۰۴ فروردین ۱۳۹۱

یک_ وسط گریه‌ی من و صدای غمگین پشت تلفن یک‌هو دلم تنگ شد، برای یک تصویر از خودم توی هفته گذشته. پنجره باز بود، روز بود، وسط خانه با صدای معین می‌رقصیدم و می‌خندیدیم.‏در این دو سه روز از هر فرصتی برای گریه کردن استفاده کردم. از خواب بیدار می‌شوم وهمه چیز معمولی شروع می‌شود. می‌روم روی ترازو و قول می‌دهم امروز طبق رژیم گذشته‌ام غذا بخورم. صدای تلفنم درنمی‌آید، خواب است و بیدارش نمی‌کنم. توی آشپزخانه می‌چرخم و سعی می‌کنم با مامان خوب باشم تا با بداخلاقی روزم را به گه نکشد. گاهی می‌روم و گاهی توی همین اتاق می‌مانم. آدم‌ها که می‌آیند کنارشان می‌نشینم، بلندبلند حرف می‌زنم و می‌خندم. شب نزدیک می‌شود و من هرلحظه غمگین‌تر و تنهاتر می‌شوم و با ولع همه چیز را می‌بلعم.‏ این وسط‌ها باز هم می‌پرم بیرون، معاشرت می‌کنم، می‌خندم اما وقتی به اتاق برمی‌گردم همه چیز شروع می‌شود.‏


دو_ کارمان شده تعریف کردن خاطرات تکراری کودکی. نسیم نیست و همه‌مان سعی می‌کنیم نبودنش را فراموش کنیم تا مامان غصه نخورد. دلم برای بودن‌مان تنگ شده. هر چهار نفر وسط هال ولو شویم، انار و تخمه بخوریم و الکی بخندیم و دعوا کنیم. دلم برای تصویر همان فیلمی که از ده سال پیش مانده، من با لگد به پای مرتضی می‌زنم و مرتضی با کتلت توی دهنش بغض می‌کند و مامان سرم داد می‌کشد، تنگ شده. دلم برای نسیم تنگ شده.‏


سه_ دوست دارم محو شوم. همه فراموشم کنند، اگر جایی من را دیدند، نشناسند. دوست دارم تصویرم از ذهن آدم‌ها پاک شود. یک آدمِ بی‌تعادلِ روانی. با گریه‌ها و خنده‌های اگزجره‌طور. با یک مشت فکر کثافت و کلمه‌ها بی‌معنی. نمی‌دانم چه چیزی می‌خواهم. حتی نمی‌دانم اگر شرایطم این‌طور نباشد، دوست دارم چطور باشد. وسط گریه شروع کردم خندیدن، به نظرم دلیلی برای گریه کردن وجود نداشت. رفتم کسشر خنده‌دار تماشا کردم. کمتر از نیم ساعت می‌گذرد اما گریه دارم. دوست دارم معتاد شوم، معتاد شوم و کلن توی نشئه‌گی زندگی کنم و یا کلن زندگی نکنم.‏ کس می‌گویم، دوست ندارم، فقط خواستم تاثیرگذار تمام کنم اما همه کارهایم، حتی ریدنم توی این لحظه فیک محض است.‏ عوق.


شب بخیر زن‌عمو

۱ نظر: