۱۷ بهمن ۱۳۹۲

انسان، حیوان فراموش‌کار

بیزاری از خودم جز اون احساساتیه که خیلی وقت‌ها تجربه کردم، هر وقت که جایی حرف بیخودی زدم یا درباره کسی فکر اشتباهی کردم این حس اومد سراغم. حالا هم مثل تمام دفعات قبلی این احساس اومده چون اشتباه کردم، اشتباهم اینه که به آدمی که واقعن بهش اعتماد نداشتم، اعتماد کردم. در واقع ادای اعتماد کردن بهش رو درآوردم چون به شغل نیاز داشتم، چند ماه پیش از همون کار اخراج شدم چون خودخواهی اون آدم زد بالا و با رئیس دعواش شد، حالام در نتیجه خودخواهی همون آدم به حقم نمی‌رسم، چون این بار رفت به اونی که مارو برده بود اون شرکت برای کار و دنبال پولم بود گفت نسترن گفته شما گه خوردی، راست گفت من گفتم فلانی گه خورده، هنوزم میگم گه خورده، می‌خوام فلانی گه خورده رو با خط نستعلیق بنویسم براش پست کنم حتی، چون خالی‌بند و دروغ‌گو بود و به خاطر گسترش قلمروش تو اون شرکت مارو عین کسخلا برد اونجا که بشیم آدمش، اما یه جوری وانمود کرد که انگار این ماییم که بهمون لطف شده. دو ماه کار کردن تو اون شرکت برای من هیچی نداشت جز هزینه و اعصاب خوردی و به هم خوردن برنامه زندگیم، حالام به حقم نمی‌رسم و عملاٌ دو ماه تو زندگیم رو زدم به کون سگ. اعتماد کردن به این آدم همون اشتباهیه که باعث میشه از خودم بدم بیاد، چون قبلاٌ هم عین همین رفتار رو ازش دیده بودم اما نمی‌دونم چرا ازش گذشتم، شاید چون کار قبلیش اون قدری تو زندگیم تاثیر نداشت و من هم به نوعی خودخواهی به خرج دادم و منفعت شخصی خودم رو در نظر گرفتم.
ادای اعتماد کردن هم نوعی دروغ‌گویی محسوب میشه و احساس می‌کنم حقمه که به خاطر این دروغ‎ مجازات شم و مجازاتم اتفاقاٌ بهترین نوع مجازاته، مجازات نقدی، پولی که به خاطر دو ماه کار کردن توی شرکت بهم می‌رسید از دستم رفت چون به خاطر نیاز به شغل دروغ گفتم، عادلانه‌اس.