۲۷ آذر ۱۳۹۲

قوز نکن

بعد از خریدن تخت به دست بابام تقریبا تمام وقتی که تو خونه می‌گذرونم رو تخت دراز کشیدم. تخت چوبی با تشک جون‌دار و ملافه‌های چارخونه نارنجی. گذاشتم زیر پنجره، روبرو آشپزخونه تو هال. تو اتاق خواب نفسم می‌گیره، همه‌اش کمد و آیینه‌اس، انگار من کی‌ام که بخوام با اون همه تصویر از خودم راحت کنار بیام. این آدما مال فیلما و فیسبوکن، من روزی دو دیقه خودمو تا آیینه دستشویی می‌بینم تا شب بسه برام.
موقع مرتب کردن کمد یه پیراهن مشکی کشیدم بیرون که چند سال پیش عروسی دختر‌عمه‌ام پوشیده بودم اما الان دیدم لباس تو خونه‌اس و در بهترین حالت لباس تولد نه دیگه عروسی. اما من عادت داشتم در گذشته، بچه که بودم برا عروسی پسر‌عمه‌ام یه پیراهن نخی پوشیدم با یقه ملوانی، رو پارچه‌اش هم یه عالم کشتی ریز ریز صورتی داشت. چند سال بعدش عروسی یه پسرعمه دیگه‌ام یه شلوار جین بندیلک‎‌دار پوشیدم، ازونایی که مکانیکا تو فیلما می‌پوشن چون به نظرم خیلی قشنگ بود، خواهرم تو عروسی باهام نرقصید چون به نظرش آبروبر بودم. چند شب پیش هم با مامان دوست‌پسرم رفتیم خرید، من یه پیراهن مردونه کتون دیدم گفتم اینو می‌خوام گف نه این خوب نیس انگار دست دومه، خنده رو لبم خشک شد و از مغازه رفتیم بیرون در حالی که هنوز دلم پیش اون پیراهنه.
پیراهن مشکی رو از تو کمد آوردم بیرون، پوشیدم و دارز کشیدم رو تخت و زل زدم به منظره خونه‌ام در روبرو، یهو لیست آدمایی که ازشون حرص می‌خورم ردیف شدن رو دیوار خونه. در صدر جدول رئیس محل کار قبلی که هنوز پول‌مو نداده، شهرداری منطقه سه که پول‌مو خورده، دختره‌ی کلاس زبان که کارشناسی برق دانشگاه آزاد گرمسار خونده و کارشناسی ارشد مدیریت دانشگاه پیام‌نور و از جلسه اول کلاس هر روز داستان محل کار و همکاراش و سرسپردگی رئیساش رو تعریف می‌کنه. میگه از هرجایی می‌خوام برم رئیسام نمی‌ذارن، نمی‌تونن منو از دست بدن، رئیس قبلی به مناسبت تولدم برام یه جشن سوپرایز گرفت و بهم چندتا سکه داد، رئیس جدید داره همه کارارو می‌سپره به من و میره دبی. از اون شدت نیاز دختره به اثبات خودش برای من لوزر بیکار و دختر دبیرستانی و دانشجوهای جویای کار حرص می‌خورم.
یکی از دوستام هم تو لیست هست، یه بار با برق چشماش موقع تعریف کردن روابط جدیدش با سلبریتی‌های موسیقی و سینمای کشور چشمامو کور کرد، یه بار هم وقتی از لحظه سوار ماشین محمدرضا گلزار شدن و لواسون رفتن تعریف کرد مجبور شد دستمال از جیبش دربیاره و بزاق‌ ترشح‌ شده‌اش رو از گوشه لبش پاک کنه.
نفر بعدی هم خواهرم بود که از مامانم خواست عروسی برادرم رو تو یه رستورانی تو فشم بگیریم که مشروب سرو می‌کنه و بعدش میشه مهمونا رو برد رو تپه پشت رستوان و آتیش‌بازی راه انداخت. چون برادر شوهرش همون جا عروسی گرفت و همه راضی بودن. اینا در حالیه که بابام می‌خواد زمین‌شو بفروشه و برا برادرم عروسی و خونه بگیره.
انقد فرو رفتم یهو با نخی تو دستم مواجه شدم، از پیراهن تنم آویزون بود و داشتم می‌کشیدمش، پیراهن از پایین مدل کیسه جمع شد اومد بالا. یه لیوان آب نجاتم داد، راسته که مایه حیاته.
هر روز تو همه سوراخای زندگی‌ام حواسم جمع آدمایی میشه که برای اثبات خودشون دارن تلف میشن، مجبور شدن یه بخشی از حافظه‌شون رو پاک کنن و یه درصدی کوری بگیرن تا نبینن مخاطبی که دارن خودشونو بهش اثبات می‌کنن، خیلی دنیا و موقعیت‌شون با اونا فرق داره و این تلاشی که دارن می‌کنن تهش به یه "خوش به حالت" خشک و خالی از سر حسودی یا بی‌تفاوتی ختم میشه.‏
اگه پیامبر بودم معجزه‎‌ام یه دست گنده بود از غیب که میزد پشت آدما، وسط عرق ریختن و جون کندن‌ برای اثبات خودشون، هم‌زمان صدایی تو آسمون می‌پیچید و می‌گف قوز نکن، قوز نکن.‏

۱۹ آذر ۱۳۹۲

دختری در رویای تخت غرق شد

رفتم دکتر گفت دیسک ال پنجت زده بیرون، سه روز باید کلن دراز بکشی بعد شروع کنی کم‌کم به نشستن بعد هم یواش یواش چند قدم راه بری. من اما به هیچ کدوم از حرفاش گوش نکردم تقریبا، همون روز رفتم کلاس زبان سه ساعت رو صندلی سخت و کثافت نشستم بعد برگشتم خونه و سعی کردم استراحت مطلق رو شروع کنم. استراحت مطلق همیشه تو ذهنم ازون کلمات دهن‌پر کن بوده که یه ابهت خاصی داره اما از وقتی استراحت مطلق شدم فقط دارم باهاش شوخی و مسخره‌بازی می‌کنم و هیج ابهتی در خودم حس نمی‌کنم، هر چی هست خفت و خواریه. مجبورم یه جا دراز بکشم و به روی خودم نیارم. آخه اصلا نمی‌تونم بشینم یکی جلو روم کار کنه، من خونه مردم میرم می‌بینم دارن غذا درست می‌کنن به زور جلوی خودمو می‌گیرم نپرم وسط و کفگیر و فلان رو از دست‌شون نگیرم و نگم شما بفرما خانوم اون گوشه بشین خودم همه کارارو می‌کنم. باید همه کارارو خودم بکنم و اون وسط هیچ کسی سرک نکشه تو کارم و بهم نگه این کارو بکن اون کارو بکن.
مشکل دیگه کمردردم اینه که باید از توالت فرنگی استفاده کنم اما تو خونه‌م توالت فرنگی ندارم، بعدم باید کلن رو تخت بخوابم و بلند شم اما اونم ندارم. تخت نداشتن تو خونه‌م ازون چیزای عجیبه. از روز اولی که اومدم اینجا هر دفعه خواستم تخت بخرم یه نگاهی به زندگیم انداختم دیدم بابا من این همه نیاز و بدبختی دارم حالا تخت نداشته باشم همچین چیزی هم نمیشه، اما شد. هر وقت میرم شمال رو تختم می‌خوابم یه خواب راحتی میشه که دلم می‌خواد دیگه بلند نشم.
پریروز رفتم تو یه سایتی که تخت و تشک دسته دوم می‌فروخت، یهو دیدم یه آدمی داره دوتا تخت یک نفره‌‌اش رو با تشک رویال فلان می‌فروشه، یکی سیصد و پنجاه، بهش ایمیل زدم گفتم ارزون‌تر نمیدی؟ گفت خودم چند ماه پیش خریدم نهصد، گفتم پس چرا داری می‌فروشی؟ گفت چون می‌خوام برم خونه جدید و دیزاینرمون گفته تختاتون به اونجا نمیاد، منم براش آیکون :)))) فرستادم و خوابیدم.
دیشب قبل خواب یهو زدم زیر گریه از این که این همه سال تخت نداشتم اینجا، از این که این همه بی‌پولی کشیدم در طول زندگیم. نتیجه‌اش شد این که رامین بیدار شه شروع کنه برام خاطرات روزایی که دو ساعت جلو در مدرسه منتظر باباش می‌مونده رو تعریف کنه. هربار من احساس بدبختی می‌کنم اون احساس گناه می‌کنه از این که تو کودکیش خوشبخت بوده و به زور سعی می‌کنه چند تا نقطه تاریک از اون روزاش پیدا کنه و با من همدردی کنه. بعد از گریه بهش گفتم من از فردا میرم خونه خودم استراحت مطلق میشم اونم بلند شد نشست گفت "واااای واااای نه تو روخدا، اونجا نه تخت داری نه می‌تونی بری دستشویی" اما من رومو برگردوندم و گفتم مهم نیست. صبح هم اومدم خونه دراز کشیدم رو زمین، بعدش هم رفتم رو دستشویی سخت جهان سومیم نشستم، انگار دارم از خودم انتقام می‌گیرم به خاطر این همه سال اهمال و بی‌توجهی به خودم.
چیزی که آرومم می‌کنه رویای خونه‌ایه که قراره باهم بگیرم، یه خونه‌ای که تخت داره و مال هیچ کسی نیست.

۱۲ آذر ۱۳۹۲

یه ده بود و یه فلفلی

خونه شمال‌مون یه در بزرگ داره به یه بالکن پهن رو به حیاط، تابستونا مامانم یه پرده نازک توری جلوی در بالکن آویزون می‌کرد و همیشه درو باز می‌ذاشت. شبا که خونه تاریک می‌شد مهتاب از سوراخای پرده میومد تو، خونه آبی خوش‌رنگ می‌شد، باد پرده رو تا وسطای خونه می‌آورد و دوباره برمی‌گردوند سر جاش، سایه پرده می‌افتاد وسط هال و همیشه نصف شبا وقتی تو هال بودی فکر می‌کردی یکی از کنارت رد میشه. من یه شبایی دم در بالکن می‌خوابیدم، هر دیقه منتظر بودم پرده از روم بگذره و تو راه برگشت منو با خودش ببره رو بالکن. مامان نمی‌ذاشت رو بالکن بخوابیم چون می‌گفت خفاش میاد تو چشماتون می‌رینه کور میشین، نمی‌دونم این افسانه از کجا تو همه شمال پیچیده که با هرکی درباره خفاش حرف می‌زدیم می‌گفت می‌دونی اگه ان خفاش بریزه تو چشمات کور میشی؟
یه شب که دم در بالکن خواب بودم یه سایه‌ای از رو سرم رد شد، سعی کردم سیاهی‌شو بذارم پای سایه پرده اما بعد از چند دیقه صدای شرشر یه چیزی اومد، چشمامو وا کردم دیدم برادرم ایستاده جلوی در ماشین لباسشویی که اون وقتا رو بالکن بود و داره می‌شاشه توش، برادرم بچه که بود تو خواب راه می‌رفت اما اون موقع به مغزم نرسید که خوابه، احساس گناه از دیدن برادرم در حال شاشیدن باعث شد صدام در نیاد و خودمو بزنم به خواب، بعدم برادرم همون طور خواب برگشت تو اتاقش. تو خانواده بابام راه رفتن تو خواب ارثیه، خاطره شاشیدن برادرم تو ماشین‌ لباسشویی سال‌هاست با فاصله نسبت به خاطرات بقیه از راه رفتن تو خواب، در صدر جدوله.

از همون موقع ماشین لباسشویی برام چیز عجیبی شد و دیگه هیچ وقت عادی نشد، هر چند وقت یه بار سرمو می‌کنم توش نگاش می‌کنم و مطمئنم یه کاری بیشتر از شستن لباس از دستش بر میاد. یه بوی خوبی هم میده که بوی تمیزی مزمنه انگار، وقتی یه چیز خیلی تمیزی سال‌ها بمونه اون بو رو می‌گیره حتما. قبلا فکر می‌کردم یه روز تکنولوژی پیشرفت می‌کنه و یه ماشین لباسشویی‌هایی میاد که از تو سوراخاش صدا و نور میاد اما تکنولوژی از یه جایی به بعد حواسش از ماشین‌ لباسشویی پرت شد، لااقل از توش که پرت شد و به بیرونش پرداخت. مادربزرگم همون موقع‌ها یه بار درباره ماشین‌لباسشویی ارج درست حسابیش که بعد چند سال خراب شده بود با حسرت به مامانم گفت اگه یه مرغ داشتم که تخم طلا برام می‌کرد اون قدری به دردم نمی‌خورد که این ماشین به دردم خورد.
ماشین لباسشویی‌‌ منم چند ماهه خرابه، یکی اومد درستش کرد کلی پول گرفت اما یه ماه بعد دوباره خراب شد و دیگه پول نداشتم درستش کنم. حالام لباسامو با دست می‌شورم تو حموم، لباس سختارو هر هفته می‌برم خونه رامین تو لباسشویی اونا می‌شورم، این جوری از لباسشویی به عنوان دکور استفاده می‌کنیم. تصمیم دارم هر وقت رفتم سرکار و حقوق گرفتم و قرضامو دادم بعدش ماشین لباسشویی رو تعمیر کنم چون وقتایی که لباس کثیفامو می‌برم خونه رامین شبیه فلفلی می‌شم با اون چوب رو دوشش و بقچه نوک چوب، انگار دارم از ده میرم.
هفته‌ای یه بار توهم برم میداره و درشو وا می‌کنم به امید تخم طلا، اما فقط تلق تلق می‌کنه و ابهت خودشو خدشه دار می‌کنه.