۲۱ تیر ۱۳۹۴

به کرمی که با بوسه تو را نوش می‌کند بگو...

گاهی فکر می‌کنم شاید امروز آن لحظه برسد، همان لحظه‌ای که نه ماه پیش، وقتی تازه به این شهر آمده بودم توی خواب تجربه کردم. آن موقع هنوز خانه نداشتیم، ساعت پنج صبح روی تخت خوابی در طبقه‌ی چهارم رو به آسمانی که تازه از طلوع قرمز و خاکستری شده بود از خواب پریدم، با لبخندی از رضایتِ تمام. همان لحظه احساس کردم ماهیِ بزرگی از دستانم سُر خورد و دوباره توی آب پرید، بعد هم به سرعت با جَستی توی اعماق آب فرو رفت و سایه‌اش هم خیلی زود از روی آب محو شد، آب هم انگار توی جایِ خالیِ سایه‌ی ماهی فرو رفت و همه چیز در یک لحظه به باد رفت.
لبخند به سرعت از روی لب‌هایم غیب شد و من فقط توانستم اشک بریزم، برای احساسی که یک لحظه تجربه کرده بودم و به وضوح می‌دیدم که دیگر برای همیشه نابود شده. لحظه‌ای که تجربه کرده بودم آن‌قدر عمیق و شیرین بود که نمی‌توانست ریشه در دنیای من داشته باشد، شاید از جایی بود که دستِ آدم هنوز به آن نرسیده چون فردای آن شب وقتی سعی کردم کلمات را طوری کنار هم بچینم تا ته‌مانده‌ی مزه‌ی آن لبخند را توصیف کنم، هرچه بود شبیه حرف زدنِ لالی بود با زبانِ اشاره برای آدمی که زبانِ اشاره نمی‌فهمد.
می‌خواستم چیزی که حس کرده بودم را به زور در همان اتاق زندانی کنم، با خودم تکرار می‌‌کردم "انگار یک لحظه همه‌ی پرده‌ها کنار رفتن و من همه چیز رو می‌دونستم" اما با هر لحظه هشیار شدنم چیزی که حس کرده بودم پراکنده‌تر و محوتر می‌شد. بعد از چند دقیقه خودم را از پشتِ قطره‌های اشک، تار و لرزان، تماشا کردم در حالی که انگار لب دریا نشسته‌ام و منتظرم دریا عزیزِ از دست رفته‌ام را دوباره با موجی برگرداند. میان ملافه‌های قهوه‌ای و دیوارهایِ زرد، آسمانِ تار قرمزی‌‌اش را آرام به زردی می‌داد و باد ابرهای سرگردان را از آسمان محو می‌کرد. دلم می‌خواست همان لحظه از شدتِ حسرت و درد بمیرم، دلم می‌خواست داد و بیداد راه بیندازم تا شاید کسی دلش به حالم بسوزد و زمان را فقط چند دقیقه به عقب برگرداند، اما به جای همه‌ی این کارها فقط خوابیدم، در آرزوی دیدن خوابی که در چند لایه‌ی پنهانِ دیگر، دورتر از جایی که من در آن بودم، فرو رفته بود.

گاهی فکر می‌کنم آن لحظه، یک راهی برای ورود دارد، یک راه شبیه راهِ درازِ خانه‌ی دایی، پوشیده از درخت‌های بلند که به طرفِ هم خم شده‌اند و راه را در روشنیِ روز پنهان کرده‌اند، برای همین است که به چشمم نمی‌آید.
خانه‌ی دایی در راهِ درازی بود که یک طرفش را شالیزارهای مدام پوشانده بودند و طرف دیگرش را باغ‌های تاریک. از جاده‌ی اصلی که وارد راه می‌شدیم سنگ‌های درشت با سر و صدا روی هم جابه‎‌جا می‌شدند، بعد هم صدایِ جاده‌ی اصلی خاموش می‌شد و صدایِ جیرجیرِ شالیزارها بلند می‌شد. به باغ که می‌رسیدیم چند دقیقه طول می‌کشید تا دایی در را باز کند، ما تحمل‌مان کم بود، از همان‌جا بیرون پریده بودیم و مشغولِ چیدنِ تمشک‌ از بوته‌هایی بودیم که شالیزارها را از راهِ ما جدا می‌کردند.
در خانه‌ی دایی می‌شد همه کار کرد و همه جا رفت، می‌شد توی سوراخی پنهان شد و چند ساعت همان جا ماند، می‌شد چاله‌یی وسط باغ کند و هر چیزی توی آن کاشت، می‌شد گنجشک‌های مرده را هرجایی دفن کرد و روی قبرشان را با هر گلی تزیین کرد. تنها کاری که آنجا مجبور بودی انجام بدهی، بیرون ماندن از اتاقی بود که دایی در آن تریاک می‌کشید.
وقتی وارد خانه می‌شدیم، پا به راهی می‌گذاشتیم که دو طرفش را باغ‌های بزرگ نارنج و پرتقال پوشانده بودند، درخت‌هایِ کاجِ بلند جلوتر از همه‌ی درخت‌ها راه را برای ما باز می‌کردند، سخت می‌شد راه برویم، بیشتر اوقات می‌دویدیم، می‌دویدیم و بلند بلند می‌خندیدم تا به انتهای تاریکی برسیم، همان‌جایی که صدای خانه شروع می‌شد، درخت‌های کاج تمام می‌شدند و بوته‌های رز و یاس باریکی راه را به محوطه‌یی باز می‌رساندند. انتهای محوطه‌ی بازی که راه دراز و تاریک به آنجا می‌‌رسید، خانه‌یی بزرگ بود، با پنجره‌ها و درهایی که تمام نمی‌شدند و پشه‌بندهایی که وسطِ مهتابی ولو بودند.
خانه‌ی دایی تمام نشدنی بود، پر بود از سوراخ‌هایی که هیچ وقت کشف نشدند. حفره‌یی خالی زیر خانه بود که ماشینِ قدیمیِ دایی در انتهایش پارک شده بود و پارچه‌ی برزنتی کلفتی همیشه رویش را پوشانده بود. می‌شد از کنار ماشینِ پارک شده بگذری و به کدوهای آویزان برسی، به توت‌فرنگی‌هایی که روی خاک ولو بودند، می‌شد همان جا پنهان شوی و به صدای تق‌تقِ توپِ پینگ‌پنگ گوش کنی یا از همان گوشه و کنارها بپری توی باغی که گاهی از درخت‌هایش هلو آویزان بودند و گاهی پرتقال یا نارنج، نارنگی هم بود، همان گوشه و کنارها، فقط کافی بود نترسی و توی باغی که انتهایی نداشت آزادانه بچرخی.
سمتِ دیگرِ حیاط لانه‌ی پرندگان بود، می‌شد به زن‌ِ دایی که چشمانش درست نمی‌دید کمک کنی تا مرغ‌ها را از جایشان بپراند و تخم‌هایشان را بدزدی، می‌شد یواشکی همان جا بمانی تا اگر موشی به مرغ‌ها حمله کرد با داد و فریاد همه را خبر کنی، یا به بوقلمونی که خودش را می‌لرزاند و می‌خواند زل بزنی.
اتاق‌های خانه هم بودند، اتاق‌های تو درتویی که همیشه تاریک بودند، حفره‌هایی در دلِ دیوارهاشان بود که با کلیدی روشن می‌شد و ناگهان منظره‌یی جدا مانده از دنیایی دیگر شگفت‌ زده‌ات می‌کرد. توی حفره‌ها ریسه‌هایی از مهره‎های رنگارنگ با احترام بالایِ سرِ مجسمه‌هایی آویزان بودند و می‌درخشیدند، درهم و بی‌نظم، انگار از روز اول، همان روزی که دنیا به وجود آمد اینها همین‌جا بودند. هنوز هم باور نمی‌کنم دستِ آدم، مجسمه‌ها و ریسه‌ها را توی دیوارهای آن خانه کاشته بود. گاهی هم می‌شد از پشتِ توریِ پنجره‎ یا از بالایِ تاریکِ پله‌ها، ردِ دود را از دهان دایی گرفت و به اتاقی رسید که از زمین تا سقف با درهایِ قهوه‌ایِ کمدی تمام‌نشدنی پوشانده شده بود و پنجره‌یی بزرگ رو به باغ داشت.
شاید اگر راهِ ورود همان یک لحظه را پیدا کنم، تحملِ زندگی برایم این‌قدر سنگین و چسبناک نباشد، لحظه‌یی که انگار در آن من دانایِ کل بودم و همه چیز همان چیزی بود که من می‌خواستم. شاید حتی بین خواستنم و شدن هیچ فاصله‌یی نبود، یا اصلاً انگار این من بودم که همه چیزِ آن دنیا را ساخته بودم و همه‌ی آن دنیا تنها در فکر من بود. شاید اگر دوباره آن لحظه را تجربه کنم یک چیزهایی را تند و پنهانی جایی یادداشت کنم تا بعدها مثل نقشه عمل کنند و از این همه سردرگمی و کلافگی نجاتم بدهند. شاید حتی یک چیزی از آن دنیا با خودم بیاورم تا دستانم دیگر از احساسِ سُر خوردنِ مدامِ چیزی که دیگر نیست، لزج و مرطوب نباشند. شاید اگر آن روشنی و نور یک بار دیگر به مردمک‌های بی‌خاصیتم بتابند، برای گم کردنِ زمان با مردمک‌های گشاد شده این همه به آسمانِ بی‌ابر خیره نمانم. شاید همه چیز دروغ باشد، جاده تا دمِ در خانه‌ی دایی آسفالت نشده باشد و درخت‌های کاجِ راهِ خانه‌اش را قطع نکرده باشند، خانه‌‌ی به آن بزرگی خراب نشده باشد، زن‌ِ دایی کاملاً کور نشده باشد و باغ هزار تکه نشده باشد.
 شاید اگر راه بیفتم، یک بار دیگر ببینم، که پیدا کردنِ راهِ تاریکِ خانه‌ی دایی هنوز سخت است، راهِ از آنجا برگشتن هنوز تار و لرزان است و وقتی دایی در را پشتِ سرم می‎بندد، باز هم دستانِ لزجم روی تنم سنگینی می‌کنند.

۰۶ اسفند ۱۳۹۳

یادت صبحانه‌ای است که در روز اول انقلاب خوردم


اولین باری که حس کردم دوتا نقطه توی زمان به هم وصل شدن و نفس‌ام از شدت زنده بودن بند اومد صبح بیست و دوم بهمن بود. روزهای قبل‌اش رو تنهایی توی تهران دنبال کارهای عروسی بودم و از شدت نفرت به عروسی و داستان‌هاش در آستانه‌ی افسردگی مطلق محکم ایستاده بودم تا پرتاب نشم توی کثافت. احساس می‌کردم زمان به کلی متوقف شده، گذرِ زمان توی سرم تپه‌ی گل‌آلوده‌ای بود که هزار تا آدم کوتوله باهم زیر عقربه‌ی دراز و سنگین ثانیه شمار خم شدن و بعضی‌ها تا کمر توی باتلاقی از گلِ فرو رفتن و با تلاشِ رقت‌باری خودشون رو بیرون می‌کشن و عقربه‌ی سنگین رو رها می‌کنن تا زمان یک ثانیه به جلو حرکت کنه. صبح بیست و دوی بهمن توی خونه‌ای که از انقلاب یک سال بزرگتر بود از خواب بیدار شدم، درِ بالکن رو باز کردم، بارون همه جارو خیس و تازه کرده بود، چندتا ساز بادی بهمنِ خونین جاویدان می‌زدن و صدا از پادگانِ پشتِ سرِ خونه پرواز می‌کرد و دور سرم می‌پیچید، کلاغ‌های روی پشت‌بوم خونه‌ی روبه‌رویی می‌چرخیدن و توی هوای انقلاب قارقار می‌کردن. اون‌جا بود که حس کردم نقطه‌ی مشترکی توی زمان‌ام، با خودم فکر کردم شاید یکی صبح اول انقلاب چایی به دست از همین جایی که من ایستاده‌ام به آسمونی که لابد همین شکلی بوده نگاه کرده و نفس عمیقی کشیده که من این‌جوری احساسِ زندگی می‌کنم.

بیست و دو روز پیش از یازده و یازده توی فرودگاه اهواز عکس گرفتم و بعدش ویفر شکلاتی مورد علاقه‌ام رو خریدم و دادم بهش یادگاری. امروز که دنبال چندتا عکس می‌گشتم تا از بند آویزون کنم، ویفر شکلاتی رو گذاشت روی میز و گفت نگه‌اش داشتم تا بیای، همون موقع‌ بود که عکس‌ پاره‌ام از اسفند هفتاد و یک رو انتخاب کردم. توی برف، جلوی درخت کاج با کاپشن آبی کم‌رنگ و چشم‌های پف کرده ایستادم و همه جا واقعن سفیده. عکس از پنجره آشپرخونه مامان‌بزرگ شروع می‌شه و تا روی زانوم سالمه، اما یک خط از سمت راست، دقیقن از بغل درخت کاج وارد می‌شه و بعد از خم شدن روی زانوی راستم به مچ پای چپم می‌رسه و بعد روی برفا راهش رو ادامه می‌ده و عکس رو به دو قسمت تقسیم می‌کنه، که با چسب ماهرانه به هم چسبونده شده. اسفند هفتاد و یک من فقط چهار سالم بود، مامان صبح زود گونه‌های داغ و نرمش رو چسبوند به صورتم و گفت "پاشو، پاشو ببین همه‎ جا سفید شده". تا اون روز برف رو اون همه نزدیک به خودم حس نکرده بودم، توی حیاط خونه‌مون، روی شاخه‌های درختِ کاج‌مون، روی پله‌های ایوونِ خونه‌‌ی قدیمی‌مون، همه‌اش سفید بود. مدرسه‌ها تعطیل شده بود و مامان توی خونه مونده بود، توی حیاط برف‌بازی کردیم و مامان با دوربین قدیمی ازمون عکس می‌گرفت.چیزی که از چند روز بعدش یادم می‌آد شبیه یک پرده از یک نمایش صامته، مامان از مدرسه برگشته، مانتوی بلند اپل‌دار پوشیده و مقنعه‌اش مثل گرنبند افتاده دور گردنش، رو به بابام که لاغرتر از حالاست و ریشِ و سبیل سیاه داره با دهنی که مدام باز و بسته می‌شه اما صدایی ازش بیرون نمی‌آد وسط هال دور خودش می‌چرخه و دسته‌دسته عکس‌ها رو از پاکتِ زرد بیرون می‌کشه و پاره می‌کنه. تنها صدایی که از اون روز توی گوشمه، صدای پاره شدن عکس‌های روز برفیه.

گاهی حس می‌کنم گذر زمان رو فقط وقتی حس می‌کنم که دوتا نقطه رو با یک خط به هم وصل می‌کنم، وقتی تصویر خودم که با داغی صورت مامانم از خواب بیدار شدم، توی اسفند هفتاد و یک رو وصل می‌کنم به فردای عروسی‌ام تازه می‌فهمم بیست و دو سال یعنی چقدر. فردای عروسی‌ام وقتی توی هتل بین راهی از خواب بیدار شدم و پرده‌های مخمل قرمز رو کنار زدم، باورم نشد همه‌ی این منظره یک‌جا توی افق دید منه، با خودم فکر کردم مگه من کی‌ام که این‌همه قشنگی رو فردای عروسی‌ام ببینم. روبه‌روم یک دشت بزرگ بود که هیچی جز سفیدی‌اش به چشم‌ام نمی‌اومد، کوه‌هایِ انتهای دشت  یک‌دست سفید بودن و هیچ مرز مشخصی بین‌شون وجود نداشت، پایین پنجره‌ جنگل خلوتی بود که همه‌اش پوشیده از برف بود و شاخه‌های در‌خت‌های لاغر و بی‌رنگ‌اش‌ زیر پاهای کلاغ‌ها تکون می‌خوردن و خودشون رو از برف می‌تکوندن. گونه‌هام رو چسبوندم به صورت‌اش و گفتم "پاشو پاشو، همه جا سفید شده".

وقتی نقطه‌ها رو به هم وصل می‌کنم احساس‌ می‌کنم پنج شیش ساله‌ام و سرگرم کتاب‌ نقاشی‌. همون‌هایی که باید نقطه‌های بی‌معنی رو با حوصله به هم وصل می‌کردی تا خرگوشِ زرنگ ناباورانه وسط صفحه‌ی سفید شروع به جهیدن بکنه. حتی بعدها که عاشق ستاره‌ها شدم و رفتم کلاس نجوم، بعضی شب‌ها خواب می‌دیدم که با یک طناب نورانی از ستاره‌ها آویزونم و با وصل کردن ستاره‌ها به هم توی آسمون خرس و خوشه انگور می‌کشم. امروز که عکسم رو از بند آویزون کردم و ویفر شکلاتی بیست و دو روز پیش رو با چایی خوردم صدای به هم وصل شدنِ دو تا نقطه‌ی دیگه رو هم شنیدم. از شدت هیجان و اشتیاق برای زندگی کردن نفس کشیدنم سخت شده بود و دلم می‌خواست داد بکشم و توی خونه‌ی خالی‌ام برقصم اما به جاش خود چهارساله‌ام رو روی بند فوت کردم تا بالای سرِ گل‌های عروسی‌ام برقصه و از خوشی نفسش بند بیاد.



۲۱ دی ۱۳۹۳

"فکر می‌کنم همه‌ی این حرف‌ها بوی دیوانگی می‌دهد"

آخرین باری که دخترعمه‌هام رو دیدم تابستون بود، اما آخرین باری که خاطره کتک خوردنم از مامانم رو با خنده بهم یادآورای کردن هفت سال پیش بود، قبل از اون هم چندبار دیگه این کار رو کرده بودن و من هربار بعد از یادآوریش از ادامه دادن حالی که داشتم باز موندم و تقریبن منهدم و دردناک به یادآوری خاطره پایان دادم، اما هفت سال پیش بلاخره بهشون گفتم این خاطره اذیتم می‌کنه و بهتره دیگه ازش حرفی نزنین.
یازده سالم بود وقتی مامانم جلوی دخترعمه‌هام و دوستای خواهرم کتکم زد. بعد از ظهر تابستون بود و عمه‌ام و بچه‌هاش به رسم پنج شیش سال قبلش اومده بودن ایران. مامانم هم یکی دو ماه بود که تخت و کمد عروسی‌اش رو اوراق کرده بود و من یکی از تخت‌ها رو با یک پایه شکسته نجات دادم و پهن کرده بودم گوشه‌ی پارکینگ. همه معتقد بودیم ظهرای تابستون خنک‌ترین جای خونه پارکینگه، وقتی همه خواب بودن من با یکی از کتابای بابام روش دراز می‌کشیدم و ادای مطالعه‌ در می‌آوردم. اما روزایی که عمه‌ام اینا بودن کسی نمی‌خوابید، اون روز ظهر بازیِ تو حیاط به آب‌بازی کشیده شد و توی پارکینگ خواهرم و دوستش روی تخت من کنار موتور گنده و بی‌قواره‌ای نشسته بودن. موتور دوست‌پسرِ دوست خواهرم بود، پسره، همونی که من اون روز عامل کتک خوردنم رو حضور اون می‌دونستم، با اون موهای قهوه‌ای روشن نفرت‌انگیزش که توی آفتاب نارنجی شده بود و اون خط ریش‌های صاف و احمقانه‌اش که صورت درازش رو درازتر می‌کرد و دیوثی رو توی صورتش کامل، یه وری تکیه داده بود به دسته‌ی موتور نقره‌ای براقش و بلند بلند می‌خندید و نگاهش به من بود وقتی سه تا پله‌ رو پریدم بالا و از حیاط اومدم توی پارکینگ. مامانم روی پله‌های خونه، دقیقن بالای سر من و روبروی پسره ایستاده بود و منظره‌ی نشستن خواهرم با اون دوتا رو تماشا می‌کرد. وقتی از حیاط پیچیدم توی پارکینگ و از نگاه روشن و چندش‌آور پسره رد شدم و رسیدم به پایین پله‌های خونه‌مون صورتم چرخید سمت صورت مادرم و نگاه پر از نفرت و عصبانیتش رو دیدم. من تازه داشتم گوشتی می‌شدم و دیگه لاغر مردنی نبودم که لخت بگردم و کسی نگاهم نکنه و این دعوای همیشگی اون روزای من و مامانم بود. برای من دیگه دیر شده بود که به فکر لباس تنم جلوی مردم باشم، پریدم بالا و دخترعمه‌هام دنبالم تا پای پله‌ها اومدن. چند پله پایین‌تر از مامانم ایستاده بودم روی پله‌ها و بلاخره فرار کرده بودم، یک سطل پر از آب هنوز توی دستم بود و همه تنم خیس بود، آب از پاچه‌های شلوارک سیاهم شرشر می‌ریخت روی  زانوهام و بعد هم راه می‌افتاد روی سنگ خاکستری پله‌ها، تی‌شرت سبزم چسبیده بود به پستون‌هام که تازه سفت و دردناک شده بودن و من هر روز فشارشون می‌دادم تا برن تو. سطل آبی که تموم طول حیاط به خاطر پیدا کردن فرصت مناسبی توی بغلم نگه داشته بودم و مراقب بودم حین دویدن نریزه روی زمین توی دستام بود و اون لحظه‌ای که منتظرش بودم بلاخره رسیده بود. احساس می‌کردم زمان ایستاده و همه چیز جوری کنار هم قرار گرفته تا من بتونم اون سطل آب رو خالی کنم روی دخترعمه‌هام.
یادم نیست بلاخره اون سطل آب رو خالی کردم روی دخترعمه‌هام یا مفت و مجانی اون کتک دردناک رو خوردم. حالا که پونزده سال ازش می‌گذره هربار که بهش فکر می‌کنم ترجیح میدم ابعاد حماسه‌ی اون آب‌بازی رو گسترش بدم برای همین از یک جایی قاطع و برنده فکر کردم ریختم و خلاص. اولاش برای این که از درد کتک کم کنه شاید اما بعدش برای به خاطر آوردن همون چند ثانیه‌ای که کاملن فراموش شده این کارو ادامه دادم. اون روز با تموم جزییات به یادم مونده اما همون یک‌ لحظه‌ای که به خاطر رسیدن بهش اون کتک رو خوردم، فراموشم شده و من نمی‌دونم بلاخره بعد از این‌که زمان دوباره شروع به حرکت کرد، چی شد. گاهی حتی فکر می‌کنم من اون سطل آب رو کلن با خودم نداشتم و وقتی رسیدم به پله‌ها خیس و آب‌چکون خوردم به مامانم و بعد مامانم شروع کرد به کتک زدنم، اما فورن از ادامه دادن این داستان توی مغزم منصرف می‌شم و به همون داستان قدیمی می‌چسبم.
بعد از کتک خوردن رو هم خوب یادمه، همون طور خیس دویدم بالا و پاهام رو کوبیدم و پریدم توی اتاقم. لباس‌های خیسم رو کندم و لخت پشت در اتاق توی گریه لرزیدم. بعد پریدم پشت میز تحریر فلزی و قفلش رو باز کردم و چاقویی که توش قایم می‌کردم رو در آوردم و فکر کردم بهترین کار اینه که خودمو بکشم. نمی‌تونستم خودمو که سعی داشتم از چنگال مامانم در برم فراموش کنم و خودم رو به خاطر این که نموندم و محکم کتک نخوردم و بعدش تف ننداختم تو صورتش سرزنش می‌کردم. شکمم سفید و گوشتی بود و وقتی ادای کشتن خودم رو پشت در اتاق در می‌آوردم نوک مثلثی چاقوی میوه‌خوری توی نرمی شکمم مثل نوک سوزن توی بادکنک کم‌باد فرو می‌رفت و من منتظر بودم شکمم بترکه. چاقوی میوه‌خوری اون قدر بی‌جون بود که باید به نفرتم بال و پر می‌دادم تا فشار دستام زیاد بشه، اما جراتش رو نداشتم و نفرتی توم وجود نداشت برای این کار، هرچی بود احساس حقارت بود و حسرت. بعد از اون فکر کردم مامانم رو بکشم، اما هر چقدر به کارد میوه‌خوری لق لقو بیشتر نگاه می‌کردم بیشتر از قبل خودم رو در مقابل مادرم ضعیف و ناچیز می‌دیدم، برای همین تصمیم گرفتم وقتی بزرگ شدم بکشمش و نقشه‌های مختلف کشتن مادرم رو توی سرم بال و پر دادم و درد کتک خوردن رو فراموش کردم. بارهای زیادی به کشتن مادرم فکر کرده بودم، حتی خودم رو هم از خیلی قبل‌تر خیال داشتم بکشم برای همین اون روزم مثل باقی روزها ادامه یکی از داستان‌های کشتن خودم یا مادرم رو گرفتم و همون طور لخت پشت در اتاق خوابم برد.
توی بچگی و بعدش نوجوونی، حتی تا همین چند سال پیش هربار به دروغ‌هایی که می‌گفتم و نقش‌هایی که بازی می‌کردم، فکر می‌کردم نفرتم از خودم اون‌قدر زیاد می‌شد که تنها راه نجات رو مرگ می‌دونستم. اما هیچ وقت بیشتر از فکر و کارهای کودکانه پیش نرفتم. توی بچگی چیزی که بیشتر از همه اذیتم می‌کرد ادای دوست داشتن مادرم بود. بیشتر وقتا ازش متنفر بودم و وقتایی که ازش متنفر نبودم تا ته دلم براش می‌سوخت. گاهی فکر می‌کنم میلم به کشتن مامانم و خودم توی بچگی واقعیت نداره و فقط برای این‌ توی خاطره‌هام به وجود اومده که همه چیز توی مدار باقی بمونه و من هیچ‌وقت اون آدم پلیدی که توی فکر و خیالم هستم، نشم.
از سال‌هایی که زندگی کردم کلی چیز مثل آدامس چسبیده گوشه و کنار حافظه‌ام و خیلی از احساساتم امتداد حس‌های مبهم و ناشناخته‌ایه که مثل تار عنکبوت از همون موقع دور مغزم بسته شدن و سر و تهی ازشون پیدا نیست. از آدم‌هایی که لحظه‌هایی عمیقن دوست‌شون دارم متنفر می‌شم، وسط چیزهایی که برای رسیدن بهشون ساعت‌ها رویا بافتم حواسم پرت میشه و تموم انگیزه‌ام برای رسیدن بهش مثل باد بادکنکی که توی لحظه‌ی آخر از دستت در میره، خالی میشه و هیچ نفسی برا پر کردن دوباره‌اش برام نمی‌مونه. توی یک لحظه‌هایی سرشار از شورم برای زندگی کردن و چند ساعت بعد خاموش و سرد روی تخت افتادم و هیچ چیز واقعی و جذابی توی دنیا برام جود نداره. نیازِ وسواس‌گونه‌ام به واقعیتی که نمی‌دونم چه شکلیه، گوشه‌گیر و منزوی‌م کرده اما وقتی وارد جمع می‌شم می‌تونم بلندبلند حرف بزنم و بخندم. نفرتی که بعد از تماشای تصویر خودم میون جمع میاد سراغم اون قدر قوی و جون داره که می‌تونه چند روز از زندگی ساقطم کنه. برای همین آرامشی که اینجا توی تنهایی این شهر دارم، این احساس غریبگی برام لذت‌بخشه. شاید این روزها آروم‌ترین روزهای زندگی‌ام باشن و من دیگه هیچ وقت نتونم به روزهایی که در آستانه فروپاشی کامل بودم نگاه کنم و نخ‌های نازکی که از لابه‌لاشون بیرون مونده رو بگیرم و برسم به درون ماجرا و بعدش منهدم نشم، چون یکی کنارم زندگی می‌کنه که توی کوچیک‌ترین اجزای بدنم نسبت بهش عشق و خوش‌بینی وجود داره، اون‌قدر که اگر گاهی دوست داشتنش از جلوی چشمم بره کنار می‌تونم زبونم رو بزنم به سقف دهنم و دوست داشتنش رو حس کنم، نقطه‌ی صفری که همیشه می‌خواستم داشته باشم و نداشتم.
حواسم اما هر دقیقه مثل عقربه‌ی قطب‌نما می‌چرخه و می‌چرخه و روی تصویری که کامل نیست اما تک تک ذراتی که خلقش کردن، جوری کنار هم نشستن که من باور کنم کامله، می‌مونه و جم نمی‌خوره. دوست دارم اون قدر به چیزی که باورش ندارم نگاه کنم تا یک لحظه‌ی ناب، همون لحظه‌ای که اصلن منتظرش نبود از راه برسه و چاقو توی تصویر فرو بره و واقعیت بیرون از تصویر کشته بشه. دوست دارم همیشه آماده‌‌ی کراهت چهره‌ی واقعیتی که منتظرش هستم بمونم اما حتی یک دقیقه به تصویر زیبا اما ناقصی از واقعیت  نگاه نکنم. حتی دوست دارم دفعه بعد که دخترعمه‌هام اومدن ایران ازشون بپرسم اون روز که داشتم کتک می‌خوردم چه جوری بودم.

۱۶ دی ۱۳۹۳

مازو

ساعت یک شب از جاده ساحلی می‌اومدیم سمت خونه و من فکر می‌کردم چقدر خوب که رانندگی نمی‎کنه. از وقتی اینجام اولین بار بود انقد سردم می‌شد، می‌تونستم خودمو فشار بدم بهش و سرما رو فراموش کنم. کنار رودخونه خلوت بود و راننده می‌گفت سرما از یکی دو ساعت پیش شروع شده، می‌گفت سرمای اینجا یهویی می‌آد بعدم "به استخون می‌زنه" گفتم از خدامه سرمای اینجا رو بلاخره ببینم و "بزنه به استخونم" گفت خدا نکنه، اگه بزنه به استخون بی‌حال می‌شی و همه تنت درد می‌گیره.
چندتا زن و بچه کنار رودخونه زیر نور سفیدی که مرکز یک دایره بزرگ بود، پتو پیچیده بودن دور خودشون و وسط دایره‌ی سفید و سرد اما روشن می‌دویدن دنبال هم‌دیگه، چند سال پیش که شمال بعد از چند سال برف باریده بود، یکی دو ساعت از شروع برف نگذشته بود که همه جا سفید شد، هشتاد و شیش بود انگار، مردم نصفه‌های شب ریخته بودن وسط میدون‌های شهر و برف‌بازی می‌کردن، چندتا پیرزن و بچه وسط یکی از میدون‌های اصلی بلند بلند می‌خندیدن و دنبال هم می‌دویدن، هیجانم از تماشاشون شده بود گریه و برادرام بهم می‌خندیدن. دیشب هم می‌خواستم بشینم زنای پتوپیچ و بچه‌هایی که سایه‌هاشون دراز شده بود رو وسط سرمایی که فقط دو ساعت بود از راه رسیده، تماشا کنم اما همین که دیدم یکی داره ازشون با موبایل فیلم‌برداری می‌کنه، تموم باوری که به خنده و شادی‌شون داشتم خاموش شد و بدجنس و بی‌احساس گردنم صاف شد رو به جلو. نور نارنجیِ لامپ‌های مه‌شکن وسط جاده از لابه‌لای مه رقیقی که بهمن اصرار داره صبح‌ها غلیظ میشه و تا روی آب میاد پایین، رد می‌شد و صورتم توی آینه‌ی راننده، سرد و بدجنس، راه‌راه سیاه و نارنجی می‌شد، بازوهام هم راه راه می‌شدن و به تنها نقطه‌‌ی گرمی که بدجنسی‌ام بهش راهی نداشت، فشار می‌آوردن.
یک شب برای تماشای مه رقیقی که قرار بود غلیظ بشه تا چهار صبح پایین موندیم و پنجره رو باز گذاشتیم تا مه بیاد رومون، اما نیومد و من خواب‌آلود برگشتم بالا و فرداش بهمن گفت ساعت شیش صبح بود که مه غلیظ شد و تا لبه‌های پنجره‌ی خونه‌ی پایین رسید. چند روز بعدش رفتم تهران و مجبور شدم چهار روز تنها بمونم، هر روز به آسمون غبار گرفته‌ی قهوه‌ای که نفرتم رو غلیظ می‌کرد نگاه می‌کردم و حسرت مه‌های رقیقی رو می‌خوردم که هیچ وقت غلظت‌شون رو ندیده بودم، حسرت غروب‌‌های قرمز و بنفشی که هر روز حواسم بود خودمو بهشون برسونم، یا از روی تراس یا کنارِ ماهیگیرا. حتی تونستم توی چهار روز حسرت زندگی دو نفره‌مون توی دو ماه، که بیشتر وقتا سه نفره بود رو هم بخورم، حسرت بودنش که برای رضایتم کافی بود، حسرت خنده‌اش.
چهارشنبه‌ با هومن و الاهه و پوریا سوار قطار شدیم به سمت جنوب تا من برگردم سر خونه زندگی‌ام و اونام بیان سفر. یک سال انتظارم برای تماشای طلوع آفتاب توی ایستگاه مازو داشت تموم می‌شد و احساسم به مازو دیگه غریبگی نبود. مازو رو اولین بار پارسال بهمن دیدم. باریدن برف توی تهران تموم شده بود که چهار نفری وقتی همه‌مون می‌دونستیم یکی‌مون کمه سوار تاکسی شدیم تا بریم ایستگاه قطار، همه‌مون در "مِنار" هم نبودیم چون الاهه نبود. ساعت پنج غروب سوار قطار شدیم و قرار بود فردا صبح وقتی یکی‌مون کمه برسیم جنوب. قطار از ته مونده‌های خونه‌های شهر که انگار از بقیه جا مونده بودن گذشت و بعد از چند دقیقه غروب از پشت گرد و غبار پیدا شد، قرمز و نارنجی‌های غروب وسط بیابون‌های بیرون شهر، کوپه رو پر کردن و وقتی مامور قطار در رو باز کرد تا بلیط‌هامون رو چک کنه آبیِ شلوارش زیر نارنجی‌ غروب، سبز شد. پارسال بعد از یک هفته برف هنوز عاشق تهران بودم و اگر کسی ازم می‌پرسید کجا می‌خوایین زندگی کنین با تعجب و اصرار می‌گفتم جایی جز تهران نمی‌تونم زندگی کنم.
قطار زیر کبودی آسمونِ ایستگاهی که پر از مسافر بود ایستاد، مسافرها با سر و صدا سوار شدن، زردها و نارنجی‌ها آروم آروم کم‌رنگ  می‌شدن و آسمون به بنفشی و تاریکی می‌رفت، بعد از چند دقیقه قطار تکون خورد و دوباره شروع به حرکت کرد، وسط بیابونی که سرمای زمستون بی‌رنگ و روش کرده بود پیچ و تاب می‌خوردیم به سمت جنوب، خط کبودِ افق کنار بازوم هر لحظه کم‌رنگ‌تر می‌شد و تیرهای چراغ برق یا ستاره‌ها بالای افق کم‌کم طلوع می‌کردن. توی یکی از عکس‌هایی که با موبایل از پنجره قطار گرفتم، نور کم‌رنگ ستاره‌ای که زودتر از همه طلوع کرده افتاده توی چشم‌اش، در حالت بی‌گردن فرو رفته و وسط پنجره می‌خنده.
اولای سفر ایستگاه‌ها رو می‌شمردم و حواسم بود از کجای نقشه به کجاش می‌ریم، دومین ایستگاهی که بهش رسیدیم آسمونش سرمه‌ای بود و ردیف نورهای زرد و آبی کنار ریل جون گرفته بودن اما بعد از اونجا دیگه تک و توک سوسوی نوری پیدا بود و قطار میون بیابون‌های تاریک حرکت می‌کرد و گاهی به ایستگاه‌های کوچیکی می‌رسید که با سه چهار تا تیر چراغ‌برق خودشونو از تاریکی مطلق جدا می‌کردن. لامپ سفید، کوپه رو روشن کرده بود و قطار بعد از یک پیچِ عمیق از تاریکی محض وارد یک صحرای بزرگ و پوشیده از برف شد، ماه با تمام توانش می‌تابید و صحرا نقره‌ای و آبی وسط تاریکی بی‌پایان اطرافش برق می‌زد، مردمک چشمام از بس به تاریکی زل زده بودم تنگ و کوچیک شده بود و وقتی به آبیِ صحرا رسیدیم احساس کردم از خواب بیدار شدم. پنجره رو باز کردم تا صداش رو بشنوم اما صدای قطار همه‌ی صداها غیر از خودش رو توی سینه‌ حبس می‌کرد و انگشت پام روی شکم‌ش سر می‌خورد.
دیگه خبری از کویرهای تاریک و تار نبود، سیاهی سایه کوه‌ها رو می‌دیدم و قطار هر لحظه بیشتر توی سنگینی سایه‌ها فرو می‌رفت، می‌گفت اینا زاگرس‌‌ان و من باورم نمی‌شد این همه به زاگرس نزدیکم. بعضی از جاهای کوه پوشیده از برف بود و وسط سیاهیِ می‌درخشید، راه تنگ‌تر شد و یک جایی بود که که فکر می‌کردم اگر دستم رو دراز کنم می‌تونم برف‌های روی زاگرس رو لمس کنم.اون شب با فکر کردن به تماشای طلوع خوابم برد اما حواسم نبود قطار به جنوب میره و از پنجره‌ای که توش غروب رو تماشا کردم، طلوع معلوم نیست. ساعت شیش صبح وقتی بیدار شدم قطار بی‌حرکت ایستاده بود و توی کوپه همه خواب بودن، پرده رو که کنار زدم دیدم قطار از زمستون گذشته و به بهار رسیده.
بعد از سایه‌ی قطار روی ریل، قرمزیِ طلوع روی زمین شروع می‌شد، باید فقط در کوپه رو باز می‌کردم و خودم رو به پنجره‌های واگن می‌رسوندم تا طلوع رو توی آسمون ببینم اما ترسِ از خواب بیدار کردن بقیه تمام اشتیاقم رو قورت می‌داد. سنگ‌‌ریزه‌های کنار ریل توی نور، قرمز و براق، چشمم که هنوز گیج خواب بود رو می‌زد و فقط چند قدم دورتر همون سنگ‌ها، خاموش و سرد وسط ریل‌ به چشم هیچ‌کسی نمی‌اومدن. سبزی بی‌نظم تپه‌های دورتر اون‌قدر زیادی اومده بود، که تا لابه‌لای سنگ‌‌ریزه‌های وسطِ ریل ادامه داشت، حتی سربازی که نگهبانی می‌داد هم امتداد سبزی‌های تپه‎ها بود شاید. لاغر بود و زیر سنگینی اسلحه روی دوش‌اش کج شده بود. روی امتداد سبزی بهار راه می‌رفت و وارد  تاریکیِ سایه قطار می‌‌شد و بعد به سنگ‌های قرمز لابه‌لای ریل می‌رسید، اون وقت با نوک پوتین سیاهش یکی از سنگ‌ها رو از قرمزی طلوع می‌برد توی سایه و خاموشش می‌کرد. همین که گرمای نفسی که توی مشتش حبس کرده بود از لای انگشت‌هاش فرار می‌کرد دوباره توی مشتش ها می‌کرد و قدم‌هاش بلندتر و تندتر می‌شدن.
پشت‌ِ سرباز گاهی هم به ساختمون کهنه و قدیمی پاسگاهی می‌شد که نگهبانی‌اش رو می‌داد، همون موقع نگاهش چند لحظه، روی ردیف پنجره‌هایی از قطار که  نمی‌دیدم و آدم‌هایی که نمی‌شناختم، ثابت می‌موند، بعد دوباره قدم زدن شروع می‌شد. از اون‌جایی که من بودم تمام تابلوی پاسگاه معلوم نبود، اسم شهر پشت شاخه‌های سبزِ درختی که پهن شده‌ بود روی سر پاسگاه، پنهون شده بود. تا وقتی قطار حرکت نکرد نفهمیدم جایی که توش غرق شدم اسمش مازوئه.
بعد از نیم ساعت نور قرمز از تپه‌های کوتاه‌قد پشتِ پاسگاه پایین اومد و قهوه‌ای تپه‌ها به سبز روشنی که اول بهار رو نشون می‌داد تبدیل شد، قطار هم اولین تکون‌های حرکت دوباره رو خورد. وقتی ترس بیدار کردن بقیه ریخت، درِ کوپه رو باز کردم اما دیگه طلوع تموم شده بود و به جای قرمزی، آفتابِ گرمی رو دیدم که راهروی واگن رو یواش یواش روشن می‌کرد. آفتاب از درِ باز کوپه گذشت و همه رو از خواب بیدار کرد، گرمای آفتابِ دست‌ و دل‌بازِ جنوب، یک هفته برف توی تهران و سفیدی زاگرس رو از یادم برد. وقتی برگشتم کنار پنجره سرباز تفنگش رو گذاشت روی اون یکی شونه‌‌اش و به اون‌ سمت کج شد، کلاهش رو روی سرش جابه‌جا کرد و بی‌حرکت ایستاد رو به قطار، پنجره‌هایی که نمی‌دیدم و نگاهِ آدم‎‌های پشت پنجره‌ها و سرمایِ سایه‌ی قطار با سر و صدا از سرباز رد شدن و آفتاب جنوب گرمش کرد، تونست چند لحظه صاف بایسته. شاخه‌های درخت هم از جلوی "مازو" کنار رفتن و سرباز همون طور آروم توی آفتاب غرق شد.
امسال اما خبری از مازو نشد، لابد خواب بودم که ازش رد شدیم و وقتی بیدار شدم طلوع رو تماشا کنم طلوعی در کار نبود. مه رقیق بلاخره غلیظ شده بود و از سقف قطار هم پایین‌تر اومده بود. از پنجره‌ی قطار، دقیقن بالای سر الاهه گودالِ بزرگ آبی وسط مه به زور از محو شدن نجات پیدا کرده بود و هنوز به چشم می‌اومد. بی‌تاب رسیدن بودم و فکر کردن به بغلش گرمم می‌کرد، دیشب پای تلفن بهم گفته بود می‌تونی طلوع رو توی مازو تماشا کنی و این که می‌دونست مازو چقدر برام مهمه، بی‌تابی‌ام رو براش بیشتر می‌کرد. خوشحال بودم از تهران در اومدم و همه‌مون در "مِنار" همیم، می‌خواستم زودتر برسم، برسم به خونه خالی و بی‌اثاثیه‌ام که صدای نفس کشیدن و خندیدن‌مون توش می‌پیچه، به "جونیِ" خودم و به "خوشگله" گفتن‌های بهمن، می‌خواستم برای هردوشون تعریف کنم که بلاخره مه غلیظ رو دیدم و وسط همون مه غلیظ تاب خوردم به سمت‌تون.
وقتی رسیدیم، توی ایستگاه منتظرمون بود و از چند ساعت قبل انگار خندیدن رو شروع کرده بود. بعدش هم بهمن اومد و برام تعریف کرد که شب قبل رو توی خیابون خوابیده، ساعت چهار پنج صبح رفته همون‌جایی که میریم ماهی‌گیری، گفت پنجره رو باز گذاشته و مه رفته بالای سرش توی ماشین، شاید اگه ما هم پنجره قطار رو باز می‌کردیم مه تا بالای سر الاهه پایین می‌اومد.