۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۳

کریستف کلمبِ بی آمریکا

سال هشتاد و هفت توی یک خونه‌ای لبِ دریا زندگی می‌کردم، هم‌خونه‌های عوضی و معتاد داشتم و دوست‌پسر خائن و اعصاب خورد کن اما خودم انگیزه زیادی داشتم برای این که بهم خوش بگذره فکر کنم، چون دو ماه با دوست پسرم تموم می‌کردم و توی اون دو ماه کلی کار می‌کردم. عصرا می‌رفتم لب ساحل پیاده‌روی، تو بلوار ساحلی برای خودم موزیک گوش می‌کردم و روزا بعد از کلاس تا خونه پیاده می‌اومدم و از بازار ماهی فروشا ماهی می‌خریدم، هر روز هم بساط سبزی خوردن و آشپزیم به راه بود، با پسرای زیادی حرف می‌زدم و خیلی بیشتر از قبل بیرون می‌رفتم اما همیشه شبا مثل خاک بر سرا گریه می‌کردم چون خیلی کلافه و عاشق پیشه بودم.
یک شبی توی اون خونه برق رفت و فکر کردیم الان بهترین کار اینه که بریم لب دریا، هم‌خونه‌هام هر آشغالی که بودن عوضش خیلی از چیزای زیادی نمی‌ترسیدن. رفتیم لب دریا و هیچ صدایی جز صدای آب نبود، گاهی صدای یکی از مغازه‌دارا می‌اومد و یه چندباری صدای پارس سگ اما بعد از ده دقیقه همه جا ساکت شد و نور چندتا قایق وسط آب تنها نقاط روشن اون شب بود. اولاش همه‌مون زر می‌زدیم و بدبخت‌ترین بودیم اما بعدش اون همه تاریکی و بزرگی نمی‌ذاشتن اصلاٌ احساس چیزی بودن داشته باشیم چه برسه به بدبختی، بعد از نیم ساعت همه‌مون ساکت شدیم و به تاریکی پیوستیم. من توی اون تاریکی فقط یک دغدغه داشتم، اونم این بود که سعی می‌کردم از خودم یک تصویر واقعی بسازم نه تصویر یکی که خودشو تو یه چیزی به زور فشار میده، همه فکرم درگیر این بود که من باید الان خودم باشم نه اون چیزی که دوست دارم باشم و نیستم که اگر بودم شبا با گریه نمی‌خوابیدم چون ظاهر همه چیز قشنگ بود اما یک جای کار می‌لنگید. یادم نمیاد ته اون شب چی شد احتمالاً تهش نتیجه گرفتم عاشق دوست‌پسر خائنم هستم و بهتره بهش زنگ بزنم و اعتراف کنم منم قدر تو خیانت‌کارم و بهتره برگردیم و دست از خیانت برداریم، شایدم آخر شب موقع گریه شبانه تو رختخواب بهش اسمس زده باشم و اینارو گفته باشم اما الان اونی که برام قشنگه اینه که من واقعاً اون آدمی بودم که نمی‌ذاشت هیچی بهش بد بگذره، حتی دوست پسر خائن و هم‌خونه‌ای معتاد عوضی، چون هنوز هم همونم.
توی کتابی که دارم می‌خونم یکی از شخصیت‌ها به شخصیت اصلی داستان گفت من بدونِ تو مثل کریستف کلمبِ بی‌ آمریکام، منم بدونِ احساس بدبختی‌هایی که تا حالا تجربه کردم مثل کریستف کلمبِ بی‌ آمریکام.

۲ نظر:

  1. شیاطین داستایفسکی داری میخونی؟ توی متن اون اتفاقات هم همین احساس رو داشتی؟ یعنی حواست بود که داره بهت خوش می‌گذره؟ یا زمان واقعیت رو دستکاری کرده؟ این البته بد نیست.

    پاسخحذف
    پاسخ‌ها
    1. آره شیاطین می‌خونم.
      فکر کنم مهم اینه که الان فقط خوبی‌های اون سالا یادمه و خاطرات بدم خیلی کم‌رنگ و مسخره‌ان

      حذف