۰۳ آبان ۱۳۹۱

وضعیتم بحرانی شده، وضعیت مغزم در واقع. فکر می‌کردم دیگر هیچ وقت به این روز نمی‌افتم و از این به بعد فقط بهتر می‌شوم اما از اول پاییز به گا رفتن شروع شد و حالا بعد از یک ماه مطمئنم اگر فکری به حال خودم نکنم یک اتفاق بد می‌افتد.‏
نمی‌توانم حالم را برای کسی توضیح دهم چون اصلن چیز قابل وصفی ندارد، بزرگ‌ترین مشکلم همان چیزی‌ست که همیشه بوده، نارضایتی عمیق و وحشتناک از خودم. از همه چیزم، راه رفتن، خندیدن، غذا خوردن، نگاه کردن، از هرچیزی که وجود دارد و ندارد و یک روزی داشت و شاید یک روزی به وجود بیاید. داییم هشدار داده که هیچ تصمیمی نگیرم و گفته هیچ چیز وحشتناکی نیست فقط وسواسم زده بالا اما من هر روز هزارتا تصمیم وحشتناک می‌گیرم. تصمیم می‌گیرم رابطه‌ام را تمام کنم، خودم را توی خانه حبس کنم، کارم را ول کنم، بروم شمال زندگی کنم و همان جا شوهر کنم و بمیرم اما جرات انجام هیچ کدام‌شان را ندارم. خودم را پرت می‌کنم توی شلوغی آدم‌ها اما همین که شلوغی و مهمانی تمام می‌شود همه چیز شروع می‌شود، صبح تا شب سریال می‌بینم اما سریال تمام می‌شود و همه چیز سر جای اول است. مثل دو سال پیش خودم را با تغییر محل زندگی گول نمی‌زنم، خارج شدن از ایران  نهایتن دو سال حالم را خوب کند بعد دوباره همینم، از سیاره و منظومه هم که خارج شوم نهایتن ده سال دیگر دوام بیاورم.‏
تحملم به صفر رسیده، وسط خیابان از ماشین پیاده می‌شوم و فرار می‌کنم، وسط مهمانی آدم‌ها کس می‌گویند می‌روم توی اتاق و می‌خوابم، توی محل کار بند نمی‌شوم، نمی‌توانم هیچ چیزی را دوست داشته باشم، هیچ کاری را با میل انجام دهم. همکارم می‌گوید همش انگار خوابی اما من خیلی بیدارم و تویم باغ وحش است از شلوغی اما توان بروزش را ندارم. دلیلی برای حرف زدن پیدا نمی‌کنم و وقتی خودم را به زور وادار به حرف زدن می‌کنم بعد از خودم به خاطر همان چهارتا کلمه متنفر می‌شوم، دلیلی برای معاشرت پیدا نمی‌کنم، دلیلی برای بیرون رفتن و خرید کردن و نوشتن و هزارتا کار دیگر هم پیدا نمی‌کنم اما چون بلدم که اینها از چیست خودم را وادار به انجام همه‌شان می‌کنم و بعدش یک روز تمام خودم را توی خانه حبس می‌کنم و برای تصویر رقت‌انگیزم موقع انجام همان کارها گریه می‌کنم.
اگر باور کنم همه این‌ها از وسواس شدید است و باید بروم خودم را درمان کنم آن هم با دارو شاید وضعیت بهتر شود اما دوست ندارم دوباره دارو بخورم و عوارض کیری دارو را تحمل کنم. از طرفی باور نمی‌کنم همه چیز به همین شدتی که من بد می‌بینم‌شان بد نباشند.

۲۲ مهر ۱۳۹۱

دلم برای یک چیزهایی تنگ شده که نیستند و تقریبن هیچ‌وقت دیگری هم دستم بهشان نمی‌رسد. برای پنجره‌ای که از بالکن خانه شمال پیدا بود. ده دوازده سال پیش عاشق آدمی شدم که یک‌بار توی همان خانه دیدمش و حالا مطمئن نیستم واقعن خودش بود چون از آن فاصله چیز زیادی پیدا نیست اما ده سال پیش مطمئن بودم  در حالی که کل فضای داخلی آن خانه را حفظ بودم بس که تصورش می‌کردم. حدس می‌زدم مبلی با گل‌های بنفش کنار پنجره قرار دارد، کنار مبل تلفن و روبرویش هم تلوزیون. آدمی که عاشقش بودم را یک‌بار روی همان مبل دیدم در حالی که به مقابل خیره شده بود و می‌خندید. بعدها آن قدر به امید یک بار دیگر دیدنش به آن خانه و پنجره‌اش زل زدم که خانه کهنه شد، خشک شد، رنگ و روی پنجره‌ رفت و بلاخره از یک روزی به بعد من دیگر بازش را ندیدم تا حالا که دیدم دیگر پنجره‌ای از بالکن پیدا نیست. چند سالی هست جلوی آن خانه آپارتمان گنده‌ای بالا رفته و من تازه امشب فهمیدم خانه معشوق فرضی‌ ده سال پیشم دیگر از بالکن پیدا نیست.‏
دلم برای خواهرم هم تنگ شده، خواهر الانم نه برای خواهر همان ده سال پیشم که وسط خانه پارچه گلدار پهن می‌کرد رویش می‌نشست  تخمه می‌خورد و پوست‌شان را پرت می‌کرد به آرزوی کوه شدن پوست تخمه‌ها. سیاوش قمیشی پلی می‌کرد پنجره اتاقش را باز می‌گذاشت تا هم‌زمان با آن قسمت آهنگ که می‌گفت "کاغذای خط خطی از کنار در باز پنجره می‌پرن توی کوچه" باد کاغذهای رمان عاشقانه‌اش را بلند کند و فضا دقیقن به همان شکل بازسازی شود.
دلم برای مامان‌بزرگم تنگ شده، صبح‌هایی که بیدارم می‌کرد صبحانه برایم نون و پنیر و گوجه‌ آماده می‌کرد بعد وادارم می‌کرد وسط برگ‌های گیاهی که از دیوار حیاط خانه‌اش بالا می‌رفتند دنبال یک کرم سبز گنده بگردم تا با محلول مخصوصش که توی یک آب‌پاش زردرنگ ریخته بود پدرش را دربیاورد تا برگ‌ها را نخورد بعد هم پای بساط رب‌پزی و ترشی انداختنش بشینم تا مامان از مدرسه برگردد. کاش لااقل چند سال دیرتر می‌مرد و می‌دید چقدر چیزهایی که به زور به خوردم داد را حالا با لذت انجام می‌دهم.‏
دلم برای یک چیز دیگر هم تنگ شده اما خوشبختانه جرات نوشتنش را ندارم.‏