۱۱ دی ۱۳۹۱

تموم زندگیم لنگ حقوق این سه ماهه که نگرفتم. همش فکر می‌کنم اگر حقوق‌مو بدن انگیزه‌م برای زندگی کردن بیشتر می‌شه. هفته‌ها رو به این امید می‌گذرونم که بلاخره این هفته حقوق می‌دن می‌تونم قرضامو بدم، کادوهای نخریده رو بخرم، می‌تونم بعد چند ماه برم تو بازار بگردم، عطری که قطره قطره مصرف کردم رو تموم کنم و برم عطر نو بخرم. اما هی حقوق نمی‌دن و همه اینا رو هم جمع می‌شن و لیست آرزوهام درازتر می‌شه.
 
شبا خوابم نمی‌بره، از استرس کار و درس. هر روز دیر بیدار می‌شم چون اگه بخوام خودمو مجبور کنم زود بیدار شم سردرد وحشتناک می‌گیرم و به گا می‌رم. دیشب نصف شب بیدار شدم جیغ زدم و دوییدم پیش پوریا، اصلن یادم نیست چه خوابی دیدم اما خیلی ترسیده بودم. پوریا سعی کرد بهم بفهمونه بیدارم اما من از همون لحظه‌ای که بیدار شده بودم ترسم تموم شده بود. صبح که بیدار شدم مطمئن بودم نمی‌رم سرکار. از دیشب مطمئن بودم نمی‌رم و فقط برنامه‌‌ی عصر رو می‌رم و یه سر می‌رم روزنامه برای جمع کردن گند مصاحبه دو روز پیش. افتادم به جون خونه، از جاروبرقی شروع شد و بعد تو همه سوراخا رو دستمال کشیدم و خیالم راحت شد یه کاری انجام دادم.‏
 
رامین داره میاد، میاد که بمونه و یک سال باقی مونده رو تهران بره سربازی، خوشحالم لااقل یه چیز داره خوب می‌شه. صبح زنگ زد گفت بابا می‌خواد برات عطر بخره، ذوق کردم و گفتم همون عطر همیشگی رو می‌خوام. قبلن خیلی تلاش کرد نظرمو عوض کنم و این دفعه یه عطر دیگه بخرم اما من هنوز آمادگی‌شو ندارم، دوست ندارم بوی دیگه‌ای بدم، اعتماد به نفس‌شو ندارم. از اون جایی که بو خیلی تو زندگیم مهمه اگه بوی عطرمو عوض کنم همه چیز یه جور دیگه می‌شه برام و من دوست دارم فعلن همه چیز رو توی همین حالت کج دار مریز نگه دارم.
 
دیروز داییم زنگ زد، یک ساعت باهم درباره حالم حرف زدیم. گفته بودم که به نظر داییم من جز نوابغم، همه چیزو ربط می‌ده به هوشم. گفت اگه الان این همه با خانواده‌ت مشکل داری دلیلش اینه که پیش‌بینی‌هات برای زندگی آینده‌شون دردناکه، توقعت ازشون زیاده، می‌خوای به زور طبق معیارهای خودت خوشبخت باشن در حالی که خوشبختی و بدبختی اونا با معیارهای تو سنجیده نمی‌شه. بش گفتم من به حداقل‌ها راضی‌ام براشون، همین که رنج نکشن برام کافیه اما بازم محکومم کرد به اندازه‌گیری میزان رنج آدما با معیارای خودم. درست نیست، من دارم می‌بینم‌شون که زندگی‌شون بده. خواهرم داره له می‌شه برادرم داره روانی می‌شه و مامانم داره به گا رفتن بچه‌هاشو می‌بینه و نابود می‌شه. بابام هم با نابود شدن مامانم داغون می‌شه. دارن پیر می‌شن و هنوز به حداقل آرزوهاشون نرسیدن. برادر کوچیکم عین من نشسته به گا رفتن بقیه رو تماشا می‌کنه و هیچ کاری برای زندگیش نمی‌کنه چون مثل من از بدبختی می‌ترسه لابد.
 
کارام زیاده، درسام زیاده، دارم جون می‌کنم به همه‌شون برسم. نمی‌رسم و خودمو زدم به خوش‌خیالی که می‌گذره و درست می‌شه. باور نمی‌کنم ممکنه کارام خراب شه و به گا برم. حس می‌کنم بدبختی مال من نیست، آدمای متوسط نه بدبخت می‌شن نه خوشبخت، همیشه همین می‌مونن. دلم به همین خوشه.‏
 

۱۰ دی ۱۳۹۱

گوشم یا گلوم یا یه جایی بین این دو تا درد می‌کنه، قورت دادن آب دهنم سخت شده، اولین باری که فهمیدم گلوم درد می‌کنه و از سرماخوردگی ترسیدم دیشب تو خواب بود. نصف شب از خواب بیدار شدم سردم شد غصه نبودن رامین ریخت رو سرم و فکر کردم سرما خوردم همه‌ش چند ثانیه بیشتر طول نکشید، هیچی دیگه‌ای ازش یادم نیست جز احساسات گنگ و درهمی از دلتنگی و حسرت و درد. صبح بر خلاف روزای دیگه ساعت هشت باید می‌رفتم سرکار قرار بود از اداره کل بازرس بیاد. قبل از این که موبایل زنگ بزنه بیدار شدم، همیشه همینم روزایی که استرس دیر رسیدن دارم قبل از ساعتی که موبایل زنگ بزنه بیدار می‌شم و خوشحال از اینکه به موقع بیدار شدم آلارم موبایل رو خاموش می‌کنم و می‌‌خوابم. صبح خیلی سرد بود، ده دقیقه داشتم از روش‌های نوین برای گرم کردن خودم استفاده می‌کردم. خودمو به خودم گره می‌زدم و سعی می‌کردم تولید گرما کنم اما نمی‌شد، وسط یکی ازون گره زدنا خوابم برد و نه و نیم بیدار شدم و بدو بدو رفتم سرکار. سرکارم سر کوچه‌س و جز دوییدن کاری برای زود رسیدن نمیشه انجام داد.‏
بعد از ظهر بدو بدو اومدم خونه دیدم هومن گشنه تشنه نشسه، دلم کباب شد و نیم ساعته سبزی پلو ماهی درست کردم. اولین بار بود ماهی جنوب سرخ می‌کردم و هیچ ایده‌ای نداشتم فقط یه بار از رو دست رامین دیده بودم که یه حجم زیادی ادویه رو باهم مخلوط می‌کنه و ماهی‌ها رو توش می‌غلتونه و بعد می‌ذاره یه ساعت برا خودشون بمونن اما من حوصله و وقت رامین برای آشپزی رو ندارم در نتیجه به یک دیقه رضایت دادم و ماهی‌ها رو تا جون داشتن سرخ کردم تا اگه بوش نرفت لااقل ترد باشه در آخرم بش آبلیمو زدم و اتفاقن خیلی هم خوب شد. بعد نهار ولو شدم و دو ساعت خوابیدم، وقتی چشمامو باز کردم اولین حس ترس از سرما خوردگی بود اما گفتم نه ماهیچه‌های گلوم دچار گرفتگی شده (گلو ماهیچه داره؟)‏ مطمئن بودم اینا اداهای قوه تشخیص‌مه تا خودمو دلداری بدم که سرما نخوردم.
بلند شدم نشستم و تصمیم گرفتم برای ادامه شب کتاب بخونم، مصاحبه کنم، شام بپزم، دوش بگیرم، ظرف بشورم و یادم بره سرما خوردم. بچه‌ها رو فرستادم خریدم و خودم تو آشپزخونه موقع ظرف شستن از فرط دلتنگی برای مامان و بابام گریه کردم. دوش گرفتم، مصاحبه کردم و وقتی فصل جدید کتابمو شروع کردم یه چیزی دهنمو سرویس کرد. نویسنده یک جور خوبی حسی رو توصیف کرد که سال‌ها بود نمی‌تونستم توصیفش کنم و بعد از توصیف به همون جایی رسید که من بارها بعد از همون حسی که نمی‌تونستم توصیف کنم بهش می‌رسیدم و در نهایت منو دردناک از کتاب پرتم کرد بیرون چون اون قدر همون پاراگراف لذت داش که نباید بعدش جمله جدیدی می‌خوندم. عادت دارم، وقتی یه چیزی خیلی خوبه بعدش دیتای جدید به خودم نمی‌دم تا خوبیش هدر نره. یه ساعت بعدش شروع کردم دکتر هو دیدن، سریال مورد علاقه من و رامین. خیلی دردناک بود، اتفاقی که توش افتاد رو می‌گم. فکر کنم کارگردان می‌خواست تهش همون حسی رو بهم بده که هزار بار قبلن تجربه کرده بودم و اما بلد نبودم ازش حرف بزنم و نیم ساعت قبل ویرجینیا وولف ازش حرف زده بود. هنوز هم نمی‌تونم توضیح بدم که حسه دقیقن چیه. یه جور ناتوانی که تهش به بی‌خیالی می‌رسه، یعنی انقدر ناتوان و ضعیفی در برابر یه چیزایی که تهش شل می‌شی و یه نگاه کلی از همه چیز بهت دست می‌ده و یهو همه چیز از ارزش ساقط می‌شه.
بعد سریال گریه کردم نه از دلتنگی برای رامین و مامان بابام از ناتوانیم در برابر یه چیزی که نمی‌دونم چیه.
هنوز دردناکه همه چیز واسم. از سرما خوردگی می‌ترسم اما هیچ گهی نمی‌تونم بخورم. یهو یاد دوست راهنمایی‌م ‌‌افتادم که از سوم ابتدایی عاشق پسر همسایه‌شون بود و بعد از ده دوازده سال دوری و ندیدن و فراموش کردنش یهو پسره اومد خواستگاریش و باهم عروسی کردن، الانم احتمالن بچه دارن چون من آخرین بار سه سال پیش دیدمش. تنها کسی بود تو راهنمایی که به حرفام خوب گوش می‌کرد، احمق نبود، بعدن چادری شد رفت تجربی می‌خواست دندون‌پزشک شه، شعر می‌گفت و می‌فرستاد برای روزنامه‌ها.‏

۰۵ دی ۱۳۹۱

هر روز میام بلاگر رو وا می‌کنم میگم عجب! این همه آدم از کجا یهو وبلاگ منو پیدا کردن؟ در واقع خودمو می‌زنم به اون راه و از این بازی خودمو به اون راه زدن خوشم میاد. از در و دیوار آدم می‌ریزه تو وبلاگ و من از هر طرف می‌رم احساس ناامنی می‌کنم. احساس ناامنی از این که برادرم که هفته پیش باهاش دعوام شد و از خونه‌ای که دو نفری باهم توش زندگی می‌کردیم زدم بیرون و آواره‌ام اینجارو پیدا کنه و یه شیشه اسید ورداره بیاد سوراخ‌ سوراخم کنه. انگار برادرم بیمار روانی خطرناکه. نیست، یه آدم آروم و معمولی و خونسرده که تا به حال با هیچ آدمی این جوری دعواش نشده بود که هفته پیش با من دعواش شد. عوضی بازی درآوردم، چون همون‌طور که قبلن اشاره کردم تحمل ندارم. گفت می‌خوام زنم که هنوز عروسی نکردیم رو بیارم اینجا یه مدت با ما زندگی کنه و منم گفتم من تورو به زور تحمل می‌کنم و تنها دلیلی که می‌تونم باهات زندگی کنم اینه که سه روز تو هفته از ساعت هشت تا یازده شب می‌بینمت و بعد براش توضیح دادم من مشکل دارم که تحمل ندارم و شماها خوبین. راستش اینه که زنش برای من آدم اعصاب خورد کنی محسوب می‌شه، هیچیش به من نمی‌خوره و همش حرف می‌زنه، منم همش حرف می‌زنم ولی وقتی دارم بیرونِ معاشرت روزانه‌م زندگی میکنم نمی‌تونم حرف بزنم و حرف زدن کسی رو تحمل کنم. خاله‌زنکه، منم هستم اما ما هیچ دوست مشترکی نداریم که پشت سرش خاله‌زنکی جذابی داشته باشیم و تنها نقاط مشترک‌مون فامیلان که من تقریبن همه‌شونو از حافظه‌م پاک کردم و اصلن حوصله فکر کردن بهشون رو ندارم چه برسه بخوام خاله‌زنک بازی دربیارم درباره‌شون. الکی مهربونه، یعنی ادای مهربونی در میاره و وقتی پاش بیوفته جرت می‌ده و من کلن از این آدما می‌ترسم. این جوری شد که گفتم نمی‌تونم و برادرم نفهمید که من نمی‌تونم و من مجبور شدم همه اینارو بگم و برادرم قاطی کرد از این که من درباره زنش اینارو گفتم و در نهایت کار به یه جاهای وحشتناکی رسید و من از فرداش ترجیح دادم یه مدت ازش دور باشم تا آروم شیم.
 
بعد از این که کار به جاهای وحشتناک رسید از خونه زدم بیرون و اومدم پیش برادرای رامین، با آغوش شبیه باز منو پذیرفتن اما من از مرض خودم مدام استرس مزاحم بودن دارم. برای نگه داشتن یه چیزایی وقتی کون ندی و با صداقت بری جلو اگه آدمای روبرو عوضی باشن معلوم نیست چقدر رابطه طول می‌کشه و چقدر موقعیت حفظ می‌شه، اینایی که باهاشون زندگی می‌کنم عوضی نیستن اما من کلی خاطره از آدمای عوضی دارم و روزانه هزار تا عوضی می‌بینم که فقط باید بهشون کون داد برای همین نمی‌تونم از ته دل به عوضی نبودن آدما اعتماد کنم، اینجوری همش استرس دارم. خودمم هارشم، یعنی یه جاهایی آدمه عوضی بازی در نمیاره اما من عوضی بازی برداشت می‌کنم و همه چیزو خراب می‌کنم برای همین استرسم تشدید می‌شه وقتی با آدما زندگی می‌کنم.‏

چند روز پیشا بعد از ماه ها انکار دیدم دوتا آدم خاص برام مهمن و هرکاری که می‌کنم بعدش برمی‌گردم این دو نفرو نگاه می‌کنم ببینم تایید می‌شم یا نه. همه حواسم شده تایید شدن توسط این دو نفر بعد این وضعیت بسط پیدا کرده به چیزای کوچیک‌تر و روابط کوچیک‌تر. اصلن روی خودم تمرکز ندارم، اون قدر دوست داشتن خودمو در راستای دوست داشتن همون دوتا تعریف کردم که میل شخصی خودم با میل شخصی اونا اشتباه گرفته می‌شه. یه جایی یه کاری می‌کنم اما می‌بینم اون قدری که لازمه تو کاره صداقت ندارم و بیشتر برای تایید شدن انجامش دادم بعد از خودم بدم میاد اما اعتماد به نفس کافی ندارم برای خودم باشم. مدت‌هاست به نظر خودم کسشرم و این کسشر بودن رو یه جوری دردناکی قبول کردم و می‌دونم تا ته دنیام آدم بهتری نمی‌شم، چون مغزم از ریشه درگیر چیزای کسشره. اگه قراره آدم بهتری بشم باید کون خودمو خیلی پاره کنم اما انرژی کافی برای این کار ندارم. همه‌ی اینا تولید استرس می‌کنه، شما نداشتین نمی‌دونین. وقتی همه حواس آدم به تایید کردن دوتا آدم باشه مثل این می‌مونه که هر دیقه امتحان داشه باشی. حتی موقع گوزیدن هم آدم فکر می‌کنه اگه از بوی گوزم خوشش نیاد چی می‌شه و بعد اعصاب آدم مدام داره گاییده می‌شه. این بیماری ریشه‌داره توم اما دایره آدمایی که به تاییدشون نیاز دارم کم و کمتر شده اما بازم زیاده. دوست دارم اونقد برای خودم باشم که ساییده شم.

به همه اینا بی‌پولی، کار دولتی و کثیف خودم و یه کار جدید دیگه‌ای که قبول کردم، ترجمه یه داستان سی صفحه‌ای تا بیس و چارم دی برای پایان‌نامه، ده واحد امتحان ترم رو هم اضافه کنین.‏
 سختش می‌کنم اما دوست دارم وسط همه اینا آدم بهتری باشم نه این گهی که هستم.‌‏

۲۶ آذر ۱۳۹۱

این‌جا همیشه یک صدایی هست، یا صدای تمرین ساز یا صدای سوت و زمزمه کردن زیر لب یه آهنگی. هرکسی آهنگ خودش رو می‌خونه و می‌زنه، بعضی وقتا اتفاقی همه جا ساکته و یک نفر شروع می‌کنه خوندن بعد همه می‌رن سمت همون صدا و صدای اصلی می‌شه همون آهنگ.‏‌
دراز کشیده بودم کتاب می‌خوندم، هومن رفته بود بخوابه پوریا شروع کرد من و گنجشکای خونه رو برای خودش خوندن، من بلند شدم نشستم، هومن اومد بیرون سیگار روشن کرد و پشتش رو تکیه داد به شوفاژ. ناخودآگاه کلن ول کردیم و به خوندن پوریا گوش ‌کردیم.‏
چند وقته آخر شبا همش صدای گوگوش هست.غمگینم، مثل تموم شبای دیگه‌ای که اینجام و وقت خواب می‌شه و من مجبورم تو جای دونفری‌مون تنها بخوابم.‏
کاش تموم شه زودتر.‏

۲۰ آذر ۱۳۹۱

دیروز از ساعت چهار و نیم تا شیش جلوی دانشگاه منتظر ماشین موندم تا بیاد دنبالم و برگردم تهران. اولاش بارون نبود، حتی سرد هم نبود اما بعد نیم ساعت بارون شروع شد، از اون بارونای کج که بند نمیان. حس می‌کردم کونم راه راه شده، شکل نیمکتی که روش نشسته بودم، هی خودمو جابه‌جا می‌کردم که حداقل راه‌راهای ناهمگون بشه. فکر کردم نباید نیمکتای ایستگاه‌ها رو آهنی و راه‌راه بسازن بعد شروع کردم ایده دادن برای ایستگاه‌ها و در نهایت فکر کردم هرچی بسازن یا از باد و بارون خراب می‌شه یا مردم دخل‌شو میارن پس همین مدل از همه بهتره و دوباره کونمو تکون دادم. جلوی چشمم یه عالمه آدم سوار اتوبوسای دانشگاه می‌شدن، یه سری آدم می‌اومدن در یه ماشینی که نیم ساعت منتظرشون بود رو باز می‌کردن خودشونو پرت می‌کردن توش و من به جاشون می‌گفتن آخیییش. دوست داشتم جای تک‌تک آدمایی که جلوی چشمم سوار ماشینای گرم می‌شن بودم. به زندگی دو سه سال پیش خودم تو همون شهر فکر کردم، که منم تو اون شهر خونه داشتم و زندگیم مثل خیلی از این دخترایی بود که الان دوست داشتم جای اونا باشم. بعد فکر کردم لابد همون دو سه سال پیش یکی همین جایی که من نشسته بودم دقیقن تو وضعیتی مشابه من نشسته بود و دوست داشت جای من باشه. بعد انقد حواسم رفت سمت اون آدمی که سه سال پیش جای من نشسته بود و می‌خواست جای من باشه که یادم رفت چقدر سردمه و بدبختم.‏
ظهر دیروز تو کتابخونه نشسته بودم یه دختری اومد تو بعد یه نگاهی به اطراف انداخت، یه پسر و دختری رو دید که سه تا میز جلوتر نشسته بودن کنار هم و باهم حرف می‌زدن بعد خیلی واضح چند ثانیه زل زد بهشون و اومد روبروم نشست. هر چند ثانیه برمی‌گشت به اون دوتا نگاه می‌کرد و پسره هم نگاه می‌کرد اما دختره سعی می‌کرد به روی خودش نیاره در حالی که یه پوزخندی رو لبش بود. دختر قرمز شده بود، اولش فکر کردم از سرماس اما هرچی می‌گذشت قرمزتر می‌شد. سرشو کرد تو یه کتاب شعر که نفهمیدم چی بود اما مطمئن بودم هیچی نمی‌خونه و الکی ورق می‌زنه. هی سرشو برمی‌گردوند سمت دختر پسره و دوباره می‌کرد تو کتاب. استرس ازش می‌ریخت، فک می‌‌کردم اگه بش بگم پخ می‌زنه زیر گریه. خیلی خودمو نگه داشتم هیچی نگم بعد دیگه نتونستم. بش گفتم بی‌خیال، گف ها؟ گفتم ولش کن، گف چیو؟ گفتم هرچیو. بعد سعی کرد بخنده، گف اگه منظورت این دوتان، اینا دوستامن. امروز امتحان دارم، استرسم واسه اونه. دروغ می‌گف اما گفتم بی‌خیال بابا. بعد چند ثانیه دوباره نتونستم، بش گفتم من نوزده سالم بود دوسپسرم رف با یکی دیگه، همه اون مدت فکر می‌کردم مگه من چمه؟ از خودم بدم می‌اومد، اعتماد به نفسم گه بود اما هیچ غلطی نمی‌تونستم بکنم، هزار بار فکر کردم برم بزنم دوتاشونو بکشم، بعد فکر کردم خودمو گم و گور کنم و صدتا ازین چیزا اما هیچ کاری نکردم و اونم دوباره برگشت و سه چار سال بعد رابطه‌مونو تموم کردیم، وقتی دیدمت نمی‌دونم چرا یهو همون حس نفرت از خودم و اون مقایسه وحشتناکه بین خود چاقم با دوسدختر داف لاغر دوسپسر قبلیم اومد جلو چشمم، بعد گرمم شد. زده بودم تو خال ولی قصدم تو خال زدن نبود فقط می‌خواستم بش یه جوری بفهمونم که بعدش آدم بازم خودشو دوست داره و انقد راحت می‌تونه از گذشته‌ش حرف بزنه و خجالت نکشه، انقد همه چی تموم می‌شه که انگار نبود، ولی نمی‌تونستم ینی کسشر بود اگه بهش می‌گفتم. بهم گفت خیلی بهم حس خوبی دادی. حتی تونست یه کم شل کنه یه قطره اشکم بریزه. بعد من خندیدم.‏
دیشب بعد از اون همه منتظر موندن رفتم ترمینال با یه اتوبوس داغون و کثافت برگشتم تهران. اولای راه سعی کردم خودمو فشار بدم تا بدبخت باشم اما گریه‌م نمی‌گرفت. فکر می‌کردم همین که تونستم یه صندلی دو نفره برای خودم جلوی اتوبوس داشته باشم و زل بزنم به جاده و ام‌پی‌فور شکسته‌م هنوز آهنگ پخش می‌کنه و رامین هست که هزار کیلومتر اون ورتر برام پول بریزه که شام بخورم و مامان و برادراش هستن که دوازده شب بیان دنبالم و مامانم هست که پنج دیقه یه بار زنگ بزنه یعنی اون قدرام بدبخت نیستم.‏
 هربار که می‌رم شمال و میام هزارتا استرس میان و میرن و من هر دفعه سالم می‌رسم خونه باورم نمی‌شه همه اون استرسا تموم شدن. بیستم هر ماه که می‌شه و اجاره‌مو می‌دم باورم نمی‌شه یه ماه دیگه هم گذشت، هر هفته که می‌گذره باورم نمی‌شه بازم از بی‌پولی نمردم. از دیروزم باورم نمی‌شه این همه سال گذشته از ساعت ده اون شبی که تو طوفان بابلسر از خونه هم‌دانشگاهیم که می‌خواست به زور باهام بخوابه فرار کردم و تا خونه توی باد و بارون دوییدم و وقتی رسیدم خونه هیشکی نبود که حتی زنگ بزنم بهش گریه کنم و بگم من خیلی بدبختم در حالی که تو همه‌ی اون ساعتا پسری که عاشقش بودم خونه‌ی یه دختر دیگه بود. حتی باورم نمی‌شه بعد از اون شب من سه سال دیگه با دوست‌پسر قبلیم موندم.
‏‏‏‎‏‏

