۱۷ خرداد ۱۳۹۵

دهنت رو باز کن من اومدم

هر روز که از خواب بیدار می‌شم به فولدر موزیکم چشم بسته فرصت می‌دم برای گاز زدن مغزم دست به کار شه، بعضی از آهنگسازا جادوگرن، یعنی فقط قطعه رو ننوشتن، مشخص کردن چطور وقتی موسیقی پخش نمی‌شه و از هیچ جایی صدایی درنمیاد، حتی توی خواب، اشیا و مولکول‌های هوا همون قطعه رو مدام بنوازن و تو حتی یک لحظه هم از شنیدنش رهایی نداشته باشی، من که راضی‌ام، هر چیز جادویی بیرونِ دنیای تخمیِ حالا می‌تونه سوار تخم چشمم بشه. هر روز بعد از پلی کردن موزیک مثل نقاش‌های حرفه‌ای که چهل ساله نقاشی می‌کشن می‌شینم پشت میزی که یک روز می‌خواستم پشتش داستان بنویسم، اما حالا حوصله‌ی کلمه‌ها رو ندارم، زیادی فکرم رو مشغول می‌کنن، یه کاری می‌کنن شبا از سر و صدا و حرف و حرف و حرف نتونم چشمامو ببندم، نمی‌ذارن دو دقیقه خفه شم و تماشا کنم، وقتی به قشنگی‌ها نگاه می‌کنم کلمه‌ها مثل پیچک خودرویی از پاش شروع می‌کنن بالا اومدن و برای بهترین توصیف همه‌ش رو توی چند لحظه می‌پوشونن، جوری که دیگه هیچی برای تماشا نمی‌مونه، می‌مونه اما پیچکی از کلمات قلنبه و بی‌معنیه، من دوست دارم  به جای این همه حرف زدن به خط‌ها و رنگ‌ها و بوها و صداها مشغول شم، اما نه همیشه، یک لحظه‌ای هم هست که اگه درمو برندارم تا کلمه‌ها و حرفا بریزن بیرون ممکنه از تو کرم بندازم. خوبی نقاشی کشیدنِ هر روزم اینه که دیگه شبا موقع خواب تو مغزم داستان نمی‌نویسم، نقاشی می‌کشم، خط‌ها و قوس‌ها رو به هم می‌رسونم و با فشار دادن پلک‌هام روی هم رنگ رو می‌پاشم روش، از اون بهتر اینه که هیچ کسی چیزی رو بهم یاد نداده، یعنی خودم یک روزی هوس کردم حشره بکشم بعد رفتم کتاب آشنایی با حشرات مخصوص بچه‌های شیش هفت ساله رو خریدم و چندتا ملخ و کفشدوزک و حشره‌ی برگی و عنکبوت کشیدم، بعد دوستام برام آبرنگ و مدادشمعی خریدن، منم شروع کردم هرچیزی که جلوم بود رو کشیدن، حالا دیگه چندماهه هر روز نقاشی می‌کشم و بلخره تونستم یک دماغ قشنگ بکشم، از مقایسه رامین‌هایی که می‌کشم می‌تونم بفهمم پیشرفت کردم اما زیاد به پیشرفت فکر نمی‌کنم، مثل باقی مسابقات که ازشون انصراف دادم چون نه می‌خواستم درس‌خون باشم نه پول‌دار نه عاقل نه خوشبخت، حالا هم نمی‌خوام نقاش باشم، می‌خوام نقاشی بکشم، چون وقتی نقاشی می‌کشم نشیمن سفت و سخت صندلی‌م یه تیکه ابر معلق روی هواست و صدای تیک تاک هیچ ساعتی به گوشم نمی‌رسه و من دارم یک جایی که اینجا نیست پرواز می‌کنم و نمی‌فهمم حتی زنده‌ام، غفلت از بودن همون چیزیه که لازمش دارم این روزا، چون وقتی یادم میاد آدمم و الان چه سالیه و خانواده و دوستام و باقی آدما چه درگیری‌هایی دارن دلم می‌خواد بزنم زیر میز و اولین انسانی باشم که با سر میره تو دهن یک عنکبوت زرد چون از آدم بودن متنفره.