۱۳ فروردین ۱۳۹۰

رفته بودیم گوجه‌فرنگی و نون بخریم و قابلمه‌ی بزرگ برای آش‌رشته بگیریم تا سیزده‌بدرمان را شروع کنیم. یک مقداریش را البته از شب قبلش شروع کرده بودیم اما خب تا کباب خوردن شروع نشود انگار سیزده‌بدر شروع نشده.خوشحال بودیم شاید, یادم نیست.یک‌جایی یک ماشین سیاه نوکش را چسباند به کون ماشین ما فکر کردیم یک نفر به زور می‌خواهد درمان را بگذارد اما یک تابلوی قرمز مثل این عروسک مسخره‌ها که از جعبه‌های سیاه بیرون می‌پرند و قاه قاه می‌خندند,بیرون پرید و صدای قاه قاه خندیدن هم برای خودش پخش شد. برگشتم بگویم خیلی شوخی کثیفی‌ست مثل فیلم‌ها ولی شاشم جمع شد نوک زبانم و هیچی نگفتم.کنار اتوبان نگه‌ داشتیم.ماشین سیاه با نوکش از کنار کون ماشین ما رد شد و جلوی ما پارک کرد. سه به سه مساوی بودیم و کار تک‌تک‌مان ساخته بود.آقای ترسناکی به ما نزدیک می‌شد و من شاشم را قورت می‌دادم,سرش را از شیشه کرد توی ماشین و یک خرچنگ از دهانش پرید رو صورتم.مواجه شدن با آدمی که خرچنگ در دهانش زندگی می‌کند ترسناک است مخصوصن وقتی لباسش شبیه پلیس‌ها نباشد و شبیه هیچی نباشد جز آدم‌های وحشتناک.خرچنگ خرخره من را گرفت و شاشم می‌خواست از دهانم بریزد.یک صدایی مثل این‌که توی لوله جاروبرقی حرف بزنی‌ از ته حلق آقای ترسناک بیرون آمد و گفت لااقل توی ماشین شئونات اسلامی را رعایت کنید.می‌خواستم بگویم حالا انگار همه جا با بیکینی می‌گردیم و توی ماشین لااقلش می‌شود اما گه زیادی نخوردم انگشتم را فرو کردم توی دهانم,یک مقدار شاش را پایین فرستادم و به زور گفتم چشم و زود دهانم را بستم تا شاشم روی صورتش نپاشد بعد دستش را دراز کرد خرچنگش را برداشت و گذاشت توی دهانش و با صدای توی لوله‌ی جاروبرقی‌اش یک چیزهایی گفت که حالا یادم نیست اما هرچه بود خود وحشت بود آخرش هم گفت دمبال ما بیایید. دوتا آقای ترسناک‌‌ دیگر هم دورتر ایستاده بودند و برای خودشان با چشم و ابروهایشان شکلک‌هایی در‌ می‌آوردند که ترسناک‌تر به نظر بیایند.دمبال‌شان رفتیم تا زیر یک پل گنده که رویش آدم‌های خوشحالی بودند که نمی‌دانستند زیر پل یک آقایی‌ست که در دهانش خرچنگ زندگی می‌کند .یکی دیگر از آقاها آمد و سرش را کرد توی ماشین و گفت آقای ترسناک مامور کل یک جایی هست و خارتان گاییده می‌شود بعد یک‌هو قابلمه را دید, قابلمه در آن لحظه خیلی ارزش داشت,قابلمه مُهری بود بر پاکی و نجابت ما انگار. برایمان از خوبی‌ها گفت,از قابلمه,از درش. من هی با انگوشت شاش را فروتر دادم و چندکلام وارد لاس شدم,بعد از چند دقیقه راهش را گرفت و رفت سمت کیوسک.گرم بود,آن ترسناک‌های لباس‌شخصی نمی‌رفتند و من از ترس می‌خواستم زیپ کافشنم را تا ته بالا بکشم ولی آن‌قدر چاق بودم که زیپ در حالت نشسته بالا نیاید و شئونات به خطر بیفتدخواستم در را باز کنم تا باد بیاید شئونات را ببرد اما در به یک‌جایی می‌خورد و باز نمی‌شد,شالم لای زیپ کافشنم گیر کرده بود و بالاتر نمی‌آمد,قابلمه داغ و داغ‌تر می‌شد و شاشم سقف دهنم را می‌سوزاند. برای چند لحظه به خدا موقتن ایمان آوردیم و شروع کردیم دعا کردن,که ترسناک‌های لباس‌شخصی بروند,بعد خدا یک لحظه داشت اشتباه می‌کرد,چون من توی آینه می‌دیدم که ترسناک‌ها به ما نزدیک می‌شوند,اما بعدش سوار ماشین خودشان شدند و رفتند و من یک مقدار از شاش را قورت دادم تا نفس بکشم.لاس زدن‌ها کماکان ادامه داشت تا آخر رضایت دادند که ماشین را ببریم اما گواهی‌نامه را گرفتند که یک وقت از کشور خارج نشویم.من اما دیگر صاف نشدم,سرم را از شیشه بیرون کردم و شاشم را همان‌جا وسط اتوبان تف کردم و سیزده‌بدرم تمام شد.‏

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر