۰۹ اردیبهشت ۱۳۹۳

انگار سرکار برام ریدن

بهم ایمیل زد و گفت شرکت‌مون استخدام می‌کنه رزومه بفرست بعد من فوراً جای نشستنم رو از روی مبل به بالای مبل، یعنی همون جایی که تا چند ثانیه پیش بهش تکیه داده بودم، تغییر دادم و بعد از چند ثانیه رفتم توی آشپزخونه ایستادم روی سه پایه زرد موردِ علاقه‌ام که در مواقع خستگی از مهمان‌ها و انتظار داغ شدنِ روغنی که هیچ وقت داغ نمیشه، روش می‌شینم و به دیوار سیمانی اتاق خواب همسایه روبرویی چشم می‌دوزم. حس کردم فقط ارتفاع می‌تونه حالم رو خوب کنه. همین طور از سی سانت بالاتر به خونه زندگی‌ام نگاه کردم و رامین که اومد توی آشپزخونه فهمیدم بلاخره می‌تونم از این بالا پشت گردنش رو ببوسم، همون جایی که همیشه وقتی داره ظرف می‌شوره مجبورم خودمو رو پنجه بلند کنم تا به زور یه جایی بین دماغ و لبم برسه به یه جایی بین کتف و گردنش، افسوس خوردم که چرا هیچ وقت موقع ظرف شستنش این سه پایه رو نذاشتم زیر پام تا یک بار هم که شده واقعاً با لبم گردنِ حقیقی‌اش رو ببوسم.
همین طور که از اون ارتفاع به گلدون‎‌هایی که تازه جون گرفتن و خونه‌ای که تازه شده خونه‌ی مورد علاقه‌ام نگاه می‌کردم چشمم خورد به قایقی که هفته پیش با کاغذ دورِ شالم درست کرده بودم، بالای جعبه سفید و بیکارِ زنگِ در، زنگی که فقط کارگر ساختمون یک روز در میون دو بار فشارش میده تا کلید موتورخونه رو بهش بدم و بعد هم ازش پس بگیرم. فکر کردم کاش می‌شد من هم از بالای جعبه سفیدِ زنگ به خونه نگاه کنم، اون جوری حتماً بهتر می‌تونستم تصمیم بگیرم.
این تصمیمی که باید بگیرم خیلی چیز پیچیده‌ای نیست اما من همین جوری در حالت معمول بانک رفتن رو هم تبدیل به نخ می‌کنم واز یک روز قبل اون قدر دور خودم می‌پیچمش که روز موعود تمام وقتم رو باید صرف باز کردن نخ‌ها بکنم، تصویرِ دختری که وارد بانک میشه، میره میشینه جلوی باجه در حالی که لبخند به لب داره هم به رویایی دور تبدیل میشه.
حالا هم باید تصمیم بگیرم که می‌خوام برم سرکار یا می‌خوام همین طور به خانه‌داری و ولگردی توی خونه ادامه بدم. خانه‌داری شغل موردِ علاقه‌ی منه، چون لازم نیست هر روز به خاطرش ساعت هشت از خواب بیدار شم و مانتو و روسری بپوشم، می‌تونم گاهی ساعت یازده بیدار شم و در بدترین حالت لازمه برم سوتین بپوشم. خونه‌داری توش آشپزی داره که تقریباً تنها کاریه که بدون هیچ فشار روحی و روانی انجامش می‌دم، هر بار که با یکی دعوام میشه اون شب بهترین شام عمرم رو می‌پزم و در نهایت این که وسط خونه‌داری کلی کتابِ از ده سال پیش تلنبار شده رو می‌خونم، فیلم‌هایی که همه دیدن جز من رو می‌بینم، تمرکز و توجه‌ام قبل از همکار و بقال و مسافرین اتوبوس روی خودمه، کلاس زبان می‌رم و به زبان روسی از دست رفته‌ام می‌پردازم.
اینا همه یک طرفه که طرف من و رامینه و اما طرف مامانا که طرف سنگین قضیه‌اس دهن‌ سرویس کن ترین بخش این تصمیمه، مامانم و مامانش هر روز داستان آدم‌های عقب مونده و تباهی رو برام تعریف می‌کنن که بعد از ده سال تونستن از چنگال شوهر وحشی نجات پیدا کنن و با ویلچر یا سینه‌خیز به محل کار برگردن، زن‌های کدبانو و خانه‌دار زیبارویی که در این سال‌ها در زندانی تاریک حبس بودن و برای خرید یک دانه نون باید از شوهر وحشی اجازه‌نامه کتبی دریافت می‌کردن. بعد که تازه می‌فهمن چقدر دارن بهم توهین می‌کنن و ممکنه ناراحت شم اون سپر طلایی که بمب اتم هم روش اثر نداره رو می‌کشن بیرون و با شمشیر ادامه تحصیل بهم حمله می‌کنن. ادامه تحصیل مال من نیست آخه، من اصلاٌ علاقه‌ای به تحصیل ندارم و گه بخورم اگر حتی یک بار توی رویاهام به خودم خانوم دکتری چیزی گفته باشم، من دوست دارم درس نخونم و به جاش فقط داستان بخونم، شما اگه درسی سراغ داری که توش از حیوان کثیف رقابت خبری نیست و از صبح تا شب وادارت می‌کنن به داستان خوندن و آشپزی و فیلم دیدن من حاضرم خانه‌داریِ محبوبم رو رها کنم و شونزده سال در اون دانشگاه زندانی شم.
یک چیز دیگه هم هست و اون پوله، همونی که اگه باشه مادر پدر مرده‌ها باهاش به سفر اروپا می‌رن و برای لحظاتی چند بدبختی رو به دست فراموشی می‌سپرن، دختران و پسران مورد خیانت واقع شده باهاش راکت تنیس می‌خرن و با ضربه‌های محکمی که به توپ می‌زنن نعره می‌کشن و درد خیانت رو به دست فراموشی می‌سپرن، تعدادی جوان شکست عشقی خورده هم به رستورانی مشرف به کوه حمله می‌کنن و اون قدر می‌بلعن تا راه نفس‌شون بند بیاد و شکست عشقی در قالب گوز از بدن خارج شه. من اما فکر همه جاشو کردم، اگر یک روزی مامان بابام مردن با قطار می‌رم شمال و وسطای راه یک جایی پیاده میشم و آش رشته درست می‌کنم با پیاز داغ فراوون، شوهرم هم هر وقت بهم خیانت کرد می‌رم جمعه بازار عبا می‌خرم، شکست عشقی و اینام که قبلاً خوردم و تو اوج بی‌پولی  یه دبه عرق خریدم و سربلند همچون ابراهیم از آتش خارج شدم.
ته همه اینا یه روزی اما می‌رم سرکار اما نه از این سرکارا، یه کاری که وقتی به سمتش حرکت می‌کنم عشق در قالب بلورهای رنگی ازم خارج شه و کل مسیر شبیه رنگین کمون شه، البته اگه ماه دیگه که پریود شدم رزومه نفرستادم و نرفتم سر همین کارایی که هر روز صبح با گریه از خواب بیدار میشم و تمام مدت در حال نقشه کشیدن برای قتل همکارام هستم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر