۰۴ اسفند ۱۳۹۱

I can't get you out of my mind

امشب با مهدی و رامین یک بازی جدید شروع کردیم، این جوری بود که من همشهری داستان را باز کردم و عبارت سرمقاله فلان را بلند خواندم. بعد مهدی یک کلمه به قبل سرمقاله اضافه کرد، رامین یک کلمه قبل کلمه‌ای که مهدی اضافه کرده بود و همین طور رفتند. تهش یک جوری می‌شد که سرمقاله فلان که یک زمانی برای خودش تیتر بود و خیلی برو بیا داشت شد ته یک زنجیره‌ی دراز از کلمات با معنی، دردناک بود. شاید من هم باید اتفاقات امشب را از تلفن مادرم شروع کنم.‏
یک روز که هوا نسبتن گرم بود مادرم از تلفن‌‌های بی‌سیم  نسبتن گرونی که هی می‌خرید و هی خراب می‌شدند خسته شد و گوشی بی‌سیمش را پرت کرد روی میز، به پدرم گفت به عمه‌ام بگوید از سوئد برایش یک گوشی تلفن بی‌سیم از همان‌هایی که برای زن‌عمویم آورده و چند سال است مثل سگ کار می‌کند بیاورد. پدرم خودش را لوس کرد اما مادرم راضی‌اش کرد و بلاخره یک روز همان تلفنی که در رویاهایش بارها در دستش گرفته بود رسید. مدت‌ها طول کشید تا مادرم به تمام سوراخ سمبه‌های تلفنش وارد شود، یکی از پایه‌های تلفن را توی آشپزخانه گذاشت تا به قول خودش صبح‌ها که بیدار می‌شود و به عادت هر روزش با من و خواهر و برادرم در یک شهر دیگر صحبت کند از کار و زندگی‌اش نیفتد.
شیش ماه پیش یک شب که در خانه شمال تنها بودم، تلفن را از پریز کشیدم تا جا را برای مودم سیم‌دار کثافت باز کنم و بعد که خواستم تلفن را دوباره وصل کنم، دو شاخه را فرو کردم توی پریز برق و از تلفن دود بلند شد. تلفن مورد علاقه‌ی مادرم سوخت و من سوزاندمش. تلفن را با خودم آوردم تهران تا تعمیرش کنم و بلاخره بعد از شش ماه که یک بار تلفن گم شد و بعد پیدا شد و چند ماه یک گوشه خاک خورد بردمش توپخونه و تعمیرش کردم. دیروز رفتم تلفن را گرفتم و تمام طول راه حواسم بهش بود که خط بهش نیفتد، حتی برایش یک چیزی خریدم که خودشان بهش می‌گفتند ضد برق تا دیگر نسوزد. تلفن را سالم رساندم خانه، زدم به برق تا شارژ شود و مادرم پای تلفن گفت آن جفت دیگرش را هم توی شمال زده به برق تا وقتی این اصل کاری می‌رسد بدون اتلاف وقت دوباره همه چیز را با تلفن‌هایش از نو شروع کند.
 
فردا باید برم شمال، برای درست کردن کار کثافت دانشگاهم که تمامی ندارد، غروب وقتی وسیله‌هایم را جمع می‌کردم تمام مدت حواسم بود تلفن مورد علاقه‌ی مادرم را فراموش نکنم، فکر کردم بگذارمش توی کوله پشتی دوم که جا بیشتر دارد و بهش فشار نمی‌آید. همان موقع کیف بزرگ  سیاه لوازم آرایشی که نسیم برایم خریده بود را برداشتم. عطری که تازه کادو گرفته بودم، موچین تیزی که با اولین حقوق روزنامه خریده بودم، کرمی که ماه‌ها برای خریدنش منتظر مانده بودم تا بلاخره یک ماه پیش بعد از گرفتن حقوق خریدم، ماتیک قرمزی که دوست‌پسر قبلی‌ام برایم خریده بود و همیشه خوش رنگ‌ترین و گران‌ترین ماتیکم بود، دو تا کش موی هم رنگ که وقتی موهایم را دو طرف سرم می‌بافم پایین‌شان را با این کش می‌بندم و هزار تا خرده ریز دیگر که با وسواس مخصوص خودم همه‌شان را یک جا جمع می‌کنم و همه جا با خودم می‌برم را با دقت توی کیف سیاه گذاشتم و کیف سیاه را گذاشتم کنار تلفن توی کوله‌پشتی. یک لحظه تردید کردم، فکر کردم توی کوله پشتی یا کیف دستی؟ بعد فکر کردم ممکن است توی کیف دستی گه شوند و اینجای جایشان امن‌تر است. این کشمکش همیشگی‌ام برای این کیف است از بس به خودش و خرت و پرت‌های تویش معتادم، زیر این‌ها واقعی‌ترین مانتویی که دارم و مخصوص سرکار و دانشگاه است و مقنعه ‌ام را چپانده بودم. راحت‌ترین شرت تاریخ و یکی از سوتین‌ها را هم به محتویات کوله پشتی اضافه کردم و دقیقن لحظه آخر روسری روی سرم که همیشه از خریدنش راضی بودم و این به نوبه خودش عجیب است را برداشتم و با چندتا از تی‌شرت‌ها به زور فشار دادم توی کیف، بعد یک شال قدیمی گذاشتم سرم و فکر کردم چقدر کاردان و عاقلم.
قرار شد رامین بیاد دنبالم بریم خانه مهدی و بعد هم خانه خودش و فردا صبح برم شمال. کوله‌پشتی را گذاشتم روی صندلی عقب ماشین، وقتی رسیدیم خانه مهدی به رامین گفتم کیف‌ها رو بیار تو، یک حرف‌هایی از پدرم مثل پیام بازرگانی ناگزیر از جلوی چشمانم رد شدند. یک ساعت شاید از رسیدن‌مان گذشته بود که دوباره فوبیایی که پدرم با تکرار هزار باره‌ی توصیه‌های ایمنی‌اش دو دستی توی حلقم فرو کرده مثل برق آمد و رفت و من با فاز نب بابا، به فاز قبلی ادامه دادم.
گفتیم بریم بیرون شام بخوریم و یه دوری بزنیم. نشستم توی ماشین، داشبورد ماشین باز بود و فوبیای همیشگی جرقه زد، رامین گفت شاید من باز گذاشتم. پشت را نگاه کردم، لباس‌های سربازی رامین درهم روی صندلی بود، همه را زیر و رو کردم، نبود. مطمئن بودم اشتباه نمی‌کنم اما آن قدر می‌خواستم اشتباه کنم دوباره گشتم، واقعن کوله پشتی نبود.
نمی‌‌دانم برای کدام‌شان این همه گریه می‌کنم. برای تک‌تک‌شان، حتی برای سوهان ناخنی که یک شب تابستان توی بی‌پولی مخصوص خودم وقتی توی ماشین منتظر دوست رامین بودیم، با دو هزار تومنی ته کیفم و پانصد تومنی زیر ترمزدستی ماشین از داروخانه طالقانی سر شریعتی خریدم.
این داستان شاید یک سر دیگری هم دارد، عمه‌ام پای تلفن توی سوئد وقتی پدرم بهش گفت "بی‌زحمت یکی ازون تلفنایی که برای ناهید اینا آوردی برا مام بیار".‏‏

۲۱ بهمن ۱۳۹۱

sorry i'm late

تمام این مدت سعی کردم فراموش کنم چقدر ریده‌ام، در همه‌ی کارهایی که مسئولیت‌شان را قبول کردم. توی کارم و درسم بیشتر از همه، مدام خودم را گول زدم که اوضاع بهتر می‌شود و هیچ اتفاقی نمی‌افتد و تو از پس تمام این کارها بر می‌آیی اما تک‌تک آن کارها از توان من خارج بودند، من سعی می‌کردم خودم را جای آدم‌های قوی جا بزنم و به زور کارهایی را بکنم که نمی‌توانم.‌

من نمی‌توانم هم کار کنم هم درس بخوانم هم خانه‌داری کنم هم نگران خرج کردنم باشم هم غصه بخورم و سعی کنم متعادل بمانم. همین قدر که یکی از این‌ها را انجام دهم کار بزرگی‌ست برای من، گفتن این جمله برایم سخت است چون در تمام این مدت خودم را مثل سیاوش تصور می‌کردم توی آتش که صحنه آخر مقابل چشمان نگران مردم از آتش بیرون می‌آید در حالی که لباس‌هایش سفید و تمیز است و لبخند چندش‌آوری رو به دوربین می‌زند. اما من در بهترین حالت له و داغون بیرون می‌آیم از این وضعیت.
 چیزی که هنوز دنبال خودم می‌کشم توجیه تمام شکست‌هایم از بچگی تا امروز است، برای هر کدام یک دلیل که مو لای درزش نمی‌رود تراشیده‌ام و یا واقعیت را آن‌قدر با دقت تغییر داده‌ام که وقتی به کسی می‌گویم فلان چیز را از دست دادم به این دلیل ابدن به ذهنش نمی‌رسد که من از تنبلی شکست خورده‌ام و اصولن با تاسف سرش را تکان می‌دهد و سعی می‌کند دلداری‌ام بدهد برای این همه رنجی که بر من رفته.‏

بارها سعی کردم دلیل این همه ریدنم را پیدا کنم و بفهمم چرا نمی‌توانم کاری را درست و حسابی تمام کنم، من حتی دیگر نمی‌توانم یک فیلم را از اول تا آخر بدون زجر کشیدن ببینم، کتاب‌های چند صد صفحه‌ای که به زور خوانده‌ام و پنجاه صفحه آخرشان مانده روی هم تلنبار شده‌اند، پنج سال است می‌خواهم درسم را تمام کنم، اضافه وزنم چند سال است صفر نشده، کارهایی که دوست داشتم انجام دهم و همیشه در ذهنم در حد رویا مانده، حتی پست‌های نیمه تمام اینجا که هیچ وقت از ترس گرفتن عذاب وجدان بهشان نگاه هم نمی‌کنم. درد کشیدن از کارهای نیمه تمام آن قدر زیاد شده که حتی رغبت نمی‌کنم کار جدیدی را شروع کنم.‏
شاید تمامش از تنبلی نباشد اما بزرگ‌ترین بخشش است، کارهایی که با بی‌میلی و از سر اجبار شروع‌ می‌کنم به ناتمام ماندن و یا با زجر تمام شدن ختم می‌شوند اما آشپزی و خانه‌داری و کتاب‌هایی که دوست دارم و فیلم‌ها و سریال‌های مورد علاقه‌ام با تعطیل شدن کارهایی که ازشان متنفرم زودتر از حد معمول تمام می‌شوند.
پذیرفتن تنبلی اصلن کار راحتی نیست، همین حالا چند بار نوشتم و پاک کردم تا جرات کنم بنویسم "تنبلی". با درد سعی دارم به خودم بقبولانم که همیشه آدم تنبلی نبودم، بچه که بودم خیلی خوب درس می‌خواندم چون درس خواندن کاری می‌کرد در مرکز توجهات باقی بمانم، اما در دوره دبیرستان به جز امتحان فیزیک نهایی سال سوم که برای اولین بار و آخرین بار در تمام زندگی‌ام دوازده ساعت درس خواندم هیچ وقت دیگر درست و حسابی درس نخواندم. از زمان کنکور تنبلی به صورت جدی آغاز شد و دیگر هیچ وقت تمام نشد، جز ترم پیش که دور روز قبل امتحان خودم را جر دادم و تمام درس‌ها را آن قدر خواندم تا فقط پاس کنم. خاطرات دیگری از تنبلی نکردنم یادم می‌آید اما تمام‌شان مثل گرفتگی ماهیچه یک لحظه مرا گرفته و ول کرده، با حساب تمام این ها من خودم را آدم تنبلی معرفی می‌کنم که سعی می‌کند وانمود کند تنبل نیست. شما اگر فردا من را توی خیابان ببینید و به من بگویید تنبلی نکن آن قدر با سوز برایتان شرح سختی‌هایم را می‌گویم که به گه خوردن بیفتید، یعنی هنوز توانایی شنیدن درباره تنبلی‌ام از دیگران را ندارم.
بیست روز پیش قرار بود ترجمه‌ ده صفحه‌ مقاله برای استادم بفرستم تا بهم نمره بدهد هنوز نفرستادم و فقط دو روز دیگر وقت دارم، چهار ماه وقت داشتم صد و پنجاه نفر را برای کار کسشری دور هم جمع کنم و حالا به زور به چهل نفر می‌رسند، بیشتر از چند هفته است که قرار است جایی بروم برای تحویل گرفتن یک چیزهایی و هنوز نرفتم، الان باید دانشگاه باشم برای برداشتن واحدهای عقب مانده‌‌ی این سال‌ها تا این ترم درسم تمام شود اما نیستم.‏ یکی از این دستگاه‌ها که کاغذ را از یک سرش می‌فرستی تو و از طرف دیگر رشته‌های دراز تحویل می‌گیری برای آدم‌هایی مثل من لازم است، از یک طرف بروم تو و از طرف دیگر مثل ماکارونی بیرون بریزم بعد به عنوان کود رشته‌هایم را بریزند پای درختان، کود انسانی مفیدی می‌شوم.‏

۱۴ بهمن ۱۳۹۱

این جا دیگر جایی نیست که من تویش راحت بنویسم، شده جایی که با احتیاط وسطش قدم می‌زنم، کاربری قبلش را از دست داده. نمی‌توانم هر چیزی که می‌آید و می‌رود را بنویسم چون دوست دارم چیزی باشم که کاملن نیستم و این آزار دهنده است.‏
روراست بودن با خودم در حضور آدم‌های دیگر امکان‌پذیر نیست آن هم برای من که همیشه حواسم به نگاه دیگران است، حتی وقتی توی خانه‌ام یک دقیقه می‌روم جلوی پنجره حواسم هست از پنجره خانه روبرویی خوب به نظر برسم. به آدم‌هایی که برای خودشان زندگی می‌کنند حسودی‌ام می‌شود اما آن قدرها هم مطمئن نیستم وجود داشته باشند. دوست دارم هر گهی که هستم برای خودم باشم اما نمی‌شود، آدم مدام درگیر روابطی می‌شود که توی آنها باید مواظب چه گهی بودن خودش باشد.
چند روز پیش رفتیم خانه مردی که نزدیک‌های لواسان، یک جای نیمه کوهستانی زندگی می‌کرد. درِ خانه‌اش چوبی بود و دیوار نداشت، به جایش پرچین بود شبیه خانه حنا دختری در مزرعه. از شب قبل برف می‌بارید، پایم را که توی خانه گذاشتم از این که رد پایم روی برف می‌ماند ذوق می‌کردم، راه باریکی را طی کردیم و به فضای نسبتن بازی رسیدیم، چهار طرف حیاط باغچه و درخت و صندلی‌های چوبی قدیمی، مبل کهنه و یک صندلی فلزی بود که روی همه‌شان برف نشسته بود، یک سمت دیگر حیاط آلاچیقی پر از چوب بود. از پله‌ها بالا رفتیم و پا روی خرده‌های چوب روی ایوان گذاشتیم و از در دیگری وارد خانه شدیم. بوی الکل و سرما زد توی دماغم، از پله‌ها با تردید بالا رفتم، پله‌های تنگ با موزائیک‌های قدیمی، شبیه خواب‌هایم بود و این را حالا که دوباره به آن فضا فکر می‌کنم می‌فهمم. پاگرد اول پنجره‌ای داشت به پشت خانه، پرده توری قدیمی و کهنه شبیه پرده‌ها توی عکس‌های قدیمی آلبوم مامان، کوزه بزرگ سفالی از آنهایی که مادربزرگم تویش سرکه می‌انداخت روی رف پنجره بود. پله‌ها که تمام شدند فضا باز شد، یک میز چوبی، یخچال و چند قابلمه قبل از در ورودی اتاق روی هم تلنبار شده بودند. در را با فشار باز کردیم، کرسی بزرگی گوشه سمت چپ اتاق بود، سینی مسی بزرگی روی کرسی و وسط سینی ظرف بزرگ میوه، کاسه‌های مسی دیگری توی سینی بودند که با سنجد، گردو، فندق و تخمه پر شده بودند. یک بشقاب پر از علف خرد شده کنار زیرسیگاری فلزی روی کرسی بود.
پیشخوان آشپزخانه شبیه همان پرچین‌های دور خانه بود، اما از یک چوب قهوه‌ براق. پایه‌های پیشخوان تنه درخت بود و رویش چوبی از جنس چوب نیمکت‌های مدرسه ابتدایی‌ام. همه وسایل خانه چرک و رنگ و رو رفته بودند روی رف پنجره سمت راست اتاق یک ردیف گلدان شمعدانی با چند کاکتوس هم بودند که سبزی‌شان کنار قهوه‌ای های مرده و خاکستری‌های اتاق سرما را بیشتر می‌کرد.
پاهایم را با بی‌میلی که از وسواس شدیدم می‌آید فشار دادم زیر کرسی، گرمایش بیشتر استرس‌زا بود تا لذت‌بخش، همه پرسیدند چرا حسابی نمی‌روی زیر کرسی و من خاطره‌ دروغی از کودکی‌ام و کرسی تعریف کردم تا بگویم این کارم از ترس است. بعد پیرمرد صاحب‌خانه رفت توی حیاط و صدای اره‌برقی‌اش بلند شد، همه رفتند کمکش و با چوب‌های خرد شده برگشتند و بخاری را آتش کردند، همه لذت می‌بردند الا من.
از طرفی به بی‌خیالی پیرمرد نسبت به وضعیت زندگی‌اش حسودی می‌کردم و از طرفی باور نمی‌کردم کسی با انتخاب خودش این همه عجیب و بی‌چیز زندگی کند. ملاقه‌اش را زد توی دبه‌ای که کنار کرسی بود و با قیف بطری عرق را پر کرد، گفت توی این برف عرق می‌چسبه، به من خیلی وقت است که عرق نمی‌چسبد، از داغی مسخره‌اش بدم می‌آید و معده‌ام از بوی الکل حتی به هم می‌ریزد. نشستیم به کشیدن و من آن قدر از بودن توی آن فضا استرس داشتم که حتی نمی‌توانستم با خیال راحت چت باشم.‏
بادمجون‌ها را روی بخاری هیزمی گذاشتیم، شروع کردیم سیر خرد کردن برای میرزا قاسمی، توی قابلمه مسی سیرها را سرخ کردم و روی تخته‌ای که به گفته خودش از چوب گردو بود بادمجون‌ها را ساتوری کردم. میرزا قاسمی را بی‌حوصله و تندتند آماده کردم تا زودتر بخوریم و وقت رفتن شود. واقعن کلافه بودم، به حدی که نمی‌توانستم راحت یک گوشه بشینم و مدام در همان چند متر فضا راه می‌رفتم.
 
 توی این چند روزی که می‌گذرد حتی به آن روز فکر هم نکردم، حالا که فکر می‌کنم هیچ دلیل قانع کننده‌ای برای آن همه بد گذشتن به خودم ندارم. پیرمردی که توی حیاط خانه‌اش علف می‌کارد و به قول خودش از زندگی هیچی نمی‌خواهد و به نظر من اگر نمی‌خواست لازم نبود درباره‌اش حتی حرف بزند، تمام خانه‌اش بوی الکل می‌دهد و دستشویی خانه‌اش شلنگ آب ندارد و رختخواب‌هایش همه چرک و کثیف هستند برای من دردناک است. دوست ندارم دوباره به آن خانه برگردم چون شبیه خانه‌های شمال است و همان نمی را دارد که خانه‌های آنجا دارند، نورش همان رنگی‌ است که نور خانه‌مان توی شمال وسط زمستان.
آن خانه اگر برای رامین و بقیه بکر و تازه بود برای من فیک و کلیشه و تکراری بود. ادای نصفه نیمه‌ای بود از صادق هدایتِ بوف کور، آزار دهنده و بغرنج. اگر آن پیرمرد حتی به اینها فکر هم نکرده بود و روحش از چیزهایی که توی سر من درباره‌اش می‌گذرد خبر ندارد باز هم برای من هیچ جذابیتی ندارد. باور نمی‌کنم زندگی آن مرد به نظر بقیه این همه برای خودش باشد و واقعن برای او هم این همه برای خودش بودن معنایی داشته باشد.‏
اگر آن خانه مال من بود حتمن می‌کوبیدم و به جایش خانه‌ای تمیز با دستشویی کاشی شده وشلنگ و رختخواب‌هایی تمیز می‌ساختم. من تحمل مدام بودن رنگ‌های سبز و قهوه‌ای و خاکستری کنار هم را ندارم.، تحمل بوی سرما و الکل برای همیشه. دیگر حتی تحمل ندارم این جا را نگه دارم چون نگاه کردن بهش توی یک قالبی حبسم می‌کند که دلم می‌خواهد از آن فرار کنم.‏ 
دیشب توی کافه روی نیمکتی نشسته بودم که دقیقن وسط بالکن بود و اگر به روبرو نگاه می‌کردی همه چیز قرینه هم بود. خانه روبرو چیزی بین دو طبقه و یک طبقه، ارتفاع معقولی از سطح زمین داشت و شبیه خانه‌ی پیرها بود. بالکن نسبتن پهنی داشت با یک پنجره مستطیلی، از آنجایی که من نشسته بودم به دو قسمت مساوی تقسیم می‌شد و نظم آزار دهنده‌اش اذیتم می‌کرد. باران بند آمده بود و آسمانِ سرمه‌ای تیره رنگ آسمانِ ساعت نه نبود، بیشتر صبح زود بود. هوا سرد بود و صدای ممتد حرکت ماشین‌ها از دور شبیه صدای دریا می‌شد و انگار صدایی نبود. قبلن هم یک بار دیگر این صدا شبیه صدای دریا شده بود برایم، یک شب روی بالکن خانه بهناز.‏
دوست داشتم آدمی بودم توی خانه روبرو که به منِ نشسته‌ روی بالکن کافه نگاه می‌کند و داستانش را حدس می‌زند و جایی ازش می‌‌نویسد یا یک نفر را خفت کنم و بگویم ببین امروز شد یک سال که من یک نفر را بدون قطع و وصل دوست دارم و هنوز از بودنش راضی‌ام وآدمی که خفتش کرده‌ام از حرفم همان قدری تعجب کند که خودم هر دقیقه میکنم. بروم روی بالکن خانه‌ی با ارتفاع ناچیز رو به دریای توهمی آواز عاشقانه‌ زمزمه کنم و خودم را مثل هایده توی ویدئوی روزای روشن خداحافظ بغل کنم.‏
صبح به خاله‌ کوچیکه گفتم اگر همان قدری که احساس بدبختی می‌کنی احساس خوشبختی هم می‌کنی بکش بیرون از خودت چون همه چیز نرمال است و همان جا فکر کردم توی یک سال گذشته تعداد روزهایی که احساس خوشبختی کردم بیشتر از روزهای بدبختی‌ام بوده بعد یاد لحظه‌ای افتادم توی جاده چالوس، جاده یک جوری می‌شد که صخره ها توی هم می‌رفتند، نور هر لحظه کم و زیاد می‌شد، های بودیم و رامین یک‌هو گفت بستنی بخوریم.