۱۳ دی ۱۳۹۴

جزیره‌ منفعلِ جنوبی

صبح صدایِ زنگِ در خونه رو برای اولین بار از اول تا آخر شنیدم. همسایه‌ی طبقه‌ی سوم پشتِ در بود، گفت عروسکِ دخترم افتاده توی حیاط‌ خلوتِ شما. منم برای اولین‌بارطولِ حیاط خلوت رو تا انتها طی کردم و باز هم برای بارِ اول پاهام رو گذاشتم رویِ نرده‌های انتهای حیاط خلوت که برای فرارِ بارون از چنگال سنگ‌ها و سرامیک‌ها ساخته شده و میشه از لاش ماشین‌های توی پارکینگ رو تماشا کرد. خرس سفیدی که دامن بنفش پوشیده بود پاش رو به زور فرو کرده بود لای نرده‌ها و معلوم بود تمام توانش رو جمع کرده تا از دستِ بچه‌ی زرزروی طبقه‌ سومی راحت شه، از دست فریادهای بی‌امون هر روزه‌اش پشتِ در آسانسور، وقتی مادرش میره بیرون و تنها ولش می‌کنه پیش برادرهای وحشی‌اش، از دستِ صدای تق‌تقِ کفشِ پاشنه بلندی که هر روز یواشکی پاش می‌کنه و از طبقه‌ی سوم می‌دوه توی حیاط و گربه‌ی بی‌حال و پررو رو اذیت می‌کنه.
توی همون چند ثانیه که در رو نیمه‌باز گذاشتم تا خرسِ سفیدِ بدبخت رو نجات بدم، همسایه‌ی طبقه‌ی سوم زنگِ واحد روبرو رو هم فشار داده بود و وقتی من عروسک به دست رسیدم دمِ در به نظرم رسید وسط بحث مهم و جذابی هستن، منم شروع کردم دامنِ بنفش خرس که لای پاهاش چروک شده بود رو مرتب کردن تا به خودشون بیان و من رو هم ببینن، همون لحظه بود که برای اولین بار بعد از یک سال به چشم‌های همسایه‌ی روبرویی نگاه کردم، بهم سلام کرد و من خرس سفید رو با عجله‌ای که از گم کردن دست و پام می‌اومد پرت کردم توی بغل زنِ طبقه سومی و تند جواب سلامِ همسایه روبرویی رو دادم و پریدم توی خونه و در رو با عجله بستم. حالا دیگه بیشتر از یک سال شده که از سلام و احوال‌پرسی با همسایه‌های این خونه فرار می‌کنم، اولش فکر می‌کردم بیشتر از چند ماه توی این خونه نمی‌مونم و جای خالیِ سلامم توجه هیچ کسی رو جلب نمی‌کنه اما حالا بعد از یک سال دیگه حتی اگر بخوام هم نمی‌تونم به کسی سلام کنم.
زندگی‌ام توی این خونه جمع و جور و ساکته اما بعضی وقت‌ها هم وسطش طوفان و رعد و برق می‌شه. در اغلب مواقع آفتابِ گرمی از پنجره‌های بدونِ پرده رد می‌شه و قالیِ قدیمیِ وسطِ هال رو بی‌رنگ‌تر می‌کنه، بیشترِ شب‌ها هم وقتی فیلم‌ها و داستان‌ها به آخر می‌رسن ماه توی قاب پنجره ظاهر می‌شه و حواسم رو از تمام پایان‌ها پرت می‌کنه. توی این یک سال هر روز و هر شب لب‌هاش به گوشم نزدیک شدن بهم گفتن زندگی کردن با من خیلی لذت‌بخشه، گوش‌هام هنوز از شنیدن این جمله داغ می‌شن و تمام اجزای صورتم با شنیدنش می‌خندن، منم به چند ساعت کنارش بودن در روز دلخوشم، در حقیقت برام کافیه.
بیشتر روزها تنها از خواب بیدار می‌شم، وسطِ آفتاب، مه، ابر یا بارون. بعد هم دنبالِ آخرین ردِ پاش می‌گردم یا بلند صداش می‌زنم به این امید که هنوز نرفته باشه. تنهایی توی این خونه و وسطِ این شهر بیشتر وقت‌ها همون چیزیه که باید باشه، انگار وسطِ جزیره‌ای دورافتاده و متروک از خواب بیدار می‌شم، هیچ دستی نیست تا شاخه‌های آویزون درخت‌ها توی آب رو بهم نشون بده، هیچ چشمی به انگشت‌هام موقع رقصیدن با موسیقی زل نمی‌زنه و هیچ خنده‌‌ی زننده‌ای فضاهای خالی رو به زور پر نمی‌کنه. اون‌قدر از فضاهای شلوغ و پر از آدم دور شدم که دیگه هیچ مسابقه‌ای نیست که من جز شرکت‌کنندگانش باشم، هیچ راهی نیست که من هم یکی از رهروانش باشم، هیچ عکسی نیست که من هم گوشه‌ی تصویر با صورتِ هیجان‌زده رو به دوربین در حالِ خندیدن باشم. همیشه منم و صدای خالی شدنِ وانِ همسایه‌ی بالایی، من و صدای تق‌تقِ باورنکردنیِ پای اسبی که شب‌های تاریک با صاحبِ آفتاب‌سوخته‌اش برمی‌گرده خونه، من و صدای هلیکوپتریِ کولرهایی که تمام شهر رو هر لحظه آماده‌ی پرواز می‌کنن.
دیگه می‌دونم خودم برای خودم بَسَم اگر صدای توی سرم از یکی بیشتر نشه، روزهایی که تنهایی توی این خونه برام غیرقابل تحمل شده همیشه به جز صدایی که بهش می‌گم من، صداهای دیگه‌ای هم شروع کردن به حرف زدن، خندیدن، نظر دادن و صداهای عجیب و غریب درآوردن، اون روزها خودمو به زور رسوندم لابه‌لای جمعیت، وسطِ بازارِ شلوغی که از هر طرف صدای فریاد دست‌فروش‌هاش بلنده، یا زیر دست و پای رامین وول خوردم و به تلفن‌های کاریش گوش کردم یا پای تلفن به صدایِ زندگیِ کردنِ آدم‌های دور خیره موندم. اما این روزها اون‌قدر کم بودن که حتی یک بار هم وسوسه نشدم به همسایه‌ها سلام کنم یا برای خودم دوستی دست و پا کنم، گاهی دلم می‌خواد با میوه‌فروش عربی که دختر فراریه رو برده بود خونه‌ی عموش چایی بخورم یا برم پیش عبدالساده بشینم روی حصیرهایی که خودش بافته، رو به غروبِ رودخونه و هیچی از حرفاش نفهمم اما دوست خیلی زیادیه برای این لحظات.
وقتی حواسم جمع خودم می‌شه که بی‌دغدغه و آرومم فکر می‌کنم در تمام سال‌هایی که گذشت همون خرسِ بدبختی بودم که به زور می‌خواست از لای نرده‌ها فرار کنه، اما هربار یکی بود که بیاد دمِ در دنبالش و به زندگیِ شلوغ و پر سر و صدای قبل برش گردونه با دامنِ بنفش مسخره‌ای که مدام لای پاهاش جمع می‌شد اما حالا دیگه از یک سال هم بیشتره که هیچ کسی نیومده پشت در دنبالم.