۲۱ فروردین ۱۳۹۳

فریدون

مدام اصرار می‌کرد بیا تو آب و منم از خدام بود بپرم تو آب اما بدیش این بود که یه عالمه آدم ایستاده بودن و زل زده بودن به ما، چند نفر با دوربین رو تخته سنگ‌های کنار رودخونه ایستاده بودن و لنز دوربینا به نوبت روی تک‌تک‌مون زوم می‌شد، حتی یکی بالاتر از همه روی تپه نشسته بود و با موبایل از شناگران و دوربین به دستان فیلم‌برداری می‌کرد. خیلی سخت بود چون اولین بار بود این آدما رو می‌دیدم، برای اونا من عروس جدیده بودم و هر حرفی که از دهنم در می‌اومد و هر حرکتی که می‌کردم چند برابر بزرگتر می‌شد و بعد به گیرنده‌هاشون می‌رسید. تهش قبول کردم چند متر دورتر جایی که از لنزا و آدما خبری نیست و عمقش بیشتره بپرم تو آب، رامین پرید تو آب و بهم گفت اول پاتو بذار رو این سنگ بعد سر بخور تو آب بعد هم سعی کن بتونی شنا کنی و خودت رو روی آب نگه داری، فشار و سرعت آب زیاد بود، یه صدایی داشت که اگه همین جوری کنارش می‌نشستی و فقط بهش نگاه می‌کردی بهترین صدای دنیا بود اما کافی بود پاتو بذاری توش تا همون صدا بشه صدای یک حیوون ترسناک که می‌خواد به هر قیمتی که هست تو رو با خودش ببره. شمال پره از داستان آدم‌های از آب نجات پیدا کرده و نکرده، چند سال پیش یک روز غروب لب دریا یک زن خوشگل بدون روسری با موهای روشن و درهم نشسته بود با گریه مدام فریدون رو صدا می‌زد و هیچ کس جواب نمی‌داد، بعدش فهمیدم فریدون چند ساعت پیش تو آب غرق شده و حالا این زنه منتظره تا آب فریدونش رو برگردونه. غروب به اون قشنگی با زنی که دامن پوشیده و روسری سرش نیست قشنگ‌تر شده بود اما فکر فریدون نمی‌ذاشت کسی به غروب و زنِ بی‌روسری فکر کنه، آخرش یکی از دور اومد و یه چادر کشید سر زنِ بی‌فریدون و اونم همون جا دراز کشید و چادر سیاه رو مثل پتو کشید روی سرش.
پامو که گذاشتم روی سنگ، خزه‌های لیز سُرم دادن توی آب، همه‌ی تنم منقبض شد از ترس و هیچ جور نمی‌تونستم خودمو شل کنم و روی آب نگه دارم، یه جیغ خفیفی کشیدم و تا اومدم از رامین بخوام کمکم کنه رفتم زیر آب، هوشیار بودم اما ترس شده بود سنگ و دست و پامو محکم بسته بود، تو اون چند ثانیه‌ای که زیر آب بودم هیچ صدایی نمی‌شنیدم و هیچ چیزی نمی‌دیدم، انگار گرما و صدا و نور وجود خارجی ندارن. یهو حس کردم رامین رفته و تنهای تنهام و اگه خودمو نکشم بیرون همه چیز همین جا تموم میشه، تموم شدن تو اون لحظه برام خیلی گنگ بود، یه چیزی بود شبیه همون ندیدن و نشنیدن. حس کردم اگه سرمو از آب بیرون نبرم باید همیشه همین جوری بدون هیچ صدا و هیچ تصویری همین زیر زندگی کنم. تا قبل از این که برم توی آب ترس فرو رفتن بود و اون موقع که بلاخره توی آب فرو رفتم ترسِ ندیدن و نشنیدن و تموم شدن. شاید یه قانون فیزیکی وجود داشته باشه و بهم بگه چطور برآیند این دوتا ترس باعث شد یهو شل شم و قفل پاهام باز شه، تونستم پاهامو حرکت بدم و سرمو از آب بیارم بیرون، رامین تونست کمکم کنه تا از آب بیام بیرون، نشستم روی همون سنگی که سُرم داده بود توی آب، دوست داشتم بلندبلند بخندم و جیغ بزنم اما صدام در نمی‌اومد، فقط می‌تونستم بلرزم و دستای رامین رو فشار بدم. صدای جیغ جیغ بقیه از چند متر دورتر دوباره برگشته بود و گرمای آفتاب بازم معنی داشت برام. سفیدی صورت رامین بیشتر شده بود، آفتاب می‌خورد تو چشماش و چشمای ریزش تنگ‌تر می‌شد، فریدونش برگشته بود و اصلاٌ حواسش نبود چقدر داره دستامو فشار می‌ده.

۱ نظر: