۰۹ فروردین ۱۳۹۱

یک_ زندگی‌ام یک حالت فلج‌گونه احمقانه‌ای گرفته. تعطیلات تخمی، بیکاری، بی‌پولی، غم. از صبح که بیدار می‌شوم تا شب ساعت‌ها برای تک‌تک آدم‌های دور و برم غصه می‌خورم، گریه می‌کنم. آدم‌هایی که بدبختی‌ها‌شان همیشه سر جایش است و سال‌هاست هر روز بدبخت‌تر از قبل می‌شوند.‏ آدم‌های بی‌پولی که بیماری‌های دردناک می‌گیرند، بچه‌هایشان معتاد می‌شوند، بیکار می‌شوند، تصادف، سرطان، مرگ.‏
وقتی اینجا هستم به زور می‌خواهم حس بدبختی‌شان را کم کنم. وسط مهمانی‌ها بیخود شروع می‌کنم رقصیدن و شلوغ‌بازی، آویزان‌شان می‌شوم تا بیایند اینجا بمانند تا مدام چرند بگویم و حواسشان را پرت کنم، پای حرف‌هایشان می‌نشینم و سعی می‌کنم دلداری تخمی بدهم. مهمانی که تمام می‌شود، از در که بیرون می‌روند، حرف‌هایشان که تمام می‌شود به گا رفتن من شروع می‌شود و به صورت فرسایشی ساعت‌ها به گا می‌روم. کاش می‌توانستم یقه‌شان را بگیرم به زور از زندگی‌شان بیرون بکشم‌شان و پرتاب‌شان کنم وسط یک جنگل نزدیک خط استوا.‏ 

دو_ خسته شدم. از این که نمی‌توانم مامان را دو دقیقه تنها بگذارم خسته شدم. یک هفته‌ست روزی دو بار سعی می‌کنم راضی‌اش کنم بیاید پیش من و دیگر برنگردد اما قبول نمی‌کند. نمی‌توانم نیم ساعت بروم سیگار بکشم از ترس این‌که دلش از تنهایی بگیرد. دوست داشتم بروم مسافرت اما از ترس تنها ماندن و غصه خوردنش بی‌خیال شدم، دوست دارم برگردم خانه‌ی خودم اما باز هم نمی‌توانم. فکر می‌کنم حالا که بیکار هستم و وقتم کاملن مال خودم هست نباید دریغ کنم. نبودن نسیم به اندازه کافی غصه‌دارش می‌کند، نمی‌خواهم دلتنگی برای من و حسرت خانه‌ی خالی و ساکت بیشترش کند. خودم خیال می‌کنم همین که صدای موزیک را بلند می‌کنم، هر نیم ساعت بغلش می‌کنم، از خوشگلی‌اش تعریف می‌کنم و به غرغرهایش گوش می‌کنم خوب است. مثل احمق‌ها از حالا نگران شبی هستم که همه باهم می‌رویم و دوباره تنها می‌شود.‏
سه ندارد، یعنی دارد، خیلی بیشتر از سه هم دارد اما آن‌قدر کلافه و کیری‌ام که ترجیح می‌دهم درم را بگذارم.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر