۳۱ خرداد ۱۳۹۸

بیس و چارم ته سی

شاخه‌های نازک گیاهان وحشی نوازشم می‌کردند و با نم بارانی که از رگبار بهاری به تن‌شان  بود صورتم را خنک می‌کردند تا از  سرخی و عطش نجاتم دهند. نمی‌فهمیدم چطور می‌توانم این قدر بی‌حساب اشک بریزم بدون این که مشخصا فکری در سر داشته باشم.  نمی‌فهمم از فهمِ ناچیزی خودم اشک می‌ریختم یا از دلتنگی مداومی که به آن مبتلا هستم اما به روشنی می‌دیدم حیاتم مطلقا بی‌ارزش است و چقدر در این جنگل انبوه بی‌مقدارم. همان طور که اشک می‌ریختم گاهی هم خنده‌ بی‌امان حمله میکرد و شروع میکردم قهقهه زدن، نمیدانم به چه چیزی میخندیدم شاید به حقارت و نادانی‌ام.
چیزی که می‌خواستم تنهایی بی‌چون و چرا بود، تحمل حضور انسان‌ها برایم سخت بود چون حضور تک‌تک موجودات جنگل را احساس میکردم و سرم آنقدر شلوغ بود که فرصت تحمل آدم‌ها را نداشتم. زمین مخمل سبز ادامه‌داری بود که حرکت کوچکترین ساقه‌های روی سطحش را به رخم می‌کشید و برگ‌ها حجم‌هایی مدور بودند در حرکتی مدام و ظریف بالای سرم.
هوا که تاریک شد خودم را توی چادر رو به درختان و رودخانه پهن کردم و از بقیه فاصله گرفتم چون نمی‌توانستم حرف بزنم، چیزی برای گفتن نبود، در لایه‌های زیرینم قدم میزدم و خودم را از تمام زوایا میدیدم، دلم برای خودم میسوخت، برای جانی که برای زندگی میکندم و در آن لحظات به نظرم بی‌ارزش و بیهوده می‌آمد، میدیدم که میتوانستم هیچ کدام این کارها را نکنم و باز هم همین جا باشم، میان جنگل‌های انبوه دورتر از آتشی که نورش کم و زیاد میشد و همین‌ صداها را بشنوم. ترس و اضطرابی در کار نبود، پشیمانی هم معنایی نداشت و حتی آینده هم دیگر موضوعی قابل فکر نبود، هیچ چیز موهوم استرس‌آوری نمی‌توانست وجود داشته باشد در آن تاریکی جنگل چون من ابدا چیزی نبودم آن وسط که بخواهم از چیزی بترسم. قطره‌های باران بی‌نظم بر سقف چادر می‌باریدند و صدای سوختن چوب‌ها را همراهی می‌کردند، مدام بین خواب و بیداری غلت میزدم و با خودم فکر میکردم این آرامش و آسودگی، پایان مناسبی برای سی سالگی است، اگر فقط یک قطره‌اش را بتوانم توی رگ‌هایم ذخیره کنم برای روزهای فراموشیِ حقیقت. برای روزهای باقی مانده عمرم که باز هم باید کنار آدمها زندگی کنم تا هر لحظه با ترس‌ها و بدبختی‌هایشان تیرباران شوم و خودم و واقعیت زندگی را فراموش کنم، دقیقا لحظه‌ای مثل امروز که زندگی همه چیزهای موجود در بدنم را هورت میکشد تا بیمار و ترسیده‌ام کند و دروغهای تکراری‌اش  را توی حلقم بچکاند و آنقدر به زور ازم کار بکشد تا چشمانم سیاهی برود و توی رختخواب به خواب مرگ بروم.

۰۳ خرداد ۱۳۹۸

سامورایی دریاها

معلم نقاشیم واقعا میخواد من در راه نقاشی نابود شم. قبل از عید کلاس پنج نفره دوشنبه‌ها رو تعطیل کرد و من و دو نفر دیگه رو برد توی کلاس ده نفره یکشنبه‌ها. گروه یکشنبه‌ها که از ما یک سال زودتر این دوره رو شروع کرده بودن میخواستن از اردیبهشت رنگ رو شروع کنن و ما تازه به فیگور رسیده بودیم، که معلمم این تصمیم رو گرفت و ماها رو مجبور کرد یک ساعت زودتر بریم و تمرینات فیگور رو شروع کنیم و وقتی گروه یکشنبه‌ها میان با اونها هم رنگ کار کنیم. قبلا هر هفته تنها باید روی یک موضوع کار میکردم اما حالا چندتا موضوع دارم که هر هفته باید برای هر کدوم‌ چندتا کار آماده کنم و از اون جایی که نقاشی یاد گرفتن برام جدی‌تر از نفس کشیدن و غذا خوردنه دارم زیر بار این همه کار پیر میشم.
سه هفته گذشته اولین کارهای مدادرنگیم رو انجام دادم و هر لحظه و هر روز جون کندم و چیز خوندم و اتود زدم و هم زمان برای درد‌های شخصیم اشک ریختم و حواسم بود از کار نیفتم. چون عملا جهان بیرون فقط وقتی منو از نقاشی بندازه واقعا قدرت آزارم رو داره و در باقی موارد یه داستان تکراریه که همیشه با دلایل نویی که براش پیدا میکنم داره پیش میره. کارهای مدادرنگیم طی دو هفته اخیر، کارهای اول کلاس شدن و این برام عین پیروزی بود. دفعه اول که یک کار برای رنگهای اصلی برده بودم یکی از کارهای قدیمیم توی اهواز رو دوباره از نو اجرا کرده بودم و معلمم به خاطر دقت و ظرافت و تمیزی کارم ازم تعریف کرده بود اما گفت این فرم‌ها خیلی ساده‌ان و باید با جزییات بیشتری کار کنی. هفته دوم دوتا کار بردم با رنگهای اصلی و سفید و سیاه و موضوع کنتراست بود. معلمم صفحه سفید بزرگی آماده کرده بود و بهمون گفت کارهاتونو بچینید و دور میز رو خلوت کنین تا نفر بدی کارهاشو بذاره، انگار میخواست کسی نفهمه کدوم کار کیه. وقتی به بررسی کارها رسیدیم همینطور که همه نظر میدادن و کارها رو انتخاب میکردن فهمیدم بر خلاف تصورات خودم چقدر کارهام روی همه تاثیر گذاشته و چقدر به نظرشون چشمگیر میاد، یهو فهمیدم بابا من خیلی در اشتباه بودم چون تمام مدتی که داشتم روشون کار میکردم مطمئن بودم حتی یک نفر هم گوشه چشمی به کارهام نمی‌اندازه چه برسه به خود ثمیلا، اما اون روز دیدم همه به اتفاق دارن درباره‌ش حرف میزنن  و به عنوان کار اول انتخابش کردن،معلمم هم هی اضافه میکرد کار اصولی یعنی این که همه المان‌ها رو داره و فلان و بهمان، واقعا از خوشی داشتم بال میزدم و شرشر عرق میریختم و اصلا منتظر نبودم کار دوم هم کار من بشه، چون واقعا قدر اولی روش وقت نذاشته بودم اما اون هم کار دوم شد و وقتی ثمیلا پرسید اینها کار کدوماتونه و من گفتم هر دوش مال منه یهو برق چشمای ثمیلا آتیشم زد، گفت "شروع طوفانی‌ای داشتی" و من دیگه زیر حرارت لذت بقیه‌شو نفهمیدم.
هفته سوم هم کارم بهترین کار کلاس شد، با این تفاوت که دیگه همه با یک نگاه می‌فهمیدن اینها کار منه اما ابایی هم نداشتن از این که منو انتخاب کنن، ثمیلا هم دیگه متعجب نشد و خیلی سعی کرد ازم تعریف نکنه. وقتی هم که شروع کردیم اتود زدن برای کار جدید دیگه هیچ کاری با من نداشت و وقتی بهش گفتم "هرچی اتود میزنم باز موقع اجرا همه رو ول میکنم و یهو بداهه کار میکنم و ذهنی در حالی که دوست دارم رئال کار کنم" با تندی گفت "رئال واسه چیته؟ از فضای ذهنی خودت دور نشو". خیالم راحت شد با همین حرفش که همه چیز توی مسیر خودشه.
این هفته که باید با رنگ‌هایی که خودمون درست میکنیم کار کنیم و برخلاف هفته‌های پیش دیگه کارها تخت و دو بعدی نیست، از یکشنبه تا حالا دارم جون میکنم، چیز میخونم و میبینم و بحران‌های روحی و روانی و عشقیم رو سر و سامون میدم تا یک کاری رو بلخره شروع کنم اما هیچی به هیچی. احساس میکنم انقدر چیز برای یاد گرفتن زیاده و این موضوع قابل فکر و بحثه که ابدا کار یک هفته نیست. اولش فکر کردم بعد از یک سال منظم شرکت کردن توی کلاس میتونم یک جلسه غیبت کنم اما انقدر وجود معلمم برام باارزش و غنیمته که یک هفته ندیدنش و درباره نقاشی باهاش حرف نزدن میتونه دیوانه‌ام کنه، بعد فکر کردم خب این هفته کارهای فیگورمو انجام نمیدم و به جاش فقط به رنگ میرسم اما این هم برای من که همیشه مرتب و طبق برنامه بودم ناراحت‌کننده‌اس، بعد فکر کردم خب کارهای رنگ رو کم میکنم ولی باز هم راضی نشدم.
حالا که صبح جمعه است برای اولین بار طی این یک سال هیچ کار آماده‌ای ندارم و در عین حال احساس ازکارافتادگی هم نمیکنم چون یک هفته رو به تحقیق و تفحص و اتود زدن و مشاهده و تجزیه و تحلیل و درمان احساسی و روانی خودم گذروندم تا از یک پیچ سخت و طاقت‌فرسا رد شم. تونستم دلتنگی و حسرت از دست دادن عزیزم رو از حالتی که مدام آتیشم میزد و هربار هربار تا ته می‌سوزوندم به حالت نیمه‌سوزان دربیارم و کمی از رنجم کم کنم، از این بزنگاه جایگزین کردن نفرت به جای دوست داشتن هم رد شدم و با نوشتن مدام تونستم مغزم رو مهار کنم تا بدون نفرت توی آرامشِ تماشا کردنِ صرف فرو بره و دست از منتظر بودن برداره. در حقیقت این هفته اگر هیچ کار تموم شده‌ای ظاهرا ندارم اما خیلی از چیزهای نیمه‌تموم رو سر و سامون دادم و به جای وحشت از روبرو تونستم کمی سرمو بلند کنم و به اطراف نگاه کنم. حتی دیگه نمیترسم اگه فلانیا بفهمن من به چه روزی افتادم، چون فلانیا مگه کی هستن؟ یه مشت آدم پر از گیر و گور عین خودم که در بدترین حالت میخوان چند وقت مسخره‌م کنن و تحقیرم کنن و چی بهتر از این؟ شاید یه کم حالشون بهتر شه.
دیشب تا صبح خواب می‌دیدم که توی خونه قدیمی مادربزرگم که هفته پیش فروخته شد و پدربزرگم  از همون جا مستقیما دیوانه و آلزایمری به بیمارستان منتقل شد؛ یک مهمونی بزرگ در جریانه و من توی سوراخ‌های مخفی پشت خونه یک عالمه نقاشی ژاپنی در قطع‌های کوچک پیدا کردم که هر کدومش یک لحظه از صحنه‌های نبرده. دقیقا سوژه‌ای که یک هفته‌اس دارم روش کار میکنم و ادامه سامورایی‌ هفته پیشه. این بار واضح‌تر و آشناتر، با شمشیرش که قراره یک گوشه کادر برام بجنگه اما هرچی اتود زدم راضی‌کننده نبود. توی خواب موقع غذا خوردن توی سالن پذیرایی دراز خونه مامبزرگم یک سفره سبز بلند پهن شده بود و هر کدوم این نقاشی‌ها به تمام سفره چسبیده بودن به جای غذاها و همین طور که من داشتم با تعجب و دلدادگی به منظره نقاشی‌های چسبیده به سفره نگاه میکردم سامورایی نقاشی هفته پیشم ظاهر شد و همه چیز رو به هم ریخت و همه مجبور شدن از اونجا فرار کنن. در ادامه خوابم با رامین و علومی تو میدون شیخ بهایی دنبال یه جایی برای غذا خوردن میگشتیم که یه کافه قدیمی پیدا کردیم که اونجا هم پر از نقاشی بود. واقعا دیگه داشتم از گشنگی میمردم که از خواب پریدم، ساعت پنج صبح بود و باجو و پیچی قبراق و سرحال لب پنجره با کفترا و بلبل‌ها حرف میزدن. یهو دیدم چقدر زندگی خوبی دارم که نقاشی حتی توی خواب هم ولم نمیکنه و بعد از پنج ساعت خوابیدن انقدر سرحال و آرومم.

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۸

ریدم تو جزیره ثباتت

پست قبلی رو از شدت استیصال نوشتم و بعدش خوندمش و خودمو مسخره کردم و بلند شدم ساکمو بستم رفتم استخر. سر کوچه دیدم اون فضای خالی بین چمران و شهرک غرب داره دود میکنه، تو دلم گفتم آخجون تهرانو زدن ولی بعدش دیدم همه عادی‌ان با اون همه دود فقط منم که دارم خفه میشم. زنگ زدم آتشنشانی گفتن اعزام میکنیم، انگار واقعا خبر نداشتن. فکر کردم چه خوب انگار همه مردیم و منم یه شبح سرگردون تو انکارم.
استخر خلوت و آفتابی ماه رمضون با آب خنک از صبح صدام میزد، دو هزارمتر یه نفس شنا کردم و وسطاش به یه زنه که بهم گفت برو اونور شنا کن گفتم بروبابا و به یکی دیگه که نمیتونست تو خط خودش بمونه و هی میخورد بهم گفتم فاک یو. واقعا حالم از زنهای استخر بهم میخوره، در واقع حالم از فضولا به هم میخوره، زنهای استخر دقیقا برام شکل پرونده سازهای توییتر و وبلاگهای مردمن، همونایی که بقیه رو میخونن و تو دفترچه‌شون نت برمیدارن و پرونده میسازن براشون و توی یک موقعیت بی‌ربط میرن به یارو میگن تو همونی هستی که فلان پس حالا هم فلان. واقعا همونن، اولش ریزریز بهت نزدیک میشن با لبخند و خانومی و گلم بعد کم‌کم سوال‌ها شروع میشه، بعد اینکه پرونده‌‌ات کامل شد نوبت تجویز و نسخه پیچیدن میرسه، وااای بشر تکراری.
بعد از استخر زیر پای ابرهای پف‌پفی راه میرفتم و با خودم فکر میکردم این مشکل شخصی "بشرتکراری" من، این اتصالی مداومم با بشرتکراری کی میخواد تموم شه، دیگه سی سال شد که من با پشتکار خوبی این داستان رو مکررا و حدودا با الگوهای ثابت تکرار کردم و آخرش عینا تمام این لحظاتی که الان توشم رو از سر گذروندم و بلاه بلاه بلاه، و جواب کوبنده‌ای که به خودم دادم این بود که "این سوال تکراری کی میخواد تموم شه".
 واقعا انگار زندگی کشیدن زجر همین تکرارهاست، هر روز صبح بیدار شدن و همون کارها رو کردن و تو همون برنامه‌های دو،چهار یا ده ساله شناور موندن و دست و پا زدن، و چقدر آدمها با همین حال میکنن. بهش میگن ثبات و عاشقشن، و اون احساس ناامنی‌ای که ظهر تجربه‌اش میکردم نقطه مقابلش دقیقا همین تکراره، همین مداومت در حماقت برای بالا پایین نشدن و زجر نکشیدن‌. چقدر خوب بلدم راههای زجر کشیدن و نکشیدن رو. در واقع بشر با آسه رفتن آسه اومدن آرزوشه گربه شاخش نزنه و در این مسیر محافظت خودش حاضره هر روز لیوان قهوه‌شو که روش یه روباه نارنجی داره که نماد خودشه رو برداره بشینه همون جای تکراری دیروزش و با همون ژست‌های تکراریِ متناوبش در روزهای هفته، همون گهی رو بخوره که روز قبل میخورد. یه روز که یهو چند کیلومتر از تکرار همیشگی‌اش دور میشه و فکری سمج اذیتش میکنه و ترسی جدید بهش حمله میکنه بی‌قرار میشه و میخواد همه چیز رو فورا مثل قبل بکنه. بیچاره انسان، به چه چیزهایی میگه سعادت، به ثبات و تکرار.چند ماه پیش که خوشی زد زیر دلم و خودمو انداختم تو این داستان پاره کننده علیه همین آرامش و ثبات شوریدم انگار و امروز در حسرت اون ثبات به خودم پیچیدم، حتی این هم تکراریه، اینکه "حسرت چیزی رو بخوری که الان نداری و قبلا داشتیش". واقعا اسیریم و این اسارت هیچ راه فراری نداره جز مرگ.

در و دیوار می‌گریند

به خودم نگاه میکنم در چند ماهی که گذشت، چقدر سرخوش و آزاد بودم و چقدر احساس امنیت و آرامش میکردم. دنیا توی مشتم بود و خیال میکردم هرکاری میکنم در مسیر احساساتمه و هرچی بشه فدای سرم و قربون خودم برم و کون لق باقی دنیا. حالا که از اسب ‌پرنده‌ام پیاده شدم احساس ترس و ناامنی، دلشوره مداوم و ترسناکی بهم میده، مدام در معرض توهین و تحقیر خودم هستم و وقتی پشت سرمو نگاه میکنم چنان سیاهی ترسناکی میبینم که مدام حباب‌های خونی لزج توش منفجر میشن و صدای خنده ترسناک  موجوداتی که در نقش‌های دروغین در مجاورتم بودن میره هوا، سیاهی و قرمزی میرن تو هم و همه‌ی احساسات و لذت‌ها و روشنی‌ای‌ که با کوری و حماقت خودم رو میون‌شون می‌دونستم رو می‌پوشونه.
واقعا نمیدونم تا کی قراره این همه بترسم و فرار کنم و به خاطر این احساس ناامنی خودم رو آزار بدم و هر لحظه به چیز جدیدی معتاد شم برای فراموشی. مطمئنم تا همین جاش هم به اندازه کافی سوژه سرزنش و تمسخر و تحقیر آدم‌هایی هستم که خودمو در حضورشون در آرامش میدونستم ولی همه‌ش قلابی بود. واقعا چطور تونستم به آدم‌ها اعتماد کنم؟ موجوداتی که هرگز، هرگز، هرگز از بروز خودم در حضورشون چیزی جز خفت و ترس نصیبم نشد.
کاش مجازات رسمی‌ای وجود داشت تا میتونستم یک‌بار خودم رو بهش بسپرم و بعدش دیگه خیالم راحت بشه به سزای عملم رسیدم و میتونم یک گوشه فقط زخمامو بلیسم، اینجوری که غافلگیرانه مورد مجازات‌های ریز و درشت اطرافیان و خودم قرار میگیرم فقط نیازم به مجازات سنگین و مهیب اما یکباره بیشتر میشه و مغزم از همه چیز خالی میشه و از ترس و نفرت  انباشته.

۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۸

درباره مفهوم انتزاعی رفاقت، عشق، کوفت و کثافت

رامین تمام این سالها سعی کرد آرام و نرم بهم بفهماند آدم‌ها چقدر با هم فرق دارند و چقدر برای من بهتر است که با متر و معیار خودم با آنها روبرو نشوم اما من هیچ وقت زیر بار این حرفها نرفتم و بارها بعد از مواجهه و نزدیکی با انسان‌ها چنان درگیرشان شدم که انگار از گوشت و پوست من هستند. هربار که از دریافت محبتی تا سرحد مرگ احساساتی شدم و به پاس این مهربانی حاضر بودم دستم را تقدیم کنم، رامین در سایه‌ای دور می‌درخشید که همان طور آرام و بی‌سر و صدا با پوزخند ملایمی تماشایم میکند. بعد از فروکش کردن هیجانات عاشقانه‌ام هم مختصات مهربانی طرف را برایم رسم میکرد و بهم می‌فهماند "چون در اوج لذت و خوشی و بیخیالی نسبت به جهان بوده یا قرار بوده به آرزویش برسد این همه مهربان بود و اگر در روز عادی‌‌ وسط زندگی روزمره‌اش با او مواجه شوی ممکن است از بدجنسی‌اش دچار نفس‌تنگی شوی." پدرم هم همیشه این رویکرد را به مهربانی آدم‌ها داشت، اگر دخترعمه‌های تازه از فرنگ برگشته‌ام که عادت داشتند زندگی بوج بوجی‌شان را با خانواده عمویم به اشتراک بگذراند یکهو هوس میکردند با ما مهربان شوند، پدرم با پوزخند میگفت"خیلی خوشحال نشو برو ببین کی مرده که تو عزیز شدی."

گاهی بلد بودم از خودم در برابر این منطق دودوتا چهارتایی محافظت کنم، کور و نابلد تمام این راه‌های آگاهی به انسان‌ها را بلاک میکردم و در فهم ناقص خودم از این جهان و موجوداتش غلت میخوردم و آنقدر عاشق و فارغ از آدمها می‌شدم که دیگر از نفس می‌افتادم. خیلی دیر اما بلخره فهمیدم چیزی به اسم دوستی در من به ندرت اتفاق می‌افتد و اغلب روابطم چیزی میان عشق و یا نفرت هستند، یعنی به وسط این طیف گه‌گاهی دسترسی دارم. میزان رنجیده خاطر شدنم از آدم‌ها در روابط دوستی و یا میزان دلدادگی‌ام بهشان گواه همین ناتوانی مقطعی بود که من خوشبختانه به آن کور بودم و بارها و بارها در امید و ناامیدی حاصل از این احساسات دست و پا زدم. بعد از فهمم به این ناتوانی مقطعی تصمیم گرفتم در مواقعی که در دو سر طیف هستم خودم را خلاص کنم و از هر آنچه که مجبورم در آن خودم را به زور وسط طیف نشان بدهم، فرار کنم. همین کار را هم کردم و تمام درهای دریافت محبت یا نفرت را گاها به روی خودم بستم و در دوران‌ها مختلف تصمیم گرفتم آدم‌هایی که آرزوهاشان به پوچی یک گوز است را دور بریزم و سر در کون خود بمیرم اما قاطی این بیچاره‌ها نشوم.

قبلا در خوش خیالی و نادانی مطلق مطمئن بودم آنقدر کنترل همه چیز در دستم است که اگر بخواهم میتوانم هرکاری بکنم تا چند ماه پیش که ناگهان خودم را در شور و لذتی دردناک پیدا کردم،  از لحظه اول اتفاقی که چند ماه پیش برایم افتاد و من هنوز آمادگی حرف زدن صریح درباره‌اش را ندارم، مطمئن بودم این تجربه چیزی جز عذاب برایم ندارد اما وقتی به هوش آمدم که همه چیز اتفاق افتاده بود. در واقع لحظه‌ای که منجر به فرودم در این عذاب شد به قدری سریع و خارج از آگاهی و اراده‌ام بود که میتوانم رد پای نیاکان و نزدیکانم را در آن ببینم اما خودم را هرگز. دیدم هیچ امتیازی در آزار دیدن انتخابی نیست و اگر من چیزی را انتخاب کرده‌ام که از اولین لحظه مواجهه، رنج را ضمیمه‌اش می‌دیدم، حالا که در رنجم به خاطر پیش‌بینی‌اش جایزه‌‌یی بهم نمی‌دهند. به خاطر ناآگاهی‌ام در لحظه وقوع هم هیچ ارفاقی شامل حالم نشد، باید مراحل قانونی و رسمی این کثافت‌خانه را از سر می‌گذراندم، دیگر حتی نمی‌توانستم انتخاب کنم میخواهم رنجور بمانم یا منطق دودوتا چهارتایی جهان اطرافم را برای حفاظت از خودم فعال کنم.
هیچ میانه‌ای نبود که جایی برای من داشته باشد، چند روز در هفته در عالم خیال و لذت و هیجان به امیدی واهی غلت میزدم و بعد دوره نفرت و انزجار از راه میرسید. بلندبلند با خودم حرف میزدم تا صداهای درونم را تفکیک کنم و بفهمم کدام‌ یکی می‌خواهد من رنج بکشم و کدام این صداها نفرت را پیش می‌کشد تا به واسطه‌اش از همه چیز رها شوم. از خودم که در آن دوره‌ی خاص من را به آن اتفاق رسانده بود بیشتر از همه بدم می‌آمد، از حرف‌هایی که زده بودم، غذاهایی که خورده بودم، موسیقی‌هایی که شنیده بودم، نقاشی‌هایی که کشیده بودم، هر چیزی که من را به یاد روزهایی می‌انداخت که از دستم رفته بود. از تماشای روند تعادلم برای رسیدن به ثبات و بعد دلزدگی از ثبات و تندروی برای بر هم زدن چرخ و رسیدن به بی‌نظمی فهمیدم چقدر از کنترل خودم خارجم. روزهای زجر کشیدن با اشک و درد میگفتم من این نابسامانی را انتخاب نکردم یا اگر کردم خودم نفهمیدم و روزهایی که در آرامش بودم از تماشای جهان جدیدی که به رویم باز شده بود به عقلم و سلامتش ایمان می‌آوردم.
حالا بعد از چند ماه نوسان بین این روزها، به وضوح میبینم دیگر حوصله این همه بالا و پایین شدن را ندارم، بازی امید و ناامیدی دیگر رویم کار نمیکند و هیچ کاری جز نقاشی کشیدن از دستم برنمی‌آید. تمام اجزای تنم هر روز دست به اعتراض میزنند و بیماری‌های عجیبی در تنم بروز میکند، بدنم خسته و ناتوان شده و تلاشم برای بیشتر کردن ورزش برای به زور بالا کشیدن سطح انرژی‌ام هم جواب نمیدهد، خواب عمیقم به زور به نیم ساعت در شب میرسد و هر شب خوابهای پریشان و ادامه‌داری میبینم که مغزم را دیوانه‌تر از قبل میکند. نمیخواهم فردا را ببینم خواه فردایی که در آن از شور زندگی بیتابم و چیزی را آنقدر میخواهم که برای رسیدن به آن حاضرم با تمام توان بال بزنم خواه آن فردای دیگر که در آن هیچ چیزی نمیخواهم جز نابودی.

۰۴ آذر ۱۳۹۷

از فرم افتاده

توی تنهایی وقتی تعطیلات زیاد می‌شوند کافیست یک لحظه موسیقی در حال پخش تمام شود، آخرین خطِ کاری که در دست دارم را بکشم، سرم را از روی کاغذ بلند کنم و به اطراف نگاه کنم تا کاملا گم شوم. قطره‌های باران معلق روی شاخه‌ها و برگها تلوتلوخوران تصاویر شهر خالی را نشانم می‌دهند، خیابانِ خلوت در خود فرو رفته و مچاله شده از پشت پنجره تماشایم می‌کند، پنجره‌های خاموشِ خانه‌هایی که صاحبان‌شان با ماشین‎هایشان از شهر فرار کرده‌اند با کم شدن نور روز محو می‌شوند و هیچ چیزی جز خطوط تیز ساختمان‌های خیس باقی نمی‌ماند، مه پایین می‌آید و دیگر هیچ نوری در دوردست هم پیدا نیست، انگار در شهری ناتمام وسط داستانی نانوشته فرود آمده‌ام. شاید هم کلا وجود ندارم و فقط ایده‌ای خام و گنگ در سر خالقی هستم که هنوز خطوط کامل داستانش را نکشیده و کلماتش را ننوشته، فقط می‌داند کسی وسط شهری تاریک و نیمه‌خالی پشت پنجره‌ای روشن به زور سعی می‌کند روی زمین بماند.
دو هفته گذشته را به دفرماسیون فکر کردم و همه چیز را دفرمه کشیدم، آنقدر به دفرمه شدن چیزها فکر کردم و ایده‌هایی را در سرم پروراندم و کاغذ سیاه کردم که خودم هم زیر ایده‌های تمام‌نشدنی‌ام کاملا از ریخت و شکل افتادم. دستانم کش آمدند تا درختان و خانه‌هایی در دوردست را جلوتر بیاورند و ماتحتم آنقدر بزرگ و سنگین شد که برای از شکل انداختن‌ چیزها فقط کافی بود بنشینم رویشان و بعد چشمانم گشاد و بزرگ شدند برای دیدن حجم‌های دفرمه شده و کشیدن‌شان روی کاغذ.
هفته پیش وقتی کارهایم را برای معلمم بردم رو به باقی دخترها گفت "برخلاف شما که هیچ کاری نکردین نسترن به جاهای خوبی رسیده" بعد از این جمله همکلاسی‌هایم که برای دوست پیدا کردن و مهمانی رفتن آمده‌اند نقاشی یاد بگیرند و مدام با هم مشغول تفریح و شادی و خنده هستند و وقت ندارند کار کنند، شنل‌هایشان را انداختند تا شمشیرهای سوزان‌شان را ببینم. بعد سرهاشان را در هم فرو کردند و تمام طول کلاس بی‌توجه به من باهم ریزریز حرف زدند و خندیدند و موقع دیدن کارها حتی گوشه چشمی هم به کارهایم نینداختند در حالی که مدام آخی عزیزم‌شان برای کارهای همدیگر به راه بود. اینها همه برای من صحنه‌هایی به شدت آشنا هستند، دقیقا همان چیزهایی که از انسان‌ها انتظار دارم حتی به نظرم کمی دیر شمشیرهایشان را نشانم دادند اما من همین را هم غنیمت می‌شمرم، آنقدر ارتباطم با این گونه ناچیز است که وقتی مشغول تغییر شکل دادن زیر فکرهای غیرانسانی‌ام هستم همین فکر کردن به جزییات انسانی همکلاسی‌هایم پاهایم را روی زمین نگه می‌دارد و نمی‌گذارد  توی حفره‌های مکنده مغزم فرو بروم و کاملا تبدیل شوم.
سه‌شنبه‌ها اما هنوز تکلیفم را روشن نکرده که می‌خواهد روی زمین نگهم دارد یا بگذارد آنقدر فرو بروم که دیگر حتی حرف هم نتوانم بزنم. هفته پیش میم لابه‌لای کارت‌های مورد علاقه‌اش گراز و ببر و پلنگ را برای خودش برمیداشت و پرنده‌ها را می‌داد دستم تا بازی کنیم و همه چیز را بخورد. وقتی که حوصله‌اش پنج دقیقه به پنج دقیقه سر میرفت و می‌خواست بازی را عوض کنیم بهش گفتم دوست داری چه بازی‌ای بکنیم؟ گفت "می‌خوام همه رو بکشم". بعد از این جمله چیز زیادی یادم نمی‌آید، آنقدر توی فکرهایم فرو رفتم که میم از کلاس فرار کرد و در حیاط را هم باز کرد و پرید وسط خیابان، ظاهرا دنبالش می‌دویدم در حالی که برای خودم توی هزارتویی تاریک دستان میم را گرفته بودم و به سرعت می‌دویدیم تا فرار کنیم، آن روز فقط یک ساعت و نیم با میم بودم اما برای من چند روز گذشته بود، وقتی از کلاس آمدم بیرون همکارم بهم گفت چرا این شکلی شدی و من حتی جوابش را هم ندادم. توی راه وقتی دوستم با سرعت و قدرت ماشینش را به ماشین جلویی کوبید و سرم محکم خورد به صندلی جلو و صدای بوق ماشین‌ها بلند شد تازه انگار پاهایم به زمین رسیدند و از چنگال زمانِ کش آمده و هزارتوی تمام نشدنی بیرون افتادم.
شاید همکلاسی‌هایم که سرهایشان را می‌کنند توی هم تا من را نبینند و نشنوند حق دارند چون من حقیقتا دفرمه‌ام، زوایای تیزی دارم که گاه و بیگاه تیزتر می‌شوند و توی چشم و چال بقیه فرو می‌روند، وقتی حفره‌های مکنده مغزم فعال می‌شوند سرم می‌چرخد و همه چیز را به درون خودش میکشد، دیگر به کسی که دارد حرف میزند گوش نمیکنم و حتی نمی‌بینمش. حوصله‌ام زود از جمع سر میرود بعد گردنم را میکشم تا دراز شود و بتوانم سرم را توی دهانم بگیرم برای چند دقیقه تنها ماندن. این تغییرات در ملاعام هر انسان عاقلی را ناچار به فرار می‌کند و من حتی به نویسنده‌ای که چند روز است من را در این شهر خیس و تاریک و خالی تک و تنها رها کرده حق میدهم و حتی انتظار ندارم بیاید یک چراغ توی خانه روبرویی روشن کند چون مدام دارم تغییر شکل می‌دهم، پر و خالی میشوم، از تمام سوراخ‌هایم موجوداتی خودرو بیرون می‌آیند و بلندبلند حرف می‌زنند، شکمم باد میشود و آنقدر صداهای عجیب و غریب به بیرون می‌فرستد انگار چاهیست که کسی دارد از یک سمت دیگر تویش فریاد میزند، گربه‌ها روی گردنم ولو میشوند و راه نفسم را بند میاورند برای همین از گوش‌هایم برگ‌هایی برای نفس کشیدن به بیرون سرک می‌کشند، و این مناظر از تنهایی‌ حتی کلاغ‌ها را هم فراری می‌دهد چه برسد به انسان‌های لطیف و حساس.

۲۱ آبان ۱۳۹۷

The trees all stand like pleading hands

وسط سرما و باد و باران رفتم پارک و نقاشی کشیدم و طراحی کردم، واقعا از خودم خوشم می‌آید، واقعا از نقاشی خوشم می‌آید، نمی‌توانم تمام لذتی که میبرم را توصیف کنم فقط وقتی می‌بینم تمام چیزها به جز نقاشی چقدر زود برایم کمرنگ  و بعد هم گم و گور می‌شوند و حتی یادم هم نمی‌ماند چه چیزهایی دیگری جز نقاشی کشیدن وجود داشتند از بودن ناچیز و حقیرم روی این سیاره بی‌مقدار لذت میبرم. وقتی هم که کاری را تمام می‌کنم با تمام سوراخ سمبه‌هایی که در آن کشف میکنم و گیر و گورهایی که معلمم برایم بازشان می‌کند باز هم راهِ تمام کردنش آنقدر خشنودم می‌کند که تلخیِ خراب‌کاری‌هایم به راحتی دور می‌شوند و جایی برای درست شدن منتظر کار بعدی می‌مانند. 
یک نفر خواسته بود نقاشی‌هایم را بگذارم اینجا و به او گفته بودم باید بهانه خوبی برای این کار پیدا کنم، کاری که تمام روزهای هفته گذشته مشغولش بودم و برای کلاس امروز عصر آماده کرده‌ام را فارغ از رضایت و نارضایتی‌ام از نتیجه‌، ضمیمه این نوشته میکنم تا در بدبختی و پیری و کوری از تماشا کردنش روزهای خوش نقاش شدن را به یاد بیاورم.




۱۴ آبان ۱۳۹۷

امریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند

احساس میکنم چشم‌هایم از خستگی گشاد شده‌اند و مردمک چشمم به لبه‌های پلکم می‌سابد تا از حال برود و پرت شود بیرون. از صبح درگیر طراحی محیطی با روانویس از یک قسمتی از خانه بودم که تمام دو روز گذشته هزاران صفحه را برای فهمیدن خطوط درستش سیاه کرده بودم، شب‌ها تا دیروقت کار میکردم برخلاف تمام شب‌‌های بودنِ رامین که همه‌اش را به فیلم تماشا کردن می‌گذراندیم. چند وقتی می‌شود که عادت چندساله هر شب فیلم دیدن را به خاطر نقاشی ترک کرده‌ام و اگر خیلی بخواهم به خودم حال بدهم دو سه فیلم در هفته میتوانم ببینم که آن هم ساعات رسمی کلافگی و دیوانگی از دستِ نتوانستن در نقاشیست، یعنی دیگر به هیچ کاری نمی‌پردازم اگر برای فرار از بلاک شدن مغزم در نقاشی نباشد.
 آخر شب‌ها وقتی همه تنم از نشستن  و خیره شدن و کشیدن مدام به قژقژ می‌‌افتد به زور خودم را بلند میکنم و مداد‌هایم را توی لیوان مخصوص می‌گذارم و لیوانِ تراشه‌های مداد و مداد‌تراش و تخته و کاغذها را هم کنار هم مرتب می‌چینم، بعد میزها را دستمال میکشم آشغال‌ها را جمع میکنم زیرسیگاری‌ها را خالی میکنم غذا و آب‌ گربه‌ها را پر میکنم و ظرف‌های کثیف را می‌شورم و طی انجام هر کدام‌شان فقط نقشه کارهای فردا را میکشم، این که از کجا شروع کنم، فقط ریتمیک کار کنم تا پرسپکتیو را دربیاورم یا این قدر وسواس به خرج ندهم و بروم سراغ طراحی محیطی، مدام دارم با خودم کلنجار میروم، وقتی به رختخواب میروم و همه نورها خاموش میشوند تمام خطوط غلطی که در روز کشیدم مقابل چشمانم به صف می‌شوند و من همه‌شان را جمع میکنم تا فردا درست‌شان کنم. توی خواب‌هایم که هر روز از شدت سرما و تغییر فصل و کار زیاد عمقش کم می‌شود هم مدام خواب می‌بینم که از زوایای مختلفی به منظره‌ای ثابت نگاه می‌کنم یا رنگ‌های عجیبی را در طبیعت پیدا میکنم.
دیشب توی خواب از دور جنگلی را دیدم که مطمئن بودم پشتش دریاست بعد زاویه عوض شد و من جنگل و دریا را در مجاورت هم دیدم وقتی خورشید غروب کرده بود و همه جا بنفش شده بود، زنی را دیدم که از موج بلندی به هوا پریده و در آسمان می‌چرخد و پرواز می‌کند. صبح با لذت خوابم را برای رامین تعریف کردم و وقتی خواستم حساب کنم چند وقت است دریا را از نزدیک ندیده‌ام واقعا هیچ چیزی به ذهنم نمی‌رسید، خیلی وقت است دریا را ندیده‌ام و حسرت دیدنش را دارم اما واقعا نمیتوانم از تهران بیرون بروم چون تمام برنامه‌هایم برای نقاشی کشیدن بهم میخورد و فقط خستگی راه به تنم می‌ماند. اگر فقط چند روز در هفته از کار کردن عقب بمانم یا از کارهایم راضی نباشم آنقدر دیوانه میشوم که حسرت ندیدن دریا در برابرش اصلا به حساب نمی‌آید. در واقع برایم نمی‌صرفد به خاطر دریا که ماه‌هاست خوابش را می‌بینم خودم را از کار بی‌اندازم، هرچقدر خسته‌تر و بی‌خواب‌تر میشوم هم ککم نمی‌گزد اگر به نقاشی کشیدنم آسیبی نرسد.
امروز معلمم با لذت کارهایم را ورق زد و از تمام‌شان تعریف کرد، بهم گفت خیلی خوب کار میکنم و حسابی چیزهایی که می‌خواسته یاد بگیرم را یاد گرفته‌ام، با ذوق و لذت نگاه خندان و کلماتش را توی هوا بلعیدم و کیف کردم از هفته‌ای که به خوبی گذراندمش و دقیقا از همان لحظات نقشه کار هفته جدیدم که از چهارشنبه شروع می‌شود تا دوشنبه ساعت سه بعد از ظهر را کشیدم. یکی از همکلاسی‌هایم بهم گفت "من اگه نصف تو کار کنم فلان" با ژست نابغه‌هایی که فکر میکنند استعدادشان خیلی زیاد است و فقط مثل فلانی خرکاری نمی‌کنند، با خودم فکر کردم چقدر راحتم از شر این چرندیات کون‌گشادانه راحت شده‌ام و دیگر این دست توهمات نمی‌توانند کار کردنم را متوقف کنند اما فقط گفتم "آره من خیلی کار میکنم ده برابر اینی که آوردم کار کردم ولی فقط همین شیش تا رو آوردم."
این هفته باید توی خیابان تمرین کنم، درخت و گیاه و ساختمان و هر چیزی که بیرون خانه هست را بکشم، باید حسابی گرم و مجهز بروم بیرون تا سرما نتواند دهنم را صاف کند، حسرت دریا و خستگی و بیخوابی و ترس از بیماری و بی‌پولی و تنهایی و تحریم‌ها که نتوانستند متوقفم کنند باید ببینیم سرما چه گهی می‌تواند بخورد.

۱۳ آبان ۱۳۹۷

بی‌ همه چیز

 وسط مهمانیِ شلوغی که دیگر روی پاهامان نبودیم و دست‌هامان به سقف می‌رسید دراگ دیگری از راه رسید تا کله‌هایمان سقف را سوراخ کند و از آن طرف به آسمان برسیم. لحظه‌ به لحظه به مهمان‌ها اضافه می‌شد و همه جا مملو از آدم بود، حتی صندلی کوچکی که روی بالکن به دیوار تکیه داده بودمش تا وسط رقصیدن به آنجا پناه ببرم برای استراحت، در تمام لحظات کاربران خودش را داشت و دیگر هیچ جایی جز دستشویی برای لحظه‌ای تنهایی باقی نمانده بود. غذاها هرلحظه بیشتر می‌شدند، پیک‌ها و آدم‌ها هم سنگین‌تر، هیچ انتهایی وجود نداشت و ساعت دو نیمه شب وقتی مهمانی را ترک می‌کردم تازه همه چیز داشت شروع می‌شد تا "خیلی خوش بگذره".
به هر طرفی که نگاه می‌کنم همه دنبال این هستند که خیلی خوش بگذرد و این خیلی خوش گذشتن دیگر هیچ حدی ندارد، وقتی از شدت هیجان روی پاهایمان بند نیستیم و چیزی نمانده که به سقف بچسبیم چیز بیشتری می‌خواهیم. میان کوه‌ها و دشت‌ها با تمام امکانات سفر رفتن‌مان غلت میزنیم اما باز هم کم است بدون الکل یا دراگی که کمی بالاتر ببردمان یا خوردنی‌های رنگارنگ که آنقدر انباشته‌مان کند که دیگر نتوانیم تکان بخوریم، هرچقدر بیشتر دنیا را میگردیم بیشتر عکس میگیریم و بیشتر به نمایش عکس‌هایمان نیاز داریم، انگار بدون تماشاچی دیگر خوش نمی‌گذرد یا شاید ما اصلا نمی‌دانیم خوش گذشتن چه شکلی است و چه حسی دارد بس که هیچ جا پیدایش نمی‌کنیم و چیز بیشتری می‌خواهیم.
بدن‌هایمان از حالت طبیعی خارج شده و دیگر به راحتی آدرنالین آزاد نمیکند، مجبوریم به صورت دستی به خودمان ذره‌ای آدرنالین تزریق کنیم تا کمی خیالمان راحت شود دارد خوش می‌گذرد. از این مجلس رقص قل میخوریم به مجلس بعدی و حدودا دوازده شب میرسیم چون ما نباید هیچ کدام‌شان را از دست بدهیم، برنامه‌هایمان را طوری تنظیم میکنیم که حتی یک شب هم تنها نباشیم، در خانه‌مان را پشت کسی نمی‌بندیم اگر قرار نباشد کمتر از یک ساعت دیگر به روی دیگری بازش کنیم، از بغل این دوست فورا خودمان را به بغل دیگری میرسانیم چون آنقدر اوضاع‌مان خراب است که حتی یک لحظه هم نمی‌توانیم با خودمان تنها باشیم، باز هم هیچ کدام‌ اینها چیزی نیستند چون ما در جریان همه‌شان به الکل و دراگ و گوشی‌های هوشمندمان هم نیاز داریم از بس خالی و بی‌چیزیم.

۰۹ آبان ۱۳۹۷

خطوط معلق

نزدیک غروب وقتی بلخره آفتاب به زحمت از پشت ابرهایی که تا چند ساعت پیش همه آسمان را گرفته بودند بیرون آمد، باریکه نور سرخ از میان چند شاخه گذشت و به صورتت رسید. پاییز شروع شده بود اما هنوز چیزی از رسیدنش نگذشته بود، شاخه‌ها هنوز سبز بودند و کف جنگل از برگ‌های خشکی که دیگر حوصله سبز ماندن نداشتند پوشیده شده بود و تو آرام و بی‌جنب و جوش از نورِ غروب، وسط سبزی شاخه‌ها و خشکی زمین می‌درخشیدی و من نمی‌توانستم چشم از معدود تکان‌خوردن‌های آرامت که انگار نور را جابه‌جا می‌کردند بردارم. صدای بهم خوردن چند کلید میان صداهای جنگل گوشم را قلقلک داد، تو به آرامی از تپه‌ای که دیگر هیچ نوری روشنش نمی‌کرد گذشتی بی‌حواس به جسد حیوان پرمویی که تازه روی برگ‌های خشک داشت غذای مگس‌ها و زمین می‌شد به من رسیدی و مدادرنگی آبی‌کبالت و دسته‌کلید را در دستم گذاشتی و من از لابه‌لای باد سرد غروب که تک و توک برگ‌هایی را به زمین می‌ریخت به شهر دور و قدیمی که کلید خانه‌اش در دستم بود رسیدم. 
زمان زیادی به عقب رفته بودم، مردانی روی سقف خانه روبرو آتش در دست لایه براقی را به کفی که رویش راه می‌رفتند می‌چسباندند. همه چیز از حرکت ایستاده بود و  من خودم را می‌دیدم محاصره شده در لذتِ اجباریِ نخواستن، در خانه‌ای که تاریک نمی‌شد و به زور تاریکی‌اش به چشم می‌آمد، وسط موسیقی‌ای اضطراب‌آور با نور آتش بر زمینه پنجره. به دنبال چیزی که گم‌ کرده بودم می‌گشتم، شاخه‌های درختی بلند، سنگین و بدون حرکت مقابل چشمم می‌لرزیدند و من واقعا زیر بار نخواستن و کلافگیِ گم کردن آب شدم و به تمام گوشه‌های تصویر چسبیدم و در فضایی خالی به سرعت از تصاویری که بین‌شان پرواز می‌کردم جلو رفتم و به اتاقی دیگر در شهری دیگر رسیدم، تنگ و عرق کرده از بوی دو نفری که چند دقیقه قبل آنجا نشسته بودند. روبروی هیکلی که در لحظاتی کوتاه مانند بادکنکی خالی شده بود نشسته بودم و به کمر گشاد شلواری که دیگر شکم چاقی بهش فشار نمی‌آورد نگاه می‌کردم، "برای چی اومدی" در هوا چرخید و جای خالی شکم گم شده بالا و پایین رفت و چشمی روی حرکت دستانم ثابت ماند.
"من حتی حوصله ناراحت شدن را هم ندارم همان قدر که از شادی حوصله‌ام سر میرود، من فقط می‌خواهم وقتی دستم را دراز میکنم به چیزی بیشتر از لبه‌هایش برسد، می‌خواهم بلندتر شوم یا دستانم کش بیایند یا بتوانم با چشم‌هایم جلوتر بیاورمش. با نهایت احترام به بزرگواریِ دروغینی که در نخواستن‌ هست من چیزی را می‌خواهم. نه به بیهودگی شادی شما یا به موهوم بودن آسایش‌تان، نه‌ نه، اسمش این نیست، نه، حتی شکلش هم این نیست، چطور بگویم... چیزی که برایش تا نهایت کش میایم به ابتذال هیچ کدام از کردن‌ها و شدن‌هایی که می‌گویی نیست... خسته‌ام میکنی با حرف‌هایت، تو بیا اصلا کاری به این چیزها نداشته باش فقط کمک کن کش بیایم"، کمر گشاد شلوار باد کرد و چشمانی که به دستانم خیره شده بود تکان خوردند، و بیچاره او که شاید هرگز نفهمید چه کار باید بکند اما وقت‌مان دیگر تمام شده بود. 
وقتی زمان سر جایش برگشت همه رفته بودند، فقط من و تو مانده بودیم در اتاقی که آینه‌هایش دستانم را موقع کش آمدن و کندن لباس‌هایم در هم منعکس می‌کردند و همه جا می‌شدم منِ کش آمده در آستانه رهایی. کشو لباس‌هایی باد کرده از ده سالگی را بیرون کشیدم و یک جفت جوراب آبی روشن پیدا کردم. جورابی گم شده بعد از سفری رنگ و رو رفته در گذشته، با دوخت ظریفی روی پنجه‌ها و همان خطوط نو بودن. بله، همه می‌توانند پرواز کنند، دسته‌کلیدها، مدادرنگی‌ها و جوراب‌ها و صداها و بوها و فکرها، فقط هیکل بی‌خاصیت من سفت به زمین می‌چسبد و وقتی زیاد دور خودم می‌چرخم و الکل درونم انباشته می‌شود و فکرهایم به سرم برنمی‌گردند، از شدت بدبختی به جای پرواز به سرگیجه و تلوتلو می‌افتد و دست به دامن چیزی بیرون از خودش می‌شود برای صاف ایستادن.

چندم آبان_ آسمان‌ خانه‌ای که هنوز به آن نرسیدم