۰۷ آذر ۱۳۹۰

خیابون انقلاب غمگینه، چاراه ولیعصر غمگینه. اینو امروز وختی از اتوبوس پیاده شدم و راه افتادم سمت میدون فهمیدم. قبلش ینی وختی تو ولیعصر بودم خوب بودم، همین که رسیدم چهاراه غم دنیا ریخت تو دلم. نمی‌دونم چم شد، فکر کردم بدبختم، خسته‌ام، ناامیدم، تنهام. می‌خواستم تندتند کتابایی که برای خوشال شدن تدارک دیدم رو بخرم. یکیش به پیشنهاد سپین، یکی حسین، یکی دیگه‌م خودم کشف کردم. همه‌شو یه جا خریدم، بعد پرسیدم کتاب خوشال دیگه‌یی دارین؟ گفت آره، شروع کرد گشتن که گفتم نگرد پول ندارم، اینا تموم شد میام کتاب خوشال دیگه‌یی می‌خرم. بعد اومدم بیرون همونجا تاکسی سوار شدم سمت خونه، تموم طول راه تو تاکسی بغض داشتم، میدون فردوسی حتی یه قطره‌ش سر خورد، همین که پیاده شدم و از خیابون رد شدم و سر بهار سوار تاکسی شدم سمت خونه حالم خوب شد، گوشی تلفن رو ورداشم یه تماس تخیلی برقرار کردم و کلی خندیدم. بعد رسیدم خونه کلی تو ایمیلا کس گفتیم بازم خندیدم، حتی اون لحظه که آزاده گف برو نیاوران ساعت هفت و گفتم اوووو نیاوران؟ کی می‌خاد ده شب تنها برگرده ازونجا! به بچه‌ها گفتم می‌‌تونم خودمو به خاطر این کار بکشم، حتی به مغزم رسید استعفا بدم اما همون موقه‌هام می‌خندیدم. بعد رسیدم سر میرزای شیرازی و سوار ماشین بچه‌ها شدم و افتادیم تو اتوبان دیدم هوم مرگ ازم دور شده. تو برنامه تواشیح می‌خوندن من می‌خندیدم، وزیر حرف می‌زد من می‌خندیدم، معاونش حرف می‌زد من می‌خندیدم. موقع برگشتن سوار یه ماشین شدم تا میدون قدس، بعد از کوچه پس‌کوچه‌های ترسناک می‌رف، یه جا حس کردم رسمن روبرو بن بسته و کارم ساخته‌س اما تو همون حینم به خودم که انقد مث سگ ‌ترسیدم تو دلم خندیدم. رسیدم خونه نخ سوم سهمیه سیگار روزمو کشیدم و پری پریا گوش کردم، آرش گف ما فکر بدبختیامون داره دیوونه‌مون می‌کنه تو چقد خوشالی، گفتم هووووم. حالام از دوش اومدم و اینجا دراز کشیدم و دارم اینارو می‌نویسم و می‌خوام آخرین سهمیه سیگار امروزمو بکشم و کتاب بخونم یه لبخند رضایتی رو لبمه که در نوع خودش رنگ و بوی حماقت داره.

۰۶ آذر ۱۳۹۰



وسط اون زندگی که یه درجه اونورتر ما جریان داره شاید، مثل این‌جا لابد معنی همه حسای خودمو نمی‌فهمم، کلن هیچی از خودم نمی‌فهمم و فقد زندگی می‌کنم. نمی‌فهمم که چرا یهو می‌زنم کلی آدم رو از دوستام پرت می‌کنم بیرون و اون‌قدر ازشون عنم می‌گیره که دلم نمی‌خواد حتی یک‌بار دیگه ببینم‌شون، نمی‌فهمم چرا بعدش مثل سگ پشیمون می‌شم و دوباره و هزارباره می‌بینم‌شون و اصن یادم می‌ره این حسامو، به خودم نمی‌گم حالا که می‌فهمی دو روز دیگه پشیمون میشی پس الان پرتشون نکن، پس صبر کن دو روز دیگه بشه، همین میشه که دو روز این آدما رو تحمل می‌کنم، حرفا و رفتاراشون رو و فقط منتظر دو روز دیگه که قراره حسم عوض بشه می‌مونم.



اون‌جا لابد نمی‌تونم هیچی رو پیش‌بینی کنم و قبلش به گا برم، نمی‌تونم چیزای بد رو بو بکشم و بشینم گوشه ناخنامو بجوم، نمی‌تونم وختی دارم از ترس و حسودی و تنفر و خستگی پاره می‌شم هی مچ خودمو بگیرم و خودمو جر بدم که یواشکی یه گوشه پاره شم تا کسی نفهمه. اونجا حتمن وختی یکی یه جاییمو زده و دردم اومده می‌رم سمتش و می‌زنمش، نگاه نمی‌کنم که ممکنه بازم بخورم و فکر نمی‌کنم که خشونت بده یا هزارتا دری وری دیگه. اون‌جا لابد از زرنگ‌بازی و یواشکی به گا رفتن خبری نیست، از یواشکی یکی رو دوس داشتن، یواشکی دلتنگ بودن، یواشکی گریه کردن.
اونجا هیچیش مثل اینجا نیست، من صبا سرکارو نمی‌پیچونم چون انقد حالم بده که نمی‌تونم هیشکی رو ببینم، نمی‌شینیم تو خونه تا دوباره خوب شم و بپرم بیرون که هیشکی نفهمه منم حالم بد میشه.

۰۵ آذر ۱۳۹۰

یه دکمه‌یی باشه، قرمز قد یه فندق وسط یا عالمه دکمه زرد و سبز و سفید رو در یخچال، دکمه رو فشار بدی در یخچال وا شه یه گازی با فشار خارج شه پرتت کنه یه جا وسط یه زندگی دیگه. نه زندگیای ماها، نه، اصن یه دنیای دیگه، یه جا که اینجا نباشه، شب و روز نداشه باشه، خورشید از اینور درنیاد، حتا نداشه باشه، منبع نورش یه چی دیگه باشه، آسمون بالا سرت نباشه مثلن یه جایی بغلت باشه، بعد اگه خاسی حال و هوات عوض شه سرتو بکنی تو آسمون، اونور ویو محشر، یه بادکنکای قرمزی تو یه جای سبزی شناور باشن، از یه گیاهای نارنجی رنگی آب مث فواره بپاشه بیرون، یه قورباغه‌هایی تو هوا پرواز کنن بعد که حال و هوات عوض شد دوباره سرتو از آسمون دربیاری. بعد خونه‌ت، خونه‌ت اینجوری نباشه، در نداشه باشه، اتاق خاب نداشه باشه، خونه‌ت یه جایی باشه تو یه حجم سفیدی شناور تو هوا، هرجا میری دور و برت باشه، هروخ خاسی، خسته شدی دستت رو دراز کنی بکشیش پایین خودتو پرت کنی تو دلش، مث تشک فنری باشه، دردت نیاد. شغلت، شغلت مثلن این باشه که هر روز یه حیوونایی مث ملخ و جیرجیرک و اینارو ببری بشون آواز خوندن یاد بدی، بعد هر روز کلاس در یک فضای خاصی برگزار شه، یه روز بالای یه گیاه، یه روز تو یه تیله، یه روز تو یه سوراخایی مث لوله‌بخاری، هی همینجوری جاهای مختلف. دوستا، دوستام یه موجودات فنری و نرمی باشن، تو جیب جا شن، قدرت درک مفاهیم ساده بشری رو نداشه باشن، با طعمای مختلف، آلبالو، خرمالو، کرفس، لوبیا، بعد فان و تفریح‌مون اینجوری نباشه که دور هم جمع شیم و اینا، وختی مثلن می‌خایم خیلی حال کنیم همدیگه‌رو بخوریم، خیلی ساده و دوس‌داشتنی. مامان بابامونم این شکلی نباشن، یه آدمای خیلی بلند و چاقی باشن، با دستای خیلی گنده، بعد وختی می‌خای باهاشون معاشرت کنی بشینی تو دساشون، یا تو موهاشون، رو لباشون. وسیله نقلیه و اینام نداشه باشه، یه حبابایی تو فضا پخش باشه هرکدوم نشونه یه مقصد خاص، بعد تیک بزنی حباب رو بترکونی مقصد خاص از دلش پخش شه بیرون و پهن شه جلو پات. بعد اگه خاسی راه بری و قدم بزنی یه کفشای فنری باشه، که هر قدمی که ورمیداری دو متر بپری هوا، بعد همین‌جوری هی از اینور به اونور. همینا دیگه، حالا بقیه‌ش یادم اومد میام براتون میگم.

۰۴ آذر ۱۳۹۰

مامان اومد با آذوقه یه ماه آینده‌م، یه چیزای هیجان‌انگیزی که اصلن تو منوی اصلی چیزایی که همیشه میاورد نبود، از راه که رسیدن گفتم ماشینو پارک نکنین برا بناز ببرم، یه عالمه چیز جدا کردم با یه ظرف آش رشته بردم برای بناز، داشتم میومدم انقد محکم بغل کردیم همو و محکم بوسیدیم که یه لحظه بغل مامان‌یزرگم برام تداعی شد. رسیدم خونه خواسم نخوابم والیبال ببینم دیدم نمیتونم، صب بیدار شدم نتیجه رو چک کردم دو متر پریدم هوا و جیغ و داد راه انداختم از خوشحالی و رفتم برای حمزه زرینی یه میل زدم قربون صدقه‌ش رفتم تا قدری خالی شم. بعد دارز شدم به وبلاگ خوندن یه جا یکی اسم یه کتاب رو آورده بود یهو دلم خواس پاشم برم تو یه کتاب‌فروشی که کتاب قدیمی داشته باشه، بعد یه کتاب که اصلن تو این سالها بهش توجه نشده رو انتخاب کنم، بخرم و بیام ذره ذره بخونمش و خوشبخت شم، من اصلن با کتاب و فیلم و اینا می‌تونم خوشبخت شم، دلم حتی یه فیلمایی هم خواس که خوشبختم کنن، فیلمایی که منو خوشبخت می‌کنن یه فیلمای اغلب چیپ و داغونی‌ان ولی خب دیگه همینم کلن. حالا هی می‌خوام فردا شه برم تو انقلاب راه برم یه کتاب‌فروشی گرم و اینا پیدا کنم برم توش یه کتاب خوب پیدا کنم، یه کتاب که اصلن مال همین روزام باشه، یکی هم بیاد یه فیلمی بذاره کف دستم بگه برو اینو ببین خوشبخ شو. سقف خواسته‌هام ایناس در حال حاضر.

۰۳ آذر ۱۳۹۰

صبح بیدار شدم والیبال دیدم، بعد جیغ و داد و خوشحالی، مامانم وسطش زنگ زد گف دارم میام پیشت چی می‌خوای؟ گفتم نارنج، مامانم گف وا اینهمه چیز هس تو میگی نارنج؟ بعد فکر کردم من یه علاقه خاصی به نارنج دارم، به بوش، ترشی خوبش، اون بافت عجیبش. بعدترش شروع کردم خونه تمیز کردن، ظرفارو شستم، جاروبرقی، سرامیکا، حموم دستشویی، تموم ملافه‌ها رو ریختم تو ماشین، همه جارو گردگیری کردم، دوش گرفتم، چایی خوردم دیدم اوه چقدر خوشبختم. هی دور و برمو نگاه کردم یه چیزی پیدا کنم پاشو بکشم وسط خوشبختیم دلم خون شه، هیچی نیود، جای هیچ‌کس و هیچی وسط زندگیم خالی نبود، تنهایی با خونه‌م، با نور آفتاب، با چایی، با نارنجای تو راه، با حموم دسشویی شسته خوشبخت بودم. رفتم جلوی آیینه زل زدم به خود جدیدم با موهای کوتاه، سعی کردم یه جور خوبی درستش کنم، فکر کردم صافش کم، بعد پشیمون شدم، همون‌جوری فر ریختم تو صورتم، گوشواره قرمزا که واسه تولد گیت خریده بودمو انداختم، پیراهن گلدار سال چل و دو رو پوشیدم، زنگ زدم به نسیم گفتم دوستت دارم، سارفون‌مو اتو زدم، جوراب قرمزه و بولیز قرمزه رو درآوردم که باهاش بپوشم برای غروب، ایمیلا رو خوندم دیدم همه میان، خوشال شدم،بعد یاد حرف تینا افتادم که گف چیزای خوب رو ببین، دیدم اووووو چقد چیز خوب، کدومو اول ببینم؟ بعد اومدم تو وبلاگم پست قبلی رو خوندم به خودم گفتم هی جو کوچیکه یه روز خوب میاد.

۰۱ آذر ۱۳۹۰


از صب صدبار اون ویدوئه زیدآبادی رو دیدم و عر زدم، کلن کار چند روزم همینه. به نظرم ریدیم، انقدر همه چی رو تموم شده می‌بینم که دلم می‌خواد هرچی دارم بدم فقد یک لحظه برگردم قبل بیس و دوئه خرداد، یا حتی تو شلوغیای بعدش، یک بار دیگه آدمارو ببینم که تو خیابون باهم میدوئن، یک لحظه داد بزنم وسط خیابون حتی با سر وسط ولیعصر بخورم زمین. هر روز وقتی از فردوسی می‌گذرم زل می‌زنم به مجسمه‌ش دلم می‌خواد بپرم بالاش اون پارچه سبزو دوباره ببندم دور گردنش. دارم خفه می‌شم انگار اینجا، هروز پشت چراغ عابر ولیعصر وقتی یهو جمعیت زیاد میشن میگم کاش یکی یه الله‌اکبر بگه بعد یهو همه جا شلوغ شه باورم شه هنوز هستیم. انگار همه چی یادمون رفته، انگار نه انگار این همه آدم مردن، کتک خوردن، داغون شدن. دلم می‌خواد حافظه‌م پاک شه، یادم بره اصلن همچین روزایی تو زندگی‌مون بوده، یادم بره چقدر امید داشتیم، از اینهمه ناامیدی خسته شدم. کاش لااقل می‌شد فرار کرد و دیگه هیچ وقت تو این شهر راه نرفت.


http://www.youtube.com/watch?v=cUngVkxp3ng&feature=share

۱۸ آبان ۱۳۹۰

خوشحال نیستم ، نه کار جدیدم رو دوست دارم نه دیگه حس خوبی به خونه جدیدم دارم. دلم می‌خواد برگردم شمال. نه کافه‌ها نه سینماها نه خیابونا هیچ کدوم تو این روزا خوبم نمی‌کنن. همش منتظر یه اتفاقم یه چیزی که خوبم کنه و می‌دونم هیچی قرار نیست اتفاق بیفته. اگه یه روزایی باید زود بگذرن تو زندگی آدم برای من همین روزاست.

۱۶ آبان ۱۳۹۰


الان که نشستم و می‌خوام شر و ور بنویسم همه چی بده، انقدر بد که فکر می‌کنم آخرین بار که همه چی انقدر بد بود کی بود که من اصلن بد بودن رو یادم نمیاد و بلد نیستم. دقیقن توی همین لحظه باید دوتا مصاحبه ایمیل می‌کردم ولی من هنوز پیاده‌شون نکردم و حتی تصمیم ندارم پیاده کنم. دیشب نصف شب موسن رو از خواب بیدار کردم گفتم ببین رعد و برق میاد من می‌ترسم، دروغ می‌گفتم نمی‌ترسیدم فقط نمی‌خواستم بخوابن، می‌دونستم بخوابن و بیدار شن تموم شده، می‌رن. یاسمن که بره من نمی‌دونم شبا برای کی می‌تونم یه بند زر بزنم، امروز ازش پرسیدم چقدر باما اختلاف ساعت دارن گفت چهار ساعت جلوترن، حساب کردم 12 شب ما میشه چهار صب اونا و اون موقع یاسمن حتما خوابیده می‌خواستم همون جا بزنم زیر گریه ولی نزدم.


از صبح هی یه چیزایی دیدم که حالم بدتر شد، پریودم قبول ولی همه اینا برای من خیلی زیاده. پریود بودن همه انرژیمو گرفته، خالیم کرده و باعث شده من کاری رو بکنم که دو ماه برای انجام ندادنش جون کندم. هی سرمو می‌کنم تو یه سوراخایی و چیزای بد می‌ینم بعد زل می‌زنم به زندگی خودم به زندگیم که دو هفته پیش که با بناز درباره‌ش حرف میزدیم همه چیش خوب بود، بعد می‌بینم خوبیاش انگار تموم شده، انگار نیست، انگار خالیه. همش حس می‌کنم اون سوراخه که به بهناز می‌گفتم گنده شده و همه جاشو گرفته. از همون روزی که پریود شدم برای سرکار رفتن گریه کردم، شبش مشروب خوردم گریه کردم، امروز ظهر مشروب خوردم گریه کردم، با یاسمن خداحافظی کردم گریه کردم، موزیک گوش کردم گریه کردم.


خیلی چیزا بده، کارمو دیگه دوست ندارم، از داستان نوشتن ناامیدم، پول ندارم، از همه عنم می‌گیره و نمی‌خام کسی رو ببینم، تو یه بازی گیر کردم که اولاش خوب بود الان عنم می‌گیره ازش، هیچی نیست که صبح وقتی چشمامو باز می‌‌کنم بهش فک کنم و از جام بلند شم از اون طرف می‌بینم چقدر همه اکتیو، چقدر آدم خوشحال، چقدر زندگیای خوب پس ما توله سگیم این وسط؟


انگار هستیم، انگار هستم، دقیقن حس یه گه اضافی رو دارم که پریوده، اون قدر پریوده که همه چی به نظرش کثافت محضه، اون قدر داغونه که از ته اعماقش می‌خاد بمیره.


باید بترسم از گذاشتن اینا اینجا. یه مشت چسناله کسشر ولی همینه دیگه. الان اینم. همین قدر داغون و کسشرم و کیرم تو منطق و دری وریای دیگه.

۱۳ آبان ۱۳۹۰

همه چیز از دیروز یه شکل دیگه شد، افتادم رو یه سرازیری وحشتناک. دارم پریود میشم و همه اینا طبیعیه ولی یه گای بدی هس که دست منم نیست هی دارم توش فرو میرم. هی میشینم زل میزنم به قابلمه‌ها به گلدون انتظار دارم اینا حالمو خوب کنن. تو یکی گوشت و نخودلوبیا میریزم، تو یکی سیب‌زمینی میذارم آب‌پز شه، هی جای گلدونا رو عوض می‌کنم، آب می‌دم بهشون اما حواسم هست که بازم دارم گه میزنم به همه چی. اینا یه وختایی بلد بودن معجزه کنن اون موقع‌ها که بابلسر بودم و هیچی نبود فقط آشپزی کردن حالمو خوب می‌کرد اما انگار دیگه هیچی مثل اون وختا نمی‌شه، نه من نه این قابلمه‌ها نه حتی دیگه گلای توی گلدون. ‏