۲۸ مهر ۱۳۹۰


بچه که بودم یه آدم خیالی داشتم که باهاش زندگی می‌کردم، عاشقیش‌ رو می‌کردم، به خاطرش گریه می‌کردم براش خانواده ساخته بودم، شغل، دانشگاه، شخصیت همه چی. همه چیم خوب بود تا یه روز عاشق یه آدم واقعی شدم، دو سال طول کشید تا بش بگم همه چی اون آدم خیالیه. نمی‌تونسم بگم . حس می‌کردم با گفتنش گم می‌شم، ول میشم وسط یه جنگل تاریک، از از دست دادنش می‌ترسیدم ولی دیدم آدمه داره به گا میره باید بگم، گفتم و همه چی به گا رفت، رابطه‌م، آدم خیالیم، همه بازیام، بچگی‌م. دیگه نتونسم بعد از اون اعتراف داشه باشم‌ش، پرونده‌ش بسته شد و من جدی جدی گم شدم. تا خودمو جمع کنم دو سال طول کشید ولی بلاخره جمع شدم.


حالا این روزا ادای عاشقی درمیارم، ادای این‌که یکی رو دوس دارم، از اداش خوشم میاد، ازین‌که تو فازش قرار بگیرم. آدمه و حواشیش تخمم نیس. ینی اصن مهم نیس کیه و چیه، مهم اینه که من یه تصویر و شخصیت ازش ساختم که برا خودم دوست داشتنیه، دیقن هیچ اهمیتی نداره اون آدم واقعن چیه. بعد یه آدمایی پیدا میشن که اینو میکنن تو چشم آدم، که هو داری می‌رینی ولی نمی‌فهمن من این ریدن رو دوس دارم که برام لذت بخشه، که اصن به این مدل ریدن معتادم. بودن نبودن این آدم فرقی نداره، مهم اینه که من یه بازی داشته باشم، مهم اینه که من خوشال باشم، مهم اینه که بپاشم بیرون. پس کیرم تو قضاوتتون، تو حرفای منطقی‌تون، تو هشدارهای مامان‌گونه‌تون.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر