۱۰ شهریور ۱۳۹۱

وقتی هر آدمی که یک زمانی دوستش داشتم برام تبدیل به یک موجود دردناک شد یک سیستم دفاعیِ بدیهی و جنده تو خودم فعال کردم، به هیچ آدمی اون قدری نزدیک نشم که اون بعد دردناکش بعدها اذیتم کنه. زمین و زمان اینو هوار می‌زدن و من نمی‌فهمیدم چی می‌گن. اولاش سخت بود چون عادت کرده بودم اما حالا نمی‌فهمم چطور اتفاق می‌افته. با آدما می‌گم و می‌خندم و خوشحالم اما همه چیز توی همون جمعی که هستیم تموم می‌شه و هیچی به بیرون از جمع راه پیدا نمی‌کنه. همین چند نفری که در یه حد معقولی دوستم دارن برام کافیه و دوست ندارم دایره معاشرت‌هامو گشاد کنم.‏ این چیزیه که تو خیلی از آدمای دور و برم به صورت ناخودآگاه انجام می‌شد اما من بلد نبودم و برای یاد گرفتنش کونم پاره شد. همه آدمایی که برام دردناک بودن با همین سیستم زندگی می‌کردن و من نمی‌تونستم بپذیرم این سیستم بهترین سیستم موجوده در رابطه با آدم‌ها. هنوزم نپذیرفتم ولی چیز بهتری برای جایگزین کردن ندارم.‏‏‏
فکر می‌کنم یک قسمتی‌ش خاصیت سن و سالمه، تو یه سنی نیاز به معاشرت شدید و اگزجره و دوست داشته شدن توسط آدمای مختلف داشتم اما حالا بعد از دو روز معاشرت با آدما دوست دارم چند روز تنها باشم و فقط به خودم فکر کنم. چیزایی که الان راضی‌م می‌کنه شلوغی و معاشرت و دورهمی در حد خفه شدن نیست، بیشتر دوست دارم از خودم راضی باشم و این رضایت تو یک کارهای تنهایی به وجود میاد.‏ همیشه وقتی از خودم راضی باشم برام بهترین حسه و حالا از خودم تو یه چیزایی که قبلن ناراضی بودم راضی هستم و این خیلی حس خوبیه واسم.‏
‏‏

۰۵ شهریور ۱۳۹۱

توی رابطه قبلی فکر می‌کردم اگر از دستش بدهم به گا می‌روم اما از دست دادم و به گا نرفتم و حالا وقتی خیلی همه چیز خوب و خوشحال است دلم می‌خواهد فکر کنم ته خوشحالی عالم همین جاست و اگر نباشد به گا می‌روم اما مطمئنم کس محض است و اگر این رابطه و این روزها تمام شوند من بازهم روزهای خوب و خوشحالی خواهم داشت. خب آدم باید از این موضوع خوشحال باشد اما من نیستم دوست دارم دو دستی بچسبم به چیزهایی که دارم و برای نگه داشتن‌شان تلاش کنم در حالی که نمی‌‌کنم و نمی‌توانم این‌قدر احمق باشم. می‌‌دانم یک روز همه این‌ها تمام می‌شوند و من بعد از کمی درد دوباره مشابه‌شان و شاید با کیفیت متفاوت از این‌ها را تجربه می‌کنم. خنده‌دار است که من دوست دارم حسم این طور نبود و می‌توانستم به اندازه کافی توی یک چیزهایی فرو بروم. دلم می‌خواهد همان آدم قبل بودم که یک شب‌هایی توی رخت‌خواب به آدمی که کنارش خوابیده بودم با بغض می‌گفتم "زندگی من بدون تو کثافت محضه" و واقعن باور داشتم که در نبودش زندگی‌ام کثافت است.‏‏



۱۶ مرداد ۱۳۹۱

قبلن یک جای شلوغ وبلاگ ننوشتم یعنی وقتی دورم شلوغ بود نیازی به نوشتن نداشتم و اگر هم داشتم آن قدر تنبل هستم که سرکوبش کنم و حسابی توی شلوغی گم شوم تا همه چیز یادم برود. بله من از روش فراموش کردن استفاده می‌کنم، نمی‌دانم از کی ولی همین حالا فهمیدم چقدر حواسم نیست و خودم و زندگی‌ام را یک جوری ساخته‌ام که همه چیز دارد فراموش می‌شود.‏ فراموش کردن شاید درست نیست و جایگزین کردن بهتر است.‏
تصاویر زیادی از لحظه‌های زیادی از زندگی‌ام تو مغزم جمع شده و حجم زیادی از این تصاویر مربوط به دو سال گذشته است. شاید چون حافظه تصویری آدم ظرفیت خاصی دارد و وقتی داده زیاد می‌شود شروع می‌کند پاک کردن بعضی‌ها و هل دادن داده‌ها به پایین.‏ شاید هم خاصیت دو سال گذشته است که این قدر تصویر دارند و شاید هم خاصیت سن و سال است که آدم همه چیز را در دوره‌ای تصویری ثبت می‌کند. از تصاویر دو سال گذشته‌ی ذهنم فقط بعضی مکان‌ها ثابت مانده‌اند یعنی اگر بخواهم تصویر را دوباره به همان شکل قبل بسازم تقریبن محال است. هم آدم‌ها عوض شده‌اند هم من به تبعیت از تغییر شرایط تغییر کرده‌ام و داده‌های مغزم درباره خودم مدام در حال تغییر است.
نوعی از زندگی را تجربه می‌کنم که قبلن تجربه نکردم، زندگی با چند نفری که با هر کدام‌شان فقط شش ماه است آشنا شده‌ام. همه چیز این زندگی با قبل فرق دارد. قبلن جز خانواده‌ام مجبور به تحمل هیچ کس نبودم و خیلی راحت توی روابطم گند می‌زدم اما حالا آدم‌هایی وارد زندگی‌ام شده‌اند که فعلن خیال می‌کنم می‌خواهم مدتی بیشتر از روابط تخمی قبلم رابطه‌هایمان را حفظ کنیم، مجبور نیستم خانواده‌ام را تحمل کنم، شهر زندگی‌ام عوض شده و من احساسات جدیدی را تجربه می‌کنم.
این آدم‌ها با من فرق دارند. از من مفیدتر، شادتر، صلح‌طلب‌تر و امیدوارتر هستند. زندگی کلن برایشان یک شکل دیگری‌ست انگار. مثلن من وقتی یک هفته توی آپارتمان‌شان می‌مانم بعدش اگر نروم یک روز خانه خودم با دندان‌هایم همه‌ چیز را تکه‌تکه می‌کنم اما آنها با همه چیز راحت کنار می‌آیند و من را خیلی راحت به عنوان یک عضو پذیرفته‌اند، عضوی که از طرف خودش عمرن پذیرفته شده نیست.
این زندگی برایم چیزهای جدیدی دارد. من فرصت این را دارم که سرنوشت یک نسبت‌هایی را خودم مشخص کنم فعلن. یعنی جوری برخورد کنم که انگار دوستانم هستند و یا خانواده‌ام و یا هیچ‌کدام. ما کارهایی انجام می‌دهیم که با خانواده‌ام انجام نمی‌دهم و جاهایی می‌رویم که من با آنها نمی‌روم در عین حال طوری کنار هم زندگی می‌کنیم که دوست‌ها کنار هم زندگی نمی‌کنند، یک جوری هم را تحمل می‌کنیم که فقط خانواده‌ها هم‌دیگر را تحمل می‌کنند. من فهمیده‌ام که نباید به زور توی یکی از دسته‌ها فرو کنم‌شان و فهمیده‌ام یا باید به روش‌های سنتی یک دسته بسازم و نام‌گذاری کنم و این‌ها را به زور تویشان بچپانم و یا باید به صورت مدرن رهایشان کنم بگذارم بی‌دسته بمانند. از آن‌جایی که من خودم نه توی مدرنیته با سر فرو رفته‌ام و نه حسابی توی سنت غلت می‌خورم بهتر است بگذارم این ‌ها برای خودشان هرجا می‌خواهند فرو بشوند و یا کلن نشوند. فکر می‌کنم قبلن بس که برای همه چیز قالب تعریف می‌کردم به همه چیز گند زدم. چه کثافتی، دنیایی پر از قالب و صفت. همه‌ی آدم‌های یا توی قالب‌های کیری من جا می‌گرفتند و یا صفتی کیری دنبال اسم‌شان می‌دوید، بزرگ‌ترین، بهترین،نزدیک‌ترین.‌
از گذشته خودم تا همین یک ساعت پیشم می‌توانم بالا بیاورم. توانایی این را دارم که به همین یک ساعت پیش خودم فکر کنم و اوق بزنم. رفتارم، نگاهم، مدل نشستن و نگاه کردن و فکر کردنم را به یاد بیاورم و یک کثافتی از توی هر کدام بیرون بکشم و حالم را از خودم به هم بزنم. این هم دلیل دیگری‌ برای فراموشی شده شاید.‏
دوست داشتم کنترل فعل فراموش کردن دست خودم بود اما نیست و اگر بخواهم یک چیزهایی را فراموش نکنم باید با چنگ و دندان بهشان بچسبم و روزی هراز بار به زور بکشم‌شان جلوی چشمم.‏ دوست داشتم می‌توانستم هر وقت می‌خواهم یک اطلاعاتی را از لحظه خاصی وارد کنم و کل لحظه قلمبه برایم ظاهر شود اما مغزم دارد دچار فراموشی می‌شود و من هم روز به روز یک آدم دیگری می‌شوم از بس یک چیزهای جدیدی از خودم توی ذهنم ظاهر می‌شود.
خیلی وقت نیست که فهمیدم یک چیزهایی دارند فراموش می‌شوند و از همان موقع هول برم داشته و شروع کرده‌ام مقاومت کردن که خیلی هم فایده ندارد.‌ همین وبلاگ نوشتن هم نوعی مقاومت کردن است، نشسته‌ام وسط هال، المپیک به یک آدم‌هایی در ژیمناستیک مدال می‌دهند، دو نفر روبرویم سریال می‌بینند، یک نفر خواب است و هیچ اتفاق خاصی نیفتاده و من نه غم دارم، نه افسرده‌ام نه شاد و نه هیچ حس بارز دیگری در من وجود دارد. قبل از این یک جاها و لحظه‌های مخوفی وبلاگ می‌نوشتم که یاداوری بعضی‌هاشان مو به تنم سیخ می‌کند.‏
نشستم وبلاگ می‌نویسم که یادم نرود دارم فراموش می‌کنم؟ به خودم دلداری بدهم که نه تو فراموش نمی‌کنی؟ بعدن به خودم تقلب بدهم؟ کاش لااقل حرکت علمی باشد این نوشتن و واقعن مبارزه‌ای علیه فراموشی.‏‏