۰۷ اردیبهشت ۱۳۹۰

بیست و نهم باید می‌رفتم آزمایشگاه جواب آزمایشم رو می‌گرفتم,اما پول نداشتم. مشکل فقط پول نبود,کون نداشتم تا تخت‌طاووس برم برای یک جواب آزمایش.هی به روی خودم نیاوردم اما صاب با یک چوب در کون من ایستاده بود.آخر یه روز پول رو قلمبه گذاشت روی میز و یک جوری نگام کرد که یعنی "برو گمشو پتیاره جواب آزمایشات رو بگیر" .
شنبه صبح زودتر راه افتادم که برم جواب آزمایشام رو بگیرم.چندصد متر عقب‌تر از آزمایشگاه پیاده شدم چون آدرس دقیقش یادم رفته بود.گردنم بالا بود و سرم رو هوا می‌چرخید دنبال پلاک سی و سه می‌گشتم یهو یه شوک بهم وارد شد داشتم پرت می‌شدم رو زمین.زیر پام انگار زمین دچار رانش شده بود و یه قسمتی اومده بود روی یه قسمت دیگه و یه چاله درس شده بود. فک کردم دقیقن در همین لحظه یکی زیر زمین آروغ زده و یه قسمتایی از زمین جابه جا شده لابد. نیوفتادم. پلاک سی و سه پیدا شد و من کماکان سالم بودم.رفتم تو و سی و یک هزار تومن باقی‌ مونده از صد و یازده تومن رو دادم و اومدم بیرون . برگه آزمایش رو از پاکت کشیدم بیرون,صفحه اولش اون پایین نوشته بود گروه خونی اُ مثبت! اُ مثبت؟ من اُ منفی بودم .من بیس و سه سال اُ منفی بودم.چطور شد یهو؟یکی همون لحظه از زیر زمین به بیس و سه سال خریتم خندید و دندوناش مث دوتا پله سبز شدن زیر پام.نفمیدم. خواستم دوتا پله رو خیلی عادی مث راه رفتن روی زمین صاف رد کنم,اما نشد.لق زدم.همه وزنم رو انداختم روی مچ پای راستم. پیچ خورد.نیوفتادم.اما نفسم نمیومد.از زیر زمین صدای خندیدن اومد.نشستم روی پله‌ها.مچ پامو گرفتم تو بغلم و خواسم بهش بگم ببین گروه خونی من اُ مثبته نه اُ منفی,من بیست و سه سال نفهمیدم.فکر کردم شاید حواسش ازین همه درد پرت شه,ولی نشد.
تاکسی گرفتم و رفتم سرکار. بعدش کلاس. بعدش صاب اومد دنبالم مث برج زهرمار بردم دکتر. رو سنگای کثافت بیمارستان با ویلچر سرخوردیم,بوی بیمارستان قاطی باد می‌رفت ته حلقم و یکی همون لحظه زیر زمین بی‌خیال من هندونه می‌خورد.نشسم روی تخت کثیف,خطر اشعه‌ی فلان مستقیم می‌خورد رو قوزک پام.از پام می‌ترسیدم.انگار خاصیت بمب اتم پیدا کرده بود و هرلحظه امکان داشت منفجر بشه و منو بفرسته رو هوا.دوباره سوار ویلچر شدم با پای اشعه‌ییم سرخوردم تا آقای دکتر.آقای دکتر گف باس گچ بگیری.زدم زیر گریه.گچ گریه داره خب.دور پای اشعه‌یی بدبختت یه دیوار می‌کشن و یه ستون تحویلت می‌دن که حتا واسه این‌همه هیکل تو سنگینه.تازه اگه پام بخاره چی؟گفتم نمی‌خام.برگشتم خونه و درد پدرمو درآورد و دوباره برگشتم پیش دکتر.یکی تو لابی اورژانس بلندبلند گریه می‌کرد برای یه سعیدی که گه می‌خورد اگه مرده باشه."گه می‌خوری بمیری" رو داد می‌کشید و کسی نمی‌تونست خفه‌ش کنه.سه تا زن چادری هم کنار هم خیلی ریز شونه‌هاشونو می‌لرزوندن و برای سعید گریه می‌کردن.یه پیرمرد با شلوار گشاد پارچه‌یی و کتونی و یه بولیز صورتی کمرنگ هی می‌رفت و میومد و داد می‌زد سعید بابا.از سعید خبری نبود.یهو در یه اتاق وا شد و یه پرستار با یه کون خوشگل اومد بیرون و با عشوه رفت طرف‌ زنای چادری و گفت می‌تونین ببینینش.همه دوییدن توی اتاق و صدای گریه و جیغ رفت رو هوا. "مامان سعید نرو" , "مامان سعید" ,"سعید پاشو". یکی زیر زمین کونشو می‌خاروند.منو بردن تو اتاق عمل.بوی کثافت و گوه می‌داد,روی زمین یه لکه‌های سفید بود و یه سطل آشغال با کلی دستمال و پنبه کنار یه تخت گنده سیاه بود. قبل این‌که برم تو یه دمپایی آبی دادن که بپوشم.دمپایی رو کندم و پریدم روی تخت,بالای سرم یه بشقاب پرنده بود که در کونش کلی چراغ داشت.یه ربع نشستم و به سعید سعیدای بیرون گوش کردم تا یه دکتر چاق که خوب بلد بود لاس بزنه اومد نشس زیر پام . پای پر از پشم منو گرفت تو دستش و شروع کرد باند پیچیدن.بهم گف حامله‌یی؟گفتم آره دوقلو.زر زدم طبعن,اونم دیگه هیچی نگف.پسره داد می‌زد سعید لامصب پاشو.دکتره توری آخر سبز رو که بعدن قرار بود گچ بشه رو پیچید دور پام و گف تمومه.رفتم بیرون.سعید لامصب پانشد.همه ساکت شدن و وا رفتن یه گوشه.یکی زیر زمین خوابش برده بود و صدای خر و پفش کل بیمارستان رو ورداشته بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر