۲۵ اسفند ۱۳۹۰

چقدر باید بهم ثابت شود یک آدم ازگل است خودم هم نمی‌دانم. حالم به هم می‌خورد از آدمی که کنارم نشسته و توی گوش بغل دستی درباره آدم روبرو حرف می‌زنند و می‌خندند. دلم می‌خواست همان جا داد بزنم ازگلِ کثافت ببند اون دهنتو اما داد نزدم. زل زدم توی چشم‌هایش و سعی کرد بقیه حرفش را بخورد.‏
رامین می‌گوید تخمت، الاهه می‌گوید تخمت و همه به خاطر این‌که من از این موضوع ناراحتم، تعجب می‌کنند اما من نمی‌توانم ناراحت نباشم. نمی‌توانم قبول کنم منطقی بودن یعنی این‌که توهین آدم‌ها به تخمم باشد. این که یک آدم دو ساعت هم نمی‌تواند تحمل کند تا مهمانی تمام شود و بعد توی گوش بغل دستی به نفر سوم بریند، حالت تهوع مطلق است. نمی‌دانم چرا خودم را مجبور می‌کنم این آدم را تحمل کنم، چرا هزاربار سعی کردم با این آدم خوب باشم. خواستم ایمیل بزنم و بگویم خیلی ازگلی، اما رامین می‌گوید این کار را نکن. باز هم نمی‌دانم چرا به حرفش گوش می‌کنم و این کار را انجام نمی‌دهم، شاید به خاطر ترسم از روبرو شدن با آدم‌هاست. از وقاحت آدم‌ها می‌ترسم.‏
حالم بد است، هم از پریود بودن، هم از تمام بحث‌هایی که توی این دو روز داشتیم، هم از بی‌پولی، هم از این عید کثافت.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر