۱۰ فروردین ۱۳۹۰

منتظر نشسته بودیم کار گوشی تموم شه و تحویل بگیریم. یه دختر قدبلند با یه زن چادری اومدن تو.زنه با یه لهجه‌ی خاصی حرف می‌زد. اصرار داشت یه چیزی رو پس بگیره. دختره برا خودش شل و ول پشت سرش ایستاده بود و به پله‌های روبرو زل زده بود.زنه مادرش بود و دعوا سر پس گرفتن گوشی برادرش بود که بیس و هشتم برای تعمیر آورده بود. فروشنده‌هه گیر داده بود که بذارین گوشی بمونه تا یک‌شنبه,یک‌شنبه سالم تحویلش می‌دم اما زنه گیر داده بود گوشی خراب رو پس بگیره,گف می‌خام برم نمایندگیش درس کنم. فروشنده‌هه قاطی کرد,صداش رو بلند کرد و گف:فک کردی نمایندگی چه خبره؟یه مشت بچه رو نشوندن که کار یاد بگیرن,بعد گوشی پسر شمارو می‌دن دست‌شون,اون‌وخ خراب‌ترش می‌کنن و می‌دنش دست شما. زنه آروم گف:نه من شماره‌شونو می‌گیرم,بعدش اگه خراب شد زنگ می‌زنم بهشون می‌گم. یهو فروشنده و پسر کناریش که تا اون موقه صداش در نیومده بود باهم گفتن:گوشی رو برنمی‌دارن که!یه جوری که انگار نمایندگی خودشون بودن و تصمیم داشتن گوشی رو برندارن.بعدش تلفن دختر شل و وله زنگ خورد,گوشی رو برداش همون‌جوری شل,یه کمی هم لق زد و گف داریم میایم,مامان داره گوشی مهدی رو پس می‌گیره و بعدش میایم پیش تو,صدای اون‌ور خط رو می‌شنیدم,یه دختر بود,خاهرش بود لابد.می‌خاسن برن خونه‌ش. دلم یهو برای نسیم تنگ شد,دلم می‌خاس می‌رفتم دم در خونه‌ش‌ و به زور پسش می‌گرفتم.بغض کردم,صابرو نگا کردم گفتم دلم می‌خاد به نسیم زنگ بزنم.اونم با بی‌خیالی گف خب بزن,بعد دوباره دوتا آقاهه گفتن خب برنمی‌داره خانوم,برنمی‌داره. نزدم.آخرین باری که بهش زنگ زدم بیست و چارم مهر بود,جلوی سلف دانشگاه,برا خودم خوشال بش زنگ زدم که فراموش کنیم دوهفته‌ی پیشش رو.ولی گوشی رو ورنداش,با پریسا و نادیا می‌رفتیم سمت خروجی,من چندقدم عقب‌تر بودم,گریه‌م گرفت.سوار ماشین شدیم بریم سمت خونه,تو ماشین پریسا گف چی شد؟گفتم ور نداش.اونم گف لابد دسش بند بوده.ولی دستش رو می‌تونسم تصور کنم که بند نبوده.گوشی رو یه جور شل و ول لق‌لقویی گرفته اسم منو توش دیده خاسه ورداره بعد یهو فک کرده این‌جوری اون‌قدرا هم دلشون واسم تنگ نمی‌شه.باید بیشتر تنگ بشه. بعد رفته جلو کانتر زل زده به کاکتوسا و بطری گنده‌ی شیشه‌یی. همونی که تولد بیس سالگیش واسش خریده بودم.کاغذای رنگی رو مچاله کرده بودم و ریخته بودم توش.توی همه کاغذام واسش شر و ور نوشته بودم,اون موقه‌ها بش می‌گفتم این بطری رو مثلن دریا آورده واست.یادمه تو یه کاغذای آبی با خط خرچنگ قورباغه‌ی ده سالگی‌م با خودکار بیک قرمز یه جور داد زدنی نوشته بودم:منو منو منو یادت نررررره.‏

۰۹ فروردین ۱۳۹۰

همه چیز یه جور بهارگونه‌ی بدیه.همه کارام رو خابیده انجام می‌دم.رو میز کنارم لیوانا خودشون رو به هم می‌مالونن,مادام‌بوواری که قرار بود خیلی‌ش خونده بشه خابش برده همون‌جا و چخوف خودش رو پهن کرده روش. روزی یه بار یکی‌شون میاد رو اون یکی می‌ره زیر.عدل علی کماکان رعایت می‌شه.هیچوخ قرار نبود جدی بنویسم,هنوزم مطمئن نیسم بخام جدی بنویسم,فقط ازین‌همه بی‌کاری و کثافت‌کاری خسته می‌شم.خاسم ادای آدمای مفید رو دربیارم و این‌جا رو درس کردم.یه عینک کم دارم فقد.من باید یه عینک داشته باشم,آخه عینک به آدم حس آدمای جدی رو می‌ده,وختی عینک این و اون رو می‌زنم به چشمم نمی‌تونم یه جا ولو شم,فک می‌کنم حتمن باید یه کاری انجام بدم.عینک می‌تونه آدم رو نجات بده,کثافتایی مث من حتمن باید عینک داشته باشن.قبلنا هروخ می‌خاسم درس بخونم و از درس نخوندن و خاک‌برسری خسته می‌شدم الکی می‌گفتم سرم درد می‌کنه,فک کنم چشام ضعیف شده. فک می‌کردم اگه عینکی شم خیلی از مشکلاتم حل می‌شه,حتا یه بار دبیرستانی بودم و خیلی درس نمی‌خوندم و ازین‌که یه تیکه گوه درس‌نخونم حالم به هم می‌خورد و به زور رفتم چشم‌پزشکی,دکتره یه تابلو از همون شونه‌ها که دندونه‌هاشون بالا پایین و چپ و راسته گذاش جلوم و منو نشوند رو یه صندلی,شروع کرد ازم پرسیدن,اولاش که گنده بود رو درس جواب دادم,بعد رسید به اون کوچیکترا,مث سگ می‌دیدم اما دروغ گفتم و جواب اشتباه دادم,بعد دکتره یه عینک که فقد یه شیشه داش داد دستم و دوباره پرسید,درس جواب دادم.گف هیچی‌ت نیس سالمی,گفتم عه من که اشتباه جواب دادم بعد اونم گف اون یه شیشه الکی بود.حسابی کثافت‌کاری شد. مامانم می‌خاس جرم بده ولی نداد اما همه جا نشس گف چه گندی زدم.بعد ازون دیگه هیشکی ادعای منو مبنی بر ضعیف بودن چشمام باور نکرد,برا همین من هیچوخ درس نخوندم و آدم جدی و درس حسابی نشدم.حالا که این‌جارو درس کردم باید یه عینکم بگیرم تا ژستم کامل شه,نمی‌تونم تصور کنم اینایی که وبلاگ می‌نویسن اونم هر دیقه و هر ساعت عینکی نیستن.پس من با یه عینک وارد صحنه می‌شم,کماکان باما باشید.