۱۴ آبان ۱۳۹۲

شامپو سدر صحت

دارم گریه می‌کنم و خوابم نمی‌بره و تنها دلیل منطقیش اینه که اخراج شدم از کارم. دوست دارم هی بگم اخراج شدم اخراج شدم اخراج شدم، انقد بگم که اون سنگینی بار حقارتش کم شه اما نمی‌شه، بعد از هربار "اخراج شدم" توضیح می‌دم که چرا اخراج شدم و شروع می‌کنم ریدن به جایی که توش کار می‌کردم تا از دردش کم شه. یکی دوبار سعی کردم نگم اینارو در ادامه‌ی "اخراج شدم" اما حتی اگه به زبون نیارم تندتند دارم تو مغزم تکرارش می‌کنم.
حتی نمی‌تونم راحت برای اخراج شدنم گریه کنم چون یه چیزی تهش هست که بیشتر از اخراج شدن آزارم می‌ده، احساس بی‌عرضگی مفرط و بی‌سوادی و داغونی داره خفه‌م می‌کنه. سخته آدم با خود داغونش راحت کنار بیاد، هزار ساله می‌خوام کنار بیام نمیام. هر دفعه یه سری صغرا کبرا می‌چینم که نه نیستم و فلان اما حالا که آخر شبه و همه خوابن می‌تونم با طیب خاطر داغونیم رو بپذیرم.
هربار داییم درباره کار باهام حرف می‌زنه بهم می‌گه ما هنوز داریم اونایی که "تحصیلات عالیه" دارن رو می‌گیریم و این یعنی بتمرگ با اون لیسانس چرت و پرت قسطی. حتی برای این لیسانس قسطی و اون دانشگاه چرندم کلی صغرا کبرا دارم که الان از حوصله‌م خارجه.
یه زمانی بود که درس تخمم بود اما الان می‌رم دستشویی به کاشی‌های دستشویی که ریخته نگاه می‌کنم می‌گم اگه الان درس درست حسابی خونده بودم تو دو دیقه اینارو می‌چسبوندم، میرم نون بگیرم یه ساعت حساب کتاب می‌کنم ده تا نون چقد می‌شه بعد می‌گم الان اگه مهندس بودم خیلی خانوم، پول دقیق رو تو سی ثانیه می‌دادم و نونارو می‌گرفتم. فیلم می‌بینم هیچی نمی‌فهمم می‌گم ببین، اگه الان درس درست حسابی خونده بودی می‌تونستی ده صفحه نقد بنویسی رو این فیلم. وسط مردم از همه بدترم، درباره یه چیزایی حرف می‌زنن من اصلن نمی‌فهمم چی می‌گن فقط می‌تونم لودگی کنم و ادا دربیارم که نفهمن نمی‌فهمم چی می‌گن.
هر شنبه تصمیم می‌گیرم اطلاعات عمومی‌مو تقویت کنم تا لااقل بفهمم مردم درباره چی حرف می‌زنن، بعد فکر می‌کنم برم مجله دانستنی‌ها بخرم اما یادم میره به خاطر همین به ویکی‌پدیا رجوع می‌کنم و سعی می‌کنم درباره قوانین فیزیک مطالعه کنم، بعد از دو ساعت به خودم میام می‌بینم دارم کلمات بامزه رو در قوانین فیزیک پیدا می‌کنم و جملات بامزه رو توئیت می‌کنم، یه بارم داشتم درباره جنگ جهانی مقاله می‌خوندم تهش دیدم دارم آهنگ لیلا فروهر دانلود می‌کنم.
اینا قسمت خوبای ازگلی‌مه، تقریبن از هر ده نفر آدم دور و برم نه نفر به مطالعه رمان‌های قطور به زبان‌های اینگیلیسی، آلمانی و فرانسه مشغول هستن و من یواشکی کلاس زبان می‌رفتم تا بتونم لااقل کلماتی که در دیالوگ‌ها استفاده می‌کنن رو بفهمم که متاسفانه در این امر هم شکست خوردم.
اپلای و اینام که دیگه شبیه رویاس و برای وقتیه که بزرگ شدم. من حتی نمی‌دونم مردم برای اپلای کردن دقیقن چیکار می‌کنن و هیچ ایده‌ای ندارم که از کجا شروع می‌شه. تقریبن هیچ هنری جز تلاش مذبوحانه برای بامزه بودن و دلقک‌بازی در جمع‌ها ندارم.
احساسم مثل احساس شامپوسدر صحته در صنعت شامپو، در تمام این سال‌ها اوج تغییرش سفید شدن قوطی‌شه به جای اون سبز یواشِ کم‌رو.

۱۶ نظر:

  1. کار کردن جزئی از زندگیه نه همه زندگی..
    این جنایت به پاس بودنهاست..
    خدایت نورت را بفروش تا روزگار سیاهت برگردد!

    پاسخحذف
  2. حداقلش اینه که شجاعی!
    در ضمن آنکه می داند که نمی داند ، خیلی کارش درست است. سقراط
    :)

    پاسخحذف
  3. منم همین شکلیم :)) با این تفاوت که بامزه هم نیستم :/

    پاسخحذف
  4. ببین، یه چیزی میگم دلگیر نشو ازم. اول از همه به خودم اینو میگم چون من بیشتر از تو به شنیدنش نیازمندم: "خفه شو و همین الان از یه جایی شروع کن به ساختن. فقط زمان می بره. زمان هم می گذره و اگه تو به کارت ادامه بدی به یه جایی می رسی. به یه جایی که قطعاً متفاوته با اینجایی که الان روحت توش وایساده و داره خودشو به خاطرش جر و واجر می کنه."

    پاسخحذف
  5. الان ملت تا ثابت نکنن از تو بدبخت ترن ولت نمی کنن.
    اقلا اخراجت کردن. الان 3 ساله نمی تونم کار پیدا کنم

    پاسخحذف
  6. آخه واقعاً دلیلی نداره که بخواد اینقدر ناراحت باشه. ملت هم دلیلی ندارن که بخوان بدبخت یا بدبخت تر باشن. بدبختی یه احساسه. گذراس. میاد و میره. چیزی که مهمه اینه که جدیش نگیری و بهش دل ندی. باور کردن بدبختی، بدبختیه. خود بدبختی یه احساسه.

    پاسخحذف
  7. کاش با همه ی سوادی که دارم، یه وبلاگ مثل شما درست می کردم و می تونستم به این خوبی خودم رو به تصویر بکشم. یا لااقل یه چیزی در مورد خودم بگم…
    آدم های مثل هم، تکرار تصویر توی آینه است
    هر کسی به نوعی و در زمینه ای موفقه و استعداد داره، ولی همه از استعدادهاشون خبر ندارن و دنبال نقطه های قوتشون نبودن. این جستجو لازم داره. هر چه قدر زودتر پیداش کنی، سریعتر به شادی میرسی و دست از یاس و نا امیدی می کشی.
    متفاوت بودن، علت زیبایی هاست

    پاسخحذف
  8. سلام خیلی جالبه تو نوشتت گفتی که ای کاش مهندس بودی. میخام بگم که من یه مهندسم و خیلی از این حسایی که تو داری رو دارم. همش به خودم میگم ای کاش اون موقع که تو دانشگاه بودم بهتر درس میخوندم که الان انقدر تو کار از دلهره نمیرم. منم نمیدونم از کجا باید شروع کنم که چیزایی رو که نمیدونم یاد بگیرم.

    پاسخحذف
  9. والا ما تو دانشگاه هم بهتر درس خوندیم و هیچ پخی نبود،هنوز یه کلمه از درسای اون موقع تو کار به درد نخورده.
    اخراج شدی که شدی، گور باباش،یه جا دیگه،یه کار دیگه،یه روز دیگه...
    --
    در ضمن لیلا فروهر خیلی از جنگ جهانی بهتره،دمت گرم ;)

    پاسخحذف
  10. مهم نیست درکجا ایستادی، مهم اینه که به کدوم طرف داری حرکت می کنی.

    پاسخحذف
  11. مگه چه عیب داره آدم چیز خاصی نباشه! چه عیب داره خیلی معمولی باشه؟! چه عیب داره تو هیچ چیزی خیلی خوب نباشه؟! من اینجوری ام. با خودمم کنار اومدم :)
    االبته تو معلومه الان بیشتر اعتماد به نفس نداری تا اینکه بخوای خیلی معمولی باشی مثه من :)

    پاسخحذف
  12. ببین خودت باش دلیلی نداره مثل بقیه باشی اطلاعات عمومی همیشه فیزیک هسته ای نیست بلکه همین آهنگهای لیلا فروهر هم هست من بین دوستام به ویکی پدیا معروفم ولی دلیلی نداره تو همه چیز موفق باشم شخصیت شنگول تو به عنوان یه مجری برنامه های شاد یه تور گاید به راهنمای یه مدیر تبلیغات یه کارمند روابط عمومی می تونه تورو موفق کنه شاد باشی

    پاسخحذف
  13. با عرض معذرت شما خیلی احمق هستید اگر فکر میکنید صرف درس خوندن در دانشگاه خوب و با نمره خوب باعث پیشرفت در زندگیتون و بهبود وضعت میشد.اگه فکر میکنی با داشتن اونا میتونستی از خودت احمق بزرگتری بسازی آره بات موافقم

    پاسخحذف
  14. من نوشته ی شما را از صفحه فیس بوک خانم ایدا احدیانی خوندم، عالییییییی بود، این قلم زیباتون را به خان دایی نشون بدید، نظرش عوض میشه

    پاسخحذف
  15. age hosele kardi mituni in videoe kootaham bebeini, dar morede shadie
    :)

    http://www.ted.com/talks/shawn_achor_the_happy_secret_to_better_work.html

    پاسخحذف