۲۱ بهمن ۱۳۹۶

بدبختی‌های یک شکم‌پرست


دوست داشتم در را باز کنم ته‌چین روی گاز در حال دم‌کشیدن باشد، سالاد سبز ‌و قرمز و بشقاب‌ها روی میز باشند، شمع هم نبود نبود، موقع غذا هم درباره ذوق معلم زبانم از لهجه و درس خواندنم بگویم و ساعت‌ها از دو ساعت کلاسم حرف بزنم اما وقتی بعد از چهار ساعت رسیدم خانه رامین تازه  داشت به آب سرد مرغ‌ها نمک و زردچوبه میزد تا گفتم تازه؟ جواب‌های تند و کوبنده‌اش درباره هزارتا کاری که امروز داشته را با صدای بلند ریخت روی سرم، یا خوب تمرین کرده بود یا امروز از صبح با دیوانه‌‌های شغلش مودبانه و کشدار و سر صبر و حسابی دعوا کرده بود، فورا بیخیال شدم. ماکارونی هفته پیش را با یه ورق پنیر گذاشتم توی فر و همان‌طور با لباس‌های بیرون ایستادم به  سالاد سبز و قرمز درست کردن تا حداقل نصف رویایم را حفظ کرده باشم.
حوصله حرف زدن نداشتم چون مدام فکر میکردم من اگر قولی بدهم حتما سرش میمانم اما رامین به خودش اجازه می‌دهد سر این قول‌های کوچک نماند و نمی‌فهمد من چقدر به ته‌چین فکر کرده‌ بودم، توی همین فکر‌ها بودم  که یک‌هو گفتم "معلمم پشماش ریخت از لهجه‌ام" گفت عه؟ بعد گفتم "تازه بهم گفت خیلی زیاد تکلیف انجام دادی اینا مال دو هفته بود" اینارو دیگه از خودم ‌درآوردم چون بچه بودم برای این که خیلی به مشق علاقه داشتم‌ جلوجلو مشق می‌نوشتم و هیچ وقت به خاطر این کار تشویق نمی‌شدم و همه‌ش توهین و تحقیر بود و منم چون به خاطر ته‌چین‌ احساس حقارت بهم‌دست داده بود خیلی دلم می‌خواست بیشتر و بلندبلند به خودم خفت بدهم . رامین نکته را برعکس گرفت و شروع کرد تشویق، وحشی‌تر شدم، مثل حیوانی درنده‌ تندتند بدون نگاه کردن به ظرف فقط میخوردم، کثافت بدمزه‌ای که فقط با سالاد پایین می‌رفت و این داستان حقارت ‌بار از زیاد مشق نوشتن انقدر توی سرم کش آمد که مجبور شدم بنویسم، اول تندتند چیزهایی از کلاس اولِ بار سومم که اولین سال قانونی‌ام بود ‌برخلاف دو سال قبلی که برای سرگرمی و‌ بستن دهانم بود نوشتم بعد پاک کردم و به خودم به خاطر حافظه بدردنخورم لگد زدم اما یادم آمد معلمم امروز بعد از دیدن دفترچه لغتم بهم گفته حافظه‌ات خیلی خوبه‌ها. بعد دوباره برگشتم کلاس اول الف مدرسه ف، توی کلاس جلوی پنجره رو به حیاط پشتی نشسته بودم و به بچه‌ پرروهایی که وسط کلاس  بیرون می‌‌زدند و با خونسردی توی حیاط پشتی پنهان می‌شدند نگاه می‌کردم ،همان‌طور با چشم‌هایی به بیرون، جواب سوالاتی که معلم پای تخته نوشته بود را هم‌ می‌گفتم تا معلم عصبانی برگشت سمتم و گفت: «تو رو گذاشتم اونجا که بیرونتو نگاه کنی جواب همه سوالا رو تندتند ندی اگه‌ نمیتونی جلو‌ زبونتو بگیری برو تو حیاط پشتی کنار شاگرد تنبلای فراری از کلاس بشین.»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر