۰۲ خرداد ۱۳۹۳

روح‌انگیزترین روح‌انگیزِ مامانم

اگر از من بپرسن دیروز چی شد می‌گم روح‌انگیز از کنارم رد شد و من نفهمیدم.
سال‌ها هر بار هر جایی، هرکسی، از روح‌انگیز نامی حرف زده یا خیلی اتفاقی صفت روح‌انگیز از دهنش پریده بیرون مامان فورن حرفش رو قطع کرده با و با تاکید روی واو روح‌انگیز و تکرارِ دوباره‌‌اش، از اولین و مهم‌ترین روح‌انگیز زندگی‌اش حرف زده. ما هم از پنج شیش سالگی تا همین چند سال پیش هزار بار خاطره اولین روح‌انگیزی که مامان می‌شناخته رو شنیدیم. الان چند ساله هربار توی تنهایی اسم روح‌انگیز رو شنیدم، خاطره اولین روح‌انگیزِ مامان آروم و موقر از جلوی چشم‌ام رد شد و من بهش پوزخند زدم. از یه سالی به بعد هم هر بار که دهن مامان به تعریفِ هزار و چندباره‌ی خاطره روح‌انگیز باز شده همه با یک ادایی بهش فهموندن قبلن این خاطره رو تعریف کردی، مامان هم لابد خورده تو ذوقش و خاطره روح‌انگیز با اون همه ابهت روی دستش باد کرده.
فکر می‌کنم خاطره روح انگیز حالا بعد از چند سال دیگه واسه خودِ مامان هم رنگ و بوی سی سال پیش رو نداره، اون قدر ازش حرف زده که روح انگیز سفت و رنگ‌پریده مثل مرده‌ها فقط یک جایی توی سرش نشسته و جم نمی‌خوره، گوشواره‌های روح‌انگیز دیگه به گوشش چنگ نزدن، آویزون و شل و ول هر لحظه سوراخ گوشش رو گشادتر می‌کنن، بعد از بارها بافتن موهای روح‌انگیز و باز کردن اون خرمن و شونه کردن اون همه سیاهی حالا دیگه هرکاری هم که بکنه موهاش وزوزی و کم پشته، بعد از اون همه یواشکی زیاد کردن صدای خنده‌ی روح‌انگیز، حالا دیگه صدای خنده‌اش شبیه صدای یک جیغ خفیف از چندتا خونه دورتره، فکر کنم دیگه مامان هم وقتی این صدا توی سرش می‌پیچه، نمی‌فهمه این صدای خنده‌ایه که داره تموم میشه. حالا دیگه نفس خود مامان هم داغی زمانی که با روح‌انگیز ته کلاس قهقهه می‌زد رو نداره و هر چقدر پشت قاشق هایی که به زور سعی می‌کنه لکه‌های چند ساله رو از روشون پاک کنه، ها می‌کنه، دیگه تصویر گنده‌ی دماغش تار نمی‌شه.
لابد روح‌انگیز یک روز غروب وقتی مامان خیلی بی‌حوصله به بچه‌های توی پارک زل زده بود، بی‌هوا از خیابون رفت بالا، صدای خنده‌اش همین طور دورتر شد. از یک جایی مامان روح‌انگیز رو دید که دیگه فقط یک نقطه سیاه تو بغل برگ‌هاس، انگار دیگه از برگردوندن تصویر شفاف و واضح روح انگیز ناامید شده بود. بعد از چندتا سرفه سعی کرد به تصویر یک نفس تازه‌ بده و به زور تیکه پاره‌هاشو از همه جا جمع کنه و کنار هم بچسبونه، اما حواسش پرت باد لای پرزای نرم و طلایی پشت لبش شد، حتی از قلقلک باد لای موهای دماغش عطسه هم کرد، حتمن همون لحظه بود که روح‌انگیز و اون همه سال رنگ و صدا، مثل آخرین لکه‌های ابر توی آسمون صاف و آبی، فقط با یک لحظه غفلت ناپدید شدن.
بعد از بودن مدام روح‌انگیز توی تمام سال‌هایی که رفت حالا دیگه فقط یک جایی از خاطره‌ مامان که قبلن جای روح‎‌انگیز بود، گاهی وقتا می‌خاره. دیگه شنیدن اسم روح‌انگیز چشماش رو گشاد نمی‌کنه اما همون لحظه زبونش یواش می‌خوره به جای خالی یکی از دندون‌هاش.
بعد از سال‌ها سکوت درباره اولین و جذاب‌ترین روح‌انگیز زندگی مامان، دیروز وقتی جلوی پارک توی ماشین نشسته بودم و حواسم به بچه‌ها و پیرزنا بود، یک دسته مو توی صورتم ورجه وورجه می‌کرد و در کمال ناباوری هیچ تار موی نامرئی وجود نداشت که چشمام رو بخارونه، همون لحظه‌ها بود که روح‌انگیز آروم از کنار ماشین رد شد لابد. صدای خنده‌ی روح‌انگیز نبود اما صدای لخ لخ یواشِ صندل گل و گشاد روح‌انگیز روی آسفالت بود. دسته‌ی بافته‌ی موهای روح‌انگیز، نازک و قهوه‌ای روی روپوش نرم گلدارش با هر قدم آروم پشتش رو قلقلک می‌داد. روح‌انگیز رسید به سر خیابون و بعدش لابد راهش رو کج کرد به سمت همون خیابونی که ازش اومده بود پایین، منم یهو تکون خوردم، انگار اشتباهی توی خواب یکی دیگه سرک کشیدم و باید زود فرار کنم. خوابم نبرده بود اما احساسی که تجربه‌اش کردم شبیه بیداری نبود. توی همون چند لحظه غفلت تموم نفرت و رنج و کینه‌ای که توی تموم این سال‌ها از مامانم جمع کرده بودم مثل آخرین قطره‌های آب از لای انگشتام چکید و ناپدید شد. چند قطره اشک هم از چشمام سر خوردن، مثل ته‌مونده‌های شاشی که آدم بعد از چند ساعت به زور کنترل کردنش توی جاده وقتی به دستشویی داغون بین راهی میرسه و با ترس و لذت همه‌شو ول می‌کنه، اون آخرِ آخر وقتی خیال می‌کنه دیگه چیزی نمونده و باید خودش رو خشک کنه و بلند شه، یهو چند تا قطره‌اش ول میشن و سر می‌خورن توی کاسه‌ی توالت. فکر کردم باید زود برگردم خونه، باید بشینم روبروی مامانم و نگاش کنم.
از صبح چند بار وسط شیشه پاک کردن و تخم‌شربتی شستن و شونه کردن موهای نازک و بی‌جونش نگاش کردم و سعی کردم باهاش درباره روح‌انگیز حرف بزنم، اما زبونم بند اومد، تصویر روح‌انگیز دیگه مال اون نیست. حالا مال منه، منم که باید هر وقت اسم روح‌انگیز رو شنیدم برای هرکسی که دستم بهش رسید داستان روح‌انگیزترین روح‌انگیزِ مامانم رو تعریف کنم.

۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۳

موسی در بن‌بست مانی

یک حالتی  رو توی درد کشیدن تجربه کردم که قبل از این هیچ تصوری ازش نداشتم، از بیمارستان رسیدیم خونه، سر کوچه از ماشین پیاده شدم و گفتم من بهترم می‌تونم این پیتزا رو با خودم تا بالا بیارم، یک کم دروغ گفتم اما مجبور بودم، چون اگه پیتزا رو تا بالا نمی‌آوردم رامین مجبور بود یک بار دیگه برگرده پایین، سه تا کوله پشتی و یک کیسه از لباسای رامین و یک کم دیگه خرت و پرت سهم اون بود چون من طبق معمول لج کردم و گفتم می‌خوام تو خونه‌ی خودم مریض باشم نه خونه‌ی شما.
پیتزا رو برداشتم و چند قدم اول دیدم واقعن صاف شدن قرار نیست به قلوب مومنین برگرده، سعی می‌کردم سرم رو صاف نگه دارم اما صاف نسبت به چی نمی‌دونم، عمود بر خط فرضی استوا یا مماس با درخت سر کوچه! اگر فرض کنیم گردنم با ساختمون سر کوچه زاویه‌اش صفر بود که نبود، بین زاویه شونه‌ام و ساختمونِ سر کوچه دوتا گربه می‌تونستن آزادانه روی هم وا برن و تولید مثل کنن، همه‌ی اینا در حالیه که از شکم تا کون اگر یک خط صاف می‌کشیدیم و از شونه تا گردن، این دوتا خط می‌تونستن قطرهای یک مستطیل باشن، می‌خوام بگم کج به اون معنایی که شما تابلو رو می‌زنی رو دیوار چند قدم می‌ری عقب می‌بینی نه گوشه سمت راستش باید یک کوچولو بیاد بالا نه، کج به اون معنا که سر می‌تونه به کون پنالتی بزنه اون قدر که زاویه دید خوبی نسبت بهش داره و همه چیز تحت کنترله.
از سر کوچه تا در آپارتمانم بارها قدم‌ها و ثانیه‌ها و درها و پنجره‌ها رو شمرده بودم، در حالتی که خیلی با طمانینه و وقار راه برم هفتاد هشتاد ثانیه با پریز توی هال فاصله دارم اما دیشب تمام این‌ها رویایی دور و دست نیافتنی بودن، من از ماشین پیاده شدم و راه افتادم سمت در ورودی ساختمون در حالی که رامین داشت ماشین رو پارک می‌کرد، قدم‌های اول همیشه سخت‌ترین‌ها هستن نپرسین چرا. توی چند قدم اول به خودم دلداری دادم گفتم بابا همین الان خانم دکتر گلی گلپایگانی پاهاتو بیشتر از دو میلیمتر آورد بالا و تو روش خندیدی و اونم خسته و داغون سعی کرد خنده‌شو قایم کنه، این یعنی بهتر شده بودی، بعدش هم آمپول و فلان فرو کردن بهت، اینا که الکی نیست، تا چند ثانیه دیگه همه چیز میشه شبیه دیروز غروب و تو می‌تونی بی‌درنگ قدم‌های استوارت رو بر فرق سر بن‌بست مانی بکوبی. همه‌اش گه‌خوری اضافه، من حتی نمی‌تونستم تابلوی بن‌بست مانی رو ببینم و این در حالی بود که رامین از وقتی پیاده‌ام کرده بود تونسته بود جای پارک دردناک رو بلاخره پیدا کنه و پارک بی همه چیز دوبلش رو هم انجام بده، صدای خش خش کیسه‌‌ و کوله‌پشتی‌ها از چند متر اون طرف‌تر می‌اومد. بازم سعی کردم خودمو راضی کنم که تازه چهار قدم اول رو برداشتم و از این به بعد دنیا یک شکل دیگه میشه و این کوچه میشه تشک فنری و با هر قدم چند متر می‌بردم هوا و دم در خونه دوباره میام پاینن، بعد از چند دقیقه رسیدم به زیر تابلوی بن‌بست مانی، شبیه جک بود برام چون قبل از این پیاده شدن سر کوچه به منزله زیر بن‌بست مانی بودن بود اما حالا یکی دو دقیقه طول کشید تا بهش برسم.
یک دستم پیتزا بود و یک دست دیگه‌ام قوطی نوشابه اما احساس می‌کردم دو کیلو سیب‌زمینی تو این دستمه و یک هندونه گنده‌ی شیرین و قرمز توی اون یکی دستم، نمی‌تونستم دستم رو به دیوار بگیرم و از دیوار خواهش کنم پا به پام بیاد به جاش چند ثانیه مکث کردم و یه نگاهی به در خونه انداختم بعد هم به دیوارهای دو طرف و درها و پنجره‌ها، در واقع یک جوری سعی کردم تو رودرواسی قرارشون بدم و به زور قسم‌شون بدم تا نذارن پخش زمین شم، فورن "پخش زمین شدن" رو به ضد ارزش‌ها اضافه کردم و سعی کردم موضع سریع و تندی مقابلش بگیرم شاید از خر شیطون بیاد پایین. تو قدم‌ها بعدی احساس بندبازی رو داشتم که تو ارتفاع چند صد متری داره روی یک طناب نازک با قطر فقط چند سانتیمتر راه میره و تماشاچیان زل زدن بهش، نفس عمیق کشیدم و سعی کردم تعادلم رو حفظ کنم اما بازدم نفس عمیق یه هااا بلند نبود دیگه، یک ناله‌ی دردناکی بود که حتی یادم نمیاد آخرین بار شبیه‌اش رو کجا شنیدم، ناله‌ی دردناک در قالب یک حیوان مستقل درون من زندگی می‌کرد و تمام این مدت منتظر بود تا بپره بیرون وگرنه چطور میشه اختیار یه صدایی با این عمق و منزلت کنترلش دست خودم نباشه. خواستم دستم رو بگیرم جلوی دهنم تا جلوی پنجره‌ها و بن‌بست مانی آبروداری کنم اما پیتزا کج شد و به آستانه ریختن کف آسفالت رسید، فورن خودمو جمع کردم و این بار با تشر بیشتری به خودم نهیب آدم باش زدم. وسطای بن‌بست مانی بودم که رامین از پشت سر بهم نزدیک شد، احساس کردم موسی با عصاش داره میاد و الان همچین میزنه به رود نیل که کل کوچه میشه پر قو و می‌تونم توش سینه‌خیز برم اما فقط تونستم یه ورم رو بندازم رو شونه‌اش و تا دم در برسم.
در رو باز کردم و یه نگاهی به بیست تا پله‌ای که تا دیروز ناقابل بودن و امشب شبیه عذاب آسمانی به سرم نازل شدن انداختم و بدون فوت وقت افتادم روشون، پیتزاها رو همون جا گذاشتم و چهار دست و پا ده تا پله رو رفتم بالا، رامین پشت سرم مات و مبهوت بهم نگاه می‌کرد، مبهوت بودنش ناتوانی‌مو مثل پتک می‌کوبید توی سرم. بعد از رسیدن به هر پاگرد ادامه‌ی مسیر رو برام شرح می‌داد و سعی می‌کرد تشویقم کنه برای تحمل کردن و ادامه دادن، وقتی رسیدیم به پاگردی که روبروش در آپارتمان بود انگار خود مسیح روبروم ظاهر شد، از سوراخ قفل در نور می‌اومد و مطمئن بودم بهشت پشت همون سوراخه. کلید رو چرخوندم و رسیدم تو، دوباره همون صدا که تو تمام طول مسیر خفیف بود و یواشکی می‌پرید بیرون اعلام استقلال کرد و کنترل کامل امورات رو در دست گرفت، ساعت یازده و نیم شب شروع کردم فریاد کشیدن، نه از این فریادایی که توش حواست هست همسایه و بغل‌دستی و فلانی صداتو نشنون، صدا از توی دهنم مثل یک دود سیاه می‌ریخت بیرون و همه‌ی خونه رو تو چند ثانیه پر می‌کرد، درد مردمک چشمم رو تو مشتش فشار می‌داد و اشک فواره می‌زد بیرون، فقط چند قدم به تختم مونده بود اما یک‌هو مطمئن شدم دیگه بهش نمی‌رسم، رامین همه چیزو پرت کرد رو زمین و شیرجه زد سمتم منم که غرق شدن توی گل‌های فرش برام قطعی شده بود دوباره به خودم اومدم و قدم آخرو اون قدر بلند برداشتم که نوک انگشت شست پام پایه تخت رو لمس کرد، چهار دست و پا خودمو پرتاب کردم رو تخت و سعی کردم بالش رو با دستم بگیرم اما احساس کردم یه رعد و برقی همون لحظه بهم زد و خشکم کرد. درد توی تنم شبیه هیچی نبود، هیچ توصیفی براش ندارم، فقط یادمه موهام مونده بود لای دست و پام، شده بودم شبیه پرنده‌ها وقتی لای چیزی گیر می‌کنن اما دست ندارن تا بتونن خودشونو رها کنن، من دستم داشتم اما تکون دادن هر یک از قسمت‌های بدنم شبیه کوبیده شدن یک پتک سنگین به کمرم بود. شاید اگر یک روزی از شکم به پایین زیر آوار یک ساختمون چند طبقه بمونم دیگه این همه باهاش غریبی نکنم و خندون و سربلند از زیرش خودمو بکشم بیرون و با یک تکون پرواز کنم توی آسمون.

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

بیش از هفتاد درصد وزن بدن وی را غم تشکیل می‌داد

فشارش چند روزه شروع شده اما اگه بخوام دقیق‌تر بگم اولین حمله رو دیروز صبح وقتی توی تاکسی نشستم حس کردم. آفتاب اردیبهشت که تو داستانا و شعرای قدیمی یه شکل دیگه بود با یک شیب تندی از شیشه تاکسی رد شد، از مانتو و شلوارم، بعدم پوستم رو شکافت و رفت توی استخونم، زانوهام شدن دوتا سنگ داغ زیر آتیش که می‌‌شد دو سر سیخ کباب رو بذارم روش و خیالم راحت باشه که جم نمی‌خورن. راننده کلافه روشو کرد سمت پنجره جوری که صداش قبل از این که به من برسه تو صدای ماشینای بیرون گم بشه، اما من «شده هزار تومن» رو به زور نجات دادم و رسوندمش به گوشم، دستم توی کیف خورد به یه چیز داغ که گرماش در بهترین حالت بیست و دو تیر بود نه بیست و دو اردیبهشت، سکه رو گذاشتم کف دست راننده و توی این تماس مقداری غم از سلول‌های کف دست راننده حمله کردن به نوک انگشتام و یادم رفت باید سر سهروردی پیاده شم. 
امروز صبح هم که از خواب بیدار شدم دوباره فشار حمله‌ها رو حس کردم، اولش در مربای توت فرنگی که مامان از شمال آورده رو باز کردم یه بوی شیرینی با تصویر مامانم موقع آواز خوندن و هم زدن مربا دست در دست هم شیرجه زدن توی دماغم، پاهام از زمین کنده شدن و تونستم چند دقیقه معلق توی آشپزخونه‌ی شمال به صدای مامانم گوش کنم که تنهایی برای خودش مربا می‌پزه و آواز می‌خونه. بعد از چند ثانیه صدای مامان و بوی مربا دست همو ول کردن و هر کدوم پرت شدن یه سمتی، از فاصله چند متری محکم خوردم زمین، یه چیزی با فشار فضای خالی بین اعضا و جوارحم رو درنوردید، انگار دماغمو کردم تو شیشه‌ی غم. بعدش زنگ زدنم به بابام، یک صدایی هم بک گراند صدای من و بابام توی گوشی تلفن بود، اگه گوشی تلفن هنوز از اون گوشی قدیمیا بود، سبز لجنی، گرد و قلنبه، یه توجیه منطقی برای اون صدای بی صدایی که همیشه پشت صدامون هست وجود داشت اما حالا چی، گوشی تخت و صافی که مولکول‌های هوا هم برای جا شدن توش باید همو جر بدن، بابام گفت «روز پدر خودت مبارک من که پدر ندارم»، همونی که چند روزه منتظر شنیدنش هستم، بعد هم یه خنده بی جونی کرد و خداحافظی کردیم. تلفن رو قطع کردم و آب دهنم رو از مسیر پر از دست‌انداز گلوم فرو دادم پایین بعدم از سوراخای دماغم یه مقدار غم اضافی رو پس دادم توی هوا. 
از پله‌ها اومدم بالا مادرِ لالِ همسایه بغلی پشت در بود، مدام می‌کوبید به در خونه دخترش و گریه می‌کرد، در خونه بسته بود و در آهنی سفید هم تا ته کیپ شده بود، یک قفل گنده هم روش بود. بهش سلام کردم، بدون این که هیچ واکنشی شبیه جواب سلام نشون بده سعی کرد برام یه چیزی رو توضیح بده. توی اون لحظه داشتم سعی می‌کردم به صورت منطقی تشخیص بدم فقط لاله یا کر هم هست اما هیچ نشونه‌ی درستی پیدا نمی‌کردم، یاد ثریا دوست مادربزرگم افتادم، کر و لال بود، هفته‌ای یک بار می‌اومد کنار مادربزرگم روی ایوون می‌نشست و با هم سبزی و باقالی و نخودفرنگی و هر چیز پاک کردنی و پوست کردنی ممکن رو پاک می‌کردن و پوست می‌کندن. یه روز همین که رفتم توی حیاط خونه مادربزرگم دیدم ثریا و مادربزرگم دارن بادمجون پوست می‌کنن، ثریا تا چشمش افتاد به من شروع کرد دست زدن و با همون صداهای عجیب و ترسناکش آواز خوندن، مادربزرگم به من نگاه کرد و چشمک زد بعدم دوتا با کف دست زد رو سینه‌اش و شروع کرد قربون صدقه‌‌ام رفتن. من یک کم از ثریا می‌ترسیدم چون خیلی محکم بود، بوساش پر از آب بود و هربار بغلم می‌کرد اون قدر فشارم می‌داد که بعدش تا یک ربع سرخ بودم. چشمک مادربزرگم معنی‌اش این بود که باهاش مهربون باشم و اگه خواست بغلم کنه برم بغلش. بعد از این که آواز بی‌معنی ثریا تموم شد یهو زد زیر گریه، مادربزرگم شروع کرد دعواش کردن، من خیالم راحت بود ثریا چیزی نمی‌شنوه اما زل زده بود به صورت مادربزرگم و بعد از یکی دو دقیقه آروم شد. اون روز بعد از این که ثریا رفت مادربزرگم گفت چون ثریا کر و لاله وقتی خوشحال میشه بلندبلند داد میزنه و می‌خنده وقتی هم که یه کم ناراحت می‌شه شروع می‌کنه گریه کردن، چون هیچ کار دیگه‌ای برای نشون دادن بلد نیست، بعد هم بهم گفت ثریا خیلی غم داره و من باید باهاش خیلی مهربون باشم تا گریه‌اش نگیره.
سعی کردم به مامان همسایه بفهمونم که می‌تونه بیاد خونه‌ی ما تا دخترش بیاد اما اون اصلن توجه نمی‌کرد و فقط گریه می‌کرد. نمی‌دونم چرا یهو دستم دراز شد سمت گردنش، انگار می‌خواستم به زور بغلش کنم، اولش ترسید اما بعدش اومد بغلم و مثل ثریا محکم فشارم داد. اون قدر باهام تماس داشت که تموم غم توی تنش وقت پیدا کردن با فشار از پوست تنم رد بشن و حسابی توم جا بگیرن.
از در خونه که اومدم تو احساس کردم استخون پاهام خشک شده و ممکنه هر لحظه پودر شم، رفتم سراغ فایل صدای مادربزرگم، همونی که سال‌های آخر خودش تنهایی خوند و ضبطش کرد تا بعد مرگش گوش کنیم و غم نبودنش همه بندای تن‌مونو از هم بشکافه، با همون ضبط قرمز کوچیکش که یه روز براش توضیح دادم کدوم دکمه رو باید فشار بده تا صداش ضبط شه. وقتی پلی کردم اولش چند ثانیه صدای پرنده‌هاش خونه رو پر کرد، انگار همین بغل دارن به خورده نونا نوک می‌زنن، بعدم صدای عطسه‌اش، بعدم صدای خنده‌ ریز و یواشکی‌اش از صدای عطسه‌ی بی‌موقع خودش، پاز کردم، چون همون قدر بس بود تا هیچی جز غم برام نمونه.
مطمئنم سوراخ شدن لایه اوزون یا تموم شدن آب و تموم شدن غذا نیست که بلاخره زمین رو نابود می‌کنه، پر شدن هوای زمین از غم آدماس.

۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۳

حتی برخی ایرانیان اروپا آن را با پیازچه یکی می‌انگارند

امروز توی کلاس زبان معلم‌مون گفت بیایین پای تخته و با شروع شدن موزیک تصویر یک سری خوردنی رو نقاشی کنین، از یک گروه چهار نفره نمی‌دونم چرا یهو روشو کرد سمت من و ماژیک آبی رو داد دستم، بعد هم به دختر بغل دستی‌ام یک ماژیک مشکی داد و موزیک پلی شد. هرچی گفتم بابا من اصلاً نقاشی بلد نیستم، ماژیک تو دستِ من سر می‌خوره، من اصلاً می‌رم پای تخته یهو دستام شروع می‌کنه به لرزیدن بعدم خیس میشه ماژیک می‌افته، اینارو البته نگفتم اما همین طور داشتم برای خودم با بدبختی‌هام کلنجار می‌رفتم حس کردم هیچ کسی حواسش به من نیست و ممکنه هر لحظه موزیک تموم شه. هم‌گروهی‌ام مثل پیکاسو به کشیدن همبرگر و پیتزا و سیب و لیوان چای مشغول بود، از لیوان چایی‌اش بخار بلند می‌شد حتی، ماژیک رو روی تخته یک بار حرکت می‌داد و حاصلش می‌شد یک ظرف بستنی با تکه‌های کوچک آناناس و موز، من همین طور زل زدم بهش و محوِ تحسینش شدم بعد یکی دیگه از هم گروهی‌ها گفت بابا تو هم بکش زودتر و من سعی کردم به خودم بیام و از حالت مبهوت خارج شم. هی به خودم گفتم بابا این همه چیز خوردنی تو هم یه چی بکش اما تو اون لحظه همه چیز تو مغزم در برابر "بدبخت یه کوفتی بکش" قدر ذرات ریز گرد و غبار بودن روی چرخ و فلکی که تندتند داره می‌چرخه، خلاصه‌اش اینه که با چشم غیرمسلح به هیچ وجه امکان نداشت به تصویر یک چیزِ خوردنی توی مغزم برسم. تنها چیز خوردنی مغزم میرزا قاسمی شد یهو، دستم رفت سمت تخته و یک خط از بشقاب میرزا قاسمی رو هم کشیدم اما دیدم به بن بست بدی خوردم، با نوک انگشت خطِ بی‌هویت رو پاک کردم و گفتم خب میرزا قاسمی از چی درست میشه همونو بکش تو، تنها چیزی که به نظرم اومد بادمجون بود، نه گوجه نه تخم‌مرغ نه سیر، هیچ چیز دیگه‌ای جز بادمجون به ذهنم نمی‌رسید اون هم بعد از دو سه دقیقه که هم گروهی‌ام کل تخته رو پر کرده بود از تمام غذاهایی که ممکن بود من از صبح تا شب بخورم. من توی اون لحظه فقط می‌تونستم کیسه زباله‌ای بکشم پر از ته مونده‌هایی از تمام خوردنی‌های عالم.
 دست از مقایسه کشیدم وگفتم خب تو همون بادمجونت رو بکش. همون طور که داشتم شکل بادمجون رو تو مغزم مجسم می‌کردم شروع کردم با ماژیک آبی یک شبه‌بادمجون کشیدن، گفتم بابا نگران نباش الان یه بادمجونی می‌کشی از همه بادمجونای عالم بادمجون‌تر. دستم می‌لرزید، انگار بعد از چند سال تمرین مداوم و سخت، بلاخره توی مسابقات جهانی بادمجون کشیدن حاضر شدم و اگر ببازم کل زندگی‌ام میره هوا. انقد به قوس بادمجون فکر کردم که دستم همون اول یک قوس کشید که هیچ جوره بادمجونی نمی‌تونست بهش بچسبه، بعد مجبور شدم با انگشتای خیسم قوسِ بادمجون رو پاک کنم و دوباره بکشم. بعد از چند بار بالا پایین کردن ماژیک و پاک کردنِ یه خطایی با دستم بلاخره یک دول‌مانندِ دراز و بی‌قواره کشیدم و بالاش با مهارت یک برگ کشیدم تا لااقل برای لحظاتی حس بادمجون رو به بیننده القا کنم.
 نمی‌دونم بادمجونم چرا انقد به مرز دیوار و تخته چسبیده بود، باز شانس آوردم رو دیوار نکشیدم، دختر بغل دستیم صدای خندیدنش با بقیه هم گروهی‌هایی که از من کشیده بودن بیرون، تنها صدایی بود که توی اون لحظه بیرون از بادمجون آبی وجود داشت. بعد دیدم این همه زمان گذشته و من بلاخره یک بادمجونِ آبی کشیدم رو پس زمینه تخته‌ای که هم گروهی‌ام سیاهش کرده، به زور یک فضای خالی چند میلیمتری پیدا کردم بین بادمجون آبیِ حقیرم و باقی غذاهای عالم و با ظرافت دوتا قرص کشیدم. یک کپسول کشیدم که شبیه باکتری تو کتاب علوم دبستان شد بعدم یک دایره کوچیک کج کشیدم و از وسط به دو قسمت تقسیمش کردم تا شبیه قرص به نظر برسه. دختر نقاشه نگام کرد و گفت وا اینا چیه؟ گفتم اینا قرصه بعد شروع کرد قاه قاه خندیدن، ابروهای قهوه‌ای پهنش با هر قاه از روی پیشونی‌اش می‌اومد روی چونه‌اش و با قاه بعدی برمی‌گشت سر جاش.
از ظهر فکر می‌کنم می‌تونستم به جای بادمجون و قرص یک دسته تره بکشم، اگه تصویرش تو مغزم گم نمی‌شد، فقط لازم بود کش دورش رو خوب دربیارم و نگاهم رو از پیتزا و همبرگرایی که داشتن تخته رو قورت می‌دادن بردارم.