۱۲ آذر ۱۳۹۲

یه ده بود و یه فلفلی

خونه شمال‌مون یه در بزرگ داره به یه بالکن پهن رو به حیاط، تابستونا مامانم یه پرده نازک توری جلوی در بالکن آویزون می‌کرد و همیشه درو باز می‌ذاشت. شبا که خونه تاریک می‌شد مهتاب از سوراخای پرده میومد تو، خونه آبی خوش‌رنگ می‌شد، باد پرده رو تا وسطای خونه می‌آورد و دوباره برمی‌گردوند سر جاش، سایه پرده می‌افتاد وسط هال و همیشه نصف شبا وقتی تو هال بودی فکر می‌کردی یکی از کنارت رد میشه. من یه شبایی دم در بالکن می‌خوابیدم، هر دیقه منتظر بودم پرده از روم بگذره و تو راه برگشت منو با خودش ببره رو بالکن. مامان نمی‌ذاشت رو بالکن بخوابیم چون می‌گفت خفاش میاد تو چشماتون می‌رینه کور میشین، نمی‌دونم این افسانه از کجا تو همه شمال پیچیده که با هرکی درباره خفاش حرف می‌زدیم می‌گفت می‌دونی اگه ان خفاش بریزه تو چشمات کور میشی؟
یه شب که دم در بالکن خواب بودم یه سایه‌ای از رو سرم رد شد، سعی کردم سیاهی‌شو بذارم پای سایه پرده اما بعد از چند دیقه صدای شرشر یه چیزی اومد، چشمامو وا کردم دیدم برادرم ایستاده جلوی در ماشین لباسشویی که اون وقتا رو بالکن بود و داره می‌شاشه توش، برادرم بچه که بود تو خواب راه می‌رفت اما اون موقع به مغزم نرسید که خوابه، احساس گناه از دیدن برادرم در حال شاشیدن باعث شد صدام در نیاد و خودمو بزنم به خواب، بعدم برادرم همون طور خواب برگشت تو اتاقش. تو خانواده بابام راه رفتن تو خواب ارثیه، خاطره شاشیدن برادرم تو ماشین‌ لباسشویی سال‌هاست با فاصله نسبت به خاطرات بقیه از راه رفتن تو خواب، در صدر جدوله.

از همون موقع ماشین لباسشویی برام چیز عجیبی شد و دیگه هیچ وقت عادی نشد، هر چند وقت یه بار سرمو می‌کنم توش نگاش می‌کنم و مطمئنم یه کاری بیشتر از شستن لباس از دستش بر میاد. یه بوی خوبی هم میده که بوی تمیزی مزمنه انگار، وقتی یه چیز خیلی تمیزی سال‌ها بمونه اون بو رو می‌گیره حتما. قبلا فکر می‌کردم یه روز تکنولوژی پیشرفت می‌کنه و یه ماشین لباسشویی‌هایی میاد که از تو سوراخاش صدا و نور میاد اما تکنولوژی از یه جایی به بعد حواسش از ماشین‌ لباسشویی پرت شد، لااقل از توش که پرت شد و به بیرونش پرداخت. مادربزرگم همون موقع‌ها یه بار درباره ماشین‌لباسشویی ارج درست حسابیش که بعد چند سال خراب شده بود با حسرت به مامانم گفت اگه یه مرغ داشتم که تخم طلا برام می‌کرد اون قدری به دردم نمی‌خورد که این ماشین به دردم خورد.
ماشین لباسشویی‌‌ منم چند ماهه خرابه، یکی اومد درستش کرد کلی پول گرفت اما یه ماه بعد دوباره خراب شد و دیگه پول نداشتم درستش کنم. حالام لباسامو با دست می‌شورم تو حموم، لباس سختارو هر هفته می‌برم خونه رامین تو لباسشویی اونا می‌شورم، این جوری از لباسشویی به عنوان دکور استفاده می‌کنیم. تصمیم دارم هر وقت رفتم سرکار و حقوق گرفتم و قرضامو دادم بعدش ماشین لباسشویی رو تعمیر کنم چون وقتایی که لباس کثیفامو می‌برم خونه رامین شبیه فلفلی می‌شم با اون چوب رو دوشش و بقچه نوک چوب، انگار دارم از ده میرم.
هفته‌ای یه بار توهم برم میداره و درشو وا می‌کنم به امید تخم طلا، اما فقط تلق تلق می‌کنه و ابهت خودشو خدشه دار می‌کنه.

۱ نظر: