۲۵ مرداد ۱۳۹۷

آنکه از آتش خود سوخت نخست، آخر از آتشِ خود سوخت مرا

دقیقا روزی که رامین پایش را از این شهر گذاشت بیرون، اتفاقات بد مثل باران بر سرم باریدند، چند ساعت بعد از رفتنش اسنپ خبر کردم تا برسم چیذر به خانه معلم طراحی، از لحظه‌ای که نشستم توی ماشین راننده شروع کرد غر زدن از ترافیک و مسیر بد و همان ژست همیشه پشیمان و منت‌گذاری را به خودش گرفت که دیگر بهش عادت کرده‌‌ام، سکوت کردم چون از لحن حرف زدن و توضیحات تکراری‌اش حدس زدم با این سطح از اختلالاتی که تویش میبینم حرفی برای گفتن ندارم. خواست راه را نشانش بدهم، سر کوچه‌ای که باید می‌پیچید دختری ماشین بزرگش را پارک کرده بود و راه را بند آورده بود، بعد که صدای بوق تمام ماشین‌ها بلند شد با افاده و ادایی که انگار روی سن راه می‌رود با لیوان آب‌طالبی و نی قرمزی توی دهان از مغازه‌ای بیرون آمد و از پشت عینکش عشوه‌هایی برای تمام تماشاچیان احتمالی آمد و سوار ماشین شد، با حرص زیرلب اما خطاب به دختر گفتم «باورم نمیشه انقدر بیشعوری». راه باز شد و پیچیدیم توی کوچه راننده توی آینه نگاه خریدارانه‌ای بهم انداخت و گفت «شما به این خوشگلی چرا فحش میدی»، جدی و سرد و آرام گفتم «شما حق نداری درباره قیافه من نظر بدی» یکهو انگار به برق وصلش کردند زد روی ترمز برگشت سمتم و فریاد زد کیرم دهنت پیاده شو گفتم غلط کردی پیاده نمیشم زنگ میزنم اسنپ میگم فحاشی کردی، گفت کیرم دهن تو و اسنپ پیاده شو، گفتم حالا زنگ میزنم پلیس، گفت کیرم دهن پلیس پیاده شو، گفتم کیرت دهن خودت و دوستات، گفت پیاده نمیشی؟ گفتم نه، گفت پس حالا میبرم تیکه پاره و خط خطیت میکنم و مثل سگ میندازمت پایین گفتم هیچ غلطی نمیتونی بکنی، پایش را روی گاز فشار داد و ماشین با شتاب و سرعت وحشیانه‌ای شروع به حرکت کرد، فورا در ماشین را باز کردم و با صدای رسا و ترسیده‌ای فریاد زدم کمک و با لگد در ماشین را به ماشین‌های پارک شده توی کوچه کوبیدم، ون سبزی که دوبله ایستاده بود و راه را بند آورده بود را دیدم و در را چنان با فشار باز نگه داشتم که کاملا به ون سبز برخورد کند، یک لحظه ماشین متوقف شد و حواسم بود تخته شاسی و پوشه تمرینات طراحی‌ام را از روی صندلی بردارم و بپرم پایین، راننده دیوانه اما با همان در باز با سرعت وحشیانه‌ای از کوچه خارج شد و پیچید توی اتوبان.
آنقدر برایم مهم بود از کلاس ث جا نمانم دیگر نمی‌توانستم به هیچ چیزی فکر کنم، فقط همین جمله مدام توی سرم تکرار میشد «یک بار رامین نبودم تو رو برسونه خونه ث»، گوینده جمله مشخص نبود ولی جنسش چرا، داشتم بعد از چنین تجربه وحشتناکی خودم را سرزنش میکردم یاد حرف پ افتادم  و خودم را متوقف کردم، بعد به ذهنم رسید با همکلاسی‌ام تماس بگیرم دقیقا وقتی لرزان افتاده بودم لب جوب جلوی برج مسکونی و دختر مهربانی از پشت من را بغل کرده بود و شانه‌هایم را ماساژ می‌داد و نگهبان برج بالای سرم ایستاده بود و میگفت حالا گریه نکن و آروم باش و مردم میانسال چاقی از آن کارمندان عالیرتبه که راننده‌اش منتظرش بود با اضطراب در فاصله کمی از من راه میرفت و مدام سرش را به نشانه تاسف تکان میداد و آه میکشید و سعی میکرد در سکوت با من همدردی کند. دایی‌ام بود انگار که همیشه از دور مراقبم است، نگهبان هم مادربزرگم بود انگار که وقتی گریان و لرزان خودم را دوان دوان از خانه‌مان به خانه‌اش می‌رساندم و خودم را پرتاب میکردم توی بغلش و داستان تلخ ناحقی‌ها و تبعیض‌هایی که تازه با کلماتشان آشنا شده بودم را برایش تعریف میکردم و او صورتم را با گوشه روسری دور گردنش پاک میکرد و میگفت گریه نکن گریه نکن مادر، دختری که از پشت بغلم کرده بود و نوازشم میکرد هم من را یاد سین می‌انداخت که اولین و آخرین بار ده سال پیش پای همین برج‌های دوقلو دیده بودمش. یکی از آن تعطیلاتی که در خانه خواهرم در تهران می‌گذراندم او را دیدم، قبلش پای تلفن فقط اسم برج را گفت و من به زحمت خودم را به آنجا رسانده بودم اما همین که از ماشین پیاده شده بودم با مواجه شدن با اتوبان که برایم خیلی راحت نبود عبور کردن ازش فهمیده بودم اشتباه کرده‌ام لابد که با سین قرار گذاشتم. با یاد میم که زمانی عاشقم بود و دو هفته بعد از آشنایی‌مان بهم پیشنهاد ازدواج داده بود وقتی هفده ساله بودم و خودش هجده ساله از اتوبان عبور کرده بودم و به همین دری رسیده بودم که حالا داشتم جلویش روی زمین گریه میکردم و می‌لرزیدم.
تنها تصویری که از رابطه با میم به یاد دارم همان فریادیست که وقتی داشتم از سر کوچه‌شان نزدیک مدرسه‌ام می‌پیچیدم به چپ تا به کلاس فیزیک بروم و یک ماشینی نزدیک بود زیرم بگیرد از پنجره رو به خیابان اتاقش خطاب به من زد و بعد از آن پرید پایین دنبالم و توی یک کوچه خلوت دستم را گرفت و با وحشت و التماس ازم خواست موقع رد شدن از خیابان به خاطر او هم که شده بیشتر مراقب خودم باشم، من هم تا حالا برای همیشه به حرفش گوش کردم و هربار از خیابان رد میشوم به او فکر میکنم تا قدردان عشقی باشم که همان یک لحظه نثارم کرد. با یاد میم از اتوبان وحشی به سمت سین که آن سمت خیابان برایم دست تکان می‌داد رفتم و باهم توی کافه دراز تاریکی توی محوطه برج نشستیم و او شبیه به خواهر بزرگا چیزهایی درباره سیگار کشیدنم گفت که من اصرار داشتم بکشم و او می‌گفت باید بروی بیرون، از دیدن من سر ذوق نیامده بود، به وضوح دستپاچگی و عجله و شدتم توی ذوقش می‌خورد و من آن قدر به این موضوع آشنا بودم که نمی‌توانستم اضطرابم را کنترل کنم و سیگار نکشم. به خودم آمدم و به زحمت خود گریانم لب جوب را از آغوش یادِ سین رها کردم و به د همکلاسی‌ام زنگ زدم، میان چهار نفر از همکلاسی‌هایم فقط صدای او را می‌خواستم، ساعت پنج بود و کلاس شروع شده بود و من با ترس از این تاخیرم از او خواستم برای ث وضعم را توضیح بدهد، او سعی کرد آرامم کند و من هم گریه کردم، بعد که قطع کردم تا بفهمم حالا باید چه کار کنم دوباره زنگ زد و گفت بگو کجا هستی تا بیایم دنبالت، این دیگر خود معلمم بود. شعور و محبتش از این فاصله ده کیلومتری بعد از اتوبان‌ها و ماشین‌ها و ساختمان‌ها و تونل از طبقه پنجم آپارتمانی پرنور و سبز از گیاهان با صدای د به من می‌رسید، مطمئن‌شان کردم حالم خوب است و خودم را میرسانم. نگهبان پارک و راننده‌های آن اطراف اصرار داشتند به پلیس زنگ بزنند، خودم هم شک داشتم اما نیازم در آن لحظه فقط رساندن خودم به کلاس طراحی بود، ماشین دیگری گرفتم و از آنجا فرار کردم.
همان شب بعد از تمام شدن کلاسم معلم نقاشی‌ام چندبار تاکید کرد «شب تنها نمون»، من هم توی راه به خودم فشار آوردم تا توی شوک اتفاقِ ترسناکی که برایم افتاده فرو نروم و با ترس و وحشت و تنهایی تمام شب را نگذرانم تا تعادل و توانم را از دست ندهم، به بهناز پیغام دادم، تنها کسی که محبتش را می‌خواستم در آن لحظات، اما امیدی هم به در دسترس بودنش نداشتم، اما بود و سریع‌تر از چیزی که انتظار داشتم خودش را بهم رساند. بغلم کرد، آرامم کرد نشست روبرویم و هرازگاهی برایم چند خط کتاب خواند و با شوق زیبای نایابش به دستنوشته‌های خیلی تلخ من توی دفترهایی که در انزوا و تنهایی اهواز سیاه‌شان کرده بودم گوش داد، مرور آن خاطرات من را به چیزی وصل می‌کرد، اهواز و خاطرات شروع زندگی‌ام با رامین در آن خانه در گذشته و حضور بهناز حالا روبرویم روی ملافه‌هایی که از اهواز خریده بودم در مجاورت باجو، نقاط سنگینی بودند که من را به هم متصل و منسجم نگه می‌داشتند و جلوی فروپاشی را می‌گرفتند. هربار که ترس و وحشت اتفاق حمله میکرد کافی بود به یکی‌شان چنگ بزنم. قبلا هم از فروپاشی نجاتم داده بود، وقتی روزهای متوالی بعد از تمام شدن رابطه چرندم توی رختخواب وسط خانه‌اش ولو می‌شدم و با هم حرف میزدیم و شب‌ها کنارم بیدار ماند و با هم اشک ریختیم. من هم با به یاد داشتنش موقع تماشای تمام زیبایی‌ها و تجربه  کردن تمام خوشی‌ها از وجودش قدردانی میکنم.
تمام  روزهای بعد از رفتن رامین را درگیر شکایت کردن از راننده دیوانه توی کلانتری و دادسرا بودم، رامین هم نمی‌توانست کارش را ول کند، اتفاق بدی که بیشتر از سه سال است منتظرش بودیم  بلخره افتاده بود و رامین باید می‌ماند و این جریان را تمام می‌کرد. چند سال پیش وقتی تازه کارش را به عنوان نمایندگی شرکت فلان در اهواز شروع کرد،کارفرمایان پروژه بزرگ دولتی‌ای آمدند و مبلغ زیادی از نمایندگی او خرید کردند و چک‌ دادند و چک هایشان پاس نشد و چک ضمانتی که رامین موقع شروع همکاری‌اش با کارخانه به عنوان وثیقه پیش‌ کارخانه امانت گذاشته بود رفت بانک.
هفته پیش رامین ساعت‌ها وقت گذاشته بود تا خودش را به دختر بیست و چهارساله‌ی احمقی برساند که تازه توی شرکت استخدام شده بود و ایده به اجرا گذاشتن چک رامین از گورش بلند میشد، تا فقط بهش بگوید من دزد نیستم و اگر شرکت دولتی‌ای که جنس‌ها را برده پولشان را نمی‌دهد او حق ندارد رامین را به خیانت در امانت متهم کند و چک ضمانتش را فلان، دختر هم طبعا نفهمیده بود مثل اغلب اطرافیانش که نمی‌فهمند و اصلا برایشان موجودی شبیه به رامین و فهمش موضوعیت ندارد، چون وسط دنیای شهوت انگیز پر از پول و شهرت و موفقیت‌‌های چرندی که این حشرات موذی تویش غلت می‌زنند موجودی مثل رامین اصلا جایی ندارد.
به او اطمینان دادم ماندنش در اهواز و تمام کردن این مسئله با رساندن خودش به من کارکرد یکسانی دارد چون اضطراب این معامله‌ی معیوب سالهاست به جانم افتاده، اولین بارش همان شبی بود که از اهواز سفری به تهران داشتیم و قبل از بازگشت یک سر رفتم پیش پ و رامین دم در توی ماشین منتظرم بود، وقتی پ در را باز کرد بی‌محابا خودم را پرت کردم توی بغلش و اشک ریزان گفتم "اگه این شرکته پول کارخونه رو نده ممکنه رامین بره زندان" او محکم بغلم کرد و سعی کرد آرامم کند، بعد که به خودم مسلط شدم با وحشت شروع کردم به معذرت‌خواهی به خاطر این که نتوانستم خودم را کنترل کنم و سعی کردم برایش توضیح بدهم که نمی‌توانم پیش رامین گریه کنم چون خیلی بهم می‌ریزد و این تنها فرصتم بود برای گریه چون بعدش قرار است دوازده ساعت از تهران تا اهواز توی ماشین کنار هم توی جاده باشیم، پ از حرفم دیوانه شد و با صدایی بلندتر از لحن معمولی کشدارش گفت «تو به خاطر حال بدت از من معذرت میخوای؟»، محبت‌آمیزترین جمله‌ای که تا به حال از او شنیده بودم، دقیق و درست نشست جایی که باید و یک بخشی از مغزم که داشت می‌سوخت را با کاسه آب سردی خاموش کرد، همان جا فهمیدم از این به بعد هربار خودم را به خاطر بلایی که سرم می‌آید سرزنش کنم به یاد پ می‌افتم و با این یادآوری همیشه قدردان کاسه آب سردی که روی آتش مغزم ریخت هستم.
در گذشته مدام از خودم می‌پرسیدم نقطه‌های روشنی که من را به زندگی در این سیاره وصل می‌کنند، مادربزرگم، دایی، رامین، حیاط خانه‌مان در کودکی، جنگل‌های سوادکوه، دریای خزر، پنجره‌ای در دوردست که عشق خیالی‌ام را از روی آن ساخته بودم، داستان، موسیقی،نقاشی و تمام خاطرات و یادهایی که با خودم دارم واقعا چی هستند؟ گنگی طولانی‌ام در پاسخ به این سوال حالا تمام شده و دیگر وقتی خودم را توی آینه می‌بینم احساس وحدت می‌کنم در عین کثرت، شاید این جمله‌ای از امام خمینی باشد اما توصیف کاملی است برای وضعیتم. قبلا که انواع فروپاشی را تجربه می‌کردم و مدام در معرض تهدیدات اساسی برای نابودی بودم هرگز همچین احساسی نداشتم.
دیشب دخترعمویم آمد پیشم تا تنها نباشم و بعد از مدت‌ها فرصت کردیم از تمام سالهایی حرف بزنیم که باهم توی یک حیاط زندگی می‌کردیم، و خیلی از روزها را با هم می‌گذراندیم، برایم از شبی توی بیست سالگی گفت وقتی یک ورق کامل قرص آرام بخش خورده بودم و نصفه های شب که دوستپسرم از خیانت به من برگشته بود و او را از خواب در طبقه پایین بیدار کرده بود و فرستاده بودش تا نجاتم بدهد، از بار دیگری بعد از خیانت همان ازگل وقتی امتحان پایان ترم داشتم و از شدت گریه و لرزش نمی‌توانستم راه بروم و او و برادرم من را رساندند به جلسه امتحان،از پریشانی‌ها و شادی‌های مشترک‌مان، با هم اشک ریختیم و خندیدم و حرص خوردیم و آخر شب قبل از این که لیزربازی‌ام توی تاریکی با باجو تمام شود با بغض بهم گفت «من شانس آوردم تو رو داشتم»، نقطه قرمز لیزر از هول منحرف شد، با هیجان گفتم چرا؟ قبلش ساعت‌ها بحث کرده بودیم و من به صراحت گفته بودم به شانس هیچ اعتقادی ندارم و تمام چیزهایی که او اسم شانس روی آنها می‌گذارد را حاصل اتفاقات طبیعی و انتخاب‌های شخصی می‌دانم، حالا از شانسِ داشتن من می‌گفت چیزی که هرگز منتظرش نبودم، معلم نقاشی‌ام ظاهر شد و با تعجب بهم گفت « داری جلوی بچه‌ها رو میگیری از کارت تعریف نکنن» سکوت کردم و او ادامه داد و بیشتر از قبل در خوشی غرقم کرد، لذتی که کمتر کسی بخشندگی دادنش به بقیه را دارد.
توی تختم بدون رامین دراز کشیدم و به ر که روی کاناپه توی هال خوابیده بود فکر کردم و دیدم هیچ گذشته‌ای در آن خانه‌ی کودکی بدون او متصور نیستم و چقدر خوشبختم که او هم‌بازی من بود. تکه هایی از جزییاتی که می‌شدند من را به وضوح می‌دیدم و دیگر مطمئن بودم وقتی خودم را تماشا میکنم فقط فکرهای دور از هم و پراکنده، تصاویری بی‌ربط، تعلیق بی انتها و تلاش بی وقفه برای فهمیدن مفهومی گنگ نیستم، برعکس حالا خوب می‌دانم چه چیزی هستم و راحت می‌توانم توی یکی از آن ویدئوهایی که از ریزترین موجود کشف شده تا بزرگترین منظومه کش می‌آید، خودم را پیدا کنم و وسط آن مجموعه‌ی دیوانه‌وار احساس جداافتادگی‌ای بیشتر از چیزی که واقعا هست نداشته باشم. برخلاف گذشته که وقتی به خودم نگاه می‌کردم زبانم از تعجب بند می‌آمد، هیچ آشنایی‌ای با تصویرم نداشتم و در عین حال من بودم، متناقض‌ترین چیزی که تجربه می‌کردم. وقتی از بستر بیماری بلند شدم و رسیدم اهواز دیگر فرار از فهم این پراکندگی و فروپاشیدن را گذاشتم کنار، ساعت‌ها به خودم توی آینه زل زدم و با خودم توی تنهایی تمام نشدنی روزهای دراز تابستان حرف زدم، از احساس بیگانگی و چیزی که آن روزها اسمش را گذاشته بودم «عدم وحدت وجودی» توی دفترهای زیادی درباره‌اش نوشتم، با آوازهای خوانندگان قطعات آهنگساز دیوانه فریادش زدم و به داستان‌ها چسبیدم، به آناکارنینا، جنایت و مکافات و هرچیزی از ادبیات کلاسیک آن کشور پهناور، تنها چیزی که متمرکزم می‌کرد و پراکندگی خودم را از یادم میبرد. تماشا کردن به ساختار داستان‌هایی آنقدر طولانی، فهمِ ربط تمام جزییاتشان به هم به مغزم یاد می‌داد چطور می‌شود به وحدت وجودی رسید و از معلق بودن در فضا به سیاره برگشت.
صبح بعد از ورزش خودم را دیدم با صورت سرخ از آشفتگی چند روز گذشته، زشت بودم  اما خودم را می‌شناختم، بندهای نامرئی‌ای که از تمام بدنم بیرون آمده بود و به کتابخانه پشت سرم و باجو و یادداشتی از رامین به یخچال و عکس مادربزرگم و دایی و باقی آنهایی  که دوستشان دارم وصل شده بود، با لبخند موذیانه‌ای گفتم «لحظات شهود»، خشونت را هم به وضوح می‌دیدم صورت راننده دیوانه را، صاحبخانه طماع که چهل درصد به اجاره اضافه کرده و مجبورمان کرده از این خانه عزیز برویم، دختر  نادانی که چک ضمانت را گذاشته اجرا، آشنایانی که سرشان را توی زندگی‌ام می‌کنند تا از بدبختی‌ام احساس خوشبختی کنند و دردهایم را لایک کنند، اعضا و جوارح‌شان را می‌دیدم که با همان بندهای نامرئی ورای مرزهای جغرافیایی به هم وصل شده‌اند و تمام حسرت‌ها و بی‌خوابی‌ها و اضطراب‌ها و ترس‌هایشان را می‌توانستم با یک نفس پایین بدهم ، با صدای بلند همه را به صف کردم و خطاب به همه‌شان گفتم به هم بیاویزید و  هم دیگر را بفشارید و بنوازید و خم کنید و آسیب بزنید و آنقدر احمق بمانید که فکر کنید پوربشری جداافتاده از باقی موجودات هستید. ظاهرا صدایم به گوششان نرسیده اما بعید می‌دانم همه چیز فقط در «ظاهر» اتفاق بیفتد.

۲۲ مرداد ۱۳۹۷

حیف که فقط تو خوبی

از استخر رسیدم و دیدم رامین رفته، برایم چند خط یادداشت نوشته بود و گذاشته بود روی لپ‌تاپم،چند نخ سیگار هم برایم پیچیده بود چون خودم هیچ وقت حوصله پیچیدن سیگار ندارم، گذاشته بود توی جعبه سیگار کنار یادداشت عاشقانه گریه‌دارش، نمی‌توانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم، نمی‌خواستم هم که بگیرم. ملافه‌ها را با دقت تا کرده بود و روی مبل کنار کوسن‌ها چیده بود، سطل‌های زباله را خالی کرده بود و توی همه‌شان کیسه‌هایی تمیز با دقت و وسواس خودش گذاشته بود و دور سطل طوری که باجو نتواند پاره‌شان کند، گره زده بود، لیوان چایش نیمه پر روی میز بود با قاشقی که ساعت‌ها با دیلینگ دیلینگ مورد علاقه‌اش آنقدر هم میزندش که بلخره صدایم از یک جای خانه بلند می‌شود که بهش می‌گویم "بس کن لیوان هم حل شد". برایم پول نقد هم گذاشته بود چون خوب می‌داند حوصله ندارم از بانک پول نقد بردارم و همیشه وقتی پیکی چیزی می‌آید دربه‌در دنبال پول نقد می‌گردم. دیروز هم رفته بود برایم میوه خریده بود، موزها را سبز خریده بود تا زیاد بمانند و سیاه نشوند، باقی میوه‌ها را هم سفارش کرده بود نشسته توی یخچال نگه دارم تا دیرتر خراب شوند، خریدهای دیگری هم برای خانه کرده بود تا مجبور نباشم با این کمر ناقصم چیزی را از پله‌ها بالا بیاورم، بعد هم رفته بود برای باجو خاک خریده بود و دستشویی‌اش را تمیز کرده بود تا لااقل یک هفته راحت باشم. برای شوشاها، بچه‌گربه‌های تحت سرپرستی‌اش که توی پارک انتهای کوچه زندگی می‌کنند هم غذا خریده بود و برای جکی سگ پیری که ته کوچه ول می‌گردد هم شکلات، عاجزانه ازم خواسته بود هر روز صبح غذای شوشاها و مادرشان را ببرم و نگذارم گرسنگی بکشند. تنها چیزی که فراموش کرده بود حوله‌اش بود که خیس ولش کرده بود روی مبل، حوله‌اش را سفت به خودم چسباندم و فکر کردم به روزی که برمی‌گردد و من مثل دیوانه‌های توی غار مانده بعد از چند هفته دوباره بوی آدمیزاد را استشمام میکنم و خودم را آنقدر توی بغلش نگه میدارم تا خیالم راحت شود واقعیت دارد.
آه رامین، زیباترین پسر رم، کاش لااقل دنیا چند نفر دیگر به خوبی تو داشت تا این قدر سیاه و کثیف نمی‌شد. 

۲۱ تیر ۱۳۹۷

"چشمان من در ظلمت چشمان تو را می‌یافت"

دیروز صبح که توی پارک ورزش می‌کردم پسر تپلی هم سن و سال خودم را دیدم با کوله‌پشتی لپ‌تاپ و بساط شخصی‌اش توی یکی از آلاچیق‌ها، پشت به فضای پارک در خودش فرو رفته بود  و چربی‌های باسنش روی نیمکت پهن شده بودند؛ با دقت چیزهایی را به هم می‌چسباند و لوله درازی درست می‌کرد. بعد از چند دقیقه که آبفشان‌های پارک باز شدند و آلاچیق‌ها را خیس کردند، بساطش را به نیمکت وسط پارک منتقل کرد و با لوله‌ای دراز شروع کرد چیز عجیبی را کشیدن. حواسش ابدا به اطرافش نبود، چند نفری که با من توی پارک ورزش می‌کردند به بی‌حواسی‌اش با تعجب نگاه می‌کردند و دود غلیظی از تعجب‌شان به هوا می‌رفت. بعد از کشیدن آنقدر از دنیا جدا شد که تقریبا روی نیمکت ولو شد و تمام چربی‌های تنش هم وا رفتند، لَختی تنش و جدایی‌اش از دنیا همه را از اطرافش فراری می‌داد. تصویر پسری که با تیپی شبیه به همه دوستانم لابه‌لای شاخه‌های درخت بید و میان سر و صدای پرنده‌ها و بالا و پایین پریدن بچه گربه‌ها چیزی مصرف می‌کند که از همه‌شان کنده شود و چیزی نبیند و به جایی نامعلوم برود برایم تلخ و آزاردهنده بود. وقتی داشتم از پارک بیرون می‌رفتم باغبان‌های جوان را دیدم که نهال‌های درخت سنجد را توی چاله‌هایی که برای کاشتن‌شان حفر کرده‌ بودند می‌گذاشتند، نمی‌توانستم به دردی که از تصویر پسر توی ذهنم بود چنگ بزنم و لذت کاشتن درخت سنجد را فدایش کنم، چند دقیقه ایستادم و به پرزهای نرم برگ‌های درخت سنجد دست کشیدم و آخرین نقطه از برف‌های زمستان را روی کوه‌های روبرو تماشا کردم و دستانم را برای رسیدن به دست‌های رامین دراز کردم و چند لحظه خوشی را به سرعت بلعیدم.
درد و خوشی انگار چیزی است برای شمردن، اندازه‌گیری و بعد اعلام نتیجه‌ی خوشبختی یا بدبختی، نه تاثری در کار است و نه کیفی، حتی چند لحظه در سکوت نمی‌توان به خوشی و ناخوشی خیره شد، به جای این کارها باید خیلی زود احساسات‌مان را به ابزاری برای شکنجه و یا قاب عکسی برای یادگاری تبدیل کنیم. آنقدر این کار را خنثی و بی‌احساس انجام می‌دهیم که انگار کارگران کارخانه بزرگی هستیم با دستکش لاتکس و ماسکی روی صورت که کارمان کندن پوست پیاز است. واقعا نمی‌توانستم به کسی بگویم چه چیزی دیدم چون وسط جماعتی که می‌شناسم‌شان این تصویر هیچ معنایی ندارد، همان قدر بی‌معناست که تصویر کاشتن درخت سنجد.
یاد صحنه‌ای از رمان ابله می‌افتادم، جایی که ایپولیت با سرفه و تب و هذیان خواندن نامه خودکشی‌اش را تمام می‌کند و اسلحه را برمی‌دارد تا خودش را بکشد اما آنقدر بیماری همه وجودش را گرفته که به کل فراموش کرده اسلحه را پر کند و همین می‌شود اسباب خنده و تمسخرش، آدم‌هایی که تا چند دقیقه قبل از شنیدن خبر خودکشی‌اش به ظاهر متاثر شده بودند شروع می‌کنند به او خندیدن و سرزنش کردنش برای نمردن، راوی هم اضافه می‌کند که همه فقط مرگ ایپولیت را می‌خواستند نه زنده ماندنش را، همین تصویر ترسناک از انسان‌ها، چیزی که انگار طی قرن‌ها ثابت مانده و حالا به ما رسیده آنقدر برایم مسجل و قطعی است که دیگر حرف زدن از درد و رنج را در نظرم عبث و بیهوده می‌کند، گفتن از خوشی هم آنقدر تکراری و خسته کننده‌ است که دیگر شاخک‌های هیچ جنبنده‌ای را تکان نمی‌دهد.
صبح‌ها  توی پارک کنار آدم‌هایی که گاهی با شور و هیجان و گاهی بی‌حوصله‌اند ورزش می‌کنم، شور و خمودگی آدم‌ها توام با لذت بچه‌ها موقع تاب خوردن و خستگی کلاغ‌ها از دنبال غذا گشتن، پشت به شهری که لایه‌ی زردرنگ دود مثل چتری همیشه بالا سرش است، بدنم را برای تمرین نقاشی آماده می‌کند. تمرین روزانه‌ نقاشی‌ام را با الگویی که معلمم اصرار دارد ترتیبش را رعایت کنم شروع می‌کنم و خطوط افقی و عمودی و اریب را با دقتی کنار هم می‌کشم که هیچ کدامشان بیشتر از دیگری به چشم تیز معلمم نیاید. "هیچ خطی از دیگری با ارزش‌تر نیست" صدای معلمم توی سرم مدام این جمله را تکرار می‌کند و مدام حواسم را جمع می‌کنم تا هیچ خطی پررنگ‌تر از دیگری نباشد، بعد از چند دقیقه آن‌قدر خطوطم توی کاغذ از روی هم رد می‌شوند به هم می‌سابند و در هم فرو می‌روند که دیگر هیچ کدام‌شان وضوح خاصی ندارند، بافتی درهم می‌شوند که هیچ خط مستقلی میانشان پیدا نیست، دقیقا همان چیزی که معلمم می‌خواهد. بیرون از این کاغذ اما ترازوهایی غول‌پیکر هر لحظه دارند چیزی را سبک‌ سنگین می‌کنند، اگر چند دقیقه تمرینم را متوقف کنم و لپتاپم را باز کنم دنیایی را می‌بینم که همه توی آن عاشق نابودی و تخریب هستند و هیچ چیزی لذت‌بخش‌تر از رنجی که به نابودی می‌انجامد نیست، فقط مرگ و زجر کشیدن می‌تواند سرگرمشان کند و این حقیقت من را بیشتر از قبل توی نقاشی فشار می‌دهد. موقع نقاشی کافیست موقعیتت چند درجه نسبت به سوژه‌ای که در حال کشیدنش هستی تغییر کند تا تمام خطوط به هم بریزند و دیگری چیزی که کشیدی با چیزی که می‌بینی همخوانی نداشته باشد، فهم نقاشی بیشتر از قبل ارتباطم را با بیرون قطع می‌کند، چون چیزی برای رنج کشیدن مدام پیدا نمیکنم همان طور که چیزی برای خوشی پایدار نمی‌یابم. اما باید حواسم را جمع کنم و تمرکز داشته باشم تا صدای بلند زاری‌ها و ناله‌های بیرون گوشم را کر نکند و خوشی‌های براقی که قابلیت‌شان فرو رفتن توی چشم بقیه است چشمم را کور نکند، بعد هم باید مراقب باشم زنجیر گله‌هایی که هر دقیقه ساخته می‌شوند تا به بودن بی‌معنیِ انسان در این دنیا معنایی جعلی بدهند اتفاقی دور گردنم نیفتد، چون ظاهرش این است که ما باهمیم از یک جنس برای یک هدف، اما بعد از چند وقت تمام حواس‌ها می‌رود پی پیدا کردن سوراخی هرچند ریز برای القای تفاوت‌ها، ابراز برتری‌ها و بعد هم بارش شهابی وزنه‌های ارزش‌گذاری آغاز می‌شوند. مرزبندی‌ها خطوط تیزی می‌شوند که در هوا شناورند و گردنت را می‌زنند،در نهایت هم با همان زنجیرِ با هم بودن سیاه و کبودت می‌کنند تا سرت را یک لحظه بی‌اجازه توی سوراخی مخالف جریان گله نکنی، آنقدر که زنده ماندن را برایت به آرزو تبدیل می‌کنند. همه اینها را آنقدر خوب می‌شناسم که بیرون از خودم دنبال هیچ چیزی نمی‌گردم، روزم را با تمرین مداوم نقاشی پر میکنم و گاهی به سیاره رنج‌کش‌های بیست و چهار ساعته و خوشبخت‌های برق‌برقی نگاهی می‌اندازم و دست نوازشی به سرشان میکشم تا به عنوان دشمن شناسایی‌ام نکنند.
همین که پایم را از خانه‌مان بیرون می‌گذارم از تمامی خیابان‌های اطراف چشمم دنبال خیابان‌‌مان می‌دود، وقتی توی ماشین از اینجا دور می‌شویم و از خیابانی موازی سرازیر می‌شویم، موقعیت تمام ساختمان‌هایی را که می‌بینم با ساختمان‌های پشتی‌شان توی خیابان خودمان، مطابقت می‍‌دهم و روی بلندترین نقطه‌ی پل انتهای خیابان موازی، سرم را می‌چرخانم و نقطه‌هایی از نرده‌های انتهای پارکِ بالای خیابان‌ را برای آخرین بار تماشا می‌کنم. دور و گم شده لابه‌لای گیاهان و خطوط  بی‌پایان بزرگراه‌ها که مثل حشرات بزرگی دور تپه‌ کوچکی که خانه‌مان آنجاست، می‌پیچند و بالا می‌روند، حشرات بزرگی که پیدا کردن‌شان در افق دیدم من را به جایی وصل می‌کند، جایی برای زندگی کردن، انگار چشم‌‌هایم با نخی نامریی به این تپه کوچک وصل شده، به تنها جایی که می‌توانم بدون روده‌درازی درباره مفهوم زندگی با تمام حواسم فقط زندگی کنم.

۰۹ خرداد ۱۳۹۷

ترس روح را می‌خورد

چند روز خیلی بی‌دلیل بالا و پایین شدم، برای من که تمام عوامل بیرونی و درونی این بالا و پایین شدن‌هایم را مداوم و با دقت اندازه‌گیری می‌کنم این "بی‌دلیل" خیلی آزاردهنده و غیرقابل تحمل است. ضمن این که برنامه روزانه مشخصی دارم در مسیر برنامه اصلی‌ام، و این بالا و پایین رفتن‌ها گاهی منجر میشود به ورزش نکردن صبحگاهی و در نتیجه درس نخواندن و بهم ریختن برنامه روزانه‌ام، که خود این بهم ریختگی کارهای روزانه باعث بهم خوردن برنامه اصلی می‌شود و بهم خوردن آن، عامل اصلی ناامیدی و در نتیجه حمله‌های شدیدتر بی‌حوصلگی و افسردگی‌‌ام است. 
اما وضعم بدتر شد وقتی دایی‌ام پای تلفن پیله کرد چرا لیتیوم نمی‌خوری، حالا من بیشتر از یک سال است که لیتیوم نمی‌خورم، این تصمیم را خودم شخصا گرفتم و به تراپیستم سپردم اگر به نظرت رسید اوضاعم به هم ریخته و پریشان است بگو تا پیش روانپزشک بروم و دوباره لیتیوم را شروع کنم اما او بهم گفت اوضاعت نسبت به دو سال پیش که دارو مصرف می‌کردی خیلی بهتر شده و شاید بتوانی با همین روش‌های شخصی خودت بدون دارو زندگی کنی. به نظر خودم هم همین‌طور است چون واقعا چیز خاصی در وضعیتم وجود ندارد که نتوانم با راه‌کارهای شخصی و هزینه‌ کم از پسش بر بیایم.
شنبه با هیجانات چسبیده به سقف از خواب بیدار شدم اما نمی‌توانستم ورزش کنم چون روز قبلش وقتی رفته بودیم پارکِ ته کوچه همه جا خیس بود و رنگین‌کمان‌های کوتاه‌قد و موقتی دور و بر تمام آبفشان‌های چرخان پارک می‌چرخیدند، عصبانی شدم و گفتم من توی این خیسی راه نمیروم، رفتیم پارک ملت و آنجا جو ورزش قهرمانی حسابی داغ بود، من هم که روزانه بین سه تا هفت کیلومتر راه میروم هیجان‌زده شدم و گفتم امروز کمتر از ده کیلومتر نمی‌روم و حتی پا را فراتر گذاشتم و گفتم اصلا می‌خواهم بدوم. بعد از ورزش سنگین آن روز دو عضله دو ور کونم گرفت و فردایش، یعنی همان روز که خیلی بالا بودم تقریبا نتوانستم از تخت تکان بخورم و تمام هیجاناتم فقط می‌توانستند در قالب فکر به مغزم حمله کنند. وای بر این حال، یاد روزهای مریضی و عمل کمرم می‌افتادم، روزهایی که به خاطر مسکن عجیبی به اسم گاباپنتین که هم زمان که درد را تسکین می‌دهد باعث شیدایی در صورت اختلال دوقطبی هم می‌شود، از شدت هیجان رو به پارگی بودم اما نباید تکان میخوردم، توی بستر بیماری قل قل میخوردم و سرعت فکر کردنم آنقدر زیاد میشد که نمی‌توانستم نفس بکشم. تنها راهی که آن روزها پیدا کرده بودم خواندن رمان‌های قطورِ آدم‌های دیوانه و پرحرف بود که به جزییات با وسواس و وقت‌کشی می‌پرداختند، جوری که فرصت نمی‌کردم هیچ فکر دیگری بکنم. آن شنبه هم فورا به این تنها نجات دهنده از دست فکرهای هرز پناه بردم، کتابم را برداشتم که زمستان شروعش کرده بودم و هنوز سیصد صفحه‌اش باقی مانده بود، چنان افتادم رویش که همان روز تمام شد. صفحات آخر را روی بالکن میان سر و صدای پرنده‌ها خواندم، آن روز هوا راکد و بی‌حرکت بود و صداها چندبرابر بلندتر از قبل به گوشم می‌رسید، از دورترین صداهای کوچه‌های پشتی تا خرخر کلاغی که لابه‌لای چنار جلوی خانه لانه کرده، همه و همه هم زمان با جملات آخر کتابم پر از درد و اندوه، جاهای خالی مغزم را پر کردند و وقتی که کتاب را بستم و رفتم توی تخت چنان به خودم می‌پیچیدم انگار می‌خواستم چیز هضم نشده‌ای را با یک جور مراسم خاصی دفع کنم. آن قدر همان جا ماندم که هوا تاریک و تاریک‌تر شد و من توی دردی نامریی و نامفهوم فرو رفتم، فقط نور کمی به پاهایم می‌تابید که در واقع نور مستقیمی نبود بلکه انعکاسی بود از نوری که آینه‎‎‌های نمای بیرونی ساختمانی در دوردست به پنجره اتاق خواب می‌تاباندند.
یکشنبه همه چیز بدتر شد، کتاب تمام شده‌ام ته نشین شده بود و خشمی گزنده تمام نیروی روز قبلم را بلعیده بود، با ته‌مانده‌ای از انرژی دقیقا برخلاف روز قبل بیدار شدم. تمام زیبایی‌های شخصیت‌های داستان نابود شده و از دست رفته، توی سرم می‌چرخیدند. مدام فکر می‌کردم آن همه زیبای صورت و فکر و رفتار به هیچ کاری جز مردن و نابودی نیامده بود و این همه‌ی حقیقت است. هرلحظه ناامیدتر و تلخ‌تر می‌شدم و چیزی که بیشتر از همه آزارم می‌داد ترسم از ناامیدی بود که خوب می‌دانستم چه بلایی سرم می‌آورد. به خودم تشر زدم که امروز یکشنبه است و روز دوم بهم خوردن برنامه است پس باید تمام جلوگیری‌هایی که برای این جور وقت‌ها آماده کرده‌ام را به کار ببندم و خودم را نجات بدهم. به زور و کشان کشان خودم را به پارک رساندم چون این هم یکی از برنامه‌های نجات بود. چند دقیقه گیج و بی‌قرار لابه‌لای درخت‌ها راه رفتم اما توان زیادی برای حرکت کردن نداشتم، مردی بچه‌هایش را روی تاب تکان تکان می‌داد و من از تماشای تکان خورد تاب فکر کردم باید بدوم تا زهر این اندوه از تنم خارج شود. مدت‌هاست تمام زندگی‌ام شده کون دادن به اختلالم، جان کندن برای حفظ تعادل بین حال خوب و بدم بدون دارو، تقریبا تمام کارهای روزمره‌ام جدالی است با این اختلال، ورزش کردن و کار کردن و درس خواندن و رعایت رژیم غذایی و نقاشی کشیدن و هر کوفتی که ازم سر میزند، همه‌شان کونی است که به این مرض میدهم تا دارو نخورم، خوب هم راه افتاده‌ام و حالا برای خودم یک پا کارشناسم، هیچ چیزی در این اختلال کیری نیست که ندانم و برایش دوا درمانی شخصی جور نکرده باشم. همین طور که داشتم در قسمت خلوتی از پارک می‌دویدم پایم رفت توی یک چاله و پیچ خورد، از عصبانیت و خشم سرخ شده بودم و داشتم خودم را به خاطر این دویدن احمقانه سرزنش می‌کردم که چشمم افتاد به چند نفر که خیره تماشایم می‌کردند، همین شد چوب دیگری تا با آن به سرم بکوبم با چسباندن انگ «دنبال نمایش بودن» به عصبانیتم اضافه می‌کردم، و این فکر حتی یک فعل درست هم نداشت، صفت نمایشی آن‌قدر توی سرم با سرعت تکرار می‌شد که اگر می‌شد صدای مغزم را ضبط کنم ممکن بود این کلمه از ته بچسبد به تکرار خودش و برعکس و بی‌معنی به نظر برسد. وقتی سرم را آوردم بالا و چند نفر را دیدم که خیره شده‌اند بهم چنان وحشتی سر تا پایم را فرا گرفت انگار در حال تجاوز مچم را گرفته‌اند، از پارک فرار کردم بیرون و صدای موسیقی توی گوشم را آنقدر زیاد کردم تا شاید بتوانم جلوی حملات فکری‌ام را بگیرم. خوب می‌دانم این حملات خودم به خودم از اصلی‌ترین راه‌های به هم زدن تعادلم است. وقتی رسیدم خانه به خودم گفتم برای عزاداری برای کتاب تمام شده و باقی کثافت‌کاری‌های فکری‌ات همین یک روز را وقت داری، فردا که شد باید همه این‌ها تمام شده باشند و دوباره زندگی عادی‌ات را از سر بگیری و هم زمان صدای پلیدی توی سرم می‌گفت: «حالا مگه زندگی عادیت چه گهیه».
تمام آن یکشنبه غمگین را به رخوت و غصه و حملات شخصی در تخت گذراندم و دوشنبه وقتی از رختخواب بلند شدم و خودم را توی آینه دیدم از ترس وحشت کردم. صورتم ورم کرده بود، ورم نبود، پف عجیبی بود که تمام اجزای صورتم را بلعیده بود و چشم‌هایم را مثل نقطه بی‌نور و کم حجمی وسط بادکنکی بی‌رنگ جا گذاشته بود، خودم را دلداری دادم لااقل مرض رُزاسه توی این لحظات لجن‌مال دست از سرم برداشته اما کمتر از دو سه ساعت رزاسه با تمام توان حمله کرد و تمام صورت بی‌رنگم سرخ شد، با عذاب به خودم توی آینه نگاه کردم و به نظرم رسید با تمام آن پف‌ها و سرخی‌ها زیباتر شده‌ام، با پوزخند روانی ترسناکی با صدای بلند خطاب به خودم گفتم پس رزاسه مرض خوشگلی است. این فهمِ زیبایی صورتم در آن روزها که زیبایی برایم به نابودی گره خورده بود و «نمایشی» فحشی بود که برای خودم انتخاب کرده بودم، زهری بود که در دهان خودم می‌چکاندم، انگار موجودی مخوف به جایم حرف میزد، صدایم حتی فرق کرده بود، از ترس لرزیدم و از آینه هم فرار کردم. هیجاناتم زیاد بود و به اصطلاح خودم دوباره چسبیده بودم به سقف، به وضوح می‌دیدم در بد وضعیتی افتاده‌ام، وضعیت ترسناکی که بالا و پایین شدن قطب‌ها سرعت می‌گیرند و یک روز پایین پایینی و فردا بالای بالا. این وضعیت را قبلا با سرعت‌های متفاوت تجربه کرده بودم، روزهایی که طی یک روز این تغییرات از سرم می‌گذشتند، صبح پرانرژی و سرحال بودم و به ظهر که می‌رسیدم خالی می‌شدم و تمام دنیا روی سرم خراب می‌شد. از این که پیش‌بینی دایی درست از آب دربیاید و از پس بی‌لیتیومی برنیایم بعد از یک سال دوباره ترسیده بودم،تمام هیجاناتم شدند استرس، داشتم در و دیوار خانه را گاز میگرفتم که خودم را به زور از خانه بیرون کردم. توی حیاط بچه یکی از زن‌هایی که در کارگاه هنری زیرزمین چیزمیز درست می‌کنند و توی اینستاگرام می‌فروشند را دیدم، این بچه هر روز توی این یک وجب حیاط ساعت‌ها تنهایی بازی می‌کند و هربار دیدنش دلم را خون می‌کند. داشت سعی می‌کرد دوچرخه صورتی کوچکی را راه ببرد اما می‌گفت دوچرخه‌سواری را فراموش کرده‌ام، مادرش مسخره‌اش می‌کرد و اصرار داشت دوچرخه‌سواری چیزی نیست که فراموش شود. یک‌هو بی‌مقدمه بهش گفتم بیا با هم بریم پارک، مادرش چشمانش زد بیرون و بچه فورا قبول کرد، دست بچه را گرفتم و زدیم بیرون، خیلی وقت است دوستیم اما تا حالا با هم تنها نبودیم، دستانش نرم و خیس بود، نمی‌فهمیدم خیسی کف دستان خودم است یا او، اما نمی‌توانستم دستش را رها کنم، یعنی از این که این من باشم که اول دستانش را رها میکنم می‌ترسیدم. از عرض کوچه رد شدیم و زیر سایه درختانی که یک قسمت از پیاده‌رو را تاریک کرده بودند دست هم را ول کردیم. تقریبا تمام طول راه برایم داستان تعریف کرد، توی پارک یک لحظه داستان‌هایش را متوقف کرد و گفت عجب پارک قشنگی و فورا ادامه داستانش را از سر گرفت. واقعا راضی بودم، از حرف زدن کسی به جز مغز خودم، آن هم یک بچه که هرچه باشد مغزش از من سرراست‌تر و تمیزتر کار میکند. داستان پیچ‌خوردگی روز قبل وقتی بچه  توی پارک هرکاری دلش می‌خواست می‌کرد، باعث حسرت و اضطرابم شد. وقتی رسیدم خانه شروع کردم حسرت تمام چیزهایی را خوردن که در واقع ثروتم بود و با بزرگ شدن از دست‌شان داده بودم. اینکه دویدن و پیچ خوردم پایم را مدام ربطش می‌دادم به نیازم به نمایش و میزدم توی سر خودم در حالی که نمایش یک بخشی از زندگی روزمره‌ کودکی‌ام بود، داغم را تازه میکرد. یادم می‌آمد سر صف توی مدرسه آواز می‌خواندم، توی کلاس وقتی معلم نبود می‌شدم مجری و با همکاری بچه‌ها برنامه‌های خنده‌دار اجرا میکردیم، توی جمع‌های خانوادگی بلندبلند خطابه‌هایی ایراد میکردم و جلوی تمام دوربین‌ها ژست می‌گرفتم و با صدای بلند چیز می‌خواندم، حتی یادم آمد سوم دبیرستان تازه مدرسه‌ام را عوض کرده بودم و هیچ کسی را آنجا نمی‌شناختم، مدیر مدرسه روز اول سر صف گفت نامه به رییس جمهور را یکی بیاید بخواند و من از بس عاشق چیز خواندن بودم بدون یک لحظه فکر قبول کردم و پریدم پشت دوست خوبم میکروفن و آنقدر نامه را با احساس خواندم که چند نفر گریه‌شان گرفت اما حالا آنقدر خاک بر سر شده‌ام که حتی نمی‌توانم در حضور آدم‌ها راحت بدوم. تمام شب را با سرزنش گذراندم و همان شب اقتباسی نه خیلی جدی از جنایت و مکافات دیدم و به خودم خندیدم که بی هیچ ارتکاب جرمی همیشه در وضعیت مکافاتم فقط.
روز بعد دوباره پایین بودم،دیدم دیگر مقاومت فایده‌ای ندارد و واقعا نمی‌توانم جلوی این حملات شیدایی و افسردگی روزانه را بگیرم و هم زمان نمی‌توانم اندوهی را که هر لحظه مثل لایه نازکی از گرد و خاک همه‌ی افق دیدم را می‌گیرد متوقف کنم. نه توان ورزش کردن مانده بود و نه حوصله درس خواندن، فقط نقاشی بود که می‌توانستم به آن بپردازم اما آنقدر پریشان و لرزان بودم که خطوطم غلط و بی‌سرانجام روی صفحه می‌ماندند و من هم بیزار و بدون اعصابی برای ادامه دادن همه چیز را نیمه‌کاره رها میکردم. افتادم دنبال موچین برای بیرون کشیدن خال‌خال موهای زیر چانه‌ام، این چند روز به همه کار دست زده بودم تا از این وضع نجات پیدا کنم و به خیالم موچین حتما می‌توانست معجزه کند. هرچقدر گشتم موچین پیدا نشد و در کمتر از نیم ساعت لیست سیاهی از چیزهای گم شده روبروی چشمم ردیف شد، ناامیدی از پیدا کردن چیزهای گم شده خودش یک غول است برای شکست دادن، در واقع از دست دادن و فقدان مسیر مستقیمی است به ناامیدی و ناامیدی همان چیزی است که ازش وحشت دارم. می‌ترسیدم اگر امیدی نداشته باشم دوباره برگردم به روزهای سرد و تلخ ولو شدن توی تخت خواب یا روزهای پرتنش دعوا و بگو و مگو و غذا دادن به میل‌های وحشیانه و شهوتم.
اما واقعا چیزهایی را گم کرده بودم، از همه بدتر گوشواره عقیقی بود که از بیروت خریده بودم. از روش‌های همیشگی پیدا کردن اشیا گم شده به خانه شیوا رسیدم، به غروب دلگیر و کم نوری که چت‎بیکر تایم افتر تایم می‌خواند و من روی تخت خواب شیوا نشسته بودم و به ته مانده نور روز که آسمان را سورمه‌ای می‌کرد نگاه می‌کردم، شیوا با دقت تمام کمدها و کشوها و کیف‌ها و قوطی‌های چندین و چندساله‌ را باز میکرد، چیزهایی که می‌خواست با خودش از ایران ببرد را برمی‌داشت و باقی را برای آدم‌های دیگر جا می‌گذاشت، همان جا بود که احساس خفگی کردم گوشواره‌ها را از گوشم درآوردم و توی مشتم نگه داشتم. بعد شیوا کیف چرمی سیاهی را بیرون کشید و گفت آها این همونیه که تو میخوای، واقعا همان اندازه‌ای بود که قبلا برایش وصف کرده بودم، کیفی نه آنقدر بزرگ که هوای تویش را هم مجبور شوم حمل کنم نه آنقدر کوچک که دفتر طراحی و مدادهایم تویش جا نشوند. گفتم آره خودشه، کیف را داد دستم، من هم گوشواره‌های توی مشتم را فورا توی یکی از جیب‌هایش فرو کردم اما باز هم مضطرب شدم، رفتم توی هال کیف خودم را برداشتم و این بار گوشواره‌های عزیزم را توی جیب آن فرو کردم، فکر میکردم کیف جدید که مال خودم نیست و تازه دارم با آن آشنا میشوم قابل اعتماد نیست، باید این گوشواره‌ها را یک جایی بگذارم که حسابی با سوراخ‌هایش آشنا هستم. موقع خداحافظی شیوا به کیف خودم اشاره کرد و  گفت درش بازه گفتم این کیفه همیشه همینه، وقتی سوار اسنپ شدم تمام محتویات کیفم ریخت بیرون، به راننده گفتم تو رو خدا نگه دار یک چیزی توی کیفم بود که حالا افتاده لای صندلی و باید برای برداشتنش حتما در را باز کنم، البته این صحنه همین الان یادم آمد، چون همین چند دقیقه پیش گوشواره‌هایم را پیدا کردم اما قبل از آن یعنی تمام دیروز فقط لحظه بیرون ریخته شدن چیزهای توی کیفم یادم می‌آمد و مطمئن بودم گوشواره‌ها همان جا کف آن ماشین مانده‌اند، چون بلخره باید غذایی به ناامیدی‌ام می‌دادم و چه چیزی بهتر از این فراموشی ناخواسته. این هم یادم بود که راننده خیلی مودب و حسابی بود و باهم به همه چیز خندیدیم و دوباره موقع پیاده شدن چیزی از کیفم افتاد و من از هول فراموش کردم با او خداحافظی کنم و از دیروز هربار یاد گوشواره‌ها افتادم به خودم گفتم حقت همینه چون با راننده به اون خوبی خداحافظی نکردی. به رامین گفتم اگر گوشواره‌هایم واقعا گم شده باشند از غصه دق میکنم، و همین شد سردر تمام فکرهایم. دیگر نمی‌توانستم بیشتر از این برای از دست دادن یک جفت گوشواره غصه بخورم باز هم زدیم بیرون برای ورزش، هوا گرم بود و خیلی منتظر مانده بودیم تا آفتاب کمی پایین برود.
غروب پارک حسابی شلوغ بود، بچه‌ها توی زمین بازی در حال جست و خیز بودند، سه تا مرد پلاستیک بزرگی را زیر درخت‌های توت پهن می‌کردند و با چوب به شاخه‌ها می‌زدند، چندتا کارگر با پاهایی که از گچ هنوز سفید بود و دمپایی‌های پلاستیی پای فوتبال‌دستی حشیش می‌کشیدند و دسته‌ها را با سرعت می‌چرخاندند، از نرده‌های پشت پارک رفتیم روی تپه مشرف به اتوبان، مردی را دیدم که روی زنی لای بوته‌ها خوابیده بود و بالا و پایین می‌شد، واقعا باورم نمی‌شدم دوباره دقیق‌تر نگاه کردم و دیدم واقعا دو نفر مشغول کردن‌اند. دوباره پایم رفت توی یک چاله، دقیقا همان پایی که چند روز پیش پیچ خورده بود، این بار نه از متوجه شدن نگاه‌های بقیه، دقیقا به دلیلی برعکس آن. به پارک برگشتیم و رامین گربه‌ای که روی سقف یکی از آلاچیق‌ها گیر کرده بود را به زور کشید پایین، مردی که هر روز توی پارک ورزش می‌کند و میتینگ سیاسی برگزار می‌کند داشت چیزهایی درباره مشارکت مدنی می‌گفت، زنی هم روبروی درختان با دمپایی نشسته بود و نقاشی می‌کشید، همه بودند، همه‌ی همه، جسد قورباغه‌ای زیر پای حشرات خشک شده بود و مورچه‌ها دسته‌جمعی به توت‌های از درخت افتاده حمله کرده بودند. نابودی مثل هوا بالای سر این «همه» می‌چرخید و من ناامیدی را حتی از نگاه دختربچه‌ای که توپی را به هوا پرتاب می‌کرد شکار می‌کردم. آنقدر پریشان و غمگین و سنگین بودم که نمی‌توانستم بدنم را روی پاهایم تحمل کنم، واقعا تلوتلو می‌خوردم و این حال ناشی از چند روز جدال بین خوشی و ناخوشی بود، نفس عمیقی کشیدم و  تمام شدن و از دست رفتن را هم زمان با شور زندگی قورت دادم، زن و مردی از جلوی رویم گذشتند و سوار موتور شدند و من از رنگ لباس دختر فهمیدم این‌ها همان‌هایی هستند که داشتند پشت بوته‌ها سکس می‌کردند. زمانی که به نظرم برای خودم سنگین می‌رسید و نمی‌گذشت برای آنها خیلی زود گذشته بود، این دوگانگی در فهم مفهومی ثابت را خیلی تیز و ترسناک احساس می‌کردم. نگهبان پارک توی اتاقک تنگی روی تختی در حال چرت زدن بود و نوار باریک شرت آبی‌ روی کمرش بالا و پایین می‌شد، توت‌های درشتی که توی یک سینی بزرگ چیده بود روی سکوی سنگی دم در اتاقک توی هوای آزاد خشک می‌شدند، مگس‌ها توت‌ها را ول کرده بودند و به تکه کوچکی گه‌سگ توی باغچه‌ی پای سکو چسبیده بودند. موهای زرد دختری از پشت سبزی درختان لابه‌لای انگشتان پسری فرو میرفت و ابرها به هم فشار می‌آوردند تا آسمان را پر کنند. تماشاگر ماهری شده‌ بودم و همه چیز را زیر نظر داشتم، چشمم بیهودگی را روی هوا میزد، چیزهای تکراری و خسته کننده را و به وضوح می‌دیدم و با خودم می‌گفتم همه‌اش همین است.
این فکرها باید ناامیدم میکرد، اما دیگر بودن ناامیدی را از نبودنش تشخیص نمی‌دادم، مثل دوچرخه‌سواری که از یاد آدم نمی‌رود ناامیدی را هم همیشه به یاد دارم،  فقط باید بین فکر کردن بهش و تماشا کردنِ بدون فکر یکی را انتخاب کنم. ردش را همه جا میزنم، از میان خنده و شادی و هیجان با موچین بیرون می‌کشمش و انعکاس پرتوهای پرنورش را ته چاه هم می‌بینم. از پارک رفتم بیرون و از پله‌هایی که رو به کوه‌های غبار گرفته پایین می‌رفت سرازیر شدم و تری سگ پارک هم پشت سرم آمد. می‌دیدم ناامیدی دیگر برایم ترسناک نیست، چطور می‌شود از چیزی آنقدر پیوسته به زندگی ترسید، می‌دانستم پله‌ها که تمام شوند، خورشید که کاملا غروب کند، شب که بخوابم فردا دیگر همه چیز به حالت عادی برگشته، این گشایشی که از تماشای هم زمان ناامیدی ناشی از نابودی و شور زندگی توی مغزم به وجود آمده بود را خوب می‌شناختم، نقطه پایان پریشانی‌ام را. تری با فاصله معقولی از من از پله‌ها پایین آمد، پله‌ها تمام شد، روز تمام شد و با هم ایستادیم به تماشای پسر آشنایی که داشت توت‌های کف زمین را می‌خورد.

۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷

خیلی دوست دارم اینجا چیزهای پابلیک بنویسم ولی بدون تعارف از خوانندگان قدیمی اینجا که از ده سال پیش تا حالا اینجا را می‌خوانند و گه‌گداری پست‌ها را اینور و آنور به اشتراک می‌گذارند و برای گه‌خوری وسط دورهمی‌های خاله‌زنکی‌شان سوژه جمع می‌کنند آن‌قدر بدم می‌آید، که فکر خوانده شدن توسط آنها به راحتی ترمزم را می‌کشد، کاش می‌شد دور اینجا سیم خاردار بکشم تا هیچ نکبتی از گذشته نتواند به اینجا نزدیک شود و فقط من بمانم و همان چند نفری که از سر زدن‌شان به اینجا لذت میبرم.
چطور می‌شود پیوندهایی از گذشته را کاملا گسست و از دست آدم‌هایی که دیگر بهشان هیچ ربطی ندارم فرار کرد؟ شما بگو دوست من.

۱۰ اسفند ۱۳۹۶

گل یخ توی دلم هم جوونه نمی‌کنه دیگه خانم غیبی

چند روز پیش اسنپ خبر کردم و وقتی سر کوچه بود باجو را فرو کردم توی باکسش و زدیم بیرون تا به کیلینیک برویم برای قرص انگل، اسنپ همان سر کوچه سفر را لغو کرد و من و باجو دم در منتظر ماشین بعدی ماندیم، صبح زود بود و شهر هنوز در دست گربه‌ها و پیرزن‌ها بود. چند قدم جلوتر از خانه دقیقا مقابل خانه متروکه‌ای که کلاغ‌ها لبه پنجره‌های باز رها شده‌اش می‌نشینند و توی فضای خالی اتاق‌هایش پرواز می‌کنند و صدای قارقارشان فیلم‌های ترسناک قدیمی را به یادم می‌آورد، گربه نر قهوه‌ای با دندان گردن گربه ماده‌ای را گرفته بود سوارش شده بود و آلتش را حسابی توی گربه سفید جا کرده بود. از دیدن‌شان در این فاصله کم هیجان‌زده شده بودم و حواسم بود که باجو هم دارد با دقت تماشایشان می‌کند، ته باکسش محکم به حوله‌اش چسبیده بود و برخلاف چند دقیقه پیش که مدام سر و صدا میکرد، بی‌صدا فقط به جفت‌گیری‌ای که هیچ فهمی ازش ندارد نگاه می‌کرد. پیرزنی که از کنارمان رد می‌شد هم یک‌هو چشمش افتاد به گربه‌های سوار هم و تخم‌های بادکرده گربه نر که از پشت منظره تماشایی‌ای داشتند، با هیجان خنده‌ای بلند سر داد و گفت عههههههه، ه آخر عه گفتنش از شیب خیابان صعود میکرد و بالا می‌رفت. همان لحظه اسنپ هم رسید اما راننده بی‌خیال حضور من و پیرزن کنارمان توقف کرد و همان جور از پشت فرمان به گربه‌ها خیره ماند و چند لحظه واقعا بی هیچ واکنش و پلک زدنی فقط تماشا کرد، چهارتایی چند لحظه به صحنه جفت‌گیری دو گربه بی‌خیال نگاه کردیم و وقتی سوار شدم راننده هم‌چنان با کنجکاوی و شاید کمی هیزی چشم از گربه‌ها برنداشت، حتی موقع دور زدن هم گردنش به دنبال گربه‌ها بر خلاف جهت ماشین و فرمان می‌چرخید و حتی دلش نمی‌آمد یک لحظه هم به جلو نگاه کند، وقتی از صحنه جفت‌گیری دور می‌شدیم توی آینه نقطه مورد نظر را شناسایی کرد و نگاهش را همان جا فیکس کرد تا آخرین لحظه که دیگر گربه‌ها دیده نمی‌شدند.
وقتی به کیلینیک رسیدیم متوجه دوتا بوته بزرگ گل یخ دم ورودی کیلینیک شدم، حسرت هفته پیش که می‌خواستم فقط یک لحظه از لابه‌لای نرده‌های سازمان آب رد شوم و به بوته لاغر گل یخی که از دور شناسایی‌اش کرده بودم برسم و فقط یک بار دیگر دوباره بو بکشمش شد اشک و توی چشمم جمع شد، سرم را فرو کردم لای بوته‌های چاق اما فقط بوی خودم را حس می‌کردم، خیلی باید زور می‌زدم و تمرکز میکردم تا بویی که خوب می‌شناختمش را وسط آن بوته‌های پرگل شناسایی کنم اما خبری از بویی که می‌شناختم نبود و این باورنکردنی بود. کیلینیک دامپزشکی باجو قبلا توی یک زیرزمین کثافت و تنگ و داغ بود و بعد آن قدر حیوانات را عقیم کردند و دکان‌شان گرفت که حالا نقل مکان کردند به جایی بزرگ که قبلا خانه‌ای زیبا بود. خانه‌ای بزرگ مدل خانه‌های اعیونی دهه هفتاد، پرنور و تو در تو با اتاق‌های فراوان و راه‌پله‌هایی که سه طبقه را با نرده‌های چوبی به هم وصل می‌کردند، استخر وسط حیاط که حالا باغچه شده بود و پاسیوی شیشه‌ای وسط خانه که به جای گل و گلدان دوتا دستگاه نگهداری حیوانات بعد از عمل تویش جا کرده بودند، همه و همه من را شیش هفت ساله توی خانه عمه‌ام تنها و فضول رها میکرد. حرصی شدم، از زندگی‌ای که در این خانه جریان داشت و دویدن‌ها و بازی‌های که لابه‌لای این دیوارها شده بود و من از آن بی‌خبر بودم و به آن راه نداشتم و حالا از رها شدنش و تبدیل شدنش به کیلینیک دامپزشکی که همیشه خوب لجم را درمیاورد.
دختر لاغر و دستپاچه‌ای با سبدی دربسته که مخصوص آوردن حیوانات خیابانی است وارد شد و پریشانی‌اش با معروفیتش در آن کیلینیک فورا به اعتماد به نفس تبدیل شد، خانم ش که خوب از قیافه‌اش فهمیدم از کدام قماش است سبد را گذاشت زمین و گربه‌ای که تازه پیدا کرده بود را با یکی از عناوین تخمی‌ای که مخصوص این بدبخت‌های خیابانی‌ است به منشی معرفی کرد و بوی گندی در فضا پیچید. گربه‌ بدبخت حسابی به خودش ریده بود، از ترس این دیوانه‌ای که لابد به زور از خیابان شکارش کرده بود و تا این دیوانه‌خانه کشیده بودش، بوی غلیظ گه فضای حسابی چسان فیسان شده‌ی کیلینیک را در یک لحظه نوردید و همه جا را گرفت، هیچ چیزی برای من زیباتر از به گه واقعی کشیده شدن آن همه ادا نبود.
دستپاچگی خانم ش این بار با طلبکاری برگشت، نگاهی متوقع و طلبکار به من و زن دیگری که منتظر آمدن دکتر بدقول بودیم انداخت که یعنی "بیایید کمک کنید گه گربه خیابانی را پاک کنم چون من آدمی به شدت حیوان دوست هستم و همه شما وظیفه دارید در این امر خطیر به من کمک کنید"، من هم که استاد به تخمم گرفتن این‌ اداها اتفاقا اخ و پیفی هم از بوی گه گربه که ابدا اذیتم نمیکرد برای درآوردن حرص خانم ش گه‌مال و منشی چیتان کیلینیک کردم و گفتم "از تو خیابون آوردیش؟" با حرص گفت آره گفتم "مریضه؟" این بار با عصبانیتی که دیگر با ژست حیوان‌دوستی‌اش هم پنهان نمی‌شد گفت "حتما مریضه که آوردمش دیگه"، همان لحظه گربه با دست و پای گهی از سبد جهید بیرون و فرار کرد و در یک لحظه توی اتاق‌های تو در توی عمارت اربابی گم شد، قیافه منشی دیدنی شده بود با حرص خودش را کنترل میکرد خانم ش را که معلوم بود خیلی برایشان سودمالی دارد را آزرده نکند و هم زمان از آن همه بو و رد گه کفِ عمارت تازه تجهیز شده داشت دیوانه‌ میشد. زن مهربان و آرام بغل‌دستی پرید گربه‌ی سن و سال دار گهی را از گردن گرفت و به دختر بی‌دست و پا کمک کرد تا کثافت را از سبد تنگ و لجن‌مال پاک کند، تقریبا مطمئن بودم گربه هیچ مرضی ندارد و این خانم ش هم یکی دیگر از آن دیوانه‌هاییست که گربه‌های خیابانی را میاورند عقیم می‌کنند و بعد هم یک تکه از گوششان را می‌برند و رهایشان می‌کنند توی خیابان تا در تنهایی و بی‌دوستی و بی‌جفتی بمیرند و این عوضی‌ هم بتواند به رسالت تخمی و خیالی‌ کمک به حیواناتش غذا بدهد.
بعد از این که نوبت باجو شد دکتر بهم گفت شده چهار کیلو، همان لحظه رگ دستم از فکر این که دست‌کم پنج کیلو بار را این همه حمل کردم گرفت، دکتر گفت خیلی سالم و سرحال است و اصلا هایپراگرسیو نیست و فقط در روز زیاد می‌خوابد که شب‌ها بیدار می‌ماند. خودم خوب می‌دانم مرض باجو چیست، از وقتی رامین رفته من نمی‌توانم قدر رامین به اداهایش توجه کنم و برایش بازی‌های مختلف بسازم و مدام توی خانه بدو بدو دنبالش کنم و با هر میویی بگویم جان و از وسط خواب بدوم دنبال کونش، این است که او هم شب‌ها نمی‌گذارد من بخوابم، کاملا رابطه‌ عادلانه‌ای داریم و من هم اگر شب‌ها دیرتر از ده یازده به رختخواب نروم مشکلی با سر و صدا کردن هفت صبحش ندارم اما گاهی نمی‌توانم طبق برنامه همیشگی‌ام پیش بروم و یک روز در میان خوب و بد میخوابم.
از عمارت بیرون آمدیم، دور و برم را حسابی پاییدم و به رسم دزدی مادربزرگم خم شدم و یک شاخه از بوته گل یخ را جدا کردم. چند روز پیش که از ناکامی و حسرتم برای به دست آوردن گل یخ سازمان آب برای مادرم که توی مبل خانه‌ام ولو شده بود گفتم، او همان‌طور بی‌‌توجه به احساسات من و اشک توی چشم‌هایم از افتخارش در حفظ بوته گل یخ مادربزرگم که ده سال پیش مرده بود گفت، حوصله نداشتم بزنم توی ذوقش اما خیلی خوب می‌دانستم دروغ می‌گوید و گل یخی که حالا توی حیاط خانه‌اش دارد ربطی به گل‌یخ افسانه‌ای مادربزرگم ندارد، همان‌طور که هیچ گل‌یخ دیگری توی این دنیا به آن گنج پنهان ربطی ندارد. 
خوب یادم است که مادربزرگم سال‌های سال انواع و اقسام گل یخ را از در و دیوار و خانه‌های شهر دزدید و قلمه زد و بعد کاشت و در نهایت فقط یک دانه از آنها همانی بود یا شد که او می‌خواست، شاید ده ساله بودم که بلخره "گل‌یخ مامبزرگ شکوفه زد"، این جمله را تا مدت‌ها با هیجان به هرکسی که می‌رسیدم می‌گفتم و هیچ کس نمی‌فهمید چرا آن‌قدر هیجان‌زده و سرخم. خوب یادم است آن روز سرد و بارانی را، وقتی پایم را گذاشتم توی حیاط خانه‌ مامبزرگم، خودش را به سرعت به باغچه مورد نظر رساند، دور گل‌یخش چرخید در حالی که از شدت هیجان و شوق توی آن سرمای زمستان سرخ شده بود و حتی روسری نخی دور گردنش هم می‌خندید شکوفه‌ها را نشانم داد و از خوشی آواز خواند.
سال‌هایی که مادربزرگم زنده بود بوی تند گل‌یخ افسانه‌ای‌اش تمام محله را برمی‌داشت و آدم‌های زیادی برای به دست آوردن یک شاخه‌اش به او التماس می‌کردند، یک روز که یکی از آن آرزو به دل‌ها به مادربزرگم گفت "خانم غیبی توروخدا فقط یک شاخه" مادربزرگم با بی‌میلی که خوب بلد بود پنهانش کند یک شاخه از گل عزیزش جدا کرد و به زن داد و با خنده‌ای که کمی هم بدجنسی تویش بود یواش بهم گفت " خیال میکنن نگه داشتنش مثل بو کردنش راحته".
مطمئنم نه مادرم نه هیچ بشر دیگری لیاقت حفظ گل یخ مادربزرگم با آن بوی بهشتی را نداشت، بعد از مرگش دو سه باری پایم را توی خانه با صفا و زیبایش که دیگر خرابه‌ای ترسناک با بوی مرگ شده بود گذاشتم و بلافاصله گل یخ خشکیده‌ را بررسی کردم و خیالم از مرگ گل راحت شده بود، تا چند سال پیش قبل از عروسی‌ام که مادرم یک شاخه گل یخ برای سفره عقدم با خودش آورد و اصرار داشت "این گل‌یخ مادربزرگته که دوباره جوونه زده"، من اما هرگز باور نکردم گل‌یخ مادربزرگم بدون او حیاتی توی این دنیای کثافت داشته باشد و تمام داستان‌های طولانی‌ام با مادربزرگ و گل‌یخش را به کل فراموش کرده بودم. این شاخه گوزویی هم که با خودم از دم کیلینیک آورده‌ام را اگر بجوم و قورت بدهم شاید ردی ناچیز از آن بوی از دست رفته را دوباره زنده کنم اما احضار دوباره بوهای عزیز و از دست رفته گذشته به نفع هیچ کدام ما نیست خانم غیبی عزیزم.

۰۵ اسفند ۱۳۹۶

اووومم آررره

سر و ته نوشته‌هایم به هم نمی‌رسند و خوشبختانه من هم دنبال این نیستم که سر و تهشان را به هم برسانم. اما این هم در ادامه دو نوشته قبل در مغزم جا می‌گیرد.
این فهم هویت جنسی که از سن خیلی پایین با آن درگیر شدم و همیشه برای اطرافیانم دستکی بوده برای اظهار نظر درباره‌ام هنوز هم ادامه دارد، در کمال ناباوری هنوز موی کوتاهم و لحنم که تویش عشوه ندارد و صراحتم خیلی‌ها را به اشتباه می‌اندازد که نکند من مردم و خودم نمی‌دانم، عده‌ای مصرانه و با این ژست که لابد من خوشم می‌آید بهم می‌گویند "تو مردی" که بیست و چند سال است با آن آشنایی دارم اما عده‌ای دیگر هم هستند که اصرار دارند من هم‌جنس‌گرا هستم و عده‌ای بسیار اندک هم پا را فراتر گذاشته‎اند و بهم گفتند لابد تو مردی و باید بری عمل کنی. همه این نظرات گهربار را هم صرفا بر اساس ظاهر و علایقم در دوره‌های مختلف بهم چسباندند. اوایل با این دخالت در مسائل فردی و شخصی‌ام جنگیدم و بعد هم فقط خندیدم و خودم را کنار کشیدم. در واقع من با هویت جنسی‌ام مشکلی نداشتم جز مواقعی که به زور می‌خواستند چیزی را به خاطر زن بودن توی کودکی بهم تحمیل کنند یا من را از کارهایی منع کنند چون زن هستم. وقتی بچه بودم چون هنوز فکر درست و دقیقی درباره این چیزها نداشتم می‌خواستم مرد باشم چون مردها آزادتر بودند، بعدها هم که فهمیدم زن بودن منافاتی با خیلی از چیزها ندارد دست از خواسته‌ی مرد بودن کشیدم و زن بودن به اندازه کافی کارم را راه انداخت . یک چیزهایی را هم هرگز نفهمیدم، مثلا این که چرا باید گرایش جنسی‌ام را مثل پرچم با خودم حمل کنم، اینها جز این که آدم احساس اقلیت بکند و خوشش بیاید از این در اقلیت بودن کارکردی برای من نداشتند، وقتی هم یکی خودش را با گرایش جنسی‌اش معرفی میکرد من واقعا خنده‌ام می‌گرفت، در واقع نمی‌فهمیدم دانستن گرایش جنسی آدم‌ها چه فرقی به حال من دارد یا به کسی چه من چه گرایشی دارم.
 مدت‌هاست پاسخی جز خنده و برو بابا به هیچ کدام از آنهایی که بهم گفتند مردی یا خیلی زن نیستی یا لابد همجنسگرایی نداده‌ام اما برخلاف تصور آنها که اصولا خودشان را مرکز جهان و من را بی‌خبری از پشت کوه می‌دانند از خیلی وقت پیش از این مرحله کشف هویت جنسی و گرایش جنسی‌ام فارغ از عادت و ترس‌ها رد شده‌ام و حالا خیلی چیزها برایم بدیهی است؛ آن قدر که نیازی به توصیه‌های بقیه درباره ظاهر و گرایش‌م ندارم اما این را نمی‌توانم توضیح دهم، جوری که من فکر می‌کنم خیلی خواهانی برای شنیده شدن ندارد، این که من بیرون این تعریف‌های اقلیت‌ساز قبل از هرچیزی آدم هستم به نظر خیلی‌ها کلیشه‌ است، اما واقعیت همین است و من به تعریفی دیگر از خودم در رابطه‌های انسانی نیاز ندارم و به آن قائل نیستم. به نظرم هرکاری توی این دنیا بازی‌های ماست که گاهی سرگردانیم و گاهی هم مسلط به چیزی که با مغزهای کوچک‌مان بهش می‌گوییم زندگی.
هویت جنسی و گرایش جنسی و فعالیت جنسی آن‌قدر موضوع داغ و مورد علاقه‌ای است که بی‌توجهی به آن برای خیلی‌ها قابل فهم نیست، اما من خیلی وقت است حوصله این مسائل داغ روز را ندارم، خوب می‌دانم بدنم چقدر به عمل جنسی نیاز دارد و از کجای فعالیت‌های جنسی‌ام به بعد دیگر نیاز بدنم نیست و صرفا حوصله‌ام سر رفته، در واقع میتوانم بفهمم کی به عمل جنسی به شکل تفریح و بازی نگاه میکنم و کی نه. نمی‌دانم دقیقا از کی اما به نظرم از وقتی که جلوگیری در سکس امری طبیعی شد و عمل جنسی کاری برای تولید مثل نبود، برای بشر شد بازی. از این همه گسترش بازار سکس و مشتریان این بازار خیلی خوب می‌شود این را فهمید، همین‌طور از تماشای این همه معتاد به سکس، همان‌طور که غذا خوردن و خرید کردن و هزارتا چیز دیگر از برطرف کردن نیاز به اعتیاد می‌رسند سکس هم مسیری مشابه طی کرده، در واقع همه این نیازها که از جایی به بعد دیگر نیاز بدن نیستند عده‌ای کاربر دارند که بعضی‌هایشان صرفا معتادند اما ابزار اعتیادشان متفاوت است. آدم‌هایی که برای تحریک شدن باید لباس خدمتکار و ارباب بپوشند، آنهایی که مدام از این آدم به آن آدم می‌پرند و تمام وقت از اعمال جنسی‌شان بلندبلند حرف میزنند هم گواه همین مساله هستند که سکس دیگر صرفا نیاز جنسی نیست و حالا دیگر در این جهان شلوغ و بی سر و ته این یک تفریح جذاب است. من هم مشکلی با این تفریح ندارم و نیاز به بازی را هم می‌فهمم اما صرفا نمی‌توانم برای این "بازی" ارزشی بیشتر از بازی‌های دیگرم قائل شوم، ضمن این که یک دوره تفریح موردعلاقه‌ام خوردن است و یک دوره سکس و گاهی نقاشی و گاهی فیلم گرفتن و آواز خواندن و باقی بازی‌های شخصی، اما برای پرچم‌داران سکس که اتفاقا دور و برم زیاد هستند من حوصله‌سربر و دگم به نظر میرسم چون حوصله توجه کردن به سکس بیشتر از غذا را ندارم.
حالا من با این افکار درباره جنسیت و اعمال جنسی باید به آدم‌هایی که بهم میگویند مردی چون موهایت را از ته میزنی و برای شوهرت عشوه نمیایی یا شاید لزبینی و فلان توضیح بدهم که عزیزم من از اساس نگاهم با شما متفاوت است، به این کلیشه احمقانه که موی کوتاه هنوز تعریف مرد بودن است می‌خندم یا راحت و بدون عشوه حرف زدن را رفتاری در اختیار مردها نمی‌دانم که برای زن بودن و این مدل رفتار کردن احساس بی‌هویتی بهم دست بدهد، تازه من این حرف‌ها را از دکتر روانپزشک مدعی شنیدم نه از آدمی که ممکن است به این چیزها فکر هم نکرده باشد و همین جوری یک چیزی بگوید. بعد دوباره بخواهم برای این آدم‌ها با مغزهای بسته و یکسان‌ساز که هیچ تفاوتی را تاب نمی‌آورند نکند یک وقت تخت پادشاهی‌شان فرو بریزد توضیح بدهم که من صرفا آدمی هستم که خیلی چیزها را بنا به حوصله و علاقه‎‌ و وقتم تجربه کردم و باز هم میکنم یا بهشان بفهمانم که فکر کردن به هویت و گرایش‌ جنسی‌ام برایم از جذابیت افتاده و دیگر محلی از اعراب ندارد و حالا دیگر اینها درگیری‌های ذهنی من نیستند. ممکن است باز موی بلند بخواهم یا بازهم با زن‌ها بخوابم و اینها موضوعاتی نیستند که دلم بخواهد با شما درباره‌اش حرف بزنم اما حتی توی اتوبوس و استخر و کلاس طراحی هم باید هربار به همه اطمینان بدهم در حال حاضر از هویت وگرایش جنسی‌ام راضی هستم و قول میدهم اگر روزی نیازی فراتر از این احساس کردم به خاطر گل روی شما هم که شده دربازار سکسی که راه انداخته‌اید من هم دستم را توی جیبم بکنم و برای خودم لباس گرگ و برای پارتنرم لباس بره بخرم، البته اگر بعدش مجبورم نشوم توضیح بدهم چرا برای خودم لباس بره نمیخرم و برای او لباس گرگ، شاید هم باید توی خیابان راه بروم و بگویم اوووممم آرررره تا دست از سر وضعیت روابط جنسی‌ام بردارند و خیالشان راحت شود دستگاه تناسلی‌ام درست کار میکند.

۰۴ اسفند ۱۳۹۶

جنگ جنگ تا خاموشی دو

دیشب ساعت‌ها نوشتم بعد فکر کردم نوشته‌ام نیمه‌کاره باقی مانده، در واقع توی مغز خودم همه چیز نیمه‌کاره بود.
طبق اخبار دیروز دختری را با لگد از فلان مخابرات پرت کرده بودند پایین، چند روز قبل یک هواپیما سقوط کرده بود و هفته پیش همین موقع‌ها داستان فعال محیط زیستی که توی زندان مرده بود داغ بود. اخبار مثل فشفشه‌های رنگی توی هوا یک‌هو جرقه می‌زنند و برای چند دقیقه همه را سرگرم می‌کنند و بعد هم فقط دود می‌ماند و خیلی زود هم یک باد می‌آید و همه را می‌برد. فکر کردم لابد وقتی من به دنیا آمدم یعنی خرداد شصت و هفت هم وضعیت همین بود، آدم‌های زیادی کشته می‌شدند، جنگ بوده و همه جا به هم ریخته، تازه موشک‌باران تمام شده بود و آواره‌ها همه جا بودند. اما اخبار فشفشه‌ای نبود، هرکس یک خبرگزاری نبود و خیلی‌های فقط کلیتی از اخبار روز می‌دانستند، البته حالا هم فرقی ندارد، این با خبر بودن امروز فرقی هم با بی‌خبری آن سالها ندارد، نهایت کاری که آدم‌ها می‌کنند برای رهایی از عذابِ هیچ کاری نکردن انتشار بی‌مصرف اخبار است، هر کاربر عادی یک عکس خشن از صورتی خونی یا کسی که دارد به زمین می‌افتد منتشر می‌کند و به خاطر همین لمس احمقانه صفحه موبایل، خودش را در جایگاهی می‌بیند که می‌تواند بقیه را به خاطر بی‌واکنشی آزار دهد.
کارکرد اخبار این روزها روی من هیچ چیزی نیست جز رها کردن و توی سوراخی فرو رفتن، وقتی سرعت اخبار اینقدر زیاد می‌شوند که حتی فراموش میکنم غذا بخورم یا خواب خوبی ندارم دیگر واکنش مهم نیست، آنقدر نزار و بی‌‌حالم که دیگر چه فرقی میکند واکنشم از چه جنسی باشد هرچه باشد از قبل بی‌تاثیر و بیهوده است. اینترنت و تمام امکاناتی که یک روز با رسیدن به خانه‌مان در اوایل دهه هشتاد روی سرم ریخت من را از تنهایی نجات داد و به من کمک کرد خودم را از اطرافیانم که حسابی آزارم می‌دادند بی‌نیاز کنم، برای خودم دنیایی شخصی بسازم با داستان‌های خیالی تا سرعت مغزم را با سرعت اتفاقات دور و برم هماهنگ کنم، با صدتا اسم کاربری هم زمان با سی چهل نفر حرف میزدم، توی یکی از آن پنجره‌های کوچک چت من نیما بودم که دنبال ادبیات و هنر می‌گشت توی دیگری پانته‌آ بودم که دنبال سکس چت بود و باقی کثافت‌کاری‌های آن زمان که همه‌شان را حفظیم، در واقع آن هم‌زمان چند نفر و چند جا بودن تازه زندگی روزمره‌ام را به سرعت واقعی مغزم نزدیک میکرد. اما حالا موقعیتم متفاوت است، احتیاج دارم سرعت را کم کنم، تمرکز لازم دارم تا کارهای دیگری انجام بدهم، نمی‌توانم این همه آشنایی بیهوده مجازی را تحمل کنم، آشنایی‌هایی که گاهی هیچ سودی ندارند و بیشتر وقت‌ها جنبه گذراندن وقت دارند اما از بس در هم تنیده شدیم میتوانیم هم دیگر را آزار دهیم و به هم آسیب برسانیم. یک زمان وقتی رسیدم به اهواز همه چیز را بستم و مدتی طولانی افسرده و بیحال توی تخت دراز کشیدم و فقط رمان خواندم، قبلش هم شش ماه در بستر بیماری بودم، وقتی از آن بیماری و افسردگی و بیخبری بلند شدم رفتم برای خودم مقوا و رنگ و قلم‌مو خریدم و شروع کردم به کشیدن حشرات و گیاهان، کاری که هیچ وقت فکرش را نمیکردم انجام بدهم اما تنها همان کار بود که مغزم از انجامش لذت میبرد، آن روزها هم اطرافم را به شدت محدود کردم کاری که از چند سال قبل شروع کرده بودم، اول از همه توی گوگل‌ریدر یک روز دور و برم را از دو هزار فالوئر به سیصد رساندم و بعد توی توییتر همان ها را هم کم و کمتر کردم، حالا از درایتم در آن روزها لذت میبرم و فکر میکنم کار درستی بود. همین‌طورمعتقدم وقتی انرژی خاصی برای کارهای روزمره زندگی شخصی‌ام ندارم دیگر نقش اجتماعی معنایی ندارد، اگر قرار به تاثیر گذاشتن باشد این تاثیرات را آدم‌های سالم می‌توانند بگذراند نه منی که توی اجابت مزاجم هم مانده‌ام. پس بهترین کار همین رها کردن و توی سوراخ خود فرو رفتن است.

۰۳ اسفند ۱۳۹۶

جنگ جنگ تا خاموشی

صبح زود برای شنا کردن زدم بیرون، این شهر فقط صبح خیلی زود جای من است و من هم چون همیشه سحرخیزم حتی برای خرید کردن هم صبح زود بیرون میروم و آن قدر توی خیابان‌های خالی بالا و پایین میکنم تا مغازه‌ها باز شوند. روزهای تعطیل و نیمه تعطیل هم در آن ساعت صبح فقط من هستم و کارگران روزمزد و پیرزن پیرمردها و گربه‌های گرسنه. توی ایستگاه یک ربع منتظر اتوبوس بودم و همان موقع پیرمردی آمد نشست کنارم و سیگارش را روشن کرد من هم بلند شدم رفتم دورتر که دود سیگارش بهم نخورد، از وقتی سیگار را به روش خودم ترک کرده‌ام دیگر تحمل دود سیگار بقیه را ندارم. باران نم‌نم شروع شده بود و من هم که به هوای بهار شدن کت نازکی پوشیده بودم کمی خیس شدم و بعد سردم شد، چند بار توی سرم تکرار کردم "برو بیرون ایستگاه سیگار بکش تا منم بارون نخورم" ولی صدایی از دهانم خارج نشد، فکر میکردم شاید سیگار نکشیدن توی ایستگاه اتوبوس قانونی داشته باشد ولی در آن لحظه من نه می‌خواستم پیرمرد را با قانون آشنا کنم و نه می‌خواستم به یک آدم هفتاد هشتاد ساله چیز یاد بدهم پس همان طور خفه ماندم تا پیرمرد در آرامش سیگارش را توی ایستگاه اتوبوس بکشد و من هم در آرامش نادیده گرفته شدن زیر باران خیس شوم.
قبلا که بیشتر وقتم را به جنگیدن می‌گذراندم فاصله جمله‌ای که توی سرم به اعتراض می‌گفتم تا باز شدن دهانم به همان جمله آن قدر کوتاه بود که حتی وقت نمی‌کردم نفس بگیرم و بعد جمله را کامل بگویم. تصویرم توی خانه‌‌‌ی پدر و مادرم وقتی هر روز داستانی درست میکردم و یکی روبرویم در فاصله کمی می‌ایستاد و با هم توی صورت هم جیغ می‌کشیدیم، مثل بومرنگ مدام و بی‌صدا تکرار می‌شود. جنگ‌های بی‌پایانم توی آن خانه را تقریبا از شش سالگی شروع کردم و تا چهارده پانزده سالگی بی‌وقفه و هرروز پیگیری‌شان کردم، و در سایه آن جنگ‌ها آن‌قدر منفور و اعصاب‌خوردکن شدم که خانواده‌ام ندیدن و نشنیدن من را به عنوان راه حل غایی و نهایی برای خودشان انتخاب کردند. موضوعات آن جنگ و دعواها هم گسترده و بی‌پایان بودند اما موضوع مشترک اغلب‌شان تعیین قلمرو و حد و مرز بود، یا ما گربه‌هایی بودیم که به ناچار کنار هم مجبور به زندگی بودیم و به قول آنها من یکی تویشان نخاله شده بودم.
مثلا این که من وسط مهمانی دستانم را از آستین بولیزی که برعکس پوشیده‌ بودم بیرون کشیدم و همان جا بولیز را دور سرم چرخاندم و همه قهقهه زدند جرقه یکی از اولین جنگ‌هایم بر سر مفهوم "دختر" با مادرم بود، کاری که مادرم تنها به واسطه دختر بودنم آن را غلط می‌دانست توی نه یا ده سالگی آن قدر برایم سنگین بود که مدت‌ها به خاطرش با او حرف نزدم. یا جواب آدم گنده‌ای را توی جمع دادن که شوخی بی‌موردی با من میکرد و من حوصله‌اش را نداشتم داستان دعوا کردنم با پدرم میشد، پدرم معتقد بود هرکسی که با ما قهر می‌کند به خاطر نسترن و حرف‌های گنده‌تر از دهانش است پس همان بهتر که این بچه دیوانه را ول کنیم برای خودش توی خانه بماند. یا با برادرهایم دعوا میکردم چون گشاد نشستنم با خشتک پاره و گوزیدن با صدای بلند را ادای "پسرها" می‌دانستند که من درمیاورم و همه جا آبرویشان را میبردم برای همین دوست‌هایشان را از من مخفی کردند و بازی کردن با من را هم از یک جایی به بعد متوقف کردند. تابستان‌ها هم که جنگ و دعواها موضوعات مشخصی داشتند، "نسترن با دامن تو کوچه دوچرخه سواری میکرد و نصف کونش بیرون بود" و بعد دعواهای هر روزه برای حفظ سنگر دوچرخه‌سواری توی کوچه با تغییر دامن به شلوارک و تعیین محدوده دوچرخه‌سواری. این جنگ‌ها همه‌شان به یک نتیجه می‌رسیدند، نسترن مقصر است و راهش چیست؟ نادیده گرفتنش.
البته این نادیده گرفته شدن دلایل دیگری هم داشت، مثلا من هرگز برای خودم یار ثابتی در آن خانه نداشتم، در مواقعی که منتظر من نبودند دوست‌شان بودم و گاهی هم که هیچ فکرش را نمی‌کردند من بهشان معترض می‌شدم، در واقع من ور ثابت و قابل پیش‌بینی‌ای نداشتم و این بلاتکلیفی آنها در مواجه شدن با من بهشان این اجازه را داد که از یک جایی به بعد خودشان را خلاص کنند و من را در تمام موقعیت‌ها تنها بگذارند، موقع مریضی، شکست عشقی، ازدواج و هر کوفت دیگری که از سر گذراندم هیچ کدام از اعضای خانواده‌ام آنقدر که برای هم دیگر خانواده بودند برای من نبودند و دلیل‌شان هم این بود که تو خودت اینجوری راحت‌تری. گاهی که به سودشان بودم خوب خرم می‌کردند، بهم می‌گفتند تو شجاعی و زیر بار حرف زور نمیروی، تو مستقلی و ما هیچ نگرانی‌ای بابت آینده تو نداریم، پدرم با افتخار همه جا میگفت نسترن از صدتا مرد هم مردتره و من مثل چشمام بهش اعتماد دارم، یا مادرم وقتی دیگر من افتاده بودم به پسربازی کاملا از من کشیده بود بیرون چون می‌گفت تو از همه دخترا عاقل‌تری، با همین حرف‌ها کوچک‌ترین حمایت‌های خانوادگی را از من دریغ کردند و آن قدر من را تنها رها کردند که واقعا دیگر هیچ وابستگی‌ای بهشان ندارم.
یک زمان‌هایی هم همه‌شان علیه من دست به دست هم دادند، مثلا برادرم به مادرم یواشکی می‌گفت این تا کی می‌خواد مانتو و روسری نپوشه تو خیابون، یا خواهرم یواشکی به مادرم میگفت این باید سوتین بپوشه چون نوک سینه‌هاش تو مهمونی دیشب معلوم بود، این‌ها موضوعات داغ جنگی من در یک دوره زمانی بود و هم زمان دلیل اصلی فرار من از جمع‌ها. آخرهای راهنمایی پستان‌هایم شروع کردند بزرگ شدن، من هم با فکر این که این‌ها اگر دربیایند دیگر مجبورم مانتو و روسری بپوشم با وحشت توی اتاقم پستان‌هایم را محکم فشار میدادم تا بیشتر بیرون نیایند، واقعا از فکر پوشیدن چیزی که آن موقع اسمش کرست بود چندشم میشد، همان موقع فکر کردم راه حل قطعی را یافتم، موهایم را از ته زدم و شروع کردم به پوشیدن لباس‌های گشاد مردانه، بعد که پستان‌هایم حسابی درآمدند و یک روز مادربزرگم صورت از اشک خیسم را در آغوش گرفت و دوتا پستان بند نخی کوچک و نرم  به رنگ‌های صورتی و سبز روشن از گوشه کمدش بیرون کشید و بهم گفت این‌ها برای اینه که سینه‌هات مثل من شل و ول و زشت نشن فهمیدم مقاومت بی‌فایده است، اما فکر آبروی رفته‌ام از پوشیدن آنها و مسخره کردن برادرها و نگاه باقی پسرها به من که دیگر کرست میپوشم آن قدر دیوانه‌ام کرد که یک‌هو تصمیم گرفتم محجبه و تارک دنیا بشوم.
خواهرم و باقی دخترهای اطراف که از من بزرگتربودند و مدام دنبال قر و فرهای دخترانه بودند در نفرتم به کرست و آرایش کردن و لباس‌های زنانه و برداشتن موی دست و پا و در نهایت انتخاب حجاب خیلی موثر بودند، فکر کردم حالا که راهی نیست و این چیزهای زنانه به من چسبیده‌اند بهترین راه همان حجاب است. محجبه شدم و بعدش دیگر نه توی هیچ مهمانی‌ای شرکت کردم نه برای هیچ کاری جز مدرسه رفتن از خانه خارج شدم، نه به پارک و سینما و تفریح و خرید میرفتم نه به مسافرت‌های خانوادگی، هیچ کلاس فوق برنامه‌ای نبود که بخواهم به خاطرش از خانه خارج شوم، کلاس زبان را نصفه نیمه رها کردم، ورزش کردن را هم همین‌طور، تمام وقت توی اتاقم نخ‌هایی را که از سقف آویزان کرده بودم به هم می‌بافتم تا تور ماهیگیری بسازم و تنها تفریحم گشتن توی حیاط خانه‌ لابه‌لای باغچه‌ها و درختان بود یا سر زدن به مادربزرگم و وراجی کردن برای او، در اوج تنهایی که هیچ دوست و رفیقی جز مادربزرگم نداشتم شروع کردم به شعر و داستان نوشتن و فرستادن برای هفته‌نامه‌های کودک و نوجوان، هر هفته با انتظار چاپ شدن نوشته‌ام توی روزنامه خودم را به هفته بعد می‌رساندم یا عکس کهکشان و سیارات را از روزنامه‌ها و مجلات می‌بریدم و به در و دیوار اتاقم می‌چسباندم و رویای فرار از سیاره را هر شب توی مغزم مرور میکردم، اینها همه قبل از رسیدن اینترنت به خانه ما بود.
به جز این‌ها عقده معصومیت هم بود که توی این تارک دنیا بودن و بی‌خیال جنگ شدن در آن دوره فشارم می‌داد، من همیشه وحشی و معترض بودم، همه را خسته کرده بودم، خانواده‌، معلمان و همکلاسی‌ها، همه و همه من را آدم پلیدی می‌دانستند که فقط دنبال دعوا میگردد و به همه چیز اعتراض دارد و مدام میخواهد همه چیز را تغییر دهد، همه بی‌توجه به حرف‌ها و فکرهایم با تمسخر و نادیده گرفتن از کنارم می‌گذشتند تا یک وقت کسی فکر نکند ما با همیم، این بود که دلم می‌خواست  دور افتاده و گم و گور از ذهن همه پاک شوم و بعد از آن دیگر من هم آدم "معصوم" و "مظلومی" به نظرم برسم که احتیاج به همراهی و دوستی دارد. البته هرگز من آدم معصوم و مظلومی نشدم اما آن قدر توی تنهایی و نادیده گرفته شدن حرفه‌ای شده‌ام که دیگر منتظر هیچ چیزی بیرون از خودم نبودم و به آدم‌های تنها و بی‌کس آموزش دوستی با خود می‌دادم. سال‌های زیادی تنها دوستانم آدم‌های مطرود و بیچاره بودند، نقص عضوی‌ها و بیماران اعصاب و روان که به زور از مدرسه‌های استثنایی فرار کرده بودند به مدرسه عادی یا بچه‌هایی که خانواده‌‌های عجیب داشتند همیشه بهترین دوستانم بودند. برای چند سال بهترین دوستم دختر لاغر و بی‌صدایی بود که مادر زیبارویش همان سال آشنایی ما خودش را کشته بود و همه مدرسه داستان‌هایی باورنکردنی درباره‌ش می‌گفتند، از این که مادرش با مردان دیگری رابطه داشته و آدم کثیفی بوده تا داستان‌هایی درباره دیوانگی زن مرده. اما من حتی یکی بار هم درباره مرگ مادرش از او سوالی نپرسیدم، همیشه یک گوشه از حیاط مدرسه راهنمایی به هم می‌چسبیدیم و من با هیجان برایش از فکرها و خیالاتم میگفتم که هیچ شنونده‌ای نداشت او هم با ذوق و علاقه و خنده‌هایی که هیچ جای دیگر بروزشان نمیداد به داستان‌های من گوش میکرد و میخندید.
از همان موقعی که در اعتراض به مستقل نبودن و آزاد نبودن تمام وقتم را صرف خدا و دوست‌پسر خیالی کردم وجود نداشتن خدا توی آن تنهایی مطلق خانه‌مان برایم از هر چیزی بدیهی‌تر بود اما چیزهای خیالی و موهوم را بیشتر می‌خواستم، از یک جایی به بعد دیگر از در اتاقم هم بیرون نمی‌رفتم و حتی غذا هم با خانواده‌ام نمی‌خوردم، دیگر خدایی نداشتم که دلم بهش خوش باشد اما اینترنت داشتم و دنیایی شخصی که همان‌ها برایم کافی بودند. من که سال‌ها مثل ارواح توی آن خانه زندگی کرده بودم با رسیدن به اینترنت دیگر واقعا با ارواح فرقی نداشتم، شب‌ها توی تاریکی خانه تردد میکردم، غذا میخوردم، لباس عوض میکردم، اتاقم را مرتب میکردم، دیگر حوصله دیدن اعضای خانواده و حرف‌های تکراری و داستان‌های همیشگی‌شان را نداشتم، همه‌شان را از حفظ بودم آن‌قدر سال‌های پیاپی برای خودم لابه‌لای کمدهای و نوشته‌ها و کتاب‌هایشان دنبال رازها گشته بودم که هیچ داستانی از زندگی‌شان نبود که من ازش بی‌خبر باشم، آن قدر در این کار مهارت پیدا کرده بودم که هیچ نامه‌ای از گذشته نبود که من نخوانده باشم، حتی تاریخ نامه‌ها را با بعضی عکس‌ها مطابقت می‌دادم و به داستان‌های گم شده‌ای می‌رسیدم که قبل از به دنیا آمدن من اتفاق افتاده بودند. از وقتی هفت هشت ساله بوم تا همان هفده هجده سالگی به جرات می‌توانم بگویم هیچ چیزی توی آن خانه از نظرم پنهان نمانده بود. وقتی خواهرم نصفه‌های شب دوست‌پسرهایش را یواشکی توی حیاط خانه می‌بوسید من می‌دیدم، وقتی مادرم درباره نفرتش از پدرم چیزهایی می‌نوشت من می‌خواندم، وقتی برادرم خانه را برای سکس خالی گیر می‌آورد همین که پایم را می‌گذاشتم توی خانه از بوی خانه همه چیز را می‌فهمیدم، وقتی پدرم به مادرم دروغ می‌گفت و برای قمار به خانه دوستانش میرفت من می‌فهمیدم، وقتی مادرم درباره چیزی نگران و پریشان بود من هم دلایل نگرانی‌هایش را می‌دانستم هم درمانش را، در واقع نادیده گرفته شدن آن‌قدر امکان جالبی بود که می‌شد توی سایه‌اش همه جا بود و همه کار کرد و به همه چیز تسلط داشت فراتر از روابط انسانی.
پدرم خاطره‌ای بامزه از این زندگی ارواح‌گونه‌ام در آن خانه دارد که بارها برایم تعریف کرده، یک شب توی هفت هشت سالگی که طبق معمول خیلی زود خوابم برده بود نیم ساعت دنبال سوییچ ماشینش گشت و وقتی پیدایش نکرد به پیشنهاد مادرم من را بیدار کردند و ازم پرسیدند سوییچ بابا کجاست و من با انگشت جای سوییچ را توی خواب نشان دادم و دوباره خوابم برد.

۰۱ اسفند ۱۳۹۶

چون نان و نمک

هشت صبح روز تعطیل رفتم کلاس زبان و بعدش از خلوتی خیابان‌ برای رفتن به منیریه استفاده کردم چون مایو دوچرخه‌ای نازنینم پاره شده، وقتی خواستم کرایه تاکسی را حساب کنم فون پی هم بهم گفت امروز اول اسفند است، به خانم بغل دستی گفتم امروز سالگرد ازدواجم است او هم با لبخند تبریک گفت.
هوا بد نبود و شهر نسبتا تعطیل و خلوت بود و همه مغازه‌های منیریه بسته بودند، یک ساعت همان طرف‌ها چرخیدم و چند دقیقه لبه دیوارهای یک بنای پنهان نشستم. بعد برای رامین از تنها مغازه باز منیریه در ساعت ده و بیست دقیقه صبح، چوب‌هایی برای آتش روشن کردن خریدم، چوب‌های عجیبی که به گفته فروشنده فقط کافیست با نوک چاقو کمی از بدنه‌اش بتراشی و روی هیزم‌ بریزی تا با کوچک‌ترین جرقه آتش بزرگی بسازند. آخرین باری که تصمیم گرفته بودم از رامین جدا شوم روز سالگرد آشنایی‌مان بود، گوشت‌ها را به سیخ زده بودم با گوجه و فلفل توی سینی بزرگی چیده بودم و دم در ایستاده بودم تا بهناز با شاخه‌ بزرگ درختی که از برف شکسته شده بود از پله‌ها بالا بیاید و کلید را بگیرد و من هم بروم پشت بوم کنار آتش. پشت بوم هنوز از برف سفید بود و رامین گفت یک قندیل بزرگ افتاده توی آتش کباب و همه زغال‌ها خیس شده‌اند پس آتش حالا حالاها راه نمی‌افتد، طبق معمول از گشنگی و فکر کبابی که دیر آماده می‌شود داشتم دیوانه می‌شدم، از فکر میزی که چیده بودم، سالادی که درست کرده بودم، حتی کره و زعفران روی پلو را هم آماده کرده بودم و به بهناز گفته بودم با کباب برمیگردم. با بی‌حوصلگی برگشتم پایین و بغل بهناز گریه کردم و گفتم من اصلا می‌خواهم از رامین جدا شوم چون یک آتش هم بدون من نمی‌تواند درست کند، بهناز هم با حوصله و محبت بغلم کرد و بعد هم رفت پشت بوم پیش رامین و وقتی خیلی زود با کباب‌ها برگشتند و من هم قضیه جدایی را فراموش کرده بودم و فکر میکردم باید آتش روشن کردن را از نو به رامین یاد بدهم تا اینجور بدبختم نکند.
موقع برگشتن توی اتوبوس خالی ولیعصر که سال‌ها بود این حالش را ندیده بودم به روزهای متوالی عشق و تنفرم فکر می‌کردم و دلم می‌خواست داستان‌های گریه‌دار مغزم که حالا به نظرم خیلی خنده‌دار شده بودند را برای خانم روبرویی تعریف کنم اما فقط کاپشنم را کندم و گفتم خیلی گرمه، او هم تایید کرد و گفتم "امسال زمستون بیشتر از تابستون لباسامو شستم" و با هم خندیدیم. سر کوچه برای خودم به مناسبت سالگرد ازدواج‌مان پای آلبالو و سیب خریدم و وقتی رسیدم مایو و کلاه شنای جدیدم را پوشیدم و برای رامین ویدئوی تیپ جدید شنا کردنم را فرستادم و او هم ویدئویی از خودش فرستاد که داشت هشتصد کیلومتر دورتر در روز تعطیل میرفت دنبال پول درآوردنش و خیلی خوشحال بود. البته رامین هر روز تقریبا خوشحال است، بیشتر روزهایی که جنگ خاصی با هم نداریم رامین می‌گوید  خیلی از من و زندگی‌مان خوشش می‌آید و من تقریبا همیشه با خنده و دلقک‌بازی پی حرف را نمی‌گیرم و گاهی با عصبانیت میزنم توی ذوقش و می‌گویم "تو دیوانه‌ای، چطور می‌تونی هر روز به چیزی که توش فرو رفتی نگاه کنی و درباره‌اش حرف بزنی"، رامین اما راحت و بی‌خیال به نفهمی من نسبت به ابراز احساساتش همیشه آزادانه از این خوش آمدن حرف میزند. حتی اگر نگوید این رضایت و خوش آمدنش از تمام کارهایش معلوم است، از آرامشش موقع حرف زدن با آدم‌های زبان نفهم، محبت بی‌دریغش به باقی موجودات دور و برش، این که حتی اگر ده بار توی یک ساعت آب بخواهم و خودم تکان نخورم رامین هر ده بار برایم آب می‌آورد و حتی نمی‌پرسد چرا خودم را تکان نمی‌دهم، اگر تمام روز برایش با ژست فیلسوفان از فکرهای طولانی‌ام حرف بزنم و همه‌شان نظراتی دیوانه‌وار درباره همه چیز باشند رامین با تک‌تک‌شان درگیر میشود و درباره‌شان نظر می‌دهد و هرگز دنبال این نمی‌گردد که این ها را از کجا آورده‌ام چون مغزم را به عنوان یک فیلسوف دیوانه به رسمیت می‌شناسد، به تمام چیزهایی که با دستانم درست می‌کنم با عشق نگاه می‌کند و وقتی آواز نمی‌خوانم مدام می‌خواهد چیزی برایش زمزمه کنم، من از همه این‌ها می‌فهمم چقدر از من خوشش می‌آید اما روزهایی که خودم از خودم بدم می‌آید تحمل ندارم یکی دیگر ازم خوشش بیاید.
فکر کردم زرشک پلو درست کنم و به صبا هم بگویم ناهار بیاید و به عنوان جایزه برایش سیب‌زمینی سرخ کردم. بدون رامین ناهار سالگرد ازدواجم را با صبا خوردم و درباره برنامه‌های آینده‌ام چیزهایی کلی گفتم، حرف زدن از جزییات میل و انگیزه‌ام را کم می‌کند، دوست ندارم چیزی را به وضوح تصور کنم چون بعد از این کار انگار بهش رسیده‌ام و دیگر تمام کارها و تلاش‌های هر روزه‌ام برایم بی‌معنی می‌شوند. بعد هم گفتم با مارتی جز از کل هم نظرم که میگفت همه رویاها دزدی هستند و هیچ کس رویای شخصی ندارد، بقیه‌اش را هم از خودم گفتم که شاید آدم‌ها رویاهای بقیه را می‌دزدند چون هیچ وقت نیازی به رویا نداشته‌اند و در نتیجه وقتی را هم صرف ساختنش نکرده‌اند. همان موقع داشتم فکر می‎‌کردم  مدتی است نقاشی‌های موردعلاقه‌ام را نکشیده‌ام، رویایی هم نپرداخته‌ام و فقط مشغول طراحی کردن و زبان خواندن بودم، خطوطی نه چندان واضح توی سرم معلق بودن زندگی‌ام بین خوشبختی و بدبختی را به هم وصل میکرد.
هیچ چیز دردناکی توی دوری‌مان در روز سالگرد ازدواج نبود، همه چیز برایم آن قدر ادامه‌دار به نظر میرسد که میتوانم یک سالگرد وسط تمام این سالگردها را تنهایی بگذرانم و خوش باشم. دوست داشتم وسط ناهار بهش زنگ بزنم و بگویم قدر دوستی و رابطه‌‌مان را میدانم اما فکر کردم حتما خودش این را از همان سه سال پیش می‌داند. روز ازدواج دقیقا همین موقع‌های شب بود که با خستگی و بیخوابی توی ماشین وسط برف شدید به سمت اهواز میرفتم و من با قطعه‌‌ اول تابستانِ چهارفصل توی تاریکی جاده گریه بلند و هیجانی‌ای می‌کردم  او با آرامش فقط به روبرو نگاه میکرد و تمام حواسش به جاده بود. همان جا برایم واضح بود درونی‌تر از این اداها به او وصلم و هیچ مدلی از دوری نمی‌تواند ما را از هم بگیرد، او را از دوازده سالگی توی مغزم ساخته بودم با همین اسم و همین رنگ پوست و همین مو، با همین حال و همین عشق، حتی اعضای خانواده‌اش هم به رامین خیالی دوازده سالگی‌ام شبیه و نزدیک هستند. آن قدراز طرفش به خودم نامه عاشقانه با تغییر دست‌خط و امضایی ساختگی نوشتم که امضای واقعی‌ام در پانزده شانزده سال گذشته حروف اول اسم او بوده. شاید باورکردنی به نظر نرسد اما آدم‌هایی هستند که با داستان من و رامین از خیلی سال‌های دور آشنا هستند و می‌توانند این معجزه خیال‌پردازی‌هایم را تایید کنند.
حالا شش سال است بی وقفه با او زندگی می‌کنم و برای حرف زدن با هم تا پشت در دستشویی هم کش می‌آییم و آن قدر راز و هدف و تفریح مشترک داریم که چسبیده راحت‌تریم. برای من با این سابقه بالا و پایین شدن خلق، و رفت و آمد میان خوشبختی و بدبختی، وجود رامین مثل آب و غذاست است. دوست دارم کنار او پیر شوم و یک روز توی پیری با خیال راحت بدون نگرانی بابت رویاهای دزدی در آرامش خودمان هروئین مصرف کنیم.