۲۵ دی ۱۳۹۲

آنچه که ما آن را بخش می‌کنیم تنها در پندار ماست

چهار روز دیگر قرار است نامزدی‌مان را به صورت رسمی اعلام کنیم و این یعنی من طور علنی متاهل می‌شوم. قبل از این، در دو سال گذشته هم احساس تاهل را کم و بیش احساس می‌کردم، فقط وقت‌هایی که دعوامان می‌شد و بار بندیلم را جمع می‌کردم به سمت خانه، یک‌هو احساس مجرد بودنم جان می‌گرفت، خودم را آزاد و رها در حال دویدن توی راهروهای تاریک فیلم‌ها می‌دیدم در حالی که صدای تق تق پاشنه کفشم می‌آید و با چادر سیاه دور می‌شوم، همیشه هم در همان بحبوحه دعوا از این که نیکی کریمی نیستم و لازم نیست راه‌های فرار و طلاق را بررسی کنم قند تو دلم آب می‌شد. لابد بعد از این، وقتی برویم توی یک خانه و من خانه‌ای نداشته باشم برای فرار کردن، خیلی حسرت مجرد نبودن را بخورم، اما به نظرم جا برای فرار ریده، زیر دوش، تو خیابون، لای پتو، شاید هم یک راه جدید برای بعد از دعوا کشف کنم که بیشتر حال بدهد.
در این روزهای قبل از نامزدی که مدام درگیر خرید و ادای استرس در آوردن برای مامانم بودم، چندبار خواستم بیایم از خوش گذشتن "ازدواج" بنویسم اما هر بار با دهنم ادای خودم را موقع نوشتن درآوردم و پشیمان شدم. احساس می‌کنم درباره ازدواج نوشتن و حرف زدن احمقانه است، یاد دخترهای کلاس زبان میفتم که همیشه یک سری تز توی جیب‌هایشان آماده دارند و هرکدام که حرف می‌زنند بقیه سرشان را می‌اندازند پایین چون تهش قرار است بدون فوت وقت بگویند  «آی دنت اگری ویت یو» بعدم لبخند گشاد خاص این لحظات را بکوبند و حرف خودشان را شروع کنند. درباره ازدواج فقط یک بار توی کلاس زبان ما توافق شد، آن هم وقتی شراراه جون گفت: «به نظر من برای ازدواج مرد باید حداقل دوبرابر بیشتر عاشق زن باشه»، بعد همه هیجان‌زده و با چشمان گریون گفتند اگزکتلی، اگزکتلی.
ازدواج کردن من اما خیلی سیر منطقی خاصی را طی نکرد، اگر کندی کراش بازی کرده باشید در عجیب‌ترین حالت شبیه اپیزود بعدی بود بعد از سه روز انتظار. فکر می‌کنم از آن چیزهاییست که آدم اگر از اول نسبت بهش گارد نداشته باشد خودش در بهترین موقع پیش می‌آید. من نداشتم، همان دو سال پیش که با رامین آشنا شدم فکر کردم اگر همه چیز خوب پیش برود ازدواج می‌کنم، نرود هم که خب نمی‎کنم. خوب پیش رفت، دو سال گذشته خیلی خوش گذشت و خیلی چیزها همان راهی را رفتند که می‎خواستیم بروند، هر روز بیشتر از قبل به رامین چسبیدم و این چسبندگی به حدی رسید که حالا فیلم دیدن و خوابیدن و شلغم خوردن و سبزی خریدن هم بدون او سخت شده. اگر یک روزهایی نبینمش، میفتم روی عکس‌های موبایل و اسمس‌های دو سال گذشته، اگر مثلن سه روز ندیدنش طول بکشد، گریه زاری هم راه می‌اندازم. در حالت عادی اگر خودم را ول کنم عکسش را روی قاشق، ملاقه، یخچال و کتاب می‌چسبانم تا هر دقیقه ببینمش و از دیدنش شاد شوم. ازدواج کردن یک راهیست در راستای شادی و راحتی بیشتر فکر کنم و خب هرکسی بهتر می‌داند کی وکجا شاد و راحت است، پس حرف زیادی نزنیم درباره‌اش تا خودمان را کمتر مسخره می‌کنیم.
امشب یک فیلم دیدیم درباره مساله غم‌انگیز زمان، بعدش هم یک داستان خواندم درباره پیرمردی که آلزایمر گرفته بود و زمان را قاطی کرده بود، گریه کردم و به رامین گفتم تا به حال موضوع غمگین‌تر از "زمان" نشناخته‌ام. این مدتی که حواسم جمع زمان شده بعد از هر داستانی که از کودکی تا پیری آدم‌ها را روایت می‌کند، گریه می‌کنم. در تمام مدتی که داستان روایت می‌شود من به جای آدمی که دارد پیر می‌شود حسرت می‌خورم، بعد از مرگ پدر و مادرش برمی‌گردم روزهای کودکی‌اش را مرور می‌کنم و گریه می‌کنم، اگر شکست عشقی بخورد یکهو کتاب را صد صفحه می‌روم جلو و سعی می‌کنم یواشکی کلماتی را دید بزنم تا ببینم باز هم عاشق می‌شود یا نه، ته روزهای خوشبختی‌اش می‌ترسم یک اتفاق بدی در راه باشد و آخرش اگر بمیرد احساس پوچی می‌کنم.
وبلاگ و اینستاگرام بیشتر از همه چیز موضوع دردناک زمان را بهم یادآوری می‌کنند، هربار بعد از آپلود کردن هر عکس و نوشتن هر پست، خود پیرم را می‌بینم در حالی که زل زده‌ام به خود بیست و چار ساله‌ام و حسرت می‌خورم، اما چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشد و فوراً درد زمان را با نفس عمیق فرو می‌دهم. همین روزهای خوب قبل از ازدواج کردن، رابطه و آدمی که این همه دوست‌شان دارم، همین صدای خر و پف رامین، همین‌ها طی فرآیند دردناک زمان معلوم نیست اصلا چه بلایی سرشان می‌آید، شاید تبدیل به برگ، شیشه یا انرژی اتمی بشوند شاید هم هیچی.
در این وقت شب فقط یک نفر می‌فهمد من چی می‌کشم آن هم نویسنده داستان اصحاب کهف است که مطمئنم در حسرت سیو کردن خودش مرده.