۰۴ آذر ۱۳۹۷

از فرم افتاده

توی تنهایی وقتی تعطیلات زیاد می‌شوند کافیست یک لحظه موسیقی در حال پخش تمام شود، آخرین خطِ کاری که در دست دارم را بکشم، سرم را از روی کاغذ بلند کنم و به اطراف نگاه کنم تا کاملا گم شوم. قطره‌های باران معلق روی شاخه‌ها و برگها تلوتلوخوران تصاویر شهر خالی را نشانم می‌دهند، خیابانِ خلوت در خود فرو رفته و مچاله شده از پشت پنجره تماشایم می‌کند، پنجره‌های خاموشِ خانه‌هایی که صاحبان‌شان با ماشین‎هایشان از شهر فرار کرده‌اند با کم شدن نور روز محو می‌شوند و هیچ چیزی جز خطوط تیز ساختمان‌های خیس باقی نمی‌ماند، مه پایین می‌آید و دیگر هیچ نوری در دوردست هم پیدا نیست، انگار در شهری ناتمام وسط داستانی نانوشته فرود آمده‌ام. شاید هم کلا وجود ندارم و فقط ایده‌ای خام و گنگ در سر خالقی هستم که هنوز خطوط کامل داستانش را نکشیده و کلماتش را ننوشته، فقط می‌داند کسی وسط شهری تاریک و نیمه‌خالی پشت پنجره‌ای روشن به زور سعی می‌کند روی زمین بماند.
دو هفته گذشته را به دفرماسیون فکر کردم و همه چیز را دفرمه کشیدم، آنقدر به دفرمه شدن چیزها فکر کردم و ایده‌هایی را در سرم پروراندم و کاغذ سیاه کردم که خودم هم زیر ایده‌های تمام‌نشدنی‌ام کاملا از ریخت و شکل افتادم. دستانم کش آمدند تا درختان و خانه‌هایی در دوردست را جلوتر بیاورند و ماتحتم آنقدر بزرگ و سنگین شد که برای از شکل انداختن‌ چیزها فقط کافی بود بنشینم رویشان و بعد چشمانم گشاد و بزرگ شدند برای دیدن حجم‌های دفرمه شده و کشیدن‌شان روی کاغذ.
هفته پیش وقتی کارهایم را برای معلمم بردم رو به باقی دخترها گفت "برخلاف شما که هیچ کاری نکردین نسترن به جاهای خوبی رسیده" بعد از این جمله همکلاسی‌هایم که برای دوست پیدا کردن و مهمانی رفتن آمده‌اند نقاشی یاد بگیرند و مدام با هم مشغول تفریح و شادی و خنده هستند و وقت ندارند کار کنند، شنل‌هایشان را انداختند تا شمشیرهای سوزان‌شان را ببینم. بعد سرهاشان را در هم فرو کردند و تمام طول کلاس بی‌توجه به من باهم ریزریز حرف زدند و خندیدند و موقع دیدن کارها حتی گوشه چشمی هم به کارهایم نینداختند در حالی که مدام آخی عزیزم‌شان برای کارهای همدیگر به راه بود. اینها همه برای من صحنه‌هایی به شدت آشنا هستند، دقیقا همان چیزهایی که از انسان‌ها انتظار دارم حتی به نظرم کمی دیر شمشیرهایشان را نشانم دادند اما من همین را هم غنیمت می‌شمرم، آنقدر ارتباطم با این گونه ناچیز است که وقتی مشغول تغییر شکل دادن زیر فکرهای غیرانسانی‌ام هستم همین فکر کردن به جزییات انسانی همکلاسی‌هایم پاهایم را روی زمین نگه می‌دارد و نمی‌گذارد  توی حفره‌های مکنده مغزم فرو بروم و کاملا تبدیل شوم.
سه‌شنبه‌ها اما هنوز تکلیفم را روشن نکرده که می‌خواهد روی زمین نگهم دارد یا بگذارد آنقدر فرو بروم که دیگر حتی حرف هم نتوانم بزنم. هفته پیش میم لابه‌لای کارت‌های مورد علاقه‌اش گراز و ببر و پلنگ را برای خودش برمیداشت و پرنده‌ها را می‌داد دستم تا بازی کنیم و همه چیز را بخورد. وقتی که حوصله‌اش پنج دقیقه به پنج دقیقه سر میرفت و می‌خواست بازی را عوض کنیم بهش گفتم دوست داری چه بازی‌ای بکنیم؟ گفت "می‌خوام همه رو بکشم". بعد از این جمله چیز زیادی یادم نمی‌آید، آنقدر توی فکرهایم فرو رفتم که میم از کلاس فرار کرد و در حیاط را هم باز کرد و پرید وسط خیابان، ظاهرا دنبالش می‌دویدم در حالی که برای خودم توی هزارتویی تاریک دستان میم را گرفته بودم و به سرعت می‌دویدیم تا فرار کنیم، آن روز فقط یک ساعت و نیم با میم بودم اما برای من چند روز گذشته بود، وقتی از کلاس آمدم بیرون همکارم بهم گفت چرا این شکلی شدی و من حتی جوابش را هم ندادم. توی راه وقتی دوستم با سرعت و قدرت ماشینش را به ماشین جلویی کوبید و سرم محکم خورد به صندلی جلو و صدای بوق ماشین‌ها بلند شد تازه انگار پاهایم به زمین رسیدند و از چنگال زمانِ کش آمده و هزارتوی تمام نشدنی بیرون افتادم.
شاید همکلاسی‌هایم که سرهایشان را می‌کنند توی هم تا من را نبینند و نشنوند حق دارند چون من حقیقتا دفرمه‌ام، زوایای تیزی دارم که گاه و بیگاه تیزتر می‌شوند و توی چشم و چال بقیه فرو می‌روند، وقتی حفره‌های مکنده مغزم فعال می‌شوند سرم می‌چرخد و همه چیز را به درون خودش میکشد، دیگر به کسی که دارد حرف میزند گوش نمیکنم و حتی نمی‌بینمش. حوصله‌ام زود از جمع سر میرود بعد گردنم را میکشم تا دراز شود و بتوانم سرم را توی دهانم بگیرم برای چند دقیقه تنها ماندن. این تغییرات در ملاعام هر انسان عاقلی را ناچار به فرار می‌کند و من حتی به نویسنده‌ای که چند روز است من را در این شهر خیس و تاریک و خالی تک و تنها رها کرده حق میدهم و حتی انتظار ندارم بیاید یک چراغ توی خانه روبرویی روشن کند چون مدام دارم تغییر شکل می‌دهم، پر و خالی میشوم، از تمام سوراخ‌هایم موجوداتی خودرو بیرون می‌آیند و بلندبلند حرف می‌زنند، شکمم باد میشود و آنقدر صداهای عجیب و غریب به بیرون می‌فرستد انگار چاهیست که کسی دارد از یک سمت دیگر تویش فریاد میزند، گربه‌ها روی گردنم ولو میشوند و راه نفسم را بند میاورند برای همین از گوش‌هایم برگ‌هایی برای نفس کشیدن به بیرون سرک می‌کشند، و این مناظر از تنهایی‌ حتی کلاغ‌ها را هم فراری می‌دهد چه برسد به انسان‌های لطیف و حساس.

۲۱ آبان ۱۳۹۷

The trees all stand like pleading hands

وسط سرما و باد و باران رفتم پارک و نقاشی کشیدم و طراحی کردم، واقعا از خودم خوشم می‌آید، واقعا از نقاشی خوشم می‌آید، نمی‌توانم تمام لذتی که میبرم را توصیف کنم فقط وقتی می‌بینم تمام چیزها به جز نقاشی چقدر زود برایم کمرنگ  و بعد هم گم و گور می‌شوند و حتی یادم هم نمی‌ماند چه چیزهایی دیگری جز نقاشی کشیدن وجود داشتند از بودن ناچیز و حقیرم روی این سیاره بی‌مقدار لذت میبرم. وقتی هم که کاری را تمام می‌کنم با تمام سوراخ سمبه‌هایی که در آن کشف میکنم و گیر و گورهایی که معلمم برایم بازشان می‌کند باز هم راهِ تمام کردنش آنقدر خشنودم می‌کند که تلخیِ خراب‌کاری‌هایم به راحتی دور می‌شوند و جایی برای درست شدن منتظر کار بعدی می‌مانند. 
یک نفر خواسته بود نقاشی‌هایم را بگذارم اینجا و به او گفته بودم باید بهانه خوبی برای این کار پیدا کنم، کاری که تمام روزهای هفته گذشته مشغولش بودم و برای کلاس امروز عصر آماده کرده‌ام را فارغ از رضایت و نارضایتی‌ام از نتیجه‌، ضمیمه این نوشته میکنم تا در بدبختی و پیری و کوری از تماشا کردنش روزهای خوش نقاش شدن را به یاد بیاورم.




۱۴ آبان ۱۳۹۷

امریکا هیچ غلطی نمی‌تواند بکند

احساس میکنم چشم‌هایم از خستگی گشاد شده‌اند و مردمک چشمم به لبه‌های پلکم می‌سابد تا از حال برود و پرت شود بیرون. از صبح درگیر طراحی محیطی با روانویس از یک قسمتی از خانه بودم که تمام دو روز گذشته هزاران صفحه را برای فهمیدن خطوط درستش سیاه کرده بودم، شب‌ها تا دیروقت کار میکردم برخلاف تمام شب‌‌های بودنِ رامین که همه‌اش را به فیلم تماشا کردن می‌گذراندیم. چند وقتی می‌شود که عادت چندساله هر شب فیلم دیدن را به خاطر نقاشی ترک کرده‌ام و اگر خیلی بخواهم به خودم حال بدهم دو سه فیلم در هفته میتوانم ببینم که آن هم ساعات رسمی کلافگی و دیوانگی از دستِ نتوانستن در نقاشیست، یعنی دیگر به هیچ کاری نمی‌پردازم اگر برای فرار از بلاک شدن مغزم در نقاشی نباشد.
 آخر شب‌ها وقتی همه تنم از نشستن  و خیره شدن و کشیدن مدام به قژقژ می‌‌افتد به زور خودم را بلند میکنم و مداد‌هایم را توی لیوان مخصوص می‌گذارم و لیوانِ تراشه‌های مداد و مداد‌تراش و تخته و کاغذها را هم کنار هم مرتب می‌چینم، بعد میزها را دستمال میکشم آشغال‌ها را جمع میکنم زیرسیگاری‌ها را خالی میکنم غذا و آب‌ گربه‌ها را پر میکنم و ظرف‌های کثیف را می‌شورم و طی انجام هر کدام‌شان فقط نقشه کارهای فردا را میکشم، این که از کجا شروع کنم، فقط ریتمیک کار کنم تا پرسپکتیو را دربیاورم یا این قدر وسواس به خرج ندهم و بروم سراغ طراحی محیطی، مدام دارم با خودم کلنجار میروم، وقتی به رختخواب میروم و همه نورها خاموش میشوند تمام خطوط غلطی که در روز کشیدم مقابل چشمانم به صف می‌شوند و من همه‌شان را جمع میکنم تا فردا درست‌شان کنم. توی خواب‌هایم که هر روز از شدت سرما و تغییر فصل و کار زیاد عمقش کم می‌شود هم مدام خواب می‌بینم که از زوایای مختلفی به منظره‌ای ثابت نگاه می‌کنم یا رنگ‌های عجیبی را در طبیعت پیدا میکنم.
دیشب توی خواب از دور جنگلی را دیدم که مطمئن بودم پشتش دریاست بعد زاویه عوض شد و من جنگل و دریا را در مجاورت هم دیدم وقتی خورشید غروب کرده بود و همه جا بنفش شده بود، زنی را دیدم که از موج بلندی به هوا پریده و در آسمان می‌چرخد و پرواز می‌کند. صبح با لذت خوابم را برای رامین تعریف کردم و وقتی خواستم حساب کنم چند وقت است دریا را از نزدیک ندیده‌ام واقعا هیچ چیزی به ذهنم نمی‌رسید، خیلی وقت است دریا را ندیده‌ام و حسرت دیدنش را دارم اما واقعا نمیتوانم از تهران بیرون بروم چون تمام برنامه‌هایم برای نقاشی کشیدن بهم میخورد و فقط خستگی راه به تنم می‌ماند. اگر فقط چند روز در هفته از کار کردن عقب بمانم یا از کارهایم راضی نباشم آنقدر دیوانه میشوم که حسرت ندیدن دریا در برابرش اصلا به حساب نمی‌آید. در واقع برایم نمی‌صرفد به خاطر دریا که ماه‌هاست خوابش را می‌بینم خودم را از کار بی‌اندازم، هرچقدر خسته‌تر و بی‌خواب‌تر میشوم هم ککم نمی‌گزد اگر به نقاشی کشیدنم آسیبی نرسد.
امروز معلمم با لذت کارهایم را ورق زد و از تمام‌شان تعریف کرد، بهم گفت خیلی خوب کار میکنم و حسابی چیزهایی که می‌خواسته یاد بگیرم را یاد گرفته‌ام، با ذوق و لذت نگاه خندان و کلماتش را توی هوا بلعیدم و کیف کردم از هفته‌ای که به خوبی گذراندمش و دقیقا از همان لحظات نقشه کار هفته جدیدم که از چهارشنبه شروع می‌شود تا دوشنبه ساعت سه بعد از ظهر را کشیدم. یکی از همکلاسی‌هایم بهم گفت "من اگه نصف تو کار کنم فلان" با ژست نابغه‌هایی که فکر میکنند استعدادشان خیلی زیاد است و فقط مثل فلانی خرکاری نمی‌کنند، با خودم فکر کردم چقدر راحتم از شر این چرندیات کون‌گشادانه راحت شده‌ام و دیگر این دست توهمات نمی‌توانند کار کردنم را متوقف کنند اما فقط گفتم "آره من خیلی کار میکنم ده برابر اینی که آوردم کار کردم ولی فقط همین شیش تا رو آوردم."
این هفته باید توی خیابان تمرین کنم، درخت و گیاه و ساختمان و هر چیزی که بیرون خانه هست را بکشم، باید حسابی گرم و مجهز بروم بیرون تا سرما نتواند دهنم را صاف کند، حسرت دریا و خستگی و بیخوابی و ترس از بیماری و بی‌پولی و تنهایی و تحریم‌ها که نتوانستند متوقفم کنند باید ببینیم سرما چه گهی می‌تواند بخورد.

۱۳ آبان ۱۳۹۷

بی‌ همه چیز

 وسط مهمانیِ شلوغی که دیگر روی پاهامان نبودیم و دست‌هامان به سقف می‌رسید دراگ دیگری از راه رسید تا کله‌هایمان سقف را سوراخ کند و از آن طرف به آسمان برسیم. لحظه‌ به لحظه به مهمان‌ها اضافه می‌شد و همه جا مملو از آدم بود، حتی صندلی کوچکی که روی بالکن به دیوار تکیه داده بودمش تا وسط رقصیدن به آنجا پناه ببرم برای استراحت، در تمام لحظات کاربران خودش را داشت و دیگر هیچ جایی جز دستشویی برای لحظه‌ای تنهایی باقی نمانده بود. غذاها هرلحظه بیشتر می‌شدند، پیک‌ها و آدم‌ها هم سنگین‌تر، هیچ انتهایی وجود نداشت و ساعت دو نیمه شب وقتی مهمانی را ترک می‌کردم تازه همه چیز داشت شروع می‌شد تا "خیلی خوش بگذره".
به هر طرفی که نگاه می‌کنم همه دنبال این هستند که خیلی خوش بگذرد و این خیلی خوش گذشتن دیگر هیچ حدی ندارد، وقتی از شدت هیجان روی پاهایمان بند نیستیم و چیزی نمانده که به سقف بچسبیم چیز بیشتری می‌خواهیم. میان کوه‌ها و دشت‌ها با تمام امکانات سفر رفتن‌مان غلت میزنیم اما باز هم کم است بدون الکل یا دراگی که کمی بالاتر ببردمان یا خوردنی‌های رنگارنگ که آنقدر انباشته‌مان کند که دیگر نتوانیم تکان بخوریم، هرچقدر بیشتر دنیا را میگردیم بیشتر عکس میگیریم و بیشتر به نمایش عکس‌هایمان نیاز داریم، انگار بدون تماشاچی دیگر خوش نمی‌گذرد یا شاید ما اصلا نمی‌دانیم خوش گذشتن چه شکلی است و چه حسی دارد بس که هیچ جا پیدایش نمی‌کنیم و چیز بیشتری می‌خواهیم.
بدن‌هایمان از حالت طبیعی خارج شده و دیگر به راحتی آدرنالین آزاد نمیکند، مجبوریم به صورت دستی به خودمان ذره‌ای آدرنالین تزریق کنیم تا کمی خیالمان راحت شود دارد خوش می‌گذرد. از این مجلس رقص قل میخوریم به مجلس بعدی و حدودا دوازده شب میرسیم چون ما نباید هیچ کدام‌شان را از دست بدهیم، برنامه‌هایمان را طوری تنظیم میکنیم که حتی یک شب هم تنها نباشیم، در خانه‌مان را پشت کسی نمی‌بندیم اگر قرار نباشد کمتر از یک ساعت دیگر به روی دیگری بازش کنیم، از بغل این دوست فورا خودمان را به بغل دیگری میرسانیم چون آنقدر اوضاع‌مان خراب است که حتی یک لحظه هم نمی‌توانیم با خودمان تنها باشیم، باز هم هیچ کدام‌ اینها چیزی نیستند چون ما در جریان همه‌شان به الکل و دراگ و گوشی‌های هوشمندمان هم نیاز داریم از بس خالی و بی‌چیزیم.

۰۹ آبان ۱۳۹۷

خطوط معلق

نزدیک غروب وقتی بلخره آفتاب به زحمت از پشت ابرهایی که تا چند ساعت پیش همه آسمان را گرفته بودند بیرون آمد، باریکه نور سرخ از میان چند شاخه گذشت و به صورتت رسید. پاییز شروع شده بود اما هنوز چیزی از رسیدنش نگذشته بود، شاخه‌ها هنوز سبز بودند و کف جنگل از برگ‌های خشکی که دیگر حوصله سبز ماندن نداشتند پوشیده شده بود و تو آرام و بی‌جنب و جوش از نورِ غروب، وسط سبزی شاخه‌ها و خشکی زمین می‌درخشیدی و من نمی‌توانستم چشم از معدود تکان‌خوردن‌های آرامت که انگار نور را جابه‌جا می‌کردند بردارم. صدای بهم خوردن چند کلید میان صداهای جنگل گوشم را قلقلک داد، تو به آرامی از تپه‌ای که دیگر هیچ نوری روشنش نمی‌کرد گذشتی بی‌حواس به جسد حیوان پرمویی که تازه روی برگ‌های خشک داشت غذای مگس‌ها و زمین می‌شد به من رسیدی و مدادرنگی آبی‌کبالت و دسته‌کلید را در دستم گذاشتی و من از لابه‌لای باد سرد غروب که تک و توک برگ‌هایی را به زمین می‌ریخت به شهر دور و قدیمی که کلید خانه‌اش در دستم بود رسیدم. 
زمان زیادی به عقب رفته بودم، مردانی روی سقف خانه روبرو آتش در دست لایه براقی را به کفی که رویش راه می‌رفتند می‌چسباندند. همه چیز از حرکت ایستاده بود و  من خودم را می‌دیدم محاصره شده در لذتِ اجباریِ نخواستن، در خانه‌ای که تاریک نمی‌شد و به زور تاریکی‌اش به چشم می‌آمد، وسط موسیقی‌ای اضطراب‌آور با نور آتش بر زمینه پنجره. به دنبال چیزی که گم‌ کرده بودم می‌گشتم، شاخه‌های درختی بلند، سنگین و بدون حرکت مقابل چشمم می‌لرزیدند و من واقعا زیر بار نخواستن و کلافگیِ گم کردن آب شدم و به تمام گوشه‌های تصویر چسبیدم و در فضایی خالی به سرعت از تصاویری که بین‌شان پرواز می‌کردم جلو رفتم و به اتاقی دیگر در شهری دیگر رسیدم، تنگ و عرق کرده از بوی دو نفری که چند دقیقه قبل آنجا نشسته بودند. روبروی هیکلی که در لحظاتی کوتاه مانند بادکنکی خالی شده بود نشسته بودم و به کمر گشاد شلواری که دیگر شکم چاقی بهش فشار نمی‌آورد نگاه می‌کردم، "برای چی اومدی" در هوا چرخید و جای خالی شکم گم شده بالا و پایین رفت و چشمی روی حرکت دستانم ثابت ماند.
"من حتی حوصله ناراحت شدن را هم ندارم همان قدر که از شادی حوصله‌ام سر میرود، من فقط می‌خواهم وقتی دستم را دراز میکنم به چیزی بیشتر از لبه‌هایش برسد، می‌خواهم بلندتر شوم یا دستانم کش بیایند یا بتوانم با چشم‌هایم جلوتر بیاورمش. با نهایت احترام به بزرگواریِ دروغینی که در نخواستن‌ هست من چیزی را می‌خواهم. نه به بیهودگی شادی شما یا به موهوم بودن آسایش‌تان، نه‌ نه، اسمش این نیست، نه، حتی شکلش هم این نیست، چطور بگویم... چیزی که برایش تا نهایت کش میایم به ابتذال هیچ کدام از کردن‌ها و شدن‌هایی که می‌گویی نیست... خسته‌ام میکنی با حرف‌هایت، تو بیا اصلا کاری به این چیزها نداشته باش فقط کمک کن کش بیایم"، کمر گشاد شلوار باد کرد و چشمانی که به دستانم خیره شده بود تکان خوردند، و بیچاره او که شاید هرگز نفهمید چه کار باید بکند اما وقت‌مان دیگر تمام شده بود. 
وقتی زمان سر جایش برگشت همه رفته بودند، فقط من و تو مانده بودیم در اتاقی که آینه‌هایش دستانم را موقع کش آمدن و کندن لباس‌هایم در هم منعکس می‌کردند و همه جا می‌شدم منِ کش آمده در آستانه رهایی. کشو لباس‌هایی باد کرده از ده سالگی را بیرون کشیدم و یک جفت جوراب آبی روشن پیدا کردم. جورابی گم شده بعد از سفری رنگ و رو رفته در گذشته، با دوخت ظریفی روی پنجه‌ها و همان خطوط نو بودن. بله، همه می‌توانند پرواز کنند، دسته‌کلیدها، مدادرنگی‌ها و جوراب‌ها و صداها و بوها و فکرها، فقط هیکل بی‌خاصیت من سفت به زمین می‌چسبد و وقتی زیاد دور خودم می‌چرخم و الکل درونم انباشته می‌شود و فکرهایم به سرم برنمی‌گردند، از شدت بدبختی به جای پرواز به سرگیجه و تلوتلو می‌افتد و دست به دامن چیزی بیرون از خودش می‌شود برای صاف ایستادن.

چندم آبان_ آسمان‌ خانه‌ای که هنوز به آن نرسیدم

۰۷ آبان ۱۳۹۷

عزیزم

خیلی وقت بود نگاهی بهت ننداخته‌ بودم اما حالا وقت تماشا کردنت رسیده. بگذار کمی آزارت بدهم بعد بایستم عقب تماشایت کنم چطور به خودت می‌پیچی و به در و دیوار می‌خوری تا خودت را خالی کنی. مدت‌ها دور ایستادم و پنهانی تماشایت کردم، آنقدر دور که من را فراموش کردی اما حالا شهوت تماشا کردنت موقع رنج کشیدن آنقدر زیاد است که دیگر نمی‌توانم نگاهم را پنهان کنم با این که تو دیگر حواست به من نیست. خوب می‌دانم بعد از این دردی که تحمل میکنی نوبت نوازش من می‌رسد، در حالی که هر لحظه بیشتر در خلسه فرو میروی و آنقدر بی‌حالی که فراموش میکنی این من بودم که آزارت دادم. همیشه همین طور است، من شکارچیِ لحظاتِ درد کشیدن تو هستم. واقعی‌تر و برانگیزاننده‌تر از درد کشیدن تو برای من دیگر وجود ندارد عزیزم.

۰۱ آبان ۱۳۹۷

حمله به تایتان‌ها

از لحظه‌ای که بیدار شدم همه بدنم کوفته بود، احساس کردم در آستانه سرماخوردگی قرار دارم اما باید از رختخواب بلند میشدم و خودم را به خانه رفیقم میرساندم تا از آنجا با  دوست دیگری دو ساعت توی راه بمانیم تا به نون و میم، بچه‌هایی که بهشان درس میدهم برسیم. دیروز که فهمیدم یکی از گربه‌های پارک سرما خورده میخواستم امروز برایش غذای نرم و گرمی ببرم برای همین مجبور بودم زودتر خودم را جمع و جور کنم تا وقت کنم بروم غذای بچه مریض را ببرم و هشت و نیم خانه رفیقم باشم، با همه اینها طبق معمول ده دقیقه زود رسیدم. از بس در تمام زندگی‌ام زودتر به قرارهایم میرسم خوب بلدم ده دقیقه را پر کنم. دقایقی را به کشف و ضبط‌های خاص خودم گذراندم تا بقیه برسند و راه بیفتیم.
توی راه خبری از ابرهای هفته پیش نبود اما همین که از شهر خارج شدیم دشت‌ها و درختان و مزارع  ظاهر شدند و به خیالم می‌توانستند از دست فکرهایم راحتم کنند، حوصله فکر کردن به درد بدنم را نداشتم همان قدر که حوصله فکر کردن به دری وری هایی که از شب قبل اطرافم درست شده بود را نداشتم. همان مزاحمی که چند هفته است دست از مزاحمت برنداشته دیشب باز هم تماس گرفت و یک بارش را جواب ندادم و بعد رامین بهم پیشنهاد کرد جواب بدهم تا شرش دفع شود، نمیدانم رامین چطور درباره آدم‌ها فکر میکند که خیال میکند میشود با توجه و احترام شر مرض‌های یکی را کم کرد، اما قبول کردم و حرف زدم و طرف باز هم با چرندیات توهین‌آمیزش آزارم دادم و بعدش رامین گفت خب بسه دیگه جواب نده. از خودم بدم می‌آمد که اجازه داده بودم عوضی‌ای که چندبار قبلا عوضی بودنش را بهم ثابت کرده باز هم آزارم دهد.
چیزهای دیگری هم بودند که در سرم مثل پرندگان مزاحمی بر سر بذرهای تازه پاشیده شده مزارع پرواز میکردند و ناراحتم میکردند. ترسی تکراری مدام حواسم را به خودش مشغول میکرد، این که اگر شعور و استعدادت را در معرض تایید و تحسین آدم‌های بی‌فکر بگذاری که هیچ درکی از وجود انسانی تو ندارند و فقط به چشم یک سوژه برای گذراندن وقت بی‌ارزششان بهت نگاه می‌کنند، رفته رفته همه چیز رنگ میبازد و در نهایت تو میمانی و هاله‌ای گم شده از شعوری که یک زمانی زیر پوستت جریان داشت اما حالا خودت بهتر از هرکسی میدانی خبری از آن نیست و همین تو را توی یک ژست خودپسندانه‌ای فشار میدهد تا باز هم تاییدها و تحسین‌ها را مثل مسکنی که دیگر اثرش را روی بدنت از دست داده دریافت کنی چون فقط معتادی. سالهاست این آسیب را می‌شناسم و به خاطر در امان نگه داشتن چیزی در خودم که اسمش را شعور میگذارم مدام فیلترهای اطرافم را سنگین‌تر میکنم و نمی‌گذارم آنهایی که شغل‌شان خایه‌مالیست یا اعتیادشان معاشرت است بهم نزدیک شوند و وقتم را تلف کنند اما هرچقدر منزوی‌تر میشوم باز هم نمیتوانم آسیب اینها را که مثل مور و ملخ همه جا را گرفته‌اند کاملا دفع کنم. کلمات بی‌معنی‌ و مبتذل‌شان که در قالب جملات پرطمطراق و پیچیده همه جا در حال هوا کردنش هستند، توی گوشی تلفن، وسط کلاس نقاشی و باقی جاهایی که دهانشان باز میشود حالم را از خودم بهم میزند که چطور من هم جزو اینها هستم. خوب میدانم این فرو رفتنم در تنهایی همین طور که از واقعیت اطرافم دورم میکند به وسواسم هم اضافه میکند اما نتیجه احترام و اعتمادم وقتی میشود بیشعوری و مزاحمت آنقدر عصبانی میشوم که واقعا همان هفته‌ای یک بار تماس با بچه‌ها و کلاس نقاشی و آدم‌های پارک و میوه‌فروش تمام نیازم به آدم‌ها را ارضا میکند حتی وقتی یک ماه بدون رامین زندگی کنم، بیشتر از این در ادبیات من اسمش دوران اغفال است.
نون دختر سیزده ساله‌ای که هفته پیش بهم فهمانده بود بالغ شده و پسرها دنبالش هستند این هفته بهم گفت پریود شده و دلش درد میکند بعد با هم علوم  خواندیم و من برایش درباره بلور صحبت کردم و سعی کردم بهش بفهمانم بلور جنس ماده نیست بلکه شکل آن است، دانه‌های نمک را بهش نشان دادم و عکس الماس را توی گوگل، بعد گفت دوست دارد زبان انگلیسی یاد بگیرد و من برایش الماس را به انگلیسی سرچ کردم و بهش گفتم سعی کن این کلمه و تلفظش را خوب یاد بگیری و توی تبلیغات شبکه‌های ماهواره‌ای و هرجایی که ممکن است پیدایش کنی. بعد با هم رفتیم سراغ اجتماعی، درسی درباره همدلی و همیاری، برایش از همدلی حرف زدم و سعی کردم با مثال‌هایی بهش بفهمانم از ظاهر کلمات خارج شود و سعی کند معنی‌شان را در زندگی روزانه‌اش پیدا کند. بعد به زلزله و جنگ و کاربرد همدلی رسیدیم، به مثال کلیشه‌ای فلسطین و اسراییل و بی‌توجهی‌اش به این کلمات. واقعا قلبم درد میگرفت وقتی میدیدم تراژدی دردناک ماجرای فلسطین این قدر دستمالی شده که هیچ همدلی‌ای را در نون برنمی‌انگیزد، سعی کردم برایش از زاویه دیگری درباره فلسطین حرف بزنم و از ظلم مسلمی به نام اسراییل که همین طور آمده و آمده و از روی همه چیز رد شده و دیگر نام یک حکومت اشغالگر نیست، یک تفکر است که پیروانش را روزانه همه جا میبینیم. بعد وقت ناهار رسید و همه دور هم ساندویچ الویه خوردیم و از این که روزی که منتظر تلخی‌اش بودم لحظات این قدر شیرینی دارد غرق در رضایت شدم.
بعد میم رسید، میم را نمیتوانم بنشانم، ایستاده باهم حرف زدیم و حرف به پنگوئن رسید و گفت نمیداند پنگوئن چه شکلی است. پنگوئن را برایش سرچ کردم و وقتی متوجه شد اینترنت دارم گفت قسمت آخر "نبرد با تایتان‌ها" را سرچ کن. خوشحال شدم به دامم افتاد، من که خودم سالهاست لابه‌لای انیمه‌ها وول میخورم خوب میدانستم انیمه همان چیز مشترک میان من و میم است و منتظر اتفاق افتادنش بودم. بچه‌ای که همه میگویند نمیتواند بخواند و بنویسد به سرعت نبرد با تایتان ها را خودش تایپ کرد و سرچ کرد و میان لینک‌هایی که پیدا شدند تندتند خواند و به قسمتی که میخواست رسید، همه چیز همان جوری پیش میرفت که میخواستم، چند دقیقه نبرد با تایتان‌ها میدیدم و من معنی دیالوگ‌ها را ازش میپرسیدم و ازش میخواستم برای دوباره پلی شدن جمله ای را که میشنود روی تخته بنویسد. او هم مینوشت اول با غرغر و اعتراض اما وقتی فهمید هرچقدر بیشتر طولش بدهد ادامه تایتان‌ها دیرتر پلی میشود سرعتش را بیشتر کرد و غرغر را کمتر، تا آخر کلاس حدودا ده جمله کامل را نوشت و غلط‌هایش همین طور کم میشدند و بازی‌مان جلو میرفت اما به سختی قادر به کنترلش بودم و او تقریبا همه چیز را کنترل میکرد من هم همین که جیغ و داد نمیکرد و به در و دیوار نمی‌کوبید و از کلاس فرار نمی‌کرد خوشحال و راضی بودم. صحنه آخر قسمتی که با هم دیدیم، اِرِن  قهرمان داستان هرکاری کرد نتوانست قدرت درونی‌اش را فعال کند و ناامید افتاد روی زمین اما دختری که عاشق هم بودند بهش نزدیک شد و برایش با اشک گفت شالی که سالها پیش به گردنش انداخته از تمام خطرها نجاتش داده حالا وقت افتادن نیست بعد ارن با همان کندی خاص انیمه‌ها بلند شد و هر لحظه شد هزار دقیقه و من و میم با استرس منتظر بودیم بلخره قدرتش فعال شود و بزند خار تایتان‌های به قول میم بی‌ناموس را بگاید. کلاس‌مان تمام شد و آخرش به میم گفتم اونی که باعث شد ارن بتونه قدرتش رو فعال کنه چی بود ولی میم درکی از این ماجرا نداشت شاید هم داشت و هنوز آنقدر بهم اعتماد نداشت که برایم توضیح بدهد، باهم خداحافظی کردیم و میم رفت تا هفته بعد.
در راه برگشت فقط میخواستم برسم به دوش آب داغ و تنم را از گرفتگی نجات بدهم، وقتی به خانه رسیدم ابرهای پخش و پلای آسمان قرمز شده بودند و سیگاری که صبح به خاطر غذا دادن به گربه مریض و ده دقیقه زودتر رسیدنم به خانه رفیقم دست نخورده مانده بود را روشن کردم و فکر کردم اگر رامین هم خانه بود امروز هیچ چیزی از زیبایی کم نداشت.

۲۹ مهر ۱۳۹۷

"زمان دارد مرا در خود احاطه میکند"

دیشب نصفه‌های شب چشمانم باز شد و مطمئن بودم صبح شده، از باریکه بیرون مانده پنجره از ضخامت پرده سعی کردم نور روز را پیدا کنم. لحظات اول همه چیز به نظرم مسجل و منطقی می‌رسید، بیرون روشن بود و صبح شده بود بعد کم‌کم به سکوت بی‌وقفه‌ شک کردم، نه بلبلی بود نه گنجشکی و نه کلاغی، حتی باجو هم لب پنجره نبود و خانه هم غرق در سکوت بود. به ساعتم نگاه کردم و باورم نشد ساعت دو و بیست دقیقه شب است، آنقدر برایم باورش سخت بود که با تمام نفرتم از نور موبایل وقتی چشم‌هایم را تازه باز میکنم دنبالش گشتم و دو و بیست و یک دقیقه را روی صفحه موبایل هم دیدم. وقتی نور آزاردهنده صفحه موبایل به چشمانم خورد تازه به نظرم همه جا تاریک شد و هیچ اثری از نور روز نماند.
اندوه اولِ شب بهم حمله کرده بود، من هم خودم را شل کرده بودم و با تماشای عکس‌هایمان طی این هفت سال، درست کردن کوکوسبزی و گشتن دنبال موسیقی مورد نیاز رفیقم اشک ریخته بودم و اجازه داده بودم غمی که اگر یک کلمه درباره‌اش می‌گفتم به ابتذال باورنکردنی‌ای ختم می‌شد، بیاید از رویم رد شود و تمام آب بدنم را خشک کند. ساعت‌ها اشک ریخته بودم و خودم را به خاطر ساختن موقعیتی که او در کنارم نباشد سرزنش کرده بودم و از همه چیز و همه کس ناراحت بودم و بعد با بی‌حوصلگی دست به دامن استوری‌های بی‌چیز اینستاگرام شده بودم تا ابتذلِ شناور در نمایشِ چرندیات روزمره اندوهم را به کثافت بکشد و به جای غم با چندش بخوابم، اما ابتذالی که جان کندم دستم را بهش برسانم از اندوهم شکست خورد و من به جای چندش از استوری‌ها فقط غصه خوردم از این همه بی‌کیفیتی زندگی‌ها در سراسر این سیاره.
وقتی از خواب پریده بودم اندوهم پیر و دانا بهم می‌گفت ساعت‌ها لابه‌لای پف محبوب رختخواب راحت و نرمت این پهلو آن پهلو میشوی و هیچ حالت راحتی برای خوابیدن پیدا نمیکنی، هلاک میشوی و خودت را با انزجار از رختخوابت که دیگر از زمین سرد هم سخت‌تر است جدا میکنی و با پریشانی وسط خانه راه میروی و گربه‌های ترسیده‌ات به پر و پایت می‌پیچند و تمام نظم و سکوت شبانه را بهم میریزی، فردا هم با خستگی و بی‌حوصلگی بیدار میشوی و نمیروی شنا کنی و به زور خودت را میکشی به انتهای خیابان و دلت را به ابرها و درختان و گربه‌ها خوش میکنی تا شاید کمی از گودالی که برایت حفر کرده‌ام خودت را بالا بکشی. حتی حوصله نداشتم با فکرهای دیوانه‌ام بجنگم و خودم را سفت بچسبم تا هیچ کدام این پیش‌بینی‌ها به حقیقت نرسند، بی‌جان و افسرده بودم و آن وقت شب و تنهایی و سکوت سرد و سیاهی که مقابلم بود هیچ راه فراری باقی نمی‌گذاشت، با صدای نیمه‌جانی گفتم "باشه بابا باشه"، اندوه سیراب شده از ناتوانی‌ام بالای سرم پرواز میکرد و خیال نقاشی‌ای در آینده را در سرم می‌پروراند، نقاشیِ این ساعتِ شب، وقتی همه چیز سیاه است و بیرون انگار سفید به نظر می‌رسد، اندوه با بزرگواری بهم فهماند سیاه و سفید خام‌دستانه است، این رنگ‌ها شاید چیزی میان بنفش و خاکستریست یا شاید رنگ‌های دیگری که تو نمی‌شناسی‌ و نمی‌توانی تشخیص بدهی، باید بیشتر نگاه میکردم، دقیق‌تر، هرچقدر چشمانم را تنگ‌تر میکردم و دنبال رنگ‌هایی که نمی‌دیدم می‌گشتم خواب بی‌سروصدا و ترسیده بهم نزدیک‌تر می‌شد.
صبح با بیزاری بلند شدم و وقتی برای قدم زدن به پارک رسیدم همه همراهان تقریبا روزمره‌ام دیگر داشتند می‌رفتند، به خلوتی انتهای پارک پناه بردم و جلوی دریچه مخفی پارک رو به باغ بزرگ و بی‌انتهای سازمان دولتی پشتش نشستم. شیارهای میان درختان سازمان دولتی انباشته بود از برگ‌های خشک و ریخته‌ی درختان بالای سرشان، خاکستر سیاه به جا مانده از آتشی خاموش شده هم رنگ‌های به هم متصل پاییزی را یکهو از هم گسسته بود و مانند سوراخی بزرگ وسط پارچه‌ای رنگارنگ چشمم را از پیگیری رنگ‌ها منحرف میکرد. رو به دریچه‌ای که دوست دارم خیال کنم مخفی و پنهان است دراز کشیدم و حسرت خوردم چرا شب‌ها نمیتوانم به جای تخت خواب سردِ تنهایی‌ام  روی چمن پارک میان درختان آشنا بخوابم. بعد گربه‌ها و جکی یکی یکی ردم را زدند و خودشان را بهم رساندند، جکی شیرینی‌هایی که برای کلاغ‌ها آورده بودم را خورد و گربه‌ها با بی‌علاقگی غذای جدیدشان را، یکی‌ از گربه‌ها سرما خورده بود و از دماغ و چشمش آب می‌آمد، مادرشان هم که یکی دو ماهی بود ناپدید شده بود برگشته بود و دورتر از بچه‌هایش مثل غریبه‌هایی که هیچ آشنایی با هم ندارند التماس میکرد دستی به سرش بکشم. با هم راه افتادیم و دنبال قارچ‌ها گشتیم، یکی از اسباب‌بازی‌های پارک که مدت‌ها بود تلق تلوق میکرد را از جا کنده بودند و انداخته بودند پشت کانکس باغبان‌ها دقیقا روی خانواده قارچ‌های جدیدی که کشف‌شان کرده بودم، از تصویر قارچ‌های له شده زیر دست و پای اسباب‌بازی آهنی، خوابی که دیشب دیده بودم و فراموشش کرده بودم یادم آمد.
توی خواب پریشانِ دیشب با رامین و بهناز از هواپیما پیاده شده بودیم، به هند رسیده بودیم و من مدام از بهناز سوالاتی درباره همه چیز می‌پرسیدم، غذاهای زیادی که برایمان می‌آوردند را یک به یک بررسی میکردم و از بهناز میپرسیدم محتویات این چیست و آیا طبق قوانین هند ما باید بعد از این باز هم چیزی بخوریم یا نه؟ و بهناز مدام میگفت بله بله غذا خوردن در هند خیلی طول میکشد شاید چند ساعت و اگر زود از سر میز بلند شوی همه ناراحت میشوند باید همه اینها را بخوری اما یادت باشد که اینها اصلا دلت را پر نمیکنند و همه‌شان جوری ساخته شده‌اند که برای یک وعده مناسب باشند و من مدام از این که در بدو ورود به هند به جای آن طبیعت دیوانه‌وار مجبور بودم توی یک اتاق بی‌رنگ و رو  پشت یک میز بی‌رنگ فقط بخورم تا بی‌احترامی نکرده باشم و سیل تمام نشدنی جمعیت را از بالا تماشا کنم دلم میخواست گریه کنم و فرار کنم، اما بهناز و رامین مدام دلداری‌ام می‌دادند و می‌گفتند "صبر کن تموم میشه، یه کم دیگه صبر کن".

۲۷ مهر ۱۳۹۷

مشکلم نون نیست آب نیست برق نیست

دیشب ساعت دوازده و نیم شب وقتی رفیقم گفت شب آنجا بمانم از استرس به خودم لرزیدم، شب قبلش وقتی خواب بودم از سر و صدای دعوای پیچی و باجو از خواب بیدار شدم، دقیقا زیر گوشم پایین تخت ساعت سه و نیم نصف شب داشتند هم دیگر را کتک می‌زدند و سر این که کدام شان روی تخت بخوابند دعوا می‌کردند. قبل از این که پیچی بیاید شب‌هایی که رامین نبود و تنها می‌خوابیدم باجو عادت داشت بیاید روی تخت و کنار سرم بین بالشت من و رامین بخوابد اما از وقتی که پیچی آمده و تا صدای توی تخت رفتنم را می‌شنود اول خرخر کردنش را روشن می‌کند و بعد دوان دوان خودش را به من می‌رساند و روی شکمم پهن می‌شود، باجو چند شب قهر کرد و به خیالش این راه می‌توانست او را دوباره به تخت برساند اما وقتی که فهمید جهان چقدر جای وحشیانه‌تری از این اداهاست، مبارزه را شروع کرد و چند شب پیچی را با کتک به بیرون از اتاق خواب فرستاد اما بعدتر پیچی هم فهمید بدون مبارزه هرگز پایش به تخت نمی‌رسد، این شد که بزن بزن دیشب اتفاق افتاد و وقتی دوباره از خواب بیدار شدم دیدم باجو جای همیشگی‌اش بین بالشت‌ها خوابیده و پیچی کمی پایین تر از او به سمت چپ رفته و دلش به دست دراز من روی تخت کنار تنش خوش است اگر شکمم را ندارد.
فکر کردم باید حتما برگردم خانه و کنار گربه‌های وحشی‌ام بخوابم تا هم دیگر را نخورند، دیشب را در آرامش خوابیدیم و صبح حتی ورزش هم نرفتم تا خستگی هفته را از تنم بیرون کنم، اما با سردرد از خواب بیدار شدم که می‌توانست هنگ‌اوری معاشرت شب قبل باشد اگرچه نه چیزی نوشیده و نه چیزی کشیده بودم، خودم را به آرامش و دو لیوان قهوه دعوت کردم و سردرد عجیب و بی‌موردم را نادیده گرفتم، خواب عمیقم خیلی خوب بود و بیشتر از شب‌های دیگر هفته، اما انگار بدنم در این وضعیت سر رفتن از انرژی با خواب خوب میانه‌ای ندارد. در همین فکرها بودم و داشتم ظرف‌ها را می‌شستم که بوی بدی در خانه بلند شد، دویدم به اتاقی که توالت گربه‌ها آنجا بود و فکر کردم باید خاکشان را عوض کنم. هفته پیش که دیدم یکی از دستشویی‌ها همیشه تمیز است و هر دوتا توی توالت بزرگه کارشان را می‌کنند توالت کوچک را شسته بودم و به خیال خودم از شر تمیز کردن هر روزه دو توالت خلاص شده بودم. توالت بزرگه را تمیز کردم اما بو هرلحظه بیشتر می‌شد، در اتاق چرخی زدم و یک تکه بزرگ گه روی کوسن صندلی کار رامین دیدم، از ترس فریاد کشیدم و جیغ زنان دویدم سمت دستکش‌ها و کیسه زباله و گه تازه و خیس را با فریاد و چندش صداداری توی کیسه کردم و کوسن را به توالت بردم و روشویی را پر از آب داغ و ماده ضدعفونی کردم و روکش کوسن را پرت کردم تویش و با لرزش و غرغر شروع کردم کمی احساس خلاصی کردن از بو اما وقتی برگشتم به اتاق هنوز بو نرفته بود، با نفرت به اطراف نگاه کردم و تکه گه دیگری را دیدم که روی سرامیک برق می‌زند. واقعا دلم می‌خواست شمشیرم را بیرون بکشم و در یک لحظه خودم را خلاص کنم. چند دقیقه با تعجب به اطراف نگاه کردم و از این که هیچ شمشیری به دیوار اتاقم نیست غرق در وحشت شدم. دوباره تمام آن کارهای قبل را با همان صداهای دیوانه‌وار تکرار کردم و با ماده ضدعفونی به اتاق‌کار حمله کردم و همه جا را از در و دیوار تا زمین و قالی را به ماده شوینده و ضدعفونی آغشته کردم و ساعت‌ها شستم و سابیدم و بعد اسباب‌بازی‌ها را به توالت بردم و توی آب داغ فرو کردم‌شان و چند دقیقه نفس عمیق کشیدم و به منظره اسباب‌بازی های شناور توی آب داغ نگاه کردم و آرزو کردم اسباب‌بازی‌ها شروع کنند به ذوب شدن تا خیالم راحت شود دیگر بوی گه به مشامم نمی‌رسد. اما اسباب‌بازی‌ها با سماجت سرجایشان سفت ایستادند و من فقط به چهاردیواری توالت نگاه کردم و از این که کوهی از گه توی این فضا به سوراخ درستی راهنمایی شده‌اند احساس آرامش کردم.
بعد با همان چندش تمام نشدنی برگشتم و لباس رزم و دستکش‌های آهنینم را پوشیدم و بدون شمشیر پیچی را به حمام بردم و شروع کردم با دقت همه تنش را لیف کشیدم، چون خیلی مجهز بودم هیچ کدام از چنگ‌های وحشیانه‌ و تلاشش برای فرار نتیجه نداد، وقتی حسابی تمیز شد خشکش کردم و خواباندمش توی آفتاب. همان وسط‌ها بود که خواهرم زنگ زد و پریشان خواست بیاید خانه‌ام، دوباره همان بساط همیشگی، سالهاست وضعیت سر زدن خواهرم همین است، اینبار اما حتی حوصله نداشتم فکر کنم چطور کارش از دیروز که دراز کشیده بود روی تخت ماساژ و بعدش از حوضچه پدیکوری که پاهایش تویش شناور بودند استوری گذاشته بود حالا به اینجا کشیده. یعنی دیگر به وضوح میدانم اینها هیچ ربطی به هم ندارند و حتی اگر حقیقتا دیروز غرق در لذت بود حالا در رنج بودنش رابطه مستقیم با فهم لذتش دارد و اینها را بدون هم نمی‌شود فهمید و احساس کرد، با روی گشاده خواستم بیاید اما کماکان دنبال شمشیر گمشده‌ام می‌گشتم و فکر میکردم چقدر عاقل بودم که دیشب برگشتم خونه و حالا همه چیز به دو تکه گه تازه و خیس ختم شد به جای چندین تکه گه خشک شده در همه جا.
خواهرم رسیدم با چشمانی سیاه از گریه و آرایش ریخته روی صورتش، همین که پایش را گذاشت تو بدون این که بپرسم چرا انقدر بهم ریخته است وادارش کردم همه خانه را بچرخد و بو بکشد ببیند بوی گه می‌آید یا نه، وقتی خیالم راحت شد خبری از بوی گه نیست نشاندمش برایش نان داغ کردم و چای آوردم و چیزی خورد و شروع کرد همان تراژدی تکراری رابطه‌اش با مرد دیوانه را تعریف کردن. یک جاهایی از داستان برایم مثل دیالوگ تکراری سریالی بود که هزار بار دیده‌ام، همراه با او یک کلماتی‌ از داستان را تکرار میکردم و جزییاتی که از قبل میدانستم را پیش‌بینی میکردم و او به وضوح میدید از هیچ چیزی تعجب نمی‌کنم. لحظاتی گریه‌اش اوج میگرفت و در نقشی که مرد دیوانه‌ ده سال تلاش کرده بود به زور تویش فشارش بدهد فرو میرفت و من همان لحظه یادم می‌آمد وقتی گه را با دستکش گرفتم نرم بود و به دستکش می‌چسبید و از شدت چندش فریاد میزدم و میگفتم بابا "طرف  رواااانیه" و بعد احساس دست زدنم به گه کمی فروکش میکرد و به جای آن گه به این گه فکر میکردم و دوباره عصبانی میشدم و با هیجان میگفتم "سفت وایسا، تا همین جاش خوب پیش رفتی، خونه‌تو جدا کردی و از اطرافش دور شدی دیگه نذار بیاد دیدنت و..." باقی حرف‌های همیشگی. همان چیزهایی که در تمام این ده سال هزاران بار به روش‌های مختلف زیر گوشش خواندم، با خونسردی و گریه و داد و بیداد و مهربانی و بوس و بغل و باقی مدل‌های موجود در دنیا. کم‌کم آرام شد و باهم پنیر و چیپس خوردیم و بعد از چند ساعت دوباره همان خوش‌گذرانِ غم به خود راه نده‌اش برگشت و گفت "پاشو بریم لواسون". وای واقعا حوصله "لواسون" نداشتم آن وسط ولی واقعا می‌خواستم حالش بهتر شود و تماشای دوباره گریه و زاری‌اش در غروب دلگیر جمعه شمشیری بود در هوا شناور برای فرو رفتن در قلب پاک و مهربانم. قبول کردم اما گفتم باید کمی به تمریناتم سر و سامان بدهم و بعد برویم، تمام چیزهایی که موقع حرف زدنش و سخنرانی‌های خودم درباره وضعیتش کشیده بودم به شدت سیاه و شلوغ و بی‌نظم بودند می‌خواستم یک بار هم که شده پرسپکتیو مبل و لونه گربه‌ها و پنجره پشتشان که به در بالکن می‌رسید را دربیاورم لااقل و بعد بلند شوم. 
توی راه مدام دعا میکردم به ترافیک عیاشان عصر جمعه لواسان نخوریم، اما خواهرم که سالها آنجا زندگی کرده بود و تقریبا روزانه بین تهران و لواسان در رفت و آمد بود آنقدر سوراخ سمبه بلد بود که رنگ ترافیک را ندیدم. سر پیچی گفت "کیارستمی هم اینجاست" بعد همان جا پارک کرد و پیاده شدیم و قدم زدیم به سمت عباس، توی راه وقتی از میان قبرها می‌گذشتم لحظات خوش تفریح در قبرستان‌ها به همراه مامبزرگ یادم می‌آمد. همیشه وقتی به جایی برای پیکنیک می‌رفتیم مامبزرگ قبرستانی برای زیارت پیدا میکرد و میان قبرها راه میرفت و شعر و آواز می‌خواند و گل‌های وحشی توی مسیر را می‌چید و نثار مرده‎های ناشناس میکرد، من هم به دنبالش می‌دویدم و اسم آدم‌ها را روی قبرها می‌خواندم و سال مردن‌شان و تولدشان را پیدا میکردم و حساب میکردم مرده‌ی خوابیده در قبر اگر نمرده بود حالا چند ساله بود.
وقتی مسیر کوتاه تمام شد و به عباس رسیدیم به نظرم همه چیز از عکس‌ها کوچکتر بود، وقتی توی عکس‌ها به قبرش نگاه میکردم فکر میکردم در دشتی بزرگ خوابیده اما چند متر بالاترش با بی‌احترامی دیوار بود. هیچ انتظار نداشتم قبرستانی که او در آنجا به خاک سپرده شده دیوار داشته باشد، انتظار داشتم او را روی کوهی دورافتاده تک و تنها پیدا کنم اما وقتی دیدم دقیقا بغل دستش را زن و مردی رزرو کرده‌اند برای مردن گفتم "هه خیال کردین میمیرین و استخون‌ دستتون از زیر خاک به عباس میرسه؟". وقتی رویم را برگرداندم و دیدم رو به کوه خوابیده خیالم راحت شد آن قدرها هم جای بدی نیست، خیلی دلم میخواست گریه کنم چون نمیتوانستم بفهمم عباس کیارستمی مرده یعنی چی، باید گریه میکردم چون شبی که خبر مرگش را شنیده بودم شروع کرده بودم به رقصیدن.
در راه برگشت داستان‌های زیادی از گذشته زندگی‌ خواهرم را شکافتیم و من تمام چیزهایی که درباره‌شان فکر کرده بودم و هرگز بهش نگفته بودم را با  زل زدن به پایین رفتن خورشید برایش میگفتم و از هیچ چیزی ابایی نداشتم، او هم با آرامش گوش میکرد و از هیچ کدامشان در مقام دفاع یا توضیح فرو نمیرفت، وراجی من را انگار غنیمت میشمرد چون هم زمان که کسی را پیدا نمیکرد که این همه بی پرده همه فکرش را درباره زندگی او بگوید، آنقدر به تیزتر از اینها از زبان من عادت داشت که حالا که ابدا در انکار و ناامیدی و ضعف نبود و همه عزمش را جزم کرده بود این رابطه را تمام کند این حرفها برایش امید و انگیزه هم بودند. اگرچه که من قصد چنین کاری را نداشتم اما او برای اولین بار در جای درستی از این رابطه ایستاده بود یا دیگر آخرین لحظاتِ جایِ غلط بودنش بود و این را هردومان به روشنی میدیدم.
بعد که به خانه رسیدیم فورا شروع کردم تمرین، همان زاویه‌ای که از صبح درگیرش بودم، او دوش گرفت و دراز کشید و سوپی که درست کرده بودم را خورد و برنامه‌های خرید و تجهیز کردن محل کاری که تازه دارد آماده‌اش میکند را پی گرفت و قرار شد فردا صبح زود برود آخرین خریدهایش را بکند و برگردد به خانه تنهایی خودش، جایی دورتر از این شهر، دورتر از دیوانه‌ای که ده سال با او زندگی کرده بود، پی زندگی‌ مطلقا تنهایی‌اش تا کار و بار مستقل و تنهایی‌اش را پی بگیرد و در آستانه چهل سالگی بعد از بیست سال تمرین تنهایی بکند.

۲۵ مهر ۱۳۹۷

و فحش‌هایت با من گفتند که فردا روز دیگریست

صبح پارک بر خلاف تابستانِ همیشه خلوت، پر از آدم بود. همه‌ی زرنگ‌ها که در هوای خوب به شدت ورزشکار می‌شوند با تیپ‌هایی که انگار از شکم مادرشان ورزشکار بیرون آمده‌اند پارک را قرق کرده بودند. البته میان‌شان چند کارمند عالیرتبه با کت و شلوار و پیراهن سفید اتوکشیده و کفش‌های براق واکس‌زده هم بودند که قبل از اداره با دیگر همکاران‌شان قرار پیاده‌روی گذاشته بودند تا شکم‌های پشتِ میزیِ به شدت سفت‌شان را کمی شل کنند. قارچ‌ها هم آنقدر رعد و برق خورده بودند که هر کدام‌ قدر یک گربه‌ شده بودند. یک لایه برف هم به نوک کوه‌ها اضافه شده بود و حریر نازک را تبدیل به یک لایه کتان سفید کرده بود.
داشتم به گربه‌ها غذا می‌دادم و هم زمان یک گربه نر بزرگ و پررو را از بالای سر غذای طفلان تحت سرپرستی‌ام، کیش می‌کردم. چند روز گذشته ابدا در این کار موفق نبودم و گربه قلدر بلخره یک راهی برای غارت غذاهای بچه‌های بیچاره کوچکم پیدا میکرد اما امروز با سماجت خاصی توانستم بنشانمش عقب تا فقط غذا خوردن شوشاهای عزیزم را از دور تماشا کند، کمی هم توی قیافه رفت و لابد با خودش فکر کرد تبعیض تا کجا؟
همان طور که آنجا ایستاده بودم درِ کانکس نگهبانان پارک باز شد و پسر ماهرویی که قبلا ندیده بودمش با هیکلی تراشیده و کمی افاده با مسواک و خمیردندان از کانکس خارج شد و به سمت توالت پارک رفت، به نظرم از آغوش گرمی جدا شده بود اما نمی‌توانستم حدس بزنم معشوق کدام یک از باغبانان است، و نمیدانم چرا به نظرم واضح بود با یکی از پسرهای باغبان می‌خوابد، خلاصه از کشف روابط عاشقانه باغبان‌ها یا توهم کشف روابط‌شان کیف کردم و با لذت پسر ماهرو و راه رفتن با طمانینه‌اش را تماشا کردم.
بعد که برگشتم خانه تمرینات این هفته‌ام را فارغ از چیزهایی که دیروز توی دفترم کشیده بودم در قالبِ دلخواه معلمم شروع کردم و همه چیز به آرامی و جذابیت پیش رفت. بعد از ظهر با بی‌حوصلگی خاصی از خانه خارج شدم تا بروم مرکز شهر مطب دکترم و جواب پاتولوژی را که خودم با کمک پزشکان اطرافم تفسیر کرده بودم و خیالم راحت شده بود سرطان ندارم را بلخره به خودش هم نشان دهم. دکترم که عالمِ فرزانه‌ای است و همیشه مطبش لبالب از زن است درگیر عمل اورژانسی‌ای شده بود و یک ساعت دیر رسید. یکی از مریض‌ها که دختر محجبه‌ای بود شروع کرد سر و صدا کردن و منشی صبور و مهربان مطب رو کرد به من و گفت "جوابشو چی بدم؟" سعی کردم دختر را آرام کنم و برایش توضیح بدهم دکتر چقدر سرش شلوغ است و چقدر عالم است و همین که اینجا هستی حتما می‌دانی با چه کسی طرفی پس صبر کن و وضعیت را درک کن اما دختر عصبانی‌تر شد و با پوزخند و اشاره به دفتر و روان‌نویس دستم گفت "تو حرف نزن نقاشیتو بکش" منم بلند خندیدم و گفتم "میخواستم آرومت کنم اما انگار حقت همون حرص خوردنه". بعد دختر نشست و شروع کرد بلندبلند غرغر کردن که "یک ساعت مرخصیم سوخت"در همین حین صدایش به بغض آلوده شد، واقعا باورم نمیشد کسی به خاطر همچین چیز عبثی اشک بریزد برای همین سرم را بلند نکردم چون با بدجنسی بعید نمی‌دانستم ادای بغض باشد نه خودش، زن مسنی گفت "کار همیشه هست مهم سلامتیه" اما دختر دوباره وحشی شد و گفت از شما نظر نخواستم، همه ساکت شدیم و فقط با تعجب و لبخند به هم نگاه کردیم. شروع کردم با منشی درباره واکسن اچ پی وی که تخمش را ملخ خورده حرف زدن تا فضا عوض شود، بعد بحث اچ پی وی مثل تمام یکی دو ماه گذشته اطرافم داغ شد و همه شروع کردن سوال پرسیدن و من هم هرچیزی که خوانده بودم و می‌دانستم را با جزییات تعریف کردم و باز هم طبق معمول بحث به تعدد پارتنر رسید. یکی از دخترها که خودش را دهه شصتی می‌نامید گفت "افتخار میکنم تن لختمو تا حالا کسی ندیده" بعد خانم مسن گفت "باید همه چیز برگرده به روش‌های قدیم، تربیت بچه‌ها، ازدواج کردن" یکی دیگر از مامان‌ها گفت "وضع مردم واقعا خرابه همه‌ش هم تقصیر سریال‌ها ترکیه" منم هم سعی کردم گوش کنم و هم زمان میز خانم دکتر را انتهای زاویه دیدم توی اتاقش که درش باز بود بکشم.
بلخره دکتر رسید و چند نفر دیگر هم بهمان اضافه شدند، دو نفرشان با تیپ کارمندان عالیرتبه اما حقیقتا دون‌پایه بودند و در بدو ورود بحث را دست گرفتند، یکی‌شان که مانتوی شیری خیلی تنگ و کفش پاشنه خیلی بلند پوشیده بود و اصرار داشت خیلی جدی و بداخلاق است شروع کرد درباره ازدواج بد گفتن و نصیحت همه چیز و همه کس به مجرد ماندن، حالا به جز دختر دهه شصتی و تنها گیاه مطب دکتر که من در حال کشیدنش بودم بقیه یا خانواده داشتند یا حامله بودند. بعد با دوستش شروع کردند از "خسته شدن زن و شوهرها از هم بعد نهایتا یک سال" حرف زدن و زن مانتو خیلی تنگ اضافه کرد "حالا دیگه عادیه زن و مردها بعد ازدواج رابطه‌هایی برای ارضای نیازهای احساسی داشته باشن"، خانم مسن که معتقد بود باید همه چیز برگردد عقب خر و پفش رفت هوا و یکی از مامان‌ها شروع کرد با خواهرش ریز ریز و یواشکی حرف زدن، دختر دهه شصتی هم که کسی تا حالا لختش را ندیده بود هم یکهو داستانش عوض شد و شروع کرد از ازدواج ناموفق و طلاقش برای همکاران حقیقتا دون پایه گفتن. سرها دو به دو رفت توی هم و خانم منشی از اتاق دکتر آمد بیرون و سرش را کرد توی صورتم و  یواش گفت "دختره _ محجبه معترض _ نوبت کولپوسکپی گرفته بود اما حالا دکتر میگه این که دختره" بعد شروع کرد خندیدن منم گفتم آخی. دختری چادری هم با شوهرش به جمع‌مان اضافه شدند، دختر موبایل به دست یه وری بالای سر شوهرش که در تنها صندلی خالی نشسته بود ایستاد. تا زنِ بغل دستی من رفت توی اتاق دکتر یکی از زن‌های مسن به دختر دستور داد "تو که حامله‌ای بشین" و دختر بلخره جایی برای نشستن گیرش آمد. یک ساعت کنار هم منتظر بودیم و یک لحظه چشمم به موبایلش افتاد و دیدم اصلا توی این دنیا نیست و در عالم خودش دارد صورت پیش فرضی را در یک اپلیکیشن آرایش میکند. بلخره نوبتم شد.
دکتر برایم توضیح داد چون اچ‌پی‌وی منفی هستی این سلول‌ها هیچ خطری ندارند، فقط برو واکسن بزن و سال دیگه بیا باز هم تست اچ‌پی‌وی بده و شیش ماه دیگه هم پاپ اسمیر، با افتخار از سلامت جنسی‌ام که از هجده سالگی با دقت خاصی مراقبش بودم از پله‌های مطب پایین آمدم و فکر کردم عقلم نجاتم داد. بعد دلم خواست این که هرگز به سکس به عنوان تفریح و سرگرمی نگاه نکردم و به جای راست کردن روی همه دنیا همیشه قبل از هر کوفتی حواسم به سلامت و بهداشتم بود را طلا بگیرم و مثل یک مدال با ارزش در این کثافتخانه به گردنم بیاویزم. بیرون مطب ترافیک را تماشا کردم و گفتم نه با هیچ ماشینی به خانه نمیرسم و تصمیم گرفتم پیاده بروم یوسف‌آباد تا به اتوبوس برسم. 
توی اتوبوس پسری که ماه پیش اصرار کرد ببینم‌تان و آمد خانه‌مان و با رامین فوتبال دید و با هم حرف زدیم و بعد رفت و مدام زنگ زد و زنگ زد و زنگ زد و عصبانی‌ام کرد و بهش گفتم انقدر زنگ نزن باهام لاس نزن، دوباره زنگ زد. با صدایی هم چنان ناراحت و توی قیافه، چون معتقد بود با من لاس نزده اما من حوصله این اداهای بچه زرنگی را ندارم و هم چنان معتقدم با من لاس زده، حرفم را رک زده بودم و دیگر دلیلی نداشتم توی قیافه باشم برای همین خیلی دوستانه جوابش را دادم و چند دقیقه حرف زدم اما او ول کن نبود، با نیش و کنایه از پولدار بودن رامین پرسید و من که دیدم وای چقدر تمام راه‌های ارتباطی میان ما بسته است برای درآوردن حرصش گفتم بله رامین پولدار است او هم همچنان توی قیافه خداحافظی کرد و قطع کرد. از لحنش که خودش را در مقام یک آرتیست حق به جانب می‌دانست به آنهایی که شغل‌شان تجارت است پوزخند بزند و سعی کند به من که با او زندگی میکنم احساس حقارت بدهد اوق زدم، فکر کردم واقعا کی از شر این آدم‌ها خلاص می‌شوم؟
همه‌شان اولش توی رودربایستی قرارم می‌دهند و دیداری راه می‌اندازند بعد تازه می‌فهمند من مثل باقی ان و گه‌های اطراف‌شان دلیلی برای تعارف‌های تخمی باهاشان ندارم و اگر دست از پا خطا کنند وحشیانه میروم توی شکم‌شان، اولش یک هفته میروند توی قیافه تا به قول خودشان ادبم کنند و وادارم کنند به معذرت‌خواهی بعد که می‌بینند از این خبرها نیست نفرت‌پراکنی‌ یواشکی‌شان را شروع می‌کنند و وقتی می‌بینند نفرت یواشکی‌شان چقدر برایم واضح است و باز هم بدجنسی‌شان را با انگشت توی چشم‌شان میکنم برای همیشه ازم متنفر می‌شوند. من هم البته درک‌شان میکنم چون عادت کرده‌اند به آدمهایی که برای دوزار معاشرت و یک شب تنها نبودن و چند شب مجانی افتادن تو ویلای فلان‌‌شان تا ابد ریزریز و یواشکی باهاشان لاس بزنند، در واقع کسی مثل من را ندیده‌اند که دنبال هیچ چیزی نباشد. البته هنوز از این پسره کاملا ناامید نشده‌ام، امیدوارم نقاشی نجاتش بدهد و بفهمد با او دشمنی خاصی ندارم صرفا تعارف ندارم و حد و اندازه خودم حسابی دستم است و نمی‌گذارم کسی من را با بقیه اشتباه بگیرد و وقتم را بگیرد بدون این که حتی احساس خوبی از این گذر زمان نصیبم شود.