۱۸ آبان ۱۳۹۰
۱۶ آبان ۱۳۹۰
الان که نشستم و میخوام شر و ور بنویسم همه چی بده، انقدر بد که فکر میکنم آخرین بار که همه چی انقدر بد بود کی بود که من اصلن بد بودن رو یادم نمیاد و بلد نیستم. دقیقن توی همین لحظه باید دوتا مصاحبه ایمیل میکردم ولی من هنوز پیادهشون نکردم و حتی تصمیم ندارم پیاده کنم. دیشب نصف شب موسن رو از خواب بیدار کردم گفتم ببین رعد و برق میاد من میترسم، دروغ میگفتم نمیترسیدم فقط نمیخواستم بخوابن، میدونستم بخوابن و بیدار شن تموم شده، میرن. یاسمن که بره من نمیدونم شبا برای کی میتونم یه بند زر بزنم، امروز ازش پرسیدم چقدر باما اختلاف ساعت دارن گفت چهار ساعت جلوترن، حساب کردم 12 شب ما میشه چهار صب اونا و اون موقع یاسمن حتما خوابیده میخواستم همون جا بزنم زیر گریه ولی نزدم.
از صبح هی یه چیزایی دیدم که حالم بدتر شد، پریودم قبول ولی همه اینا برای من خیلی زیاده. پریود بودن همه انرژیمو گرفته، خالیم کرده و باعث شده من کاری رو بکنم که دو ماه برای انجام ندادنش جون کندم. هی سرمو میکنم تو یه سوراخایی و چیزای بد میینم بعد زل میزنم به زندگی خودم به زندگیم که دو هفته پیش که با بناز دربارهش حرف میزدیم همه چیش خوب بود، بعد میبینم خوبیاش انگار تموم شده، انگار نیست، انگار خالیه. همش حس میکنم اون سوراخه که به بهناز میگفتم گنده شده و همه جاشو گرفته. از همون روزی که پریود شدم برای سرکار رفتن گریه کردم، شبش مشروب خوردم گریه کردم، امروز ظهر مشروب خوردم گریه کردم، با یاسمن خداحافظی کردم گریه کردم، موزیک گوش کردم گریه کردم.
خیلی چیزا بده، کارمو دیگه دوست ندارم، از داستان نوشتن ناامیدم، پول ندارم، از همه عنم میگیره و نمیخام کسی رو ببینم، تو یه بازی گیر کردم که اولاش خوب بود الان عنم میگیره ازش، هیچی نیست که صبح وقتی چشمامو باز میکنم بهش فک کنم و از جام بلند شم از اون طرف میبینم چقدر همه اکتیو، چقدر آدم خوشحال، چقدر زندگیای خوب پس ما توله سگیم این وسط؟
انگار هستیم، انگار هستم، دقیقن حس یه گه اضافی رو دارم که پریوده، اون قدر پریوده که همه چی به نظرش کثافت محضه، اون قدر داغونه که از ته اعماقش میخاد بمیره.
باید بترسم از گذاشتن اینا اینجا. یه مشت چسناله کسشر ولی همینه دیگه. الان اینم. همین قدر داغون و کسشرم و کیرم تو منطق و دری وریای دیگه.
۱۳ آبان ۱۳۹۰
۲۸ مهر ۱۳۹۰
بچه که بودم یه آدم خیالی داشتم که باهاش زندگی میکردم، عاشقیش رو میکردم، به خاطرش گریه میکردم براش خانواده ساخته بودم، شغل، دانشگاه، شخصیت همه چی. همه چیم خوب بود تا یه روز عاشق یه آدم واقعی شدم، دو سال طول کشید تا بش بگم همه چی اون آدم خیالیه. نمیتونسم بگم . حس میکردم با گفتنش گم میشم، ول میشم وسط یه جنگل تاریک، از از دست دادنش میترسیدم ولی دیدم آدمه داره به گا میره باید بگم، گفتم و همه چی به گا رفت، رابطهم، آدم خیالیم، همه بازیام، بچگیم. دیگه نتونسم بعد از اون اعتراف داشه باشمش، پروندهش بسته شد و من جدی جدی گم شدم. تا خودمو جمع کنم دو سال طول کشید ولی بلاخره جمع شدم.
حالا این روزا ادای عاشقی درمیارم، ادای اینکه یکی رو دوس دارم، از اداش خوشم میاد، ازینکه تو فازش قرار بگیرم. آدمه و حواشیش تخمم نیس. ینی اصن مهم نیس کیه و چیه، مهم اینه که من یه تصویر و شخصیت ازش ساختم که برا خودم دوست داشتنیه، دیقن هیچ اهمیتی نداره اون آدم واقعن چیه. بعد یه آدمایی پیدا میشن که اینو میکنن تو چشم آدم، که هو داری میرینی ولی نمیفهمن من این ریدن رو دوس دارم که برام لذت بخشه، که اصن به این مدل ریدن معتادم. بودن نبودن این آدم فرقی نداره، مهم اینه که من یه بازی داشته باشم، مهم اینه که من خوشال باشم، مهم اینه که بپاشم بیرون. پس کیرم تو قضاوتتون، تو حرفای منطقیتون، تو هشدارهای مامانگونهتون.
۲۵ مهر ۱۳۹۰
یه همکلاسی داشتم دوران دبیرستان ازین مذهبی درسخونا، نماز میخوند کتابای شریعتی میخوند همه رو ارشاد میکرد فک میکرد مصلح اجتماعیه و خیلی خفنه. هیچ وقت بهش نریدم، چون من کلن به آدمایی که فکر میکنن خیلی خفنن نمیرینم حتی فازشون رو تشدید میکنم که آره بابا تو خیلی خفنی. این دختره چندماه پیش زنگ زده خونهمون شماره موبایل منو گرفته و هی اسمس میده. چند روزه گیر داده بیا رابطهمونو دوباره شروع کنیم. خب من طبعن خندیدم و عنم گرفت اما حواسم بود بهش نرینم. خیلی متمدنانه گفتم نه و فلان اما هی گیر داد چند روز اسمس پشت اسمس که چرا؟ من عوض شدم خیلی یه فرصت دیگه بهم بده اصلن یه وضعیتی. من تو همه اسمسا حواسم بود بهش نگم خیلی داغونی یا نرینم بهش. امروز تو اتوبوس بودم اسمس زد که چرا نمیخوای؟ گفتم حوصله ندارم. گفت تو از خودت برام بگو فقط و اجازه بده منم از خودم برات بگم. خندهم میگرف اما نمیخندیدم همش قیافهام آخی بود که چقد تنها و فلانه که آویزون من شده بعدترش گفتم بکش بیرون بابا. اسمس داد یاحق. از صب همش فکر میکنم چی میشه که آدم انقدر گیر میده به یه آدمی که پنج شیش سال پیش رابطهش باهاش در حد سلام و احوالپرسی بوده؟ از خودم عنم گرفت ولی جدن حوصلهشو نداشتم.
حالا نصف شبی فکر میکنم اگه یه روز همچین آدم آویزونی بشم قطعن خودمو میکشم یا لااقل یه جای تنم خالکوبی میکنم کیرم دهنت زندگی.
۲۳ مهر ۱۳۹۰
۱۹ مهر ۱۳۹۰
۰۸ اردیبهشت ۱۳۹۰
۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۰
شنبه صبح زودتر راه افتادم که برم جواب آزمایشام رو بگیرم.چندصد متر عقبتر از آزمایشگاه پیاده شدم چون آدرس دقیقش یادم رفته بود.گردنم بالا بود و سرم رو هوا میچرخید دنبال پلاک سی و سه میگشتم یهو یه شوک بهم وارد شد داشتم پرت میشدم رو زمین.زیر پام انگار زمین دچار رانش شده بود و یه قسمتی اومده بود روی یه قسمت دیگه و یه چاله درس شده بود. فک کردم دقیقن در همین لحظه یکی زیر زمین آروغ زده و یه قسمتایی از زمین جابه جا شده لابد. نیوفتادم. پلاک سی و سه پیدا شد و من کماکان سالم بودم.رفتم تو و سی و یک هزار تومن باقی مونده از صد و یازده تومن رو دادم و اومدم بیرون . برگه آزمایش رو از پاکت کشیدم بیرون,صفحه اولش اون پایین نوشته بود گروه خونی اُ مثبت! اُ مثبت؟ من اُ منفی بودم .من بیس و سه سال اُ منفی بودم.چطور شد یهو؟یکی همون لحظه از زیر زمین به بیس و سه سال خریتم خندید و دندوناش مث دوتا پله سبز شدن زیر پام.نفمیدم. خواستم دوتا پله رو خیلی عادی مث راه رفتن روی زمین صاف رد کنم,اما نشد.لق زدم.همه وزنم رو انداختم روی مچ پای راستم. پیچ خورد.نیوفتادم.اما نفسم نمیومد.از زیر زمین صدای خندیدن اومد.نشستم روی پلهها.مچ پامو گرفتم تو بغلم و خواسم بهش بگم ببین گروه خونی من اُ مثبته نه اُ منفی,من بیست و سه سال نفهمیدم.فکر کردم شاید حواسش ازین همه درد پرت شه,ولی نشد.
تاکسی گرفتم و رفتم سرکار. بعدش کلاس. بعدش صاب اومد دنبالم مث برج زهرمار بردم دکتر. رو سنگای کثافت بیمارستان با ویلچر سرخوردیم,بوی بیمارستان قاطی باد میرفت ته حلقم و یکی همون لحظه زیر زمین بیخیال من هندونه میخورد.نشسم روی تخت کثیف,خطر اشعهی فلان مستقیم میخورد رو قوزک پام.از پام میترسیدم.انگار خاصیت بمب اتم پیدا کرده بود و هرلحظه امکان داشت منفجر بشه و منو بفرسته رو هوا.دوباره سوار ویلچر شدم با پای اشعهییم سرخوردم تا آقای دکتر.آقای دکتر گف باس گچ بگیری.زدم زیر گریه.گچ گریه داره خب.دور پای اشعهیی بدبختت یه دیوار میکشن و یه ستون تحویلت میدن که حتا واسه اینهمه هیکل تو سنگینه.تازه اگه پام بخاره چی؟گفتم نمیخام.برگشتم خونه و درد پدرمو درآورد و دوباره برگشتم پیش دکتر.یکی تو لابی اورژانس بلندبلند گریه میکرد برای یه سعیدی که گه میخورد اگه مرده باشه."گه میخوری بمیری" رو داد میکشید و کسی نمیتونست خفهش کنه.سه تا زن چادری هم کنار هم خیلی ریز شونههاشونو میلرزوندن و برای سعید گریه میکردن.یه پیرمرد با شلوار گشاد پارچهیی و کتونی و یه بولیز صورتی کمرنگ هی میرفت و میومد و داد میزد سعید بابا.از سعید خبری نبود.یهو در یه اتاق وا شد و یه پرستار با یه کون خوشگل اومد بیرون و با عشوه رفت طرف زنای چادری و گفت میتونین ببینینش.همه دوییدن توی اتاق و صدای گریه و جیغ رفت رو هوا. "مامان سعید نرو" , "مامان سعید" ,"سعید پاشو". یکی زیر زمین کونشو میخاروند.منو بردن تو اتاق عمل.بوی کثافت و گوه میداد,روی زمین یه لکههای سفید بود و یه سطل آشغال با کلی دستمال و پنبه کنار یه تخت گنده سیاه بود. قبل اینکه برم تو یه دمپایی آبی دادن که بپوشم.دمپایی رو کندم و پریدم روی تخت,بالای سرم یه بشقاب پرنده بود که در کونش کلی چراغ داشت.یه ربع نشستم و به سعید سعیدای بیرون گوش کردم تا یه دکتر چاق که خوب بلد بود لاس بزنه اومد نشس زیر پام . پای پر از پشم منو گرفت تو دستش و شروع کرد باند پیچیدن.بهم گف حاملهیی؟گفتم آره دوقلو.زر زدم طبعن,اونم دیگه هیچی نگف.پسره داد میزد سعید لامصب پاشو.دکتره توری آخر سبز رو که بعدن قرار بود گچ بشه رو پیچید دور پام و گف تمومه.رفتم بیرون.سعید لامصب پانشد.همه ساکت شدن و وا رفتن یه گوشه.یکی زیر زمین خوابش برده بود و صدای خر و پفش کل بیمارستان رو ورداشته بود.