۰۷ خرداد ۱۳۹۱

از غروب یک ویدئو را توی یوتیوب هزار بار پلی کردم. دوربین دریا را نشان می‌دهد، قسمتی از آسمان هم معلوم است، ابر هست و نیست. در نگاه اول انگار آسمان کاملن ابری‌ست اما یک جاهایی وسط ویدئو وقتی دوربین چند درجه می‌چرخد سمت راست تصویر یک تکه از آسمان که آبی‌ست پیدا می‌شود. دریاچه است انگار، از آرامشش حدس می‌زنم. موج ندارد یک صدای دوری مثل صدای قایق موتوری اول ویدئو هست که کم‌کم محو می‌شود. گاهی یک باد آرامی می‌وزد و آب خیلی آرام حرکت می‌کند. یک جایی وسط آب خشکی‌ست انگار. چند ثانیه فقط همین است، بدون هیچ صدایی، یک جوری که فکر می‌کنی کسی دوربینش را جا گذاشته و رفته. بعد یک نفر با تی‌شرت سفید که یک طرفش توی شلوارک سیاهش است و طرف دیگرش نامرتب بیرون افتاده با ویولن وارد تصویر می‌شود، پا برهنه است،توی آب می‌ایستد ویولنش را بالا می‌آورد و شروع می‌کند به زدن. دوربین کمی حرکت می‌کند، آهنگ آرام شروع می‌شود، کم کم بالا می‌رود، و یک‌هو به اوجش می‌رسد، پاهای مرد کمی بازتر می‌شوند، حرکت دوربین و لرزش دست فیلم‌بردار بیشتر می‌شود، موج‌های روی سطح آب هم حتی بیشتر می‌شوند. یک دقیقه آهنگ بالا می‌ماند، بعد یک‌هو قطع می‌شود. مرد چند لحظه مکث می‌کند، فقط صدای حرکت آرام آب شنیده می‌شود. آهنگ انگار از اول شروع می‌شود، همه حرکت‌ها ناگهان آرام شده‌اند، باز هم آهنگ از پایین  شروع می‌شود حالا کمی زاویه دوربین تغییر کرده و سمت راست تصویر بیشتر دیده می‌شود، مرد بدنش را آرام با حرکت آرشه کش و قوس می‌دهد ، آهنگ کمی بالاتر می‌رود، چند ثانیه همان جا می‌ماند و تمام می‌شود. لحظه تمام شدنش سه بار آرشه را روی سیم‌ها می‌کشد و بعد از این کار دستانش را بالا می‌آورد به نشانه تمام شدن قطعه. چند ثانیه مکث می‌کند و بدون نگاه کردن به دوربین از کادر خارج می‌شود و تنها صدا، صدای حرکت پاهای مرد توی آب است.
ویدئو یک جوری‌ست که انگار بیرون دنیای واقعی‌ست، انگار این فضا در دنیای ما وجود ندارد. این آدم با این همه آرامش توی این دنیا زندگی نمی‌کند، این آسمان خوش‌رنگ، دریاچه‌ی آرام.
من این آهنگ را هزار بار شنیده‌ام. در طبقه ششم یک آپارتمان وسط شهر. وقتی سرگرم بازی بودم، غذا درست می‌کردم، توی بغل ولو بودم، چت بودم، عصبی، خوشحال. اما هیچ وقت حسم شبیه حس امروز غروب نبود، حسی که آرام کشش می‌دهم، دوست ندارم تمام شود اما خوب می‌دانم صبح که بیدار شوم دیگر این آهنگ کار نمی‌کند.

۰۶ خرداد ۱۳۹۱

تا یک جایی اعتراف کردن به نقطه ضعف‌هایم حالم را بهتر می‌کرد اما دیگر فایده ندارد. حالا من خوب می‌دانم مشکلاتم چه چیزهایی هستند. می‌دانم تمام دردهایم از نداشتن اعتماد به نفس است. جلب توجه، حسادت، هارش بودن، پرحرفی، دروغ‌گویی، خودتخریبی، تناقض و تا آخر. از همان کودکی اگر به من توهم هوش و زیبایی نمی‌دادند و ازم انتظار نداشتند شاخ غول را بشکنم شاید این همه داغون نمی‌شدم. شاید اگر من هم مثل خیلی‌های دیگر با واقعیتم بزرگ می‌شدم، این‌طور نمی‌شد.
یادم می‌آید بعد از اولین شکست‌ها افتادم به دروغ گفتن برای توجیه‌شان. افتادم به حسادت کردن به آدم‌هایی که پیروز شده بودند و یا از من زیباتر بودند، از کم شدن توجهات درد کشیدم، عصبی و زودرنج شدم. هر چقدر که بزرگتر شدم همه چیز بدتر شد. توی یک رابطه بیمار، وسط دوستان بدتر از خودم. خیلی چیزهای زیادی یادم می‌آید که بد و بدترم کرد، محیط زندگی، خانواده، شرایط زندگی.‏
اما من دوست نداشتم خودم را با همه مشکلاتم بپذیرم و بگویم خب همین‌طور ادامه بده. موچین برداشتم و خال خال این مشکلات را بیرون کشیدم، اول فکر کردم بیرون کشیدن کافی‌ست و حالم خوب می‌شود. شد، خیلی بهتر شد اما مقطعی بود، دوباره سرشان از زیر پوستم بیرون می‌زند. باید از ریشه همه‌شان را سوزاند و یا آن‌قدر بیرون کشیدن را ادامه داد تا کمتر شوند.
نیاز به کمک دارم، این بار نه روان‌پزشک! نمی‌دانم به چه چیزی نیاز دارم، فقط می‌دانم مشکلاتم روی دستم باد کرده‌اند، نه می‌توانم یک‌هو دور بریزم‌شان و فراموش کنم که کلن بودند و خوشبخت شوم، نه می‌توانم همیشه دنبال خودم بکشانم‌شان.
آدمی که دوستم دارد بزرگ‌ترین شانس این روزهایم است اما باز هم کافی نیست! کاش زودتر یک راهی پیدا کنم.‏
.

۰۵ خرداد ۱۳۹۱

 دارم به ادامه این رابطه فکر می‌کنم. فکر می‎کنم لابد پنج سال دیگه به همین حسایی که الان نسبت به رابطه قبلیم دارم می‌رسم. وقتی به آدم قبلی فکر می‌کنم هیچ حسی سراغم نمیاد. سعی می‌کنم خوابیدن باهاش رو تصور کنم و ببینم هنوز حسی بهش دارم یا نه، اما هیچی یادم نمیاد. از خودم می‌پرسم من واقعن پنج سال با این آدم بودم؟ تعجب می‌کنم از خودم و به خودم حق می‌دم تعجب کنم.
فکر می‌کنم لابد پنج سال دیگه نسبت به آدمی که حالا باهاش هستم هم همین حس رو دارم. بیست و چهار سالگی خیلی زوده برای تصمیم گرفتن درباره آینده خودم و یک آدم دیگه. خیلی از احساساتم هنوز ثابت نشدن، با یک شیب تندی تغییر می‌کنم. فکر می‌کنم در بهترین حالت توی سی سالگی باید تصمیم بگیرم درباره آینده رابطه. تو این که الان رامین رو دوست دارم و می‌خوام باهاش بمونم شکی ندارم اما مطمئن نیستم این حس تا سی سالگی هم ادامه داشته باشه.
چطور آدما تصمیم می‌گیرن ازدواج کنن؟ شاید خیلی مطمئنن به خودشون، شاید هم اصلن بهش فکر نمی‌کنن، شایدم فکر می‌کنن و میگن اکی هرجا نتونستم می‌کشم بیرون. فکر می‌کنم اصلن چرا باید ازدواج کرد که بعدش طلاق گرفت؟ میشه همین طور ادامه داد هرجا نخواستم جدا شم. اما اینجا ایرانه، نمی‌شه راحت با کسی که دوستش دارم زندگی کنم. شاید اگه یک جای دیگه بودم هیچ وقت به ازدواج فکر نمی‌کردم.
اصلن چرا باید ازدواج به وجود میومد؟ چی رو تغییر می‌ده؟ رابطه رو محکم می‌کنه؟ کیرم تو استحکامی که با اسم گذاشتن روی یک رابطه به وجود میاد. شاید واقعن یک تعهد اجباری به وجود میاره. اما مگه میشه؟ یکی قول میده متعهد باشه و بعد امضا میکنه؟ خب قول بده و امضا نکن. گه تو ازدواج بابا.
این همه گه می‌خورم اما اگه همین فردا بگه بیا ازدواج کنیم می‌رم، نمی‌دونم چرا! شاید واسه تجربه زندگی تو یه قالب جدید. شبیه بازی می‌مونه، یه بازی که از بیرون جالب به نظر می‌رسه، یه مدت سر آدمو گرم می‌کنه و فاز جدید می‌ده و آخرش مثل تموم بازیا حوصله آدمو سر می‌بره. یا همه چی انقد پیچیده‌اس یا انقد ساده و احمقانه‌اس که به نظر پیچیده میاد.
دایی منصور می‌گه من به آدم روبروت اعتماد دارم، به تو ندارم. می‌گه تو نمی‌دونی از زندگیت چی می‌خوای. اما من فکر می‌کنم می‌دونم. در کمال ناباوری این روزا یه هدف‌هایی دارم، یه کارایی می‌کنم که قبلن نمی‎کردم. یه آینده واسه خودم ساختم و توش خودم رو تعریف کردم اما در نهایت بی‌رحمی دارم سعی می‌کنم آینده‌م کاملن شخصی باشه، بدون حضور یه آدم دیگه. خیلی ازگلم بابا، ساختن یه آینده تو ذهنم رو انقد احمقانه می‌دونم که یکی دیگه رو توش شریک نکنم.
 چقدر زر می‌زنم، چقدر هنوز زر دارم که نزدم. من آینده می‌سازم چون لازم دارم شرایط این روزای زندگیم رو قابل تحمل کنم، یعنی نیاز دارم خودم رو راضی کنم که اگه از الان راضی نیستی یه آینده‌ای منتظرته که الان از تصورش راضی هستی. ازین کسشرتر؟ یه آینده که الان دوس داشتم توش باشم ولی نیستم و احتمالن وقتی برم توش دیگه واسم جذاب نیست و بازم مجبورم یه آینده بسازم و برم که بهش برسم، دلم خوشه. اجازه بدین پهن شم از این همه کسشر بودن مغز بشریت. در طول تاریخ آدما یا به این چیزا فکر کردن و خودشون رو گول زدن و هی ادامه دادن، یا فک کردن و گفتن که چی؟ بعد شیر گازو وا کردن یا فکر نکردن و خِلاص.
من دسته اولم، فکر می‌کنم و ادامه می‌دم، چون ادامه ندادنش برام از کون گشادیه. بعدشم بشریت در طی تاریخ به این نتیجه کلیشه‌ای و کسشر رسیده که گور بابای آینده، یه نگا به دور و برت بنداز ببین دنیا چه خوبه. بازم بذارین پهن شم از این همه خارکسگی مغز بشر.
خلاصه این که من صبح بیدار می‌شم و درس می‌خونم چون دوشنبه امتحان دارم، قربون صدقه رامین می‌رم و فراموش می‌کنم امشب چقدر به نظرم همه چیز بدیهی بود.
احساس کسشر بودن می‌کنم از نوشتن این دری وریا، چون همه مثل سگ بهشون واقفیم و فکر کردن بهشون از حماقت و بیکاری و مبتذل بودن‎‌مه.هه هه، خیلی بدبخت و مبتذل و چهار ساله‌ام. کیرم تو مغز کسشرم بابا. یکی‌ام نیس بگه بخواب بابا.

۰۱ خرداد ۱۳۹۱

بیشتر از دو هفته است عمدن  قرص نمی‌خورم نه از سر لج و لجبازی و اداهای چهارده‌سالگی، چون موهای سرم می‌ریزند، زیر چانه‌ام هشت‌تا خال موی زبر سیاه در آمده، پوستم هر روز بدتر می‌شود، لرزش بدنم زیاد شده و تمرکزم تقریبن صفر شده، احساس خنگی می‌کنم.‏ تصمیم گرفتم قرص‌هایم را قطع کنم.
حس کردم حالم آن قدر خوب است که نیاز به قرص و دارو نداشته باشم. آن قدر به بیماری‌ام و حالت‌هایم آگاه هستم که دیگر مثل قدیم‌ها زندگی‌ام فلج نشود و از فرط افسردگی به گا نروم اما می‌دانم خطرناک است. وقتی این بیماری را پذیرفتم دیگر نمی‌توانم تبصره و ماده قائل شوم.
توی این دو هفته من بد نشدم، یعنی هیچ جور خاصی نشدم. از خانه و زندگی و دوست‌پسرم دورم اما خوبم. الف گفت فقط افسردگی و این‌ها نیست، گفت بیماری تو از اختلالات هورمونی نشات می‌گیرد، همین اختلالات باعث می‌شوند تحملت در برابر اتفاقات پایین باشد، چیزهای غیرمهم دهنت را سرویس کنند و گاهی چیزهای مهم به تخمت باشند. اهوم، اما بازهم فکر می‌کنم وقتی این همه قدرت پیدا کردم که حالم را تنهایی خوب نگه دارم و خودم را در معرض استرس قرار ندهم یعنی می‌توانم.
در واقع دوست دارم بتوانم، دوست ندارم تا آخر عمرم قرص بخورم، یعنی دوست داشتم اگر تنم نمی‌لرزید، زیرچانه‌ام هشت تا خال موی زبر درنمی‌‌آمد و این همه خنگ نمی‌شدم .‏
از طرف دیگر از دست خودم خسته شدم، حس می‌کنم پذیرفتن بیماری باعث شده از زیر بار مسئولیت خیلی از کارها و رفتارهایم شانه خالی کنم. اگرچه من خودم را جر می‌دهم برای دوری از این کار اما گاهی یواشکی خودش درونم اتفاق می‌افتد و من حتی حواسم نیست که خودم را راضی کرده‌ام که "عیب نداره، دست خودت نبود."
یک بخش غیرقابل انکار خودِ بیماری‌ست، وسواس بیش از حد مغزم گاهی توهم و بدبینی، تغییرفاز شدید، حساسیت زیاد و تحمل کم. دوست داشتم از بچگی تعادل داشتم و این همه بی‌خود زندگی‌ام را به گا نمی‌دادم. حالا که بیماری‌ام را پذیرفته‌ام دلم برای خودم می‌سوزد، برای این که خیلی از موقعیت‌هایم را از دست داده‌ام و هزار جور کثافت توی مغزم انباشته کردم. آن قسمتی از مغزم که به بخش پذیرنده بیماری پوزخند می‌زند این فکرها را شر و ور محض می‌داند و سرش را تکان می‌دهد و هی "توجیه، توجیه" می‌کند. واقعن ‏نمی‌دانم حق با کدام قسمت مغزم است!‏
دوست دارم قرص نخورم، بدبین نباشم، حساس و کم تحمل نباشم، این همه به خودم گیر ندهم، موهای زیر چانه‌ام محو شوند، وقتی کسی با صدای بلند و عصبانیت باهام حرف می‌زند تنم نلرزد، این همه بالا و پایین نشوم و اصولن به تخمم باشد. گاهی هم دوست دارم کلن محو شوم، فکر می‌کنم یک تیکه گه اضافی و بی‌خاصیتم که فقط کثافت پخش می‌کند.
هنوز جرات ندارم کاملن قرص نخورم، این ها را نوشتم چون فکر کردم عادلانه نیست فقط به قسمت نپذیرنده‌ی مغزم اجازه بدهم تصمیم بگیرد، باید با هم به توافق برسند.‏
در نهایت کیرم دهنِ مغزم و خودم، تمام.‏ 

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱

دیشب پای تلوزیون نشسته بودم، خبر پخش می‌شد، درباره ارتباط دانشگاه صنعتی شریف به فعالیت‌های هسته‌ای. واکنش اولیه‌مان "هه" بود، بعد کم کم به نچ‌نچ رسید و بعدش شروع کردیم حرف زدن. از فعالیت‌های هسته‌ای رسیدیم به تحریم‌ها و وضعیت اقتصاد و پول گاز و بنزین و اعتصاب کارگران فلان کارخانه و من زدم زیر گریه.‏
از اخبار فرار می‌کنم، از خواندن و نگاه کردن هرچیزی که یک ذره به اوضاع مملکت ربط داشته باشد. می‌ترسم به اتفاقات فکر کنم و از این هم روانی‌تر شوم. وقتی به اتفاقات و خبرها فکر می‌کنم از یک جایی جلوتر نمی‌توانم بروم، فقط می‌توانم درباره همان جمله‌ای که به عنوان خبر گفته می‌شود فکر کنم. اگر بخواهم یک اینچ فرو بروم به همان نقطه‌ای می‌رسم که بهش می‌گویم نقطه جنون؛ جایی که زخم شده بس که بعد از شنیدنِ اخبارِ این مملکت به آنجا رسیدم. جایی که وقتی مغزم به آن جا می‌رسد زبانم قفل می‌شود، تپش قلب می‌گیرم، بغض می‌کنم، نفرت دهنم را سرویس می‌کند و هیچ راهی ندارم جز فرار کردن.
خیلی راحت بدون هیچ کلنجاری پذیرفته‌ام همه چیزمان به گا است و هیچ چیزی برایمان نمانده، حتی فکر هم نمی‌کنم زندگی خودم را از وسط این به گایی بیرون بکشم، یعنی حتی انگیزه‌ای برای مثلن نجاتِ خودم هم ندارم. خیلی آرام و یواشکی پذیرفته‌ام هیچ آزادی در کار نیست، بی‌پولی تا آخر دنیا برایم ادامه دارد، همه چیز‍ به گا رفته، کثافت و بیماری‌های روانی و جنسی توی کشور بیداد می‌کنند و به زودی همین حداقل‌ها هم ازمان گرفته می‌شود.‏
 تلاشی برای فرار کردن نمی‌کنم، خیلی ناخودآگاه به این کار عادت کرده‌ام. می‌دانم اگر فرو بروم اعصاب و روانم به گا می‌رود و روزم به گه کشیده می‌شود، همین می‌شود که می‌فرستم‌شان یک جایی ته مغزم که وظیفه‌اش واکنش نشان ندادن و به تخمم است. یک وقت‌هایی که هوس گریه کردن داشته باشم و اشکم درنیاید می‌روم سراغ اوضاعِ مملکت در غیر این صورت با اخبار هم مثل وضعیت آب و هوا و صدایِ خانمِ توی آسانسور که طبقه‌ها را اعلام می‌کند، برخورد می‌کنم.
دیشب هم خودآزاری‌ام زده بود بالا وگرنه خیلی وقت است که دیگر پای تلوزیون نشستن و شنیدن اخبار به نظرم احمقانه است.‏‏‏

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۱

به عکس‌های جاده چالوس نگاه می‌کردم، رنگشان خوب است، وقتی نگاه‌شان می‌کنم صورتم ناخودآگاه شبیه به‌به می‌شود.‏
جلوی در دانشگاه وقتی نشستم توی ماشین تمام فکرم درآوردن مانتو و مقنعه دانشگاه بود. یک جایی توی جاده کناره، رفتیم توی یکی از این فروشگاه‌های لباس، من دویدم توی اتاق پرو و مانتو و مقنعه را درآوردم و مانتو قرمز چهارخونه پوشیدم با یک شال قرمز، که همان‌جا خریده بودیم. اگر شالم قرمز نبود عکس‌ها این همه خوش‌رنگ  نمی‌شدند، مطمئنم. عکس‌ها خوش‌رنگ‌اند، من توی همه‌شان می‌خندم، چشمانم یک جورِ آرامِ ملویی‌ست. تا خود تهران توی ماشین بالا و پایین پریدم، آواز خواندم و قربان‌صدقه‌اش رفتم، خوب بودم، خوشحال و راضی، اما انگار وقتی خوشحال و راضی‌ام همه‌ی خودم را نیاورده‌ام وسط. حالا که به عکس‌ها نگاه می‌کنم خنده‌ام را باور نمی‌کنم، باور نمی‌کنم یک هفته پیش آن قدر خوشحال و شاد بودم.‏

فردا شبش رفتم پیش نسیم، بعد از مدت‌ها. تا صبح بیدار ماندیم و ادای خواهرهای واقعی را درآوردیم و حرف زدیم. نسیم نتوانست جلوی خودش را بگیرد، زد زیر گریه. مثل همیشه از زمین و زمان شاکی بود، از مامان و بابا بیشتر از همه‌ی دنیا، از این که چرا وقتی می‌خواست به زور عروسی کند نزدند توی دهنش. نسیم همیشه عادت دارد خودش را شلغم فرض کند و بقیه را برای همه چیز مقصر بداند، من اگر یک ذره به نسیم می‌رفتم و این همه به خودم گیر نمی‌دادم حالم بهتر از این بود. آن شب آن‌قدر با بغض و کینه از همه چیز حرف زد و از همه دنیا شاکی و طلب‌کار بود که من واقعن احساس بدبختی کردم. نه به خاطرِ خودم که اتفاقن تنها نقطه خوش‌رنگ دنیا در آن لحظه زندگی خودم بود. دو هفته‌ی قبلش عین همین اتفاق درباره محمد افتاد. ساعت سه نصف شب، توی حیاط خانه میم، بغلش کردم و پرسیدم چته؟ بعد با یک فشار عجیبی ترکید. یک ساعت توی بغلم هق‌هق گریه کرد، گفت این زندگی چیزی نبود که می‌خواستم، گفت انگار هیچ راهی جز ادامه دادن این کثافت ندارم، گفت احساس خفگی و تنهایی می‌کنم. هیچی نمی‌توانستم بهش بگویم، همان طور که چیزی به نسیم نگفتم، حتی نتوانستم با هیچ کدام‌شان گریه کنم، من که گریه‌ام کلن به راه است باهیچ کدام‌شان گریه نکردم.‏
کنار خانواده‌ام احساس بدبختی می‌کنم، چون هیچ‌کدام‌شان انگار خوشحال نیستند. هروقت می‌آیم شمال احساس بدبختی می‌کنم، بس که همه‌ی آدم‌هایی که این جا می‌شناسم یا مریض و از کار افتاده‌اند یا ورشکسته و بی‌پول و معتاد.
زندگی تنهایی‌ام بیرونِ این شهر را دوست دارم چون کمتر یاد بدبختی‌ برادر و خواهرم می‌افتم، کمتر به پیری پدرم و افسردگی و تنهایی مادرم فکر می‌کنم. یک وقت‌هایی فکر می‌کنم اگر قرار باشد همه این‌ها را همه جا دنبال خودم بکشم هیچ وقت احساس خوشبختی نمی‌کنم. همان روزی که از خانه نسیم برگشتم حالم بد بود،توی تاریکی چت و مچاله کنار پنجره ایستاده بودم، رامین بغلم کرد گفت الان چی دوس داری داشته باشی؟ حوصله حرف زدن نداشتم، چیزی نگفتم، خودم را تو بغلش فشار دادم فقط اما همه فکرم دور و بر نسیم و محمد و مامان و بابام می‌چرخید. نمی‌دانم دلم می‌خواست چی داشتم، فقط می‌دانستم اگر این‌ها را نداشتم خوشحال‌تر بودم و لااقل به خنده‌ و آرامشم توی عکس‌ها اعتماد داشتم.‏‏

۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱

تحملم همیشه پایین بود. یک دوره‌ای اوضاعم خیلی بهتر شده بود که آن هم از تلقین و زیاد نوشتنِ اینجا بود اما دوباره بد شده‌ام. خیلی چیزها از قبل بهتر شده اما یک چیزهایی هم عوض شده و تحمل بیشتری لازم دارد.
کارهایم را از دست داده‌ام، البته موقتی‌ست آن هم به خاطر درس و دانشگاه. بعد از امتحانات دوباره برمی‌گردم سرکار. از دست دادن کارم باعث شده دوباره برای خرج و مخارجم آویزان پدر و مادرم شوم که خب خیلی سخت است. آن هم برای من که همیشه برای پول گرفتن از پدر و مادرم عذاب کشیدم. بعد از یک سال مستقل بودن حالا خیلی سخت است دوباره از بقیه بخواهم بهم پول بدهند. چند ماه اجاره خانه را از قبل پس‌انداز کرده بودم تا دهنم سرویس نشود، حالا همه پس‌اندازم تمام شد و هیچ پولی ندارم. تنها آدم‌هایی که می‌توانم ازشان پول قرض بگیرم دایی منصور و مامان هستند، دهن مامان را توی این مدت سرویس کردم بس که پول گرفتم. دایی منصور هم همیشه گزینه آخر است.‏
در این وضعیت دوست‌پسر وحشتناک‌ترین چیزی‌ست که من می‌توانم داشته باشم. کلن هر وقت توی یک رابطه وارد بده بستان مالی بشوم اعصاب و روانم به گا می‌رود. نمی‌توانم با خیال راحت به چشم قرض گرفتن به قضیه نگاه کنم چون تجربه بهم ثابت کرده قرضی در کار نیست و طرف مقابل هیچ وقت پول‌هایی که داده را پس نمی‌گیرد. از طرف دیگر این که یک آدمی هست که بلاخره نمی‌گذارد بی‌پول بمانم یک دلگرمی تخمی برایم به وجود می‌آورد و باعث می‌شود واقعیت وضعیتم را یواشکی فراموش کنم.‏
هرچقدر طرف مقابل در نهایت بی‌نیازی به سر ببرد و از ته اعماقش و از روی دوست داشتنش بهم پول بدهد باز هم من به گا می‌روم.‏
من اصولن سر یک چیزهایی خودم را شکنجه می‌کنم، می‌توانم پررو باشم و فکر کنم وظیفه پدر و مادرم دادن خرج و مخارج زندگی من است و هیچ چیز تخمم نباشد اما هیچ وقت نتوانستم این کار را بکنم. دایی منصور هم موجودی بوده که همه خیلی راحت پول‌های گنده ازش گرفته‌اند و هیچ وقت بهش برنگرداندند اما برای من قضیه فرق دارد. با این که شکل رابطه ما اصلن شبیه دایی و خواهرزاده نیست و خیلی توی هم فرو رفته‌ایم و همه چیز بین‌مان فرق دارد باز هم من برای پول گرفتن ازش به گا می‌روم. خودش هم یک جور ازگلانه‌ای با من وارد رابطه مالی می‌شود. بقیه خیلی راحت ازش پول می‌خواهند اما من یک ساعت باید آسمان ریسمان ببافم تا بتوانم درخواست پول کنم. این جا هم یکی از آن جاهایی‌ست که خودم را شکنجه می‌کنم، آدمی که برای بقیه اولین گزینه پول قرض گرفتن است برای من آخرین گزینه‌ست. گفتم یک جور ازگلانه‌ای بامن برخورد می‌کند یعنی این که وقتی ازش پانصد هزار تومن بخواهم سیصدتومن می‌دهد و سر زمان برگرداندن پول باهم قول و قرار می‌گذاریم. به خیال خودش می‌خواهد قوی بار بیایم و بتوانم بی‌پولی و فلان را تحمل کنم. حالم ازین رفتارش به هم می‌خورد، البته اگر غیر از این بود هم فرقی به حالم نداشت چون من باز هم همین عن بودم.‏
آخر آخرش این که آمدم این جا از بی‌پولی بنویسم شاید بتوانم شرایط سخت امروزم را تحمل کنم و خودم را دلداری بدهم و چند دقیقه‌ای فراموش کنم فقط ده هزارتومن پول دارم و چهارساعت دیگر باید بروم شمال.‏
مریضیم زده بالا، هی می‌نویسم هی به خودم می‌گم زر نزن.‏
همه چیزایی که می‌خواستم بنویسم از این بود که اوضاع خوبه و غر زدن من از یه ژست تخمی میاد. یک دقیقه فکر کردم اگه درس و دانشگاه و این رفت و آمدها نبود و من مدام این‌جا بودم زندگی‌م یه چیز تخمی بود در همین حد، شایدم بدتر. حالا خوبیش اینه که سه روز تو خونه مامان بابام می‌خورم و می‌خوابم بعد میام این‌جا تو خونه رامین می‌خورم و می‌خوابم. خونه خودمم هست تا یه وقتایی فرار کنم بیام توش ولو شم و یادم بره زندگیم بیرون این خونه چقدر واقعی و ترسناکه. اگر قرار بود کل یک هفته رو یه جا می‌خوردم و می‌خوابیدم خیلی کیری می‌شد. در کلیت موضوع من هروقت به یه چیزی که به شدت رو اعصابمه فکر می‌کنم می‌بینم اصلن قابلیت رو اعصاب من رفتن رو نداره.‏
بعدش هم می‌خواستم دیتیل‌وار از این روزا که فکر می‌کنم روزای خوبی هستن بنویسم اما دیدم خب که چی؟ انقد از نوشتن درباره خوشی‌هام عنم می‌گیره که وقتی به نوشته‌های قبلی‌م فکر می‌کنم می‌خوام بالا بیارم و از حافظه ملت خودمو پاک کنم. واقعن خب که چی؟ من خیلی خوب و خوش و خرمم، همش کنار دریام، کباب و علف و عرق و یکی لخت جلوم می‌رقصه، دوتا داف ماساژم می‌دن. خب به کیرم.‏
دست خودم نیست، نمی‌تونم باور کنم از حال خوش‌ نوشتن واسه ثبت اون حال خوش و خاطره و فلانه. بیشتر شبیه دست و پا زدن واسه ساختن یه تصویر خوب و خفن از یه چیز به شدت معمولیِ. انگار خودمم باور نمی‌کنم اینا روزای خوبیه، نوشتن و هی ازش حرف زدن یه تلاش مذبوحانه و احمقانه‌اس برای این که لااقل خودم باور کنم فلان لحظه و فلان روز و فلان جا خوش بودم. ‏
آخرش هم می‌خواستم یه سری آسمون ریسمون رو به زور به بالایی‌ها ببافم تا یه سری دیگه از عقده‌هامو بپاشم بیرون‏ که حسش نیست.‏

شاید باید یه خط اختصاصی به وجود بیاد برای نوشتن از عقده‌ها تا مخاطب با یک نگاه بفهمه اینا عقده‌اس، بعد خودش تصمیم بگیره بخونه یا بره بعدی.‏
به امید اون روز.‏‏