۱۹ بهمن ۱۳۹۶

وای بر دیوانه‌ای که از یاد رفته باشد

چشم باز کردم ویدئو کتک خوردن پسر کم سن و سالی را دیدم که با تمام توانش می‌خواست موتورش را حفظ کند. پلیس‌ها می‌خواستند موتور را ببرند اما پسر با صورت سرخ از گریه دور موتور می‌چرخید، سعی می‌کرد خودش را روی موتور بیندازد تا نبرندش و با گریه می‌گفت " من فقیر آدمم". تمام حرکات بدنش و صدایش و کش و قوس‌هایش زیر دست و پا می‌شد فشار دندان‌ها و لرزش تن من. شروع زیبایی برای صبح بود، درد و بدبختی توی تنم می‌پیچید، حالم از خودم و دور و برم به هم می‌خورد، بلند شدن و صبحانه خوردن و نور صبح هم به نظرم وحشیانه می‌آمد.
 با هق‌هق دیوانگی بلند شدم با خشونت به هال روشن قدم گذاشتم، حقارت و کثافت هنوز افق دیدم را گرفته بود و ساعت کاری‌ام به عنوان تماشاچی لجنزار به صورت رسمی آغاز شده بود. دلم می‌خواست خودم را کتک بزنم تا حساب کار دستم بیاید ولی خودم را راضی کردم چند نفس عمیق بکشم تا این گریه سنگین و حمله روزانه تمام شود، نفسم برگردد سر جایش، قهوه دم کنم تا با آخرین قطعه پای آلبالو بخورم.
هر روز مسیر رسیدن به جنون هموارتر می‌شود، تصاویر خشونت‌بار با دوربین‌هایی که بی‌سر و صدا فقط تماشا می‌کنند، اخبار دقیق جنایت، کشتار، شکنجه و بردگی بدون غلط تایپی، پتکی روزانه بر سر مُختلم هستند. تازه اگر این‌ها هم نباشند باز هم نابسامان و دیوانه‌ام، دیگر کثافت با چشم‌های بسته هم برایم قابل رویت است. همین هوای آلوده برایم تصویری بی‌نقص از عقده است که برای دیوانگی‌ام کافیست. تازه بعد از قورت دادن همه این‌ها نوبت آموزه‌ها علمی یا تخیلی برای پر کردن بیست و چهار ساعت پیش رو می‌رسد که همه‌شان برای سرگرم کردن دیوانه‌ها ساخته شده‌اند. از ورزش و صبح بخیر، شب بخیر، شیر بخور و پوست خیار بمال تا دست و پا زدن برای گهی شدن یا کاری کردن توی این سیاره گشاد، این دیگر خود دیوانگی است. برای توده‌ای نرم در سیاره‌ای با چهار میلیارد سال عمر آن هم برای شصت هفتاد سال نفس کشیدن بهترین کار همان تولیدمثل است تا لااقل با این دلیل تاریخی بتواند میان جمع دیوانگان دراز بکشد و خواب راحتی بکند.
دیوانگی قطعی است اگرچه دیگر شکل قدیمش نیست، کسی توی این دیوانگی به صحرا نمی‌زند و هیچ زنی با لباس سفید و کوتوله‌ها پشت سر دیوانه‌ها نمی‌چرخد. به جای این کارها هر روز به مشغولیتی سرگرم می‌شویم و مواظبیم توی جوب نیفتیم، با کلماتی بکر و تازه  درباره هم حرف میزنیم تا دوست داشته شویم و حواس‌مان هست همه چیز ظاهر محترمانه‌ای داشته باشد تا یک وقت کسی توی جمع به ما نگوید دیوانه، طبق مد روز چند وقت دیوانه‌ای اجتماعی و معلق‌زن میان جمع‌ هستیم و فردا منزوی و تارک دنیا. همیشه حواسمان هست یک دیوانه در میان جمع بهتر از یک دیوانه تنهاست پس گاهی عده‌ای را وادار می‌کنیم کنارمان بنشینند دستی به سرمان بکشند و بعد بهشان می‌گوییم "بیایید برای دیوانه نشدن همه با هم با صدای بلند حرف بزنیم"، این کم خطرترین مدل دیوانگیست اما وای بر دیوانه‌ای که از یاد رفته باشد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر