۰۵ اسفند ۱۳۹۶

اووومم آررره

سر و ته نوشته‌هایم به هم نمی‌رسند و خوشبختانه من هم دنبال این نیستم که سر و تهشان را به هم برسانم. اما این هم در ادامه دو نوشته قبل در مغزم جا می‌گیرد.
این فهم هویت جنسی که از سن خیلی پایین با آن درگیر شدم و همیشه برای اطرافیانم دستکی بوده برای اظهار نظر درباره‌ام هنوز هم ادامه دارد، در کمال ناباوری هنوز موی کوتاهم و لحنم که تویش عشوه ندارد و صراحتم خیلی‌ها را به اشتباه می‌اندازد که نکند من مردم و خودم نمی‌دانم، عده‌ای مصرانه و با این ژست که لابد من خوشم می‌آید بهم می‌گویند "تو مردی" که بیست و چند سال است با آن آشنایی دارم اما عده‌ای دیگر هم هستند که اصرار دارند من هم‌جنس‌گرا هستم و عده‌ای بسیار اندک هم پا را فراتر گذاشته‎اند و بهم گفتند لابد تو مردی و باید بری عمل کنی. همه این نظرات گهربار را هم صرفا بر اساس ظاهر و علایقم در دوره‌های مختلف بهم چسباندند. اوایل با این دخالت در مسائل فردی و شخصی‌ام جنگیدم و بعد هم فقط خندیدم و خودم را کنار کشیدم. در واقع من با هویت جنسی‌ام مشکلی نداشتم جز مواقعی که به زور می‌خواستند چیزی را به خاطر زن بودن توی کودکی بهم تحمیل کنند یا من را از کارهایی منع کنند چون زن هستم. وقتی بچه بودم چون هنوز فکر درست و دقیقی درباره این چیزها نداشتم می‌خواستم مرد باشم چون مردها آزادتر بودند، بعدها هم که فهمیدم زن بودن منافاتی با خیلی از چیزها ندارد دست از خواسته‌ی مرد بودن کشیدم و زن بودن به اندازه کافی کارم را راه انداخت . یک چیزهایی را هم هرگز نفهمیدم، مثلا این که چرا باید گرایش جنسی‌ام را مثل پرچم با خودم حمل کنم، اینها جز این که آدم احساس اقلیت بکند و خوشش بیاید از این در اقلیت بودن کارکردی برای من نداشتند، وقتی هم یکی خودش را با گرایش جنسی‌اش معرفی میکرد من واقعا خنده‌ام می‌گرفت، در واقع نمی‌فهمیدم دانستن گرایش جنسی آدم‌ها چه فرقی به حال من دارد یا به کسی چه من چه گرایشی دارم.
 مدت‌هاست پاسخی جز خنده و برو بابا به هیچ کدام از آنهایی که بهم گفتند مردی یا خیلی زن نیستی یا لابد همجنسگرایی نداده‌ام اما برخلاف تصور آنها که اصولا خودشان را مرکز جهان و من را بی‌خبری از پشت کوه می‌دانند از خیلی وقت پیش از این مرحله کشف هویت جنسی و گرایش جنسی‌ام فارغ از عادت و ترس‌ها رد شده‌ام و حالا خیلی چیزها برایم بدیهی است؛ آن قدر که نیازی به توصیه‌های بقیه درباره ظاهر و گرایش‌م ندارم اما این را نمی‌توانم توضیح دهم، جوری که من فکر می‌کنم خیلی خواهانی برای شنیده شدن ندارد، این که من بیرون این تعریف‌های اقلیت‌ساز قبل از هرچیزی آدم هستم به نظر خیلی‌ها کلیشه‌ است، اما واقعیت همین است و من به تعریفی دیگر از خودم در رابطه‌های انسانی نیاز ندارم و به آن قائل نیستم. به نظرم هرکاری توی این دنیا بازی‌های ماست که گاهی سرگردانیم و گاهی هم مسلط به چیزی که با مغزهای کوچک‌مان بهش می‌گوییم زندگی.
هویت جنسی و گرایش جنسی و فعالیت جنسی آن‌قدر موضوع داغ و مورد علاقه‌ای است که بی‌توجهی به آن برای خیلی‌ها قابل فهم نیست، اما من خیلی وقت است حوصله این مسائل داغ روز را ندارم، خوب می‌دانم بدنم چقدر به عمل جنسی نیاز دارد و از کجای فعالیت‌های جنسی‌ام به بعد دیگر نیاز بدنم نیست و صرفا حوصله‌ام سر رفته، در واقع میتوانم بفهمم کی به عمل جنسی به شکل تفریح و بازی نگاه میکنم و کی نه. نمی‌دانم دقیقا از کی اما به نظرم از وقتی که جلوگیری در سکس امری طبیعی شد و عمل جنسی کاری برای تولید مثل نبود، برای بشر شد بازی. از این همه گسترش بازار سکس و مشتریان این بازار خیلی خوب می‌شود این را فهمید، همین‌طور از تماشای این همه معتاد به سکس، همان‌طور که غذا خوردن و خرید کردن و هزارتا چیز دیگر از برطرف کردن نیاز به اعتیاد می‌رسند سکس هم مسیری مشابه طی کرده، در واقع همه این نیازها که از جایی به بعد دیگر نیاز بدن نیستند عده‌ای کاربر دارند که بعضی‌هایشان صرفا معتادند اما ابزار اعتیادشان متفاوت است. آدم‌هایی که برای تحریک شدن باید لباس خدمتکار و ارباب بپوشند، آنهایی که مدام از این آدم به آن آدم می‌پرند و تمام وقت از اعمال جنسی‌شان بلندبلند حرف میزنند هم گواه همین مساله هستند که سکس دیگر صرفا نیاز جنسی نیست و حالا دیگر در این جهان شلوغ و بی سر و ته این یک تفریح جذاب است. من هم مشکلی با این تفریح ندارم و نیاز به بازی را هم می‌فهمم اما صرفا نمی‌توانم برای این "بازی" ارزشی بیشتر از بازی‌های دیگرم قائل شوم، ضمن این که یک دوره تفریح موردعلاقه‌ام خوردن است و یک دوره سکس و گاهی نقاشی و گاهی فیلم گرفتن و آواز خواندن و باقی بازی‌های شخصی، اما برای پرچم‌داران سکس که اتفاقا دور و برم زیاد هستند من حوصله‌سربر و دگم به نظر میرسم چون حوصله توجه کردن به سکس بیشتر از غذا را ندارم.
حالا من با این افکار درباره جنسیت و اعمال جنسی باید به آدم‌هایی که بهم میگویند مردی چون موهایت را از ته میزنی و برای شوهرت عشوه نمیایی یا شاید لزبینی و فلان توضیح بدهم که عزیزم من از اساس نگاهم با شما متفاوت است، به این کلیشه احمقانه که موی کوتاه هنوز تعریف مرد بودن است می‌خندم یا راحت و بدون عشوه حرف زدن را رفتاری در اختیار مردها نمی‌دانم که برای زن بودن و این مدل رفتار کردن احساس بی‌هویتی بهم دست بدهد، تازه من این حرف‌ها را از دکتر روانپزشک مدعی شنیدم نه از آدمی که ممکن است به این چیزها فکر هم نکرده باشد و همین جوری یک چیزی بگوید. بعد دوباره بخواهم برای این آدم‌ها با مغزهای بسته و یکسان‌ساز که هیچ تفاوتی را تاب نمی‌آورند نکند یک وقت تخت پادشاهی‌شان فرو بریزد توضیح بدهم که من صرفا آدمی هستم که خیلی چیزها را بنا به حوصله و علاقه‎‌ و وقتم تجربه کردم و باز هم میکنم یا بهشان بفهمانم که فکر کردن به هویت و گرایش‌ جنسی‌ام برایم از جذابیت افتاده و دیگر محلی از اعراب ندارد و حالا دیگر اینها درگیری‌های ذهنی من نیستند. ممکن است باز موی بلند بخواهم یا بازهم با زن‌ها بخوابم و اینها موضوعاتی نیستند که دلم بخواهد با شما درباره‌اش حرف بزنم اما حتی توی اتوبوس و استخر و کلاس طراحی هم باید هربار به همه اطمینان بدهم در حال حاضر از هویت وگرایش جنسی‌ام راضی هستم و قول میدهم اگر روزی نیازی فراتر از این احساس کردم به خاطر گل روی شما هم که شده دربازار سکسی که راه انداخته‌اید من هم دستم را توی جیبم بکنم و برای خودم لباس گرگ و برای پارتنرم لباس بره بخرم، البته اگر بعدش مجبورم نشوم توضیح بدهم چرا برای خودم لباس بره نمیخرم و برای او لباس گرگ، شاید هم باید توی خیابان راه بروم و بگویم اوووممم آرررره تا دست از سر وضعیت روابط جنسی‌ام بردارند و خیالشان راحت شود دستگاه تناسلی‌ام درست کار میکند.

۰۴ اسفند ۱۳۹۶

جنگ جنگ تا خاموشی دو

دیشب ساعت‌ها نوشتم بعد فکر کردم نوشته‌ام نیمه‌کاره باقی مانده، در واقع توی مغز خودم همه چیز نیمه‌کاره بود.
طبق اخبار دیروز دختری را با لگد از فلان مخابرات پرت کرده بودند پایین، چند روز قبل یک هواپیما سقوط کرده بود و هفته پیش همین موقع‌ها داستان فعال محیط زیستی که توی زندان مرده بود داغ بود. اخبار مثل فشفشه‌های رنگی توی هوا یک‌هو جرقه می‌زنند و برای چند دقیقه همه را سرگرم می‌کنند و بعد هم فقط دود می‌ماند و خیلی زود هم یک باد می‌آید و همه را می‌برد. فکر کردم لابد وقتی من به دنیا آمدم یعنی خرداد شصت و هفت هم وضعیت همین بود، آدم‌های زیادی کشته می‌شدند، جنگ بوده و همه جا به هم ریخته، تازه موشک‌باران تمام شده بود و آواره‌ها همه جا بودند. اما اخبار فشفشه‌ای نبود، هرکس یک خبرگزاری نبود و خیلی‌های فقط کلیتی از اخبار روز می‌دانستند، البته حالا هم فرقی ندارد، این با خبر بودن امروز فرقی هم با بی‌خبری آن سالها ندارد، نهایت کاری که آدم‌ها می‌کنند برای رهایی از عذابِ هیچ کاری نکردن انتشار بی‌مصرف اخبار است، هر کاربر عادی یک عکس خشن از صورتی خونی یا کسی که دارد به زمین می‌افتد منتشر می‌کند و به خاطر همین لمس احمقانه صفحه موبایل، خودش را در جایگاهی می‌بیند که می‌تواند بقیه را به خاطر بی‌واکنشی آزار دهد.
کارکرد اخبار این روزها روی من هیچ چیزی نیست جز رها کردن و توی سوراخی فرو رفتن، وقتی سرعت اخبار اینقدر زیاد می‌شوند که حتی فراموش میکنم غذا بخورم یا خواب خوبی ندارم دیگر واکنش مهم نیست، آنقدر نزار و بی‌‌حالم که دیگر چه فرقی میکند واکنشم از چه جنسی باشد هرچه باشد از قبل بی‌تاثیر و بیهوده است. اینترنت و تمام امکاناتی که یک روز با رسیدن به خانه‌مان در اوایل دهه هشتاد روی سرم ریخت من را از تنهایی نجات داد و به من کمک کرد خودم را از اطرافیانم که حسابی آزارم می‌دادند بی‌نیاز کنم، برای خودم دنیایی شخصی بسازم با داستان‌های خیالی تا سرعت مغزم را با سرعت اتفاقات دور و برم هماهنگ کنم، با صدتا اسم کاربری هم زمان با سی چهل نفر حرف میزدم، توی یکی از آن پنجره‌های کوچک چت من نیما بودم که دنبال ادبیات و هنر می‌گشت توی دیگری پانته‌آ بودم که دنبال سکس چت بود و باقی کثافت‌کاری‌های آن زمان که همه‌شان را حفظیم، در واقع آن هم‌زمان چند نفر و چند جا بودن تازه زندگی روزمره‌ام را به سرعت واقعی مغزم نزدیک میکرد. اما حالا موقعیتم متفاوت است، احتیاج دارم سرعت را کم کنم، تمرکز لازم دارم تا کارهای دیگری انجام بدهم، نمی‌توانم این همه آشنایی بیهوده مجازی را تحمل کنم، آشنایی‌هایی که گاهی هیچ سودی ندارند و بیشتر وقت‌ها جنبه گذراندن وقت دارند اما از بس در هم تنیده شدیم میتوانیم هم دیگر را آزار دهیم و به هم آسیب برسانیم. یک زمان وقتی رسیدم به اهواز همه چیز را بستم و مدتی طولانی افسرده و بیحال توی تخت دراز کشیدم و فقط رمان خواندم، قبلش هم شش ماه در بستر بیماری بودم، وقتی از آن بیماری و افسردگی و بیخبری بلند شدم رفتم برای خودم مقوا و رنگ و قلم‌مو خریدم و شروع کردم به کشیدن حشرات و گیاهان، کاری که هیچ وقت فکرش را نمیکردم انجام بدهم اما تنها همان کار بود که مغزم از انجامش لذت میبرد، آن روزها هم اطرافم را به شدت محدود کردم کاری که از چند سال قبل شروع کرده بودم، اول از همه توی گوگل‌ریدر یک روز دور و برم را از دو هزار فالوئر به سیصد رساندم و بعد توی توییتر همان ها را هم کم و کمتر کردم، حالا از درایتم در آن روزها لذت میبرم و فکر میکنم کار درستی بود. همین‌طورمعتقدم وقتی انرژی خاصی برای کارهای روزمره زندگی شخصی‌ام ندارم دیگر نقش اجتماعی معنایی ندارد، اگر قرار به تاثیر گذاشتن باشد این تاثیرات را آدم‌های سالم می‌توانند بگذراند نه منی که توی اجابت مزاجم هم مانده‌ام. پس بهترین کار همین رها کردن و توی سوراخ خود فرو رفتن است.

۰۳ اسفند ۱۳۹۶

جنگ جنگ تا خاموشی

صبح زود برای شنا کردن زدم بیرون، این شهر فقط صبح خیلی زود جای من است و من هم چون همیشه سحرخیزم حتی برای خرید کردن هم صبح زود بیرون میروم و آن قدر توی خیابان‌های خالی بالا و پایین میکنم تا مغازه‌ها باز شوند. روزهای تعطیل و نیمه تعطیل هم در آن ساعت صبح فقط من هستم و کارگران روزمزد و پیرزن پیرمردها و گربه‌های گرسنه. توی ایستگاه یک ربع منتظر اتوبوس بودم و همان موقع پیرمردی آمد نشست کنارم و سیگارش را روشن کرد من هم بلند شدم رفتم دورتر که دود سیگارش بهم نخورد، از وقتی سیگار را به روش خودم ترک کرده‌ام دیگر تحمل دود سیگار بقیه را ندارم. باران نم‌نم شروع شده بود و من هم که به هوای بهار شدن کت نازکی پوشیده بودم کمی خیس شدم و بعد سردم شد، چند بار توی سرم تکرار کردم "برو بیرون ایستگاه سیگار بکش تا منم بارون نخورم" ولی صدایی از دهانم خارج نشد، فکر میکردم شاید سیگار نکشیدن توی ایستگاه اتوبوس قانونی داشته باشد ولی در آن لحظه من نه می‌خواستم پیرمرد را با قانون آشنا کنم و نه می‌خواستم به یک آدم هفتاد هشتاد ساله چیز یاد بدهم پس همان طور خفه ماندم تا پیرمرد در آرامش سیگارش را توی ایستگاه اتوبوس بکشد و من هم در آرامش نادیده گرفته شدن زیر باران خیس شوم.
قبلا که بیشتر وقتم را به جنگیدن می‌گذراندم فاصله جمله‌ای که توی سرم به اعتراض می‌گفتم تا باز شدن دهانم به همان جمله آن قدر کوتاه بود که حتی وقت نمی‌کردم نفس بگیرم و بعد جمله را کامل بگویم. تصویرم توی خانه‌‌‌ی پدر و مادرم وقتی هر روز داستانی درست میکردم و یکی روبرویم در فاصله کمی می‌ایستاد و با هم توی صورت هم جیغ می‌کشیدیم، مثل بومرنگ مدام و بی‌صدا تکرار می‌شود. جنگ‌های بی‌پایانم توی آن خانه را تقریبا از شش سالگی شروع کردم و تا چهارده پانزده سالگی بی‌وقفه و هرروز پیگیری‌شان کردم، و در سایه آن جنگ‌ها آن‌قدر منفور و اعصاب‌خوردکن شدم که خانواده‌ام ندیدن و نشنیدن من را به عنوان راه حل غایی و نهایی برای خودشان انتخاب کردند. موضوعات آن جنگ و دعواها هم گسترده و بی‌پایان بودند اما موضوع مشترک اغلب‌شان تعیین قلمرو و حد و مرز بود، یا ما گربه‌هایی بودیم که به ناچار کنار هم مجبور به زندگی بودیم و به قول آنها من یکی تویشان نخاله شده بودم.
مثلا این که من وسط مهمانی دستانم را از آستین بولیزی که برعکس پوشیده‌ بودم بیرون کشیدم و همان جا بولیز را دور سرم چرخاندم و همه قهقهه زدند جرقه یکی از اولین جنگ‌هایم بر سر مفهوم "دختر" با مادرم بود، کاری که مادرم تنها به واسطه دختر بودنم آن را غلط می‌دانست توی نه یا ده سالگی آن قدر برایم سنگین بود که مدت‌ها به خاطرش با او حرف نزدم. یا جواب آدم گنده‌ای را توی جمع دادن که شوخی بی‌موردی با من میکرد و من حوصله‌اش را نداشتم داستان دعوا کردنم با پدرم میشد، پدرم معتقد بود هرکسی که با ما قهر می‌کند به خاطر نسترن و حرف‌های گنده‌تر از دهانش است پس همان بهتر که این بچه دیوانه را ول کنیم برای خودش توی خانه بماند. یا با برادرهایم دعوا میکردم چون گشاد نشستنم با خشتک پاره و گوزیدن با صدای بلند را ادای "پسرها" می‌دانستند که من درمیاورم و همه جا آبرویشان را میبردم برای همین دوست‌هایشان را از من مخفی کردند و بازی کردن با من را هم از یک جایی به بعد متوقف کردند. تابستان‌ها هم که جنگ و دعواها موضوعات مشخصی داشتند، "نسترن با دامن تو کوچه دوچرخه سواری میکرد و نصف کونش بیرون بود" و بعد دعواهای هر روزه برای حفظ سنگر دوچرخه‌سواری توی کوچه با تغییر دامن به شلوارک و تعیین محدوده دوچرخه‌سواری. این جنگ‌ها همه‌شان به یک نتیجه می‌رسیدند، نسترن مقصر است و راهش چیست؟ نادیده گرفتنش.
البته این نادیده گرفته شدن دلایل دیگری هم داشت، مثلا من هرگز برای خودم یار ثابتی در آن خانه نداشتم، در مواقعی که منتظر من نبودند دوست‌شان بودم و گاهی هم که هیچ فکرش را نمی‌کردند من بهشان معترض می‌شدم، در واقع من ور ثابت و قابل پیش‌بینی‌ای نداشتم و این بلاتکلیفی آنها در مواجه شدن با من بهشان این اجازه را داد که از یک جایی به بعد خودشان را خلاص کنند و من را در تمام موقعیت‌ها تنها بگذارند، موقع مریضی، شکست عشقی، ازدواج و هر کوفت دیگری که از سر گذراندم هیچ کدام از اعضای خانواده‌ام آنقدر که برای هم دیگر خانواده بودند برای من نبودند و دلیل‌شان هم این بود که تو خودت اینجوری راحت‌تری. گاهی که به سودشان بودم خوب خرم می‌کردند، بهم می‌گفتند تو شجاعی و زیر بار حرف زور نمیروی، تو مستقلی و ما هیچ نگرانی‌ای بابت آینده تو نداریم، پدرم با افتخار همه جا میگفت نسترن از صدتا مرد هم مردتره و من مثل چشمام بهش اعتماد دارم، یا مادرم وقتی دیگر من افتاده بودم به پسربازی کاملا از من کشیده بود بیرون چون می‌گفت تو از همه دخترا عاقل‌تری، با همین حرف‌ها کوچک‌ترین حمایت‌های خانوادگی را از من دریغ کردند و آن قدر من را تنها رها کردند که واقعا دیگر هیچ وابستگی‌ای بهشان ندارم.
یک زمان‌هایی هم همه‌شان علیه من دست به دست هم دادند، مثلا برادرم به مادرم یواشکی می‌گفت این تا کی می‌خواد مانتو و روسری نپوشه تو خیابون، یا خواهرم یواشکی به مادرم میگفت این باید سوتین بپوشه چون نوک سینه‌هاش تو مهمونی دیشب معلوم بود، این‌ها موضوعات داغ جنگی من در یک دوره زمانی بود و هم زمان دلیل اصلی فرار من از جمع‌ها. آخرهای راهنمایی پستان‌هایم شروع کردند بزرگ شدن، من هم با فکر این که این‌ها اگر دربیایند دیگر مجبورم مانتو و روسری بپوشم با وحشت توی اتاقم پستان‌هایم را محکم فشار میدادم تا بیشتر بیرون نیایند، واقعا از فکر پوشیدن چیزی که آن موقع اسمش کرست بود چندشم میشد، همان موقع فکر کردم راه حل قطعی را یافتم، موهایم را از ته زدم و شروع کردم به پوشیدن لباس‌های گشاد مردانه، بعد که پستان‌هایم حسابی درآمدند و یک روز مادربزرگم صورت از اشک خیسم را در آغوش گرفت و دوتا پستان بند نخی کوچک و نرم  به رنگ‌های صورتی و سبز روشن از گوشه کمدش بیرون کشید و بهم گفت این‌ها برای اینه که سینه‌هات مثل من شل و ول و زشت نشن فهمیدم مقاومت بی‌فایده است، اما فکر آبروی رفته‌ام از پوشیدن آنها و مسخره کردن برادرها و نگاه باقی پسرها به من که دیگر کرست میپوشم آن قدر دیوانه‌ام کرد که یک‌هو تصمیم گرفتم محجبه و تارک دنیا بشوم.
خواهرم و باقی دخترهای اطراف که از من بزرگتربودند و مدام دنبال قر و فرهای دخترانه بودند در نفرتم به کرست و آرایش کردن و لباس‌های زنانه و برداشتن موی دست و پا و در نهایت انتخاب حجاب خیلی موثر بودند، فکر کردم حالا که راهی نیست و این چیزهای زنانه به من چسبیده‌اند بهترین راه همان حجاب است. محجبه شدم و بعدش دیگر نه توی هیچ مهمانی‌ای شرکت کردم نه برای هیچ کاری جز مدرسه رفتن از خانه خارج شدم، نه به پارک و سینما و تفریح و خرید میرفتم نه به مسافرت‌های خانوادگی، هیچ کلاس فوق برنامه‌ای نبود که بخواهم به خاطرش از خانه خارج شوم، کلاس زبان را نصفه نیمه رها کردم، ورزش کردن را هم همین‌طور، تمام وقت توی اتاقم نخ‌هایی را که از سقف آویزان کرده بودم به هم می‌بافتم تا تور ماهیگیری بسازم و تنها تفریحم گشتن توی حیاط خانه‌ لابه‌لای باغچه‌ها و درختان بود یا سر زدن به مادربزرگم و وراجی کردن برای او، در اوج تنهایی که هیچ دوست و رفیقی جز مادربزرگم نداشتم شروع کردم به شعر و داستان نوشتن و فرستادن برای هفته‌نامه‌های کودک و نوجوان، هر هفته با انتظار چاپ شدن نوشته‌ام توی روزنامه خودم را به هفته بعد می‌رساندم یا عکس کهکشان و سیارات را از روزنامه‌ها و مجلات می‌بریدم و به در و دیوار اتاقم می‌چسباندم و رویای فرار از سیاره را هر شب توی مغزم مرور میکردم، اینها همه قبل از رسیدن اینترنت به خانه ما بود.
به جز این‌ها عقده معصومیت هم بود که توی این تارک دنیا بودن و بی‌خیال جنگ شدن در آن دوره فشارم می‌داد، من همیشه وحشی و معترض بودم، همه را خسته کرده بودم، خانواده‌، معلمان و همکلاسی‌ها، همه و همه من را آدم پلیدی می‌دانستند که فقط دنبال دعوا میگردد و به همه چیز اعتراض دارد و مدام میخواهد همه چیز را تغییر دهد، همه بی‌توجه به حرف‌ها و فکرهایم با تمسخر و نادیده گرفتن از کنارم می‌گذشتند تا یک وقت کسی فکر نکند ما با همیم، این بود که دلم می‌خواست  دور افتاده و گم و گور از ذهن همه پاک شوم و بعد از آن دیگر من هم آدم "معصوم" و "مظلومی" به نظرم برسم که احتیاج به همراهی و دوستی دارد. البته هرگز من آدم معصوم و مظلومی نشدم اما آن قدر توی تنهایی و نادیده گرفته شدن حرفه‌ای شده‌ام که دیگر منتظر هیچ چیزی بیرون از خودم نبودم و به آدم‌های تنها و بی‌کس آموزش دوستی با خود می‌دادم. سال‌های زیادی تنها دوستانم آدم‌های مطرود و بیچاره بودند، نقص عضوی‌ها و بیماران اعصاب و روان که به زور از مدرسه‌های استثنایی فرار کرده بودند به مدرسه عادی یا بچه‌هایی که خانواده‌‌های عجیب داشتند همیشه بهترین دوستانم بودند. برای چند سال بهترین دوستم دختر لاغر و بی‌صدایی بود که مادر زیبارویش همان سال آشنایی ما خودش را کشته بود و همه مدرسه داستان‌هایی باورنکردنی درباره‌ش می‌گفتند، از این که مادرش با مردان دیگری رابطه داشته و آدم کثیفی بوده تا داستان‌هایی درباره دیوانگی زن مرده. اما من حتی یکی بار هم درباره مرگ مادرش از او سوالی نپرسیدم، همیشه یک گوشه از حیاط مدرسه راهنمایی به هم می‌چسبیدیم و من با هیجان برایش از فکرها و خیالاتم میگفتم که هیچ شنونده‌ای نداشت او هم با ذوق و علاقه و خنده‌هایی که هیچ جای دیگر بروزشان نمیداد به داستان‌های من گوش میکرد و میخندید.
از همان موقعی که در اعتراض به مستقل نبودن و آزاد نبودن تمام وقتم را صرف خدا و دوست‌پسر خیالی کردم وجود نداشتن خدا توی آن تنهایی مطلق خانه‌مان برایم از هر چیزی بدیهی‌تر بود اما چیزهای خیالی و موهوم را بیشتر می‌خواستم، از یک جایی به بعد دیگر از در اتاقم هم بیرون نمی‌رفتم و حتی غذا هم با خانواده‌ام نمی‌خوردم، دیگر خدایی نداشتم که دلم بهش خوش باشد اما اینترنت داشتم و دنیایی شخصی که همان‌ها برایم کافی بودند. من که سال‌ها مثل ارواح توی آن خانه زندگی کرده بودم با رسیدن به اینترنت دیگر واقعا با ارواح فرقی نداشتم، شب‌ها توی تاریکی خانه تردد میکردم، غذا میخوردم، لباس عوض میکردم، اتاقم را مرتب میکردم، دیگر حوصله دیدن اعضای خانواده و حرف‌های تکراری و داستان‌های همیشگی‌شان را نداشتم، همه‌شان را از حفظ بودم آن‌قدر سال‌های پیاپی برای خودم لابه‌لای کمدهای و نوشته‌ها و کتاب‌هایشان دنبال رازها گشته بودم که هیچ داستانی از زندگی‌شان نبود که من ازش بی‌خبر باشم، آن قدر در این کار مهارت پیدا کرده بودم که هیچ نامه‌ای از گذشته نبود که من نخوانده باشم، حتی تاریخ نامه‌ها را با بعضی عکس‌ها مطابقت می‌دادم و به داستان‌های گم شده‌ای می‌رسیدم که قبل از به دنیا آمدن من اتفاق افتاده بودند. از وقتی هفت هشت ساله بوم تا همان هفده هجده سالگی به جرات می‌توانم بگویم هیچ چیزی توی آن خانه از نظرم پنهان نمانده بود. وقتی خواهرم نصفه‌های شب دوست‌پسرهایش را یواشکی توی حیاط خانه می‌بوسید من می‌دیدم، وقتی مادرم درباره نفرتش از پدرم چیزهایی می‌نوشت من می‌خواندم، وقتی برادرم خانه را برای سکس خالی گیر می‌آورد همین که پایم را می‌گذاشتم توی خانه از بوی خانه همه چیز را می‌فهمیدم، وقتی پدرم به مادرم دروغ می‌گفت و برای قمار به خانه دوستانش میرفت من می‌فهمیدم، وقتی مادرم درباره چیزی نگران و پریشان بود من هم دلایل نگرانی‌هایش را می‌دانستم هم درمانش را، در واقع نادیده گرفته شدن آن‌قدر امکان جالبی بود که می‌شد توی سایه‌اش همه جا بود و همه کار کرد و به همه چیز تسلط داشت فراتر از روابط انسانی.
پدرم خاطره‌ای بامزه از این زندگی ارواح‌گونه‌ام در آن خانه دارد که بارها برایم تعریف کرده، یک شب توی هفت هشت سالگی که طبق معمول خیلی زود خوابم برده بود نیم ساعت دنبال سوییچ ماشینش گشت و وقتی پیدایش نکرد به پیشنهاد مادرم من را بیدار کردند و ازم پرسیدند سوییچ بابا کجاست و من با انگشت جای سوییچ را توی خواب نشان دادم و دوباره خوابم برد.

۰۱ اسفند ۱۳۹۶

چون نان و نمک

هشت صبح روز تعطیل رفتم کلاس زبان و بعدش از خلوتی خیابان‌ برای رفتن به منیریه استفاده کردم چون مایو دوچرخه‌ای نازنینم پاره شده، وقتی خواستم کرایه تاکسی را حساب کنم فون پی هم بهم گفت امروز اول اسفند است، به خانم بغل دستی گفتم امروز سالگرد ازدواجم است او هم با لبخند تبریک گفت.
هوا بد نبود و شهر نسبتا تعطیل و خلوت بود و همه مغازه‌های منیریه بسته بودند، یک ساعت همان طرف‌ها چرخیدم و چند دقیقه لبه دیوارهای یک بنای پنهان نشستم. بعد برای رامین از تنها مغازه باز منیریه در ساعت ده و بیست دقیقه صبح، چوب‌هایی برای آتش روشن کردن خریدم، چوب‌های عجیبی که به گفته فروشنده فقط کافیست با نوک چاقو کمی از بدنه‌اش بتراشی و روی هیزم‌ بریزی تا با کوچک‌ترین جرقه آتش بزرگی بسازند. آخرین باری که تصمیم گرفته بودم از رامین جدا شوم روز سالگرد آشنایی‌مان بود، گوشت‌ها را به سیخ زده بودم با گوجه و فلفل توی سینی بزرگی چیده بودم و دم در ایستاده بودم تا بهناز با شاخه‌ بزرگ درختی که از برف شکسته شده بود از پله‌ها بالا بیاید و کلید را بگیرد و من هم بروم پشت بوم کنار آتش. پشت بوم هنوز از برف سفید بود و رامین گفت یک قندیل بزرگ افتاده توی آتش کباب و همه زغال‌ها خیس شده‌اند پس آتش حالا حالاها راه نمی‌افتد، طبق معمول از گشنگی و فکر کبابی که دیر آماده می‌شود داشتم دیوانه می‌شدم، از فکر میزی که چیده بودم، سالادی که درست کرده بودم، حتی کره و زعفران روی پلو را هم آماده کرده بودم و به بهناز گفته بودم با کباب برمیگردم. با بی‌حوصلگی برگشتم پایین و بغل بهناز گریه کردم و گفتم من اصلا می‌خواهم از رامین جدا شوم چون یک آتش هم بدون من نمی‌تواند درست کند، بهناز هم با حوصله و محبت بغلم کرد و بعد هم رفت پشت بوم پیش رامین و وقتی خیلی زود با کباب‌ها برگشتند و من هم قضیه جدایی را فراموش کرده بودم و فکر میکردم باید آتش روشن کردن را از نو به رامین یاد بدهم تا اینجور بدبختم نکند.
موقع برگشتن توی اتوبوس خالی ولیعصر که سال‌ها بود این حالش را ندیده بودم به روزهای متوالی عشق و تنفرم فکر می‌کردم و دلم می‌خواست داستان‌های گریه‌دار مغزم که حالا به نظرم خیلی خنده‌دار شده بودند را برای خانم روبرویی تعریف کنم اما فقط کاپشنم را کندم و گفتم خیلی گرمه، او هم تایید کرد و گفتم "امسال زمستون بیشتر از تابستون لباسامو شستم" و با هم خندیدیم. سر کوچه برای خودم به مناسبت سالگرد ازدواج‌مان پای آلبالو و سیب خریدم و وقتی رسیدم مایو و کلاه شنای جدیدم را پوشیدم و برای رامین ویدئوی تیپ جدید شنا کردنم را فرستادم و او هم ویدئویی از خودش فرستاد که داشت هشتصد کیلومتر دورتر در روز تعطیل میرفت دنبال پول درآوردنش و خیلی خوشحال بود. البته رامین هر روز تقریبا خوشحال است، بیشتر روزهایی که جنگ خاصی با هم نداریم رامین می‌گوید  خیلی از من و زندگی‌مان خوشش می‌آید و من تقریبا همیشه با خنده و دلقک‌بازی پی حرف را نمی‌گیرم و گاهی با عصبانیت میزنم توی ذوقش و می‌گویم "تو دیوانه‌ای، چطور می‌تونی هر روز به چیزی که توش فرو رفتی نگاه کنی و درباره‌اش حرف بزنی"، رامین اما راحت و بی‌خیال به نفهمی من نسبت به ابراز احساساتش همیشه آزادانه از این خوش آمدن حرف میزند. حتی اگر نگوید این رضایت و خوش آمدنش از تمام کارهایش معلوم است، از آرامشش موقع حرف زدن با آدم‌های زبان نفهم، محبت بی‌دریغش به باقی موجودات دور و برش، این که حتی اگر ده بار توی یک ساعت آب بخواهم و خودم تکان نخورم رامین هر ده بار برایم آب می‌آورد و حتی نمی‌پرسد چرا خودم را تکان نمی‌دهم، اگر تمام روز برایش با ژست فیلسوفان از فکرهای طولانی‌ام حرف بزنم و همه‌شان نظراتی دیوانه‌وار درباره همه چیز باشند رامین با تک‌تک‌شان درگیر میشود و درباره‌شان نظر می‌دهد و هرگز دنبال این نمی‌گردد که این ها را از کجا آورده‌ام چون مغزم را به عنوان یک فیلسوف دیوانه به رسمیت می‌شناسد، به تمام چیزهایی که با دستانم درست می‌کنم با عشق نگاه می‌کند و وقتی آواز نمی‌خوانم مدام می‌خواهد چیزی برایش زمزمه کنم، من از همه این‌ها می‌فهمم چقدر از من خوشش می‌آید اما روزهایی که خودم از خودم بدم می‌آید تحمل ندارم یکی دیگر ازم خوشش بیاید.
فکر کردم زرشک پلو درست کنم و به صبا هم بگویم ناهار بیاید و به عنوان جایزه برایش سیب‌زمینی سرخ کردم. بدون رامین ناهار سالگرد ازدواجم را با صبا خوردم و درباره برنامه‌های آینده‌ام چیزهایی کلی گفتم، حرف زدن از جزییات میل و انگیزه‌ام را کم می‌کند، دوست ندارم چیزی را به وضوح تصور کنم چون بعد از این کار انگار بهش رسیده‌ام و دیگر تمام کارها و تلاش‌های هر روزه‌ام برایم بی‌معنی می‌شوند. بعد هم گفتم با مارتی جز از کل هم نظرم که میگفت همه رویاها دزدی هستند و هیچ کس رویای شخصی ندارد، بقیه‌اش را هم از خودم گفتم که شاید آدم‌ها رویاهای بقیه را می‌دزدند چون هیچ وقت نیازی به رویا نداشته‌اند و در نتیجه وقتی را هم صرف ساختنش نکرده‌اند. همان موقع داشتم فکر می‎‌کردم  مدتی است نقاشی‌های موردعلاقه‌ام را نکشیده‌ام، رویایی هم نپرداخته‌ام و فقط مشغول طراحی کردن و زبان خواندن بودم، خطوطی نه چندان واضح توی سرم معلق بودن زندگی‌ام بین خوشبختی و بدبختی را به هم وصل میکرد.
هیچ چیز دردناکی توی دوری‌مان در روز سالگرد ازدواج نبود، همه چیز برایم آن قدر ادامه‌دار به نظر میرسد که میتوانم یک سالگرد وسط تمام این سالگردها را تنهایی بگذرانم و خوش باشم. دوست داشتم وسط ناهار بهش زنگ بزنم و بگویم قدر دوستی و رابطه‌‌مان را میدانم اما فکر کردم حتما خودش این را از همان سه سال پیش می‌داند. روز ازدواج دقیقا همین موقع‌های شب بود که با خستگی و بیخوابی توی ماشین وسط برف شدید به سمت اهواز میرفتم و من با قطعه‌‌ اول تابستانِ چهارفصل توی تاریکی جاده گریه بلند و هیجانی‌ای می‌کردم  او با آرامش فقط به روبرو نگاه میکرد و تمام حواسش به جاده بود. همان جا برایم واضح بود درونی‌تر از این اداها به او وصلم و هیچ مدلی از دوری نمی‌تواند ما را از هم بگیرد، او را از دوازده سالگی توی مغزم ساخته بودم با همین اسم و همین رنگ پوست و همین مو، با همین حال و همین عشق، حتی اعضای خانواده‌اش هم به رامین خیالی دوازده سالگی‌ام شبیه و نزدیک هستند. آن قدراز طرفش به خودم نامه عاشقانه با تغییر دست‌خط و امضایی ساختگی نوشتم که امضای واقعی‌ام در پانزده شانزده سال گذشته حروف اول اسم او بوده. شاید باورکردنی به نظر نرسد اما آدم‌هایی هستند که با داستان من و رامین از خیلی سال‌های دور آشنا هستند و می‌توانند این معجزه خیال‌پردازی‌هایم را تایید کنند.
حالا شش سال است بی وقفه با او زندگی می‌کنم و برای حرف زدن با هم تا پشت در دستشویی هم کش می‌آییم و آن قدر راز و هدف و تفریح مشترک داریم که چسبیده راحت‌تریم. برای من با این سابقه بالا و پایین شدن خلق، و رفت و آمد میان خوشبختی و بدبختی، وجود رامین مثل آب و غذاست است. دوست دارم کنار او پیر شوم و یک روز توی پیری با خیال راحت بدون نگرانی بابت رویاهای دزدی در آرامش خودمان هروئین مصرف کنیم.

۲۸ بهمن ۱۳۹۶

گلپونه‌ها متاسفانه نامهربانی هم دیگر آتشم نمی‌زند

دیروز از درس‌هایم عقب بودم، سرم درد می‌کرد، کم خوابیده بودم و سر ظهر فکر کردم حالا که شب‌ها توی تنهایی از سر و صدای در و پنجره هم از خواب بیدار میشوم بهتر است حالا بخوابم و کمبود خوابم را جبران کنم. تازه ده دقیقه بود که خواب به چشمانم آمده بود که نون به موبایلم پیغام فرستاد، ساعت سه و نیم بعد از ظهر هیچ منتظرش نبودم چون قرارمان نه صبح بود.
هفته پیش پیشنهاد داد اتاق بالا را ازم اجاره کند، گفتم پول نمی‌خواهم میتوانی مرتبش کنی و ازش استفاده کنی، می‌خواهد استودیوی کوچکی آنجا راه بی‌اندازد برای ساز زدن و نقاشی کشیدن، قرار بود صبح برای تمیزکاری بیاید اما گفت نمی‌رسد، من هم هیچ جوره ساعت سه و نیم ظهر جمعه منتظرش نبودم، تلفن را سایلنت کردم و خوابیدم اما بی‌خیال نشد و بعدش چندبار زنگ زد، نمی‌توانستم باور کنم ول نمی‌کند، ظاهر این نون طوریست که خیال میکنی همیشه معذب است اما از بی‌خیالی‌اش در فرستادن پیغام‌هایی پشت هم و بعد زنگ زدن‌های پی در پی هیچ جور نمی‌شد این معذب بودن را فهمید. باز هم به روی خودم نیاوردم و به زور خوابیدم تا صدای زنگ در بلند شد، باجو هم بعد از صدای زنگ در میوی کشداری کرد و من با تپش قلب و لرزش دست و پا با وحشت از خواب پریدم، نون پشت در بود. در را باز کردم و گفتم باید به رختخواب برگردم؛ ده دقیقه توی رختخواب ماندم تا کمی آرام شوم، بعد لرزش دست و پا و تپش قلب ناشی از بیخوابی و از خواب با وحشت بیدار شدن شدید شد، از رختخواب بلند شدم و برگشتم توی هال، نون نشسته بود برای خودش علف رول میکرد و از دیدن تصویرش گریه‌ و لرزشم شدت گرفت، نمی‌توانستم بهش نزدیک شوم، با لرزش مشغول پر کردن کتری شدم و بعد در دورترین صندلی به او نشستم و بدون نگاه کردن به چشمان و صورتش شروع کردم حرف زدن، بغضم ترکید و گفتم از وقتی رامین رفته درست نخوابیدم و قبل از این که بخوابم چیزهایی درباره مرگ فلانی خواندم و حالا دارم دیوانه میشوم، دروغ نگفتم اما نمی‌توانستم صاف و پوست کنده با انگشت کار بدش را نشان بدهم و بگویم این اذیتم کرد.
خیلی وقت‌‌ها می‌توانم دلیل اصلی بد شدن حالم را پنهان کنم چون سوراخ بروز احساسات من خراب است، در واقع بروز احساساتم آن قدر شدید و بدون حساب و کتاب است که همیشه فاجعه به بار می‌آورد، اگر بخواهم به کسی بگویم توروخدا بی‌خبر نیا پشت در چون از ترس سکته میکنم آنقدر با اشک و آه و گریه این یک جمله را میگویم که طرف فرار میکند و همه جا می‌گوید فلانی دیوانه است. نون تا حالا چندبار آزارم داده، یک روز وقتی هنوز خانه نداشتیم و با پ زندگی میکردیم باجو را توی خیابان پیدا کرد و بعد گفت "بیارمش اونجا ببینیش" گفتم "بیار فقط نمیتونه اینجا بمونه چون پ احتمالا راضی نیست"، بعد باجو را آورد و گفت من دیگر نمیتوانم برش گردانم اگر خواستی ولش کن توی خیابان، دیگر نمی‌گویم که چقدر بدبختی کشیدم برای نگه داشتن باجو توی آپارتمان پ و چه داستان‌هایی همسایه‌های آنجا برایم درست کردند و وادارم کردند هرچه سریع‌تر از آنجا بروم، بعد هم نون بین من و دوست قدیمی‌ام خبرچینی کرد و یک داستان‌هایی آنجا برایمان درست کرد، بعد از آن توی سفر وقتی طبق معمول با پ که در حال باختن عصبانی می‌شود با شوخی و خنده دعوا میکردیم خودش را انداخت وسط و کاری کرد عصبانی‌تر از معمول شوم و دعوا بالا بگیرد و حالا نزدیک سه چهار ماه است با پ سر همان دعوای الکی قهرم بعد هم یک روز که در راه کیلینیک بودم تا باجو را عقیم کنم همین نون پیغامی پر از فحش و توهین برایم فرستاد و چیزهایی بارم کرد که همه‌شان را بی‌جواب گذاشتم. برایم واضح و روشن است که نون احترام زیادی برایم قائل نیست، یعنی به نسبت احترامی که به باقی دوستان مشترک‌مان می‌گذارد نه خیلی من را دوست دارد و نه احترامی برایم قائل است اما اینها خیلی وقت است برایم بی‌اهمیت شده‌اند. همان موقع که تراپیستم بعد از بازگشت از اهواز بهم گفت همه چیز برای توی مثل اسباب‌بازی‌هایت توی خانه اهواز هستند فهمیدم روابط دوستی برایم معنای خاصی ندارند، دیگر توی روابطم نه احترام الکی میخواهم و نه دوست داشته شدن، فقط میخواهم آدم‌ها را تماشا کنم و داستان‌هایشان را بشنوم و توی حرف‌هایشان با "بات آی" بپرم و داستان خودم را بلندبلند تعریف کنم. البته هنوز برایم مهم است یکی دو نفری که دیوانه‌وار دوست‌شان دارم دوستم داشته باشند اما با بقیه همین که دشمنی خاصی نداشته باشیم و وقتی کنار هم هستیم خوش باشیم کافیست.
دیشب درس‌هایم را نیمه‌تمام گذاشتم و ساعت ده خوابیدم، دیگر نمی‌خواهم به این گیر و گورهای انسانی زیاد فکر کنم، نوشتن برای همین است که از شر فکر کردن زیادی به چیزهایی که بهشان می‌گویم بی‌اهمیت خلاص شوم. مغزم خودش به تنهایی فارغ از تمام این‌ها وقتی توی خانه‌ای دربسته بدون هیچ مزاحمتی از جهان انسانی زندگی میکنم می‌تواند بدبختم کند پس چه فرقی دارد باقی آدم‌ها چه لطف‌ها و آسیب‌هایی بهم می‌رسانند وقتی خودم اغلب بزرگترین دشمن خودم هستم. به نظرم همه اینها برای سرگرمی انسان بلاتکلیف بی هدف توی سیاره گشاد فعلی ساخته شده‌اند و برای یکی مثل من نوشتن و نقاشی کشیدن و زبان جدید یاد گرفتن و موسیقی گوش کردن راحت‌تر و بی‌خطرتر از دوستی و حرف زدن با بقیه است.
بعد از دو سه سال تنهایی مطلق در اهواز بدون دوست و معاشری وقتی برگشتم تهران به نظرم رسید حرف‌ها و کلمات را خیلی درست نمی‌فهمم و بقیه هم حرف‌هایم را درست متوجه نمی‌شوند، حتی در لحظاتی که اتفاقاتی یکسان جمعیت زیادی از آدم‌های دور و برم را هیجان زده و احساساتی می‌کند هم نقاط مشترکی کمی با هم داریم، وقتی همه در حال ساختن قهرمان‌هایی کوچک برای زنده نگه داشتن احساسات‌شان هستند از جمع‌ها فرار میکنم چون نیازی به قهرمان ندارم یا وقتی دسته‌جمعی دور چیزی جمع می‌شوند و هورا می‌کشند یا اشک می‌ریزند من باز هم فرار میکنم چون باور کردن خنده‌ها و گریه‌ها دیگر کار من نیست، منی که خندیدن و گریه کردن برایم مثل شاشیدن و غذاخوردن است نمی‌توانم بهایی بیشتر به این واکنش‌های دسته‌جمعی بدهم. 
زندگی کردن وسط خانواده‌ای هیجانی که می‌توانستند ساعت‌ها با فریاد به چیزی بخندند یا هم دیگر را برای چیز کوچکی تکه پاره کنند آن‌قدر آب دیده‌ام کرده که هیچ چیزی به صرف دسته‌جمعی بودنش دیگر نمی‌تواند مغزم را قلقلک بدهد. شاید هم به مغز انسان بی‌اعتمادم، مغز انسان آن قدر برایم موجودی بازیگوش و بی‌حواس است که همه چیز را برای نفع شخصی خودش می‌خواهد، وقتی به مدل‌های کوچک اجتماعی دور و برم نگاه میکنم و می‌بینم هیچ کارکردی جز گذراندن وقت ندارند و حتی آن قدر قدرت ندارند که به یک ارزش خاص برای مدتی پایبند بمانند بیشتر نمی‌خواهم قاطی شوم. دوست دارم تماشا کنم و گاهی هم سوار چرخ و فلک‌شان بشوم و یک دوری بخورم و خودم را خالی کنم ولی حقیقتا هیچ معنای دیگری جز خالی شدن و تفریح برایم ندارند.

۲۶ بهمن ۱۳۹۶

من نیستم

نمی‌توانم درست همه چیز را کنار هم بچینم و برگردم عقب و بگویم چه شد که از خواب با وحشت بیدار شدم، اما توی خواب خیسی را حس کردم، بیدار شدم همه جا تاریک بود و هنوز خورشید طلوع نکرده بود، لامپ کم نور بالای سرم را روشن کردم و دیدم تمام لباسم خونی شده، ملافه‌ها و لحاف هم از خون تازه هنوز خیس و سرخ بودند. آن‌قدر این غرق در خون بودن داستانِ سال‌های اول پریود و آشنا نبودن با ساز و کار پریود است که ترسش همیشه زیر لایه‌های مغزم مانده. تنها خوبی این جور ترس‌ها این است که همیشه منتظر و آماده‌ام. آن قدر توی مراحل پاک کردن و جمع و جور کردن بعد از گند زدن تر و فرز شده‌ام که حتی توی خواب هم میتوانم گندهایی را جمع کنم. بدون فوت وقت پریدم اول خودم را شستم بعد لباس‌هایم را انداختم توی حمام و آب سرد را باز کردم رویشان بعد سر و ته ملافه‌های تختی که توی تنهایی برایم خیلی بزرگ است را به زور به هم رساندمآ در آخر هم روکش لحاف را درآوردم و همه را با هم مچاله و راهی ماشین لباسشویی کردم. در تمام این مراحل باجو هم کاملا هماهنگ با سرعت من توی دست و پایم می‌چرخید و مدام سر و صدا میکرد که یعنی "یک لحظه هم بیا در بالکن را باز کن".
کارها توی کمتر از ده دقیقه انجام شد و وقتی پرده‌ها را کنار زدم هنوز خورشید کاملا بالا نیامده بود، یک لایه محو و نازک از ابرهای شل و ول و سبکی برخلاف ابرهای قلمبه و سفت دیروز توی آسمان دراز کشیده بودند و اصراری نداشتند خیلی به چشم بیایند، گفتم آها اینا ابرای منن. یک سمت آسمان تازه قرمز شده بود وآفتاب داشت بالا می‌آمد. باجو هم صدایش را گذاشته بود روی سرش و با اعتراض میومیو میکرد. هر بار رامین میرود لحن سر و صدا کردن باجو هم تغییر می‌کند، یک "گیر چه عوضی‌ای افتادمی" توی صدایش هست که خودم هم درکش میکنم چون وقتی رامین نیست آن‌قدر به خودم گشنگی و بدبختی و کثیفی میدهم که تمام بدنم یک صدا فریاد می‌زنند "گیر چه عوضی‌ای افتادیم".
دیشب با گریه خوابیدم بعد از خواندن نوشته ضیا نبوی از روزهای آخر زندان، توی همه فضاهای جمعی یک عده مشغول شادی و سر و صدا بودند و بقیه هم از دوستی و آشنایی و ارادت‌شات به ضیا می‌گفتند، صدای همه‌شان را خفه کردم و قبل از رسیدن به تخت خاموشی مطلق دادم، هیچ صدایی را نمی‌خواستم بعد از جملاتش بشنوم، هیچ نور و کلمه‌ای را هم نمی‌توانستم تحمل کنم. اشک صورتم را می‌سوزاند و سرم درد می‌کرد و نمی‌فهمیدم چه چیزی لابه‌لای آن کلمات برای بقیه نشاط‌ آورد بود. 
بلخره خوابم برد، خواب دیدم توی خیابانی که مطمئن بودم به دانشگاه مازندران می‌رسد توی اتوبوس بخارگرفته‌ای که سرویس‌ دانشگاه بود با یکی دو نفر دیگر منتظر طوفان شدیدی نشسته‌ایم، یکی از ما دوربین داشت و می‌خواست از باد و بارانی که در راه بود فیلم بسازد، من هم کلافه و دور از جمع مدام شیشه را با آستینم پاک میکردم تا بتوانم بیرون را ببینم، دو نفر دیگر هم بی‌خیال به طوفان موعود با خونسردی و خنده برای هم خاطرات بی‌ربطی به فضا و زمان تعریف میکردند، راننده سرویس هم توی اتوبوسی که یک گوشه شهر پارک شده بود پشت فرمان تخمه می‌شکست، به سوراخی توی سقف اتوبوس نگاه می‌کردم که نور باریکی را به درونِ تاریک و بخار گرفته اتوبوس می‌فرستاد، زمان ایستاده بود و من یک جایی توی خوابم حبس شده بودم، وسط جمعی که هیچ ربطی به هم نداشتیم و تنها چیز مشترک‌مان انتظار کشیدن برای طوفان بود.
توی خون بیدار شدن برایم به مراتب بهتر از کلافگی خارج از مکان و زمان توی آن اتوبوس دم‌کرده و نمور بود و حالا که صدای ماشین لباسشویی را می‌شنوم از این که توی این خانه روشن تنها هستم  بدون این که منتظر چیزی یا کسی باشم احساس رهایی میکنم، حتی سردرد ناشی از خواب کم و بد و گرسنگی و پریود هم نمی‌تواند جلوی شادی این رهایی را بگیرد.

۲۴ بهمن ۱۳۹۶

رقصندگانِ پشتِ فرمان

بلخره برای مرض پوستم رفتم دکتر، دکتر بهم گفت مرضت ژنتیکیه و بعد پرسید کسی هم در خانواده به این بیماری مبتلاست و من واقعا نمی‌دانستم کدام یک از اعضای خانواده‌ام را با دماغ سرخ و لپ‌های گلی توی لیست فرو کنم، در واقع همه خانواده‌مان به این مرض مبتلا هستند و به جای درمان همه این سال‌ها فکر می‌کردند از بس هیجانی و جوگیر هستند این طور سرخ می‌شوند، بعضی‌هایشان هم همیشه توی باد خوشگلی ناشی از سرخی گونه‌هایشان خوابیده‌اند و به نظرشان همه قشنگی آدم به همین سرخی‌هاست. سال‌ها پیش وقتی دکتر ستون فقراتم بهم گفت از وقتی که به دنیا آمدی ستون فقراتت این مشکل را داشته دلم می‌خواست مادرم را کتک بزنم اما امروز فقط زنگ زدم به خواهرم و با هم هرهر به مرض‌های بیشمار ژنتیکی و مادرزادی‌مان خندیدیم. در واقع از صبح که دایی دیوانه‌ام برای بار هزارم از گروه خانواده خارج شد و اکانت تلگرامش را کلا دیلیت کرد و برای بار چند میلیونیوم از تمامی فضاهای عمومی گریخت تا در یکی از سوراخ‌های شخصی‌اش که سالانه جای‌شان عوض می‌شود پنهان شود و با هیجانات افسار گریخته‌اش توی شصت سالگی ساز بزند و نقاشی بکشد و چوب‌ها را بتراشد و به گیاهان رسیدگی کند و باقی قله‌های برف گرفته کشور را فتح کند، با خواهرم در حال خندیدن به این نهاد درخشان بشری هستیم.
همین طور که با خواهرم حرف میزدم دیدم راننده پایش را گذاشته روی گاز تا کمر چرخیده رو به من دارد با سرعت کل میرداماد را دنده‌عقب برمی‌گردد با وحشت گفتم چی کار میکنی؟ همان لحظه به سرعت پایش را روی ترمز فشار داد و عابر پیاده و موتوری پشت سرش فریادشان بلند شد و خواهرم با وحشت تلفن را قطع کرد تا خودم را نجات بدهم، اما راننده بی‌خیال به صدای من و اعتراضات توی خیابان دوباره با همان سرعت و خندان دنده عقبش را ادامه داد. گفتم آقا نکن با تعجب گفت ناراحت میشی دارم از ترافیک فراریت میدم، همه خوشحال میشن بهم کرایه بیشتر هم میدن. گفتم اونا احمقن حالا درست رانندگی کن، همین طور که سعی میکرد با خنده سرم را گرم کند بلخره پیچید توی خیابانی که می‌خواست و گفت آها حالا شد.
شروع کردم با آرامش برایش توضیح دادن که با این کار نزدیک بود به چند نفر آسیب بزند باز هم با خنده گفت خب چیکار کنیم بمونیم تو ترافیک؟ واقعا تمام درها بین ما بسته بود، انگار داشتم با برادر کوچکم که تا حالا سه بار چپ کرده حرف میزدم، همان دیوانگی آشنای موقع رانندگی که انگار یک بچه پشت کنسول بازی نشسته و هیچ فهمی از واقعیت ندارد، صداها را نمی‌شنود و آن قدر در فضای ذهنی خودش فرو می‌رود که دیگر جز تصویر محوی از اطراف چیزی نمی‌بیند و هیچ چیزی توی مغزش قابل ردیابی و دسترسی نیست و فقط با یک ترمز وحشیانه و یا با یک برخورد شدید به خودش می‌آید و از بازی پرت میشود بیرون. اوایل فکر می‌کردم برادرم شیشه مصرف می‌کند بعد که حسابی رفتم توی کارش فهمیدم هیچ چیزی مصرف نمی‌کند ولی آن قدر به هیجان نیاز دارد که فشار دادن پدال گاز زیر پا به نظرش راحت‌ترین و بی‌خطرترین کار ممکن است و از آنجایی که نسبتی منطقی بین فشار دادن یک پدال ساده و دویست کیلومتر سرعت در ساعت وجود ندارد این دیوانگی برایم کمی قابل فهم شد، در واقع انگار آدم‌ها نمی‌توانند خطرات احتمالی رانندگی‌شان را به نسبت کار سبکی در حد عوض کردن دنده و چرخاندن فرمان و فشار دادن یکی دو پدال در لحظه بفهمند وگرنه آنها هم وقتی رانندگی نمی‌کنند عاقل و بالغ‌اند.
راننده دیوانه که نزدیک‌ خانه دیگر حسابی با من دوست شده بود گفت:  "بذار بهت نشون بدم شغل واقعیم چیه" بعد موبایل را آورد بالا و ویدئویی وسط یک عروسی بهم نشان داد که داشت لابه‌لای جمعیت تومبا میزد، با هیجان گفت "این تیک گردنم هم از همینه دیگه" از اول حواسم به تیک گردنش بود اما همان لحظه هم یک بار دیگر با خنده گردنش را لرزاند و تیکش را دوباره نشانم داد و بهم گفت "شماره‌مو سیو کن مجلس داشتین زنگ بزن با بچه‌ها میاییم حسابی گرمش می‌کنم برات فقط امتیاز یادت نره"

۲۳ بهمن ۱۳۹۶

درود به شرفم

از کلاس طراحی تا خانه دو ساعت توی راه بودم، اتوبوس خط همیشگی نرسید چون باران می‌بارید. اتوبوس‌ها در باران بعضی وقت‌ها بخار می‌شوند و به آسمان می‌روند و با دانه‌های باران دوباره به زمین برمی‌گردند آن هم در زمان و مکانی کاملا اتفاقی. باز خداراشکر که بی‌آرتی‌های ولیعصر در روزهای بارانی حسابی دم کشیده و ویروس‌زده با فضایی برای پوره شدن همیشه منتظر ما در راه ماندگان هستند، همین‌طور هدفون توی گوش خودم را در آغوش بقیه زنان اتوبوس انداختم تا با هم همین طور کش و قوس بیاییم و پیش برویم. سر و صدایی توی اتوبوس بلند شد اما چون فضای کافی برای در آوردن هدفون از گوش نبود یک گوشم را به کتفم مالیدم یکی از گوشی‌ها افتاد و با یه چشمک به دختر چشم آبی له شده در آغوشم گفتم چه خبر اونم فورا گفت "اون جلو دارن دعوا میکنن" همان طور یک هدفونه باقی راه را ادامه دادم و به صداها گوش کردم و فهمیدم دعوا دیگر بین دو نفر نیست هر کدام توانسته‌اند خایه‌مالان یا همان پیروانی در همین چند دقیقه پیدا کنند و حالا خایه‌مالان طرفین هم توانسته بودند دعوا را با جهت‌گیری خاص‌شان از سر به ته اتوبوس برسانند.
حقیقتش داغ دلم تازه شد چون چند وقته جای خالی خایه‌مال را به شدت در زندگی‌ام احساس می‌کنم، حتی یک بار به رامین گفتم چرا همه خایه‌مال دارن جز من؟ گفت چون تو خایه‌مالاتو جرواجر می‌کنی. خیلی ناراحت شدم،من هم باید مثل بقیه یکی دوتا خایه‌مال دور و برم نگه می‌داشتم تا بعد از هر کاری با صفت‌ها دهان‌پرکن خایه‌مالانه ازم تعریف کنند و همیشه در صف مالیدنم باشند اما متاسفانه من هیچ کسی را ندارم تا یک خط خشک و خالی ازم تعریف کند. حالا الان این را در یک جمع بگویم همه شروع می‌کنند خودشان را به من چسباندن که ما هم خایه‌مال نداریم و فلان ولی مطمئن باشید همه‌شان دروغ می‌گویند، من حتی یکی نفر بی‌خایه‌مال هم  در اطرافم نمی‌شناسم جز خودم، البته من اوضاع واقعا خرابی دارم چون حتی دقت کردم آدم‌ها موقع نام بردن از دوستان و آشنایان سعی می‌کنند اسمی از من نبرند و آن‌هایی هم که گاهی دهانشان را به اسمم آلوده می‌کنند ته اسمم را می‌جوند تا از حالت رسمی خارج شوم، این قدر محبوب و به یاد ماندنی‌ام.
از اتوبوسی که با خایه‌مال احاطه شده بود تنها و بی‌خایه‌مال پیاده شدم. دور میدان وحشیانه شلوغ بود، صف درازی هم جلوی بانک برای پول برداشتن تشکیل شده بود، در صف بودم که دختری از بغل خودش را فرو کرد تو گفت شما پشت منی، گفتم نه من همین جام یهو دختر جلویی برگشت گفت نه بعد از من اون خانومه نه شما، واقعا دلم می‌خواست توی باران خودم را پرت کنم روی زمین و مثل دانشمند دیوانه انیمه مورد علاقه‌ام قهقهه بزنم و خودم را به گل و شل بمالم از فکر این که آدم‌ها حتی توی صف یک دقیقه‌ای عابربانک هم برای خودشان خایه‌مال پیدا می‌کنند و من حتی می‌توانم توی این صف به شدت غریبه و کاملا احتمالی فقط از روی چهره بی‌خایه‌مال بمانم. درود به شرفم.

۲۱ بهمن ۱۳۹۶

بدبختی‌های یک شکم‌پرست


دوست داشتم در را باز کنم ته‌چین روی گاز در حال دم‌کشیدن باشد، سالاد سبز ‌و قرمز و بشقاب‌ها روی میز باشند، شمع هم نبود نبود، موقع غذا هم درباره ذوق معلم زبانم از لهجه و درس خواندنم بگویم و ساعت‌ها از دو ساعت کلاسم حرف بزنم اما وقتی بعد از چهار ساعت رسیدم خانه رامین تازه  داشت به آب سرد مرغ‌ها نمک و زردچوبه میزد تا گفتم تازه؟ جواب‌های تند و کوبنده‌اش درباره هزارتا کاری که امروز داشته را با صدای بلند ریخت روی سرم، یا خوب تمرین کرده بود یا امروز از صبح با دیوانه‌‌های شغلش مودبانه و کشدار و سر صبر و حسابی دعوا کرده بود، فورا بیخیال شدم. ماکارونی هفته پیش را با یه ورق پنیر گذاشتم توی فر و همان‌طور با لباس‌های بیرون ایستادم به  سالاد سبز و قرمز درست کردن تا حداقل نصف رویایم را حفظ کرده باشم.
حوصله حرف زدن نداشتم چون مدام فکر میکردم من اگر قولی بدهم حتما سرش میمانم اما رامین به خودش اجازه می‌دهد سر این قول‌های کوچک نماند و نمی‌فهمد من چقدر به ته‌چین فکر کرده‌ بودم، توی همین فکر‌ها بودم  که یک‌هو گفتم "معلمم پشماش ریخت از لهجه‌ام" گفت عه؟ بعد گفتم "تازه بهم گفت خیلی زیاد تکلیف انجام دادی اینا مال دو هفته بود" اینارو دیگه از خودم ‌درآوردم چون بچه بودم برای این که خیلی به مشق علاقه داشتم‌ جلوجلو مشق می‌نوشتم و هیچ وقت به خاطر این کار تشویق نمی‌شدم و همه‌ش توهین و تحقیر بود و منم چون به خاطر ته‌چین‌ احساس حقارت بهم‌دست داده بود خیلی دلم می‌خواست بیشتر و بلندبلند به خودم خفت بدهم . رامین نکته را برعکس گرفت و شروع کرد تشویق، وحشی‌تر شدم، مثل حیوانی درنده‌ تندتند بدون نگاه کردن به ظرف فقط میخوردم، کثافت بدمزه‌ای که فقط با سالاد پایین می‌رفت و این داستان حقارت ‌بار از زیاد مشق نوشتن انقدر توی سرم کش آمد که مجبور شدم بنویسم، اول تندتند چیزهایی از کلاس اولِ بار سومم که اولین سال قانونی‌ام بود ‌برخلاف دو سال قبلی که برای سرگرمی و‌ بستن دهانم بود نوشتم بعد پاک کردم و به خودم به خاطر حافظه بدردنخورم لگد زدم اما یادم آمد معلمم امروز بعد از دیدن دفترچه لغتم بهم گفته حافظه‌ات خیلی خوبه‌ها. بعد دوباره برگشتم کلاس اول الف مدرسه ف، توی کلاس جلوی پنجره رو به حیاط پشتی نشسته بودم و به بچه‌ پرروهایی که وسط کلاس  بیرون می‌‌زدند و با خونسردی توی حیاط پشتی پنهان می‌شدند نگاه می‌کردم ،همان‌طور با چشم‌هایی به بیرون، جواب سوالاتی که معلم پای تخته نوشته بود را هم‌ می‌گفتم تا معلم عصبانی برگشت سمتم و گفت: «تو رو گذاشتم اونجا که بیرونتو نگاه کنی جواب همه سوالا رو تندتند ندی اگه‌ نمیتونی جلو‌ زبونتو بگیری برو تو حیاط پشتی کنار شاگرد تنبلای فراری از کلاس بشین.»

۱۹ بهمن ۱۳۹۶

وای بر دیوانه‌ای که از یاد رفته باشد

چشم باز کردم ویدئو کتک خوردن پسر کم سن و سالی را دیدم که با تمام توانش می‌خواست موتورش را حفظ کند. پلیس‌ها می‌خواستند موتور را ببرند اما پسر با صورت سرخ از گریه دور موتور می‌چرخید، سعی می‌کرد خودش را روی موتور بیندازد تا نبرندش و با گریه می‌گفت " من فقیر آدمم". تمام حرکات بدنش و صدایش و کش و قوس‌هایش زیر دست و پا می‌شد فشار دندان‌ها و لرزش تن من. شروع زیبایی برای صبح بود، درد و بدبختی توی تنم می‌پیچید، حالم از خودم و دور و برم به هم می‌خورد، بلند شدن و صبحانه خوردن و نور صبح هم به نظرم وحشیانه می‌آمد.
 با هق‌هق دیوانگی بلند شدم با خشونت به هال روشن قدم گذاشتم، حقارت و کثافت هنوز افق دیدم را گرفته بود و ساعت کاری‌ام به عنوان تماشاچی لجنزار به صورت رسمی آغاز شده بود. دلم می‌خواست خودم را کتک بزنم تا حساب کار دستم بیاید ولی خودم را راضی کردم چند نفس عمیق بکشم تا این گریه سنگین و حمله روزانه تمام شود، نفسم برگردد سر جایش، قهوه دم کنم تا با آخرین قطعه پای آلبالو بخورم.
هر روز مسیر رسیدن به جنون هموارتر می‌شود، تصاویر خشونت‌بار با دوربین‌هایی که بی‌سر و صدا فقط تماشا می‌کنند، اخبار دقیق جنایت، کشتار، شکنجه و بردگی بدون غلط تایپی، پتکی روزانه بر سر مُختلم هستند. تازه اگر این‌ها هم نباشند باز هم نابسامان و دیوانه‌ام، دیگر کثافت با چشم‌های بسته هم برایم قابل رویت است. همین هوای آلوده برایم تصویری بی‌نقص از عقده است که برای دیوانگی‌ام کافیست. تازه بعد از قورت دادن همه این‌ها نوبت آموزه‌ها علمی یا تخیلی برای پر کردن بیست و چهار ساعت پیش رو می‌رسد که همه‌شان برای سرگرم کردن دیوانه‌ها ساخته شده‌اند. از ورزش و صبح بخیر، شب بخیر، شیر بخور و پوست خیار بمال تا دست و پا زدن برای گهی شدن یا کاری کردن توی این سیاره گشاد، این دیگر خود دیوانگی است. برای توده‌ای نرم در سیاره‌ای با چهار میلیارد سال عمر آن هم برای شصت هفتاد سال نفس کشیدن بهترین کار همان تولیدمثل است تا لااقل با این دلیل تاریخی بتواند میان جمع دیوانگان دراز بکشد و خواب راحتی بکند.
دیوانگی قطعی است اگرچه دیگر شکل قدیمش نیست، کسی توی این دیوانگی به صحرا نمی‌زند و هیچ زنی با لباس سفید و کوتوله‌ها پشت سر دیوانه‌ها نمی‌چرخد. به جای این کارها هر روز به مشغولیتی سرگرم می‌شویم و مواظبیم توی جوب نیفتیم، با کلماتی بکر و تازه  درباره هم حرف میزنیم تا دوست داشته شویم و حواس‌مان هست همه چیز ظاهر محترمانه‌ای داشته باشد تا یک وقت کسی توی جمع به ما نگوید دیوانه، طبق مد روز چند وقت دیوانه‌ای اجتماعی و معلق‌زن میان جمع‌ هستیم و فردا منزوی و تارک دنیا. همیشه حواسمان هست یک دیوانه در میان جمع بهتر از یک دیوانه تنهاست پس گاهی عده‌ای را وادار می‌کنیم کنارمان بنشینند دستی به سرمان بکشند و بعد بهشان می‌گوییم "بیایید برای دیوانه نشدن همه با هم با صدای بلند حرف بزنیم"، این کم خطرترین مدل دیوانگیست اما وای بر دیوانه‌ای که از یاد رفته باشد.

۱۸ بهمن ۱۳۹۶

حقایق پشت پرده پرشین‌ها

صبح با گاری جدید رفتیم خرید هنوز از در بیرون نرفته بودیم و نظرات کارشناسی‌مان درباره چرخ‌هایش، نحوه صعود و فرودش از پستی بلندی‌های کوچه را با هم درمیان نگذاشته بودیم که ت جون همسایه طبقه اول را توی خیابان دیدیم. ت جون عینک آبی روشن زده بود و من از پشت شیشه عینکش کبودی‌های پشت چشمش و بعد بخیه‌های پلکش را دیدم. شروع کرد به آه و ناله و درباره همسایه‌ها، اول فحش به طبقه دومی که یخچال فریزر و اجاق گاز جهیزیه خواهرزاده‌اش را توی حیاط ما پارک کرده بود و بعد از آن لاستیک و ضایعات ماشین جایش گذاشته بود و بعد رسید به کارگاه هنری زیرزمین که تمام حیاط را رنگی کرده‌اند و به گربه‌ها غذا می‌دهند و همه جا را به گند کشیده‌اند و بعد که آدم‌ها تمام شدند عقده‌ه‌پراکنی‌اش رسید به صدای گربه توی کوچه پشتی که هیچ معلوم نیست مریض شده یا بالغ که نمی‌گذارد بخوابم و در انتها هم بوهای توهمی که توی راه‌پله‌ها می‌پیچد؛ من هم مثل مدیرکل‌ها قول دادم همه‌شان را پیگیری کنم چون هیچ کس دیگر جواب تلفن ت جون را نمی‌دهد، هیچ کار دیگری هم از دستم بر نمی‌آمد، نفس کشیدن هوای آلوده خیابان و تماشای زخم‌های ترسناک پلک ت جون و جاخالی دادن نسبت به عقده‌ها واقعا راهی جز قول دادن برایم نگذاشته بود.
سازمان گوشت توی قسمت گوشت قرمزمثل همیشه صف درازی بود اما ماهی‌ها زیر آوار یخ‌، منجمد و سرد در آرامشِ خواسته نشدن به اطراف زل زده بودند، توی یخچال وسطی هم مغز چهارتا گوسفند روشن و شفاف با رگ‌هایی که هنوز از گذر خون قرمز بودند کنار هم مرتب و تفکیک شده توی ظرفی با روکش شفاف نشسته بودند، زیر پای پاچه‌ها و سیرابی‌ها و زبان‌ها. بعد از تمام شدن خرید ته‌برگ خریدمان را توی تنگ بلور بزرگی می‌انداختند تا در قرعه‌کشی شرکت کنیم من با ذوق گفتم پس مال ما رو بدین خودم بندازم، گفت "نه عزیزم اعضا اینجا" بعد لب‌ها رو غنچه کرد و از زیر میز کیسه مچاله‌ شده‌ای بیرون کشید و اسم ما را پرت کرد توی کیسه حقارت‌بار اعضا.
وقتی رسیدیم خانه رفتم زیرزمین تا با خانم ع درباره تعدادی از نکاتی که خانم ت با توپ پر متذکر شده بود حرف بزنم، خواهر قدبلند خانم ع دم در سیگار میکشید و تعدادی خانم دیگر در حال رنگ کردن و تفکیک پشم‌های توی یک کاسه بودند. تا چشمشان به من افتاد گفتند "وااای موهاتو چرا زدی؟" بعد خانم قدبلند سیگاری در جوابشان گفت "از بس شیکه". همین که خانم ع را پشت ستون پیدا کردم و گفتم "راستش خانم ت را دیدم که..." حرفم را قطع کرد و  با عصبانیت گفت: "این خانوم فکر میکنه کیه؟" بعد دهانش را کج کرد و گفت هی "از آلمان اومدم از آلمان اومدم" بعد رو کرد به دختر بغل‌دستی گفت "ما ایرانیا کره ماه هم که بریم..." دختر بغل دستی‌اش توی لباس سرخابی با موهای قهوه‌ای بافته شده دو طرف سرش با صورتی بی‌حس و بی‌واکنش گردنش را به سمت خانم ع چرخاند و لب‌هایش را که با خط لبی متقارن و کشیده روی هم نقاشی کرده بود همان‌طور بی‌حرکت نگه داشت، اگر ژاپن بود می‌توانست به جای زن سیلیکونی با مردی مهربان تا آخر عمر زندگی کند. خانم ع که همین طور از غیبت پشت سر خانم ت عصبانی‌تر میشد و هیچ جوره دلش از این همه نفرت‌پراکنی خنک نمیشد یهو صدایش رفت بالا گفت "منم مهندسم منم درس خوندم، پونزده سال تو صداسیما کار کردم همین حالا برین صداسیما از دم در تا طبقه آخر اسم منو بگین همه منو میشناسن هیچ کسی تو صدا و سیما به معروفیت من نیست" تلاشم برای آرام کردنش بی‌فایده بود، یک پر پرتقال خونی از توی بشقاب برداشتم توی صندلی خودم را شل و ول کردم و شروع کردم نوازش کردن پرشین سفید افاده‌ای صندلی بغلی تا عقده‌های خانم ع به تنم اصابت نکند. خانم ع طی سخنانش چند بار گفت "من می‌تونستم پریشب با سیم‌چین اون سیم برق موتورخونه رو ببرم تا همه ساختمون تا صبح یخ کنن تو سرما ولی به خودم گفتم تو شخصیتت بالاتر از این حرفاس" با وحشت از این که تمام حدس‌هایم درباره خرابکاری در موتورخانه  درست بود  در حالی که به نظر رامین خیال‎‌پردازی‌های مغز دیوانه من بود، از کارگاه هنری خانم ع در رفتم.
قرار شد تعدادی نکته از طرف خانم ع هم به ت برسانم، رساندم و بعد خانم ت تعدادی نکته و تذکر دیگر برای رساندن به خانم م همسایه طبقه دومی بارم کرد. الاغ مهربانی شده بودم، با تذکرات سراسر عقده ع و ت راهی طبقه دوم شدم، در باز شد و عکس آقا روی شومینه خانم م چشمکی ریز بهم زد، هربار از این که خانم م جلوی عکس آقا با تاپ و شلوارک می‌چرخد تعجب میکنم. نکات و تذکرات را گفتم و چندتا فحش و دری وری دیگر درباره ع و ت شنیدم و دمم را گذاشتم روی کولم و پریدم بالا و در خانه پناه گرفتم.
خواب بعد از ظهر کابوسی بود از تمام اتفاقات امروز، پرشین سفیدی که تمام غذاهای باجو را خورده بود، او را کتک زده بود و هربار که سرم را میبردم زیر مبل تا ادبش کنم خودش را تبدیل به دو گربه وحشی و ترسناک میکرد اما همین که رامین را صدا میزدم تا بیاید ببیند دوباره میشد پرشین سفید لش و بی‌آزار قبل، یک جایی از کابوسم توی راه‌پله‌های خانه دوستم توی اتاقی که شش در پنهان زیر لایه  گچی دیوارها داشت گیر افتاده بودم و با پیدا کردن هر کدام از درها فقط وارد دنیایی ترسناک‌تر میشدم، مردی که آلتش را توی دستش گرفته بود و توی خیابان می‌‎چرخید، پارچه‌فروش مخوفی که یک توپ پارچه پشمی سرمه‌ای را تا بی‌نهایت باز می‌کرد و سگی که از نزدیک گربه بود، تنها نقطه امن خواب بعدازظهرم باجو بود، عادی و آشنا.
وقتی بیدار شدم رامین کنارم در آرامش نشسته بود و گفت "بلند و شمرده صدام زدی بیام گربه‌ای رو ببینم که خودشو تبدیل میکنه" گفتم چرا بیدارم نکردی؟ با خنده‌ای شیطانی که معلوم بود حرف زدنم توی خواب جسابی سرگرمش کرده گفت: "آخه تو همیشه تو خواب حرف میزنی".

۱۷ بهمن ۱۳۹۶

میدان ولیعصر همیشه دود می‌کند

از تاکسی هفتتیر پیاده شدم پیچ میدان را به سمت شمال پیچیدم یکهو انگار افتادم‌ وسط صحنه‌یی از فیلم‌های‌ فلینی. خیل عظیم ماشین‌های آتشنشانی قرمز و بزرگ در صفی طولانی پارک شده بودند، نصف عرض خیابان را ماشین‍‌ها، نیروهای پشتیبانی و آتشنشان‌هایی با صورت و لباسهای دودگرفته ولو شده کف پیاده‌رو گرفته بودند. مردچاق قدبلندی از لابهلای ماشینهای پارک شده بعد از صدای عربدهش بیرون آمد در حالی که پای تلفن با تیپ کارمندان عالی‌رتبه، کتوشلوار و کیف و شکم قرص و محکمش بالای کمربند می‌لرزید و از دهنش تف فواره میزد تو هوا، داد زد «تو غلط کردی تو غلط کردی». همان لحظه بود که بلخره رد دود را پیدا کردم، از پشت سر کارمند عربده‌کش توی کوچه لابهلای ساختمان‌های دراز دود باریک و سیاهی به هوا بلند میشد  و به باقی دودهای شهر که دو برابر حد مجاز بودند میپیوست. چه افتخاری بالاتر از این برای یک دود؟ 
مرد کارمند ناگهان چرخید در حالی که همان‌طور پای تلفن داد میزد بی‌توجه به التهاب و شلوغی فضا با عربده گفت تو هنوز پشم سینهات بعد حرفش را قطع کرد چون‌ فهمید‌ اشتباه و بی‌ربط است، دوباره با صدای یواشتر و شمردهتر ولی همان‌قدر با ژست شاکی تصحیحش کرد و گفت «تو هنوز چهارتا خال مو پشت لبت درنیومده واسه من...»، از فریادها و لرزش‌هایش دور شدم داشتم میافتادم بغل آتشنشانی دودگرفته که کاش افتاده بودم ولی فقط از خیلی نزدیک هم رد شدیم با خنده گفتم خسته نباشی، خنده‌ام نسبتی با سر و وضعش و موقعیت بحرانی‌ای فضا نداشت اما بازهم لبخندی زد و گفت قربان شما.
همه می‌دویدند و ماشین‌های بیشتری به صف آتشنشانی اضافه می‌شدند، مامورها سعی داشتند مردم را از فضا دور کنند اما این کار دور میدان ولیعصرخیلی با عقل جور درنمی‌آمد. اتوبوس آبیِ خطی که هر روز حملم میکند چند متر بالاتر معذب میان ماشین‌های قرمز آتشنشانی ایستاده بود همان لحظه فس بلندی کرد، خجالت کشیدم و دید زدن آتشنشانان خسته و دودی کف پیاده‌رو را با غصه تمام کردم و دویدم سمتش، وقتی نشستم توی اتوبوس دیگر تفاوتی بین دودی که از ساختمان در حال سوختن بلند می‌شد با هوایی که نفس می‌کشیدم و دودی که از سر آدم‎های عصبانی بلند می‌شد وجود نداشت، همه چیز آرام آرام دود می‌کرد و بازدمم می‌توانست هوا را آلوده کند.

۱۶ بهمن ۱۳۹۶

قصه راننده‌های تاکسی با بوی ماکارونی

دیروز از صبح زیر آسمانی که از کثافت قهوه‌ای شده بود توی ترافیک بودم. غروب موقع برگشتن توی تاکسی همه دلم به ماکارونی‌ای خوش بود که رامین قرار بود بپزد، قبل از رفتن به تمرین شنا توی اتوبوس طی یک فایل صوتی برایش توضیح داده بودم که گوشت باید دست‌کم یک ربع سرخ شود و بعد هم نیم ساعت بپزد و از فکر کم سرخ شدن و پختن گوشت همان‌جا توی اتوبوس می‌توانستم بالا بیاورم.
همین که سوار تاکسی شدم راننده گفت از سر کردستان قفله، گفتم آره حدس میزدم. بعد رسیدیم به کردستان با اشاره به من که کنارش نشسته بودم گفت دیدی قفله؟ گفتم آره از صبح تو ترافیکم برام عجیب نیست. بعد گفت فردا مدارس تعطیله، گفتم ابتدایی؟ گفت آره دیگه دبیرستانیا آبشش دارن و با یکی از مسافرا هرهر خندیدند، من هم همراهی کردم. شوخی آبشش داشتن دبیرستانی‌ها را کمتر از نیم ساعت پیش توی استخر هم شنیده بودم، مربی تیم شنای استخر با موهای وزوزی بلوند و صدای جیغ جیغی رو اعصابش جلوی کفشداری این شوخی را بلند گفت و نصف حضار خودشان را به زمین مالیدند از خنده. 
بعد راننده گفت حتما یه خبریه، منم با بدجنسی گفتم خبر که هست، با هیجان گفت جایی شلوغ شده؟ گفتم آره از دیشب مامورای امنیتی با دراویش توی پاسداران درگیرن، با عصبانیت گفت عجب پس چرا زاهدی به من چیزی نگفت؟  بعد دوباره عصبانی‌تر شد گفت خیلی عجیبه این زاهدی همه اخبار رو به من میده نمیدونم چرا چیزی نگفته باید یه زنگی بهش بزنم. همان لحظه صدایش را کمی پایین آورد دهانش را به گوشم نزدیک کرد و گفت آخه درویش‌ها از همه چیز خبر دارن می‌تونن بهت بگن فلان شخصیت مهم مملکت نیم ساعت پیش کجا داشته چی میخورده، برای همین این ملاها چشم دیدن دراویش رو ندارن. گفتم عه چقدر عجیب ولی هنوز تعجبم تموم نشده بود که شروع کرد داستان رفیقش را تعریف کردن، گفت: «سال هشتاد و سه تریلی رفیقم با بارش گم شد هرچقدر گشتیم و به نیروی انتظامی خبر دادیم و فلان هیچ خبری نشد تا یکی از دوستان ما رو فرستاد پیش یک درویش معروف در فلان‌جا، درویش گفت برید پسری بالغ‌نشده که خوندن و نوشتن بلده بیارین تا تریلی رو پیدا کنم، ما هم رفتیم پسربچه رو پیدا کردیم و اونا مجلسی ترتیب دادن به ما گفتند بشینین هر چیزی که پسره میگه رو بدون جا انداختن یک واو بنویسین. درویش یک کاسه آب گذاشت روبروی پسر بچه و خودش شروع به خوندن آیاتی از قرآن کرد بعد از چندلحظه پسربچه شروع کرد به حرف زدن و آدرس دقیق تریلی رو به ما گفت ما هم رفتیم اطراف مرز ایران و عراق و همون‌جا تریلی پیدا شد.» با هیجان گفتم چقدر جالب چقدر جالب، بعد گفت لابد به من می‌خندی و میگی خرافانی هستم ولی همین حالا به من بگو چه مشکلی داری؟ تا راه حلش رو بهت بگم، با خنده چند ثانیه مکث کردم ،گفت آدم بی‌مشکل که نداریم داریم؟ پس زود باش بگو مشکلت چیه؟ گفتم شوهرم دو ساله پول زیادی طلب داره اما پولشو نمیدن، گفت نماز میخونه؟ گفتم نه، گفت نه دیگه نشد اگه نماز میخوند یه کاری میکردم بدهکاراش بیان به دست و پاش بیفتن بعد رسیدیم به پل گفتم همین جا پیاده میشم گفت پس ادامه داستان دفعه بعد.

از کنار پل روی برف‌های قهوه‌ای که نه یخ بودند نه گل راه رفتم تا رسیدم زیر پل، سوار تاکسی بعدی شدم تا زودتر به ماکارونی برسم، راننده پسرجوانی بود که با بی‌حوصلگی توی ترافیک خمیازه می‌کشید، تلفنش زنگ خورد و با لحنی که ادامه بی‌حوصلگی قبل بود سلام کرد و بعد از چند ثانیه کمی هیجانی شد و گفت عه سمیرا تویی؟ از سمیرا پرسید شمال هوا چطوره و در جواب سمیرا گفت اینجا همون کثافت قبله و هیچ خبری نیست، خدمتم تموم شده و علاف میچرخم، سمیرا مدام اصرار میکرد تا همین حالا بلند شود و برود شمال و راننده بی‌حوصله مدام می‌گفت از دست تو، بعد از ده دقیقه لاس و فلان قطع کرد و گفت از دست این زن‌ها، با پررویی گفتم آخر میری شمال یا نه؟ گفت شاید برم آخه تازه چهل و هشت ساعته خدمتم تموم شده، این دوست‌دختر قبلیم بود زنگ زد گفت رو به دریا نشسته بودم یادت افتادم. گفتم پس حتما باید بری با غرغر گفت آخه نمی‌دونم این یکی دوست‌دخترم رو چیکار کنم، با خنده گفتم می‌پیچونی دیگه گفت آره پیچوندن که کاری نداره ولی گناه داره بعد ازم پرسید تا بابلسر چقدر راهه، وحشت کردم، انگار سمیرا من بودم توی هشت سال پیش رو به دریا تو بابلسر که زنگ میزدم و به پسرا اصرار میکردم همین حالا پاشین بیایین اینجا. سر کوچه پیاده شدم و موقع خداحافظی گفتم حتما بریا. 
راه افتادم سمت خونه، سمت ماکارونی که گوشتاش قرار بود حسابی پخته شده باشن. وقتی رسیدم رامین کمی خانه را مرتب کرده بود و ظرف‌ها را شسته بود و ماکارونی روی شعله در حال دم کشیدن بود. دلم می‌خواست سر تا پایش را بلیسم، پرواز کردم سمت قابلمه تا درش را برداشتم پاستاهای لوله‌ای پست‌قد به جای ماکارونی رشته‌ای مورد علاقه‌ام لابه‌لای گوشت‌های سیاه شده از پختن توی قابلمه چمباتمه زده بودند، دلم می‌خواست جیغ بزنم و فرار کنم ولی خودم را کنترل کردم و با درد گفتم چرا با اینا؟ گفت از اون ماکارونی‌ها نداشتیم سرمو برگردوندم و به شیشه ماکارونی‌های دراز موردنظر پشت شیشه‌های حبوبات نگاه کردم و زیرلب گفتن اوناهاش.

۱۴ بهمن ۱۳۹۶

به جویندگان عزیز درد


هر وقت به اینجا سر میزنم هنوز عده‌ای هستند که در گذشته این وبلاگ دنبال چیزی می‌گردند. ظاهرا من آدمی فراموش‌شده و منزوی هستم بی‌خبر و بی‌‌ربط به تمام موجوادتی که یک روز در این وبلاگ به قول دوستم برایشان دم تکان می‌دادم ولی در کمال ناباوری هنوز عده‌ای اینجا را دنبال می‌کنند، آدم‌هایی که ظاهرا از من متنفرند و هیچ علاقه‌ای به بلند کردن سرشان میان شلوغی رو به من و نگاه کردن توی چشم‌هایم ندارند شاید هم آدم‌های ناشناسی هستند که اتفاقی به احساس حقارت من از اخراج شدن از شغلم در گذشته سر میزنند، آنهایی که دردم از مورد خیانت واقع شدن را ماهانه بررسی می‌کنند تا خیالشان راحت شود سر جایش هست.
نوشتن برایم خاطره دوریست از زندگی تنهایی در خانه رو به اتوبان و جلسه داستان شنبه‌ها یا عصرهایی که خسته از سرکار میرسیدم به خانه کوچه مانی و فورا لخت می‌شدم می‌نشستم پشت لپ‌تاپ قدیمی تا داستان خیابان‌ها و ساختمان‌ها و آدم‌های دور و برم را با گره‌های مغزم بیامیزم و منتظر انفجارهای کوچک برای خلق استعاره و تصویر بمانم. استعاره‌هایی گاه اصل و گاه تقلبی که با ژست الهام، صفحه سفید روبرویم را فتح می‌کردند تا  تصویر بزرگتری را در دوردست روایت کنند. تصویر محو و دوری که در دسترس نبودنش بیشتر وادارم می‌کرد به تلاش برای نوشتن، برای پیدا کردن کلمه و ساختن جمله‌ای که بتواند به فهم بیشتر آن حجم ناشناس ابرگونه‌ توی سرم کمک کند. اما حالا دیگر نه خبری از استعاره  است و نه رغبتی برای نوشتن، حتی کورش اسدی هم مرده.
استعاره‌ها دیگر کار نمی‌کنند و همین کلمات هم دیگر معنای خاصی را به مغزم نمی‌رسانند. از دست ترانه‌های قدیمی فارسی که کلمات‌شان سرراست و دقیق در معنای خودشان استفاده شده‌ کاری برنمی‌آید و حوصله روده‌درازی روس‌ها در داستان گفتن را هم ندارم. شعرهایی به زبان‌ دیگر می‌خوانم تا میان کلمات جدید تصویری از مفهومی گم شده‌ ببینم اما آنجا هم خبری نیست و همه چیز به وضوح تکرار همان چیزهاییست که در گذشته بوده.به جویندگان عزیز درد باید بگویم نوشته‌هایم از درد و سیاهی و اعترافاتم که می‌دانم شنیدنش چقدر برای شما شیرین بود دیگر تمام شده ولی من راه‌ها رسیدن به این دردهای مکتوب را همیشه باز نگه می‌دارم و با دقت از مخدوش شدنش جلوگیری می‌کنم ولی دیگر اعتراف برایم هیجانی ندارد. همه چیز سر جایش باقیست و حتی اگر هزاربار هم همه‌شان را پاک کنم باز هم می‌توانید به جای خالی‌شان  سر بزنید و اثر جادویی اعتراف و تحقیر و تخریب خودم را ببینند ممکن است باور نکنید و یا با من لج کنید و دیگر نگاهی به این سوراخ رها شده نکنید ولی واقعیت همین است که می‌گویم، درد پاک‌شدنی نیست.هیچ اعتراف و توی سر خود زدنی قدرت پاک کردن درد را ندارد، درد کم نمی‌شود فقط می‌توان بخشی از درد یا همه‌اش را فراموش کرد و یا راه‌های دسترسی به درد را مخدوش کرد.   
نوشته‌های دیگری هم اینجا هست برای وقت‌هایی که چیزی برای نوشتن مغزم را حفر نکرده بود و هدفم فقط  بافتن آسمان و ریسمان به سبک نویسنده موردعلاقه‌ام بود تا در انتها نوشته‌ام را مثل پرده‌‌ای توری با بافت‌های ریز و خوش‌نقش در باد بیاویزم و دوستداران زیبایی را ترغیب کنم با دوربین‌هایی که حافظه‌شان از صورت‌ و مناظر ورم کرده دورم بایستند و از پرده خوش نقشم عکس بگیرند ولی این خوانندگان بدشانس گذرشان به آنها نمی‌افتد و کسی نگران پاک شدن آنها نیست. بودن و نبودن‌شان فرقی ندارد، چیزی که بودن و نبودنش فرق دارد تلخی و سیاهی و درد است، کسی دنبال قصه بی‌دردی نمی‌گردد یا شاید آدم بی‌درد قصه نمی‌خواند.