۲۴ بهمن ۱۳۹۶

رقصندگانِ پشتِ فرمان

بلخره برای مرض پوستم رفتم دکتر، دکتر بهم گفت مرضت ژنتیکیه و بعد پرسید کسی هم در خانواده به این بیماری مبتلاست و من واقعا نمی‌دانستم کدام یک از اعضای خانواده‌ام را با دماغ سرخ و لپ‌های گلی توی لیست فرو کنم، در واقع همه خانواده‌مان به این مرض مبتلا هستند و به جای درمان همه این سال‌ها فکر می‌کردند از بس هیجانی و جوگیر هستند این طور سرخ می‌شوند، بعضی‌هایشان هم همیشه توی باد خوشگلی ناشی از سرخی گونه‌هایشان خوابیده‌اند و به نظرشان همه قشنگی آدم به همین سرخی‌هاست. سال‌ها پیش وقتی دکتر ستون فقراتم بهم گفت از وقتی که به دنیا آمدی ستون فقراتت این مشکل را داشته دلم می‌خواست مادرم را کتک بزنم اما امروز فقط زنگ زدم به خواهرم و با هم هرهر به مرض‌های بیشمار ژنتیکی و مادرزادی‌مان خندیدیم. در واقع از صبح که دایی دیوانه‌ام برای بار هزارم از گروه خانواده خارج شد و اکانت تلگرامش را کلا دیلیت کرد و برای بار چند میلیونیوم از تمامی فضاهای عمومی گریخت تا در یکی از سوراخ‌های شخصی‌اش که سالانه جای‌شان عوض می‌شود پنهان شود و با هیجانات افسار گریخته‌اش توی شصت سالگی ساز بزند و نقاشی بکشد و چوب‌ها را بتراشد و به گیاهان رسیدگی کند و باقی قله‌های برف گرفته کشور را فتح کند، با خواهرم در حال خندیدن به این نهاد درخشان بشری هستیم.
همین طور که با خواهرم حرف میزدم دیدم راننده پایش را گذاشته روی گاز تا کمر چرخیده رو به من دارد با سرعت کل میرداماد را دنده‌عقب برمی‌گردد با وحشت گفتم چی کار میکنی؟ همان لحظه به سرعت پایش را روی ترمز فشار داد و عابر پیاده و موتوری پشت سرش فریادشان بلند شد و خواهرم با وحشت تلفن را قطع کرد تا خودم را نجات بدهم، اما راننده بی‌خیال به صدای من و اعتراضات توی خیابان دوباره با همان سرعت و خندان دنده عقبش را ادامه داد. گفتم آقا نکن با تعجب گفت ناراحت میشی دارم از ترافیک فراریت میدم، همه خوشحال میشن بهم کرایه بیشتر هم میدن. گفتم اونا احمقن حالا درست رانندگی کن، همین طور که سعی میکرد با خنده سرم را گرم کند بلخره پیچید توی خیابانی که می‌خواست و گفت آها حالا شد.
شروع کردم با آرامش برایش توضیح دادن که با این کار نزدیک بود به چند نفر آسیب بزند باز هم با خنده گفت خب چیکار کنیم بمونیم تو ترافیک؟ واقعا تمام درها بین ما بسته بود، انگار داشتم با برادر کوچکم که تا حالا سه بار چپ کرده حرف میزدم، همان دیوانگی آشنای موقع رانندگی که انگار یک بچه پشت کنسول بازی نشسته و هیچ فهمی از واقعیت ندارد، صداها را نمی‌شنود و آن قدر در فضای ذهنی خودش فرو می‌رود که دیگر جز تصویر محوی از اطراف چیزی نمی‌بیند و هیچ چیزی توی مغزش قابل ردیابی و دسترسی نیست و فقط با یک ترمز وحشیانه و یا با یک برخورد شدید به خودش می‌آید و از بازی پرت میشود بیرون. اوایل فکر می‌کردم برادرم شیشه مصرف می‌کند بعد که حسابی رفتم توی کارش فهمیدم هیچ چیزی مصرف نمی‌کند ولی آن قدر به هیجان نیاز دارد که فشار دادن پدال گاز زیر پا به نظرش راحت‌ترین و بی‌خطرترین کار ممکن است و از آنجایی که نسبتی منطقی بین فشار دادن یک پدال ساده و دویست کیلومتر سرعت در ساعت وجود ندارد این دیوانگی برایم کمی قابل فهم شد، در واقع انگار آدم‌ها نمی‌توانند خطرات احتمالی رانندگی‌شان را به نسبت کار سبکی در حد عوض کردن دنده و چرخاندن فرمان و فشار دادن یکی دو پدال در لحظه بفهمند وگرنه آنها هم وقتی رانندگی نمی‌کنند عاقل و بالغ‌اند.
راننده دیوانه که نزدیک‌ خانه دیگر حسابی با من دوست شده بود گفت:  "بذار بهت نشون بدم شغل واقعیم چیه" بعد موبایل را آورد بالا و ویدئویی وسط یک عروسی بهم نشان داد که داشت لابه‌لای جمعیت تومبا میزد، با هیجان گفت "این تیک گردنم هم از همینه دیگه" از اول حواسم به تیک گردنش بود اما همان لحظه هم یک بار دیگر با خنده گردنش را لرزاند و تیکش را دوباره نشانم داد و بهم گفت "شماره‌مو سیو کن مجلس داشتین زنگ بزن با بچه‌ها میاییم حسابی گرمش می‌کنم برات فقط امتیاز یادت نره"

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر