۲۷ مهر ۱۳۹۷

مشکلم نون نیست آب نیست برق نیست

دیشب ساعت دوازده و نیم شب وقتی رفیقم گفت شب آنجا بمانم از استرس به خودم لرزیدم، شب قبلش وقتی خواب بودم از سر و صدای دعوای پیچی و باجو از خواب بیدار شدم، دقیقا زیر گوشم پایین تخت ساعت سه و نیم نصف شب داشتند هم دیگر را کتک می‌زدند و سر این که کدام شان روی تخت بخوابند دعوا می‌کردند. قبل از این که پیچی بیاید شب‌هایی که رامین نبود و تنها می‌خوابیدم باجو عادت داشت بیاید روی تخت و کنار سرم بین بالشت من و رامین بخوابد اما از وقتی که پیچی آمده و تا صدای توی تخت رفتنم را می‌شنود اول خرخر کردنش را روشن می‌کند و بعد دوان دوان خودش را به من می‌رساند و روی شکمم پهن می‌شود، باجو چند شب قهر کرد و به خیالش این راه می‌توانست او را دوباره به تخت برساند اما وقتی که فهمید جهان چقدر جای وحشیانه‌تری از این اداهاست، مبارزه را شروع کرد و چند شب پیچی را با کتک به بیرون از اتاق خواب فرستاد اما بعدتر پیچی هم فهمید بدون مبارزه هرگز پایش به تخت نمی‌رسد، این شد که بزن بزن دیشب اتفاق افتاد و وقتی دوباره از خواب بیدار شدم دیدم باجو جای همیشگی‌اش بین بالشت‌ها خوابیده و پیچی کمی پایین تر از او به سمت چپ رفته و دلش به دست دراز من روی تخت کنار تنش خوش است اگر شکمم را ندارد.
فکر کردم باید حتما برگردم خانه و کنار گربه‌های وحشی‌ام بخوابم تا هم دیگر را نخورند، دیشب را در آرامش خوابیدیم و صبح حتی ورزش هم نرفتم تا خستگی هفته را از تنم بیرون کنم، اما با سردرد از خواب بیدار شدم که می‌توانست هنگ‌اوری معاشرت شب قبل باشد اگرچه نه چیزی نوشیده و نه چیزی کشیده بودم، خودم را به آرامش و دو لیوان قهوه دعوت کردم و سردرد عجیب و بی‌موردم را نادیده گرفتم، خواب عمیقم خیلی خوب بود و بیشتر از شب‌های دیگر هفته، اما انگار بدنم در این وضعیت سر رفتن از انرژی با خواب خوب میانه‌ای ندارد. در همین فکرها بودم و داشتم ظرف‌ها را می‌شستم که بوی بدی در خانه بلند شد، دویدم به اتاقی که توالت گربه‌ها آنجا بود و فکر کردم باید خاکشان را عوض کنم. هفته پیش که دیدم یکی از دستشویی‌ها همیشه تمیز است و هر دوتا توی توالت بزرگه کارشان را می‌کنند توالت کوچک را شسته بودم و به خیال خودم از شر تمیز کردن هر روزه دو توالت خلاص شده بودم. توالت بزرگه را تمیز کردم اما بو هرلحظه بیشتر می‌شد، در اتاق چرخی زدم و یک تکه بزرگ گه روی کوسن صندلی کار رامین دیدم، از ترس فریاد کشیدم و جیغ زنان دویدم سمت دستکش‌ها و کیسه زباله و گه تازه و خیس را با فریاد و چندش صداداری توی کیسه کردم و کوسن را به توالت بردم و روشویی را پر از آب داغ و ماده ضدعفونی کردم و روکش کوسن را پرت کردم تویش و با لرزش و غرغر شروع کردم کمی احساس خلاصی کردن از بو اما وقتی برگشتم به اتاق هنوز بو نرفته بود، با نفرت به اطراف نگاه کردم و تکه گه دیگری را دیدم که روی سرامیک برق می‌زند. واقعا دلم می‌خواست شمشیرم را بیرون بکشم و در یک لحظه خودم را خلاص کنم. چند دقیقه با تعجب به اطراف نگاه کردم و از این که هیچ شمشیری به دیوار اتاقم نیست غرق در وحشت شدم. دوباره تمام آن کارهای قبل را با همان صداهای دیوانه‌وار تکرار کردم و با ماده ضدعفونی به اتاق‌کار حمله کردم و همه جا را از در و دیوار تا زمین و قالی را به ماده شوینده و ضدعفونی آغشته کردم و ساعت‌ها شستم و سابیدم و بعد اسباب‌بازی‌ها را به توالت بردم و توی آب داغ فرو کردم‌شان و چند دقیقه نفس عمیق کشیدم و به منظره اسباب‌بازی های شناور توی آب داغ نگاه کردم و آرزو کردم اسباب‌بازی‌ها شروع کنند به ذوب شدن تا خیالم راحت شود دیگر بوی گه به مشامم نمی‌رسد. اما اسباب‌بازی‌ها با سماجت سرجایشان سفت ایستادند و من فقط به چهاردیواری توالت نگاه کردم و از این که کوهی از گه توی این فضا به سوراخ درستی راهنمایی شده‌اند احساس آرامش کردم.
بعد با همان چندش تمام نشدنی برگشتم و لباس رزم و دستکش‌های آهنینم را پوشیدم و بدون شمشیر پیچی را به حمام بردم و شروع کردم با دقت همه تنش را لیف کشیدم، چون خیلی مجهز بودم هیچ کدام از چنگ‌های وحشیانه‌ و تلاشش برای فرار نتیجه نداد، وقتی حسابی تمیز شد خشکش کردم و خواباندمش توی آفتاب. همان وسط‌ها بود که خواهرم زنگ زد و پریشان خواست بیاید خانه‌ام، دوباره همان بساط همیشگی، سالهاست وضعیت سر زدن خواهرم همین است، اینبار اما حتی حوصله نداشتم فکر کنم چطور کارش از دیروز که دراز کشیده بود روی تخت ماساژ و بعدش از حوضچه پدیکوری که پاهایش تویش شناور بودند استوری گذاشته بود حالا به اینجا کشیده. یعنی دیگر به وضوح میدانم اینها هیچ ربطی به هم ندارند و حتی اگر حقیقتا دیروز غرق در لذت بود حالا در رنج بودنش رابطه مستقیم با فهم لذتش دارد و اینها را بدون هم نمی‌شود فهمید و احساس کرد، با روی گشاده خواستم بیاید اما کماکان دنبال شمشیر گمشده‌ام می‌گشتم و فکر میکردم چقدر عاقل بودم که دیشب برگشتم خونه و حالا همه چیز به دو تکه گه تازه و خیس ختم شد به جای چندین تکه گه خشک شده در همه جا.
خواهرم رسیدم با چشمانی سیاه از گریه و آرایش ریخته روی صورتش، همین که پایش را گذاشت تو بدون این که بپرسم چرا انقدر بهم ریخته است وادارش کردم همه خانه را بچرخد و بو بکشد ببیند بوی گه می‌آید یا نه، وقتی خیالم راحت شد خبری از بوی گه نیست نشاندمش برایش نان داغ کردم و چای آوردم و چیزی خورد و شروع کرد همان تراژدی تکراری رابطه‌اش با مرد دیوانه را تعریف کردن. یک جاهایی از داستان برایم مثل دیالوگ تکراری سریالی بود که هزار بار دیده‌ام، همراه با او یک کلماتی‌ از داستان را تکرار میکردم و جزییاتی که از قبل میدانستم را پیش‌بینی میکردم و او به وضوح میدید از هیچ چیزی تعجب نمی‌کنم. لحظاتی گریه‌اش اوج میگرفت و در نقشی که مرد دیوانه‌ ده سال تلاش کرده بود به زور تویش فشارش بدهد فرو میرفت و من همان لحظه یادم می‌آمد وقتی گه را با دستکش گرفتم نرم بود و به دستکش می‌چسبید و از شدت چندش فریاد میزدم و میگفتم بابا "طرف  رواااانیه" و بعد احساس دست زدنم به گه کمی فروکش میکرد و به جای آن گه به این گه فکر میکردم و دوباره عصبانی میشدم و با هیجان میگفتم "سفت وایسا، تا همین جاش خوب پیش رفتی، خونه‌تو جدا کردی و از اطرافش دور شدی دیگه نذار بیاد دیدنت و..." باقی حرف‌های همیشگی. همان چیزهایی که در تمام این ده سال هزاران بار به روش‌های مختلف زیر گوشش خواندم، با خونسردی و گریه و داد و بیداد و مهربانی و بوس و بغل و باقی مدل‌های موجود در دنیا. کم‌کم آرام شد و باهم پنیر و چیپس خوردیم و بعد از چند ساعت دوباره همان خوش‌گذرانِ غم به خود راه نده‌اش برگشت و گفت "پاشو بریم لواسون". وای واقعا حوصله "لواسون" نداشتم آن وسط ولی واقعا می‌خواستم حالش بهتر شود و تماشای دوباره گریه و زاری‌اش در غروب دلگیر جمعه شمشیری بود در هوا شناور برای فرو رفتن در قلب پاک و مهربانم. قبول کردم اما گفتم باید کمی به تمریناتم سر و سامان بدهم و بعد برویم، تمام چیزهایی که موقع حرف زدنش و سخنرانی‌های خودم درباره وضعیتش کشیده بودم به شدت سیاه و شلوغ و بی‌نظم بودند می‌خواستم یک بار هم که شده پرسپکتیو مبل و لونه گربه‌ها و پنجره پشتشان که به در بالکن می‌رسید را دربیاورم لااقل و بعد بلند شوم. 
توی راه مدام دعا میکردم به ترافیک عیاشان عصر جمعه لواسان نخوریم، اما خواهرم که سالها آنجا زندگی کرده بود و تقریبا روزانه بین تهران و لواسان در رفت و آمد بود آنقدر سوراخ سمبه بلد بود که رنگ ترافیک را ندیدم. سر پیچی گفت "کیارستمی هم اینجاست" بعد همان جا پارک کرد و پیاده شدیم و قدم زدیم به سمت عباس، توی راه وقتی از میان قبرها می‌گذشتم لحظات خوش تفریح در قبرستان‌ها به همراه مامبزرگ یادم می‌آمد. همیشه وقتی به جایی برای پیکنیک می‌رفتیم مامبزرگ قبرستانی برای زیارت پیدا میکرد و میان قبرها راه میرفت و شعر و آواز می‌خواند و گل‌های وحشی توی مسیر را می‌چید و نثار مرده‎های ناشناس میکرد، من هم به دنبالش می‌دویدم و اسم آدم‌ها را روی قبرها می‌خواندم و سال مردن‌شان و تولدشان را پیدا میکردم و حساب میکردم مرده‌ی خوابیده در قبر اگر نمرده بود حالا چند ساله بود.
وقتی مسیر کوتاه تمام شد و به عباس رسیدیم به نظرم همه چیز از عکس‌ها کوچکتر بود، وقتی توی عکس‌ها به قبرش نگاه میکردم فکر میکردم در دشتی بزرگ خوابیده اما چند متر بالاترش با بی‌احترامی دیوار بود. هیچ انتظار نداشتم قبرستانی که او در آنجا به خاک سپرده شده دیوار داشته باشد، انتظار داشتم او را روی کوهی دورافتاده تک و تنها پیدا کنم اما وقتی دیدم دقیقا بغل دستش را زن و مردی رزرو کرده‌اند برای مردن گفتم "هه خیال کردین میمیرین و استخون‌ دستتون از زیر خاک به عباس میرسه؟". وقتی رویم را برگرداندم و دیدم رو به کوه خوابیده خیالم راحت شد آن قدرها هم جای بدی نیست، خیلی دلم میخواست گریه کنم چون نمیتوانستم بفهمم عباس کیارستمی مرده یعنی چی، باید گریه میکردم چون شبی که خبر مرگش را شنیده بودم شروع کرده بودم به رقصیدن.
در راه برگشت داستان‌های زیادی از گذشته زندگی‌ خواهرم را شکافتیم و من تمام چیزهایی که درباره‌شان فکر کرده بودم و هرگز بهش نگفته بودم را با  زل زدن به پایین رفتن خورشید برایش میگفتم و از هیچ چیزی ابایی نداشتم، او هم با آرامش گوش میکرد و از هیچ کدامشان در مقام دفاع یا توضیح فرو نمیرفت، وراجی من را انگار غنیمت میشمرد چون هم زمان که کسی را پیدا نمیکرد که این همه بی پرده همه فکرش را درباره زندگی او بگوید، آنقدر به تیزتر از اینها از زبان من عادت داشت که حالا که ابدا در انکار و ناامیدی و ضعف نبود و همه عزمش را جزم کرده بود این رابطه را تمام کند این حرفها برایش امید و انگیزه هم بودند. اگرچه که من قصد چنین کاری را نداشتم اما او برای اولین بار در جای درستی از این رابطه ایستاده بود یا دیگر آخرین لحظاتِ جایِ غلط بودنش بود و این را هردومان به روشنی میدیدم.
بعد که به خانه رسیدیم فورا شروع کردم تمرین، همان زاویه‌ای که از صبح درگیرش بودم، او دوش گرفت و دراز کشید و سوپی که درست کرده بودم را خورد و برنامه‌های خرید و تجهیز کردن محل کاری که تازه دارد آماده‌اش میکند را پی گرفت و قرار شد فردا صبح زود برود آخرین خریدهایش را بکند و برگردد به خانه تنهایی خودش، جایی دورتر از این شهر، دورتر از دیوانه‌ای که ده سال با او زندگی کرده بود، پی زندگی‌ مطلقا تنهایی‌اش تا کار و بار مستقل و تنهایی‌اش را پی بگیرد و در آستانه چهل سالگی بعد از بیست سال تمرین تنهایی بکند.

۲۵ مهر ۱۳۹۷

و فحش‌هایت با من گفتند که فردا روز دیگریست

صبح پارک بر خلاف تابستانِ همیشه خلوت، پر از آدم بود. همه‌ی زرنگ‌ها که در هوای خوب به شدت ورزشکار می‌شوند با تیپ‌هایی که انگار از شکم مادرشان ورزشکار بیرون آمده‌اند پارک را قرق کرده بودند. البته میان‌شان چند کارمند عالیرتبه با کت و شلوار و پیراهن سفید اتوکشیده و کفش‌های براق واکس‌زده هم بودند که قبل از اداره با دیگر همکاران‌شان قرار پیاده‌روی گذاشته بودند تا شکم‌های پشتِ میزیِ به شدت سفت‌شان را کمی شل کنند. قارچ‌ها هم آنقدر رعد و برق خورده بودند که هر کدام‌ قدر یک گربه‌ شده بودند. یک لایه برف هم به نوک کوه‌ها اضافه شده بود و حریر نازک را تبدیل به یک لایه کتان سفید کرده بود.
داشتم به گربه‌ها غذا می‌دادم و هم زمان یک گربه نر بزرگ و پررو را از بالای سر غذای طفلان تحت سرپرستی‌ام، کیش می‌کردم. چند روز گذشته ابدا در این کار موفق نبودم و گربه قلدر بلخره یک راهی برای غارت غذاهای بچه‌های بیچاره کوچکم پیدا میکرد اما امروز با سماجت خاصی توانستم بنشانمش عقب تا فقط غذا خوردن شوشاهای عزیزم را از دور تماشا کند، کمی هم توی قیافه رفت و لابد با خودش فکر کرد تبعیض تا کجا؟
همان طور که آنجا ایستاده بودم درِ کانکس نگهبانان پارک باز شد و پسر ماهرویی که قبلا ندیده بودمش با هیکلی تراشیده و کمی افاده با مسواک و خمیردندان از کانکس خارج شد و به سمت توالت پارک رفت، به نظرم از آغوش گرمی جدا شده بود اما نمی‌توانستم حدس بزنم معشوق کدام یک از باغبانان است، و نمیدانم چرا به نظرم واضح بود با یکی از پسرهای باغبان می‌خوابد، خلاصه از کشف روابط عاشقانه باغبان‌ها یا توهم کشف روابط‌شان کیف کردم و با لذت پسر ماهرو و راه رفتن با طمانینه‌اش را تماشا کردم.
بعد که برگشتم خانه تمرینات این هفته‌ام را فارغ از چیزهایی که دیروز توی دفترم کشیده بودم در قالبِ دلخواه معلمم شروع کردم و همه چیز به آرامی و جذابیت پیش رفت. بعد از ظهر با بی‌حوصلگی خاصی از خانه خارج شدم تا بروم مرکز شهر مطب دکترم و جواب پاتولوژی را که خودم با کمک پزشکان اطرافم تفسیر کرده بودم و خیالم راحت شده بود سرطان ندارم را بلخره به خودش هم نشان دهم. دکترم که عالمِ فرزانه‌ای است و همیشه مطبش لبالب از زن است درگیر عمل اورژانسی‌ای شده بود و یک ساعت دیر رسید. یکی از مریض‌ها که دختر محجبه‌ای بود شروع کرد سر و صدا کردن و منشی صبور و مهربان مطب رو کرد به من و گفت "جوابشو چی بدم؟" سعی کردم دختر را آرام کنم و برایش توضیح بدهم دکتر چقدر سرش شلوغ است و چقدر عالم است و همین که اینجا هستی حتما می‌دانی با چه کسی طرفی پس صبر کن و وضعیت را درک کن اما دختر عصبانی‌تر شد و با پوزخند و اشاره به دفتر و روان‌نویس دستم گفت "تو حرف نزن نقاشیتو بکش" منم بلند خندیدم و گفتم "میخواستم آرومت کنم اما انگار حقت همون حرص خوردنه". بعد دختر نشست و شروع کرد بلندبلند غرغر کردن که "یک ساعت مرخصیم سوخت"در همین حین صدایش به بغض آلوده شد، واقعا باورم نمیشد کسی به خاطر همچین چیز عبثی اشک بریزد برای همین سرم را بلند نکردم چون با بدجنسی بعید نمی‌دانستم ادای بغض باشد نه خودش، زن مسنی گفت "کار همیشه هست مهم سلامتیه" اما دختر دوباره وحشی شد و گفت از شما نظر نخواستم، همه ساکت شدیم و فقط با تعجب و لبخند به هم نگاه کردیم. شروع کردم با منشی درباره واکسن اچ پی وی که تخمش را ملخ خورده حرف زدن تا فضا عوض شود، بعد بحث اچ پی وی مثل تمام یکی دو ماه گذشته اطرافم داغ شد و همه شروع کردن سوال پرسیدن و من هم هرچیزی که خوانده بودم و می‌دانستم را با جزییات تعریف کردم و باز هم طبق معمول بحث به تعدد پارتنر رسید. یکی از دخترها که خودش را دهه شصتی می‌نامید گفت "افتخار میکنم تن لختمو تا حالا کسی ندیده" بعد خانم مسن گفت "باید همه چیز برگرده به روش‌های قدیم، تربیت بچه‌ها، ازدواج کردن" یکی دیگر از مامان‌ها گفت "وضع مردم واقعا خرابه همه‌ش هم تقصیر سریال‌ها ترکیه" منم هم سعی کردم گوش کنم و هم زمان میز خانم دکتر را انتهای زاویه دیدم توی اتاقش که درش باز بود بکشم.
بلخره دکتر رسید و چند نفر دیگر هم بهمان اضافه شدند، دو نفرشان با تیپ کارمندان عالیرتبه اما حقیقتا دون‌پایه بودند و در بدو ورود بحث را دست گرفتند، یکی‌شان که مانتوی شیری خیلی تنگ و کفش پاشنه خیلی بلند پوشیده بود و اصرار داشت خیلی جدی و بداخلاق است شروع کرد درباره ازدواج بد گفتن و نصیحت همه چیز و همه کس به مجرد ماندن، حالا به جز دختر دهه شصتی و تنها گیاه مطب دکتر که من در حال کشیدنش بودم بقیه یا خانواده داشتند یا حامله بودند. بعد با دوستش شروع کردند از "خسته شدن زن و شوهرها از هم بعد نهایتا یک سال" حرف زدن و زن مانتو خیلی تنگ اضافه کرد "حالا دیگه عادیه زن و مردها بعد ازدواج رابطه‌هایی برای ارضای نیازهای احساسی داشته باشن"، خانم مسن که معتقد بود باید همه چیز برگردد عقب خر و پفش رفت هوا و یکی از مامان‌ها شروع کرد با خواهرش ریز ریز و یواشکی حرف زدن، دختر دهه شصتی هم که کسی تا حالا لختش را ندیده بود هم یکهو داستانش عوض شد و شروع کرد از ازدواج ناموفق و طلاقش برای همکاران حقیقتا دون پایه گفتن. سرها دو به دو رفت توی هم و خانم منشی از اتاق دکتر آمد بیرون و سرش را کرد توی صورتم و  یواش گفت "دختره _ محجبه معترض _ نوبت کولپوسکپی گرفته بود اما حالا دکتر میگه این که دختره" بعد شروع کرد خندیدن منم گفتم آخی. دختری چادری هم با شوهرش به جمع‌مان اضافه شدند، دختر موبایل به دست یه وری بالای سر شوهرش که در تنها صندلی خالی نشسته بود ایستاد. تا زنِ بغل دستی من رفت توی اتاق دکتر یکی از زن‌های مسن به دختر دستور داد "تو که حامله‌ای بشین" و دختر بلخره جایی برای نشستن گیرش آمد. یک ساعت کنار هم منتظر بودیم و یک لحظه چشمم به موبایلش افتاد و دیدم اصلا توی این دنیا نیست و در عالم خودش دارد صورت پیش فرضی را در یک اپلیکیشن آرایش میکند. بلخره نوبتم شد.
دکتر برایم توضیح داد چون اچ‌پی‌وی منفی هستی این سلول‌ها هیچ خطری ندارند، فقط برو واکسن بزن و سال دیگه بیا باز هم تست اچ‌پی‌وی بده و شیش ماه دیگه هم پاپ اسمیر، با افتخار از سلامت جنسی‌ام که از هجده سالگی با دقت خاصی مراقبش بودم از پله‌های مطب پایین آمدم و فکر کردم عقلم نجاتم داد. بعد دلم خواست این که هرگز به سکس به عنوان تفریح و سرگرمی نگاه نکردم و به جای راست کردن روی همه دنیا همیشه قبل از هر کوفتی حواسم به سلامت و بهداشتم بود را طلا بگیرم و مثل یک مدال با ارزش در این کثافتخانه به گردنم بیاویزم. بیرون مطب ترافیک را تماشا کردم و گفتم نه با هیچ ماشینی به خانه نمیرسم و تصمیم گرفتم پیاده بروم یوسف‌آباد تا به اتوبوس برسم. 
توی اتوبوس پسری که ماه پیش اصرار کرد ببینم‌تان و آمد خانه‌مان و با رامین فوتبال دید و با هم حرف زدیم و بعد رفت و مدام زنگ زد و زنگ زد و زنگ زد و عصبانی‌ام کرد و بهش گفتم انقدر زنگ نزن باهام لاس نزن، دوباره زنگ زد. با صدایی هم چنان ناراحت و توی قیافه، چون معتقد بود با من لاس نزده اما من حوصله این اداهای بچه زرنگی را ندارم و هم چنان معتقدم با من لاس زده، حرفم را رک زده بودم و دیگر دلیلی نداشتم توی قیافه باشم برای همین خیلی دوستانه جوابش را دادم و چند دقیقه حرف زدم اما او ول کن نبود، با نیش و کنایه از پولدار بودن رامین پرسید و من که دیدم وای چقدر تمام راه‌های ارتباطی میان ما بسته است برای درآوردن حرصش گفتم بله رامین پولدار است او هم همچنان توی قیافه خداحافظی کرد و قطع کرد. از لحنش که خودش را در مقام یک آرتیست حق به جانب می‌دانست به آنهایی که شغل‌شان تجارت است پوزخند بزند و سعی کند به من که با او زندگی میکنم احساس حقارت بدهد اوق زدم، فکر کردم واقعا کی از شر این آدم‌ها خلاص می‌شوم؟
همه‌شان اولش توی رودربایستی قرارم می‌دهند و دیداری راه می‌اندازند بعد تازه می‌فهمند من مثل باقی ان و گه‌های اطراف‌شان دلیلی برای تعارف‌های تخمی باهاشان ندارم و اگر دست از پا خطا کنند وحشیانه میروم توی شکم‌شان، اولش یک هفته میروند توی قیافه تا به قول خودشان ادبم کنند و وادارم کنند به معذرت‌خواهی بعد که می‌بینند از این خبرها نیست نفرت‌پراکنی‌ یواشکی‌شان را شروع می‌کنند و وقتی می‌بینند نفرت یواشکی‌شان چقدر برایم واضح است و باز هم بدجنسی‌شان را با انگشت توی چشم‌شان میکنم برای همیشه ازم متنفر می‌شوند. من هم البته درک‌شان میکنم چون عادت کرده‌اند به آدمهایی که برای دوزار معاشرت و یک شب تنها نبودن و چند شب مجانی افتادن تو ویلای فلان‌‌شان تا ابد ریزریز و یواشکی باهاشان لاس بزنند، در واقع کسی مثل من را ندیده‌اند که دنبال هیچ چیزی نباشد. البته هنوز از این پسره کاملا ناامید نشده‌ام، امیدوارم نقاشی نجاتش بدهد و بفهمد با او دشمنی خاصی ندارم صرفا تعارف ندارم و حد و اندازه خودم حسابی دستم است و نمی‌گذارم کسی من را با بقیه اشتباه بگیرد و وقتم را بگیرد بدون این که حتی احساس خوبی از این گذر زمان نصیبم شود.

۲۴ مهر ۱۳۹۷

میان رعد و برق‌های همیشه شیدایی تو خنجریست

امروز صبح ساعت شیش چشم‌هایم باز شد و دیدم پیچی دقیقا روبروی صورتم با چشم‌های گشاد نشسته و دستانش را زیر شکمش گذاشته و زل زده به من، واقعا معذب شده بودم، بعد رویم را برگرداندم تا یک ساعت دیگر بخوابم. قرار بود هشت و نیم خانه رفیقم باشم تا از آنجا باهم برویم یک شهر دیگر برای کاری که قبول کرده بودم. ایده‌آلم این بود که از رختخواب جدا شوم و بروم پارک ورزش کنم و بعد برگردم دوش بگیرم و بروم پی کارهایم اما هرچقدر نگاه کردم دیدم با همه تنگی‌ای که در خودم سراغ دارم هنوز برای این کار به اندازه کافی دیوانه نیستم، اما تصویرش را ساختم و ساختم و در همان حال خوابم برد تا هفت. قبل از آلارم بیدار شدم و دیدم پیچی باز هم در همان حالت کنار صورتم نشسته، واقعا نمی‌توانستم تشخیص بدهم این تکرار واقعا اتفاق افتاده یا همه‌اش را خواب دیدم.
همان صبحانه‌ای که از شب قبل رویایش را پرداخته بودم با همان ترتیب آماده کردم، چهار تکه کوچک نان و پنیر و مربای آلبالو و قهوه، بعد هم تمام چیزهایی که می‌خواستم تا عصر همراهم داشته باشم را با دقت توی کیفم چیدم، دفتر طراحی و جامدادی، سیب و نارنگی و پرتقالی که مادرم از شمال برایم فرستاده، آبنبات و کرم دست و پاوربانک و دفترچه‌ای مخصوص کار. دفترچه را از کشوی دفترهایم بیرون کشیدم و در همان حین از تماشای نظم افراطی‌ کشوی دفترهایم خجالت‌زده شدم. یکی از دفترها را هم محض فال بیرون آوردم و ورق زدم و چند جمله خواندم" انگار توی قوری نرمی خوابیدم و دارن تابم میدن، لیوانا و نی‌‎ها میان سمتم اما نمیخورن بهم چون من میرم عقب" یا "من که باورم نمیشه یک روز لباس  قرمز پوشیدم یا قراره بپوشم چون قرمز خیلی پررنگه" یا "امروز الکی گریه کردم چون نمیتونم اونی که میخوام اما نمیدونم چیه رو بگم" و " کتاب نامه‌های غلامحسین ساعدی به طاهره رو برای مامان خریدم و یکی از نامه‌هایش را کنار کارون برای رامین خواندم"، بعد احساس کردم عنکبوتی پیرم که تمام لحظات و فکرهای بی‎‌معنی‌اش را توی یک سوراخ تاریک به هم بافته و تنهایی برای خودش فرمانروانی می‌کند و هیچ پیامبری هم هرگز گذرش به غارش نمی‌افتد و از این احساس غرق در لذت شدم و دفترم را سرجایش گذاشتم و با احترام در غارم را بستم و رفتم پی کارم.
توی راه نارنگی‌هایی که برادرم به سفارش مادرم برایم چیده بود را با دوستانم پوست کندیم و از پراکنده شدن بوی باغ‌های شهرم در فضا تازه انگار از خواب بیدار شدم، ابرها مثل گل‌های قالی آسمان را فرش کرده بودند و پرتوهای بلند آفتاب با سماجت از میان‌شان به دشت‌های تمام نشدنی و ردیف درختان می‌تابیدند، گل‌فروش‌های اطراف قبرستان گل‌های سفید و سرخ تازه را کنار هم چیده بودند و با ذوقی سرشار منتظر مرده‌ها بودند. از تماشای تمام اینها دلم قرص شد همه چیز برای شروع کار دلخواهم به اندازه کافی زیبا و تماشاییست.
وقتی رسیدیم از درخت مو که خودش را پهن کرده بود روی در و دیوار کانون یکی از همان پیچ‌های نرم و سبز و نازک را چیدم و به عادت تمام کودکی‌ام توی دهانم گذاشتم و ترشی دلپذیرش را مزه مزه کردم، بعد فهمیدم همان بچه‌ای که این همه منتظر دیدنش بودم تب کرده و دیرتر می‌آید. نشستم به طراحی و تمام میزها و صندلی‌ها و کمدها و درها و دیوارها را کشیدم تا بچه دیگری برسد، بچه دوم دختر سیزده چهارده ساله‌ای بود با صورت ظریف و موهایی نرم، باهم چند شعر از کتاب فارسی هفتم خواندیم و بعد گفت معلمش به خاطر روخوانی ضعیفش مادرش را خواسته، من هم سعی کردم بهش یاد بدهم قبل از روخوانی نفس عمیق بکشد و کلمات را محکم ادا کند و وقتی کلمه‌ای را بلد نیست نترسد و با جرات تلفظ درستش را از معلمش بپرسد بعد فکر کردم بهتر است کمی خواندن برایش از قالب کتاب درسی خارج شود برای همین کتاب مربای شیرین را از کتابخانه برداشتم و شروع کردیم باهم خواندن، برایش توضیح دادم دیالوگ چیست و بلند خواندنش چقدر کیف دارد اگر حواسش از داستان پرت نشود. رسیدیم به دیالوگ مادر جلال که بهش می‌گفت «تو فقط هیکل گنده کردی اما عقل نداری» بعد از خواندن این جمله تازه احساساتی شد و قهقهه زد و بعدش آنقدر روان و با هیجان ادامه داد که یکی از پسرهای کلاس هشتمی هم خودش را به ما رساند و شروع کرد به گوش کردن، در چند دقیقه آنقدر هیجان هر سه نفرمان زیاد شد و سر و صدا کردیم که فورا بهمان تذکر دادند و مجبور شدیم خودمان را جمع و جور کنیم اما برای من همان چند لحظه کافی بود. بعد بچه‌ سختی که منتظرش بودم رسید اما دیگر وقتی برای درس خواندن نمانده بود فقط با هم آشنا شدیم و او نقاشی من را کشید و بدقلقی کرد و مارمولک‌هایش را نشانم داد و باهم درباره موجودات آدم‌خوارد حرف زدیم و قرار شد هفته بعد برایش نقاشی‌هایم از حشرات ترسناک و غول‌هایی که کشیده بودم را ببرم او هم قرار شد مشق‌هایش را یه کم بیشتر بنویسد که البته خیلی به نظرم مهم نیست مشق‌های چرندش را بنویسد چون آنقدر مغزش درست و زیبا کار میکند که هیچ نیازی به چرندیات مدرسه ندارد.
عصر در راه برگشت آسمان آفتابی بود و بعد کبود شد و بعد باران بارید و زیر باران از ماشین رفیقم پیاده شدم و قدم زنان تا خانه آمدم و توی راه با رامین بعد از بیشتر از بیست ساعت حرف زدم و با هیجان داستان بچه‌ها را تعریف کردم. وقتی به خانه رسیدم ارکستر خستگی ناپذیری که قطعات‌شان را از صبح برای گربه‌ها پلی کرده بودم هنوز داشتند با قدرت می‌‌نواختند، دلم می‌خواست تازه ساعت شیش صبح بود و یک بار دیگر روزم را شروع میکردم اما فقط غذای مفصلی خوردم و خیلی زود زیر صدای رعد و برق و باران تمام نشدنی دراز کشیدم و فکر کردم چه رسم خوبی می‌شد اگر هر شب قبل از خواب اینجا چیزهایی می‌نوشتم، اما فورا با  یاد خیل آشنایان و درگذشتگان و منفوران و فضولان به خودم لرزیدم و گفتم همان زندگی عنکبوتی‌ در تاریکی غار چه ایرادی دارد که خودت را به مخاطب آلوده میکنی جلال جان؟

۲۳ مهر ۱۳۹۷

دیدیم جداییم از این آت آشغالا

سه دقیقه زود رسیدم به کلاس و با معلمم تنهایی از نوشته‌اش درباره دوست نقاشش حرف زدیم، گفتم چقدر از چیزهایی که درباره کارهای دوستش گفته بود کیف کردم و بعد مجله را ورق زدیم و نقاشی‌هایی را که دوست داشتم میان آن کارها نشانش دادم و قسمت‌هایی از مقاله‌اش را که خیلی برایم لذت‌بخش بود، با افسوس بهم گفت تو تنها شاگردم هستی که اینها را خوانده‌ای و فهمیده‌ای، واقعا غمگین شدم از حرفش چون به نظرم او لیاقتش خیلی بیشتر از یک منِ تنهاست اما وسط موجودات غلطی گیر افتاده. بعد بقیه رسیدند و شروع کرد کارهایمان را تصحیح کردن، تقریبا یک هفته است منتظرم دوشنبه شود و من از شر تمرینات نقاشی این هفته که نمیدانم چرا همه‌شان به خط‌خطی‌هایی بی‌سرانجام ختم می‌شدند خلاص شوم. نمی‌توانستم زاویه درستی پیدا کنم، نمی‌توانستم قاب درستی پیدا کنم، نمی‌توانستم خط سقف و زمین را پیدا کنم، یعنی ظاهرا همه‌شان را پیدا میکردم ولی تقریبا از همه کارهایم متنفر بودم. مدام منتظر بودم این هفته بگذرد تا با کوهی از سوال بروم سراغش.
دیگر به روشنی می‌دانم هیچ شروع دوباره‌ای در کار نیست، و این "شروع دوباره" از آن چیزهای تنبلانه و احمقانه و ساده‌لوحانه است که فقط به درد کم کردن عذاب وجدان می‌خورد از طرفی دیگر حوصله ندارم لوس و ننر باشم و با یک کوه کار خراب بروم کلاس و مدام بلند بلند به خودم فحش بدهم و با توهم "شروع دوباره از این هفته" بارِ اشتباهاتم را سبک کنم. از قضا یک هم‌کلاسی دارم که به خوبی این نقش را پوشش میدهد، وقتی کارهایش بد است ژست شکست‌خورده‌ها و مادرمرده‌ها را به خودش می‌گیرد و آنقدر خودش را مغموم و طفلکی نشان می‌دهد که دستی از آسمان بر سرش کشیده شود و به او بگوید نه خوشگل من تو بهترینی، تو نابغه‌ای، تو همه چی تمامی، این گه‌ها را هم تو نزده‌ای، تو فقط شاهکار خلق میکنی. اما خوشبختانه معلمم اصلا اهل این اداها نیست. امروز از بیست صفحه کارم فقط دوتا را دید و با جدیت بهم گفت نخند و ساکت باش و بقیه‌شان را جمع کن، منم که منتظر چیز بهتری نبودم فورا همه‌شان را توی پوشه‌ام فرو کردم و با خونسردی و آرامش به خودم گفتم هیچی نشده همونی شد که فکرشو میکردی حالا دهنتو ببند و فقط گوش کن، بعد با صدای بلند به معلمم گفتم قول میدم هفته دیگه کارای خیلی خوبی بیارم، او هم حسابی کیف کرد و  گفت آفرین همینو ازت میخوام.
 بعد نوبت به لوسه رسید، معلم‌مان را وادار کرد تمام سی صفحه کارهای گندش را ببیند و مدام ننه من غریبم درآورد و وقتی معلم‌مان گفت ساکت شو و گوش کن نتوانست ساکت شود و مدام توجیه کرد و  بعد از هر کدام‌شان انقدر توضیح داد تا فقط یک قطره تحسین شود، معلم‌مان هم اتفاقا با بزرگواری چیزی برای تعریف ازکارهایش پیدا میکرد اما او آنقدر منتظر تحسین مانده بود که وقتی دریافتش کرد و دید هیچ ستاره‌ای از آسمان پایین نیامد و به سینه‌اش ننشت بدتر دیوانه شد و شروع کرد بیشتر از قبل توی سر خودش زدن، واقعا موقعیت رقت‌انگیزی بود، از این که به راحتی می‌توانستم جای او باشم اگر چند سال پیش خودم را کاملا رها کرده بودم از وحشت به خودم لرزیدم.
خودم را نباختم، با تسلط شروع به کار کردم و معلمم با حوصله بالای سرم ایستاد و  کارهایم را تصحیح کرد و چیزهایی جدیدی بهم یاد داد، جواب همه آن سوالاتی که طی این یک هفته دنبالش بودم را ریز ریز برایم شرح می‌داد بدون این که بپرسم، در واقع تمام آن اشتباهات و نفرتی که از کارهایم طی هفته گذشته داشتم در آن لحظات برایم معنا داشت، دقیقا می‌دیدم شروع دوباره‌ای در کار نیست چون باید گند بزنم تا دستم بیاید چه چیزی را نمیفهمم تا بعد جایی برای یاد گرفتن داشته باشم. اگر آن لحظات نکبت نتوانستن و نشدن را از سر نمی‌گذراندم و اگر در ادامه با تمام گه‌هایی که زده بودم باز هم دنبال تایید و تحسین می‌گشتم حالا ابدا چیزی برای فهمیدن وجود نداشت، احساس شادی میکردم، از این که آنقدر آزاد شده‌ام که میتوانم اشتباه کنم و بایستم و با جرات به اشتباهاتم نگاه کنم و بعد به جای این که در پی پوشاندن گندهایم باشم باز هم بایستم و درست‌شان کنم.  همین طور کار میکردیم و معلمم از فیلم‌ها و موسیقی‌هایی می‌گفت که چند هفته پیش برایش برده بودم، من سرخوش از آزادیِ پذیرش همه چی تمام نبودنم خودم را یواشکی به خاطر این همه بی‌نیازی‌ام به تایید و تحسین و میل سرشارم به درست کردن و بهتر شدن نوازش میکردم و دلم می‌خواست به جای سه ساعت سی ساعت روی همان صندلی چوبی بشینم و معلم نازنینم بالای سرم راه برود و با زبان تند و صریح و نگاه تیزش همه وجودم را تصحیح کند.

۲۲ مهر ۱۳۹۷

دلتنگی، بلبلِ روی شانه‌ام می‌شود

دیشب گوگل عکسی از پارسال دقیقا همین روز نشانم داد که با چشمان سرخ از اشک رو به دوربین نشسته بودم در تنهایی، با پوزخند خودم را مسخره کردم که عجب دیوانه‌ای بودی و معلوم نیست چرا آن قدر اشک ریخته‌ای و بعد نشستی جلوی دوربین و از خودت عکس هم گرفته‌ای. بعد همان روز را گرفتم و برگشتم عقب، به سال نود و سه رسیدم، وقتی اجازه اولین سفرم را بعد از عمل ستون فقرات از دکتر گرفته بودم و رفته بودم شمال. رسیدم به آلبوم خاله بزرگه و عکسی که توی دستم بود و با موبایل ازش عکس گرفته بودم. شش ساله بودم با تیپ مخصوص خودم وقتی از خانه خودمان دوان دوان می‌دویدم خانه مامبزرگم، لبه ایوان خانه‌اش نشسته بودیم و من خودم را چسبانده بودم به مامبزرگ و پسرخاله قشنگم هم کنارم نشسته بود و زل زده بود به من و دستش را انداخته بود دور گردنم و خاله بزرگه هم پشت سر ما به در هال خانه مامبزرگ تکیه داده بود با موهای پف کرده‌ی مشکی و خنده‌ی براقش.
چند لحظه با دلخوشی به عکس نگاه کردم و از زمان و مکان بیرون افتادم و روبروی دوربین دایی محسن بعد از چند لحظه اصرار به عکس تنهایی با مامبزرگ خودم را به او چسباندم تا صدای چیلیک را بشنوم، اما یک‌هو توی سرم طوفان شد و گریه ترسناکی با فشار به بیرون از تصویر پرتابم کرد. بعد دیگر هیچ چیزی کار نکرد، من سی ساله بودم وسط خانه‌ای در شهری صدها کیلومتر دورتر از خانه مامبزرگ، در حالی که دوازده سال است او را ندیده‌ و نشنیده‌ و بو نکرده‌ام، هیچ چیزی برایم این‌قدر دردناک و نفرت‌انگیز نبود، هرچقدر به عکس خیره شدم مامبزرگ لاغرتر و تکیده‌تر شد و خانه‌اش بیشتر و بیشتر در تباهی و سیاهی و فرو رفت و خنده خاله پشت بیماری‌هایش به گریه رسید و پسرخاله قشنگم موهایش سفید شد و  گریه‌ من هم به های‌های و داد و بیداد ختم شد. واقعا نمی‌فهمیدم چرا از دستش دادم و حتی نمی‌فهمیدم چطور بعد از او زنده ماندم، برای من که او مثل هوا و غذا بود و آنقدر به حضورش وابسته بودم و سالها آنقدر به او چسبیده بودم که حتی دیگر نمی‎دیدمش، این همه سال نبودنش چطور گذشت.
دیگر تصویر خودم با چشمان سرخ و صورت پف کرده‌ی یک سال پیش در همین شب برایم عجیب نبود، فهمیدم دلتنگی چیزی نیست که هرگز در اختیارم بوده باشد، پر میزند و روی شانه‌ام می‌نشیند تا میان شادترین روز و خرم‌ترین لحظات قلبم از فکر کردن به نبودن کسی که دوستش دارم بایستد. واقعا دیگر ادامه دادن بیداری امکان‌پذیر نبود، هنوز ساعت ده نشده بود که به رختخواب رفتم تا دست به دامن خواب‌هایم شوم تا شاید یک لحظه او را ببینم.
نصفه‌های شب چند بار از صدای باران و رعد و برق بیدار شدم و از فکر این که هنوز در خواب سراغم نیامده غرق در غصه شدم و با صدای سوراخ شدن تمام سقف‌ها و برگ‌ها خوابم برد، باز هم رعد و برق دیگری بیدارم کرد، تا صبح سه بار از سر و صدای آسمان بیدار شدم، هنوز هفت نشده بود که تصمیم گرفتم وسط باران بروم پارک اما نه برای ورزش، فقط می‌خواستم غذای گربه‌ها را ببرم چون لابد توی این هوا هیچ چیزی گیرشان نمی‌آمد از طرفی خوب می‌دانستم صبح‌های خیلی زود فقط من بیدارم و مادربزرگم که از پشت پنجره آشپزخانه‌اش یواش سرک می‌کشد و به من که روی بالکن خانه خودمان روی پنجه بلند شده‌ام تا چشمش بهم بیفتد علامت می‌دهد بدو بیا اینجا.
به بالای پله‌ها رسیدم و دیدم کوه‌ها پشت ابر و مه پنهان شده‌اند انگار این شهر هیچ کوهی ندارد، جکی فورا شکارم کرد و دنبالم وارد پارک شد، گرسنه بود و مادرش که هر روز برایش غذا می‌آورد امروز هنوز بهش نرسیده بود. گربه‌ها هم خودشان را رساندند، همه‌شان خیس از باران به پر و پایم پیچیدند اما جکی غرشی کرد و همه‌شان را فراری داد. حدودا نیم ساعت طول کشید تا دوباره برگردم پایین و برای جکی تن ماهی در آب‌نمک بخرم و سیرش کنم تا بگذارد به گربه‌ها غذا بدهم. جکی سیر شد و گربه‌ها هنوز مشغول خوردن بودند که دوباره خودش را به ما رساند و چسبیدن به من را ول نکرد، مجبور شدم به خاطر بازی با جکی چند بار دور پارک توی باران بدوم تا او هم دنبالم کند و دست از سر گربه‌ها بردارد. هر لحظه ممکن بود توی آب و گل زمین بخورم اما نمی‌تواستم متوقف شوم چون جکی دلش بازی می‌خواست.
گربه‌ها که سیر شدند آنها هم دلشان بازی خواست، مخصوصا آن پسر سفید و سیاه که از نوزادی با احساس و گل‌بوکُن بود، عادت کرده هر روز خودش را جلوی پایم دراز کند تا به شکمش دست بکشم. از جکی هم که بالای سرش ایستاده بود هیچ ترسی نداشت در راه نوازش گرفتن، همه با هم رفتیم لابه‌لای درختان و به گل‌های داودی رسیدیم، مامبزرگم که عاشق گل‌های داودی بود و هرسال پاییز رنگ جدیدی ازشان را به باغچه‌اش اضافه میکرد همان اطراف بود لابد، لابه‌لای ابرهایی که باریدن‌شان متوقف نمی‌شد، میان میوه‌های کاج که پای گل‌ها ریخته بودند. بوی گل‌های داودی همه جا را گرفته بود، همان بوی تندی که هیچ نسبتی با بوی خوش گل‌های دیگر ندارد اما مامبزرگ می‌گفت این بو از بوی هزاران گل دیگر بهتر است. سرم را لای گل‌ها فرو کردم و هزاربار بو کشیدم، آنقدر بو کشیدم تا شاید یک‌لحظه به باغچه‌اش برسم، به دستانش میان گل‌ها، اما فقط باران لحظه‌ای بند آمد و در کمتر از یک دقیقه آفتاب شد و بلبلِ فرصت‌طلبی قطعه‌ای کوتاه خواند، همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد قدر چشمکی از پشت پنجره و علامتِ دستی قدر "بدو بیا اینجا"، آفتاب بی‌حوصله زود به زیر ابرها رفت و بلبل خاموش شد و  آسمان گرفته تنگ و کوتاه به حال خودش رها شد.
من هم همه‌شان را رها کردم و از پله‌ها پایین رفتم، جکی همان بالا ایستاد و رفتنم را تماشا کرد و پارس کرد، کلاغی قارقار و گربه سیاه سفیده میویی کشدار، انگار همه با هم آواز دلتنگی و جدایی خواندند تا کمی آرامم کنند.

۲۰ مهر ۱۳۹۷

"ای خواننده ریاکار، همتای من، برادرم"

دیشب که طوفان شد تازه از شهری چند کیلومتر دورتر برگشته بودم و خسته و بدون جان توی خانه‌ی دم کرده‌ با در و پنجره بسته منتظر بودم معجزه‌ای بشود تا  پاهایم یک لحظه جان بگیرند و بلند شوم. می‌خواستم ظرف‌ها را بشورم، میوه‌ها را در یخچال فرو کنم، لباس‎هایم را مرتب کنم و دوش بگیرم و بعد بخوابم، و تمام اینها بدون معجزه امکان‌پذیر نبود. باجو مدام خودش را به درزهای پنجره‌ها می‌سابید و می‌خواست با پنجه‌هایش لایشان را باز کند، فهمیدم بیرون خبری شده، پریدم پنجره را باز کردم و دیدم باد شروع شده، به ده دقیقه نرسید که رعد و برق و باران هم از راه رسیدند و خیالم را راحت کردند که امشب هم تعدادی معجزه‌ شامل حالم می‌شوند. 
توانستم سیگاری بپیچم و بعد از دو روز سیگاری دود کنم چون هر روز با نگاهی به برج بی‌قواره شهر آلودگی هوا را تخمین میزنم و اجازه سیگار کشیدن روزانه برای خودم صادر میکنم. بعد هم زیر رعد و برق نشستم و همه خستگی چهار ساعت در راه بودن با صدای به هم خوردن ابرها از دهانم به بیرون پرتاب شد انگار کسی دستش را توی حلقم کرد و من اوق زدم. بعد توانستم ظرف‌ها را بشورم و دوش بگیرم و حتی چیزی بخورم، از ظهر که رفیقم بهم گفته بود تا اینجا دو ساعت راه است و فهمیدم باید همان لحظه راه بیفتم، نگران نخوردن و سردرد گرفتن بودم. وقتی رسیدم بعد از دو ساعت جلسه درباره کاری که میخواهم آنجا انجام دهم، رفیقم قابلمه بزرگی را از یخچال بیرون آورد و من با کفگیری که فقط با یک‌لایه ته‌دیگ از تهِ دیگ فاصله داشت ته‌مانده‌های لوبیاپلویی که روی ته‌دیگ‌ها نفسش را حبس کرده بود و با چشم‌های بسته منتظر رقم خوردن سرنوشتش بود را کشیدم توی یک بشقاب استیل و همان‌طور سرد و حتی با عجله خوردم تا لگدهای سردردِ گشنگی را گاز بگیرم.
طوفان شدید شد و صدای به هم خوردن درها و پنجره‌های خانه متروکه بغلی که تنها ساکنینش کلاغ‌ها هستند بلند شد، شیپور جنگ بود یا خبر از راه رسیدن اولین باد وحشی. چون بلافاصله بعد از آن شاخه‌ها تابی خوردند، انگار شلاق‌هایشان را توی هوا چرخاندند و به وسط میدان رفتند، همه با هم یک صدا شیهه می‌کشیدند، دزدگیرها و ماشین‌های آتش‌نشانی هم فورا خودشان را رساندند و شهر با همه‌ی درزها و پنجره‌ها و درختان و ماشین‌هایش شروع کرد به نعره زدن. خبری از آدم‌ها نبود، برگ‌ها در هوا می‌چرخیدند و مثل تیرهایی که از کمان‌ها رها شده‌اند  به همه چیز اصابت می‌کردند و با افتخار جای خالی آدم‌ها را در خیابان پر می‌کردند، هم‌چنان هم به پیش می‌رفتند و جایی در انتهای خیابان به توده عظیمی از دیگر برگ‌هایی می‌پیوستند که قبل از آنها این راه را طی کرده بودند.
من هم به نوبه خودم وحشیانه قهقهه می‌زدم و به وضوح می‌دیدم وسط این آشوب به آرامش رسیده‌ام. انگار به پایان داستانی نزدیک می‌شدم که هیچ نمی‌دانستم کی شروع شده و با خودم فکر میکردم اگر امشب بخوابم و فردا بیدار شوم رنگ همه چیز فرق می‌کند، برقی آسمان خانه تاریک‌مان را روشن کرد تا بگوید "بله فرق می‌کند". گربه‌ها از ترس بهم چسبیده بودند و در پی هر قدمم به دنبالم می‌دویدند، هیچ کس و هیچ چیزی آرام و قرار نداشت، ابرها با خشونت به هم می‌خوردند و آسمان را پاره می‌کردند و باران فواره میزد. وسط تمام سر و صداها کارهایی که میخواستم را به انتها رساندم و در آرامش خوابم برد، مطمئن بودم فردا که بیدار شوم همه چیز طوری آرام شده که مسخرگی این همه سر و صدا و زیر و رو شدن چشمم را می‌زند.
صبح بیدار شدم و نیم‌خیز شدم تا مطمئن شوم صبح شده، فورا زدم بیرون و از پله‌های انتهای کوچه که رفتم بالا دیدم نوک کوه‌ها را یک لایه‌ی نازک برفِ نرم مثل لایه‌ای حریر پوشانده، با صدای بلند به اولین برف سلام کردم، همه چیز سر جایش بود و حتی حال اضافی هم این وسط وجود داشت. یادم آمد قرار است معلم سخت‌ترین بچه کانون هم بشوم، کسی که به گفته معلم‌هایش به شدت پرخاشگر و ناسازگار است، چه چیزی برای من بهتر و لذت‌بخش‌تر از این همه ناسازگاری، اگر می‌توانستم تمام وقتم را صرف پیدا کردن کودکان وحشی‌ای بکنم که به زور در این دنیای لجن می‌گنجند و همیشه یک پای‌شان به فرار است هیچ چیز بیشتری نمی‌خواستم.
دیشب پای تلفن به رامین که از مواجه شدنم با این کار ترسیده بودم گفتم واقعا از این کار هیچ ترسی ندارم حتی برای شروعش هیجان‎زده و بیقرارم، احساس میکنم بعد از سالها تحمل آدم‌های بالغ که همه چیزشان از زرنگ‌بازی و ریاکاری‌ تا مهربانیِ حساب‌شده‌ و هم‌جواری خسته‌کننده‌شان افسرده و خسته‌ام کرده حالا این مواجهه با کودکی خشن و ناسازگار که با صداقت توی صورتم فحش می‌دهد و آزادانه به هیچ چیزی توجه نمی‌کند جز همانی که مغزش را مشغول کرده، تمام توان از دست رفته‌ام  که آدم‌‌های ظاهرا سالم و عاقل ریزریز ازم بیرون کشیدند دوباره به خودم بازمی‌گردد. از دیروز مدام توی سرم راه‌هایی برای یاد دادن حروف به بچه‌ی ناسازگار اختراع کردم و مدام فکر کردم چقدر خوب میشد اگر میتوانستم به جای زبان فارسی با او زبان جدیدی اختراع کنم و همان را هردو باهم یاد بگیریم، همین طور در رویای کودک ناسازگار فرو رفته بودم که جکی خودش را به پاهایم رساند دورم چرخید و نوک دماغش را به آستینم مالید.
وقتی وارد پارک شدم برگ‌های پارک در هیئت توده‌هایی نه چندان مرتفع همه جا بودند، انگار بعد از رویای خوشِ آشوب شب قبل از حال رفته بودند و آفتاب هم هر لحظه بیشتر و بیشتر خشک‌شان می‌کرد تا رفته‌رفته حجم‌شان کمتر شود و در نهایت پودر شوند و روی خاک بریزند جوری که انگار هرگز نبوده‌اند. این سعادت که کاری جز هر سال سبز شدن و بعد قهوه‌ای شدن و افتادن و چرخیدن و در خاک فرو رفتن نداشته باشی چشمانم را پر از اشک می‌کرد، واقعا این تصویر آنقدر برایم کامل بود که می‌خواستم خودم را به زور لابه‌لایشان فشار بدهم تا شاید من را هم با خودشان ببرند. همین طور به موازات جکی روی سنگفرش‌های پارک و شوشاها روی شاخه درختان و کلاغ‌ها که از میان‌ ما و شاخه‌ها زیگزاگ پرواز می‌کردند، راه رفتم و خیال زندگی کردن وسط پارک با همراهان هر روزه‌ عزیزم را آنقدر گسترش دادم که وقتی به خودم آمدم و فهمیدم حتی باغبان این باغ آباد هم نیستم از تعجب رعد و برقی از مغزم بیرون پرید و به همه چیز اعتراض کرد و قارچی در ادامه‌اش جلوی پایم ظاهر شد.
دلم نمی‌خواست به خانه برگردم چون مدام یادم می‌آمد رامین، عزیزترین موجودم در این دنیا کنارم نیست و باز هم باید یک روز دیگر را بدون او بگذرانم، اما آن قدر از به یاد آوردن وجود رامین در لذت فرو رفتم و از تماشای تمام کارهایی که طی این دو هفته انجام داد تا داستان کثافت معامله معیوب چهار سال پیشش را به سرانجام برساند کیف کردم که خیالم راحت شد این دوری جزو همان پایان‌بندی داستانیست که دارد تمام می‌شود. بعد به روشنی دیدم تمام عذاب و اضطرابی که این مدت کشیدم نهایتا همان توده برگیست که دیر یا زود جزیی از خاک می‌شود، دلم به حال خودم که اینقدر بیخود درگیر زندگی ناچیز انسانی هستم سوخت چون خوب میدانم این داستان تمام می‌شود بعدی شروع می‌شود، بیماری می‌رود و کلاهبرداران از راه می‌رسند، اینها را دست به سر میکنی دزدان و غارتگران عوضی مثل جوش چرکی بیرون می‌زنند، آنها را خالی میکنی یکهو وضعیت جهان جنگی می‌شود، تا میایی آن را فراموش کنی جسد کودکی به ساحل می‌رسد و تا ابد به مغزت چنگ میزند، درست‌ترین جمله را در این باره هفته پیش گوگول زیر گوشم زمزمه کرد:« همه چیز در این جهانِ شگفت‌انگیز به گونه‌ای چیده شده که اگر فقط کمی درنگ کنی تمام لحظات در اندوه می‌مانی».
 اگر یکی از نمایندگان تمام‌وقت "خوشبختی" اینها را بخواند فورا خودش را موظف می‌داند با طعنه  پاسخی بهم بدهد که البته نشان می‌دهد چقدر درست زده‎ام همان جایی که باید. اما هر چقدر این حاضرجواب‌ها که تمام توانایی‌شان جمع‌آوری سوژه برای پاسخگویی و واکنش است با بدبختی به ارتفاعات صعود کنند یا زحمت گردهمایی با دیگر خوشبختان را بکشند تا تهش بشوند یک عکس و بعدش درباره زیبایی زندگی نطق کنند، من دیگر زیر بار تصویر چرندشان از زیبایی و خوشبختی نمیروم. نمی‌گویم زیبایی‌ای در کار نیست بلکه معتقدم زیبایی چیزی نیست که شما بتوانید به تصویرش بکشید، البته شما آزادید تا ابد با تصاویر مبتذل‌تان از زیبایی و عشق چشمانم را آزار بدهید و خزعبلی درباره "خالی از نفرت بودن" که مغزهای مقلدتان با چشم‌های کاملا بسته از تکرارش سیراب می‌شود را هزارباره توی صورتم تف کنید اما دیگر نمی‌توانید گولم بزنید. شما که با شهوت دنبال خوشبختی می‌گردید و تمام لذت‌تان در گرو خوردن و خوشگذرانی و سکس و گسترش روابط‌تان است نمی‌توانید زیبایی را به من نشان دهید، نهایتا بتوانید زشتی و بدجنسی و نفرت را به نمایش بگذارید که اتفاقا سعادت‌تان در گرو همین کار است چرا که لااقل صادقانه است و چیزیست که بهش احاطه دارید.


۱۹ مهر ۱۳۹۷

"شاید هم بهترین چیزی که نصیب‌مان شد همین بود."

روزی که از مرگ مادربزرگم برمی‌گشتیم تهران، حرف‌هایم با دخترعمویم که طی سالهای طولانی صمیمی‌ترین دوستم بود باز هم به گذشته‌ها رسید و او سراغ «د» دوست کودکی‌ام را گرفت، با غصه برایش تعریف کردم که گمش کرده‌ام و مدت‌هاست دنبالش می‌گردم اما هیچ اثری از او پیدا نمیکنم، دخترعمویم با هیجان گفت شماره‌ای توی سیم‌کارتش سیو شده به اسم د، سیم‌کارتی که حدودا ده سال پیش توی تلفن من بود و بعد داده بودمش به او. قلبم از هیجان میزد و از او خواستم همین حالا شماره را برایم بخواند، به شماره‌ی قدیمی د زنگ زدم مردی جواب داد و بعد گوشی را داد به شین خواهر بزرگ د، حتی از شنیدن صدای شین هم داشتم دیوانه میشدم، خودم را معرفی کردم و او گفت همین حالا به د می‌گوید با من تماس بگیرد، به پنج دقیقه نرسیده بود که د تماس گرفت، دلم میخواست تار و پودم از هم تجزیه شود و فرو بروم توی گوشی تلفن و از آن طرفش دربیایم و د را غرق بوسه کنم.
د اولین دوستم بود، البته دوست برای احساسی که به او داشتم کلمه ناچیزیست. بعد از کلاس سوم وقتی مادرم به خاطر ناسازگاری من با بچه‌های مدرسه ف و خستگی معلم‌های آن مدرسه از  شیطنت و بازیگوشی من، از آنجا به مدرسه الف بردم، با د آشنا شدم. دختر آرام و خجالتی با موهای مشکی نرم و صورتی لاغر و چشمانی که تا ابد ادامه داشت، وقتی به چشمان سیاهش که همیشه انگار اشکش تازه بند آمده بود نگاه میکردم احساس عجیبی بهم دست میداد، چیزی که آن وقت ها نامی برایش پیدا نمیکردم اما حالا به صراحت می‌گویم عاشقش بودم، و آنقدر این عشق طولانی و خسته کننده شد که حدودا شش سال بعد د از دست من برای همیشه فرار کرد، شاید هم من برای همیشه ترکش کردم اما هرچه که بود بعد از اول دبیرستان دیگر د را ندیدم، چندباری باهم حرف زدیم اما دیگر دیداری در کار نبود.
از چهارم ابتدایی تا اول دبیرستان عشق من به د آنقدر شدید و تمام نشدنی بود که هرکسی که من را می‌شناخت د را هم می‌شناخت و هر کسی که من را می‌دید د را هم به ناچار می‌دید، من از او رهایی نداشتم و او به تمام درهای عالم زد تا احساسات من را نسبت به خودش کمی عادی کند. شاید بیراه نباشد که بگویم احساسات او در آن چند سال ذره‌ای نسبت به من تغییر نکرد و همیشه روند ثابت بی‌تفاوتش را حفظ کرد، خودش هم هیچ عوض نشد و همیشه همان دختر آرام و بی‌صدایی بود که روز اول دیدمش با این تفاوت که یکی دو سال بعد زندگی آنقدر بر سرش هوار شده بود که وقتی به راهنمایی رسیدیم دیگر نایی برای بازی‌های کودکانه نداشت، من هم دیگر نایی نداشتم و همین باعث شد به هم نزدیک‌تر شویم. در آن سال توجه به پسرها شروع شده بود و میان بیشتر دختران مدرسه‌مان داستان‌های پسرها داغ بود اما من در خیالاتم با رامین خیالی خوش بودم و در واقعیت آنقدر از دوست داشتن د احساس سیری میکردم که دیگر دنبال پسرها و داستان‌هایشان نبودم، د هم انگار اعتقادی به دوست داشتن نداشت، مادرِ جوانِ زیبارویش همان سال خودش را کشته بود و او را در سن یازده دوازده سالگی برای همیشه تنها گذاشته بود، همین برای گذشتن د از خیر دوست داشتن شاید بس بود.
من و د دقایق طولانی در حاشیه حیاط مدرسه راهنمایی‌مان روی سکوهای سیمانی می‌نشستیم و من برای د داستان‌های عشق خیالی‌ام را تعریف میکردم و او برای من از خواهر برادرها و پدرش بعد از مرگ مادرش می‌گفت، از داستان‌هایی که بر سرشان می‌آمد، از سردیِ از دست دادن. بیشتر وقت‌ها حواسم بود از د مراقبت کنم و به او چیزی یاد بدهم یا او را بخندانم، گاهی هم در آغوش هم اشک می‌ریختیم و دستان هم را به گرمی می‌فشردیم و یکدیگر را غرق بوسه میکردیم. 
اواسط دوره راهنمایی مدیر دیوانه مدرسه‌مان به مادرم گفت از رابطه من و د می‌ترسد و تصمیم دارد سال بعد نگذارد ما توی یک کلاس باهم بمانیم، من شاگرد اول کلاس بودم و جواب تمام سوالات قبل از این که از دهان معلم‌ها خارج شوند از دهان من میپرید بیرون، مدیر دیوانه هم مادرم را به همین بهانه راضی کرد تا من و د را از هم جدا کند، اما این جدایی برای من واقعا طاقت‌فرسا بود شاید هم دیوانه‌ام کرد، درست نمی‌توانم مرز واقعیت‌ و خیال آن روزها را مشخص کنم، اواسط همان دوره من ساعت‌های طولانی بعد از مدرسه توی اتاق دربسته‌ام با دست چپ به خودم نامه‌های عاشقانه می‌نوشتم و از طرف رامین خیالی از درد و رنجی می‌گفتم که دوریِ من بر سرش ریخته، اشک می‌ریختم و حسرت روزهایی را میخوردم که د فقط برای من بود. آنقدر مغرور بودم که نمی‌توانستم عشق از دست رفته‌ام را توی یک کلاس دیگر روی یک نیمکت دیگر کنار دختر دیگری ببینم، وقتی زنگ تفریح به صدا درمی‌آمد به قول ناظم مدرسه‌مان "مثل اسب توی راهرو مدرسه می‌دویدم" و خودم را پشت در کلاس د می‌رساندم و یواشکی از دور تماشایش میکردم که کنار دختر دیگری نشسته و با هم در حال بگو و بخند هستند، بغض میکردم و باز هم مثل اسبی که صاحبش را در جنگ از دست داده و زخمی و پریشان در میدان سرگردان مانده، در عالمی که نسبتی با واقعیت نداشت برای خودم تنها توی مدرسه پرسه میزدم و سعی میکردم خودِ تنهایم را از نظرها پنهان کنم. واقعا تاب و تحمل هیچ صدا و  شوخی و خنده‌ای را نداشتم، آنقدر توی سوراخ سمبه‌های مدرسه از نظرها پنهان می‌ماندم تا زنگ تفریح تمام شود و به کلاس برگردم. بعد کم‌کم این شکست تلخ جزیی از من شد، د هم گاهی با دوستِ جدیدش الف که به دلقک‌بازی معروف بود به سراغم می‌آمدند و حسادت و دلدادگی‌ام را زیرکانه مسخره می‌کردند و می‌خندیدند.
من هم دیگر عادت کرده بودم به این "با حسرت" از دور تماشا کردنش، اما مادرم که از داستان دلدادگی‌ام به د خبر داشت برایم بازی جدیدی راه انداخت تا حواسم را از او پرت کند، از مدیر مدرسه اجازه گرفت تا من و چند نفر دیگر کتابخانه نیمه‌متروکه مدرسه‌مان را مرتب کنیم و رونقی به آنجا ببخشیم، من هم کارم درآمده بود و تمام ساعت‌های آزاد سال‌های راهنمایی را توی کتابخانه آن مدرسه به بیرون ریختن کتاب‌ها از قفسه‌ها و لیست تهیه کردن ازشان و دوباره چیدن‌شان گذراندم، حتی مادرم توانست برایم بودجه‌ای جور کند تا با هم به نمایشگاه کتاب برویم و کتاب‌هایی که نیازشان را تشخیص داده بودم را بخریم، آن سال من و مادرم حدودا هشتاد کتاب برای مدرسه خریدیم که بیشتر از پانزده دایره‌المعارف و کتاب مرجع میان‌شان بود، جدیدترین و به روزترین دایره‌المعارف‌ها با عکس‌هایی رنگی و چاپی با کیفیت، کتابخانه حسابی رونق گرفته بود و بچه‌ها برای کتاب به امانت گرفتن و عضو کتابخانه شدن زنگ‌های تفریح جلوی در کتابخانه صف می‌کشیدند، بعد من و یکی دیگر از بچه‌ها به کمک مادرم کارت عضویت جدید برای کتابخانه طراحی کردیم و صد نفر به اعضای کتابخانه طی آن یک سال اضافه کردیم. د هم میان آنها بود و گاهی که در کتابخانه در تنهایی لمیده بودم و چیز می‌خواندم با الف بهم سر میزدند و آن فضای بی‌صدا را پر از خنده و شوخی می‌کردند. اما هیچ کدام این کارها و موفقیت‌های من در مدرسه در کنار شاگرد اول بودن و مبصر محبوب کلاس بودن ذره‌ای تسکینم نمی‌داد حتی شاید وضعم را دیوانه‌وارتر از قبل هم کرده بود، روزهای زیادی قبل از رسیدن به مدرسه فکر میکردم امروز یواشکی از دور تماشایش نمیکنم، امروز به سمتش نمیروم، امروز به او فکر نمیکنم حتی امروز با او قهر میکنم و از این دست نقشه‌ها تا بتوانم عشق وحشیانه‌ام به او را کنترل کنم اما در هیچ کدامش موفق نمی‌شدم، نهایتا یک زنگ او را تعقیب نمیکردم زنگ بعد تا خودش را به من میرساند چنان هیجان‌زده می‌شدم که تمام درد و رنج بی‌مهری‌اش را یکباره فراموش میکردم، او هم که علاقه خاصی به من نداشت و فقط من را دیوانه و حسود می‌دانست با ترحم دستی به سرم می‌کشید و باز تنهایم می‌گذاشت. چندباری عصرها بعد از تمام کردن تکالیف مدرسه‌ با تلفن خانه‌مان تماس می‌گرفت و می‌خواست با من حرف بزند، من پای تلفن برایش مسائل ریاضی را حل میکردم و بعد از چند وقت مدل جدید رابطه‌مان به صورت تلفنی شروع شد، اعتیادم از دیدن هرروزه‌اش به شنیدن صدایش تغییر کرده بود و از وقتی که به خانه می‌رسیدم منتظر ساعت شش بعد از ظهر بودم تا د زنگ بزند، او که بی‌قید‌تر از این حرف‌ها بود فقط اگر کاری داشت زنگ میزد و این انتظار آنقدر من را دیوانه کرده بود که دیگر همه توی خانه‌مان مسخره‌ام می‌کردند. خودم شروع کردم به او زنگ زدن، ساعت‌ها شماره خانه‌شان را میگرفتم و به خواهر و برادرش که بی‌وقفه با دوستپسر دوست‌دخترشان تلفنی حرف میزدند و تلفن را اشغال میکردند فحش میدادم و روانی‌تر از قبل مدام شماره را می‌گرفتم و می‌گرفتم و می‌گرفتم. هنوز لحنش وقتی گوشی را برمی‌داشت و با هیجانی دروغین می‌گفت نسترن تویی؟ را به خاطر دارم، احساس مزاحمش شدن و وقتش را گرفتن و آزار دادنش را هم خوب یادم است، این که مدام می‌خواست فرار کند و بهانه‌هایی که برای این کار می‌آورد.
سالهای راهنمایی همین طور گذشت و وقتی به دبیرستان رسیدیم د دیگر با الف دوست صمیمی بود و من تقریبا میان‌شان جایی نداشتم، رفته رفته شروع کردم به دور شدن از او و دوستی با آدم‌های دیگر اما هیچ کسی برایم د نمی‌شد، بعد از مدرسه قسمتی از مسیر برگشتن به خانه را با د و الف پیاده طی میکردیم و جایی که راهمان از هم جدا میشد من باز هم در حسرت از دست دادنش فرو میرفتم و آنقدر در خیالاتم غرق میشدم که نمی‌فهمیدم کی به خانه میرسم. آن سالها دیگر اوج خیال‌پردازی‌ها و فرو رفتن من در رویاهای شخصی‌ام بود، آنقدر تنها شده بودم و وقت زیادی داشتم که دیگر هیچ چیزی را بیرون از درهای اتاق شخصی‌ام نمی‌دیدم و نمی‌خواستم، رمان خواندنم به اوج خودش رسیده بود و فیزیک و ادبیات درس‌هایی بودند که تمام وقت و ذهنم را اشغال میکردند، مدام می‌خواندم و می‌خواندم و میان خواندن در فکرهایم فرو میرفتم و روزم را شب میکردم، بعد به خواسته خودم از آن مدرسه رفتم و دیگر د را ندیدم، هنوز گاهی باهم حرف میزدیم اما عشقی که به او داشتم دیگر هیچ ربطی به او نداشت، خودم به تنهایی با آن خوش بودم و گاهی از آن درد می‌کشیدم اما دیگر هرگز درباره‌اش به او چیزی نگفتم.
شبی که در راه برگشت به تهران توی تاریکی جاده بعد از بیشتر از ده سال صدایش را پای تلفن شنیدم احساسات پنهان و گم شده‌ام مانند جسدی که بعد از سالها از بندی رها شده باشد روی آب آمد و من باز هم با صدای او لرزیدم و اشک‌های داغم سرازیر شدند، تمام طول راه از هیجان نمی‌توانستم نفس بکشم و وقتی او عکس پسر سه ساله‌اش را برایم فرستاد آنقدر توی چشمان بچه فرو رفتم که تمام خاطرات گم‌شد‌ه از کودکی‌ام با او بهم حمله کردند و مغزم را بمب‌باران کردند. به وضوح میدیدم ذره‌ای از احساسم به او کم نشده، این دوری پانزده ساله عشقم به او را در لایه‌هایی عمیق فشار داده و حالا چنان با غلظت سر میرود و همه جا را میگرد که همه چیز در برابرش رنگ می‌بازد. اما من که سالها بود دیگر نیازی به ابراز احساساتم به او نداشتم، می‌توانستم با آرامش و  در سکوت زیبایی‌اش را در آغوش کودکش تماشا کنم و از این که هیچ چیزی در چشمانش عوض نشده بی‌صدا کیف کنم.
حالا با پیدا کردن اولین ریشه‌های عشق در خودم به چیزهای بیشتری از خودم دسترسی دارم، دیگر خوب میدانم هیچ چیزی جز حقارت از انسان انتظار ندارم و با تمام علمم به این حقارت ذره‌ای از نیازم به تماشا و دوست داشتن این موجودات را از دست نداده‌ام، فقط دیگر نزدیکی‌ برایم کار نمیکند. برای من آدم‌ها فقط وقتی زیبا و دوست‌داشتنی هستند که از دور تماشایشان می‌کنم، بی هیچ نیازِ واقعی برای نزدیک شدن، دیگر نمی‌توانم و نمی‌خواهم فاصله‌ام را با آنها کم کنم تا صدایشان را زیر گوشم بشنوم و از ترس‌ها و عشق‌ها و حسرت‌هایشان بدانم، داستان تکراریِ عقده‌ها و کمبودها و نقشه‌های بدجنسانه و عشق‌های شهوت‌آمیزشان را تقریبا از برم یا شاید بهتر است بگویم فهمیدن خودم و شناختن خودم برایم کافیست و دیگر هر چیزی بیرون از خودم برایم به شدت تکراری و خسته کننده است. هنوز هم میتوانم به آدم‌ها و دوست‌داشتن‌شان معتاد شوم و ساعت‌ها منتظر پیغام و نگاه و لبخندشان بمانم اما این فقط تکرار کودکانه بازی‌ای قدیمی است و دیگر شوری در من برنمی‌انگیزد، اگر هم برانگیختگی‌‌ای در کار باشد از زنده شدن خاطرات عاشقی‌هایم در گذشته است، عشق من به آدم‌ها دیگر هیچ ربطی به آنها ندارد و مطلقا دارایی شخصی من است. د هم از این قاعده مستثنی نیست، دیشب به عکس جدیدی که از پسرش برایم فرستاده بود توی تاریکی زل زده بودم و بهش گفتم خیلی برایم لذت‌بخش است به تماشای بزرگ شدن پسر او نشستن و او با رندی گفت به خاطر دوست داشتن مادرش است و من هم با صداقت در جوابش گفتم من همیشه تو را دوست داشتم و این اصلا چیز پنهانی نبوده اما دوست داشتن من چیز آزاردهنده‌ای است و او انگار که حرفم را نشنیده باشد شروع کرد از بی‌حوصلگی‌اش و خاطراتش از من گفتن و باز هم اصرار کرد به دیدنش بروم، اما من به شدت  از دیدارش میترسم و مطمئنم همین که به او نزدیک شوم دیگر هیچ چیزی برایم به شکوه این لحظات دوری نخواهد بود.

۱۶ مهر ۱۳۹۷

محبوب کسی‌‌ست که می‌نشیند

بیشتر از یک هفته است تنهایی روز و شبم را می‌گذرانم، دیگر نمیتوانم با این همه بدبختی‌ای که با استرس ازشان عبور کردم برای تنهایی‌ام غصه بخورم، چیزی هم برای غصه خوردن نیست.همه چیز همان جایی است که باید باشد اما لحظه‌های تنهایی مانند آستین لباس بافتنی توی ماشین لباس‌شویی می‌توانند کش بیایند و از ظرفِ زمان و مکان خارج شوند و چنان به جایی بی ربط پرتابم کنند که حتی نفهمم کجا هستم و موقعیتم چیست، آنقدر در خیالاتم فرو میروم که همه چیز فراموشم میشود و احساساتم مانند دختر چهارده ساله‌ای که سال هشتاد و یک در اتاق در بسته‌اش دراز می‌کشید و با چشمانی که از اشک شبیه به تکه‌ای سنگ وسط رودخانه‌ای خروشان می‌شد از خدایان می‌خواست محبوب ناشناسش را از آسمان به آغوشش بیندازند به ناکجا پرتابم می‌کند و هر لحظه از جایی سر درمیاورم.
این هفته باید قسمت‌های کوچکی از خانه‌‌ام را برای معلم نقاشی‌ام می‌کشیدم، با چشمانی که هر لحظه ضعیف‌تر می‌شوند از تماشای بی‌حساب خطوط، لابه‌لای اشک‌هایی که مانند سیل فوران می‌کنند و تمام صورتم را در لحظه‌ای خیس می‌کنند، روبروی تکه‌های کوچک خانه‌ام می‌نشستم و هیچ چیزی جز خودم در ذهنم نمی‌چرخید، چشمانم را تنگ می‌کردم تا فقط خطوط اصلی مدل را ببینم اما تصویر فرورفته خودم روبروی قسمتی بی‌معنی از خانه‌ای که دیگر برای من نبود، هر لحظه کوچک و کوچک‌تر می‌شد و انعکاسش میان موج‌های درهم  اشک پرواز میکرد، بالا میرفتم و  از دور خودم را می‌دیدم که چون یعقوبی خمیده هر لحظه کمتر و کمتر نور را می‌فهمم.
با وحشت از دیوانگی و نفرت از «من» که تمام حواسم را می‌بلعید از جایم مانند تیر رها میشدم و خودم را به چیزی برای برگشتن به واقعیت آویزان میکردم و چند دقیقه بی‌حواس و گیج در فضا تاب میخوردم تا بلخره صدایی از خیابان یا گربه‌ها یا موسیقی عوضی و بی‌جایی پاهایم را به زمین می‌رساند، اما همین که پاهایم به زمین میرسید وحشیانه به صندلی‌‌ای که چند دقیقه قبل رویش نشسته بودم حمله میکردم و تخته شاسی را در دست میگرفتم و بی‌وقفه می‌کشیدم و می‌کشیدم و می‌کشیدم، آنقدر روان و سرراست خطوطم حرکت می‌کردند و راحت و بدون درد به هم وصل می‌شدند و تکه‌های کوچک خانه‌ای که می‌شناختمش را می‌ساختند که انگار تمام رنج‌ها و اشک‌هایم می‌شدند نقاشی و می‌چکیدند.
یکی از همین روزهای پر پیچ و خم تنهایی که شب‌هایش به زور شش ساعت میخوابم و با این همه ورزش و فعالیت توانم ته نمی‌کشد و آنقدر بالا هستم که به زور یادم می‌ماند باید استراحت کنم، به زور خودم را به تخت خواب رساندم و با تکرار بی‌امان شعر «محبوب کسی‌ست که می‌نشیند»، روی تخت دراز کشیدم و خواب عجیبی رویم پهن شد و حتی نفهمیدم چطور، توی خواب بارها و بارها صحنه‌‍‌ای تکراری را دیدم. خودِ خوابیده‌ام را از بالا می‌دیدم و پرواز کنان به تصویرم نزدیک میشدم و همین که تماس اتفاق می‌افتاد بخشی از زاویه دیدم از بالا رختخواب بود و بعد به توده‌ای مچاله و بی‌ربط که انگار من بودم می‌رسیدم و باقی تصویر مثل نگاتیو باز می‌شد و امتدادش تصویری بود که اگر چشمانم را در همان حالت خوابیده باز میکردم روبرویم می‌دیدم _بالشت خالی رامین کنار سرم که به کمد و دیوار وصل میشد_ اما قوسی هم در این تصویر یک‌پارچه بود، فرو رفتگی‌ای که از انداختن سنگ کوچکی وسط پارچه‌ای بزرگ به وجود می‌آید، فرو رفتگی منِ خوابیده‌ی مچاله و بی‌ربط به وجود انسانی‌ام بودم، بیشتر شبیه به توده‌ای تیره و لرزان بودم که چشمانم با وحشت ازش می‌گذشت. انگار چشمانم از قید و بند سرم و پلک رها شده بودند و فقط کره‌ای آویخته از آسمان بودند که در هوا می‌چرخند، بس که همه چیز به هم وصل می‌شد و می‌چرخید و انتهایی وجود نداشت. به هم رسیدن خواب و بیداری یا به هم خوردن نظم واقعیت، نمی‌دانم دقیقا چه اتفاقی می‌افتاد، آنقدر ترسیده بودم که توی خواب مدام خودم را با جمله "نترس خوابی" آرام میکردم اما هم زمان چشم از زاویه‌دید جدیدم برنمی‌داشتم و با ولع چنان به اتاق تکراری‌ام از منظر دیگری نگاه میکردم انگار هدیه خدایان بود. به وضوح میدیدم زمان و مکان همه‌ش آن چیزی نیست که مغزم در بیداری می‌فهمد و این تصویری که میبینم زاویه‌ای «موجود» اما بیرون از دسترس من است و همین عدم دسترسی به چیزی که مغزم در خواب می‌فهمدش اما در بیداری دستش به آن نمیرسد وسوسه‌ام میکرد در خواب بمانم و همین کشمکش تقریبا سه بار به این لحظه رساندم، تا آخرش از صدای عجیبی که توی خواب از خودم درآوردم و گوشِ بیدارم آن را شبیه نویزی دریافت کرد و زنگ زد از خواب پریدم.
ترس واقعی بعد از بیداری بود، مطمئن نبودم زنده‌ام، به سرعت از خانه زدم بیرون و در خیابان آنقدر بدون اراده شخصی، خودم را به «موجودات واقعی» مالیدم و بهشان دست کشیدم تا توهم زمان و مکانِ پنهان از سرم پرید اما هنوز نمیدانم چرا این قدر بی اراده از جهانی که گهگاه در توهم و خواب و خیال گذرم به آن می‌افتد وحشت دارم، انگار فکرهایم بدون کنترل من تصمیم می‌گیرند این فهم از جهانی «ناموجود» من را به ناموجود بودن در اینجا می‌‍‌رساند و کسی با فریاد دستم را میکشد و  تکرار میکند "با تو کار دارم نباید بمری".

۱۲ مهر ۱۳۹۷

فرار کردن، فرو رفتن، محو شدن

تقریبا یک سال و نیم پیش وقتی زندگی در اهواز را رها کردیم میان شهرهایی که برای زندگی کردن می‌توانستیم انتخاب کنیم، تهران را انتخاب کردیم تا من نقاشی یاد بگیرم. سه سال زندگی کردن در اهواز و صبح تا شب فقط نقاشی کشیدن نیازم را به معلم داشتن آنقدر پر و سرریز کرده بود که دیگر جایی برای فرار کردن نداشتم، گاهی ساعت‌ها دنبال چیزی که بلد نبودم لابه‌لای تمامی سوراخ‌های اینترنت و کتاب‌ها می‌گشتم ولی چیز خاصی نصیبم نمی‌شد، اطرافیانم که تقریبا همه‌شان دستی بر آتش نقاشی داشتند چیزهای به درد نخورشان را به سمتم پرتاب می‌‌کردند و من از خست و ناخن‌خشکی‌شان در چیز یاد دادن حالم به هم می‌خورد و کمتر سراغشان می‌‌رفتم، به تهران که رسیدم وقت را تلف نکردم و با معلمی که از چند ماه پیش نشانش کرده بودم تماس گرفتم و او با صدای خشک و سردی بهم گفت سالی یک گروه بیشتر نمی‌پذیرد و من باید تقریبا یک سال منتظر بمانم.
دقیقا یک سال منتظر ماندم، واقعا برایم دردناک بود یک سال وقت تلف کردن اما خوب می‌دانستم به جز «ثمیلا» هیچ معلمی را نمی‌خواهم، طی یک سالی که منتظر شروع شدن کلاس‌هایش بودم دو ماه دو ماه وقتم را در کارگاه‌های نقاشی معلم‌های ریز و درشتی گذراندم و بعد از تماشای هر کدامشان بیشتر و بیشتر فهمیدم از هیچ کدام اینها چیزی یاد نمی‌گیرم، برایم واضح بود به چه چیزی نیاز دارم دیگر آدم سرگردان و بلاتکلیف قبل نبودم، خوب می‌دانستم کجا هستم و برای چه کاری آمده‌ام و هرگز فریب نمی‌خوردم، کسی که جلسه اول مدل نیمه‌برهنه‌ای که بیست نفر دورش نشسته‌اند را نشانم می‌دهد و می‌گوید «ریتمیک برو توش» درکی از آموزش نقاشی ندارد، همین طور آن زن عصبی که کار هر جلسه‌اش تحقیر کردن و داد و بیداد بود یا آن مرد جوان دودی چرب که به درد دختران حشری و لاس زدن میخورد، هیچ کدامشان به وضوح معلم من نبودند اما من باید برای رسیدن به معلم دلخواهم که ندید مطمئن بودم همان موجود گرانبهایی است که من زیباترین زندگی دنیا را به خاطرش رها کرده‌ام و به منفورترین شهری که می‌شناختم پناهنده شده‌ام، یک سال را لابه‌لای این ان و گه‌ها سر کنم.
ثمیلا را را از لابه‌لای حرف‌های یکی از شاگردانش شناختم، با همان چند کلمه‌ای که از او حرف زد درباره متد آموزش سه‌‌ساله‌اش و درگیر شدنش با جزییات رفتاری آدم‌ها، فهمیدم من به او نیاز دارم، بعدها فهمیدم نقاش بزرگی است و قبل از این که یک سال انتظارم تمام شود به نمایشگاهش رفتم و او و کارهایش را برای اولین بار از نزدیک دیدم. همه چیز برایم شگفت‌انگیز بود، کارهایش در قاب‌های کوچک از شهر و درختان و طبیعت بی‌جان مسحورم کرده بودند، خودش هم آنقدر متواضع و بزرگوار بود که باورم نمی‌شد در این دنیای حقیرانه ما زندگی می‌کند، واقعا به نظرم از آسمان رسیده بود وقتی دستانم را توی دستش نگه داشته بود و بی‌توجه به آدم گنده‌هایی که روز افتتاحیه نمایشگاهش دور و برش می‌پلکیدند با تمام حواس با من حرف میزد فهمیدم درست آمده‌ام. من فقط یک بار قبلا پای تلفن با او حرف زده بودم و بعد که مقدمات برگزاری کلاس شده بود گروه تلگرامی، او چند سوال درباره نقاشی پرسیده بود و من داستان‌های نسبتا طولانی رسیدنم به نقاشی را برایش نوشته بودم و او به خاطر همان چند خط، حالا دستان من را توی دستان استخوانی گرمش فشار می‌داد و از دیدنم ابراز خوشحالی می‌کرد و اینها هیچ کدام شبیه تعارف‌های روزمره آدم‌های چرند این دنیا نبود، واقعا برانگیخته‌ام میکرد و نفسم از شادی بند آمده بود.
جلسه اولی که به خانه‌اش رفتیم آخرین دفترم را با خودم برده بودم تا چندتا از کارهایم را نشانش بدهم، نمی‌خواستم خودم را به او ثابت کنم و این اولین باری بود که نمی‌خواستم خودم را به کسی ثابت کنم، حتی نمی‌خواستم ازم تعریف کند فقط می‌خواستم بگویم چقدر به یاد گرفتن نقاشی نیازمندم، اما او از چندتا از کارهایم تعریف کرد و گفت باید نظمت را بیشتر کنی، بعد که من تندتند دفترچه ناچیزم را برایش ورق میزدم دستم را گرفت و متوقفم کرد و با وحشت بهم «گفت چرا پشت این نقاشی، نقاشی دیگری کشیدی؟ تو هر دوی اینها را از دست دادی و باید از یکی‌شان کپی با کیفیتی بگیری» باورم نمی‌شد دارد حرص کارهای بی‌ارزش من را می‌خورد با آن همه بزرگی‌ای که نسبت به من از خودش نشان می‌داد هر لحظه بیشتر دلم می‌خواست لال شوم و همه‌اش بشوم گوش و چشم برای یاد گرفتن از او.
 همین کار را هم کردم، طی این چند ماه من هر روز بیشتر از قبل سعی کردم سکوت کنم و فقط به کلمات و نگاه‌ها و رفتارهایش توجه کنم و خودم را در حضورش از یاد ببرم و فقط نقاشی بکشم و بگذارم او مدام تصحیحم کند، از گرفتن مداد لای انگشتانم شروع کرد تصحیح کردنم تا نگه داشتن تخته شاسی و نشستن و نگاه کردن و نفس کشیدن و نگهداری کاغذها، آنقدر دقیق و با ظرافت چیزهای ریزی بهم یاد می‌دهد که خیال می‌کنم هر چیزی که هستم به قبل از دیدن او و بعدش تقسیم می‌شود.
از همان روز اول وقتی از خانه‌اش برگشتم از میز کارم شروع کردم خلوت کردن و دور ریختن و هر لحظه سعی کردم به نظم بیشتری برسم، در این یک ماهی که استرس سرطان بهم حمله کرده بود از بالا زدنِ وسواسم برای دور ریختن و نظم بیشتر استفاده کردم و تقریبا تمام سوراخ سمبه‌های خانه را از کاغذها و لباس‌های اضافی خالی کردم، تمام کشوها و کمدها را ریختم بیرون و دوباره چیدم و روزی که صاحبخانه عوضی طماع زنگ زد و گفت مستاجر جدید پیدا نمیکنم و شما بیایید با همان کرایه‌ای که می‌خواستید قراردادتان را تمدید کنید، شروع کردم تمام اثاثیه را جابه‌جا کردن و دور ریختن و شستن، آنقدر دور ریختم و سابیدم و دوباره از نو چیدم که همه چیزم خود به خود به نظم غیرقابل باوری رسید.از اول اردیبهشت که مداوم و سر ساعت ورزش میکردم، برنامه روزانه‌ام تقریبا منظم شده بود اما از اول تابستان که کلاس نقاشی‌ام بعد از یک سال انتظار شروع شد برنامه‌ام آنقدر قطعی و بدون تغییر شد که دیگر هیچ چیزی تکانم نمی‌داد، حتی استرس سرطان نتوانست متوقفم کند، هر روز صبح ساعت هفت شاید هم زودتر از خواب بیدار میشوم و بعد از ورزش کردن و دوش گرفتن تمرین کردن را شروع میکنم، تمریناتم را با شماره و تاریخ توی پوشه‌ مشق‌های هفتگی‌ام می‌چینم و بعد از هر دوشنبه که از کلاس نقاشی برمی‌گردم تمریناتم را بایگانی میکنم و کاغذهای نو را با دقت به تخته شاسی‌ام آویزان میکنم، لباس‌هایم که همیشه مچاله در کمدها بودندن حالا آنقدر کم و انگشت‌شمار شده‌اند که همه‌شان جایی برای خودشان دارند. چند روز پیش بعد از تمام شدن کارهای خانه به حساب موبایلم هم رسیدم، بیشتر شبکه‌هایی که وقتم را می‌گرفتند را قبلا دور ریخته بودم و حالا نوبت آدم‌ها رسیده بود، آنقدر کاربرهایی که دنبال می‌کردم را دور ریختم تا از اسکرین تایمم خجالت نکشم، این کارها را سالها پیش از آدم‌های دور و برم شروع کرده بودم و حالا فقط آدم‌هایی را برای حرف زدن و دیدن دور خودم دارم که مطلقا برایم لذت بخشند، دیگر حاضر نیستم وقتی را صرف آنهایی بکنم که بودنشان همیشه با حواشی همراه است، هیچ وقتی ندارم برای پرداختن به آدم‌هایی که دوستم ندارند و دوستشان ندارم، تراپیستم را هم دیگر نمی‌خواهم، دفعه آخر وقتی درباره ترس از سرطان و درگیری حقوقی رامین و وضعیت زندگی‌ام برایش گفتم بهم گفت «امروز خیلی حالم بد بود ولی وقتی میبینم تو با این همه بدبختی هنوز انرژی نقاشی کشیدن داری به زندگی امیدوار میشم»، همین یک جمله کافی بود برای تصمیم قطعی‌ام برای ندیدنش، دیگر حاضر نیستم پولم را صرف حرف زدن با او بکنم اما اگر او بخواهد حاضرم ازش پول بگیرم و باز هم ببینمش.
هربار که بحرانی را از سر میگذرانم و چیزهایی که با بدبختی و درد کشیدن در تنهایی بهشان رسیده‌ام جلوی فروپاشی را می‌گیرند بیشتر از قبل فقط و فقط به خودم وابسته میشوم، احساس قدرت میکنم و دیگر حاضر نیستم هیچ وقت و پولی را صرف چیزی جز سلامتی و کشیدن و خواندن و نوشتن و شنیدن بکنم، چون هیچ چیزی در این کثافت‌خانه دنیا جز همین‌ها نجاتم نداده‌اند پس باقی چیزها زباله‌هایی هستند برای دور ریختن. حتی دیگر حوصله سفر رفتن و کارهای تکراری‌ای که در پاچه بشر فرو رفته برای تحمل بی‌معنایی زندگی را ندارم، دلم می‌خواهد این سه سال که سه ماهش رفته را ساکن و بی‌سر و صدا بگذرانم، در همین حبابی که دور خودم ساخته‌ام نقاشی یاد بگیرم، هفته پیش به ثمیلا گفتم اگر این کلاس به هم بخورد خودم را میکشم او هم دستش را روی دستم گذاشت و گفت نگران نباش تو را توی آن گروه نگه میدارم و همین یک لحظه تمام امیدم برای گذراندن زندگی در این سه سال است، به وضوح میبینم حتی اگر از آسمان سنگ هم ببارد من در این شهر میمانم و از ثمیلا نقاشی یاد میگیرم.