازه کافی همه چیز بپزد و بالا بیاید، می‌ترکانم‌شان. جدیدن تمرین می‌کنم این کار را انجام ندهم یعنی خیلی میلِ به انجامش زیاد است و به شدت وسوسه‌ام می‌کند اما یکی هست که مدام دستانم را می‌گیرد تا بی‌خود چیزی را فشار ندهم. من آن قدر در فشار دادن جوش‌ها حرفه‌ای شدم که دیگر لازم نیست بگردم و نقطه دقیق فشار دادن را پیدا کنم، حتی یک دستی هم می‌توانم یک جوش را خالی کنم.

یک سری سوراخ و اینها هم هست، که هی تویشان پر می‌شود. من خالی‌شان می‌کنم و بعد از چند وقت دوباره تویشان پر می‌شود. خاطرات توام با درد و احساساتم توی رابطه قبلی یکی از همین سوراخ‌ها به وجود آورده.‏
من نمی‌توانم فراموش کنم یک مدت طولانی بهم خیانت شد هرچند هیچ وقت اسمش را خیانت نگذاشتیم چون معامله‌‌‌یی عادلانه بود. نمی‌توانم فراموش کنم برای تحملِ خیانت، خیانت کردم در حالی که هیچ وقت بهش اعتراف نکردم. نمی‌توانم فراموش کنم چند سال خودم را با آدمی مقایسه کردم که تمام آن سال‌ها نفر سوم رابطه ما بود و کوچک‌ترین عقب‌نشینیِ من و دعوا و فلان او را وارد رابطه می‌کرد. هیچ وقت لحظاتی که با آن می‌گذراند و من فقط حدس می‌زدم را فراموش نمی‌کنم، من مثل دیوانه‌ها هزاربار پشت سر هم زنگ می‌زدم، گوشی را برنمی‌داشت و من مثل روانی‌ها به در و دیوار می‌خوردم. هیچ وقت لاس زدن‌های روانی‌گونه‌ام با آدم‌های دیگر را یادم نمی‌رود، آن شب طوفانی که از خانه یکی از هم‌دانشگاهی‌های ازگلم فرار کردم تا من را نکند یادم نمی‌رود، دروغ‌هایم تا دوستم داشته باشد، تا بهم توجه کند. من پر از مشکل و دروغ  بودم، آدم مقابل هم برای تحمل تمام این‌ها نفر سوم رابطه را همیشه نگه می‌داشت به گفته خودش. این را می‌گویم که فکر نکنید او دیو وحشتناکی بود و من یک قربانیِ بدبخت، اصلن این طور نیست. همه چیز عادلانه بود انگار، همان قدری که اذیت می‌شد اذیت می‌کرد. هیچ وقت نفهمیدم کدام‌مان اول شروع کردیم به این همه آزار و اذیت، اما این یکی دو سال آخر وقتی خیلی چیزها را تمام کردیم و خواستیم مثل آدم باهم رابطه داشته باشیم نه او به من اعتماد کرد و نه من به او که ته تهش تمام شد. به جرات می‌گویم تمام شدن آن رابطه و تحمل کردنِ درد بعدش بزرگ‌ترین کاری‌ست که در تمام زندگی‌ام انجام داده‌ام و به شدت از انجامش راضی‌ام.‏
اما دردهایی که آن روزها کشیده‌ام زیر پوستم جمع شده‌اند. رامین مدام سعی می‌کند به من بفهماند همه چیز آن روزها تمام شده و لازم نیست این همه بی‌اعتماد و محافظه‌کارانه رفتار کنم. درحالی که همیشه یک مشت سنگ توی جیب‌هایم دارم تا اگر طرف مقابل یک قدم جلو آمد بزنم کورش کنم. خودش را روزی هزاربار جر می‌دهد تا من بگذارم این کرم زرده توی همان سوراخ بماند و من فشارش ندهم، به امید این‌که همان تو خشک شود و بلاخره تمام شود. اما من از فشار دادنش لذت می‌برم گاهی، یک‌وقت‌هایی از بی‌کاری‌ست یک وقت‌هایی هم زمانی‌ست که فکر می‌کنم اگر بیرون نکشم‌شان پُرتر می‌شوند. حرف زدن از گذشته‌ام و بیرون کشیدن این کرم‌های سفید مایل به زرد صورتم را برای مدتی پاک می‌کند و من احساس آرامش می‌کنم اما کافی‌ست یک مدتی حواسم به خودم نباشد تا دوباره این کثافت‌ها زیر پوستم جمع شوند.‏
صورت من پر از جوش است، انواع و اقسام مختلف، گاهی از بیرون خیلی دیده نمی‌شوند، وقت‌هایی که حواسم به پوستم باشد و خیلی بهشان برسم پوستم خیلی بهتر می‌شود. گاهی سعی می‌کنم بپوشانم‌شان با کرِم و این حرف‌ها ولی خودتان بهتر می‌دانید که کرِم خودش یکی از دلایل به گه کشیده شدن پوست است. وقتی دست می‌کشم روی صورتم با سطح نرمی همراه با پستی و بلندی مواجه می‌شوم. نسیم می‌گوید بهتر می‌شوند، حتی با لیزر و لایه‌بردار و فلان می‌توانی لکه‌ها و سوراخ‌ها را محوتر و فلان کنی اما هیچ وقت کاملن خوب نمی‌شوند.‏

۱۶ خرداد ۱۳۹۱

 روی تخت دراز کشیده بودیم، به سقف نگاه می‌کردیم و من حس کردم تنها نیستم.‏
قبل از این تنهایی برایم یک کره‌ی شیشه‌ای و توخالی بود که از دنیای بیرون جدایم می‌کرد. توی آن حبس بودم و تماسم با دنیای بیرون از پشت شیشه‌های کره بود. وقتی کسی را دوست داشتم دستانش را حس نمی‌کردم اما به خودم قبولانده بودم همه‌ی دنیا همین است و آدم‌ها همیشه تنها هستند .
حرف که می‌زدم صدایم توی کره می‌پیچید و هزار بار توی گوشم تکرار می‌شد، آن‌قدر حواسم به صدا و بدن خودم بود که آدم‌های بیرون را اغلب فراموش می‌کردم و بیشتر می‌خواستم خودم را به هر قیمتی که شده راضی نگه دارم به خاطر همین خیلی‌ها را آزار می‌دادم. من نمی‌توانستم شیشه‌ها را بشکنم و خودم را پرت کنم بیرون، انتظار داشتم یک نفر آن قدر دوستم داشته باشد که این کار را برایم بکند اما هیچ کس این همه دوستم نداشت و من از این دوست نداشتن زجر می‌کشیدم و با آزار دادن سعی می‌کردم درد دوست نداشته شدنم را کم کنم. حواسم نبود آزارهایم بیشتر از این که آدم‌های بیرون را اذیت کند خودم را داغون می‌کند. آدم‌های بیرون فریاد‌هایم را خفیف‌تر می‌شنیدند و من از صدای بلند خودم به گا می‌رفتم. وقتی اغلب آدم‌های دور و برم پراکنده شدند من بیشتر و بیشتر از تنهایی‌ام درد کشیدم بس که همان دو سه نفر هم نبودند صدایم را بشنوند.
وقتی وارد رابطه شدم مغزم درگیر تمام روابط قبلی‌ام بود و انتظار نداشتم آدم جدید معجزه کند. مطمئن بودم هیچ فرقی با بقیه ندارد و من بازهم تنها می‌مانم. اما او مرا از پشت شیشه نمی‌خواست، اول کار با ناشی‌گری سعی می‌کرد بیرونم بکشد اما توانش را نداشت، من هیچ تلاشی نمی‌کردم و او فقط تلاش بی‌خود می‌کرد. اما تنهایی یک جایی دهنم را سرویس کرد، عاجز و داغون خواستم تمام شود. بودنش بهترین اتفاق آن روزها بود، اوایل یک قدم جلو می‌آمدم و بعد می‌ترسیدم و برمی‌گشتم سرجای اولم. اما بلاخره اعتماد کردم و خودم را حتی جر دادم برای بیرون آمدن از تنهایی.
 دیروز یک لحظه گرمای دستش را زیر سرم حس کردم و سرم را آرام روی دستش حرکت دادم تا مطمئن شوم واقعی‌ست، بعد دستم را دراز کردم سمت صورتش، حس کردم، همه چیز واقعی بود.‏

۰۷ خرداد ۱۳۹۱

از غروب یک ویدئو را توی یوتیوب هزار بار پلی کردم. دوربین دریا را نشان می‌دهد، قسمتی از آسمان هم معلوم است، ابر هست و نیست. در نگاه اول انگار آسمان کاملن ابری‌ست اما یک جاهایی وسط ویدئو وقتی دوربین چند درجه می‌چرخد سمت راست تصویر یک تکه از آسمان که آبی‌ست پیدا می‌شود. دریاچه است انگار، از آرامشش حدس می‌زنم. موج ندارد یک صدای دوری مثل صدای قایق موتوری اول ویدئو هست که کم‌کم محو می‌شود. گاهی یک باد آرامی می‌وزد و آب خیلی آرام حرکت می‌کند. یک جایی وسط آب خشکی‌ست انگار. چند ثانیه فقط همین است، بدون هیچ صدایی، یک جوری که فکر می‌کنی کسی دوربینش را جا گذاشته و رفته. بعد یک نفر با تی‌شرت سفید که یک طرفش توی شلوارک سیاهش است و طرف دیگرش نامرتب بیرون افتاده با ویولن وارد تصویر می‌شود، پا برهنه است،توی آب می‌ایستد ویولنش را بالا می‌آورد و شروع می‌کند به زدن. دوربین کمی حرکت می‌کند، آهنگ آرام شروع می‌شود، کم کم بالا می‌رود، و یک‌هو به اوجش می‌رسد، پاهای مرد کمی بازتر می‌شوند، حرکت دوربین و لرزش دست فیلم‌بردار بیشتر می‌شود، موج‌های روی سطح آب هم حتی بیشتر می‌شوند. یک دقیقه آهنگ بالا می‌ماند، بعد یک‌هو قطع می‌شود. مرد چند لحظه مکث می‌کند، فقط صدای حرکت آرام آب شنیده می‌شود. آهنگ انگار از اول شروع می‌شود، همه حرکت‌ها ناگهان آرام شده‌اند، باز هم آهنگ از پایین  شروع می‌شود حالا کمی زاویه دوربین تغییر کرده و سمت راست تصویر بیشتر دیده می‌شود، مرد بدنش را آرام با حرکت آرشه کش و قوس می‌دهد ، آهنگ کمی بالاتر می‌رود، چند ثانیه همان جا می‌ماند و تمام می‌شود. لحظه تمام شدنش سه بار آرشه را روی سیم‌ها می‌کشد و بعد از این کار دستانش را بالا می‌آورد به نشانه تمام شدن قطعه. چند ثانیه مکث می‌کند و بدون نگاه کردن به دوربین از کادر خارج می‌شود و تنها صدا، صدای حرکت پاهای مرد توی آب است.
ویدئو یک جوری‌ست که انگار بیرون دنیای واقعی‌ست، انگار این فضا در دنیای ما وجود ندارد. این آدم با این همه آرامش توی این دنیا زندگی نمی‌کند، این آسمان خوش‌رنگ، دریاچه‌ی آرام.
من این آهنگ را هزار بار شنیده‌ام. در طبقه ششم یک آپارتمان وسط شهر. وقتی سرگرم بازی بودم، غذا درست می‌کردم، توی بغل ولو بودم، چت بودم، عصبی، خوشحال. اما هیچ وقت حسم شبیه حس امروز غروب نبود، حسی که آرام کشش می‌دهم، دوست ندارم تمام شود اما خوب می‌دانم صبح که بیدار شوم دیگر این آهنگ کار نمی‌کند.

۰۶ خرداد ۱۳۹۱

تا یک جایی اعتراف کردن به نقطه ضعف‌هایم حالم را بهتر می‌کرد اما دیگر فایده ندارد. حالا من خوب می‌دانم مشکلاتم چه چیزهایی هستند. می‌دانم تمام دردهایم از نداشتن اعتماد به نفس است. جلب توجه، حسادت، هارش بودن، پرحرفی، دروغ‌گویی، خودتخریبی، تناقض و تا آخر. از همان کودکی اگر به من توهم هوش و زیبایی نمی‌دادند و ازم انتظار نداشتند شاخ غول را بشکنم شاید این همه داغون نمی‌شدم. شاید اگر من هم مثل خیلی‌های دیگر با واقعیتم بزرگ می‌شدم، این‌طور نمی‌شد.
یادم می‌آید بعد از اولین شکست‌ها افتادم به دروغ گفتن برای توجیه‌شان. افتادم به حسادت کردن به آدم‌هایی که پیروز شده بودند و یا از من زیباتر بودند، از کم شدن توجهات درد کشیدم، عصبی و زودرنج شدم. هر چقدر که بزرگتر شدم همه چیز بدتر شد. توی یک رابطه بیمار، وسط دوستان بدتر از خودم. خیلی چیزهای زیادی یادم می‌آید که بد و بدترم کرد، محیط زندگی، خانواده، شرایط زندگی.‏
اما من دوست نداشتم خودم را با همه مشکلاتم بپذیرم و بگویم خب همین‌طور ادامه بده. موچین برداشتم و خال خال این مشکلات را بیرون کشیدم، اول فکر کردم بیرون کشیدن کافی‌ست و حالم خوب می‌شود. شد، خیلی بهتر شد اما مقطعی بود، دوباره سرشان از زیر پوستم بیرون می‌زند. باید از ریشه همه‌شان را سوزاند و یا آن‌قدر بیرون کشیدن را ادامه داد تا کمتر شوند.
نیاز به کمک دارم، این بار نه روان‌پزشک! نمی‌دانم به چه چیزی نیاز دارم، فقط می‌دانم مشکلاتم روی دستم باد کرده‌اند، نه می‌توانم یک‌هو دور بریزم‌شان و فراموش کنم که کلن بودند و خوشبخت شوم، نه می‌توانم همیشه دنبال خودم بکشانم‌شان.
آدمی که دوستم دارد بزرگ‌ترین شانس این روزهایم است اما باز هم کافی نیست! کاش زودتر یک راهی پیدا کنم.‏
.

۰۵ خرداد ۱۳۹۱

 دارم به ادامه این رابطه فکر می‌کنم. فکر می‎کنم لابد پنج سال دیگه به همین حسایی که الان نسبت به رابطه قبلیم دارم می‌رسم. وقتی به آدم قبلی فکر می‌کنم هیچ حسی سراغم نمیاد. سعی می‌کنم خوابیدن باهاش رو تصور کنم و ببینم هنوز حسی بهش دارم یا نه، اما هیچی یادم نمیاد. از خودم می‌پرسم من واقعن پنج سال با این آدم بودم؟ تعجب می‌کنم از خودم و به خودم حق می‌دم تعجب کنم.
فکر می‌کنم لابد پنج سال دیگه نسبت به آدمی که حالا باهاش هستم هم همین حس رو دارم. بیست و چهار سالگی خیلی زوده برای تصمیم گرفتن درباره آینده خودم و یک آدم دیگه. خیلی از احساساتم هنوز ثابت نشدن، با یک شیب تندی تغییر می‌کنم. فکر می‌کنم در بهترین حالت توی سی سالگی باید تصمیم بگیرم درباره آینده رابطه. تو این که الان رامین رو دوست دارم و می‌خوام باهاش بمونم شکی ندارم اما مطمئن نیستم این حس تا سی سالگی هم ادامه داشته باشه.
چطور آدما تصمیم می‌گیرن ازدواج کنن؟ شاید خیلی مطمئنن به خودشون، شاید هم اصلن بهش فکر نمی‌کنن، شایدم فکر می‌کنن و میگن اکی هرجا نتونستم می‌کشم بیرون. فکر می‌کنم اصلن چرا باید ازدواج کرد که بعدش طلاق گرفت؟ میشه همین طور ادامه داد هرجا نخواستم جدا شم. اما اینجا ایرانه، نمی‌شه راحت با کسی که دوستش دارم زندگی کنم. شاید اگه یک جای دیگه بودم هیچ وقت به ازدواج فکر نمی‌کردم.
اصلن چرا باید ازدواج به وجود میومد؟ چی رو تغییر می‌ده؟ رابطه رو محکم می‌کنه؟ کیرم تو استحکامی که با اسم گذاشتن روی یک رابطه به وجود میاد. شاید واقعن یک تعهد اجباری به وجود میاره. اما مگه میشه؟ یکی قول میده متعهد باشه و بعد امضا میکنه؟ خب قول بده و امضا نکن. گه تو ازدواج بابا.
این همه گه می‌خورم اما اگه همین فردا بگه بیا ازدواج کنیم می‌رم، نمی‌دونم چرا! شاید واسه تجربه زندگی تو یه قالب جدید. شبیه بازی می‌مونه، یه بازی که از بیرون جالب به نظر می‌رسه، یه مدت سر آدمو گرم می‌کنه و فاز جدید می‌ده و آخرش مثل تموم بازیا حوصله آدمو سر می‌بره. یا همه چی انقد پیچیده‌اس یا انقد ساده و احمقانه‌اس که به نظر پیچیده میاد.
دایی منصور می‌گه من به آدم روبروت اعتماد دارم، به تو ندارم. می‌گه تو نمی‌دونی از زندگیت چی می‌خوای. اما من فکر می‌کنم می‌دونم. در کمال ناباوری این روزا یه هدف‌هایی دارم، یه کارایی می‌کنم که قبلن نمی‎کردم. یه آینده واسه خودم ساختم و توش خودم رو تعریف کردم اما در نهایت بی‌رحمی دارم سعی می‌کنم آینده‌م کاملن شخصی باشه، بدون حضور یه آدم دیگه. خیلی ازگلم بابا، ساختن یه آینده تو ذهنم رو انقد احمقانه می‌دونم که یکی دیگه رو توش شریک نکنم.
 چقدر زر می‌زنم، چقدر هنوز زر دارم که نزدم. من آینده می‌سازم چون لازم دارم شرایط این روزای زندگیم رو قابل تحمل کنم، یعنی نیاز دارم خودم رو راضی کنم که اگه از الان راضی نیستی یه آینده‌ای منتظرته که الان از تصورش راضی هستی. ازین کسشرتر؟ یه آینده که الان دوس داشتم توش باشم ولی نیستم و احتمالن وقتی برم توش دیگه واسم جذاب نیست و بازم مجبورم یه آینده بسازم و برم که بهش برسم، دلم خوشه. اجازه بدین پهن شم از این همه کسشر بودن مغز بشریت. در طول تاریخ آدما یا به این چیزا فکر کردن و خودشون رو گول زدن و هی ادامه دادن، یا فک کردن و گفتن که چی؟ بعد شیر گازو وا کردن یا فکر نکردن و خِلاص.
من دسته اولم، فکر می‌کنم و ادامه می‌دم، چون ادامه ندادنش برام از کون گشادیه. بعدشم بشریت در طی تاریخ به این نتیجه کلیشه‌ای و کسشر رسیده که گور بابای آینده، یه نگا به دور و برت بنداز ببین دنیا چه خوبه. بازم بذارین پهن شم از این همه خارکسگی مغز بشر.
خلاصه این که من صبح بیدار می‌شم و درس می‌خونم چون دوشنبه امتحان دارم، قربون صدقه رامین می‌رم و فراموش می‌کنم امشب چقدر به نظرم همه چیز بدیهی بود.
احساس کسشر بودن می‌کنم از نوشتن این دری وریا، چون همه مثل سگ بهشون واقفیم و فکر کردن بهشون از حماقت و بیکاری و مبتذل بودن‎‌مه.هه هه، خیلی بدبخت و مبتذل و چهار ساله‌ام. کیرم تو مغز کسشرم بابا. یکی‌ام نیس بگه بخواب بابا.

۰۱ خرداد ۱۳۹۱

بیشتر از دو هفته است عمدن  قرص نمی‌خورم نه از سر لج و لجبازی و اداهای چهارده‌سالگی، چون موهای سرم می‌ریزند، زیر چانه‌ام هشت‌تا خال موی زبر سیاه در آمده، پوستم هر روز بدتر می‌شود، لرزش بدنم زیاد شده و تمرکزم تقریبن صفر شده، احساس خنگی می‌کنم.‏ تصمیم گرفتم قرص‌هایم را قطع کنم.
حس کردم حالم آن قدر خوب است که نیاز به قرص و دارو نداشته باشم. آن قدر به بیماری‌ام و حالت‌هایم آگاه هستم که دیگر مثل قدیم‌ها زندگی‌ام فلج نشود و از فرط افسردگی به گا نروم اما می‌دانم خطرناک است. وقتی این بیماری را پذیرفتم دیگر نمی‌توانم تبصره و ماده قائل شوم.
توی این دو هفته من بد نشدم، یعنی هیچ جور خاصی نشدم. از خانه و زندگی و دوست‌پسرم دورم اما خوبم. الف گفت فقط افسردگی و این‌ها نیست، گفت بیماری تو از اختلالات هورمونی نشات می‌گیرد، همین اختلالات باعث می‌شوند تحملت در برابر اتفاقات پایین باشد، چیزهای غیرمهم دهنت را سرویس کنند و گاهی چیزهای مهم به تخمت باشند. اهوم، اما بازهم فکر می‌کنم وقتی این همه قدرت پیدا کردم که حالم را تنهایی خوب نگه دارم و خودم را در معرض استرس قرار ندهم یعنی می‌توانم.
در واقع دوست دارم بتوانم، دوست ندارم تا آخر عمرم قرص بخورم، یعنی دوست داشتم اگر تنم نمی‌لرزید، زیرچانه‌ام هشت تا خال موی زبر درنمی‌‌آمد و این همه خنگ نمی‌شدم .‏
از طرف دیگر از دست خودم خسته شدم، حس می‌کنم پذیرفتن بیماری باعث شده از زیر بار مسئولیت خیلی از کارها و رفتارهایم شانه خالی کنم. اگرچه من خودم را جر می‌دهم برای دوری از این کار اما گاهی یواشکی خودش درونم اتفاق می‌افتد و من حتی حواسم نیست که خودم را راضی کرده‌ام که "عیب نداره، دست خودت نبود."
یک بخش غیرقابل انکار خودِ بیماری‌ست، وسواس بیش از حد مغزم گاهی توهم و بدبینی، تغییرفاز شدید، حساسیت زیاد و تحمل کم. دوست داشتم از بچگی تعادل داشتم و این همه بی‌خود زندگی‌ام را به گا نمی‌دادم. حالا که بیماری‌ام را پذیرفته‌ام دلم برای خودم می‌سوزد، برای این که خیلی از موقعیت‌هایم را از دست داده‌ام و هزار جور کثافت توی مغزم انباشته کردم. آن قسمتی از مغزم که به بخش پذیرنده بیماری پوزخند می‌زند این فکرها را شر و ور محض می‌داند و سرش را تکان می‌دهد و هی "توجیه، توجیه" می‌کند. واقعن ‏نمی‌دانم حق با کدام قسمت مغزم است!‏
دوست دارم قرص نخورم، بدبین نباشم، حساس و کم تحمل نباشم، این همه به خودم گیر ندهم، موهای زیر چانه‌ام محو شوند، وقتی کسی با صدای بلند و عصبانیت باهام حرف می‌زند تنم نلرزد، این همه بالا و پایین نشوم و اصولن به تخمم باشد. گاهی هم دوست دارم کلن محو شوم، فکر می‌کنم یک تیکه گه اضافی و بی‌خاصیتم که فقط کثافت پخش می‌کند.
هنوز جرات ندارم کاملن قرص نخورم، این ها را نوشتم چون فکر کردم عادلانه نیست فقط به قسمت نپذیرنده‌ی مغزم اجازه بدهم تصمیم بگیرد، باید با هم به توافق برسند.‏
در نهایت کیرم دهنِ مغزم و خودم، تمام.‏ 

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱

دیشب پای تلوزیون نشسته بودم، خبر پخش می‌شد، درباره ارتباط دانشگاه صنعتی شریف به فعالیت‌های هسته‌ای. واکنش اولیه‌مان "هه" بود، بعد کم کم به نچ‌نچ رسید و بعدش شروع کردیم حرف زدن. از فعالیت‌های هسته‌ای رسیدیم به تحریم‌ها و وضعیت اقتصاد و پول گاز و بنزین و اعتصاب کارگران فلان کارخانه و من زدم زیر گریه.‏
از اخبار فرار می‌کنم، از خواندن و نگاه کردن هرچیزی که یک ذره به اوضاع مملکت ربط داشته باشد. می‌ترسم به اتفاقات فکر کنم و از این هم روانی‌تر شوم. وقتی به اتفاقات و خبرها فکر می‌کنم از یک جایی جلوتر نمی‌توانم بروم، فقط می‌توانم درباره همان جمله‌ای که به عنوان خبر گفته می‌شود فکر کنم. اگر بخواهم یک اینچ فرو بروم به همان نقطه‌ای می‌رسم که بهش می‌گویم نقطه جنون؛ جایی که زخم شده بس که بعد از شنیدنِ اخبارِ این مملکت به آنجا رسیدم. جایی که وقتی مغزم به آن جا می‌رسد زبانم قفل می‌شود، تپش قلب می‌گیرم، بغض می‌کنم، نفرت دهنم را سرویس می‌کند و هیچ راهی ندارم جز فرار کردن.
خیلی راحت بدون هیچ کلنجاری پذیرفته‌ام همه چیزمان به گا است و هیچ چیزی برایمان نمانده، حتی فکر هم نمی‌کنم زندگی خودم را از وسط این به گایی بیرون بکشم، یعنی حتی انگیزه‌ای برای مثلن نجاتِ خودم هم ندارم. خیلی آرام و یواشکی پذیرفته‌ام هیچ آزادی در کار نیست، بی‌پولی تا آخر دنیا برایم ادامه دارد، همه چیز‍ به گا رفته، کثافت و بیماری‌های روانی و جنسی توی کشور بیداد می‌کنند و به زودی همین حداقل‌ها هم ازمان گرفته می‌شود.‏
 تلاشی برای فرار کردن نمی‌کنم، خیلی ناخودآگاه به این کار عادت کرده‌ام. می‌دانم اگر فرو بروم اعصاب و روانم به گا می‌رود و روزم به گه کشیده می‌شود، همین می‌شود که می‌فرستم‌شان یک جایی ته مغزم که وظیفه‌اش واکنش نشان ندادن و به تخمم است. یک وقت‌هایی که هوس گریه کردن داشته باشم و اشکم درنیاید می‌روم سراغ اوضاعِ مملکت در غیر این صورت با اخبار هم مثل وضعیت آب و هوا و صدایِ خانمِ توی آسانسور که طبقه‌ها را اعلام می‌کند، برخورد می‌کنم.
دیشب هم خودآزاری‌ام زده بود بالا وگرنه خیلی وقت است که دیگر پای تلوزیون نشستن و شنیدن اخبار به نظرم احمقانه است.‏‏‏

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱

به عکس‌های جاده چالوس نگاه می‌کردم، رنگشان خوب است، وقتی نگاه‌شان می‌کنم صورتم ناخودآگاه شبیه به‌به می‌شود.‏
جلوی در دانشگاه وقتی نشستم توی ماشین تمام فکرم درآوردن مانتو و مقنعه دانشگاه بود. یک جایی توی جاده کناره، رفتیم توی یکی از این فروشگاه‌های لباس، من دویدم توی اتاق پرو و مانتو و مقنعه را درآوردم و مانتو قرمز چهارخونه پوشیدم با یک شال قرمز، که همان‌جا خریده بودیم. اگر شالم قرمز نبود عکس‌ها این همه خوش‌رنگ  نمی‌شدند، مطمئنم. عکس‌ها خوش‌رنگ‌اند، من توی همه‌شان می‌خندم، چشمانم یک جورِ آرامِ ملویی‌ست. تا خود تهران توی ماشین بالا و پایین پریدم، آواز خواندم و قربان‌صدقه‌اش رفتم، خوب بودم، خوشحال و راضی، اما انگار وقتی خوشحال و راضی‌ام همه‌ی خودم را نیاورده‌ام وسط. حالا که به عکس‌ها نگاه می‌کنم خنده‌ام را باور نمی‌کنم، باور نمی‌کنم یک هفته پیش آن قدر خوشحال و شاد بودم.‏

فردا شبش رفتم پیش نسیم، بعد از مدت‌ها. تا صبح بیدار ماندیم و ادای خواهرهای واقعی را درآوردیم و حرف زدیم. نسیم نتوانست جلوی خودش را بگیرد، زد زیر گریه. مثل همیشه از زمین و زمان شاکی بود، از مامان و بابا بیشتر از همه‌ی دنیا، از این که چرا وقتی می‌خواست به زور عروسی کند نزدند توی دهنش. نسیم همیشه عادت دارد خودش را شلغم فرض کند و بقیه را برای همه چیز مقصر بداند، من اگر یک ذره به نسیم می‌رفتم و این همه به خودم گیر نمی‌دادم حالم بهتر از این بود. آن شب آن‌قدر با بغض و کینه از همه چیز حرف زد و از همه دنیا شاکی و طلب‌کار بود که من واقعن احساس بدبختی کردم. نه به خاطرِ خودم که اتفاقن تنها نقطه خوش‌رنگ دنیا در آن لحظه زندگی خودم بود. دو هفته‌ی قبلش عین همین اتفاق درباره محمد افتاد. ساعت سه نصف شب، توی حیاط خانه میم، بغلش کردم و پرسیدم چته؟ بعد با یک فشار عجیبی ترکید. یک ساعت توی بغلم هق‌هق گریه کرد، گفت این زندگی چیزی نبود که می‌خواستم، گفت انگار هیچ راهی جز ادامه دادن این کثافت ندارم، گفت احساس خفگی و تنهایی می‌کنم. هیچی نمی‌توانستم بهش بگویم، همان طور که چیزی به نسیم نگفتم، حتی نتوانستم با هیچ کدام‌شان گریه کنم، من که گریه‌ام کلن به راه است باهیچ کدام‌شان گریه نکردم.‏
کنار خانواده‌ام احساس بدبختی می‌کنم، چون هیچ‌کدام‌شان انگار خوشحال نیستند. هروقت می‌آیم شمال احساس بدبختی می‌کنم، بس که همه‌ی آدم‌هایی که این جا می‌شناسم یا مریض و از کار افتاده‌اند یا ورشکسته و بی‌پول و معتاد.
زندگی تنهایی‌ام بیرونِ این شهر را دوست دارم چون کمتر یاد بدبختی‌ برادر و خواهرم می‌افتم، کمتر به پیری پدرم و افسردگی و تنهایی مادرم فکر می‌کنم. یک وقت‌هایی فکر می‌کنم اگر قرار باشد همه این‌ها را همه جا دنبال خودم بکشم هیچ وقت احساس خوشبختی نمی‌کنم. همان روزی که از خانه نسیم برگشتم حالم بد بود،توی تاریکی چت و مچاله کنار پنجره ایستاده بودم، رامین بغلم کرد گفت الان چی دوس داری داشته باشی؟ حوصله حرف زدن نداشتم، چیزی نگفتم، خودم را تو بغلش فشار دادم فقط اما همه فکرم دور و بر نسیم و محمد و مامان و بابام می‌چرخید. نمی‌دانم دلم می‌خواست چی داشتم، فقط می‌دانستم اگر این‌ها را نداشتم خوشحال‌تر بودم و لااقل به خنده‌ و آرامشم توی عکس‌ها اعتماد داشتم.‏‏

۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱

تحملم همیشه پایین بود. یک دوره‌ای اوضاعم خیلی بهتر شده بود که آن هم از تلقین و زیاد نوشتنِ اینجا بود اما دوباره بد شده‌ام. خیلی چیزها از قبل بهتر شده اما یک چیزهایی هم عوض شده و تحمل بیشتری لازم دارد.
کارهایم را از دست داده‌ام، البته موقتی‌ست آن هم به خاطر درس و دانشگاه. بعد از امتحانات دوباره برمی‌گردم سرکار. از دست دادن کارم باعث شده دوباره برای خرج و مخارجم آویزان پدر و مادرم شوم که خب خیلی سخت است. آن هم برای من که همیشه برای پول گرفتن از پدر و مادرم عذاب کشیدم. بعد از یک سال مستقل بودن حالا خیلی سخت است دوباره از بقیه بخواهم بهم پول بدهند. چند ماه اجاره خانه را از قبل پس‌انداز کرده بودم تا دهنم سرویس نشود، حالا همه پس‌اندازم تمام شد و هیچ پولی ندارم. تنها آدم‌هایی که می‌توانم ازشان پول قرض بگیرم دایی منصور و مامان هستند، دهن مامان را توی این مدت سرویس کردم بس که پول گرفتم. دایی منصور هم همیشه گزینه آخر است.‏
در این وضعیت دوست‌پسر وحشتناک‌ترین چیزی‌ست که من می‌توانم داشته باشم. کلن هر وقت توی یک رابطه وارد بده بستان مالی بشوم اعصاب و روانم به گا می‌رود. نمی‌توانم با خیال راحت به چشم قرض گرفتن به قضیه نگاه کنم چون تجربه بهم ثابت کرده قرضی در کار نیست و طرف مقابل هیچ وقت پول‌هایی که داده را پس نمی‌گیرد. از طرف دیگر این که یک آدمی هست که بلاخره نمی‌گذارد بی‌پول بمانم یک دلگرمی تخمی برایم به وجود می‌آورد و باعث می‌شود واقعیت وضعیتم را یواشکی فراموش کنم.‏
هرچقدر طرف مقابل در نهایت بی‌نیازی به سر ببرد و از ته اعماقش و از روی دوست داشتنش بهم پول بدهد باز هم من به گا می‌روم.‏
من اصولن سر یک چیزهایی خودم را شکنجه می‌کنم، می‌توانم پررو باشم و فکر کنم وظیفه پدر و مادرم دادن خرج و مخارج زندگی من است و هیچ چیز تخمم نباشد اما هیچ وقت نتوانستم این کار را بکنم. دایی منصور هم موجودی بوده که همه خیلی راحت پول‌های گنده ازش گرفته‌اند و هیچ وقت بهش برنگرداندند اما برای من قضیه فرق دارد. با این که شکل رابطه ما اصلن شبیه دایی و خواهرزاده نیست و خیلی توی هم فرو رفته‌ایم و همه چیز بین‌مان فرق دارد باز هم من برای پول گرفتن ازش به گا می‌روم. خودش هم یک جور ازگلانه‌ای با من وارد رابطه مالی می‌شود. بقیه خیلی راحت ازش پول می‌خواهند اما من یک ساعت باید آسمان ریسمان ببافم تا بتوانم درخواست پول کنم. این جا هم یکی از آن جاهایی‌ست که خودم را شکنجه می‌کنم، آدمی که برای بقیه اولین گزینه پول قرض گرفتن است برای من آخرین گزینه‌ست. گفتم یک جور ازگلانه‌ای بامن برخورد می‌کند یعنی این که وقتی ازش پانصد هزار تومن بخواهم سیصدتومن می‌دهد و سر زمان برگرداندن پول باهم قول و قرار می‌گذاریم. به خیال خودش می‌خواهد قوی بار بیایم و بتوانم بی‌پولی و فلان را تحمل کنم. حالم ازین رفتارش به هم می‌خورد، البته اگر غیر از این بود هم فرقی به حالم نداشت چون من باز هم همین عن بودم.‏
آخر آخرش این که آمدم این جا از بی‌پولی بنویسم شاید بتوانم شرایط سخت امروزم را تحمل کنم و خودم را دلداری بدهم و چند دقیقه‌ای فراموش کنم فقط ده هزارتومن پول دارم و چهارساعت دیگر باید بروم شمال.‏
مریضیم زده بالا، هی می‌نویسم هی به خودم می‌گم زر نزن.‏
همه چیزایی که می‌خواستم بنویسم از این بود که اوضاع خوبه و غر زدن من از یه ژست تخمی میاد. یک دقیقه فکر کردم اگه درس و دانشگاه و این رفت و آمدها نبود و من مدام این‌جا بودم زندگی‌م یه چیز تخمی بود در همین حد، شایدم بدتر. حالا خوبیش اینه که سه روز تو خونه مامان بابام می‌خورم و می‌خوابم بعد میام این‌جا تو خونه رامین می‌خورم و می‌خوابم. خونه خودمم هست تا یه وقتایی فرار کنم بیام توش ولو شم و یادم بره زندگیم بیرون این خونه چقدر واقعی و ترسناکه. اگر قرار بود کل یک هفته رو یه جا می‌خوردم و می‌خوابیدم خیلی کیری می‌شد. در کلیت موضوع من هروقت به یه چیزی که به شدت رو اعصابمه فکر می‌کنم می‌بینم اصلن قابلیت رو اعصاب من رفتن رو نداره.‏
بعدش هم می‌خواستم دیتیل‌وار از این روزا که فکر می‌کنم روزای خوبی هستن بنویسم اما دیدم خب که چی؟ انقد از نوشتن درباره خوشی‌هام عنم می‌گیره که وقتی به نوشته‌های قبلی‌م فکر می‌کنم می‌خوام بالا بیارم و از حافظه ملت خودمو پاک کنم. واقعن خب که چی؟ من خیلی خوب و خوش و خرمم، همش کنار دریام، کباب و علف و عرق و یکی لخت جلوم می‌رقصه، دوتا داف ماساژم می‌دن. خب به کیرم.‏
دست خودم نیست، نمی‌تونم باور کنم از حال خوش‌ نوشتن واسه ثبت اون حال خوش و خاطره و فلانه. بیشتر شبیه دست و پا زدن واسه ساختن یه تصویر خوب و خفن از یه چیز به شدت معمولیِ. انگار خودمم باور نمی‌کنم اینا روزای خوبیه، نوشتن و هی ازش حرف زدن یه تلاش مذبوحانه و احمقانه‌اس برای این که لااقل خودم باور کنم فلان لحظه و فلان روز و فلان جا خوش بودم. ‏
آخرش هم می‌خواستم یه سری آسمون ریسمون رو به زور به بالایی‌ها ببافم تا یه سری دیگه از عقده‌هامو بپاشم بیرون‏ که حسش نیست.‏

شاید باید یه خط اختصاصی به وجود بیاد برای نوشتن از عقده‌ها تا مخاطب با یک نگاه بفهمه اینا عقده‌اس، بعد خودش تصمیم بگیره بخونه یا بره بعدی.‏
به امید اون روز.‏‏

۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۱

یک لحظه‌هایی همان موقع که اتفاق می‌افتند اصلا چیز خاصی نیستند، انگار همیشه هستند، شاید بارها تکرار شوند. اما من دیگر این اشتباه را نمی‌کنم. مطمئنم یک لحظاتی هیچ وقت تکرار نمی‌شوند هرچقدر هم دم دستی و پیش پا افتاده باشند.‏
دیشب همین موقع‌ها روی تراس خانه‌ای وسط کوه‌ و جنگل، به جاده‌ای تاریک نگاه می‌کردم، همین آهنگ را گوش می‌کردم، خیلی مست نبودم، خیلی هم چت نبودم. به هیچ چیز خاصی فکر نمی‌کردم، هیچ حس خاصی را تجربه نمی‌کردم. اما امشب دلم می‌خواهد خیلی چیزها را بدهم تا برگردم به دیشب. همان آهنگ را پلی کردم، چشمانم را می‌بندم و سعی می‌کنم فقط یک لحظه‌اش را حس کنم اما نمی‌شود. یک جور بدی بغض دارم. نمی‌دانم چه چیزی توی آن لحظه وجود داشت که حالا این همه دهنم را سرویس می‌کند.‏
این‌ آهنگه مدام می‌گوید "نشود فاش کسی آن‌چه میان من و توست"، خیلی سعی می‌کنم به یک "تویی" فکر کنم اما نیست. انگار این شعر را خودم برای خودم گفتم یعنی "تو" شعر برای من وجود خارجی ندارد و انگار یک قسمتی از من برای یک قسمت دیگرم این شعر را میخواند.‏
دوست دارم بخوابم، دیشب را فراموش کنم، این آهنگ را قطع کنم اما اگر از این فاز بیرون بیایم انگار همه چیز تمام می‌شود و من از تمام شدن می‌ترسم.‏

۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۱

خیلی وقت است این‌جا از حال خوبم ننوشتم. مدام غر زدم، کثافت پخش کردم و چرندیاتم را به صف کردم.‏ کنار تمامی این‌ها من اما خوبم، خوبِ واقعی.‏ هفته‌ای یک بار می‌آیم شمال برای دانشگاه. دوری و تنهایی و درس اما وقتی برمی‌گردم کلی آدم منتظرم هستند.
مامانِ رامین خوب است. بغلش محکم است، خنده‌اش مهربان است، نگاهش یک جور نرمی‌ست. دوستم دارد، ساعت‌ها کنارش می‌نشینم و از زمین و زمان حرف می‌زنیم. حوصله‌ام را سر نمی‌برد. غذاهای خوشمزه می‌پزد و اصرار دارد چند روزی که تهران هستم صبح تا شب وسط خانه‌شان ولو باشم. یک چیزهای خوبی بهم می‌گوید که دلم یک‌جوری می‌شود. از این که دوستم دارند حرف می‌زند،چیزهای خوبم را با دیتیل لیست می‌کند و بهم می‌گوید خودم را دوست داشته باشم. غرغرهایم را گوش می‌کند، نرم‌طور می‌خندد و از روزهای خوبی می‌گوید که من باورشان ندارم. یک مامانِ واقعی‌ست.‏‏
همه‌شان خوب‌اند، دوستم دارند، محکم بغلم می‌کنند، اصرار می‌کنند پیش‌شان بمانم، خوب می‌خندیم و همین‌طوری برای خودمان خوشیم.‏
گاهی جاده هم خوب است. موزیک گوش می‌کنم و با لحظه‌های جدید آهنگ‌ها را پر می‌کنم. آهنگ‌ها و بوها از آن چیزهایی هستند که  یک لحظه را پرتاب می‌کنند جلوی چشمم. هزاربار با آهنگ و بو به گا رفتم، خندیدم، خجالت کشیدم، حشری شدم و صدتا چیز دیگر. اما چند روز پیش فهمیدم آهنگ‌هایی هستند که دیگر قدیم‌ترها را به یادم نمی‌آورند. این بازی جایگزین کردن لحظات نو به جای لحظاتِ بدِ گذشته حال می‌دهد. اسمس‌بازی‌های طولانیِ شر و ورِ توی راه، ناله‌های عاشقانه‌ی مبتذل از درد دوری و هزارتا ادا و اطوار دیگر هم جز جاذبه‌های توریستی جاده است.‏
وقتی می‌رسم نم یک جور نامحسوسی موهایم را مچاله می‌کند، بوی جنگل بووومب می‌خورد توی صورتم، بغلِ مامان، بوی خانه‌، بوی یخچال، توالت‌فرنگیِ خودم، لباس‌های قدیمی، پنجره‌ی دردناکِ اتاقم که به زندگی کثافتِ آدم‌های خیابان‌مان باز می‌شود و حالم را به هم می‌زند، با این حال دوستش دارم چون خودآزاری دارم. مرتضی که اصولن خوشحال و مست است و برای خودش یک دنیای خوش و خرمی دارد. دانشگاه کثافتم هم یک چیزهای خوبی دارد. کلاس‌های طبقه سوم که پنجره‌هایش رو به دریا باز می‌شود. پریسا که بعد از یک سال هر روز می‌بینمش و مدام از شوهرش که یک روز دوست‌پسرِ ازگلی بود حرف می‌زند. استادم که هنوز عاشقم است و وقتی می‌بینمش یک خنده خوبی تحویلم می‌دهد.‏
این‌جا یک دردهایی دارد اما خوبی‌اش این است که زمان خیلی یواش حرکت می‌کند. انگار آدم‌هایش عجله ندارند اگر ده روز هم خواب بمانند چیز خاصی را از دست نداده‌اند. چند روزی که این‌جا هستم یک آرامشِ الکیِ فیکی توی سوراخ‌هایم فرو می‌رود و یک‎‌جورِ خوبی شل می‌شوم، البته گاهی، خوب دقت کنید، "گاهی".

۰۲ اردیبهشت ۱۳۹۱

وقتی بابلسر بودم اتفاق بدی افتاد. دعوا با آدم‌هایی که خیلی خوب نمی‌شناختم‌شان. وسط آن دعوا من خواستم خارکسده‌بازی احمقانه‌ای دربیاورم و اصلن فکر نکردم ممکن است کسی مچم را بگیرد اما یکی مچم را گرفت وحالا چند روز است همان لحظه‌ای که آن یک نفر مچم را گرفت، دهنم را سرویس کرده. صحنه کمتر از سی ثانیه اتفاق افتاد اما همان سی ثانیه هزاربار پلی می‌شود، تا ته می‌رود و دوباره پلی می‌شود.‏
فردا صبح‌ش دیر به کلاس رسیدم، استاد گفت همیشه دیر می‌رسم، روز قبلش برای آدامس جویدن گیر داده بود. اوقم گرفت، جواب کسشری دادم و از این که نتوانستم بهش برینم چون کارم حسابی گیرش است حالم به هم می‌خورد.‏
عصر وسط خانه سعی می‌کردم خایه‌مالی مامان را بکنم تا دعوای چند شب قبل را فراموش کند اما پا نمی‌داد و حالا از خودم عنم می‌گیرد برای همان دعوا و خایه‌مالی و تمام این اتفاقات.‏
چند هفته پیش هم با آدمی بحث داشتم که ازگل بودنش قبل‌تر بهم ثابت شده بود، آدمی که آن قدر حرفه‌ای شده که هیچ کس باور نمی‌کند ممکن است یک دقیقه ازگل باشد اما این بار خودم با چشم خودم دیدم و به کثافت بودنش به شدت معتقدم.
یکی دو ماه قبل، شاید هم بیشتر، یکی همین جا روبری من پشت همین میز نشست، بهم گفت به آدم‌های خیلی کمی اعتماد دارد و من یکی از همان آدم‌های خیلی کمم. گفت خیلی دوستم دارد و هزار چیز دیگر. یک ماه پیش با یک طرف دیگر این آدم روبرو شدم. آدمی که دو سال دوستم بود یک شکل دیگر شد. این آدم بدون هیچ بحثی درباره این اتفاق از من فرار کرد. از همه‌جا پاکم کرد. هیچ دسترسی بهش ندارم تا ازش بپرسم خب چرا؟
در کنار تمامی این اتفاقات من با چوب بالای سر خودم ایستاده‌ام و خیلی خوب می‌دانم کجا ازگل بوده‌ام، کجا احمق و ابله بوده‌ام، کجا کثافت‌کاری کرده‌ام و ریده‌ام. خیلی خوب بلدم قبل از این‌که بهم برینند به خودم برینم. حوصله ندارم با بیمار بودنم این کثافت‌کاری‌ها را توجیه کنم، حوصله ندارم منتظر بمانم یکی بیاید دستم را بگیرد و از این وضعیت بیرونم بکشد، حوصله ندارم با آدم‌های آن طرف اتفاقات حرف بزنم و سعی کنم چیزی را درست کنم، حوصله ندارم جمله ببافم و عن بودنم را توجیه کنم، حوصله ندارم توی بازی تیکه انداختن و مسخره کردن شرکت کنم و ادای کم نیاوردن دربیاورم. برای همین تمام کارم شده بیرون کشیدن سهم خودم از این اتفاقات.‏
تمام این‌ها کنار هم قرار گرفته و حالم را بد کرده، در حالی که اصولن آدم‌های آن طرف تخم‌شان نیست. حوصله ندارم ادای به تخمم دربیاورم درحالی که این موضوعات ذهنم را مشغول کرده. واکنش اغلب آدم‌های مقابلم را می‌توانم پیش‌بینی کنم اما حوصله ندارم بیایم این‌جا دری‌وری ببافم و خودم را دلداری بدهم. تمام تلاشم رسیدنِ واقعی به فاز "به تخمم" است.
از وقتی بچه بودم فازم گیر دادن به اتفاقات بود، آن قدر توی همه چیز فرو می‌رفتم که وسواس و دردم روز به روز بیشتر می‌شد. بیشترین جمله‌ای که از بچگی شنیدم "تو خیلی حساسی" بود. از بچگی تا همین دیروز هزار بار هزار نفر بهم گفتند تو خیلی حساسی و منظورشان دقیقن این بود که "بکش بیرون".
خیلی سعی می‌کنم بکشم بیرون اما از خودِ بیرون کشیده‌ی چند سالِ بعدم از همین حالا عنم می‌گیرد و احساس جلبک بودن از همین حالا آزارم می‌دهد.‏

۳۱ فروردین ۱۳۹۱

 پنج سال با آدمی رابطه داشتم که تنها راهش برای انتقاد به رفتار و اخلاق‌های من، ریدن بود. همیشه فکر می‌کردم دوستم دارد و یا داشت، لااقل خودش که این‌طور می‌گوید اما حالا وقتی به گذشته نگاه می‌کنم هیچ دوست داشتنی توی رفتارش نمی‌بینم. آن رابطه حالا یک مشت بیماری و دروغ و کثافت است که با تف کنار هم چسبانده بودیم و اسمش را گذاشته بودیم رابطه. می‌گفتیم پـــــــنج ساااال رابطه! یکی نبود بگوید کیرم توی پنج سال. حالا اما مطمئنم کیرم توی پنج سال.‏
وقتی رفتارهای آدمی که این روزها کنارم هست، در موقعیت‌های مشابه را کنار رفتارهای آدم قبلی می‌گذارم دلم می‌خواهد سرم را به دیوار بکوبم. قبلن فکر نمی‌کردم مدل بهتری جز مدلی که ما توی رابطه‌مان داریم وجود داشته باشد اما حالا از حماقتم خنده‌ام می‌گیرد.
ماه‌هاست سر رفتارهای بدم با رامین بحث می‌کنیم، رفتارهایی که خودم هم می‌دانستم  افتضاح‌اند اما هنوز خسته‌ام نکرده بودند. بلاخره خسته شدم. از گیر دادن به سوراخ‌های رابطه‌ها خسته شدم. از تلاش برای راضی نگه داشتن آدم‌ها خسته شدم. از ولع معاشرت داشتن به هر قیمتی خسته شدم. از فکر کردن و تجزیه و تحلیل آدمایی که به نظرم عوضی و ازگل هستند خسته شدم. از تلاش برای حفظ یک چیزهایی خسته شدم. دلم می‌خواهد شل کنم و اجازه دهم بقیه هرطور که دوست دارند درباره‌ام فکر کنند و رفتار کنند. بعد از تمام این بحث‌ها که گاهی حتی با عصبانیت و داد و بیداد همراه می‌شد من حتی یک لحظه هم حس نکردم لحن، رفتار، کلمات و نگاهش تحقیرآمیز است. هزار بار در موقعیت‌های مشابه سعی کردم با بی‌رحمی توی مغزم با دوست‌پسر قبلی مقایسه‌اش کنم و به یک نقطه مشترک برسم و به خودم ثابت کنم همه عنن ولی دست خودش نیست انگار، خیلی بی‌عقده و رو رفتار می‌کند، تحقیر و ریدن بلد نیست، نه در رابطه با من، کلن بلد نیست.
دیشب دوباره با دوست پسر قبلی حرف زدیم، حرف به همان جاهایی کشیده شد که پنج سال مدام کشیده می‌شد. همان آدم بود، با همان روش، با همان خنده‌ها، با همان لحن. این بار توهم دوست داشته شدن نزدم، حس می‌کردم با آدمی روبرو هستم که از من متنفر است و با ریدن به من سعی می‌کند به خودش حال بدهد. همه چیز اما عوض شده بود، من بال بال نمی‌زدم بهش بفهمانم من اگر این همه عنم چهارتا چیز خوب هم دارم، سعی نمی‌کردم با انواع و اقسام روش‌ها و راه‌ها بحث را تمام کنم و تهش دوستت دارم بشنوم. حتی خنده‌ام نمی‌گرفت از این همه تکرار و تغییر نکردن این آدم در پنج سال گذشته. فقط فکر کردم این آدم با افتخار می‌گوید من هیچ تغییری با گذشته‌ام نکردم، یک بار هم گفت همان جور یا همان قدر دوستت دارم، اگر این حرف‌ها را آدمی می‌زند که دوستم دارد کیرم توی دوست داشتن. بله آقا، کیرم توی دوست داشتنِ این مدلی، کیرم توی پــــــــــنج سااالی که وقتی می‌گفتم باد به غبغب می‌انداختم و فکر می‌کردم خیلی شاخم، کیر توی من اگر یک بار دیگر درباره دوست داشتن و رابطه توهم بزنم و هر کثافتی را به دوست داشتن تعبیر کنم.‏