۱۲ آذر ۱۳۹۱

امروز با مامان رامین رفتیم حسن‌آباد برای رامین کاموا بخریم، حسن‌آباد با دفعه قبل فرق داشت. بیشتر اونایی که می‌اومدن توی مغازه‌ها یه کلاف کاموا دست‌شون بود و دنبال همون رنگ و همون جنس می‌گشتن، همه‌شون وسط بافتن یه چیزی کاموا تموم کرده بودن یا استرس تموم کردن داشتن. همه اونایی که کلاف به دست می‌اومدن تو مغازه‌ها سعی می‌کردن همو دلداری بدن و یه آدرس‌هایی به هم بدن و امید بدن که اونجا حتمن کاموای تو هست. یکی از خانوما یه کاموای سبزچند رنگ که بهش می‌گن اسپرت رو آورد جلوی من و مامان رامین و گفت دارم یه پلیور می‌بافم اما استرس گرفتم کاموام کم بیاد، بعد گفت پشتش رو بافتم جلوش مونده و حالا هرجا می‌رم می‌گن این  رنگ رو نداریم،حتی یه جاش نزدیک بود از شدت استرس بزنه زیر گریه که مامان رامین با همون مدل خودش گفت مهم نیست به جاش یه سبز بگیر که توی همین رنگا هست بعد یه طرحی بده تا کم نیاد بعد به خانومه کمک کرد یه رنگ انتخاب کنه و دلداریش داد که خوب می‌شه. خودش وقتی داشت کاموا می‌خرید از هر کدوم یه کلاف بیشتر برمی‌داشت از ترس این که بلاهایی که سر بقیه اومده سرش نیاد. بعد که بهش گفتم چقدر زیاد می‌خرین گفت عیب نداره الان بخرم بهتر از یک ماه دیگه‌ست که همه چی گرون‌تر می‌شه.‏
برای‌ شال‌گردن رامین چهارتا کلاف کاموا خریدیم، نارنجی و آبی. اولین بار بود این همه با حساسیت برای کسی خرید می‌کردم حتی برای خودم هم این همه حساسیت ندارم اما مدام فکر می‌کردم یه چیزی نگیرم که بعدن دوست نداشته باشه و برای این که من ناراحت نشم بگه خوبه. هزارتا کاموا رو هی می‌ذاشتم کنار هم تا ببینم کدوما به هم میان هر چند دقیقه یک بار سرمو بلند می‌کردم و سعی می‌کردم نفس بکشم و استرس زنایی که کاموا تموم کرده بودن منو نگیره اما نمی‌شد. هی یاد بافتنی‌های نصفه نیمه مامانم می‌افتادم بالای کمد که بعد ده سال هنوز همون‌جوری بدون آستین باقی موندن. یاد تلاشش برای این‌که آستینا رو یه رنگ دیگه کنه اما هی می‌بافت و هی می‌شکافت چون راضی نمی‌شد تا این‌که ما انقد بزرگ شدیم که دیگه همه اون کامواها یه آستین‌مونم نمی‌شه و خیال مامانم لابد راحت شده که هیچی بهتر از یه چیز نصفه‌نیمه‌س. یاد این‌که هوا از حد مجاز آلوده‌تره هم باعث می‌شد وسط نفس عمیق سرفه‌م بگیره. خودمو به زور وسط زنایی که تازه داشتن کاموا انتخاب می‌کردن فرو می‌کردم و هی می‌گفتم کم برندارین زیاد بیاد بهتر از اینه که کم بیاد.‏
سر طالقانی با مامان رامین خداحافظی کردم و نشستم توی تاکسی ام‌پی‌فورمو درآوردم دیدم صفحه‌ش شکسته، هرچی سعی می‌کردم آهنگو عوض کنم و صدا رو زیاد کنم نمی‌شد هرچی انگشت‌مو بیشتر فشار می‌دادم هیچی نمی‌شد. بعد به سرم زد از تاکسی پرتش کنم بیرون چون تحمل دیدن هر روزه‌ی یه ام‌پی‌فور خرابو واقعن ندارم.‏
چند دقیقه خوابم برد، رامین را دیدم با تیشرت آبی‌اش که امروز پوشیده بودم جلوی در یخچال با من حرف می‌زند و می‌خندد، کمتر از نیم‌ متر از جایی که ایستاده بود فاصله داشتم، آن‌قدر همان چند ثانیه لذت‌بخش بود و حالم خوب بود که از شدت لذت بیدار شدم.
دیروز از خانه خودم تا خانه‌شان پیاده رفتم و تمام طول راه یک آهنگ گوش کردم، سر ویلا دیدم نمی‌توانم بهش نگویم بعد اسمس دادم و توی اسمس گفتم " من کنار تو تماشایی شدم". واقعن همین حس را دارم، انگار تازه می‌فهمم زندگی کردن چه جوری‌ست، تازه یاد گرفتم لذت ببرم، امیدوار و خوب باشم، روابطم با آدم‌ها را درست کنم، خودم را دوست داشته باشم.‏
دیروز توی راه فهمیدم مسیر خانه‌ام تا خانه رامین سرپایینی‌ست، انگار سر می‌خوردم توی خیابان، همه‌ی راه توی لاین اتوبوس راه رفتم و بلندبلند برای خودم همین یک آهنگ را هزار بار خواندم، دوست نداشتم برسم همین که توی یک راهی بودم که تهش یک جوری به او ربط داشت کیف داشت.‏
خودش توی آن خانه نیست اما کمد لباس‌هایش است، مادرش که دوستش دارد، ماشینش، آهنگی که گوش می‌‌کند، جای خوابش، همه‌شان هستند و من می‌توانم خودم را به همه‌شان بمالم و خوشحال زندگی کنم. ‏