۱۴ بهمن ۱۳۹۶

به جویندگان عزیز درد


هر وقت به اینجا سر میزنم هنوز عده‌ای هستند که در گذشته این وبلاگ دنبال چیزی می‌گردند. ظاهرا من آدمی فراموش‌شده و منزوی هستم بی‌خبر و بی‌‌ربط به تمام موجوادتی که یک روز در این وبلاگ به قول دوستم برایشان دم تکان می‌دادم ولی در کمال ناباوری هنوز عده‌ای اینجا را دنبال می‌کنند، آدم‌هایی که ظاهرا از من متنفرند و هیچ علاقه‌ای به بلند کردن سرشان میان شلوغی رو به من و نگاه کردن توی چشم‌هایم ندارند شاید هم آدم‌های ناشناسی هستند که اتفاقی به احساس حقارت من از اخراج شدن از شغلم در گذشته سر میزنند، آنهایی که دردم از مورد خیانت واقع شدن را ماهانه بررسی می‌کنند تا خیالشان راحت شود سر جایش هست.
نوشتن برایم خاطره دوریست از زندگی تنهایی در خانه رو به اتوبان و جلسه داستان شنبه‌ها یا عصرهایی که خسته از سرکار میرسیدم به خانه کوچه مانی و فورا لخت می‌شدم می‌نشستم پشت لپ‌تاپ قدیمی تا داستان خیابان‌ها و ساختمان‌ها و آدم‌های دور و برم را با گره‌های مغزم بیامیزم و منتظر انفجارهای کوچک برای خلق استعاره و تصویر بمانم. استعاره‌هایی گاه اصل و گاه تقلبی که با ژست الهام، صفحه سفید روبرویم را فتح می‌کردند تا  تصویر بزرگتری را در دوردست روایت کنند. تصویر محو و دوری که در دسترس نبودنش بیشتر وادارم می‌کرد به تلاش برای نوشتن، برای پیدا کردن کلمه و ساختن جمله‌ای که بتواند به فهم بیشتر آن حجم ناشناس ابرگونه‌ توی سرم کمک کند. اما حالا دیگر نه خبری از استعاره  است و نه رغبتی برای نوشتن، حتی کورش اسدی هم مرده.
استعاره‌ها دیگر کار نمی‌کنند و همین کلمات هم دیگر معنای خاصی را به مغزم نمی‌رسانند. از دست ترانه‌های قدیمی فارسی که کلمات‌شان سرراست و دقیق در معنای خودشان استفاده شده‌ کاری برنمی‌آید و حوصله روده‌درازی روس‌ها در داستان گفتن را هم ندارم. شعرهایی به زبان‌ دیگر می‌خوانم تا میان کلمات جدید تصویری از مفهومی گم شده‌ ببینم اما آنجا هم خبری نیست و همه چیز به وضوح تکرار همان چیزهاییست که در گذشته بوده.به جویندگان عزیز درد باید بگویم نوشته‌هایم از درد و سیاهی و اعترافاتم که می‌دانم شنیدنش چقدر برای شما شیرین بود دیگر تمام شده ولی من راه‌ها رسیدن به این دردهای مکتوب را همیشه باز نگه می‌دارم و با دقت از مخدوش شدنش جلوگیری می‌کنم ولی دیگر اعتراف برایم هیجانی ندارد. همه چیز سر جایش باقیست و حتی اگر هزاربار هم همه‌شان را پاک کنم باز هم می‌توانید به جای خالی‌شان  سر بزنید و اثر جادویی اعتراف و تحقیر و تخریب خودم را ببینند ممکن است باور نکنید و یا با من لج کنید و دیگر نگاهی به این سوراخ رها شده نکنید ولی واقعیت همین است که می‌گویم، درد پاک‌شدنی نیست.هیچ اعتراف و توی سر خود زدنی قدرت پاک کردن درد را ندارد، درد کم نمی‌شود فقط می‌توان بخشی از درد یا همه‌اش را فراموش کرد و یا راه‌های دسترسی به درد را مخدوش کرد.   
نوشته‌های دیگری هم اینجا هست برای وقت‌هایی که چیزی برای نوشتن مغزم را حفر نکرده بود و هدفم فقط  بافتن آسمان و ریسمان به سبک نویسنده موردعلاقه‌ام بود تا در انتها نوشته‌ام را مثل پرده‌‌ای توری با بافت‌های ریز و خوش‌نقش در باد بیاویزم و دوستداران زیبایی را ترغیب کنم با دوربین‌هایی که حافظه‌شان از صورت‌ و مناظر ورم کرده دورم بایستند و از پرده خوش نقشم عکس بگیرند ولی این خوانندگان بدشانس گذرشان به آنها نمی‌افتد و کسی نگران پاک شدن آنها نیست. بودن و نبودن‌شان فرقی ندارد، چیزی که بودن و نبودنش فرق دارد تلخی و سیاهی و درد است، کسی دنبال قصه بی‌دردی نمی‌گردد یا شاید آدم بی‌درد قصه نمی‌خواند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر