۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۱

یک لحظه‌هایی همان موقع که اتفاق می‌افتند اصلا چیز خاصی نیستند، انگار همیشه هستند، شاید بارها تکرار شوند. اما من دیگر این اشتباه را نمی‌کنم. مطمئنم یک لحظاتی هیچ وقت تکرار نمی‌شوند هرچقدر هم دم دستی و پیش پا افتاده باشند.‏
دیشب همین موقع‌ها روی تراس خانه‌ای وسط کوه‌ و جنگل، به جاده‌ای تاریک نگاه می‌کردم، همین آهنگ را گوش می‌کردم، خیلی مست نبودم، خیلی هم چت نبودم. به هیچ چیز خاصی فکر نمی‌کردم، هیچ حس خاصی را تجربه نمی‌کردم. اما امشب دلم می‌خواهد خیلی چیزها را بدهم تا برگردم به دیشب. همان آهنگ را پلی کردم، چشمانم را می‌بندم و سعی می‌کنم فقط یک لحظه‌اش را حس کنم اما نمی‌شود. یک جور بدی بغض دارم. نمی‌دانم چه چیزی توی آن لحظه وجود داشت که حالا این همه دهنم را سرویس می‌کند.‏
این‌ آهنگه مدام می‌گوید "نشود فاش کسی آن‌چه میان من و توست"، خیلی سعی می‌کنم به یک "تویی" فکر کنم اما نیست. انگار این شعر را خودم برای خودم گفتم یعنی "تو" شعر برای من وجود خارجی ندارد و انگار یک قسمتی از من برای یک قسمت دیگرم این شعر را میخواند.‏
دوست دارم بخوابم، دیشب را فراموش کنم، این آهنگ را قطع کنم اما اگر از این فاز بیرون بیایم انگار همه چیز تمام می‌شود و من از تمام شدن می‌ترسم.‏

۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۱

خیلی وقت است این‌جا از حال خوبم ننوشتم. مدام غر زدم، کثافت پخش کردم و چرندیاتم را به صف کردم.‏ کنار تمامی این‌ها من اما خوبم، خوبِ واقعی.‏ هفته‌ای یک بار می‌آیم شمال برای دانشگاه. دوری و تنهایی و درس اما وقتی برمی‌گردم کلی آدم منتظرم هستند.
مامانِ رامین خوب است. بغلش محکم است، خنده‌اش مهربان است، نگاهش یک جور نرمی‌ست. دوستم دارد، ساعت‌ها کنارش می‌نشینم و از زمین و زمان حرف می‌زنیم. حوصله‌ام را سر نمی‌برد. غذاهای خوشمزه می‌پزد و اصرار دارد چند روزی که تهران هستم صبح تا شب وسط خانه‌شان ولو باشم. یک چیزهای خوبی بهم می‌گوید که دلم یک‌جوری می‌شود. از این که دوستم دارند حرف می‌زند،چیزهای خوبم را با دیتیل لیست می‌کند و بهم می‌گوید خودم را دوست داشته باشم. غرغرهایم را گوش می‌کند، نرم‌طور می‌خندد و از روزهای خوبی می‌گوید که من باورشان ندارم. یک مامانِ واقعی‌ست.‏‏
همه‌شان خوب‌اند، دوستم دارند، محکم بغلم می‌کنند، اصرار می‌کنند پیش‌شان بمانم، خوب می‌خندیم و همین‌طوری برای خودمان خوشیم.‏
گاهی جاده هم خوب است. موزیک گوش می‌کنم و با لحظه‌های جدید آهنگ‌ها را پر می‌کنم. آهنگ‌ها و بوها از آن چیزهایی هستند که  یک لحظه را پرتاب می‌کنند جلوی چشمم. هزاربار با آهنگ و بو به گا رفتم، خندیدم، خجالت کشیدم، حشری شدم و صدتا چیز دیگر. اما چند روز پیش فهمیدم آهنگ‌هایی هستند که دیگر قدیم‌ترها را به یادم نمی‌آورند. این بازی جایگزین کردن لحظات نو به جای لحظاتِ بدِ گذشته حال می‌دهد. اسمس‌بازی‌های طولانیِ شر و ورِ توی راه، ناله‌های عاشقانه‌ی مبتذل از درد دوری و هزارتا ادا و اطوار دیگر هم جز جاذبه‌های توریستی جاده است.‏
وقتی می‌رسم نم یک جور نامحسوسی موهایم را مچاله می‌کند، بوی جنگل بووومب می‌خورد توی صورتم، بغلِ مامان، بوی خانه‌، بوی یخچال، توالت‌فرنگیِ خودم، لباس‌های قدیمی، پنجره‌ی دردناکِ اتاقم که به زندگی کثافتِ آدم‌های خیابان‌مان باز می‌شود و حالم را به هم می‌زند، با این حال دوستش دارم چون خودآزاری دارم. مرتضی که اصولن خوشحال و مست است و برای خودش یک دنیای خوش و خرمی دارد. دانشگاه کثافتم هم یک چیزهای خوبی دارد. کلاس‌های طبقه سوم که پنجره‌هایش رو به دریا باز می‌شود. پریسا که بعد از یک سال هر روز می‌بینمش و مدام از شوهرش که یک روز دوست‌پسرِ ازگلی بود حرف می‌زند. استادم که هنوز عاشقم است و وقتی می‌بینمش یک خنده خوبی تحویلم می‌دهد.‏
این‌جا یک دردهایی دارد اما خوبی‌اش این است که زمان خیلی یواش حرکت می‌کند. انگار آدم‌هایش عجله ندارند اگر ده روز هم خواب بمانند چیز خاصی را از دست نداده‌اند. چند روزی که این‌جا هستم یک آرامشِ الکیِ فیکی توی سوراخ‌هایم فرو می‌رود و یک‎‌جورِ خوبی شل می‌شوم، البته گاهی، خوب دقت کنید، "گاهی".

۰۲ اردیبهشت ۱۳۹۱

وقتی بابلسر بودم اتفاق بدی افتاد. دعوا با آدم‌هایی که خیلی خوب نمی‌شناختم‌شان. وسط آن دعوا من خواستم خارکسده‌بازی احمقانه‌ای دربیاورم و اصلن فکر نکردم ممکن است کسی مچم را بگیرد اما یکی مچم را گرفت وحالا چند روز است همان لحظه‌ای که آن یک نفر مچم را گرفت، دهنم را سرویس کرده. صحنه کمتر از سی ثانیه اتفاق افتاد اما همان سی ثانیه هزاربار پلی می‌شود، تا ته می‌رود و دوباره پلی می‌شود.‏
فردا صبح‌ش دیر به کلاس رسیدم، استاد گفت همیشه دیر می‌رسم، روز قبلش برای آدامس جویدن گیر داده بود. اوقم گرفت، جواب کسشری دادم و از این که نتوانستم بهش برینم چون کارم حسابی گیرش است حالم به هم می‌خورد.‏
عصر وسط خانه سعی می‌کردم خایه‌مالی مامان را بکنم تا دعوای چند شب قبل را فراموش کند اما پا نمی‌داد و حالا از خودم عنم می‌گیرد برای همان دعوا و خایه‌مالی و تمام این اتفاقات.‏
چند هفته پیش هم با آدمی بحث داشتم که ازگل بودنش قبل‌تر بهم ثابت شده بود، آدمی که آن قدر حرفه‌ای شده که هیچ کس باور نمی‌کند ممکن است یک دقیقه ازگل باشد اما این بار خودم با چشم خودم دیدم و به کثافت بودنش به شدت معتقدم.
یکی دو ماه قبل، شاید هم بیشتر، یکی همین جا روبری من پشت همین میز نشست، بهم گفت به آدم‌های خیلی کمی اعتماد دارد و من یکی از همان آدم‌های خیلی کمم. گفت خیلی دوستم دارد و هزار چیز دیگر. یک ماه پیش با یک طرف دیگر این آدم روبرو شدم. آدمی که دو سال دوستم بود یک شکل دیگر شد. این آدم بدون هیچ بحثی درباره این اتفاق از من فرار کرد. از همه‌جا پاکم کرد. هیچ دسترسی بهش ندارم تا ازش بپرسم خب چرا؟
در کنار تمامی این اتفاقات من با چوب بالای سر خودم ایستاده‌ام و خیلی خوب می‌دانم کجا ازگل بوده‌ام، کجا احمق و ابله بوده‌ام، کجا کثافت‌کاری کرده‌ام و ریده‌ام. خیلی خوب بلدم قبل از این‌که بهم برینند به خودم برینم. حوصله ندارم با بیمار بودنم این کثافت‌کاری‌ها را توجیه کنم، حوصله ندارم منتظر بمانم یکی بیاید دستم را بگیرد و از این وضعیت بیرونم بکشد، حوصله ندارم با آدم‌های آن طرف اتفاقات حرف بزنم و سعی کنم چیزی را درست کنم، حوصله ندارم جمله ببافم و عن بودنم را توجیه کنم، حوصله ندارم توی بازی تیکه انداختن و مسخره کردن شرکت کنم و ادای کم نیاوردن دربیاورم. برای همین تمام کارم شده بیرون کشیدن سهم خودم از این اتفاقات.‏
تمام این‌ها کنار هم قرار گرفته و حالم را بد کرده، در حالی که اصولن آدم‌های آن طرف تخم‌شان نیست. حوصله ندارم ادای به تخمم دربیاورم درحالی که این موضوعات ذهنم را مشغول کرده. واکنش اغلب آدم‌های مقابلم را می‌توانم پیش‌بینی کنم اما حوصله ندارم بیایم این‌جا دری‌وری ببافم و خودم را دلداری بدهم. تمام تلاشم رسیدنِ واقعی به فاز "به تخمم" است.
از وقتی بچه بودم فازم گیر دادن به اتفاقات بود، آن قدر توی همه چیز فرو می‌رفتم که وسواس و دردم روز به روز بیشتر می‌شد. بیشترین جمله‌ای که از بچگی شنیدم "تو خیلی حساسی" بود. از بچگی تا همین دیروز هزار بار هزار نفر بهم گفتند تو خیلی حساسی و منظورشان دقیقن این بود که "بکش بیرون".
خیلی سعی می‌کنم بکشم بیرون اما از خودِ بیرون کشیده‌ی چند سالِ بعدم از همین حالا عنم می‌گیرد و احساس جلبک بودن از همین حالا آزارم می‌دهد.‏

۳۱ فروردین ۱۳۹۱

 پنج سال با آدمی رابطه داشتم که تنها راهش برای انتقاد به رفتار و اخلاق‌های من، ریدن بود. همیشه فکر می‌کردم دوستم دارد و یا داشت، لااقل خودش که این‌طور می‌گوید اما حالا وقتی به گذشته نگاه می‌کنم هیچ دوست داشتنی توی رفتارش نمی‌بینم. آن رابطه حالا یک مشت بیماری و دروغ و کثافت است که با تف کنار هم چسبانده بودیم و اسمش را گذاشته بودیم رابطه. می‌گفتیم پـــــــنج ساااال رابطه! یکی نبود بگوید کیرم توی پنج سال. حالا اما مطمئنم کیرم توی پنج سال.‏
وقتی رفتارهای آدمی که این روزها کنارم هست، در موقعیت‌های مشابه را کنار رفتارهای آدم قبلی می‌گذارم دلم می‌خواهد سرم را به دیوار بکوبم. قبلن فکر نمی‌کردم مدل بهتری جز مدلی که ما توی رابطه‌مان داریم وجود داشته باشد اما حالا از حماقتم خنده‌ام می‌گیرد.
ماه‌هاست سر رفتارهای بدم با رامین بحث می‌کنیم، رفتارهایی که خودم هم می‌دانستم  افتضاح‌اند اما هنوز خسته‌ام نکرده بودند. بلاخره خسته شدم. از گیر دادن به سوراخ‌های رابطه‌ها خسته شدم. از تلاش برای راضی نگه داشتن آدم‌ها خسته شدم. از ولع معاشرت داشتن به هر قیمتی خسته شدم. از فکر کردن و تجزیه و تحلیل آدمایی که به نظرم عوضی و ازگل هستند خسته شدم. از تلاش برای حفظ یک چیزهایی خسته شدم. دلم می‌خواهد شل کنم و اجازه دهم بقیه هرطور که دوست دارند درباره‌ام فکر کنند و رفتار کنند. بعد از تمام این بحث‌ها که گاهی حتی با عصبانیت و داد و بیداد همراه می‌شد من حتی یک لحظه هم حس نکردم لحن، رفتار، کلمات و نگاهش تحقیرآمیز است. هزار بار در موقعیت‌های مشابه سعی کردم با بی‌رحمی توی مغزم با دوست‌پسر قبلی مقایسه‌اش کنم و به یک نقطه مشترک برسم و به خودم ثابت کنم همه عنن ولی دست خودش نیست انگار، خیلی بی‌عقده و رو رفتار می‌کند، تحقیر و ریدن بلد نیست، نه در رابطه با من، کلن بلد نیست.
دیشب دوباره با دوست پسر قبلی حرف زدیم، حرف به همان جاهایی کشیده شد که پنج سال مدام کشیده می‌شد. همان آدم بود، با همان روش، با همان خنده‌ها، با همان لحن. این بار توهم دوست داشته شدن نزدم، حس می‌کردم با آدمی روبرو هستم که از من متنفر است و با ریدن به من سعی می‌کند به خودش حال بدهد. همه چیز اما عوض شده بود، من بال بال نمی‌زدم بهش بفهمانم من اگر این همه عنم چهارتا چیز خوب هم دارم، سعی نمی‌کردم با انواع و اقسام روش‌ها و راه‌ها بحث را تمام کنم و تهش دوستت دارم بشنوم. حتی خنده‌ام نمی‌گرفت از این همه تکرار و تغییر نکردن این آدم در پنج سال گذشته. فقط فکر کردم این آدم با افتخار می‌گوید من هیچ تغییری با گذشته‌ام نکردم، یک بار هم گفت همان جور یا همان قدر دوستت دارم، اگر این حرف‌ها را آدمی می‌زند که دوستم دارد کیرم توی دوست داشتن. بله آقا، کیرم توی دوست داشتنِ این مدلی، کیرم توی پــــــــــنج سااالی که وقتی می‌گفتم باد به غبغب می‌انداختم و فکر می‌کردم خیلی شاخم، کیر توی من اگر یک بار دیگر درباره دوست داشتن و رابطه توهم بزنم و هر کثافتی را به دوست داشتن تعبیر کنم.‏

۲۹ فروردین ۱۳۹۱

یادم می‌ره دارم خودمو می‌گام. همه مغزم شده اتفاقای بد دیشب و امروز. انقدر خوب نیستم نمی‌دونم از کجاش بگم.‏
یک سفره تنفری وا شده، هرکی یه گوشه‌شو گرفته. با یه خنده‌های کیری که فقط برا من کیری‌ئه وگرنه الان که نگا می‌کنم خنده عادی اون آدماس، هی تو سرم می‌چرخن.‏ اولین آدم و خنده‌ای که الان تو مغزمه یکی‌ئه که دوسسش داشتم واقعن. دومین آدم یکی‌ئه که دیشب باش دعوام شد، سومی یکی که سوم دبیرستان باش دعوام شد، چهارمی و پنجمی هم یه آدمایی بودن دور و برم در چند ماه گذشته، شیشمی رو اصلن باهاش دعوام نشد، هفتمی مامانمه، هشتمی یک آدم دیگه‌س تو دیشب، استادِ متون اسلامی، راننده آژانسِ امروز، اون دختره که امروز دم در آسانسور نگام کرد و خودِ کیری‌م در راس امورات.
دلم می‌خواد از همه زندگی‌م فقط رامین رو بردارم و فرار کنم، ینی اگه می‌شد خودمم حتی جا می‌ذاشتم.‏

۱۹ فروردین ۱۳۹۱

همین حالا، یک‌هو حواسم جمع شد، حس کردم پابرهنه‌ام وسط راهی که نمی‌شناسمش. درباره چیزهایی فکر می‌کنم که تا حالا فکر نمی‌کردم، به مدلی از زندگی فکر می‌کنم که همیشه برایم خنده‌دار بود.
چه اتفاقی افتاده؟ چرا یک‌هو همه چیز این شکلی شد؟ تصورم از خودم و زندگی‌ام با اتفاقاتی که این روزها در جریان است فرق دارد. همیشه خودم را تنها می‌دیدم، خیلی تنها. همیشه می‌خواستم بدون مسئولیت زندگی کنم، بدون وابستگی اما حالا همه چیز یک شکل دیگر شده.‏ قیافه خود قبلم، اداها و حرف‌هایم یادم می‌آیند و از خود این روزهایم خجالت می‌کشم. مدام سعی می‌کنم تصویر خودِ قبلم را گم و گور کنم، نادیده بگیرم‌ش، سعی می‌کنم خودم را توجیه کنم، یک وقت‌هایی هم خودم را شل می‌کنم و می‌گویم کونِ لقِ خودِ قبلم. اما نمی‌شود، تنها که می‌شوم، نوشته‌هایم را که میخوانم، عکس‌های قدیمی را که می‌بینم یادم می‌آید من این نبودم.
خیلی می‌ترسم، حتی از حرف زدن درباره‌‍‌اش می‌ترسم. وقتی از دور به حرف‌ها و اتفاقات نگاه می‌کنم همه چیز عادی و طبیعی‌ست مثل باقی آدم‌های دنیا. تمام آدم‌هایی که یک روز به هم رسیدند، مثلن عاشق شدند، توهم زدند که این آخرین آدمِ روی زمین است که عاشقش شده‌اند، خودشان را گول زدند شاید و یا گول خوردند شاید که فقط می‌خواهند با این آدم تا آخرِ عمر زندگی کنند، بی‌تاب شدند و یا ادای بی‌تاب شدن درآوردند و هر لحظه برای مدام زندگی کردن کنارش بال بال زدند، باور کردند که عشق‌شان با بقیه‌ عشق‌های دنیا فرق دارد، روزی هزاربار به خودشان گفتند: "مگه من از زندگی چی می‌خوام؟" شایدم اصلن نگفتند و فکر نکردند و همین‌طور عادی جلو رفتند.‎‏ اهوم،من فکر می‌کنم الگوی آدم‌هایی که تصمیم می‌گیرند باهم زندگی کنند خیلی به هم شبیه است فقط بعضی‌ها دوست دارند به زور بگویند "نه ما خیلی فرق داریم" اگر یکی این جمله را به من بگوید بهش می‌گویم گه نخور، روزی هزار بار به خودم می‌گویم گه نخور.‏
آدمی مثل من که در تمام زندگی‌اش هیجان‌زده رفتار کرده، قابل اعتماد نیست، اصلن قابل اعتماد نیست. شاید اگر بگویم سعی می‌کنم هیجان‌زده رفتار نکنم و تلاش می‌کنم قابل اعتماد باشم بهم بخندید ولی واقعن این روزها این کار را می‌کنم.همه چیز خنده‌دار است، من آدمِ خنده‌داری هستم، سعی نمی‌کنم حتی به خودم چیزی را بقبولانم، سعی نمی‌کنم خودم را توجیه کنم، به همه حق می‌دهم بهم بخندند همان طور که من یک روز به تمام آدم‌هایی که این تصمیم را گرفتند، خندیدم.  به نظرم همه چیزهمیشه خنده‌دار و احمقانه باقی خواهد ماند و لازم نیست بخواهم جلوی خنده خودم و دیگران را بگیرم.‎‏ به خودم نگاه می‌کنم و می‌بینم هیچ چیز زندگی‌ام برایم به موقع اتفاق نیافتاد، همیشه یا خیلی زود وارد چیزی شدم یا خیلی دیر به خودم آمدم و فهمیدم یک چیزهایی را از دست دادم. حالا هم همین حس را دارم اما سعی نمی‌کنم جلوی خودم را بگیرم. به نظرم وقتی حس کاری را دارم باید انجامش دهم.‏
خیلی وقت است قبول کرده‌ام هیچ فیل بزرگی برای هوا شدن منتظر من نیست، قبول کردم من نه نویسنده بزرگی می‌شوم و نه مترجم خوبی. نه که نخواهم، مطمئنم استعدادش را ندارم. من آدمِ باهوشی هستم اما هوشم یک جای بی‌خودی کار می‌کند انگار. از همان بچگی کسی نبوده هوشم را بردارد توی یک سوراخ درستی بگذارد تا این قدر هرز نرود اما متاسفانه هوش من هرز رفت. نه درس درست حسابی خواندم، نه هنر خاصی بلدم، نه هیچ گه دیگری شدم. اگر می‌گویم باهوشم دلیلش این است که یک آدم‌هایی بهم می‌گویند باهوشی اما خودم نمی‌دانم این هوشم کجاست. قسمتی از ترس یک‌هویی امشب به خاطر همین هوشی‌ست که فکر میکنم دارم اما نمی‌دانم کجاست. یادم آمد من باهوشم و آدم‌های باهوش باید یک فیلی هوا کنند و اگر من بخواهم وارد رابطه جدی شوم و با کسی زندگی کنم، چه کسی فیل‌م را هوا کند؟ توی مغز من این‌طور جا گرفته که فقط آدم‌های تنها فیل هوا می‌کنند و اگر آدمی خودش را وارد زندگی جدی کند وقت برای فیل هوا کردن نخواهد داشت و هر چقدر تلاش کند باز هم توی یک کثافت خاصی که مختص زندگی‌های دو نفره هست فرو می‌رود.
بخش دیگری از این ترس که حالا از غلظتش کم شده دوباره از الگوی ثابتی پیروی می‌کند. باز هم اگر کسی بیاید بگوید نه فرق داره با پشت دست می‌زنم توی صورتش و بهش می‌گویم گه نخور. گه زیادی نمی‌خورم و به خودم نمی‌گویم "ما فرق داریم". ما هیچ فرقی نداریم. با هزارتا رویای کسشر که حالا به نظرمان کسشر نیست وارد زندگی دو نفره می‌شویم. روزهای شاد و خوشحال شروع می‌شود و ما مدام می‌گوییم "شت چقدر ما خوشبختیم". اما من از همین حالا بیلاخی که پشت سرمان می‌دود و ما مثل سگ ازش فرار می‌کنیم را می‌بینم. من خوب می‌دانم هیچ زندگی خارق‌العاده‌ای منتظر من نیست و بلاخره روزهای خوشِ متداوم تمام می‌شود و نکبت رایجی خودش را توی چشم‌مان فرو می‌کند.‏
سعی می‌کنم خودم را گول نزنم، ما فقط می‌خواهیم باهم زندگی کنیم، یا به عبارت دیگر همین زندگی تخمی‌مان را کنار هم بکنیم. دردسرش خیلی بیشتر از زندگی تنهایی‌ست، خسته کننده و تهوع‌آور است گاهی اما خب این کاری‌ست که فعلن تصمیم گرفته‌ام انجامش دهم. مثل تمامی کارهایی که یک روز از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم انجام دهم. سعی می‌کنم با خودم روراست باشم و توی خودم فرو بروم و بفهمم چرا این تصمیم را گرفتم. دوست ندارم این تصمیم هم نوعی فرار باشد، زندگی این روزها و زندگی قبل از این روزها را تصور می‌کنم، سعی می‌کنم بفهمم اگر به زندگی قبل برگردم برایم ترسناک خواهد بود یا نه! سعی می‌کنم چیزهای خوب و بدی که بعد از این تصمیم برایم به وجود می‌آید را ببینم، بیشتر سعی می‌کنم کثافت‌ها را تصور کنم و ببینم آیا تحمل‌ش را دارم یا نه! یک ناامیدی بدی به سراغم می‌آید، به تمامی آدم‌هایی که این کار را انجام داده‌اند نگاه می‌کنم و حتی یک موردِ خوشحال وسط‌شان پیدا نمی‌کنم. خوب می‌دانم بعد از مدتی همه چیز عادی می‌شود و آن‌قدر روزمرگی توی حلق آدم فرو می‌رود که ممکن است به گه خوردن بیوفتم. اما از طرفی به خودم می‌گویم تمامی این اتفاقات در تنها بودن هم می‌افتد. تنها فرقش این است که در تنهایی لازم نیست به نفر دومی فکر کنم و هیچ مسئولیتی در برابر یک نفر دیگر ندارم همین خودش خیلی خوب است.‏
مغزم درهم و شلوغ است، سعی می‌کنم فکرهایم را بنویسم و خودم را پهن کنم تا بهتر تصمیم بگیرم. اگر بازهم سر و ته این نوشته ربطی به هم ندارند تقصیر احوالات این روزهایم است.‏

۱۵ فروردین ۱۳۹۱

الان نیاز دارم از خانه و زندگی‌ا‌م فرار کنم.‏
هیچ وقت رویای فرار کردن نداشتم. همیشه فرار کردن برایم حسی لحظه‌ای بود و هیچ وقت به طور جدی درباره‌ش فکر نکردم اما حالا به خودم آمدم دیدم چهار ساعت است نشسته‌ام راه‌های فرار را بررسی می‌کنم. فکر می‌کنم باید یک جایی باشد که هیچ چیزی نباشد، زندگی در آن به شکل معمول جریان نداشته باشد. زمان بی‌معنی باشد، کار و عشق و پول و باقی کثافت‌کاری‌ها تعریف نشده باشند. باید بشود حافظه‌ام را پاک کنم، مادر، پدر، دوست‌پسر، دوستان، اتفاقات، همه چیز فراموش شود و من با خیال راحت یک جای دیگر فرار کنم به همان جایی که هیچ جایی نیست و حتی نفهمم فرار کرده‌ام.‏
اتفاق بدی نیافتاده، همه چیز مثل دیروز، پریروز، یک ماه پیش است. مثل تمام این دو ماهی که خوب بودم. حالا هم بد نیستم، حتی خسته و داغون هم نیستم. هوا ابری‌ست و من فقط احساس می‌کنم این زندگی من نیست. هر لحظه به تصمیم‌گیری درباره آینده‌ام نزدیک می‌شوم بیشتر می‌فهمم چقدر زندگی کثافت است. زندگی کثافت است چون مغز من همان طوری پیش نمی‌رود که مسیر عادی زندگی‌ام پیش می‌رود. مغز من یک جای دیگر است، در اوج خوشی و لذت یک جای دیگر است. جایی شبیه به خلا. جایی که گاهی سیاه سیاه است بدون هیچ صدا و تصویری، گاهی سفید و پرنور است که هیچ چیزی در آن دیده نمی‌شود. جایی‌ست که نمی‌دانم کجاست فقط می‌دانم این جایی که در آن هستم نیست.‏
کارهای زیادی انجام دادم تا مغزم را به همان مسیری بکشانم که زندگی‌ام در جریان است. داستان نوشتم، عاشق شدم، درس خواندم، کار کردم، قرص خوردم اما هیچ کدام هنوز نتوانستند جلوی مغزم را بگیرند. استاد داستان‌نویسی‌‌ام یک روز گفت "من اگر بتوانم به فکر تو افسار بزنم تمام مشکلات حل می‌شود"، دایی منصور می‌گوید "اگر سرعت فکر کردنت را پایین بیاوری همه چیز حل می‌شود" دکترم می‌گوید "اگر این قدر توی همه چیز فرو نروی همه چیز حل می‌شود". خودم اما فکر می‌کنم هیچ کدام از این کارها امکان‌پذیر نیست، من فقط باید باور کنم تمام آدم‌ها همین هستند، باید بفهمم نوشتن از مغزم کسشر محض است، باید بفهمم در وضعیت خارق‌العاده‌ای به سر نمی‌برم، باید قبول کنم همه‌ی آدم‌ها به صورت ناخودآگاه با این خاصیت مغزشان کنار آمده‌اند و من هنوز راه کنار آمدن را یاد نگرفته‌ام. همه‌ی این‌ها یعنی من به مرحله‌ای که اغلب آدم‌ها رسیده‌اند، نرسیده‌ام.‏
صبح بیدار شدم، گریه کردم. برای این‌که هوا ابری بود. خنده‌دار است، من برای هوای ابری گریه می‌کنم در حالی که در بزرگترین رویای زندگی‌ام هوا ابری‌ست. یک‌بار درباره‌اش نوشته بودم، این که از بچگی همیشه خودِ چهل ساله‌ام را با پالتوی بلندِ مشکی وسط یک چهارراه بزرگ می‌بینم در حالی که هوا ابری‌ست و باد می‌وزد. این بزرگترین رویای زندگی من است. چهل سالگی! بزرگترین رویای زندگی من زنی چهل ساله و تنهاست وسط خیابان. هیچ قبل و بعدی برای خود چهل ساله‌ام در آن لحظه متصور نیستم. نمی‌دانم وسط آن چهارراه چه کار می‌کنم، از کجا می‌آیم و به کجا می‌روم، حتی قیافه‌ام را توی چهل‌سالگی نمی‌توانم تصور کنم اما همیشه فکر کردن به این تصویر برای لذت‌بخش بوده و شب‌ها و روزها تصورش کردم.‏
هروقت بخواهم جلوی مغزم را بگیرم تا باور کند این زندگی واقعی من است این رویا را هزار بار مرور می‌کنم. بهش می‌فهمانم آینده‌ای که برای خودم متصورم هیچ چیز خاصی نیست و همین مسیر هم به همان آینده ختم می‌شود لابد. مغزم اما آرام نمی‌شود، اوایل می‌شد اما حالا نمی‌شود.‏
احساس می‌کنم تا همان چهل سالگی وقت دارم، وقت دارم یک جور دیگر زندگی کنم، کارهایی را انجام دهم که آن زن چهل ساله انجام نمی‌دهد، جوری لباس بپوشم که آن زن چهل ساله نمی‌پوشد، تنها نباشم. در واقع رویای من شده نقطه‌ی پایان زندگی‌ام ‏ یا پایانِ زندگی‌ام تنها رویای من است و در تمام این سال‌ها بوده.‏
مغز من کثافتِ محض است، آن قدر از زندگی عادی‌ام فاصله گرفته که در تمام لحظات همان جایی‌ست که همه چیز تمام شده و هیچ چیزی نیست. باید فرار کنم و به مغزم برسم انگار.‏

۱۴ فروردین ۱۳۹۱

یک روزهایی چسناله عادی‌ترین کار روزانه‌ام بود. بابلسر بودم، دوست‌پسرم سیصد کیلومتر دورتر از من، تنها بودم، وسط یک شهر کوچک بدون هیچ دوستی. به خودم حق می‌دادم به گا باشم، گریه کنم، درس نخوانم، ادا اطوار دربیاورم و هزارتا کس‌کلک‌بازی دیگر.‏ کسی نبود دستم را بگیرد و نگذارد خودم را بزنم، صبح تا شب به گا بودم و به گا بودنم پذیرفته شده بود و کسی سعی نمی‌کرد فازم را عوض کند.‏
امروز غروب پای تلفن خواستم گریه کنم، بی‌دلیل، فازِ عنِ چتی. نمی‌شد، نمی‌توانستم. صدایش، حرف زدنش، نسترن گفتنش هیچ کدام مهلت نمی‌داد گریه کنم. پنج دقیقه با دلیل و منطق بهم ثابت کرد نباید با خواننده آهنگی که اشکم را درآورده، همذات‌پنداری کنم. همین تلاشش آن قدر خنده‌دار بود که از گریه کردن منصرف شدم.
روز قبل از برگشتنم گفتم نمی‎ توانم برگردم، نگرانم، نگران مامان، گفتم اینجا حالم را بد می‌کند، زندگی همه به گاست و از این‌همه کثافت خسته شدم، عر زدم. سعی کرد آرامم کند اما من بیشتر توی فاز چسناله فرو می‌رفتم. منتظر بودم پا به پایم بیاید، نیامد. گفت زیادی ادای آدم‌های نگران را درمیاورم. گفت توی کافه از افتادن صندلی پشت سرم بیشتر از همه نگران شدم و ابراز احساسات کردم، توی مهمانی بیشتر از همه برای کسی که حالش بد بود نگران بودم و فلان، بعد هم نتیجه گرفت کلن فاز من نگرانی‌ست و عادت کرده‌ام به این کار. من که خوب خودم را می‌شناسم مطمئن بودم حق دارد. غلاف کردم. ته همه‌ی این‌ها قرار شد هروقت دلم چسناله و غرغر میخواهد بی‌خود فاز چیزهایی که واقعی نیستند را برندارم و اگر دلیلی وجود ندارد و یا کسشر است دنبال دلیل گنده نگردم و با همان دلایل دری‌وری خودم چسناله و غرغر راه بیندازم.‏
حالش کلن خوب است و کمتر چیزی حالش را بد می‌کند، توی تمام این مدت فقط یک بار واقعن از اتفاقی بد شد و همان یک بار هم کمتر از یکی دو ساعت آرام شد. آن‌قدر بی‌خود حالش را بد نمی‌کند که حسودی‌م می‌شود. . گریه کردنم واقعن اذیتش می‌کند، من این اذیت شدن را می‌بینم. آن‌قدر بد شدن حالش بدیهی‌ست که از خودم بدم می‌آید. خیلی سعی می‌کنم توی فاز چسناله تخمی فرو نروم و حالش را بد نکنم، دارم یاد می‌گیرم به حال یک نفر دیگر فکر کنم، دارم باور می‌کنم حال یکی واقعن به حال من ربط دارد.
انگار این آدم همان چیزی‌ست که من همیشه سعی کردم باشم و نتوانستم، همان چیزی را زندگی می‌کند که من این همه سال خواستم زندگی کنم و نتوانستم. بودنش هر لحظه یادم می‌آورد دوست داشتم چطور باشم. هروقت حواسم پرت می‌شود و به نسترنی که همیشه حالم را به هم می‌زد نزدیک می‌شوم فقط کافی‌ست نگاهش کنم، اجازه بدهم حرف بزند، دوستم داشته باشد تا دوباره برگردم به همان نسترنی که دوستش دارم.‏