۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۳

انگار سرکار برام ریدن

بهم ایمیل زد و گفت شرکت‌مون استخدام می‌کنه رزومه بفرست بعد من فوراً جای نشستنم رو از روی مبل به بالای مبل، یعنی همون جایی که تا چند ثانیه پیش بهش تکیه داده بودم، تغییر دادم و بعد از چند ثانیه رفتم توی آشپزخونه ایستادم روی سه پایه زرد موردِ علاقه‌ام که در مواقع خستگی از مهمان‌ها و انتظار داغ شدنِ روغنی که هیچ وقت داغ نمیشه، روش می‌شینم و به دیوار سیمانی اتاق خواب همسایه روبرویی چشم می‌دوزم. حس کردم فقط ارتفاع می‌تونه حالم رو خوب کنه. همین طور از سی سانت بالاتر به خونه زندگی‌ام نگاه کردم و رامین که اومد توی آشپزخونه فهمیدم بلاخره می‌تونم از این بالا پشت گردنش رو ببوسم، همون جایی که همیشه وقتی داره ظرف می‌شوره مجبورم خودمو رو پنجه بلند کنم تا به زور یه جایی بین دماغ و لبم برسه به یه جایی بین کتف و گردنش، افسوس خوردم که چرا هیچ وقت موقع ظرف شستنش این سه پایه رو نذاشتم زیر پام تا یک بار هم که شده واقعاً با لبم گردنِ حقیقی‌اش رو ببوسم.
همین طور که از اون ارتفاع به گلدون‎‌هایی که تازه جون گرفتن و خونه‌ای که تازه شده خونه‌ی مورد علاقه‌ام نگاه می‌کردم چشمم خورد به قایقی که هفته پیش با کاغذ دورِ شالم درست کرده بودم، بالای جعبه سفید و بیکارِ زنگِ در، زنگی که فقط کارگر ساختمون یک روز در میون دو بار فشارش میده تا کلید موتورخونه رو بهش بدم و بعد هم ازش پس بگیرم. فکر کردم کاش می‌شد من هم از بالای جعبه سفیدِ زنگ به خونه نگاه کنم، اون جوری حتماً بهتر می‌تونستم تصمیم بگیرم.
این تصمیمی که باید بگیرم خیلی چیز پیچیده‌ای نیست اما من همین جوری در حالت معمول بانک رفتن رو هم تبدیل به نخ می‌کنم واز یک روز قبل اون قدر دور خودم می‌پیچمش که روز موعود تمام وقتم رو باید صرف باز کردن نخ‌ها بکنم، تصویرِ دختری که وارد بانک میشه، میره میشینه جلوی باجه در حالی که لبخند به لب داره هم به رویایی دور تبدیل میشه.
حالا هم باید تصمیم بگیرم که می‌خوام برم سرکار یا می‌خوام همین طور به خانه‌داری و ولگردی توی خونه ادامه بدم. خانه‌داری شغل موردِ علاقه‌ی منه، چون لازم نیست هر روز به خاطرش ساعت هشت از خواب بیدار شم و مانتو و روسری بپوشم، می‌تونم گاهی ساعت یازده بیدار شم و در بدترین حالت لازمه برم سوتین بپوشم. خونه‌داری توش آشپزی داره که تقریباً تنها کاریه که بدون هیچ فشار روحی و روانی انجامش می‌دم، هر بار که با یکی دعوام میشه اون شب بهترین شام عمرم رو می‌پزم و در نهایت این که وسط خونه‌داری کلی کتابِ از ده سال پیش تلنبار شده رو می‌خونم، فیلم‌هایی که همه دیدن جز من رو می‌بینم، تمرکز و توجه‌ام قبل از همکار و بقال و مسافرین اتوبوس روی خودمه، کلاس زبان می‌رم و به زبان روسی از دست رفته‌ام می‌پردازم.
اینا همه یک طرفه که طرف من و رامینه و اما طرف مامانا که طرف سنگین قضیه‌اس دهن‌ سرویس کن ترین بخش این تصمیمه، مامانم و مامانش هر روز داستان آدم‌های عقب مونده و تباهی رو برام تعریف می‌کنن که بعد از ده سال تونستن از چنگال شوهر وحشی نجات پیدا کنن و با ویلچر یا سینه‌خیز به محل کار برگردن، زن‌های کدبانو و خانه‌دار زیبارویی که در این سال‌ها در زندانی تاریک حبس بودن و برای خرید یک دانه نون باید از شوهر وحشی اجازه‌نامه کتبی دریافت می‌کردن. بعد که تازه می‌فهمن چقدر دارن بهم توهین می‌کنن و ممکنه ناراحت شم اون سپر طلایی که بمب اتم هم روش اثر نداره رو می‌کشن بیرون و با شمشیر ادامه تحصیل بهم حمله می‌کنن. ادامه تحصیل مال من نیست آخه، من اصلاٌ علاقه‌ای به تحصیل ندارم و گه بخورم اگر حتی یک بار توی رویاهام به خودم خانوم دکتری چیزی گفته باشم، من دوست دارم درس نخونم و به جاش فقط داستان بخونم، شما اگه درسی سراغ داری که توش از حیوان کثیف رقابت خبری نیست و از صبح تا شب وادارت می‌کنن به داستان خوندن و آشپزی و فیلم دیدن من حاضرم خانه‌داریِ محبوبم رو رها کنم و شونزده سال در اون دانشگاه زندانی شم.
یک چیز دیگه هم هست و اون پوله، همونی که اگه باشه مادر پدر مرده‌ها باهاش به سفر اروپا می‌رن و برای لحظاتی چند بدبختی رو به دست فراموشی می‌سپرن، دختران و پسران مورد خیانت واقع شده باهاش راکت تنیس می‌خرن و با ضربه‌های محکمی که به توپ می‌زنن نعره می‌کشن و درد خیانت رو به دست فراموشی می‌سپرن، تعدادی جوان شکست عشقی خورده هم به رستورانی مشرف به کوه حمله می‌کنن و اون قدر می‌بلعن تا راه نفس‌شون بند بیاد و شکست عشقی در قالب گوز از بدن خارج شه. من اما فکر همه جاشو کردم، اگر یک روزی مامان بابام مردن با قطار می‌رم شمال و وسطای راه یک جایی پیاده میشم و آش رشته درست می‌کنم با پیاز داغ فراوون، شوهرم هم هر وقت بهم خیانت کرد می‌رم جمعه بازار عبا می‌خرم، شکست عشقی و اینام که قبلاً خوردم و تو اوج بی‌پولی  یه دبه عرق خریدم و سربلند همچون ابراهیم از آتش خارج شدم.
ته همه اینا یه روزی اما می‌رم سرکار اما نه از این سرکارا، یه کاری که وقتی به سمتش حرکت می‌کنم عشق در قالب بلورهای رنگی ازم خارج شه و کل مسیر شبیه رنگین کمون شه، البته اگه ماه دیگه که پریود شدم رزومه نفرستادم و نرفتم سر همین کارایی که هر روز صبح با گریه از خواب بیدار میشم و تمام مدت در حال نقشه کشیدن برای قتل همکارام هستم.

۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۳

کریستف کلمبِ بی آمریکا

سال هشتاد و هفت توی یک خونه‌ای لبِ دریا زندگی می‌کردم، هم‌خونه‌های عوضی و معتاد داشتم و دوست‌پسر خائن و اعصاب خورد کن اما خودم انگیزه زیادی داشتم برای این که بهم خوش بگذره فکر کنم، چون دو ماه با دوست پسرم تموم می‌کردم و توی اون دو ماه کلی کار می‌کردم. عصرا می‌رفتم لب ساحل پیاده‌روی، تو بلوار ساحلی برای خودم موزیک گوش می‌کردم و روزا بعد از کلاس تا خونه پیاده می‌اومدم و از بازار ماهی فروشا ماهی می‌خریدم، هر روز هم بساط سبزی خوردن و آشپزیم به راه بود، با پسرای زیادی حرف می‌زدم و خیلی بیشتر از قبل بیرون می‌رفتم اما همیشه شبا مثل خاک بر سرا گریه می‌کردم چون خیلی کلافه و عاشق پیشه بودم.
یک شبی توی اون خونه برق رفت و فکر کردیم الان بهترین کار اینه که بریم لب دریا، هم‌خونه‌هام هر آشغالی که بودن عوضش خیلی از چیزای زیادی نمی‌ترسیدن. رفتیم لب دریا و هیچ صدایی جز صدای آب نبود، گاهی صدای یکی از مغازه‌دارا می‌اومد و یه چندباری صدای پارس سگ اما بعد از ده دقیقه همه جا ساکت شد و نور چندتا قایق وسط آب تنها نقاط روشن اون شب بود. اولاش همه‌مون زر می‌زدیم و بدبخت‌ترین بودیم اما بعدش اون همه تاریکی و بزرگی نمی‌ذاشتن اصلاٌ احساس چیزی بودن داشته باشیم چه برسه به بدبختی، بعد از نیم ساعت همه‌مون ساکت شدیم و به تاریکی پیوستیم. من توی اون تاریکی فقط یک دغدغه داشتم، اونم این بود که سعی می‌کردم از خودم یک تصویر واقعی بسازم نه تصویر یکی که خودشو تو یه چیزی به زور فشار میده، همه فکرم درگیر این بود که من باید الان خودم باشم نه اون چیزی که دوست دارم باشم و نیستم که اگر بودم شبا با گریه نمی‌خوابیدم چون ظاهر همه چیز قشنگ بود اما یک جای کار می‌لنگید. یادم نمیاد ته اون شب چی شد احتمالاً تهش نتیجه گرفتم عاشق دوست‌پسر خائنم هستم و بهتره بهش زنگ بزنم و اعتراف کنم منم قدر تو خیانت‌کارم و بهتره برگردیم و دست از خیانت برداریم، شایدم آخر شب موقع گریه شبانه تو رختخواب بهش اسمس زده باشم و اینارو گفته باشم اما الان اونی که برام قشنگه اینه که من واقعاً اون آدمی بودم که نمی‌ذاشت هیچی بهش بد بگذره، حتی دوست پسر خائن و هم‌خونه‌ای معتاد عوضی، چون هنوز هم همونم.
توی کتابی که دارم می‌خونم یکی از شخصیت‌ها به شخصیت اصلی داستان گفت من بدونِ تو مثل کریستف کلمبِ بی‌ آمریکام، منم بدونِ احساس بدبختی‌هایی که تا حالا تجربه کردم مثل کریستف کلمبِ بی‌ آمریکام.

۲۱ فروردین ۱۳۹۳

فریدون

مدام اصرار می‌کرد بیا تو آب و منم از خدام بود بپرم تو آب اما بدیش این بود که یه عالمه آدم ایستاده بودن و زل زده بودن به ما، چند نفر با دوربین رو تخته سنگ‌های کنار رودخونه ایستاده بودن و لنز دوربینا به نوبت روی تک‌تک‌مون زوم می‌شد، حتی یکی بالاتر از همه روی تپه نشسته بود و با موبایل از شناگران و دوربین به دستان فیلم‌برداری می‌کرد. خیلی سخت بود چون اولین بار بود این آدما رو می‌دیدم، برای اونا من عروس جدیده بودم و هر حرفی که از دهنم در می‌اومد و هر حرکتی که می‌کردم چند برابر بزرگتر می‌شد و بعد به گیرنده‌هاشون می‌رسید. تهش قبول کردم چند متر دورتر جایی که از لنزا و آدما خبری نیست و عمقش بیشتره بپرم تو آب، رامین پرید تو آب و بهم گفت اول پاتو بذار رو این سنگ بعد سر بخور تو آب بعد هم سعی کن بتونی شنا کنی و خودت رو روی آب نگه داری، فشار و سرعت آب زیاد بود، یه صدایی داشت که اگه همین جوری کنارش می‌نشستی و فقط بهش نگاه می‌کردی بهترین صدای دنیا بود اما کافی بود پاتو بذاری توش تا همون صدا بشه صدای یک حیوون ترسناک که می‌خواد به هر قیمتی که هست تو رو با خودش ببره. شمال پره از داستان آدم‌های از آب نجات پیدا کرده و نکرده، چند سال پیش یک روز غروب لب دریا یک زن خوشگل بدون روسری با موهای روشن و درهم نشسته بود با گریه مدام فریدون رو صدا می‌زد و هیچ کس جواب نمی‌داد، بعدش فهمیدم فریدون چند ساعت پیش تو آب غرق شده و حالا این زنه منتظره تا آب فریدونش رو برگردونه. غروب به اون قشنگی با زنی که دامن پوشیده و روسری سرش نیست قشنگ‌تر شده بود اما فکر فریدون نمی‌ذاشت کسی به غروب و زنِ بی‌روسری فکر کنه، آخرش یکی از دور اومد و یه چادر کشید سر زنِ بی‌فریدون و اونم همون جا دراز کشید و چادر سیاه رو مثل پتو کشید روی سرش.
پامو که گذاشتم روی سنگ، خزه‌های لیز سُرم دادن توی آب، همه‌ی تنم منقبض شد از ترس و هیچ جور نمی‌تونستم خودمو شل کنم و روی آب نگه دارم، یه جیغ خفیفی کشیدم و تا اومدم از رامین بخوام کمکم کنه رفتم زیر آب، هوشیار بودم اما ترس شده بود سنگ و دست و پامو محکم بسته بود، تو اون چند ثانیه‌ای که زیر آب بودم هیچ صدایی نمی‌شنیدم و هیچ چیزی نمی‌دیدم، انگار گرما و صدا و نور وجود خارجی ندارن. یهو حس کردم رامین رفته و تنهای تنهام و اگه خودمو نکشم بیرون همه چیز همین جا تموم میشه، تموم شدن تو اون لحظه برام خیلی گنگ بود، یه چیزی بود شبیه همون ندیدن و نشنیدن. حس کردم اگه سرمو از آب بیرون نبرم باید همیشه همین جوری بدون هیچ صدا و هیچ تصویری همین زیر زندگی کنم. تا قبل از این که برم توی آب ترس فرو رفتن بود و اون موقع که بلاخره توی آب فرو رفتم ترسِ ندیدن و نشنیدن و تموم شدن. شاید یه قانون فیزیکی وجود داشته باشه و بهم بگه چطور برآیند این دوتا ترس باعث شد یهو شل شم و قفل پاهام باز شه، تونستم پاهامو حرکت بدم و سرمو از آب بیارم بیرون، رامین تونست کمکم کنه تا از آب بیام بیرون، نشستم روی همون سنگی که سُرم داده بود توی آب، دوست داشتم بلندبلند بخندم و جیغ بزنم اما صدام در نمی‌اومد، فقط می‌تونستم بلرزم و دستای رامین رو فشار بدم. صدای جیغ جیغ بقیه از چند متر دورتر دوباره برگشته بود و گرمای آفتاب بازم معنی داشت برام. سفیدی صورت رامین بیشتر شده بود، آفتاب می‌خورد تو چشماش و چشمای ریزش تنگ‌تر می‌شد، فریدونش برگشته بود و اصلاٌ حواسش نبود چقدر داره دستامو فشار می‌ده.

۱۷ بهمن ۱۳۹۲

انسان، حیوان فراموش‌کار

بیزاری از خودم جز اون احساساتیه که خیلی وقت‌ها تجربه کردم، هر وقت که جایی حرف بیخودی زدم یا درباره کسی فکر اشتباهی کردم این حس اومد سراغم. حالا هم مثل تمام دفعات قبلی این احساس اومده چون اشتباه کردم، اشتباهم اینه که به آدمی که واقعن بهش اعتماد نداشتم، اعتماد کردم. در واقع ادای اعتماد کردن بهش رو درآوردم چون به شغل نیاز داشتم، چند ماه پیش از همون کار اخراج شدم چون خودخواهی اون آدم زد بالا و با رئیس دعواش شد، حالام در نتیجه خودخواهی همون آدم به حقم نمی‌رسم، چون این بار رفت به اونی که مارو برده بود اون شرکت برای کار و دنبال پولم بود گفت نسترن گفته شما گه خوردی، راست گفت من گفتم فلانی گه خورده، هنوزم میگم گه خورده، می‌خوام فلانی گه خورده رو با خط نستعلیق بنویسم براش پست کنم حتی، چون خالی‌بند و دروغ‌گو بود و به خاطر گسترش قلمروش تو اون شرکت مارو عین کسخلا برد اونجا که بشیم آدمش، اما یه جوری وانمود کرد که انگار این ماییم که بهمون لطف شده. دو ماه کار کردن تو اون شرکت برای من هیچی نداشت جز هزینه و اعصاب خوردی و به هم خوردن برنامه زندگیم، حالام به حقم نمی‌رسم و عملاٌ دو ماه تو زندگیم رو زدم به کون سگ. اعتماد کردن به این آدم همون اشتباهیه که باعث میشه از خودم بدم بیاد، چون قبلاٌ هم عین همین رفتار رو ازش دیده بودم اما نمی‌دونم چرا ازش گذشتم، شاید چون کار قبلیش اون قدری تو زندگیم تاثیر نداشت و من هم به نوعی خودخواهی به خرج دادم و منفعت شخصی خودم رو در نظر گرفتم.
ادای اعتماد کردن هم نوعی دروغ‌گویی محسوب میشه و احساس می‌کنم حقمه که به خاطر این دروغ‎ مجازات شم و مجازاتم اتفاقاٌ بهترین نوع مجازاته، مجازات نقدی، پولی که به خاطر دو ماه کار کردن توی شرکت بهم می‌رسید از دستم رفت چون به خاطر نیاز به شغل دروغ گفتم، عادلانه‌اس.

۲۵ دی ۱۳۹۲

آنچه که ما آن را بخش می‌کنیم تنها در پندار ماست

چهار روز دیگر قرار است نامزدی‌مان را به صورت رسمی اعلام کنیم و این یعنی من طور علنی متاهل می‌شوم. قبل از این، در دو سال گذشته هم احساس تاهل را کم و بیش احساس می‌کردم، فقط وقت‌هایی که دعوامان می‌شد و بار بندیلم را جمع می‌کردم به سمت خانه، یک‌هو احساس مجرد بودنم جان می‌گرفت، خودم را آزاد و رها در حال دویدن توی راهروهای تاریک فیلم‌ها می‌دیدم در حالی که صدای تق تق پاشنه کفشم می‌آید و با چادر سیاه دور می‌شوم، همیشه هم در همان بحبوحه دعوا از این که نیکی کریمی نیستم و لازم نیست راه‌های فرار و طلاق را بررسی کنم قند تو دلم آب می‌شد. لابد بعد از این، وقتی برویم توی یک خانه و من خانه‌ای نداشته باشم برای فرار کردن، خیلی حسرت مجرد نبودن را بخورم، اما به نظرم جا برای فرار ریده، زیر دوش، تو خیابون، لای پتو، شاید هم یک راه جدید برای بعد از دعوا کشف کنم که بیشتر حال بدهد.
در این روزهای قبل از نامزدی که مدام درگیر خرید و ادای استرس در آوردن برای مامانم بودم، چندبار خواستم بیایم از خوش گذشتن "ازدواج" بنویسم اما هر بار با دهنم ادای خودم را موقع نوشتن درآوردم و پشیمان شدم. احساس می‌کنم درباره ازدواج نوشتن و حرف زدن احمقانه است، یاد دخترهای کلاس زبان میفتم که همیشه یک سری تز توی جیب‌هایشان آماده دارند و هرکدام که حرف می‌زنند بقیه سرشان را می‌اندازند پایین چون تهش قرار است بدون فوت وقت بگویند  «آی دنت اگری ویت یو» بعدم لبخند گشاد خاص این لحظات را بکوبند و حرف خودشان را شروع کنند. درباره ازدواج فقط یک بار توی کلاس زبان ما توافق شد، آن هم وقتی شراراه جون گفت: «به نظر من برای ازدواج مرد باید حداقل دوبرابر بیشتر عاشق زن باشه»، بعد همه هیجان‌زده و با چشمان گریون گفتند اگزکتلی، اگزکتلی.
ازدواج کردن من اما خیلی سیر منطقی خاصی را طی نکرد، اگر کندی کراش بازی کرده باشید در عجیب‌ترین حالت شبیه اپیزود بعدی بود بعد از سه روز انتظار. فکر می‌کنم از آن چیزهاییست که آدم اگر از اول نسبت بهش گارد نداشته باشد خودش در بهترین موقع پیش می‌آید. من نداشتم، همان دو سال پیش که با رامین آشنا شدم فکر کردم اگر همه چیز خوب پیش برود ازدواج می‌کنم، نرود هم که خب نمی‎کنم. خوب پیش رفت، دو سال گذشته خیلی خوش گذشت و خیلی چیزها همان راهی را رفتند که می‎خواستیم بروند، هر روز بیشتر از قبل به رامین چسبیدم و این چسبندگی به حدی رسید که حالا فیلم دیدن و خوابیدن و شلغم خوردن و سبزی خریدن هم بدون او سخت شده. اگر یک روزهایی نبینمش، میفتم روی عکس‌های موبایل و اسمس‌های دو سال گذشته، اگر مثلن سه روز ندیدنش طول بکشد، گریه زاری هم راه می‌اندازم. در حالت عادی اگر خودم را ول کنم عکسش را روی قاشق، ملاقه، یخچال و کتاب می‌چسبانم تا هر دقیقه ببینمش و از دیدنش شاد شوم. ازدواج کردن یک راهیست در راستای شادی و راحتی بیشتر فکر کنم و خب هرکسی بهتر می‌داند کی وکجا شاد و راحت است، پس حرف زیادی نزنیم درباره‌اش تا خودمان را کمتر مسخره می‌کنیم.
امشب یک فیلم دیدیم درباره مساله غم‌انگیز زمان، بعدش هم یک داستان خواندم درباره پیرمردی که آلزایمر گرفته بود و زمان را قاطی کرده بود، گریه کردم و به رامین گفتم تا به حال موضوع غمگین‌تر از "زمان" نشناخته‌ام. این مدتی که حواسم جمع زمان شده بعد از هر داستانی که از کودکی تا پیری آدم‌ها را روایت می‌کند، گریه می‌کنم. در تمام مدتی که داستان روایت می‌شود من به جای آدمی که دارد پیر می‌شود حسرت می‌خورم، بعد از مرگ پدر و مادرش برمی‌گردم روزهای کودکی‌اش را مرور می‌کنم و گریه می‌کنم، اگر شکست عشقی بخورد یکهو کتاب را صد صفحه می‌روم جلو و سعی می‌کنم یواشکی کلماتی را دید بزنم تا ببینم باز هم عاشق می‌شود یا نه، ته روزهای خوشبختی‌اش می‌ترسم یک اتفاق بدی در راه باشد و آخرش اگر بمیرد احساس پوچی می‌کنم.
وبلاگ و اینستاگرام بیشتر از همه چیز موضوع دردناک زمان را بهم یادآوری می‌کنند، هربار بعد از آپلود کردن هر عکس و نوشتن هر پست، خود پیرم را می‌بینم در حالی که زل زده‌ام به خود بیست و چار ساله‌ام و حسرت می‌خورم، اما چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشد و فوراً درد زمان را با نفس عمیق فرو می‌دهم. همین روزهای خوب قبل از ازدواج کردن، رابطه و آدمی که این همه دوست‌شان دارم، همین صدای خر و پف رامین، همین‌ها طی فرآیند دردناک زمان معلوم نیست اصلا چه بلایی سرشان می‌آید، شاید تبدیل به برگ، شیشه یا انرژی اتمی بشوند شاید هم هیچی.
در این وقت شب فقط یک نفر می‌فهمد من چی می‌کشم آن هم نویسنده داستان اصحاب کهف است که مطمئنم در حسرت سیو کردن خودش مرده.

۲۷ آذر ۱۳۹۲

قوز نکن

بعد از خریدن تخت به دست بابام تقریبا تمام وقتی که تو خونه می‌گذرونم رو تخت دراز کشیدم. تخت چوبی با تشک جون‌دار و ملافه‌های چارخونه نارنجی. گذاشتم زیر پنجره، روبرو آشپزخونه تو هال. تو اتاق خواب نفسم می‌گیره، همه‌اش کمد و آیینه‌اس، انگار من کی‌ام که بخوام با اون همه تصویر از خودم راحت کنار بیام. این آدما مال فیلما و فیسبوکن، من روزی دو دیقه خودمو تا آیینه دستشویی می‌بینم تا شب بسه برام.
موقع مرتب کردن کمد یه پیراهن مشکی کشیدم بیرون که چند سال پیش عروسی دختر‌عمه‌ام پوشیده بودم اما الان دیدم لباس تو خونه‌اس و در بهترین حالت لباس تولد نه دیگه عروسی. اما من عادت داشتم در گذشته، بچه که بودم برا عروسی پسر‌عمه‌ام یه پیراهن نخی پوشیدم با یقه ملوانی، رو پارچه‌اش هم یه عالم کشتی ریز ریز صورتی داشت. چند سال بعدش عروسی یه پسرعمه دیگه‌ام یه شلوار جین بندیلک‎‌دار پوشیدم، ازونایی که مکانیکا تو فیلما می‌پوشن چون به نظرم خیلی قشنگ بود، خواهرم تو عروسی باهام نرقصید چون به نظرش آبروبر بودم. چند شب پیش هم با مامان دوست‌پسرم رفتیم خرید، من یه پیراهن مردونه کتون دیدم گفتم اینو می‌خوام گف نه این خوب نیس انگار دست دومه، خنده رو لبم خشک شد و از مغازه رفتیم بیرون در حالی که هنوز دلم پیش اون پیراهنه.
پیراهن مشکی رو از تو کمد آوردم بیرون، پوشیدم و دارز کشیدم رو تخت و زل زدم به منظره خونه‌ام در روبرو، یهو لیست آدمایی که ازشون حرص می‌خورم ردیف شدن رو دیوار خونه. در صدر جدول رئیس محل کار قبلی که هنوز پول‌مو نداده، شهرداری منطقه سه که پول‌مو خورده، دختره‌ی کلاس زبان که کارشناسی برق دانشگاه آزاد گرمسار خونده و کارشناسی ارشد مدیریت دانشگاه پیام‌نور و از جلسه اول کلاس هر روز داستان محل کار و همکاراش و سرسپردگی رئیساش رو تعریف می‌کنه. میگه از هرجایی می‌خوام برم رئیسام نمی‌ذارن، نمی‌تونن منو از دست بدن، رئیس قبلی به مناسبت تولدم برام یه جشن سوپرایز گرفت و بهم چندتا سکه داد، رئیس جدید داره همه کارارو می‌سپره به من و میره دبی. از اون شدت نیاز دختره به اثبات خودش برای من لوزر بیکار و دختر دبیرستانی و دانشجوهای جویای کار حرص می‌خورم.
یکی از دوستام هم تو لیست هست، یه بار با برق چشماش موقع تعریف کردن روابط جدیدش با سلبریتی‌های موسیقی و سینمای کشور چشمامو کور کرد، یه بار هم وقتی از لحظه سوار ماشین محمدرضا گلزار شدن و لواسون رفتن تعریف کرد مجبور شد دستمال از جیبش دربیاره و بزاق‌ ترشح‌ شده‌اش رو از گوشه لبش پاک کنه.
نفر بعدی هم خواهرم بود که از مامانم خواست عروسی برادرم رو تو یه رستورانی تو فشم بگیریم که مشروب سرو می‌کنه و بعدش میشه مهمونا رو برد رو تپه پشت رستوان و آتیش‌بازی راه انداخت. چون برادر شوهرش همون جا عروسی گرفت و همه راضی بودن. اینا در حالیه که بابام می‌خواد زمین‌شو بفروشه و برا برادرم عروسی و خونه بگیره.
انقد فرو رفتم یهو با نخی تو دستم مواجه شدم، از پیراهن تنم آویزون بود و داشتم می‌کشیدمش، پیراهن از پایین مدل کیسه جمع شد اومد بالا. یه لیوان آب نجاتم داد، راسته که مایه حیاته.
هر روز تو همه سوراخای زندگی‌ام حواسم جمع آدمایی میشه که برای اثبات خودشون دارن تلف میشن، مجبور شدن یه بخشی از حافظه‌شون رو پاک کنن و یه درصدی کوری بگیرن تا نبینن مخاطبی که دارن خودشونو بهش اثبات می‌کنن، خیلی دنیا و موقعیت‌شون با اونا فرق داره و این تلاشی که دارن می‌کنن تهش به یه "خوش به حالت" خشک و خالی از سر حسودی یا بی‌تفاوتی ختم میشه.‏
اگه پیامبر بودم معجزه‎‌ام یه دست گنده بود از غیب که میزد پشت آدما، وسط عرق ریختن و جون کندن‌ برای اثبات خودشون، هم‌زمان صدایی تو آسمون می‌پیچید و می‌گف قوز نکن، قوز نکن.‏

۱۹ آذر ۱۳۹۲

دختری در رویای تخت غرق شد

رفتم دکتر گفت دیسک ال پنجت زده بیرون، سه روز باید کلن دراز بکشی بعد شروع کنی کم‌کم به نشستن بعد هم یواش یواش چند قدم راه بری. من اما به هیچ کدوم از حرفاش گوش نکردم تقریبا، همون روز رفتم کلاس زبان سه ساعت رو صندلی سخت و کثافت نشستم بعد برگشتم خونه و سعی کردم استراحت مطلق رو شروع کنم. استراحت مطلق همیشه تو ذهنم ازون کلمات دهن‌پر کن بوده که یه ابهت خاصی داره اما از وقتی استراحت مطلق شدم فقط دارم باهاش شوخی و مسخره‌بازی می‌کنم و هیج ابهتی در خودم حس نمی‌کنم، هر چی هست خفت و خواریه. مجبورم یه جا دراز بکشم و به روی خودم نیارم. آخه اصلا نمی‌تونم بشینم یکی جلو روم کار کنه، من خونه مردم میرم می‌بینم دارن غذا درست می‌کنن به زور جلوی خودمو می‌گیرم نپرم وسط و کفگیر و فلان رو از دست‌شون نگیرم و نگم شما بفرما خانوم اون گوشه بشین خودم همه کارارو می‌کنم. باید همه کارارو خودم بکنم و اون وسط هیچ کسی سرک نکشه تو کارم و بهم نگه این کارو بکن اون کارو بکن.
مشکل دیگه کمردردم اینه که باید از توالت فرنگی استفاده کنم اما تو خونه‌م توالت فرنگی ندارم، بعدم باید کلن رو تخت بخوابم و بلند شم اما اونم ندارم. تخت نداشتن تو خونه‌م ازون چیزای عجیبه. از روز اولی که اومدم اینجا هر دفعه خواستم تخت بخرم یه نگاهی به زندگیم انداختم دیدم بابا من این همه نیاز و بدبختی دارم حالا تخت نداشته باشم همچین چیزی هم نمیشه، اما شد. هر وقت میرم شمال رو تختم می‌خوابم یه خواب راحتی میشه که دلم می‌خواد دیگه بلند نشم.
پریروز رفتم تو یه سایتی که تخت و تشک دسته دوم می‌فروخت، یهو دیدم یه آدمی داره دوتا تخت یک نفره‌‌اش رو با تشک رویال فلان می‌فروشه، یکی سیصد و پنجاه، بهش ایمیل زدم گفتم ارزون‌تر نمیدی؟ گفت خودم چند ماه پیش خریدم نهصد، گفتم پس چرا داری می‌فروشی؟ گفت چون می‌خوام برم خونه جدید و دیزاینرمون گفته تختاتون به اونجا نمیاد، منم براش آیکون :)))) فرستادم و خوابیدم.
دیشب قبل خواب یهو زدم زیر گریه از این که این همه سال تخت نداشتم اینجا، از این که این همه بی‌پولی کشیدم در طول زندگیم. نتیجه‌اش شد این که رامین بیدار شه شروع کنه برام خاطرات روزایی که دو ساعت جلو در مدرسه منتظر باباش می‌مونده رو تعریف کنه. هربار من احساس بدبختی می‌کنم اون احساس گناه می‌کنه از این که تو کودکیش خوشبخت بوده و به زور سعی می‌کنه چند تا نقطه تاریک از اون روزاش پیدا کنه و با من همدردی کنه. بعد از گریه بهش گفتم من از فردا میرم خونه خودم استراحت مطلق میشم اونم بلند شد نشست گفت "واااای واااای نه تو روخدا، اونجا نه تخت داری نه می‌تونی بری دستشویی" اما من رومو برگردوندم و گفتم مهم نیست. صبح هم اومدم خونه دراز کشیدم رو زمین، بعدش هم رفتم رو دستشویی سخت جهان سومیم نشستم، انگار دارم از خودم انتقام می‌گیرم به خاطر این همه سال اهمال و بی‌توجهی به خودم.
چیزی که آرومم می‌کنه رویای خونه‌ایه که قراره باهم بگیرم، یه خونه‌ای که تخت داره و مال هیچ کسی نیست.

۱۲ آذر ۱۳۹۲

یه ده بود و یه فلفلی

خونه شمال‌مون یه در بزرگ داره به یه بالکن پهن رو به حیاط، تابستونا مامانم یه پرده نازک توری جلوی در بالکن آویزون می‌کرد و همیشه درو باز می‌ذاشت. شبا که خونه تاریک می‌شد مهتاب از سوراخای پرده میومد تو، خونه آبی خوش‌رنگ می‌شد، باد پرده رو تا وسطای خونه می‌آورد و دوباره برمی‌گردوند سر جاش، سایه پرده می‌افتاد وسط هال و همیشه نصف شبا وقتی تو هال بودی فکر می‌کردی یکی از کنارت رد میشه. من یه شبایی دم در بالکن می‌خوابیدم، هر دیقه منتظر بودم پرده از روم بگذره و تو راه برگشت منو با خودش ببره رو بالکن. مامان نمی‌ذاشت رو بالکن بخوابیم چون می‌گفت خفاش میاد تو چشماتون می‌رینه کور میشین، نمی‌دونم این افسانه از کجا تو همه شمال پیچیده که با هرکی درباره خفاش حرف می‌زدیم می‌گفت می‌دونی اگه ان خفاش بریزه تو چشمات کور میشی؟
یه شب که دم در بالکن خواب بودم یه سایه‌ای از رو سرم رد شد، سعی کردم سیاهی‌شو بذارم پای سایه پرده اما بعد از چند دیقه صدای شرشر یه چیزی اومد، چشمامو وا کردم دیدم برادرم ایستاده جلوی در ماشین لباسشویی که اون وقتا رو بالکن بود و داره می‌شاشه توش، برادرم بچه که بود تو خواب راه می‌رفت اما اون موقع به مغزم نرسید که خوابه، احساس گناه از دیدن برادرم در حال شاشیدن باعث شد صدام در نیاد و خودمو بزنم به خواب، بعدم برادرم همون طور خواب برگشت تو اتاقش. تو خانواده بابام راه رفتن تو خواب ارثیه، خاطره شاشیدن برادرم تو ماشین‌ لباسشویی سال‌هاست با فاصله نسبت به خاطرات بقیه از راه رفتن تو خواب، در صدر جدوله.

از همون موقع ماشین لباسشویی برام چیز عجیبی شد و دیگه هیچ وقت عادی نشد، هر چند وقت یه بار سرمو می‌کنم توش نگاش می‌کنم و مطمئنم یه کاری بیشتر از شستن لباس از دستش بر میاد. یه بوی خوبی هم میده که بوی تمیزی مزمنه انگار، وقتی یه چیز خیلی تمیزی سال‌ها بمونه اون بو رو می‌گیره حتما. قبلا فکر می‌کردم یه روز تکنولوژی پیشرفت می‌کنه و یه ماشین لباسشویی‌هایی میاد که از تو سوراخاش صدا و نور میاد اما تکنولوژی از یه جایی به بعد حواسش از ماشین‌ لباسشویی پرت شد، لااقل از توش که پرت شد و به بیرونش پرداخت. مادربزرگم همون موقع‌ها یه بار درباره ماشین‌لباسشویی ارج درست حسابیش که بعد چند سال خراب شده بود با حسرت به مامانم گفت اگه یه مرغ داشتم که تخم طلا برام می‌کرد اون قدری به دردم نمی‌خورد که این ماشین به دردم خورد.
ماشین لباسشویی‌‌ منم چند ماهه خرابه، یکی اومد درستش کرد کلی پول گرفت اما یه ماه بعد دوباره خراب شد و دیگه پول نداشتم درستش کنم. حالام لباسامو با دست می‌شورم تو حموم، لباس سختارو هر هفته می‌برم خونه رامین تو لباسشویی اونا می‌شورم، این جوری از لباسشویی به عنوان دکور استفاده می‌کنیم. تصمیم دارم هر وقت رفتم سرکار و حقوق گرفتم و قرضامو دادم بعدش ماشین لباسشویی رو تعمیر کنم چون وقتایی که لباس کثیفامو می‌برم خونه رامین شبیه فلفلی می‌شم با اون چوب رو دوشش و بقچه نوک چوب، انگار دارم از ده میرم.
هفته‌ای یه بار توهم برم میداره و درشو وا می‌کنم به امید تخم طلا، اما فقط تلق تلق می‌کنه و ابهت خودشو خدشه دار می‌کنه.

۲۰ آبان ۱۳۹۲

هر که شد منتظر منتقم فاطمیون در حسینیه دل شور محرم دارد

از وقتی بیکار شدم مدام منتظرم، منتظر همه چیز. هر روز صبح وسط خواب و بیداری وقتی برادرم بیدار می‌شه و می‌خواد بره سرکار، منتظر اون لحظه‌ای هستم که بلاخره میره بیرون و درو پشت سرش می‌بنده. بعدش نمی‌فهمم کی خوابم می‌بره و کی بیدار میشم اما حواسم هست که منتظرم خوابم سنگین شه. البته بیشتر وقتا منتظر بودم اما حالا که بیکارم این انتظار بیشتر به چشمم میاد. کلاس اول بودم منتظر بودم برم کلاس پنجم، سیزده چارده سالم که بود منتظر بودم خواهرم شوهر کنه و اتاقش برسه به من، دبیرستان بودم منتظر بودم برم دانشگاه و از خونه‌مون برم و هرشب با یکی بخوابم، تا همین شیش ماه پیش هم منتظر بودم دانشگام تموم شه. اما از وقتی درسم تموم شد انتظارات بلند مدتم ته کشیدن.
بعد از این که بیدار میشم مدام منتظر زنگ آیفون و تلفن و زلزله و طوفانم تا وادارم کنن به بلند شدن از رختخواب، از لحظه‌ای که از جام بلند میشم یهو هزارتا انتظار باهم رو سرم خراب میشن. انتظار جوش اومدن کتری، دم کشیدن چایی، بعدش انتظار باز شدن روده‌ها و دستشویی رفتن. این انتظار خیلی قدیمیه، یه شبای سرد زمستونی از بچگیم یادمه که به انتظار رفع یبوست یک ساعت تو دستشویی می‌موندم تا تهش با کمردرد و زانودرد و گریه می‌رفتم تو رختخواب، در حالی که یه جسم سفت و سنگ رو یه جایی ته روده‌هام حس می‌کردم و یه چیزی توم سنگینی می‌کرد.
البته برای من منتظر موندن بهتر از رسیدن به اون چیزیه که منتظرش هستم، وقتی منتظرم درباره لحظه‌ای که قراره انتظارم تموم شه کلی خیال‌پردازی می‌کنم و یه چیزی که شاید امید باشه توم وجود داره اما به محض رسیدن به لحظه موعود فورن مثل دیوونه‌ها می‌گردم دنبال یه بهونه دیگه برای انتظار کشیدن. بعدش هم به اون لحظه‌هایی که انتظار کشیدم فکر می‌کنم و از شوقی که توم بود غمگین می‌شم.
فردا میریم سفر و من دوست دارم فردا نرسه و همش تو همین حس و حال قبل سفر بمونم. فکر کردن به غروب جمعه که قراره برگردیم از همین الان می‌تونه اشکم رو دربیاره در حالی که شاید تو اون لحظه اون قدری که الان غمگینم غمگین نباشم چون حتمن یه چیز جدید پیدا می‌کنم برای منتظر موندن.
اگه الان گیتا بودم یه دلیل علمی برای این حال من پیدا می‌کرد، به نظر گیتا همیشه یه چیزایی تو آدم ترشح میشه که باعث میشه حال آدم فلان جور بشه. اگه پیدا کنم که چی توم ترشح میشه که انقد به انتظار کشیدن معتادم حتمن میرم سوراخش رو می‌بندم تا از این همه تکراری بودن خلاص شم.

۱۴ آبان ۱۳۹۲

شامپو سدر صحت

دارم گریه می‌کنم و خوابم نمی‌بره و تنها دلیل منطقیش اینه که اخراج شدم از کارم. دوست دارم هی بگم اخراج شدم اخراج شدم اخراج شدم، انقد بگم که اون سنگینی بار حقارتش کم شه اما نمی‌شه، بعد از هربار "اخراج شدم" توضیح می‌دم که چرا اخراج شدم و شروع می‌کنم ریدن به جایی که توش کار می‌کردم تا از دردش کم شه. یکی دوبار سعی کردم نگم اینارو در ادامه‌ی "اخراج شدم" اما حتی اگه به زبون نیارم تندتند دارم تو مغزم تکرارش می‌کنم.
حتی نمی‌تونم راحت برای اخراج شدنم گریه کنم چون یه چیزی تهش هست که بیشتر از اخراج شدن آزارم می‌ده، احساس بی‌عرضگی مفرط و بی‌سوادی و داغونی داره خفه‌م می‌کنه. سخته آدم با خود داغونش راحت کنار بیاد، هزار ساله می‌خوام کنار بیام نمیام. هر دفعه یه سری صغرا کبرا می‌چینم که نه نیستم و فلان اما حالا که آخر شبه و همه خوابن می‌تونم با طیب خاطر داغونیم رو بپذیرم.
هربار داییم درباره کار باهام حرف می‌زنه بهم می‌گه ما هنوز داریم اونایی که "تحصیلات عالیه" دارن رو می‌گیریم و این یعنی بتمرگ با اون لیسانس چرت و پرت قسطی. حتی برای این لیسانس قسطی و اون دانشگاه چرندم کلی صغرا کبرا دارم که الان از حوصله‌م خارجه.
یه زمانی بود که درس تخمم بود اما الان می‌رم دستشویی به کاشی‌های دستشویی که ریخته نگاه می‌کنم می‌گم اگه الان درس درست حسابی خونده بودم تو دو دیقه اینارو می‌چسبوندم، میرم نون بگیرم یه ساعت حساب کتاب می‌کنم ده تا نون چقد می‌شه بعد می‌گم الان اگه مهندس بودم خیلی خانوم، پول دقیق رو تو سی ثانیه می‌دادم و نونارو می‌گرفتم. فیلم می‌بینم هیچی نمی‌فهمم می‌گم ببین، اگه الان درس درست حسابی خونده بودی می‌تونستی ده صفحه نقد بنویسی رو این فیلم. وسط مردم از همه بدترم، درباره یه چیزایی حرف می‌زنن من اصلن نمی‌فهمم چی می‌گن فقط می‌تونم لودگی کنم و ادا دربیارم که نفهمن نمی‌فهمم چی می‌گن.
هر شنبه تصمیم می‌گیرم اطلاعات عمومی‌مو تقویت کنم تا لااقل بفهمم مردم درباره چی حرف می‌زنن، بعد فکر می‌کنم برم مجله دانستنی‌ها بخرم اما یادم میره به خاطر همین به ویکی‌پدیا رجوع می‌کنم و سعی می‌کنم درباره قوانین فیزیک مطالعه کنم، بعد از دو ساعت به خودم میام می‌بینم دارم کلمات بامزه رو در قوانین فیزیک پیدا می‌کنم و جملات بامزه رو توئیت می‌کنم، یه بارم داشتم درباره جنگ جهانی مقاله می‌خوندم تهش دیدم دارم آهنگ لیلا فروهر دانلود می‌کنم.
اینا قسمت خوبای ازگلی‌مه، تقریبن از هر ده نفر آدم دور و برم نه نفر به مطالعه رمان‌های قطور به زبان‌های اینگیلیسی، آلمانی و فرانسه مشغول هستن و من یواشکی کلاس زبان می‌رفتم تا بتونم لااقل کلماتی که در دیالوگ‌ها استفاده می‌کنن رو بفهمم که متاسفانه در این امر هم شکست خوردم.
اپلای و اینام که دیگه شبیه رویاس و برای وقتیه که بزرگ شدم. من حتی نمی‌دونم مردم برای اپلای کردن دقیقن چیکار می‌کنن و هیچ ایده‌ای ندارم که از کجا شروع می‌شه. تقریبن هیچ هنری جز تلاش مذبوحانه برای بامزه بودن و دلقک‌بازی در جمع‌ها ندارم.
احساسم مثل احساس شامپوسدر صحته در صنعت شامپو، در تمام این سال‌ها اوج تغییرش سفید شدن قوطی‌شه به جای اون سبز یواشِ کم‌رو.