۲۲ اسفند ۱۳۹۰


لیوان می‌شستم، صدای یکی پشت در خانه بلند شد، با همسایه بغلی درباره دختر مو فرفری که لاک سیاه زده بود و روسری سبز داشت و از سوپر مارکت سیگار خریده بود حرف می‌زد. انگشتانم را نگاه کردم، لاک من سیاه است. دست کشیدم توی موهایم، فر است. روی مبل هم روسری سبز افتاده. منم، درباره من صحبت می‌کرد. در را که باز کردم زل زد به انگشت پایم، گفت "پس تویی، چه بوی سیگاری هم از خونه‌ت میاد" یک جور خانم مارپل‌طوری. گفتم داد نزند، چندبار گفتم داد نزند، نمی‌شنید انگار، صدایش بلندتر می‌شد و من می‌لرزیدم، نفسم نمی‌آمد و نمی‌توانستم جمله‌ها را یک نفس بگویم تا داد نزند، وسط یک جمله به نفس‌نفس می‌افتادم. خیلی تلاش می‌کردم برای گفتن یک جمله کامل در این حد که یک لحظه فکر کردم اگر این جمله را کامل بگویم دیگر نفسم تمام می‌شود و می‌میرم. نمی‌دانم چه چیزهایی می‌گفتم اما یک‌هو گفت "به من درس اخلاق نده خانم کوچولو" دوباره داد و بیداد کرد، در آخر هم ادای احترام گذاشتن به من درآورد و رفت بالا. می‌دانم داد نزدم، توهین نکردم، فقط لرزیدم.‏‏
راستش این است که من دستگیره در ورودی آپارتمان را شکستم و فرار کردم و فکر کردم کسی نمی‌فهمد. اما لو رفتم. سعی می‌کردم ادای آدم‌هایی را دربیاورم که خیلی موقر و متین هستند و آبرویشان از همه چیز برایشان مهم‌تر است. خوب از پس نقشم برآمدم. همسایه بغلی که مدیر ساختمان است به خاطر داد و بیداد همسایه بالایی ازم عذرخواهی کرد و من همین‌طور که نفس‌نفس می‌زدم و می‌لرزیدم در را بستم.‏
دو سه ساعت گذشت و من هنوز لرزش خفیفی حس می‌کردم. روی صندلی نشسته بودام اما انگار توی تشک فنری فرو می‌رفتم. هرلحظه بیشتر، هوا سنگین می‌شد و نفس کم می‌آوردم. مدام به خودم می‌گفتم تمام شد، دیگر کسی داد نمی‌زند. اما دست و پاهایم نمی‌فهمیدند. قبلن هم همیشه این لرزش‌ها بود. از بچگی هروقت کسی دعوایم می‌کرد، توی خیابان تصادف می‌شد، توی عروسی،‏ وسط دعوا با مرتضی، همیشه بود و من هیچ وقت جدی نگرفته بودمش.‏ دکترم می‌گوید نباید در معرض هیجان باشم، می‌گوید یک قسمتی از مغز هست که وظیفه کنترل فلان را دارد و مغز تو خوب این کار را بلد نیست.‏
مغز من کثافت کاری‌های زیادی بلد است، اما نمی‌تواند کاری کند که وقتی در معرض هیجان قرار می‌گیرم نلرزم.‏ صبح اصرار کردم بیایم خانه، رامین خودش را جر داد راضی‌ام کند بمانم اما من نماندم. مغزم شروع کرده توهم زدن. به همه چیز و همه کس بدبین شده. فکر می‌کنم آدم‌ها دوستم ندارند، از دستم خسته شده‌اند، به زور تحملم می‌کنند. می‌خواستم برگردم خانه، روی صندلی خودم بشینم و بنویسم، از این همه حس بد که از حلقم بیرون می‌زند. دوست دارم توی همین خانه خودم را حبس کنم و توی چشم آدم‌ها نگاه نکنم، می‌ترسم. از همه آدم‌ها می‌ترسم. دلم می‌خواهد مثل دختری که توی توکیو صندلی می‌شد زندگی کنم. وقتی تنها هستم آدم باشم و زندگی کنم اما وقتی آدم‌ها هستند صندلی شوم.اما می‌ترسم وقتی صندلی هستم کسی رویم بنشیند و با آدم روبرویش دعوا کند و دوباره شروع کنم به لرزیدن.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر