زندگی این روزهایم را دوست دارم و از تمام تغییرات راضی هستم.
۱۲ فروردین ۱۳۹۱
زندگی این روزهایم را دوست دارم و از تمام تغییرات راضی هستم.
روزم را خوب شروع کردم، با صدای رامین، بعدتر با دیدن الاهه، جمعه بازار، یک مانتوی آبیِ تابستانی خریدم، چِت کردم، چتِ خوب. موزیکهای هومن توی چتی چیزیست شبیه به معجزه. فاز عکس نگاه کردن را هم تازه یاد گرفتم. یک کاسه مربای تمشک خوردم، خوابیدم و دوباره با تلفن رامین بیدار شدم و انگار روز جدید شروع شد.
مدام به آدمی فکر میکنم که شباهتهای زیادی میان خودم و او حس میکنم. توی لجنی گیر افتاده که من دو سه سال پیش وسطش بودم. دوست دارم بروم دستش را بگیرم، بگویم تمامش کن، یکهو، همه چیز را، بگویم به من نگاه کن، ببین همه چیز تمام شده، ببین همه چیز خوب است، ببین همه چیز فراموش شده. دوست دارم بروم دستش را بگیرم و به زور بیرون بکشمش.
رامین پریروز گفت بیخود نگران میشوم، بیشتر منظورش فیک بود. خودم هم خیلی وقتها نگران بودنم را باور نمیکنم. فکر میکنم هروقت احساس میکنم از نگرانی حالم بد است، واقعی نیست و واقعن از چیز دیگری بدم. حالا هم که نگران این آدم هستم باورم نمیشود، خیال میکنم بیشتر دوست دارم به خودم که این همه تغییر کردم و همه چیز را عوض کردم فکر کنم و لذت ببرم.
این چند روز وقتی به این آدم فکر میکنم یاد گذشته خودم میافتم، یاد رابطه قبلی، آدمِ قبلی، فکر میکنم اگر آدم قبلی نبود شاید هیچ وقت داستانها و دروغهایم تمام نمیشد. اما این روزها هروقت حرف میزنیم فکر میکنم چقدر از هم دوریم و چقدر خوب که دیگر باهم نیستیم. حرف زدن باهاش راحت نیست، بیاعتمادی قبل آن قدر هست که وقتی حرف میزنم، تصورش میکنم که هیچ کدام از حرفهایم را باور نمیکند و پوزخندش یادم میآید و نگاه سنگین و آزار دهندهاش. باورم نمیشود این همه سال این نگاه را تحمل کردم. شاید آن روزها حس اینکه دوستم دارد باعث میشد تحمل این نگاه راحتتر باشد اما حالا سخت و آزاردهنده است.
بعضی وقتها که رامین مچم را میگیرد و میگوید بعضی از رفتارهایم واقعی نیست، دوباره همین حس سراغم میآید و سعی میکنم کمی فاصله بگیرم اما رامین فرق دارد، وقتی این کار را میکند تهش جوری برخورد میکند که انگار رفتارم برایش عجیب نیست، خیلی طبیعیست و برای همه اتفاق میافتد. سرزنش نمیکند و خیلی راحت از کنارش عبور میکند، تعمیمش نمیدهد به تمامی رفتارهایم. از بالا نگاهم نمیکند و این خودش خیلی خوب است.
۰۹ فروردین ۱۳۹۱
وقتی اینجا هستم به زور میخواهم حس بدبختیشان را کم کنم. وسط مهمانیها بیخود شروع میکنم رقصیدن و شلوغبازی، آویزانشان میشوم تا بیایند اینجا بمانند تا مدام چرند بگویم و حواسشان را پرت کنم، پای حرفهایشان مینشینم و سعی میکنم دلداری تخمی بدهم. مهمانی که تمام میشود، از در که بیرون میروند، حرفهایشان که تمام میشود به گا رفتن من شروع میشود و به صورت فرسایشی ساعتها به گا میروم. کاش میتوانستم یقهشان را بگیرم به زور از زندگیشان بیرون بکشمشان و پرتابشان کنم وسط یک جنگل نزدیک خط استوا.
۰۴ فروردین ۱۳۹۱
سه_ دوست دارم محو شوم. همه فراموشم کنند، اگر جایی من را دیدند، نشناسند. دوست دارم تصویرم از ذهن آدمها پاک شود. یک آدمِ بیتعادلِ روانی. با گریهها و خندههای اگزجرهطور. با یک مشت فکر کثافت و کلمهها بیمعنی. نمیدانم چه چیزی میخواهم. حتی نمیدانم اگر شرایطم اینطور نباشد، دوست دارم چطور باشد. وسط گریه شروع کردم خندیدن، به نظرم دلیلی برای گریه کردن وجود نداشت. رفتم کسشر خندهدار تماشا کردم. کمتر از نیم ساعت میگذرد اما گریه دارم. دوست دارم معتاد شوم، معتاد شوم و کلن توی نشئهگی زندگی کنم و یا کلن زندگی نکنم. کس میگویم، دوست ندارم، فقط خواستم تاثیرگذار تمام کنم اما همه کارهایم، حتی ریدنم توی این لحظه فیک محض است. عوق.
۰۲ فروردین ۱۳۹۱
گاهی آنقدر به این موضوع فکر میکنم که دلم میخواهد محو شوم و همه آثار و نشانههایم را از تمام سوراخهای دنیا پاک کنم. نوشتن، شنگول بودن، مهربان بودن، رقصیدن، دوست داشتن و هزارتا کار دیگرم را به حساب شوآف بودنم میگذارم و میتوانم انگشتم را تا ته توی هرکدام فرو کنم و به همه اثبات کنم آدم شوآفی هستم. بعضی وقتها دلم به حال خودم میسوزد و به خودم حق میدهم خودم را بپاشم بیرون حتی اگر شوآف تلقی شود. این تلقی شدن رفتارها به شوآف هم خیلی سخت است، من فکر میکنم آدم مقابل در فلان کار خودنمایی میکند در حالی که ممکن است آدم مقابل کلن همه چیز تخمش باشد. برای من تعیین کردن شوآف بودن آدمها سخت است، یعنی وقتی سعی میکنم منطقی باشم سخت است و در مواقع دیگر همینطور روی هوا درباره آدمها نظر میدهم و با اطمینان میدانم رفتارشان شوآفطور است یا نه. این قابلیتیست که خود به خود پیدا کردم و خیلی هم خودم را در آن حرفهای میدانم.
خیلی دلم میخواهد آدم شوآفی نباشم و همه چیز را برای خودم نگه دارم اما وقتی آدمهایی که شوآف نیستند یا سعی میکنند نباشند را نگاه میکنم فکر میکنم چه زندگی غمگینی دارند.
۲۹ اسفند ۱۳۹۰
پریودم، پریود دردناک. دیشب دوازده ساعت وسط برف و یخبندان توی جاده بودم، وقتی رسیدم باورم نمیشد جاده تمام شد. سرد و ترسناک بود، قیافه آدمهای ماشینهای دیگر شبیه جنازههایی بود که همانطور نشسته، مرده بودند. با همه اینها من برای اینکه مرجان نترسد و بخندد تمام طول راه دلقکبازی درآوردم، رقصیدم، ابی خواندم. وسط ترافیک، ماشینها را به نافرمانی مدنی دعوت کردم و همه شروع کردند بوق زدن. فکر میکردم فقط من زندهام، یخبندان شده و نباید بگذارم آدمها بخوابند. همین من، یک سال پیش توی این وضعیت اولین به گا رفتهی جمع بودم لابد. اما حالا همه چیز عوض شده.
دیروز صبح با رامین خداحافظی کردم، جلوی آسانسور لب و لوچهام از بغض کج شد. دو هفته به نظرم زیاد است، لااقل برای من که اینهمه روز کنارش زندگی کردم، خودم را لوس میکنم شاید، عوق. شمال واقعن بهار است، توی خیابان واقعن بوی عید میآید. پیاده رفتم کتاب بخرم، الکی. بیشتر میخواستم از امپیفور جدیدم استفاده کنم. از روزی که خریدیم تا حالا تنها و پیاده راه نرفتم. همان روزی که دسته در ورودی آپارتمان را شکستم یک بار ازش استفاده کردم، همان روز هم فقط برای استفاده از امپیفور جدید بیرون رفته بودم. هومن کلی موزیک خوب برایم ریخته، وسط خیابان راه میرفتم اما انگار مثل روزهای قبل روی مبل نشسته بودم، رامین توی آشپزخانه میچرخید، همه بودند، میخندیدیم و صدای همین آهنگها میآمد.
دو ماه هست باهمیم. این دو ماه بهترین روزهای سال بود. مطمئنم دوستم دارد، مطمئنم دوستش دارم. همین اعتماد و اطمینان بهترین قسمتش است، آرامش دارم و از هیچی نمیترسم. دوست دارم مدام باشد. چند روز قبل که هوای تهران ابری بود حالم خیلی بد بود و کلی دهنش را سرویس کردم اما حالا هوا خوب است، من خوبم و خیلی دوستش دارم.
اگر عید را هم تبریک بگویم و آهنگ جدید شهرام صولتی را بزنم تنگش دیگر کامل میشود. دست خودم نیست، یک دخترمهربانِ خالتورِ کیری توی شکمم خوابیده بود و حالا که بلند شده با فشار روی دیوار میپاشد.
۲۵ اسفند ۱۳۹۰
رامین میگوید تخمت، الاهه میگوید تخمت و همه به خاطر اینکه من از این موضوع ناراحتم، تعجب میکنند اما من نمیتوانم ناراحت نباشم. نمیتوانم قبول کنم منطقی بودن یعنی اینکه توهین آدمها به تخمم باشد. این که یک آدم دو ساعت هم نمیتواند تحمل کند تا مهمانی تمام شود و بعد توی گوش بغل دستی به نفر سوم بریند، حالت تهوع مطلق است. نمیدانم چرا خودم را مجبور میکنم این آدم را تحمل کنم، چرا هزاربار سعی کردم با این آدم خوب باشم. خواستم ایمیل بزنم و بگویم خیلی ازگلی، اما رامین میگوید این کار را نکن. باز هم نمیدانم چرا به حرفش گوش میکنم و این کار را انجام نمیدهم، شاید به خاطر ترسم از روبرو شدن با آدمهاست. از وقاحت آدمها میترسم.
حالم بد است، هم از پریود بودن، هم از تمام بحثهایی که توی این دو روز داشتیم، هم از بیپولی، هم از این عید کثافت.
۲۲ اسفند ۱۳۹۰
لیوان میشستم، صدای یکی پشت در خانه بلند شد، با همسایه بغلی درباره دختر مو فرفری که لاک سیاه زده بود و روسری سبز داشت و از سوپر مارکت سیگار خریده بود حرف میزد. انگشتانم را نگاه کردم، لاک من سیاه است. دست کشیدم توی موهایم، فر است. روی مبل هم روسری سبز افتاده. منم، درباره من صحبت میکرد. در را که باز کردم زل زد به انگشت پایم، گفت "پس تویی، چه بوی سیگاری هم از خونهت میاد" یک جور خانم مارپلطوری. گفتم داد نزند، چندبار گفتم داد نزند، نمیشنید انگار، صدایش بلندتر میشد و من میلرزیدم، نفسم نمیآمد و نمیتوانستم جملهها را یک نفس بگویم تا داد نزند، وسط یک جمله به نفسنفس میافتادم. خیلی تلاش میکردم برای گفتن یک جمله کامل در این حد که یک لحظه فکر کردم اگر این جمله را کامل بگویم دیگر نفسم تمام میشود و میمیرم. نمیدانم چه چیزهایی میگفتم اما یکهو گفت "به من درس اخلاق نده خانم کوچولو" دوباره داد و بیداد کرد، در آخر هم ادای احترام گذاشتن به من درآورد و رفت بالا. میدانم داد نزدم، توهین نکردم، فقط لرزیدم.
راستش این است که من دستگیره در ورودی آپارتمان را شکستم و فرار کردم و فکر کردم کسی نمیفهمد. اما لو رفتم. سعی میکردم ادای آدمهایی را دربیاورم که خیلی موقر و متین هستند و آبرویشان از همه چیز برایشان مهمتر است. خوب از پس نقشم برآمدم. همسایه بغلی که مدیر ساختمان است به خاطر داد و بیداد همسایه بالایی ازم عذرخواهی کرد و من همینطور که نفسنفس میزدم و میلرزیدم در را بستم.
دو سه ساعت گذشت و من هنوز لرزش خفیفی حس میکردم. روی صندلی نشسته بودام اما انگار توی تشک فنری فرو میرفتم. هرلحظه بیشتر، هوا سنگین میشد و نفس کم میآوردم. مدام به خودم میگفتم تمام شد، دیگر کسی داد نمیزند. اما دست و پاهایم نمیفهمیدند. قبلن هم همیشه این لرزشها بود. از بچگی هروقت کسی دعوایم میکرد، توی خیابان تصادف میشد، توی عروسی، وسط دعوا با مرتضی، همیشه بود و من هیچ وقت جدی نگرفته بودمش. دکترم میگوید نباید در معرض هیجان باشم، میگوید یک قسمتی از مغز هست که وظیفه کنترل فلان را دارد و مغز تو خوب این کار را بلد نیست.
مغز من کثافت کاریهای زیادی بلد است، اما نمیتواند کاری کند که وقتی در معرض هیجان قرار میگیرم نلرزم. صبح اصرار کردم بیایم خانه، رامین خودش را جر داد راضیام کند بمانم اما من نماندم. مغزم شروع کرده توهم زدن. به همه چیز و همه کس بدبین شده. فکر میکنم آدمها دوستم ندارند، از دستم خسته شدهاند، به زور تحملم میکنند. میخواستم برگردم خانه، روی صندلی خودم بشینم و بنویسم، از این همه حس بد که از حلقم بیرون میزند. دوست دارم توی همین خانه خودم را حبس کنم و توی چشم آدمها نگاه نکنم، میترسم. از همه آدمها میترسم. دلم میخواهد مثل دختری که توی توکیو صندلی میشد زندگی کنم. وقتی تنها هستم آدم باشم و زندگی کنم اما وقتی آدمها هستند صندلی شوم.اما میترسم وقتی صندلی هستم کسی رویم بنشیند و با آدم روبرویش دعوا کند و دوباره شروع کنم به لرزیدن.