۳۰ فروردین ۱۳۹۲

دبیرستان که می‌رفتم، سر کوچه‌ی مدرسه‌مان یک مغازه‌ی بزرگ ساخت تابلو و بنر و این‌جور چیزها بود. همیشه دم در مغازه تابلوهای بزرگ روی زمین بود و یک نفر با روپوش رنگی در حالی که چند قوطی رنگ دور و برش بود مشغول کار کردن روی تابلوها بود.  توی مغازه اغلب تاریک بود و تنها چیزهایی که از بیرون معلوم بود شابلون‌‌های عجیب غریب و مقواهای رنگی و بوم‌های گنده‌ای بود که قرار بود بعدن از یک جایی توی همان شهر کوچک آویزان شوند. گاهی یک تابلوهایی را زیر دست و پای صاحب‌مغازه می‌دیدم و بعدها در حالی که از یک جای بلند آویزان بود و حسابی خودنمایی می‌کرد از کنارش عبور می‌کردم و احساس غرور می‌کردم از این که روزهایی که هیچ کسی نمی‌شناختش را من دیده‌ام.
 کنار خرت و پرت‌های توی مغازه یک میز بزرگ چوبی به شیشه‌ی مغازه چسبیده بود و کسی که دلیل تمام نگاه‌ها و کنجکاوی‌های من درباره‌ی مغازه‌ی تابلوسازی بود، پشتش می‌نشست. صبح‌هایی که می‌رفتم مدرسه نبود اما اغلب ظهرهایی که از مدرسه برمی‌گشتم از همان سمت خیابان آن‌قدر نگاهش می‌کردم تا بلاخره چشمش به چشمم بی‌افتد و نگاهم کند. اسمش را نمی‌دانستم اما قیافه‌اش هنوز خوب توی ذهنم است. صورت سبزه و با چشم‌های نسبتن درشت که از آن فاصله به نظرم سیاه بود و یا من دوست داشتم سیاه باشد، موهای صاف مشکی که همیشه روی پیشانی‌اش را می‌گرفت و من عاشق‌شان بودم تا یک روز بلاخره آن‌قدر کوتاه شدند که من پیشانی‌ کوتاهش را دیدم. صورتش پر بود، حتی لپ هم داشت با لب‌هایی که توی نور کم آن مغازه و از پشت شیشه به کبودی می‌زد. صورتش یک جوری بود که معلوم است ریش و سبیل چندانی ندارد اما همان قدر را هم کوتاه می‌کرد و همیشه ته‌ریش سیاهی روی صورتش بود.
رابطه‌ی ما خلاصه می‌شد به نگاه‌هایی که همیشه بین‌مان رد و بدل می‌شد و ادا اطواری که موقع رد شدن از جلوی مغازه‌ برای هم درمی‌آوردیم. یک روزهایی اگر نگاهم نمی‌کرد، فردایش برای تنبیه و قهر از آن سمت خیابان می‌رفتم و یواشکی نگاهش می‌کردم تا ببینم چشمانش دنبالم می‌گردد یا نه و همیشه خیال می‌کردم می‌گردد و از این که پیدایم نمی‌کند، ذوق می‌کردم.
درباره‌اش فقط به صمیمی‌ترین دوستم گفته بودم و یواشکی قربان صدقه‌اش رفته بودم. "د" دختر آرامی بود که از سوم دبستان باهم بودیم. خوشگل بود و همه‌ی معلم‌ها برای مظلومیتش می‌مردند. خانه‌هایمان نزدیک هم بود، تنها کسی بود که تمام داستان‌هایم را با شور و شوق گوش می‌کرد و پا به پایم اشک می‌ریخت و برای خوشحالی‌ام می‌خندید. حالا شوهر دارد، دو سال پیش توی ترافیک میرداماد بودم که بهم زنگ زد و گفت سی و یک شهریور عروسی می‌کند و خواست حتمن بروم، اما من که از عروسی و دیدن آدم‌های قدیمی بیزارم طبعن نرفتم و بعدش هم دیگر خبری ازش نشد. 
یک روز، آخرهای سال اول دبیرستان، هوا شکل همین روزها بود؛ دیرتر از حد معمول از مدرسه تعطیل شدیم و باهم راه افتادیم سمت خانه‌، جلوی تابلوسازی کسی روی زمین پهن نبود اما پسری که من عاشقش بودم دم در مغازه ایستاده بود و زل زده بود به کوچه‌ی مدرسه. همان سر کوچه قلبم شروع کرد تندتند زدن و نمی‌دانستم باید کجا بروم و اصلن چطور رفتار کنم، توی همان چند ثانیه قبل از این که از عرض خیابان عبور کنم بارها خواستم راهم را کج کنم و از یک سمت دیگر بروم اما میخکوب شده بودم و اصلن قدرت کنترل پاهایم را نداشتم. رسیدیم جلوی مغازه، لبخند کم رنگی روی لبش نشست که استرس زیادش نمی‌گذاشت خیلی به چشم بیاید، از کنارش رد شدیم و صدای قدم‌هایش را پشت سرم شنیدم، گفت یه دیقه وایسین، د ترسیده بود و من با پررویی ایستادم و برگشتم سمتش، گفتم کاری داری؟ گفت با تو نه با دوستت.

سال بعد از آن مدرسه رفتم، چون نه می‌توانستم دیگر به د نگاه کنم نه به آن مغازه و پسر مومشکی و تابلوهایش. د هیچ وقت با پسر دوست نشد که خب فرقی هم به حال من نداشت، اما من و د هم دیگر دوستی‌مان مثل قبلش نشد. حالا چیزی حدود ده سال از آن روزها می‌گذرد و من هر وقت این داستان را تعریف می‌کنم بلند بلند می‌خندم و همه‌ی جمع هم با من قهقهه می‌زنند.  وقتی یادم می‌آید که راه آن روز تا خانه را چطور رفتم و روزهای بعدش دیگر هیچ دلیلی برای مدرسه رفتن و بیدار شدن پیدا نمی‌کردم، به این که همان چند ماه آخر سال تحصیلی را دیگر از آن سمت خیابان نرفتم و هیچ وقت دیگر به آن مغازه نگاه نکردم و هیچ وقت با د سر این موضوع حرف نزدم، از این که آن درد گذشته و حالا هیچی ازش نمانده، دردم می‌گیرد.
عید که رفته بودم شمال از جلوی مغازه‌ی تابلوسازی رد شدم، توی ماشین بودم اما توی همان چند لحظه چشمم دوید دنبال پسری که عاشقش بودم، دوست داشتم بروم داستان عشقم را برایش تعریف کنم و باهم بخندیم اما نبود.

۲۸ فروردین ۱۳۹۲

روی دو زانو نشست، خم شد لبه‌های پارچه‌ی گشادی که از من آویزان بود و قرار بود مانتو شود را با دقت به تو تا کرد و با سوزن به هم چسباند، یک سوزن را توی دهانش با دو دندان نگه داشته بود و در همان حال خیلی ماهرانه شروع کرد صحبت کردن، کلمات را قشنگ‌تر از حالتی که سوزن در دهانش نبود می‌گفت، گفت خب، زندگیت چطوره؟ از سوالی با این کلیت تعجب کردم، هیچ وقت خیاطی این قدر کلی ازم سوال نپرسیده بود، کلن خیاط در ذهنم آدمِ جزئیات محسوب می‌شد، منتظر بودم درباره‌ی رنگ سال و اینها حرف بزند. گفتم زندگی‌ام خوب است. گفت خوبی که خوب است اما منظورم این است که چطور زندگی می‌کنی؟ برایش توضیح دادم که زندگی‌ام خیلی شلوغ نیست و کارهایی که دوست دارم خیلی تکراری و کم هستند، بی‌دلیل برایش تعریف کردم که دیروز بعد از چند روز بی‌پولی طلبم را گرفتم و بیست و پنج تومن پول ترخون و مرزه و بادمجون و فلان دادم. خندید و گفت سن تو که بودم پول‌هایم برای خریدن مجله‌ی زنان به هدر می‌رفت تا از وسط‌شان الگوی لباس بیرون بکشم و برای خودم دامن و روپوش بدوزم. گفت روزهای زیادی وسط پارچه‌فروشی‌های بازار دنبال پارچه‌های ارزان و جنس‌خوب گشتم و یک ماه تمام برای خریدن یک پارچه‌ی پشمیِ چهارخونه‌ی سبز با پارچه‌فروش چانه زدم و آخر که زمستان تمام شد پارچه‌فروش پارچه را نصف قیمت بهم فروخت، بعد که آمدم خانه از هول شروع کردم به دوختن کت و دامن اما همان سال حامله شدم و زمستانِ سال بعدش دیگر کت و دامن اندازه‌‌ی تنم نشد، بعد از حاملگی هم آن‌قدر چاق شدم که دیگر هیچ وقت کت و دامن به تنم نرفت. گفت تمام این سال‌ها هر وقت به رژیم فکر کردم فقط برای پوشیدن آن کت و دامن چهارخونه‌ی سبز بوده و هر وقت که یک کیلو لاغر شدم فورن کت و دامن را از چمدانِ قدیمی بیرون کشیدم و به زور سعی کردم خودم را تویش فرو کنم، اما هیچ وقت نشد.
بعد از من پرسید شوهر دارم؟ گفتم نه، گفت شوهر خوب است، زندگی آدم نظم پیدا می‌کند، "سر و ته آدم جمع می‌شود". گفت آدم که شوهر می‌کند زندگی جدید می‌شود و آدم انگیزه دارد صبح‌ها بیدار شود و پول در بیاورد و برای خانه‌اش کتری و قوری بخرد و مدام مهمانی برود و این جور چیزها. بعد من گفتم تنها زندگی می‌کنم و پول درمی‌آورم و برای خریدن کتری و قوری ذوق دارم و مهمانی می‌گیرم و زندگی‌ام نظمِ خوبی دارد. حالت عنی داشتم، یک جور که انگار می‌خواستم بگویم خیلی خوشبختم، یک جوری که انگار برایش مهم نیست و اصلن حرف‌هایم را نشنیده، بدون نگاه کردن سرش را کرد توی چرخ خیاطی و پایش را گذاشت روی پدال و با یک حرکت سر و ته پارچه را به هم دوخت. بعد از چند ثانیه گفت شاید اگر من هم مثل تو تنها بودم شوهر نمی‌کردم، البته حالا هم خیلی فرق نمی‌کند چون شوهرم رفته زن گرفته و ده سال است جدا زندگی می‌کنیم، اما من باز هم دوست دارم شوهر کنم، صبح‌ها یک دستی به صورتش بکشم، غر بزنم، ناز کنم و با دستش ادای ناز کردن درآورد و بلند خندید، صدای خنده‌اش آشنا بود. دوباره سرش را کرد توی چرخ خیاطی و گفت حوصله‌‌ات سر نمی‌رود تا این آستین را آماده کنم؟ قبل از این‌که جوابش را بدهم گفت وا چرا سر برود با خانمی به خوشگلی من، دوباره قهقهه زد. خیاطی‌اش یک اتاق کوچک بود توی آپارتمانِ هشتاد نود متری، رنگ‌هایش همه گرم بودند، قالیِ قرمز و نارنجی، پرده‌ی نازکِ چهارخونه با رنگ‌های زرد و نارنجی، کمدِ قهوه‌ای روشن، میزِ چوبی و صندلی‌های قهوه‌ای سوخته، یک میله‌ی فلزیِ افقی روی دو پایه‌‌ی عمودی بود و نقش جالباسی را بازی می‌کرد. پیراهن مشکیِ برق‌برقی، کت و دامنِ آبیِ تیره، یک مانتوی سفید و چند پارچه‌ی مشکی دیگر که معلوم نبود چی هستند روی جالباسی روی هم تلنبار شده بودند. به مانتوی سفید اشاره کردم و گفتم خیلی خنکه، گفت آره اما از آنهایی‌ست که نوک سینه از زیرش پیدا می‌شود، دخترها هم که از این چیزها دوست دارند. گفتم همه که دوست ندارند، گفت آنهایی که لاغرند دوست دارند تو چاقی. زدم زیر خنده و گفتم حالا این همه چاقی‌ام را به رویم نیاور، بدون خنده گفت خب چاقی دیگر، بگویم نیستی. خودم را جمع و جور کردم یک جوری که نفهمد از این که بهم گفت چاق ناراحت شدم، اصلن تکلیفم این جور وقت‌ها با خودم روشن نیست، این که کسی بهم می‌گوید چاق باید ناراحت شوم یا نه، یاد چند روز پیش افتادم که دوباره توی همچین موقعیتی بودم و باز هم تکلیف نامشخصی با خودم داشتم چون به خودم حق نمی‌دهم ناراحت شوم و به دیگران حق نمی‌دهم این طور توی چشمم نگاه کنند و ضعفم را رک بهم بگویند. شاید مشکل از من است که از آدم‌ها انتظار صداقت درباره‌ی خودم را ندارم و فقط دوست دارم خودم با بی‌رحمی با خودم رفتار کنم. بعد انگار که فهمیده باشد توی فکرم و با بی‌خیالی توام با فضولی پرسید آشپزی‌ات خوب است نه؟ گفتم آره، گفت چیا بلدی؟ گفتم همه چی، گفت یعنی فسنجون قرمه‌سبزی، قیمه؟ گفتم آره همه‌شو، گفت خب منم اگه آشپزی‌م انقد خوب بود دو برابر تو می‌شدم و این را یک جوری گفت که لحنش دلداری بود اما من دوباره حس کردم گر گرفتم. گفتم پنجره باز است؟ گفت نه خاک می‌آید روی لباس‌های مردم می‌نشیند و من حوصله‌ی غرغر زن‌های افاده‌ای را ندارم.
آستین را بلند کرد و روی هوا و دستانش را گرفت دو طرفِ تکه پارچه، یک نگاه تحسین‌آمیز به دوختش انداخت و شروع کرد با سوزن و نخ سفید آستین را چسباند به حلقه‌ی آستینِ مانتو، گفت بیا بپوش ببینم خوبه، جلوی آینه ایستادم و سعی کردم شکمم را به زور به تو فشار دهم تا آن‌قدری چاقی‌ام توی ذوق نزند اما سینه‌ام از بالا و کونم از پایین رقت‌انگیزم می‌کرد. بلاخره شل کردم و دیدمش که کنارم ایستاده و حواسش به من است، گفت انگار دیگه خوب شده، گفتم آره دیگه لازم نیست بشکافین، گفت همون یک بارم چون خوشگلی شکافتم وگرنه من برای هر کسی نمی‌شکافم.
توی آیینه بهش نگاه کردم و مدل کج ایستادنش به نظرم خنده‌دار آمد اما جلوی خودم را گرفتم و عمدن زل زدم به چشمانش توی آینه، انگار که خجالت کشیده باشد از جلوی آیینه کنار رفت و رویش را ازم برگرداند و گفت درش بیار فقط آروم کوکاش وا نشه. تکه‌پارچه‌ها را از تنم بیرون کشیدم و مانتوی خودم را پوشیدم و وقتی داشتم از اتاق خارج می‌شدم پرسید کسی منتظرته پایین؟ گفتم نه، گفت پس بیا کت و دامن‌مو نشونت بدم. توی هالِ نسبتن خالی منتظر ماندم و بعد از چند دقیقه سر و صدای باز و بسته شدن در کمد با یک چمدان بیرون آمد، بدون این که نگاهم کند نشست روی زمین، در چمدان را با ذوق باز کرد، روسری‌های قلاب‌بافی و پارچه‌های مخمل را کنار زد، بوی عجیبی از توی چمدان خورد توی صورتم، بویی شبیه به بوی خاله‌ی مادرم که مُرده. قدش بلند بود و خنده‌هایش معروف. توی عروسی‌ها آن‌قدر می‌رقصید که کمردرد می‌گرفت، همیشه هم دامن می‌پوشید، خودش می‌دوخت دامن‌های بلندِ چین‌دار، مادربزرگم تا دم مرگش معتقد بود شوهرش او را کشته، می‌گفت وقتی جسدش را دیدم همه‌ی تنش کبود بود از کتک اما بچه‌هایش گفتند سکته کرد. کت و دامن را از زیر کلی خرت و پرت بیرون کشید، پارچه‌ی چهارخونه‌ی سبز و خاکستری، یقه انگلیسی بزرگ، برش عصایی، پایینش کمی گشاد با دامن کوتاه که یک پیله پشتش داشت. گفت دور کمرم بود چهل و پنج، گفتم عین اسکارلت، بعد با هم بلند بلند خندیدیم.

۲۵ فروردین ۱۳۹۲

هفته پیش که از شمال برمی‌گشتم توی راه سیاوش قمیشی گوش می‌کردم، توی جاده یک جایی هست قبل از فیروزکوه که دو طرف جاده دشت پهن و بزرگی همین‌طور به اطراف کشیده شده، در انتهای دشت کوه‌ها معلوم هستند، توی بهار و بیشتر توی تابستون دشت سبزِ سبز می‌شود و توی زمستون بیشتر وقت‌ها سفید است. توی قسمت‌هایی از این زمین‌ها سیب‌زمینی می‌کارند و تابستون مردم محلی کنار جاده سیب‌زمینی می‌فروشند، جاده بوی خاک و پوست سیب‌زمینی می‌دهد و سردی و خشکی لذت بخشی که وسط تابستون بعید است راه نفس آدم را خنک می‌کند. هفته‌ی پیش یک جاهایی سبز بود و یک جاهایی قهوه‌ای، سبزی اما بیشتر توی چشم بود، لابد سیب‌زمینی‌ها جوانه زدند. ساعت تقریبن پنج شیش غروب بود و آفتاب خیلی دورتر از ماشین ما، اطراف کوه کم‌رنگ‌ می‌شد. یک جایی توی آهنگ، سیاوش قمیشی گفت " تو به قصه‌ها شبیهی، ساده اما حیرت‌آور، شوقِ تکرارِ تو دارم وقتی می‌رسم به آخر" به نظرم خیلی حس خوبی‌ آمد، وقتی آدم برای از اول دوره کردن چیزی ولع دارد، یک چیزی وجود دارد که فعل تکرار به جای آزار دهنده کردن، لذت بخشش می‌کند.
 
بعد از یک دوره‌ی یک ماهه، چند روزه دوباره به هم ریختم، کلافه‌ام و همه چیزاهایی که آرومم می‌کردند تاثیری ندارند. البته من همه چیز را امتحان نمی‌کنم چون مدام چیز جدید می‌خواهم. چند لحظه‌ی پیش بعد از ساعت‌ها کلنجار رفتن با خودم برای گیر ندادن و دعوا نکردن و غر نزدن خودم را راضی کردم داستان بخوانم، فرار را خواندم و به نظرم مثل سوره‌ای بود که در این لحظه به پیامبر فرضی که منم، نازل شد.

۲۴ فروردین ۱۳۹۲

یک پایانِ باز بهتر از یک بازیِ بی‌پایان است

وسط یک جمع نشسته‌اید  که همه از قضا بامزه و بانمک هستند و هر کدام خاطره‌ای بامزه برای تعریف کردن دارند، از سفرهایی که رفته‌اند، روابطی که داشتند، از تفریحات و فلان‌شان و شما همان فردی هستید که هیچ کدام را ندارد. نه بامزه است نه سفری نه روابطی نه تفریحات خاصی، هیچی برای تعریف کردن ندارید و خب ندارید دیگر زور که نیست. در آن جمع شبیه یک جا حروم‌کن هستید، چند نفرشان وسط خاطره تعریف کردن‌ توی صورت شما می‌خندند اما می‌بینید که می‌گویند این دیگه این جا چی می‌گه؟
برای رها شدن از این نگاه‌ها به زور سعی می‌کنید انگشتی وسط‌شان فرو کنید، خاطره نصفه نیمه‌ای که یک بار مادربزرگ‌تان برای شما گفته را با انتهای خاطره‌ای از هم‌کلاسی دانشگاه‌تان هم می‌زنید و وقتی به نظرتان در حد معقولی جالب شد به امید خدا که خوب در بیاید شروع به تعریف کردن می‌کنید، بدبختانه صدای شما بلند است و همه ناگهان ساکت می‌شوند و زل می‌زنند به شما، شما با آب و تاب تعریف را به دو خط می‌رسانید، یکی قاشق برمی‌دارد سرتان را از تو مثل پوست هندوانه قاشق قاشق می‌تراشد و وسط خاطره تعریف کردن بدون هیچ ایده و کلمه‌ای رها می‌شوید، خاطره‌تان مثل لباس سیندرلا تیکه تیکه می‌شود، دیگر چیزی برای ادامه دادن ندارید، گرم‌تان می‌شود، لحن تغییر می‌کند، صدا می‌لرزد، شبیه خروسک می‌شود، دوست دارید اینجا صحنه کات شود، دوربین از روی شما بپرد و همه دوباره سرگرم خودشان شوند، اتفاقات یک جوری دوباره از سر گرفته شوند که انگار شما اصلن وجود نداشته‌اید اما همه چیز ادامه پیدا می‌کند. سرخ می‌شوید و کلافه، لابد یکی دو نفر می‌فهمند که شما خاطره را از خودتان درآوردید و بقیه هم تخم‌شان است. یک جورِ ناجوری سر و ته قصه هم می‌آید و شما در حالی که عرق سردی بر پیشانی‌تان نشسته با رنگِ پریده و خنده‌ی نصفه نیمه‌ای که روی لب‌تان خشک شده توی مبل‌ خودتان را جا به جا می‌کنید و سعی می‌کنید یک جوری به حال عادی برگردید اما انگار وا رفتید.
 
دوست دارم خودم را از همین جایی که وا رفتم با قاشق جمع کنم بریزم توی سطل، بروم توی حمامی دستشویی جایی دوباره درست کنم.

۱۹ فروردین ۱۳۹۲

داییِ ندیده‌ای دارم که وقتی پنج سالش بود توی حوض آب خفه شد و مرد، مادربزرگم می‌گفت عادت داشت سرش را خم کند زیر شیر آبِ بالای حوض و آب بخورد بعد یک روزی مادربزرگم ترسید از افتادن بچه توی حوض آب و تمام سطح حوض را با چوب و تخته پوشاند، یک روز که مادربزرگم خانه نبود بچه سرش را برد زیر شیر آب و افتاد توی حوض و چون چوب سطحش را پوشانده بود کسی متوجه‌اش نشد و بچه توی آب خفه شد. مادربزرگم لحظه‌ای که بدن بی‌جانِ بچه‌اش را روی سطح آب دید را با جزییات برایم تعریف می‌کرد و می‌گفت بعد از ساعت‌ها دنبال پسرش گشتن بلاخره موهای صاف و سیاه بچه را روی سطح آب دید و با وحشت چوب‌ها را کنار زد و بچه را از آب بیرون کشید.همیشه تنها عکس بچه را لای قرآنی که هر روز می‌خواند داشت و وقت‌هایی که خیلی حوصله داشت برایم از مجیدی که غرق شد می‌گفت. گوش مجید وقتی به دنیا آمد سوراخ بود و مادربزرگم از همان وقتی که به دنیا آمد اعتقاد داشت این بچه نظر کرده است و می‌گفت مطمئن بودم اتفاقی برایش می‌افتد. وقتی مادربزرگم از مجید می‌گفت گریه نمی‌کرد چون به نظرش جایش خیلی بهتر از جای ماها بود اما همیشه قرمز می‌شد و بعد از چند دقیقه حرف زدن گره روسری‌اش را شل می‌کرد و دکمه‌ی بالای پیراهنش را باز می‌کرد تا بتواند نفس بکشد. قبلن همین جا گفتم که مادربزرگم آدم عادی نبود و بیشتر شبیه افسانه بود، هنوز هم معتقدم مادربزرگم شبیه رویا بود تا واقعیت از بس زیر بار از دست دادن و مریضی و بی‌پولی داغون نمی‌شد شاید هم می‌شد و مثل من با داد و هوار نمی‌شد.‏
ماه پیش بعد از دزدیده شدن کیفم برای دکترم با هق‌هق از چیزهایی که توی کیفم داشتم حرف زدم و دکترم ازم پرسید تا حالا چیزی را از دست داده‌ای؟ وقتی فکر کردم جز مادربزرگم چیزی به ذهنم نرسید، البته به دوست‌پسر قبلی هم چند لحظه فکر کردم و دیدم الان دیگر اسم تمام شدن آن رابطه را از دست دادن نمی‌گذارم، شاید آن روزها اگر کسی ازم می‌پرسید اسمش را می‌آوردم اما حالا ابدن حس از دست دادن ندارم. دکترم ازم خواست از مادربزرگم بگویم و من خیلی دقیق مادربزرگم را برایش توصیف کردم، رنگِ پوستِ تیره‌اش، موهای کم و قرمزش، دستان کوچکش با ناخن‌هایی شبیه ناخن‌های خودم پهن و بی‌قواره، بعد از بویش گفتم که تلفیقی از بوی سبزی و دود بود، از اخلاقش گفتم از این‌که هیچ وقت انگار تعادلش را از دست نمی‌داد و همیشه به همه چیز مسلط بود بعد گفتم بودنش شبیه وزنه‌ای بود در کفه دیگر ترازو که یک نفری تعادلِ کل خانواده‌ی بیست نفره‌ی بی‌تعادلش را حفظ می‌کرد. از لحظه‌ی مرگش گفتم، از این که یواشکی تا لحظات آخر جان دادن نگاهش کردم و حرکات آخر انگشت پایش را دیدم. بعد هم گفتم وقتی مرد چادرش را گرفتم و فرار کردم چون بیشتر از همه چیز بویش را می‌داد و من فقط به بو نیاز دارم.
تمام این فرق‌هایی که با مادربزرگم دارم کاری می‌کند که بیشتر عاشقش شوم، گاهی دلم می‌خواهد از در خانه‌اش که حالا به زور سالی یک بار واردش می‌شوم بروم تو و ببینمش که روی ایوان نشسته و بافتنی می‌بافد، خنده‌اش را از پشت عینکش ببینم و با چشم به شمعدانی‌های رنگارنگش اشاره کند و بگوید ببین چقدر گل داده‌اند. دلم برای هیچ کسی و هیچ چیزی جز بوی مادربزرگم تنگ نمی‌شود و از پیدا نکردن بویش لا به لای بوهای دیگر کلافه می‌شوم.